#رمان #سرگذشت#دخترمشرقی#پارت
پارت۱۰۴لحظه ای نبود که بخاطر اشتباه بزرگم خودم رو سرزنش نکنم.لحظه ای نبود که حسرت کتکایی که خونه پدرم می خوردم رو بخورم.من حتی دلم برای غر غرای داداش رضا هم تنگ شده بود.از چاله درومده بودم و باسر توی چاه عمیق سقوط کرده بودم...مادر شوهرم قابلمه رو که حتی اجازه نداده بود توی دیس بکشم رو کنار دستش کشیدو دونه دونه بشقابارو برداشت.یه کفگیر از دمی گوجه توش ریخت و یه نون بزرگ روش گذاشت سر داد سمت پدر شوهرم و به ترتیب و در آخر نوبت من بود.قابلمه رو که خالی شده بود سمت من سر داد: بیا عروس اینم برای تو.گرشا انگار همون گرشای عاشق پیشه ای که ادعاش میشد نبود.با اکراه نگاهم رو توی قابلمه و چند تا دونه برنج که کف قابلمه چسبیده بود گذروندم.حتی بوی برنج تایلندی که به کوپن میدادن هم اذیتم می کرد چه برسه به اینکه بخوام بخورمش.دختری بودم که از هر لحاظ جز محبت همیشه درجه یکش نصیبم شده بود.برنج هایی که کاشت خودمون بود کجا و این برنج که انگار با زره فلز درست شده بود کجا.هران ممکن بود دندونم بشکنه و بیفته کف دستم.خورده نخورده بی توجه به قار و قور شکمم عقب کشیدم.پدر شوهرم که مرد خوبی بود گفت:عروس چرا کنار کشیدی،بیا جلو درست حسابی بخور جون بگیری فردا پس فردا قراره بچه بزای،بدنتو آماده کن.توی این بلبشو بازار حتی فکر کردن به بچه دار شدن هم وحشتناک بود.خودم و بدبختی که نصیبم شده بود بس نیست که یکی دیگه رو بخوام توی این زندگی بیارم.در جوابش ،تشکر کردم و به خوردن نون خالی بسنده کردم.بعدازینکه غذاشونو خوردن باز مثل قبل ،هرکدوم طرفی دراز کشیدن و صدای سکینه خانم بلند شد:دختر جون سفره رو جمع کن ،گناهه اینطور سرگردون وسط خونه مونده.دلم میخواست با لگد بکوبم توی دهنش و بگم از گناه سفره جمع کردنش به مارسید؟بهش بگم اصلا تو میدونی گناه به چی میگن؟،همونطور که از زور حرص لبامو میجویدم،شروع کردم به جمع کردن سفره.پشت سینک ایستادم به شستن ظرفا،قبل ازینکه بخوام منتظر دستور نامحترمانه سکینه بمونم.
نظراتتون رو برام بنویسید
ارتباط با نویسنده و اگه میخوای کل رمان رو یکجا بخونی پیام بده دوستم
@elham_novellکانال رو به دوستانتون معرفی کنید
ble.ir/join/5WTuC6fLT6کپی=حرام است
نوشتن رمانها زحمت شباته روزی پشتشون هست ممنون از امانتداریتون
پارت۱۰۴لحظه ای نبود که بخاطر اشتباه بزرگم خودم رو سرزنش نکنم.لحظه ای نبود که حسرت کتکایی که خونه پدرم می خوردم رو بخورم.من حتی دلم برای غر غرای داداش رضا هم تنگ شده بود.از چاله درومده بودم و باسر توی چاه عمیق سقوط کرده بودم...مادر شوهرم قابلمه رو که حتی اجازه نداده بود توی دیس بکشم رو کنار دستش کشیدو دونه دونه بشقابارو برداشت.یه کفگیر از دمی گوجه توش ریخت و یه نون بزرگ روش گذاشت سر داد سمت پدر شوهرم و به ترتیب و در آخر نوبت من بود.قابلمه رو که خالی شده بود سمت من سر داد: بیا عروس اینم برای تو.گرشا انگار همون گرشای عاشق پیشه ای که ادعاش میشد نبود.با اکراه نگاهم رو توی قابلمه و چند تا دونه برنج که کف قابلمه چسبیده بود گذروندم.حتی بوی برنج تایلندی که به کوپن میدادن هم اذیتم می کرد چه برسه به اینکه بخوام بخورمش.دختری بودم که از هر لحاظ جز محبت همیشه درجه یکش نصیبم شده بود.برنج هایی که کاشت خودمون بود کجا و این برنج که انگار با زره فلز درست شده بود کجا.هران ممکن بود دندونم بشکنه و بیفته کف دستم.خورده نخورده بی توجه به قار و قور شکمم عقب کشیدم.پدر شوهرم که مرد خوبی بود گفت:عروس چرا کنار کشیدی،بیا جلو درست حسابی بخور جون بگیری فردا پس فردا قراره بچه بزای،بدنتو آماده کن.توی این بلبشو بازار حتی فکر کردن به بچه دار شدن هم وحشتناک بود.خودم و بدبختی که نصیبم شده بود بس نیست که یکی دیگه رو بخوام توی این زندگی بیارم.در جوابش ،تشکر کردم و به خوردن نون خالی بسنده کردم.بعدازینکه غذاشونو خوردن باز مثل قبل ،هرکدوم طرفی دراز کشیدن و صدای سکینه خانم بلند شد:دختر جون سفره رو جمع کن ،گناهه اینطور سرگردون وسط خونه مونده.دلم میخواست با لگد بکوبم توی دهنش و بگم از گناه سفره جمع کردنش به مارسید؟بهش بگم اصلا تو میدونی گناه به چی میگن؟،همونطور که از زور حرص لبامو میجویدم،شروع کردم به جمع کردن سفره.پشت سینک ایستادم به شستن ظرفا،قبل ازینکه بخوام منتظر دستور نامحترمانه سکینه بمونم.
نظراتتون رو برام بنویسید
۱۱:۱۷