#فارغ_التحصیل می گوید:#مادر
«هویت مشترک»بسمالله
من نه مهندسی برق خواندهام که استاد شهید، دکتر شمقدری، معلمم بوده باشد و نه سن و سالم به دخترشان، زهرای عزیز، میرسد که مفتخر به دوستی با این خانواده باشم؛ سهم من از این آشنایی، تنها چند دیدار کوتاه در گوشه و کنار دانشگاه بود.
ولی افتخار میکنم به هویت مشترکمان؛ «علم و صنعتی» بودن. عنوانی که از سال ۸۹ با غرور بر دوش میکشم.
دانشگاهی که برای ما فقط چند ساختمان و کلاس نبود؛ جایی بود که در آن قد کشیدیم، رؤیا ساختیم و هویت پیدا کردیم.
حالا اما خاطراتمان لگدمال حیواناتی شده که حتی به جنین در رحم مادر هم رحم نمیکنند و پروندهشان در آن جزیرهٔ کذا هنوز باز است.
همانهایی که کتوشلوار به تن کردهاند و دیپلماسی را برای دنیا هجی میکنند، اما قدِ تمام آرزوهایشان به اندازهٔ یک شهرک کوچک در دنیای بزرگ دبستانیهای شهید ما هم نمیرسد.
ابزارشان ترور است و استثمار؛ و حالا نشانه گرفتهاند خاطرههای ما را:
صندلیهایی که رویشان نشستیم، راهروهایی که با هزار امید بالا و پایین کردیم، اتاقهایی که پشت درشان با اضطراب و امید منتظر ایستادیم، هوایی که سالها در آن نفس کشیدیم، و هویتی که در آنجا پیدا کردیم.
اینها بهترین سالهای جوانی ما بود که حالا به تلی از خاک تبدیل شده است.
هرچند فدای سر ایراناما شما با دستهای خودتان گور خودتان را کندید.
این حقارت و این از خود بیخود شدنتان نشان از جنونی دارد که حتی تصور سایهاش را هم نمیکردید.
میفهمیم...
اینکه جهان سومی توی پوزت بزند، درد دارد. اینکه جهان سومیِ همیشه در تحریم، تحریمت کند، رنجآور است. و اینکه همین جهان سومیها آیندهٔ جهان را رقم بزنند، شوکآور است.
حالا حالاها کارتان داریم.
همچون مایی با همچون شمایی، حالا حالاها کار دارد.
ما با شما پدرکشتگی داریم.
فرشته موسوی
فارغالتحصیل دانشگاه علم و صنعت ایران
#از_علم_و_صنعت_بگو#علم_و_صنعت#فارغ_التحصیل#مامانای_علم_و_صنعت
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
«هویت مشترک»بسمالله
من نه مهندسی برق خواندهام که استاد شهید، دکتر شمقدری، معلمم بوده باشد و نه سن و سالم به دخترشان، زهرای عزیز، میرسد که مفتخر به دوستی با این خانواده باشم؛ سهم من از این آشنایی، تنها چند دیدار کوتاه در گوشه و کنار دانشگاه بود.
ولی افتخار میکنم به هویت مشترکمان؛ «علم و صنعتی» بودن. عنوانی که از سال ۸۹ با غرور بر دوش میکشم.
دانشگاهی که برای ما فقط چند ساختمان و کلاس نبود؛ جایی بود که در آن قد کشیدیم، رؤیا ساختیم و هویت پیدا کردیم.
حالا اما خاطراتمان لگدمال حیواناتی شده که حتی به جنین در رحم مادر هم رحم نمیکنند و پروندهشان در آن جزیرهٔ کذا هنوز باز است.
همانهایی که کتوشلوار به تن کردهاند و دیپلماسی را برای دنیا هجی میکنند، اما قدِ تمام آرزوهایشان به اندازهٔ یک شهرک کوچک در دنیای بزرگ دبستانیهای شهید ما هم نمیرسد.
ابزارشان ترور است و استثمار؛ و حالا نشانه گرفتهاند خاطرههای ما را:
صندلیهایی که رویشان نشستیم، راهروهایی که با هزار امید بالا و پایین کردیم، اتاقهایی که پشت درشان با اضطراب و امید منتظر ایستادیم، هوایی که سالها در آن نفس کشیدیم، و هویتی که در آنجا پیدا کردیم.
اینها بهترین سالهای جوانی ما بود که حالا به تلی از خاک تبدیل شده است.
هرچند فدای سر ایراناما شما با دستهای خودتان گور خودتان را کندید.
این حقارت و این از خود بیخود شدنتان نشان از جنونی دارد که حتی تصور سایهاش را هم نمیکردید.
میفهمیم...
اینکه جهان سومی توی پوزت بزند، درد دارد. اینکه جهان سومیِ همیشه در تحریم، تحریمت کند، رنجآور است. و اینکه همین جهان سومیها آیندهٔ جهان را رقم بزنند، شوکآور است.
حالا حالاها کارتان داریم.
همچون مایی با همچون شمایی، حالا حالاها کار دارد.
ما با شما پدرکشتگی داریم.
فرشته موسوی
فارغالتحصیل دانشگاه علم و صنعت ایران
#از_علم_و_صنعت_بگو#علم_و_صنعت#فارغ_التحصیل#مامانای_علم_و_صنعت
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
۲۱:۵۵
این #طنز رو خوشمان آمد
«آمریکایی ها فکر میکنن اینکه باید برا عبور از تنگه هرمز، عوارض بدن، یه شکستِ مالیه!ولی شکست اصلی اون موقعیه که میخوان پرداخت کنن:سایت بالا نمیاد...وارد درگاه پرداخت نمیشه...
پیامک رمز عبور و رمز دوم نمیاد...بعد میفهمن باید فیلترشکنو خاموش کنن که بره تو سایت!🥸بعد از اتمام عملیات پرداخت، پول از حسابشون کسر میشه ولی مینویسه : تلاش شما ناموفق بود، دقایقی دیگر تلاش کنید.دقایقی بعد، میگه سقف کارت به کارت پر شده!بعد با یه کارت دیگه میریزن، پول برگشت میخوره...زنگ میزنن پشتیبانی... میگه نفر سی و چهارم در صف انتظار می باشید!
بعدم تایم اداری تموم میشه، باید صبر کنن تا فردا... 



»
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
«آمریکایی ها فکر میکنن اینکه باید برا عبور از تنگه هرمز، عوارض بدن، یه شکستِ مالیه!ولی شکست اصلی اون موقعیه که میخوان پرداخت کنن:سایت بالا نمیاد...وارد درگاه پرداخت نمیشه...
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
۱۶:۲۶
#فارغ_التحصیل می گوید:
«آرامش من ، وطنم»
اعصابم خورد بود از بی عدالتیا از حق خوریها،
تازه مدکر دکترامو گرفته بودم، اونم از کجا ، از علم و صنعت...اندازه سه تا دکتری سختی کشیده بودم...
تا رسیدم خونه، لم دادم رو مبل، تلویزیون رو که روشن کردم
اخبار بود، داشت میگفت مردم توی تجمعات معترضین شرکت نکنن میگفت که یه جماعت پدرسوخته قاطی مردم عادی شدنو دارن جون مردم بی گناه رو میگیرن،
به خودم گفتم، چه پدر سوخته ای، بابا همه مردم صداشون درومده، هرکی با یه گیر با یه گرفتاری...یکیشم خود من، اصلا کی داره میبینه امثال ما شاگرد زرنگای زحمت کشیده رو، تا جماعت پر پول و پارتی هست...
بابام گفت: خدا به دادمون برسه،
منتظر یه تلنگر بودم که بریزم بیرون، گفتم: والله به داد جوونا برسه با این همه گرفتاری، با این همه مشکل، شما ک نمیدونید ما داریم چطور جون میکنیم تا حداقل زندگیمونو دو دستی بچسبیم، بجز اینکه ساده ترین توقعامون شدن ارزو...
زیر عینک نگام کرد، گفت : بابا ، تو نمیدونی...
حقیقتا مدتی بود از دست بابا ناراحت بودم، از دفاعاش، از اینکه فکر میکرد ما جوونا نمیدونیم، درک نمیکنیم... هیچی نگفتم و رفتم تو خودم، با خودم فکر میکردم شاید منم باید برام اعتراض، چه میدونم اغتشاش...
شنبه نه اسفندبازم اول هفته شد، یکی دوماه از اعتراضات گذشته و شهر تقریبا ارومه، باید قبل اینکه کارامو شروع کنم، یه زنگ بزنم دفتر فلانی، ببینم این نامه من به جایی نرسید...حالا اول هفته یه نه ی گنده تحویلم میده تا اخر هفته حالمو بهم میریزه...اصلا واقعا چه معنی داره کار قانونی ادم انقد سنگ بیفته توش،بابا من خیر سرم دکتر این مملکتم، یه ذره برا زحمتی که کشیدم ارج و قرب قائل بشن...گوشیو گرفتم دستم، ببینم دنیا دست کیه، جای این فکر و خیالا برم اینستاگرام یه چرخی بزنم حال بقیه رو ببینم... که تلفنم زنگ خورد، بابا بود، احتمالا بازم میخواد نصیحتم کنه، - جانم بابا صدا واضح نمیومد، بابا داشت نفس نفس میزد...
-بابا زدن، همین حالا پاستورو زدن، -چی میگی بابا؟؟ کی زده؟؟
-بابا اینجا پر دوده ، پاستورو زدن، شیشه های دفتر همه ریخته خیلی سرو صداست..-بابا، بابا، بابااااا...
تلفن قطع شد، دویدم سمت دفتر معاون، اونجا فقط تلویزیون داره، گفتم زدن تهرانو؟ گفتن چی زده؟ کی زده؟ -بابام تهرانه، گفتن تهرانو زدن...تو شبکه های تلویزیون هیچ خبری نبود، دوباره تلفن بابامو گرفتم، نمیگرفتهرچقدر بوق میخورد نمیگرفت، برگشتم اتاق به همکارم گفتم فلانی بابا گفت تهرانو زدن صداش قطع شد
گفت بد به دلت راه نده، حتما یه صدا بوده، گفتم تلفنش نمیگیره دلشوره دارمیاد داداشم افتادم، اونم تهرانه، تلفن اونو گرفتم، اونم جواب نداد...دنیا دور سرم میچرخید، چی شده مگه ...چرا نمیگیره تلفنشون...
تو راهرو ها همکارا راه افتادن، خانوما برید خونه، وسیله هاتونو جمع کنید برید، بمبارون کردن تهرانو...اشک تو چشام راه افتاد، من که انقد ضعیف نبودم، چم شده...نفهمیدم چطور خودمو به ماشین رسوندم، اصلا نفهمیدم با همکارا خداحافظی کردم یانه... باز میبینم اداره رو؟همکارامو؟ بابام کجاس؟ داداشم چرا نیست...تهران چی شده؟ کجابمبارون شده...
غم دنیا رو سرم بود، همش حرف بابا تو سرم میپیچید که شما نمیدونید بابا، اره بابا ما نمیدونیم، ما جوونا قدر ارامش و امنیتو نمیدونیم...البته شاید الان دیگه بدونیم...
تاره فارغ شده از علم و صنعتفارغ التحصیل دکتری دانشکده عمران
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
«آرامش من ، وطنم»
اعصابم خورد بود از بی عدالتیا از حق خوریها،
تازه مدکر دکترامو گرفته بودم، اونم از کجا ، از علم و صنعت...اندازه سه تا دکتری سختی کشیده بودم...
تا رسیدم خونه، لم دادم رو مبل، تلویزیون رو که روشن کردم
اخبار بود، داشت میگفت مردم توی تجمعات معترضین شرکت نکنن میگفت که یه جماعت پدرسوخته قاطی مردم عادی شدنو دارن جون مردم بی گناه رو میگیرن،
به خودم گفتم، چه پدر سوخته ای، بابا همه مردم صداشون درومده، هرکی با یه گیر با یه گرفتاری...یکیشم خود من، اصلا کی داره میبینه امثال ما شاگرد زرنگای زحمت کشیده رو، تا جماعت پر پول و پارتی هست...
بابام گفت: خدا به دادمون برسه،
منتظر یه تلنگر بودم که بریزم بیرون، گفتم: والله به داد جوونا برسه با این همه گرفتاری، با این همه مشکل، شما ک نمیدونید ما داریم چطور جون میکنیم تا حداقل زندگیمونو دو دستی بچسبیم، بجز اینکه ساده ترین توقعامون شدن ارزو...
زیر عینک نگام کرد، گفت : بابا ، تو نمیدونی...
حقیقتا مدتی بود از دست بابا ناراحت بودم، از دفاعاش، از اینکه فکر میکرد ما جوونا نمیدونیم، درک نمیکنیم... هیچی نگفتم و رفتم تو خودم، با خودم فکر میکردم شاید منم باید برام اعتراض، چه میدونم اغتشاش...
شنبه نه اسفندبازم اول هفته شد، یکی دوماه از اعتراضات گذشته و شهر تقریبا ارومه، باید قبل اینکه کارامو شروع کنم، یه زنگ بزنم دفتر فلانی، ببینم این نامه من به جایی نرسید...حالا اول هفته یه نه ی گنده تحویلم میده تا اخر هفته حالمو بهم میریزه...اصلا واقعا چه معنی داره کار قانونی ادم انقد سنگ بیفته توش،بابا من خیر سرم دکتر این مملکتم، یه ذره برا زحمتی که کشیدم ارج و قرب قائل بشن...گوشیو گرفتم دستم، ببینم دنیا دست کیه، جای این فکر و خیالا برم اینستاگرام یه چرخی بزنم حال بقیه رو ببینم... که تلفنم زنگ خورد، بابا بود، احتمالا بازم میخواد نصیحتم کنه، - جانم بابا صدا واضح نمیومد، بابا داشت نفس نفس میزد...
-بابا زدن، همین حالا پاستورو زدن، -چی میگی بابا؟؟ کی زده؟؟
-بابا اینجا پر دوده ، پاستورو زدن، شیشه های دفتر همه ریخته خیلی سرو صداست..-بابا، بابا، بابااااا...
تلفن قطع شد، دویدم سمت دفتر معاون، اونجا فقط تلویزیون داره، گفتم زدن تهرانو؟ گفتن چی زده؟ کی زده؟ -بابام تهرانه، گفتن تهرانو زدن...تو شبکه های تلویزیون هیچ خبری نبود، دوباره تلفن بابامو گرفتم، نمیگرفتهرچقدر بوق میخورد نمیگرفت، برگشتم اتاق به همکارم گفتم فلانی بابا گفت تهرانو زدن صداش قطع شد
گفت بد به دلت راه نده، حتما یه صدا بوده، گفتم تلفنش نمیگیره دلشوره دارمیاد داداشم افتادم، اونم تهرانه، تلفن اونو گرفتم، اونم جواب نداد...دنیا دور سرم میچرخید، چی شده مگه ...چرا نمیگیره تلفنشون...
تو راهرو ها همکارا راه افتادن، خانوما برید خونه، وسیله هاتونو جمع کنید برید، بمبارون کردن تهرانو...اشک تو چشام راه افتاد، من که انقد ضعیف نبودم، چم شده...نفهمیدم چطور خودمو به ماشین رسوندم، اصلا نفهمیدم با همکارا خداحافظی کردم یانه... باز میبینم اداره رو؟همکارامو؟ بابام کجاس؟ داداشم چرا نیست...تهران چی شده؟ کجابمبارون شده...
غم دنیا رو سرم بود، همش حرف بابا تو سرم میپیچید که شما نمیدونید بابا، اره بابا ما نمیدونیم، ما جوونا قدر ارامش و امنیتو نمیدونیم...البته شاید الان دیگه بدونیم...
تاره فارغ شده از علم و صنعتفارغ التحصیل دکتری دانشکده عمران
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
۲۱:۴۶
سوال: آیا فقط روایت های مربوط به همین ایام رو منتشر می کنید یا اگر از اوایل جنگ هم باشه مشکلی نداره؟
جواب: چرا مشکل داشته باشه. بفرستید.حتما برای بقیه هم جذابه.
برای قبح شکنی از حاج آقا شریف بذاریم
جواب: چرا مشکل داشته باشه. بفرستید.حتما برای بقیه هم جذابه.
برای قبح شکنی از حاج آقا شریف بذاریم
۱۹:۲۰
#استاد می گوید:
«انفجار روز قدس»
بسم الله...شب بیست و سوم، کمی قبل از شروع مراسم قدر، در مسجد دانشگاه با چند نفر از استادان نشسته بودیم که صدای مهیبی آمد. از جا پریدم و به اطراف نگاه کردم. همه سرشان به کار خودشان بود. یکی از اساتید زیر لب گفت: بچهها در آبدارخانه را بهم میکوبند. چند لحظه بعد، دوباره بومببب... باز هم از جا پریدم و بازهم در آبدارخانه بود. خادم مسجد را صدا کردم و گفتم یک چیزی لای در بگذار که اینقدر تن ما را نلرزاند. بی قید گفت: آخه چی بگذارم؟؟ غریدم که پایت را بگذار. انگار که کشفی کرده باشد گفت: یک لنگه دمپایی میگذارم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره بومببب. و پشت سرش صدای خادم بود که: یک ، دو ،سه ... امتحان میکنیم... صدا... دندانهایم را به هم فشار دادم و چشم غرهای رفتم.
دوباره چند لحظه بعد، بومببب، بومبببب. نیمخیز شدم برای خادم که گفت: حاج آقا داره میزنه!!! اینبار واقعا بمب بود. یا شاید پهپاد. یا پدافند. من در تشخیص صداها ضعیفم، اما خادم میگفت پهپاد است و بعدش پدافند..
قصد داشتم در منبر شب قدر، درباره وظایفمان صحبت کنم. درباره ضرورت شرکت در راهپیمایی روز قدس. میخواستم به مردم بگویم از تهدیدها نترسید و میدان را خالی نکنید. در مقدمات بحث بودم که بازهم بمباران شد. صحبت از نترسیدن منتفی بود، باید با ظرافت، موضوع بحث را به چیز دیگری میکشاندم. حتی پیرمردی که کل منبر را چرت میزد هم نترسیده بود و به کارش ادامه میداد. درباره مردم و سلاح آخرالزمانی خمینی کبیر حرف زدم.
فردا صبح به شدت سرماخورده بودم. بدن درد داشتم و صدایم در نمیآمد. به سختی لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. وقتی به کوچه پا گذاشتم، پورههای برف و باران، با سردی هوا به صورتم خورد. همین را کم داشتم. گلویم از آلودگی سوختن مخازن نفت هنوز میسوخت که سرما هم اضافه شده بود. کاش دیشب حداقل درباره سرما یا آلودگی هوا یا خلوت بودن تهران یا چیزی مشابه آن تذکری داده بودم تا مردم میدان را خالی نمیگذاشتند...
پیچیدم در خیابان و تا تئاتر شهر آمدم. خبر دادند اسرائیل تهدید کرده میخواهد منیریه را بزند. با یک نفر بحث میکردیم که میخواهد مردم را بترساند که میدان را خالی کنند و زهی خیال باطل که... بومبببب. گردن کشیدم به امید دیدن دری که بهم بخورد، صدای باندی که آزمایش شود یا ... ولی از لای جمعیت، دود چهارراه ولیعصر پیدا بود و صدای شعارهای مردم، این سلاح آخرالزمانی خمینی کبیر.یا علی مدد
حجتالاسلام والمسلمین شریف اصفهانی
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
«انفجار روز قدس»
بسم الله...شب بیست و سوم، کمی قبل از شروع مراسم قدر، در مسجد دانشگاه با چند نفر از استادان نشسته بودیم که صدای مهیبی آمد. از جا پریدم و به اطراف نگاه کردم. همه سرشان به کار خودشان بود. یکی از اساتید زیر لب گفت: بچهها در آبدارخانه را بهم میکوبند. چند لحظه بعد، دوباره بومببب... باز هم از جا پریدم و بازهم در آبدارخانه بود. خادم مسجد را صدا کردم و گفتم یک چیزی لای در بگذار که اینقدر تن ما را نلرزاند. بی قید گفت: آخه چی بگذارم؟؟ غریدم که پایت را بگذار. انگار که کشفی کرده باشد گفت: یک لنگه دمپایی میگذارم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره بومببب. و پشت سرش صدای خادم بود که: یک ، دو ،سه ... امتحان میکنیم... صدا... دندانهایم را به هم فشار دادم و چشم غرهای رفتم.
دوباره چند لحظه بعد، بومببب، بومبببب. نیمخیز شدم برای خادم که گفت: حاج آقا داره میزنه!!! اینبار واقعا بمب بود. یا شاید پهپاد. یا پدافند. من در تشخیص صداها ضعیفم، اما خادم میگفت پهپاد است و بعدش پدافند..
قصد داشتم در منبر شب قدر، درباره وظایفمان صحبت کنم. درباره ضرورت شرکت در راهپیمایی روز قدس. میخواستم به مردم بگویم از تهدیدها نترسید و میدان را خالی نکنید. در مقدمات بحث بودم که بازهم بمباران شد. صحبت از نترسیدن منتفی بود، باید با ظرافت، موضوع بحث را به چیز دیگری میکشاندم. حتی پیرمردی که کل منبر را چرت میزد هم نترسیده بود و به کارش ادامه میداد. درباره مردم و سلاح آخرالزمانی خمینی کبیر حرف زدم.
فردا صبح به شدت سرماخورده بودم. بدن درد داشتم و صدایم در نمیآمد. به سختی لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. وقتی به کوچه پا گذاشتم، پورههای برف و باران، با سردی هوا به صورتم خورد. همین را کم داشتم. گلویم از آلودگی سوختن مخازن نفت هنوز میسوخت که سرما هم اضافه شده بود. کاش دیشب حداقل درباره سرما یا آلودگی هوا یا خلوت بودن تهران یا چیزی مشابه آن تذکری داده بودم تا مردم میدان را خالی نمیگذاشتند...
پیچیدم در خیابان و تا تئاتر شهر آمدم. خبر دادند اسرائیل تهدید کرده میخواهد منیریه را بزند. با یک نفر بحث میکردیم که میخواهد مردم را بترساند که میدان را خالی کنند و زهی خیال باطل که... بومبببب. گردن کشیدم به امید دیدن دری که بهم بخورد، صدای باندی که آزمایش شود یا ... ولی از لای جمعیت، دود چهارراه ولیعصر پیدا بود و صدای شعارهای مردم، این سلاح آخرالزمانی خمینی کبیر.یا علی مدد
حجتالاسلام والمسلمین شریف اصفهانی
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
۱۹:۳۴
#استاد می گوید:
نهم اسفند 1404 بود. حدود ساعت 9-10 صبح. در اتاق دانشکده نشسته و مشغول انجام امور کاری بودم. ناگهان پیامی در شبکه پیام رسان از دوستم دریافت کردم که حمله به مرکز شهر و برخاستن ستون دود را خبر داد.
پشت پنجره رفتم تا سعی کنم چیزی ببینم. خیلی مشخص نبود.
فهمیدم جنگی دوباره علیه این آب و خاک عزیز آغاز شده است.
خیلی از این اوضاع واهمه نداشتم، شاید به روحیهام برمیگردد. دوباره به کارم مشغول شدم اما سیل پیامها در پیام رسان شروع شده بود و دوستان از حمله می گفتند.
دو سه دقیقه گذشت. صدای سوت موشک و انفجار در حوالی شرق تهران به گونهای شنیده شد که برای ما مشخص بود. دوباره پشت پنجره بودم تا سرک بکشم
. چیزی معلوم نبود.
دوباره صندلی و کار و ...
اما یک دقیقه بعد، سوت و انفجاری بسیار بسیار نزدیک به گوش رسید، اینقدر نزدیک بود که فکر کردیم داخل دانشگاه و نزدیک ساختمون خودمون رو زده. بلافاصله همه کارکنان از اتاقها بیرون آمده و به سمت بیرون ساختمان راهی شدند. سعی کردم همکاران و دانشجویان را آرام کرده و آنها را به بیرون رفتن از ساختمان ترغیب کنم.
به بیرون از ساختمان رفتیم. معلوم شد حمله مربوط به بیرون از دانشگاه بوده است ولی خیلی نزدیک بود. ساختمان فناوریهای نوین، پایین ساختمان علوم پایه قرار دارد که دانشجویان کارشناسی اغلب رشته ها اونجا دروس پایه دارند. اون ساعت هم ساعت اوج کلاسها بود و اتاقهای درسی مملو از دانشجو بود. با این بمب آخری، همه از کلاسها و ساختمان زدند بیرون. در اندک زمانی، سیل بچه های دانشجو بود که از علوم پایه بیرون امده و در محوطه، به سمت درب اصلی و خروج از دانشگاه در جوش و خروش و اضطراب بودند.
بی اختیار (و البته بی اضطراب
) گوشه ای در محوطه ایستاده بودم و به این جمعیت و تکاپوی آنها برای خروج از دانشگاه نگاه میکردم. افراد اندکی از دانشجو و کارکنان هم در گوشه و کنار ایستاده بودند و در تحلیل اوضاع و احوال یا نشان دادن ستونهای دود به یکدیگر یاری میرساندند. تلفنهای ثابت و موبایلها هم به سرعت قطع شدند و امکان ارتباط با عزیزان بیرون دانشگاه قطع شد. همین بر نگرانی و استرس جمعیت اضافه کرده بود و در چهره ها قابل تشخیص بود.
اما در ذهنم چیزی غیر از جنگ جولان میداد. با دیدن این حرکت جمیعت و بیرون آمدن آنها از جایگاه خود، بی اختیار یاد روز قیامت افتادم که در وصفش این گونه گفته شده که مردگان زنده می شوند و مضطرب و مستأصل به این سو و آن سو فرار میکنند، آنجا که قرآن می فرماید:
یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِروزى كه آدمى از برادرش، و از مادر و پدرش، و از همسر و پسرانش میگریزد، براى هر انسانى در آن روز حال و كارى خواهد بود كه او را به خود مشغول دارد (عبس: 34-37).
بله، نهم اسفند خداوند عزیز عنایتی بهم کرد تا در این واقعه، بیش از آنکه به جنگ فکر کنم به معاد فکر کنم، به خروج نهایی فکر کنم، به روز استیصال فکر کنم. خداوند متعال خودش در قران همین شیوه را در پی میگیرد و از مثال زنده شدن طبیعت و گردش ایام و غیره استفاده میکند و به ما تذکر قیامت و حشر و نشر میدهد:
وَ أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا كَذَٰلِكَ الْخُرُوجُ (ق، 11)وَ اللَّهُ الَّذي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها کَذلِکَ النُّشُور (فاطر، 9)
شما را نمیدونم ولی من که اینجوری بودم که با این افکار، کاملا آرامش پیدا کرده بودم. به نظرم به همین دلیل است که در احادیث و معارف دینی مکرر به تفکر در مرگ و معاد توصیه شده ایم؛ چرا که کاملا سازنده و آرامش بخش است.
کاش اون لحظه میتونستم به بر و بچه های در حال خروج این پیام را منتقل کنم، اما جاش نبود. امیدوارم حالا پس از گذشت بیش از چهل روز از جنگ و توقف آتش، فرصتی برای انتقال این معنا به دانشجویانم فراهم شده باشد
بچه ها، به فکر روز واپسین هستیم؟
میثم جلالیعضو هیات علمی دانشکده فناوری های نویندانشگاه علم و صنعت ایران
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
نهم اسفند 1404 بود. حدود ساعت 9-10 صبح. در اتاق دانشکده نشسته و مشغول انجام امور کاری بودم. ناگهان پیامی در شبکه پیام رسان از دوستم دریافت کردم که حمله به مرکز شهر و برخاستن ستون دود را خبر داد.
پشت پنجره رفتم تا سعی کنم چیزی ببینم. خیلی مشخص نبود.
فهمیدم جنگی دوباره علیه این آب و خاک عزیز آغاز شده است.
خیلی از این اوضاع واهمه نداشتم، شاید به روحیهام برمیگردد. دوباره به کارم مشغول شدم اما سیل پیامها در پیام رسان شروع شده بود و دوستان از حمله می گفتند.
دو سه دقیقه گذشت. صدای سوت موشک و انفجار در حوالی شرق تهران به گونهای شنیده شد که برای ما مشخص بود. دوباره پشت پنجره بودم تا سرک بکشم
دوباره صندلی و کار و ...
اما یک دقیقه بعد، سوت و انفجاری بسیار بسیار نزدیک به گوش رسید، اینقدر نزدیک بود که فکر کردیم داخل دانشگاه و نزدیک ساختمون خودمون رو زده. بلافاصله همه کارکنان از اتاقها بیرون آمده و به سمت بیرون ساختمان راهی شدند. سعی کردم همکاران و دانشجویان را آرام کرده و آنها را به بیرون رفتن از ساختمان ترغیب کنم.
به بیرون از ساختمان رفتیم. معلوم شد حمله مربوط به بیرون از دانشگاه بوده است ولی خیلی نزدیک بود. ساختمان فناوریهای نوین، پایین ساختمان علوم پایه قرار دارد که دانشجویان کارشناسی اغلب رشته ها اونجا دروس پایه دارند. اون ساعت هم ساعت اوج کلاسها بود و اتاقهای درسی مملو از دانشجو بود. با این بمب آخری، همه از کلاسها و ساختمان زدند بیرون. در اندک زمانی، سیل بچه های دانشجو بود که از علوم پایه بیرون امده و در محوطه، به سمت درب اصلی و خروج از دانشگاه در جوش و خروش و اضطراب بودند.
بی اختیار (و البته بی اضطراب
اما در ذهنم چیزی غیر از جنگ جولان میداد. با دیدن این حرکت جمیعت و بیرون آمدن آنها از جایگاه خود، بی اختیار یاد روز قیامت افتادم که در وصفش این گونه گفته شده که مردگان زنده می شوند و مضطرب و مستأصل به این سو و آن سو فرار میکنند، آنجا که قرآن می فرماید:
یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِروزى كه آدمى از برادرش، و از مادر و پدرش، و از همسر و پسرانش میگریزد، براى هر انسانى در آن روز حال و كارى خواهد بود كه او را به خود مشغول دارد (عبس: 34-37).
بله، نهم اسفند خداوند عزیز عنایتی بهم کرد تا در این واقعه، بیش از آنکه به جنگ فکر کنم به معاد فکر کنم، به خروج نهایی فکر کنم، به روز استیصال فکر کنم. خداوند متعال خودش در قران همین شیوه را در پی میگیرد و از مثال زنده شدن طبیعت و گردش ایام و غیره استفاده میکند و به ما تذکر قیامت و حشر و نشر میدهد:
وَ أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا كَذَٰلِكَ الْخُرُوجُ (ق، 11)وَ اللَّهُ الَّذي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها کَذلِکَ النُّشُور (فاطر، 9)
شما را نمیدونم ولی من که اینجوری بودم که با این افکار، کاملا آرامش پیدا کرده بودم. به نظرم به همین دلیل است که در احادیث و معارف دینی مکرر به تفکر در مرگ و معاد توصیه شده ایم؛ چرا که کاملا سازنده و آرامش بخش است.
کاش اون لحظه میتونستم به بر و بچه های در حال خروج این پیام را منتقل کنم، اما جاش نبود. امیدوارم حالا پس از گذشت بیش از چهل روز از جنگ و توقف آتش، فرصتی برای انتقال این معنا به دانشجویانم فراهم شده باشد
بچه ها، به فکر روز واپسین هستیم؟
میثم جلالیعضو هیات علمی دانشکده فناوری های نویندانشگاه علم و صنعت ایران
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی_ها را دنبال کنید@elmoosiha
۱۶:۴۸
من خیلی دارم مقاومت می کنم در مقابل بعضی روایت های خوبی که برای غیرعلموصی هاست. برای اینکه منتشر نکنم.
اما بنظرم اومد لااقل یکی دو تاش رو منتشر کنم. اونایی که تغییر دهنده احوالات روزمره مون هستن.بیشتر هم نه.یک یا دوتا نهایتا در هفته.با هشتگ #دیگران منتشر میکنیم.ببینیم.
اما بنظرم اومد لااقل یکی دو تاش رو منتشر کنم. اونایی که تغییر دهنده احوالات روزمره مون هستن.بیشتر هم نه.یک یا دوتا نهایتا در هفته.با هشتگ #دیگران منتشر میکنیم.ببینیم.
۶:۳۴
این متن رو یکی از جوانان کاملا معمولی - تاکید می کنم کاملا معمولی- جامعه نوشته.به اصطلاح خیلی ها: خاکستری
داشتم کانالش رو بالا پایین می کردم.همه چیز توش بود.با هر نوع ادبیاتی.خدا خیرش بدهبعضیاش رو هم فقط باید خودت بخونی(امکان مطالعه خانوادگی نداره
)احساس می کنم تصور من از خاکستری با واقعیت خاکستری خیلی فاصله داشته.
مثل اینکه قبلا یه کانال توی تلگرام داشته و هر چیز خوبی که دستش اومده و به ذهن شریفش رسیده رو اونجا میذاشته
حالا اما از بد حادثه ، گرفتار بله شدهیه جا نوشته بود «بله برای من حکم یه کاروانسرای موقتی رو داره»
همه اینا رو نوشتم تا این روایت کوتاهش رو بهتر بفهمیم.



داشتم کانالش رو بالا پایین می کردم.همه چیز توش بود.با هر نوع ادبیاتی.خدا خیرش بدهبعضیاش رو هم فقط باید خودت بخونی(امکان مطالعه خانوادگی نداره
مثل اینکه قبلا یه کانال توی تلگرام داشته و هر چیز خوبی که دستش اومده و به ذهن شریفش رسیده رو اونجا میذاشته
حالا اما از بد حادثه ، گرفتار بله شدهیه جا نوشته بود «بله برای من حکم یه کاروانسرای موقتی رو داره»
همه اینا رو نوشتم تا این روایت کوتاهش رو بهتر بفهمیم.
۷:۰۵
#دیگران می گویند:شرقی خسته
«من تاحالا توی زندگیم مراسم تشیع شهدا نرفتم. همیشه به نظرم شلوغ و خسته کننده میومد. اینقدر نرفتم و نرفتم که امشب پیکر یه شهیدِ لانچر، خودش اومد جلوی خونمون. هم سن و سال خودم بود و چهار شب پیش شهید شده بود.داشتم به این فکر میکردم که من، توی زندگی شخصیم، حتی برای خودم هم ضرر خالصم! اونوقت یه نفر دیگه، توی همین سن، یکی از پر رنگ و لعابترین صفحات شاهنامهی آیندگان رو رقم میزنه.حقیقتاً که ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایییونس عزیز!
* عکس مربوط به یه گل از گلهای تابوت شهیده که پرتاب کردن و روی کفشم افتاد.»
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
«من تاحالا توی زندگیم مراسم تشیع شهدا نرفتم. همیشه به نظرم شلوغ و خسته کننده میومد. اینقدر نرفتم و نرفتم که امشب پیکر یه شهیدِ لانچر، خودش اومد جلوی خونمون. هم سن و سال خودم بود و چهار شب پیش شهید شده بود.داشتم به این فکر میکردم که من، توی زندگی شخصیم، حتی برای خودم هم ضرر خالصم! اونوقت یه نفر دیگه، توی همین سن، یکی از پر رنگ و لعابترین صفحات شاهنامهی آیندگان رو رقم میزنه.حقیقتاً که ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایییونس عزیز!
* عکس مربوط به یه گل از گلهای تابوت شهیده که پرتاب کردن و روی کفشم افتاد.»
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
۷:۱۱
#شعر#استاد می گوید:
سفره دار نجيب كشور دوست اى صبور عجيب كشور دوستاى به يادت دل است تفتيدهنامدار شهيد كشور دوست
صبح فرداى رفتنت جاناروبروى مسير كشور دوستگريه ها كرده اند مشتاقانقلبهاشان اسير كشور دوست
علم و صنعت كه ميزبانش بوددر غم آن بصير كشور دوستایستاد استوار همچون کوهاز مرام و مسير كشور دوست
ای سعید شمقدری بشنوبانگ وقت رحیل کشور دوست کاروانی که از غدیر آغازمی رود در سبیل کشور دوست
ریحانه سادات طباطبایی یگانهعضو هیئت علمی دانشکده معماری و شهرسازی
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
سفره دار نجيب كشور دوست اى صبور عجيب كشور دوستاى به يادت دل است تفتيدهنامدار شهيد كشور دوست
صبح فرداى رفتنت جاناروبروى مسير كشور دوستگريه ها كرده اند مشتاقانقلبهاشان اسير كشور دوست
علم و صنعت كه ميزبانش بوددر غم آن بصير كشور دوستایستاد استوار همچون کوهاز مرام و مسير كشور دوست
ای سعید شمقدری بشنوبانگ وقت رحیل کشور دوست کاروانی که از غدیر آغازمی رود در سبیل کشور دوست
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
۲۰:۰۰
روایت امروز ویژه ستدو قسمتیهقسمت اول رو بخونید
اما چرا ویژه ست؟ بخاطر پیوستیه پیوست غافلگیرانه و مهم دارهلطفا منتظر این پیوست مهم باشید
اما چرا ویژه ست؟ بخاطر پیوستیه پیوست غافلگیرانه و مهم دارهلطفا منتظر این پیوست مهم باشید
۸:۴۳
روز نگار 18 اسفندنبرد رمضانقسمت اول«گرد و خاک غلیظ و روزه داری»
تلخی خاک غلیظ با طعم تند باروت در دهانم می نشیند. مثل وقتی که آرد نخودچی را می گذاری در دهان. چطور ناگهان تمام آب دهان را به خود می کشد و زبانت همچون کویر خشک می شود. همانطور شده است دهانم. و مجبورم با همین حالت، نفس عمیقی بکشم و توانم را جمع کنم و داد بزنم : «کسی توی این خونه هست؟ کسی توی ساختمون مونده؟ کمک می خواهید؟»
ظهر در مسیر برگشت از دانشگاه بودم. قرار بود بروم دنبال خانواده تا همگی بریم برای تجمع عظیم بیعت با رهبر جدیدمان. همان که خبر انتخابش چنان هیجان و شوری در مردم ایجاد کرد که همه جای ایران را تکانی دوباره داد. هیجانی که سکینه نیز داشت. (و هنوز دارم این پارادوکس «شور و سکینه» را حلاجی می کنم). از دانشگاه هم عده ای داشتند با هم به سمت میدان انقلاب می رفتند.
پایین تر از مسجد الرسول رسالت توقفی داشتم جلوی تعمیرگاه برای باد لاستیک ها. معطل شدم و کسی کارم را راه نینداخت. منصرف شدم که بروم.
بووووووووووووم. همه از جای خود پریدند. انفجاری مهیب دقیقا پشت سر ما. با دو کوچه فاصله.دوباره بووووووووووووووم.موشک دوم و انفجار دوم.
ماشین ها و موتورها با عجله صحنه را ترک می کردند. یکی دو نفر با ترس کنار ماشین خود پناه گرفتند. سنگ و خاک و تکه های ساختمان بود که سرازیر شد بر سرمان.من هم گازش رو گرفتم و با چندتا لایی کشی خودم را از مهلکه نجات دادم.ایستادم جلوتر. دیدم همه دارند می روند.
دیدم خونه های یک کوچه را زده. همراه با ترسی که در وجودم افتاده بود گفتم «نیروهای امدادی میان. الان اگه دوباره بزنه چی. وظیفه من نیست.» ناگهان لحظه ای کوچه را تصور کردم و جواب دادم «من هم اگر بروم پس به چه درد میخورم. این همه ادعا کجا رفت. الان هم که کسی همراهم نیست تا آسیب ببیند. برو». همه این احساسات، هیجان های متناقض، شوک و بهت، حرکت و فرار، استدلال و جواب، در کسری از ثانیه رخ داد.
بالاخره برگشتم سمت کوچه. دیدم واای ! چه بر سر خانه های مردم آورده این بی شرفِ حروم ... ببخشید الان که دوباره یادش میفتم هم میخوام مثل مجید سوزوکی فحش بدم.(فکر کنم خیلی هاتان فیلم اخراجی ها را ندیده اید، ببینید.)
چند نفر دیگر همراه با من رسیدند. فهمیدم خیلی هم کار خاصی نکردم. تا آخر ماجرا فهمیدم اینها خیلی از من جلوترند.یک جابجایی احساسی عجیبی رخ داد: از «حق به جانبی و غرورِ یک فرد فداکار که در نقش ناجی شجاع قرار دارد» به « احساس شرمساری و حقارت ناشی از دریا دلی و شجاعت فراوان بچه های بسیج»
با هم رفتیم داخل خانه ها. فریاد می زدیم که کسی در خانه هست. کمک می خواید؟خانه ها را تک به تک می کاویدیم.هوا پر بود از گرد و خاک.گرد و غبار غلیظ.
بسیاری از فقها و مراجع رساندن گرد و خاک غلیظ به حلق را مبطل روزه میدانند.خیلی مصداقی از این حکم برایم پیش نیامده بود. جز در خانه تکانی های سالهای گذشته که ماه رمضان و نوروز مقارن بود.اما این بار در یکی از خانه های مردم. در جنگ رمضان.
"تلخی خاک غلیظ با طعم تند باروت در دهانم می نشیند. مثل وقتی که آرد نخودچی را می گذاری در دهان. چطور ناگهان تمام آب دهان را به خود می کشد و زبانت همچون کویر خشک می شود. همانطور شده است دهانم. و مجبورم با همین حالت، نفس عمیق بکشم و توانم را جمع کنم و داد بزنم : «کسی توی این خونه هست؟ کسی توی ساختمون مونده؟ کمک می خواید؟»"نفهمیدم روزه ام چه شد. طبق فتوای مراجع باید باطل شده باشد اما
اما صدایی پاسخ داد...
ادامه دارد...
18 اسفند 140419 رمضان 1447نهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ معاون نهاد دانشگاه علم و صنعت
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
تلخی خاک غلیظ با طعم تند باروت در دهانم می نشیند. مثل وقتی که آرد نخودچی را می گذاری در دهان. چطور ناگهان تمام آب دهان را به خود می کشد و زبانت همچون کویر خشک می شود. همانطور شده است دهانم. و مجبورم با همین حالت، نفس عمیقی بکشم و توانم را جمع کنم و داد بزنم : «کسی توی این خونه هست؟ کسی توی ساختمون مونده؟ کمک می خواهید؟»
ظهر در مسیر برگشت از دانشگاه بودم. قرار بود بروم دنبال خانواده تا همگی بریم برای تجمع عظیم بیعت با رهبر جدیدمان. همان که خبر انتخابش چنان هیجان و شوری در مردم ایجاد کرد که همه جای ایران را تکانی دوباره داد. هیجانی که سکینه نیز داشت. (و هنوز دارم این پارادوکس «شور و سکینه» را حلاجی می کنم). از دانشگاه هم عده ای داشتند با هم به سمت میدان انقلاب می رفتند.
پایین تر از مسجد الرسول رسالت توقفی داشتم جلوی تعمیرگاه برای باد لاستیک ها. معطل شدم و کسی کارم را راه نینداخت. منصرف شدم که بروم.
بووووووووووووم. همه از جای خود پریدند. انفجاری مهیب دقیقا پشت سر ما. با دو کوچه فاصله.دوباره بووووووووووووووم.موشک دوم و انفجار دوم.
ماشین ها و موتورها با عجله صحنه را ترک می کردند. یکی دو نفر با ترس کنار ماشین خود پناه گرفتند. سنگ و خاک و تکه های ساختمان بود که سرازیر شد بر سرمان.من هم گازش رو گرفتم و با چندتا لایی کشی خودم را از مهلکه نجات دادم.ایستادم جلوتر. دیدم همه دارند می روند.
دیدم خونه های یک کوچه را زده. همراه با ترسی که در وجودم افتاده بود گفتم «نیروهای امدادی میان. الان اگه دوباره بزنه چی. وظیفه من نیست.» ناگهان لحظه ای کوچه را تصور کردم و جواب دادم «من هم اگر بروم پس به چه درد میخورم. این همه ادعا کجا رفت. الان هم که کسی همراهم نیست تا آسیب ببیند. برو». همه این احساسات، هیجان های متناقض، شوک و بهت، حرکت و فرار، استدلال و جواب، در کسری از ثانیه رخ داد.
بالاخره برگشتم سمت کوچه. دیدم واای ! چه بر سر خانه های مردم آورده این بی شرفِ حروم ... ببخشید الان که دوباره یادش میفتم هم میخوام مثل مجید سوزوکی فحش بدم.(فکر کنم خیلی هاتان فیلم اخراجی ها را ندیده اید، ببینید.)
چند نفر دیگر همراه با من رسیدند. فهمیدم خیلی هم کار خاصی نکردم. تا آخر ماجرا فهمیدم اینها خیلی از من جلوترند.یک جابجایی احساسی عجیبی رخ داد: از «حق به جانبی و غرورِ یک فرد فداکار که در نقش ناجی شجاع قرار دارد» به « احساس شرمساری و حقارت ناشی از دریا دلی و شجاعت فراوان بچه های بسیج»
با هم رفتیم داخل خانه ها. فریاد می زدیم که کسی در خانه هست. کمک می خواید؟خانه ها را تک به تک می کاویدیم.هوا پر بود از گرد و خاک.گرد و غبار غلیظ.
بسیاری از فقها و مراجع رساندن گرد و خاک غلیظ به حلق را مبطل روزه میدانند.خیلی مصداقی از این حکم برایم پیش نیامده بود. جز در خانه تکانی های سالهای گذشته که ماه رمضان و نوروز مقارن بود.اما این بار در یکی از خانه های مردم. در جنگ رمضان.
"تلخی خاک غلیظ با طعم تند باروت در دهانم می نشیند. مثل وقتی که آرد نخودچی را می گذاری در دهان. چطور ناگهان تمام آب دهان را به خود می کشد و زبانت همچون کویر خشک می شود. همانطور شده است دهانم. و مجبورم با همین حالت، نفس عمیق بکشم و توانم را جمع کنم و داد بزنم : «کسی توی این خونه هست؟ کسی توی ساختمون مونده؟ کمک می خواید؟»"نفهمیدم روزه ام چه شد. طبق فتوای مراجع باید باطل شده باشد اما
اما صدایی پاسخ داد...
ادامه دارد...
18 اسفند 140419 رمضان 1447نهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ معاون نهاد دانشگاه علم و صنعت
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
۸:۴۴
بازارسال شده از کانال رسمی دانشگاه علم و صنعت ایران
به همراه روایتگری
۱۱:۵۶
علموصی ها
تجمع دانشگاهیان دانشگاه علم و صنعت
مقتل شهدای میدان رسالت
به همراه روایتگری
پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۵ ساعت ۱۸:۳۰ الی ۲۰ امکان حضور دانشجویان با خانواده هایشان وجود دارد.
آدرس: میدان رسالت، خیابان نیروی دریایی، کوچه شهید جاجرودی، مقتل شهدای جنگ رمضان
@iust_pr
خب خباین همون پیوست مهمی بود که برای روایت امروزمون داشتیمزودتر از موعد از تنور در اومد.این محل همونجایی ست که توش روایت اول اتفاق افتادهمقتل حدود 50 شهیدنویسنده در همون لحظات اولیه اصابت، در محل حاضر بودهاگر دوست دارید حضوری میتونید از این مقتل شهدا بازدید داشته باشیدمطمئنا برنامه روایت گری هم دارد.
بریم قسمت دوم رو بخونیم؟
بریم قسمت دوم رو بخونیم؟
۱۲:۰۱
روز نگار 18 اسفندنبرد رمضان
قسمت دوم«یک جفت کتونی زنانه و نامحرم»
از خانه های اول کوچه یک نفر شعار مرگ بر امریکا گفت. یک خانواده چهارنفری با فرزند کوچکشان بهت زده و ترسان، با سر و روی خاکی از خانه خارج شدند. هر چه جلوتر می رفتی خرابی ساختمان ها بدتر بود.دو نفر بودیم. رفتیم توی یکی از خانه ها. داد زدیم. پاسخی نیامد. بعدی. بعدی. ناگهان صدای پیرزنی آمد. از پنجره سر بیرون آورد و با صدای نحیفی در بین سروصداهای مردم خیابان و شعله های آتش و گازی که با فشار از علمک آسیب دیده خارج میشد ابراز وجود کرد.دوباره ترس به جانم افتاد که الان بروم داخل نکند ساختمان بریزد یا مثل نجف آباد دوباره موشک بزند اما سریع خودم را جمع و جور کردم. نفر اول زودتر وارد ساختمان شد. من هم پشت سرش. طبقه اول هم یک نفر در خانه بود که ما اصلا نفهمیده بودیم و داخل ساختمان تازه فهمیدیم. انگار شوک و فشار انفجار صدایش را حبس کرده بود. به هرحال او هم بیرون آوردیم. حاج خانم هم آمد. گفت مریضم و موندم خونه. بعدش فهمیدیم دخترش بلافاصله زنگ زده بود و گرای مادرش را به بچه های بسیج محل داده بود که نجاتش دهند. راه پله پر از شیشه خرده بود. خاک و خل و بوی باروت و سوختگی همه جا را گرفته بود.رفتیم خانه بعدی. حالا شده بودیم سه نفر. وسط این خانه های مخروبه خالی که اثاث و لوازم مردم را می دیدی به فکر خانه خودت میفتادی. که اگر خانه من بود چه حالی داشتم. و چقدر دوست داشتم دیگران کمکم کنند.رعایت جوانب شرعی هم برایمان مهم بود. نمیدانم چرا اما یکهو یاد خاطره حاج قاسم و رزمندگان ایرانی افتادم که در سوریه وقتی به خانه های خالی مردم می رفتند همه جوانب شرعی را مراعات می کردند. خودم را جمع و جور کردم و نهیبی که تو هم باید مراقب باشی.همینطور که خانه به خانه فریاد میزدیم، صدای کمک خواهی زنی آمد. از پنجره فریاد زد. سریع رفتیم بالا. با دستانی خونی، صدای لرزان و ترسیده و گریه، جلوی در بود. همسرش ترکش خورده بود و روی صندلی نشسته بود. خون از پایش جاری بود. هر چی به خانم می گفتیم آرام نمیشد و گریه می کرد.همسرش را یکی از آن دو نفر جلوتر از من، گرفت بر دوش. راستش را بخواهید من اینجا هم عقب افتادم. از جسوری و پیشگامی آن بسیجی. خون از پایش در راه پله ها می چکید. زن هم گریان و شیون کنان وسایل اصلی ش را جمع می کرد تا برود. دیدم کتانی هایش را گرفته به دست و دارد پا برهنه می رود. با صدای بلند بهش گفتم «شیشه ریخته. کتونی هاتون رو پاتون کنید. آسیب می بینید.» با ترس و گریه در حالی که صدایش می لرزید گفت: « نمیتونم. اصلا نمی تونم پام کنم» شوک انفجار هنوز ولش نکرده بود. سریع کتونی هایش را گرفتم. خم شدم. کتونی را جوری گرفتم که بتواند پا کند اما ناتوان تر از آن بود که بتواند. «خاطره حاج قاسم را چه کنم؟» من فقط کفش های همسرم را آن هم در ماه آخر بارداری هایش برایش پا کرده ام. کتونی های یک نامحرم؟؟؟ با کمال احتیاط و تمام تلاشی که کردم باز هم نشد آن چیزی که می خواستم بشود اما خداروشکر بالاخره کتونی های سفیدش را که روی رد خون شوهرش بود پا کرد و با شتاب و گریه خودش را به همسرش رساند و از ساختمان خارج شدند.ساختمان بعدی اما پیرمرد و پیرزنی بودند که با اصرارهای ما بالاخره از خانه خارج شد. صدای گازی که با فشار از لوله اصلی جلوی خانه می آمد یک لحظه هم قطع نمیشد. پایین ساختمان کلی قرآن و کتاب دعا ریخته بود. انگار برای مجلس قرآن خانگی یکی از خانه ها بود.ناگهان آتشی را دیدیم. نفر دوم ما گفت قرآن است که دارد می سوزد. با عجله و غصه نشستم روی زمین. نمیدانستم چطور قرآن را خاموش کنم. وسط اون همه خرابی و غصه، انگار جانم می سوخت.اولش با آستین لباسم سعی کردم اما اثر نکرد. نگاهی به دور و برم کردم. فهمیدم. دستم را بردم توی خاک و خرابه های خانه، کنار یک عالمه سنگ و آهن، مشت مشت ریختم و کم کم خاموش شد. و من هم آرام گرفتم.صدای گاز قطع شد. یکی از بچه های بسیج، شجاعانه و آچار به دست قطعش کرد.از دکلی که وسط کوچه سقوط کرده بود خمیده رد شدیم و به ساختمان های دیگر رسیدیم. همه تخلیه بود. اما بچه های بسیج جسورانه و شجاعانه از راه پله های خراب شده ی ساختمان های در حال ریزش و کنار آتش و دود می رفتند تا اگر کسی زنده و مجروح مانده را نجات دهند. بچه های بسیج و مردم حزب اللهی وسط این بحران بدجوری می درخشیدند.واقعا من خیلی چیزها باید یاد بگیرم.تاریخ اینها را از یاد نمی برد.
18 اسفند 140419 رمضان 1447نهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ معاون نهاد دانشگاه علم و صنعت.
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
قسمت دوم«یک جفت کتونی زنانه و نامحرم»
از خانه های اول کوچه یک نفر شعار مرگ بر امریکا گفت. یک خانواده چهارنفری با فرزند کوچکشان بهت زده و ترسان، با سر و روی خاکی از خانه خارج شدند. هر چه جلوتر می رفتی خرابی ساختمان ها بدتر بود.دو نفر بودیم. رفتیم توی یکی از خانه ها. داد زدیم. پاسخی نیامد. بعدی. بعدی. ناگهان صدای پیرزنی آمد. از پنجره سر بیرون آورد و با صدای نحیفی در بین سروصداهای مردم خیابان و شعله های آتش و گازی که با فشار از علمک آسیب دیده خارج میشد ابراز وجود کرد.دوباره ترس به جانم افتاد که الان بروم داخل نکند ساختمان بریزد یا مثل نجف آباد دوباره موشک بزند اما سریع خودم را جمع و جور کردم. نفر اول زودتر وارد ساختمان شد. من هم پشت سرش. طبقه اول هم یک نفر در خانه بود که ما اصلا نفهمیده بودیم و داخل ساختمان تازه فهمیدیم. انگار شوک و فشار انفجار صدایش را حبس کرده بود. به هرحال او هم بیرون آوردیم. حاج خانم هم آمد. گفت مریضم و موندم خونه. بعدش فهمیدیم دخترش بلافاصله زنگ زده بود و گرای مادرش را به بچه های بسیج محل داده بود که نجاتش دهند. راه پله پر از شیشه خرده بود. خاک و خل و بوی باروت و سوختگی همه جا را گرفته بود.رفتیم خانه بعدی. حالا شده بودیم سه نفر. وسط این خانه های مخروبه خالی که اثاث و لوازم مردم را می دیدی به فکر خانه خودت میفتادی. که اگر خانه من بود چه حالی داشتم. و چقدر دوست داشتم دیگران کمکم کنند.رعایت جوانب شرعی هم برایمان مهم بود. نمیدانم چرا اما یکهو یاد خاطره حاج قاسم و رزمندگان ایرانی افتادم که در سوریه وقتی به خانه های خالی مردم می رفتند همه جوانب شرعی را مراعات می کردند. خودم را جمع و جور کردم و نهیبی که تو هم باید مراقب باشی.همینطور که خانه به خانه فریاد میزدیم، صدای کمک خواهی زنی آمد. از پنجره فریاد زد. سریع رفتیم بالا. با دستانی خونی، صدای لرزان و ترسیده و گریه، جلوی در بود. همسرش ترکش خورده بود و روی صندلی نشسته بود. خون از پایش جاری بود. هر چی به خانم می گفتیم آرام نمیشد و گریه می کرد.همسرش را یکی از آن دو نفر جلوتر از من، گرفت بر دوش. راستش را بخواهید من اینجا هم عقب افتادم. از جسوری و پیشگامی آن بسیجی. خون از پایش در راه پله ها می چکید. زن هم گریان و شیون کنان وسایل اصلی ش را جمع می کرد تا برود. دیدم کتانی هایش را گرفته به دست و دارد پا برهنه می رود. با صدای بلند بهش گفتم «شیشه ریخته. کتونی هاتون رو پاتون کنید. آسیب می بینید.» با ترس و گریه در حالی که صدایش می لرزید گفت: « نمیتونم. اصلا نمی تونم پام کنم» شوک انفجار هنوز ولش نکرده بود. سریع کتونی هایش را گرفتم. خم شدم. کتونی را جوری گرفتم که بتواند پا کند اما ناتوان تر از آن بود که بتواند. «خاطره حاج قاسم را چه کنم؟» من فقط کفش های همسرم را آن هم در ماه آخر بارداری هایش برایش پا کرده ام. کتونی های یک نامحرم؟؟؟ با کمال احتیاط و تمام تلاشی که کردم باز هم نشد آن چیزی که می خواستم بشود اما خداروشکر بالاخره کتونی های سفیدش را که روی رد خون شوهرش بود پا کرد و با شتاب و گریه خودش را به همسرش رساند و از ساختمان خارج شدند.ساختمان بعدی اما پیرمرد و پیرزنی بودند که با اصرارهای ما بالاخره از خانه خارج شد. صدای گازی که با فشار از لوله اصلی جلوی خانه می آمد یک لحظه هم قطع نمیشد. پایین ساختمان کلی قرآن و کتاب دعا ریخته بود. انگار برای مجلس قرآن خانگی یکی از خانه ها بود.ناگهان آتشی را دیدیم. نفر دوم ما گفت قرآن است که دارد می سوزد. با عجله و غصه نشستم روی زمین. نمیدانستم چطور قرآن را خاموش کنم. وسط اون همه خرابی و غصه، انگار جانم می سوخت.اولش با آستین لباسم سعی کردم اما اثر نکرد. نگاهی به دور و برم کردم. فهمیدم. دستم را بردم توی خاک و خرابه های خانه، کنار یک عالمه سنگ و آهن، مشت مشت ریختم و کم کم خاموش شد. و من هم آرام گرفتم.صدای گاز قطع شد. یکی از بچه های بسیج، شجاعانه و آچار به دست قطعش کرد.از دکلی که وسط کوچه سقوط کرده بود خمیده رد شدیم و به ساختمان های دیگر رسیدیم. همه تخلیه بود. اما بچه های بسیج جسورانه و شجاعانه از راه پله های خراب شده ی ساختمان های در حال ریزش و کنار آتش و دود می رفتند تا اگر کسی زنده و مجروح مانده را نجات دهند. بچه های بسیج و مردم حزب اللهی وسط این بحران بدجوری می درخشیدند.واقعا من خیلی چیزها باید یاد بگیرم.تاریخ اینها را از یاد نمی برد.
18 اسفند 140419 رمضان 1447نهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ معاون نهاد دانشگاه علم و صنعت.
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
۱۲:۲۰
علموصی ها
#دانشجو می گوید #شعر چگونه اشک نریزم برای مینابت برای بی کسی کودکانِ بی تابت برای زخمِ عمیقی که بر تنت مانده که هرکه هست نمک گیر، دشمنت خوانده برای این همه مظلومِ بی گناهِ شهید برای سیلِ کمکها که بر سرت بارید برای این غمِ بر تن، بر این لباسِ سیاه برای علم وَ صنعت، برای دانشگاه برای بغضِ فروخورده یِ به وقت نبرد برای شیرزنانت، برای این همه مرد برای این همه غیرت که پای لانچرهاست برای شور حسینی که در وطن پیداست برای روشنیِ هرشبِ خیابانت برای کودکِ ده ساله یِ رجز خوانت برای قائدِ امت، برای آقاجان برای شاهِ شهیدانِ کشورم، ایران اگرچه رفت و غمِ جای خالی اش اینجاست قسم به وعده یِ صادق، خدای او با ماست چگونه اشک نریزم برایِ این پرچم که جانِ ایل و تبارم فدایِ این پرچم صدایِ من برسد گوش شاهِ بی صفتان به گوشِ نسل به جا مانده از ابوسفیان شکست خورده فراخوان کشته سازی ها و تف به غیرتتان ای فقط مجازی ها وطن فروش بدان ایستگاه پایانی ست دوباره رهبر ما سید خراسانی ست سید امیرمهدی حسینی دانشجوی گروه سیستم های انرژی دانشکده فناوری های نوین دانشگاه علم و صنعت ایران اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند. #علموصی_ها را دنبال کنید @elmoosiha
و دوباره آقا سید امیر مهدی حسینی ، دانشجوی خوش قریحه علموصی، شعر سروده اند و ما رو قابل دونستند و مفتخر کردند تا منتشر کنیم.
این شعر هم تقدیم شما بزرگواران
این شعر هم تقدیم شما بزرگواران
۲۲:۰۵
#دانشجو می گوید:#شعر
#خوان_هشتم
غرور و غیرتِ ما را، وطن فروشْ ببینخروشِ ملتِ ما را، وطن فروشْ ببین
اگر چه رفته پدر، هست ذوالفقار اماکه تیغِ جرات ما را، وطن فروشْ ببین
رسیده رستم دستان به خوانِ هشتمِ خودبیا و هیبتِ ما را وطن فروشْ ببین
بدان به لشکرِ ایمان نمی رسد زخمیبه ایلِ شاه خراسان نمی رسد زخمی
اگر چه سوخته حقْ زیر دستِ باطلهابدان به ساحتِ قرآن نمی رسد زخمی
بدان که دانشِ ما متکی به آهنْ نیست«به علم و صنعتِ ایرانْ نمیرسد زخمی»
قسم به راهِ شهیدان، به مکتبِ علویبه انقلابِ زمستان نمی رسد زخمی
برای مامِ وطن رسم ماست جان دادنحماسه را به اماننامهها نشان دادن
که شیرِ زخمی از این زوزهها نمیترسدغلام فاطمه (س) از اشقیا نمی ترسد
به سعیِ باطل کفتارها نمی میردخداست پشت و پناهش، خدا نمی میرد
علم به دوش و کفن پوشْ در خیابانیمبرای عزَّتِ این خاکْ مرد میدانیم
بدان که تیغِ علی (ع) از غلافْ بیرون استبرای حضرتِ مادرْ چنین رجز خوانیم:
به نام نامی ایران به نام مامِ وطنکه ایستاده بمیرم به احترام وطن
سید امیرمهدی حسینی
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
#خوان_هشتم
غرور و غیرتِ ما را، وطن فروشْ ببینخروشِ ملتِ ما را، وطن فروشْ ببین
اگر چه رفته پدر، هست ذوالفقار اماکه تیغِ جرات ما را، وطن فروشْ ببین
رسیده رستم دستان به خوانِ هشتمِ خودبیا و هیبتِ ما را وطن فروشْ ببین
بدان به لشکرِ ایمان نمی رسد زخمیبه ایلِ شاه خراسان نمی رسد زخمی
اگر چه سوخته حقْ زیر دستِ باطلهابدان به ساحتِ قرآن نمی رسد زخمی
بدان که دانشِ ما متکی به آهنْ نیست«به علم و صنعتِ ایرانْ نمیرسد زخمی»
قسم به راهِ شهیدان، به مکتبِ علویبه انقلابِ زمستان نمی رسد زخمی
برای مامِ وطن رسم ماست جان دادنحماسه را به اماننامهها نشان دادن
که شیرِ زخمی از این زوزهها نمیترسدغلام فاطمه (س) از اشقیا نمی ترسد
به سعیِ باطل کفتارها نمی میردخداست پشت و پناهش، خدا نمی میرد
علم به دوش و کفن پوشْ در خیابانیمبرای عزَّتِ این خاکْ مرد میدانیم
بدان که تیغِ علی (ع) از غلافْ بیرون استبرای حضرتِ مادرْ چنین رجز خوانیم:
به نام نامی ایران به نام مامِ وطنکه ایستاده بمیرم به احترام وطن
سید امیرمهدی حسینی
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
۲۲:۰۶
امروز هم چندتا روایت خوب بخونیم
از آغازین روزهای نبرد تا دلنوشته ای به شهید شمقدری
از آغازین روزهای نبرد تا دلنوشته ای به شهید شمقدری
۱۳:۰۷
#دانشجو می گوید:
«از دل بحران تا عزم دوباره»
تقریباً یک سال بود که درگیر موضوعی بودم که در ابتدا برایم ناآشنا بود؛ اما با مطالعه فراوان و جستوجو در کتابها و مقالات، توانستم کمکم مسیر را پیدا کنم. همان تحقیق اولیه، پس از چند اصلاح، تبدیل شد به موضوع تز دکتریام. در ترم سوم، با اولین مقاله دوران دکتری دستوپنجه نرم میکردم و آرامآرام کار به نقطه خوبی رسیده بود که ناآرامیهای دیماه و قطع اینترنت، روند پیشرفتم را بهکندی کشاند. با وجود فشار و استرس زیاد، تاریخ دفاع از پروپوزال برای ۹ اسفند تعیین شد.روز دفاع در سالن مطالعه مشغول مرور نهایی کار بودم و آنقدر غرق در جزئیات پروپوزال بودم که جهان اطرافم را نمیدیدم. ناگهان صدای انفجاری شدید سکوت فضا را شکست. قلبم تند میزد، اما ذهنم هنوز درگیر دفاع بود و نمیتوانستم خطر را درک کنم. دقایقی بعد صدای انفجار دوم آمد و تازه متوجه شدم جمعیتی از دانشکده با عجله در حال خروجاند، اما هنوز علت را درست نمیفهمیدم.در همین لحظه یکی از دانشجویان وارد اتاق شد؛ با چهرهای نگران پرسید آیا صداها را نشنیدهام. وقتی گفتم شنیدهام، با تعجب گفت دانشکده تخلیه شده و احتمال خطر جدی وجود دارد. من هنوز بین ترس و فکر دفاع مانده بودم که با جدیت گفت: «جنگ شده. از جا بلند شو.»با عجله وسایلم را جمع کردم. راهروها تاریک و خالی بود. وقتی به اتاق استاد راهنما رسیدم، او و چند نفر از اساتید در حال خروج بودند. گفتند همه چیز تا اطلاع ثانوی لغو شده است. تا دم در همراهشان رفتم و خداحافظی کردم. در مسیر خروج، لحظهای برگشتم و به ساختمان دانشکده نگاه کردم؛ ساختمانی که برایم نماد آینده و رؤیاهایم بود. همانجا دعا کردم دوباره و در آرامش به آن برگردم.اما وقتی بعدتر خبر حمله به دانشکده را شنیدم، چیزی درونم شکست. احساس کردم خانه امید و تلاشهایم آسیب دیده. اشک بیاختیار میریخت. ولی خیلی زود خودم را جمع کردم. با خودم گفتم دشمن شاید ساختمان را هدف گرفته باشد، اما اصل علم و باور و امید در ذهن و قلب ماست؛ جایی که هیچ حملهای به آن نمیرسد. از همان لحظه تصمیم گرفتم محکمتر از قبل ادامه بدهم؛ با قدمهایی استوارتر، و ارا دهای روشنتر.
تجربهای که اگرچه تلخ بود، اما عزم مرا برای ادامهی مسیر علم و پژوهش استوارتر کرد.
دانشجوی دکتری دانشکده علوم پایه
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
«از دل بحران تا عزم دوباره»
تقریباً یک سال بود که درگیر موضوعی بودم که در ابتدا برایم ناآشنا بود؛ اما با مطالعه فراوان و جستوجو در کتابها و مقالات، توانستم کمکم مسیر را پیدا کنم. همان تحقیق اولیه، پس از چند اصلاح، تبدیل شد به موضوع تز دکتریام. در ترم سوم، با اولین مقاله دوران دکتری دستوپنجه نرم میکردم و آرامآرام کار به نقطه خوبی رسیده بود که ناآرامیهای دیماه و قطع اینترنت، روند پیشرفتم را بهکندی کشاند. با وجود فشار و استرس زیاد، تاریخ دفاع از پروپوزال برای ۹ اسفند تعیین شد.روز دفاع در سالن مطالعه مشغول مرور نهایی کار بودم و آنقدر غرق در جزئیات پروپوزال بودم که جهان اطرافم را نمیدیدم. ناگهان صدای انفجاری شدید سکوت فضا را شکست. قلبم تند میزد، اما ذهنم هنوز درگیر دفاع بود و نمیتوانستم خطر را درک کنم. دقایقی بعد صدای انفجار دوم آمد و تازه متوجه شدم جمعیتی از دانشکده با عجله در حال خروجاند، اما هنوز علت را درست نمیفهمیدم.در همین لحظه یکی از دانشجویان وارد اتاق شد؛ با چهرهای نگران پرسید آیا صداها را نشنیدهام. وقتی گفتم شنیدهام، با تعجب گفت دانشکده تخلیه شده و احتمال خطر جدی وجود دارد. من هنوز بین ترس و فکر دفاع مانده بودم که با جدیت گفت: «جنگ شده. از جا بلند شو.»با عجله وسایلم را جمع کردم. راهروها تاریک و خالی بود. وقتی به اتاق استاد راهنما رسیدم، او و چند نفر از اساتید در حال خروج بودند. گفتند همه چیز تا اطلاع ثانوی لغو شده است. تا دم در همراهشان رفتم و خداحافظی کردم. در مسیر خروج، لحظهای برگشتم و به ساختمان دانشکده نگاه کردم؛ ساختمانی که برایم نماد آینده و رؤیاهایم بود. همانجا دعا کردم دوباره و در آرامش به آن برگردم.اما وقتی بعدتر خبر حمله به دانشکده را شنیدم، چیزی درونم شکست. احساس کردم خانه امید و تلاشهایم آسیب دیده. اشک بیاختیار میریخت. ولی خیلی زود خودم را جمع کردم. با خودم گفتم دشمن شاید ساختمان را هدف گرفته باشد، اما اصل علم و باور و امید در ذهن و قلب ماست؛ جایی که هیچ حملهای به آن نمیرسد. از همان لحظه تصمیم گرفتم محکمتر از قبل ادامه بدهم؛ با قدمهایی استوارتر، و ارا دهای روشنتر.
تجربهای که اگرچه تلخ بود، اما عزم مرا برای ادامهی مسیر علم و پژوهش استوارتر کرد.
دانشجوی دکتری دانشکده علوم پایه
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
۱۳:۰۸
#دانشجو می گوید:
«جایی در طبقه چهارم دانشکده برق»
در سکوت و تاریکی مطلق طبقهٔ چهارم دانشکده برق، انتهای راهرویی طولانی، اتاقی بود که روشن بودن چراغش نور امیدی بود در دلها ،رنگ آرامش و زندگی به ما میداد؛ اتاقی که گلدانهایش همچون نگینهایی زنده در گوشه و کنار آن قد میکشیدند و مراقبت ظریف و عاشقانهٔ دکتر را به رخ میکشیدند. اتاقی که مردی که از عدالت و انسانیت مایه میگذاشت، آن را به ملجأ اطمینان و صلح برای خود و دیگران تبدیل کرده بود.او که همواره میگفت: «نگذار حرفی در دلت بماند»، اصل زندگیاش همین حال خوب دیگران بود. هر روز، اولین سوالش از ما این نبود که چه گزارش کاری داری، بلکه همیشه با دلسوزی میپرسید: «حالت خوب است؟ حال فلانی خوب است ؟؟ و بعد که مطمئن میشد سراغ حال روحی ما میرفت حال روحیت چگونه است؟ار حال روحی فلانی چه؟ خبر داری ؟؟» این پرسش، نه تکرار یک جمله، که نمایانگر حساسیتی عمیق نسبت به درونیات آدمها بود؛ حساسیتی که گویی از ریشههای عدالت و حقیقت برمیخاست.روزی، تصمیم داشت که یکی از همکاران را به دلیل نارضایتی و اشکالات برکنار کند و در سکوتی که فقط خود او میفهمید،به من گفت: «میخواهیم با او خداحافظی کنیم.»من اما بر آن بودم که بخشی از حقیقت از دید دیگری هم دیده شود. چند نکته اخلاقی بیان کردم که شاید برایشان روشن نبود. بعد از اینکه حرفهایم را شنید چند دقیقه ای اتاق در سکوت فرو رفت دکتر عینکش را برداشت کمی پیشانی اش را ماساژ داد و گفت « انگار زود قضاوت کردم من اینارو نمیدونستم بهشون فکر میکنم .» بعد از بیرون آمدن از اتاق فکر میکردم که مبادا سخنانم اثری نداشته باشد. چند روز بعد اما، با نگاه و کلامی آکنده از فروتنی، به من گفت: «مرسی که آن نکات را گفتی.آنچه میدانستم، شاید تنها بخشی از حقیقت بود و آقای فلانی همچنان با ما هستند.» این سخن نه تنها گویای یک تغییر دیدگاه ساده، که جلوهای از منش والای انسانی بود که با عدالت دمخور بود؛ مردی که پافشاریاش بر حقیقت، نه لجاجت بود و نه غرور، بلکه جستجوی بیپایان برای فهم و درک عمیقتر. و اینگونه بود که جملهی او، «نگذار حرفی تو دلت بماند»، نه شعار بلکه فلسفهٔ زیستن و رهبریاش گردید. مردی که از عمیقترین لایههای وجود، صدای همگان را شنید و از هر چه در دلها بود، طلب صداقت و شفافیت داشت، نه برای خود که برای بندگی به عدالت و انسانیت.اما افسوس دیگر آن اتاق در طبقه چهارم، با آن گلهایی که دکتر خیلی مراقب آنها بود و چراغی که کور سوی امیدی در دل ما بود هرگز حضور گرم دکتر را به خود نخواهد دید آری دکتر سعید شمقدری نه فقط یک استاد بلکه مردی از جنس عدالت و فروتنی بود .
دانشجوی علم و صنعتیشاگرد مکتب معرفت شهید دکتر سعید شمقدری
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
«جایی در طبقه چهارم دانشکده برق»
در سکوت و تاریکی مطلق طبقهٔ چهارم دانشکده برق، انتهای راهرویی طولانی، اتاقی بود که روشن بودن چراغش نور امیدی بود در دلها ،رنگ آرامش و زندگی به ما میداد؛ اتاقی که گلدانهایش همچون نگینهایی زنده در گوشه و کنار آن قد میکشیدند و مراقبت ظریف و عاشقانهٔ دکتر را به رخ میکشیدند. اتاقی که مردی که از عدالت و انسانیت مایه میگذاشت، آن را به ملجأ اطمینان و صلح برای خود و دیگران تبدیل کرده بود.او که همواره میگفت: «نگذار حرفی در دلت بماند»، اصل زندگیاش همین حال خوب دیگران بود. هر روز، اولین سوالش از ما این نبود که چه گزارش کاری داری، بلکه همیشه با دلسوزی میپرسید: «حالت خوب است؟ حال فلانی خوب است ؟؟ و بعد که مطمئن میشد سراغ حال روحی ما میرفت حال روحیت چگونه است؟ار حال روحی فلانی چه؟ خبر داری ؟؟» این پرسش، نه تکرار یک جمله، که نمایانگر حساسیتی عمیق نسبت به درونیات آدمها بود؛ حساسیتی که گویی از ریشههای عدالت و حقیقت برمیخاست.روزی، تصمیم داشت که یکی از همکاران را به دلیل نارضایتی و اشکالات برکنار کند و در سکوتی که فقط خود او میفهمید،به من گفت: «میخواهیم با او خداحافظی کنیم.»من اما بر آن بودم که بخشی از حقیقت از دید دیگری هم دیده شود. چند نکته اخلاقی بیان کردم که شاید برایشان روشن نبود. بعد از اینکه حرفهایم را شنید چند دقیقه ای اتاق در سکوت فرو رفت دکتر عینکش را برداشت کمی پیشانی اش را ماساژ داد و گفت « انگار زود قضاوت کردم من اینارو نمیدونستم بهشون فکر میکنم .» بعد از بیرون آمدن از اتاق فکر میکردم که مبادا سخنانم اثری نداشته باشد. چند روز بعد اما، با نگاه و کلامی آکنده از فروتنی، به من گفت: «مرسی که آن نکات را گفتی.آنچه میدانستم، شاید تنها بخشی از حقیقت بود و آقای فلانی همچنان با ما هستند.» این سخن نه تنها گویای یک تغییر دیدگاه ساده، که جلوهای از منش والای انسانی بود که با عدالت دمخور بود؛ مردی که پافشاریاش بر حقیقت، نه لجاجت بود و نه غرور، بلکه جستجوی بیپایان برای فهم و درک عمیقتر. و اینگونه بود که جملهی او، «نگذار حرفی تو دلت بماند»، نه شعار بلکه فلسفهٔ زیستن و رهبریاش گردید. مردی که از عمیقترین لایههای وجود، صدای همگان را شنید و از هر چه در دلها بود، طلب صداقت و شفافیت داشت، نه برای خود که برای بندگی به عدالت و انسانیت.اما افسوس دیگر آن اتاق در طبقه چهارم، با آن گلهایی که دکتر خیلی مراقب آنها بود و چراغی که کور سوی امیدی در دل ما بود هرگز حضور گرم دکتر را به خود نخواهد دید آری دکتر سعید شمقدری نه فقط یک استاد بلکه مردی از جنس عدالت و فروتنی بود .
دانشجوی علم و صنعتیشاگرد مکتب معرفت شهید دکتر سعید شمقدری
اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha
۱۴:۰۳