بله | کانال علموصی ها
عکس پروفایل علموصی هاع

علموصی ها

۶۸۲ عضو
عکس پروفایل علموصی هاع
۶۸۲ عضو

علموصی ها

مجله روایی تعاملی «علموصی ها»اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.
ارسال روایت و دلنوشتهارتباط با ادمین‌@mimhaa
روز نگار 18 اسفندنبرد رمضانقسمت اول«گرد و خاک غلیظ و روزه داری»
تلخی خاک غلیظ با طعم تند باروت در دهانم می نشیند. مثل وقتی که آرد نخودچی را می گذاری در دهان. چطور ناگهان تمام آب دهان را به خود می کشد و زبانت همچون کویر خشک می شود. همانطور شده است دهانم. و مجبورم با همین حالت، نفس عمیقی بکشم و توانم را جمع کنم و داد بزنم : «کسی توی این خونه هست؟ کسی توی ساختمون مونده؟ کمک می خواهید؟»
ظهر در مسیر برگشت از دانشگاه بودم. قرار بود بروم دنبال خانواده تا همگی بریم برای تجمع عظیم بیعت با رهبر جدیدمان. همان که خبر انتخابش چنان هیجان و شوری در مردم ایجاد کرد که همه جای ایران را تکانی دوباره داد. هیجانی که سکینه نیز داشت. (و هنوز دارم این پارادوکس «شور و سکینه» را حلاجی می کنم). از دانشگاه هم عده ای داشتند با هم به سمت میدان انقلاب می رفتند.
پایین تر از مسجد الرسول رسالت توقفی داشتم جلوی تعمیرگاه برای باد لاستیک ها. معطل شدم و کسی کارم را راه نینداخت. منصرف شدم که بروم.
بووووووووووووم. همه از جای خود پریدند. انفجاری مهیب دقیقا پشت سر ما. با دو کوچه فاصله.دوباره بووووووووووووووم.موشک دوم و انفجار دوم.
ماشین ها و موتورها با عجله صحنه را ترک می کردند. یکی دو نفر با ترس کنار ماشین خود پناه گرفتند. سنگ و خاک و تکه های ساختمان بود که سرازیر شد بر سرمان.من هم گازش رو گرفتم و با چندتا لایی کشی خودم را از مهلکه نجات دادم.ایستادم جلوتر. دیدم همه دارند می روند.
دیدم خونه های یک کوچه را زده. همراه با ترسی که در وجودم افتاده بود گفتم «نیروهای امدادی میان. الان اگه دوباره بزنه چی. وظیفه من نیست.» ناگهان لحظه ای کوچه را تصور کردم و جواب دادم «من هم اگر بروم پس به چه درد میخورم. این همه ادعا کجا رفت. الان هم که کسی همراهم نیست تا آسیب ببیند. برو». همه این احساسات، هیجان های متناقض، شوک و بهت، حرکت و فرار، استدلال و جواب، در کسری از ثانیه رخ داد.
بالاخره برگشتم سمت کوچه. دیدم واای ! چه بر سر خانه های مردم آورده این بی شرفِ حروم ... ببخشید الان که دوباره یادش میفتم هم میخوام مثل مجید سوزوکی فحش بدم.(فکر کنم خیلی هاتان فیلم اخراجی ها را ندیده اید، ببینید.)
چند نفر دیگر همراه با من رسیدند. فهمیدم خیلی هم کار خاصی نکردم. تا آخر ماجرا فهمیدم اینها خیلی از من جلوترند.یک جابجایی احساسی عجیبی رخ داد: از «حق به جانبی و غرورِ یک فرد فداکار که در نقش ناجی شجاع قرار دارد» به « احساس شرمساری و حقارت ناشی از دریا دلی و شجاعت فراوان بچه های بسیج»
با هم رفتیم داخل خانه ها. فریاد می زدیم که کسی در خانه هست. کمک می خواید؟خانه ها را تک به تک می کاویدیم.هوا پر بود از گرد و خاک.گرد و غبار غلیظ.
بسیاری از فقها و مراجع رساندن گرد و خاک غلیظ به حلق را مبطل روزه میدانند.خیلی مصداقی از این حکم برایم پیش نیامده بود. جز در خانه تکانی های سالهای گذشته که ماه رمضان و نوروز مقارن بود.اما این بار در یکی از خانه های مردم. در جنگ رمضان.
"تلخی خاک غلیظ با طعم تند باروت در دهانم می نشیند. مثل وقتی که آرد نخودچی را می گذاری در دهان. چطور ناگهان تمام آب دهان را به خود می کشد و زبانت همچون کویر خشک می شود. همانطور شده است دهانم. و مجبورم با همین حالت، نفس عمیق بکشم و توانم را جمع کنم و داد بزنم : «کسی توی این خونه هست؟ کسی توی ساختمون مونده؟ کمک می خواید؟»"نفهمیدم روزه ام چه شد. طبق فتوای مراجع باید باطل شده باشد اما
اما صدایی پاسخ داد...
ادامه دارد...
18 اسفند 140419 رمضان 1447نهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ معاون نهاد دانشگاه علم و صنعت

اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha

۸:۴۴