بله | کانال علموصی ها
عکس پروفایل علموصی هاع

علموصی ها

۶۸۲ عضو
عکس پروفایل علموصی هاع
۶۸۲ عضو

علموصی ها

مجله روایی تعاملی «علموصی ها»اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.
ارسال روایت و دلنوشتهارتباط با ادمین‌@mimhaa
روز نگار 18 اسفندنبرد رمضان
قسمت دوم«یک جفت کتونی زنانه و نامحرم»
از خانه های اول کوچه یک نفر شعار مرگ بر امریکا گفت. یک خانواده چهارنفری با فرزند کوچکشان بهت زده و ترسان، با سر و روی خاکی از خانه خارج شدند. هر چه جلوتر می رفتی خرابی ساختمان ها بدتر بود.دو نفر بودیم. رفتیم توی یکی از خانه ها. داد زدیم. پاسخی نیامد. بعدی. بعدی. ناگهان صدای پیرزنی آمد. از پنجره سر بیرون آورد و با صدای نحیفی در بین سروصداهای مردم خیابان و شعله های آتش و گازی که با فشار از علمک آسیب دیده خارج میشد ابراز وجود کرد.دوباره ترس به جانم افتاد که الان بروم داخل نکند ساختمان بریزد یا مثل نجف آباد دوباره موشک بزند اما سریع خودم را جمع و جور کردم. نفر اول زودتر وارد ساختمان شد. من هم پشت سرش. طبقه اول هم یک نفر در خانه بود که ما اصلا نفهمیده بودیم و داخل ساختمان تازه فهمیدیم. انگار شوک و فشار انفجار صدایش را حبس کرده بود. به هرحال او هم بیرون آوردیم. حاج خانم هم آمد. گفت مریضم و موندم خونه. بعدش فهمیدیم دخترش بلافاصله زنگ زده بود و گرای مادرش را به بچه های بسیج محل داده بود که نجاتش دهند. راه پله پر از شیشه خرده بود. خاک و خل و بوی باروت و سوختگی همه جا را گرفته بود.رفتیم خانه بعدی. حالا شده بودیم سه نفر. وسط این خانه های مخروبه خالی که اثاث و لوازم مردم را می دیدی به فکر خانه خودت میفتادی. که اگر خانه من بود چه حالی داشتم. و چقدر دوست داشتم دیگران کمکم کنند.رعایت جوانب شرعی هم برایمان مهم بود. نمیدانم چرا اما یکهو یاد خاطره حاج قاسم و رزمندگان ایرانی افتادم که در سوریه وقتی به خانه های خالی مردم می رفتند همه جوانب شرعی را مراعات می کردند. خودم را جمع و جور کردم و نهیبی که تو هم باید مراقب باشی.همینطور که خانه به خانه فریاد میزدیم، صدای کمک خواهی زنی آمد. از پنجره فریاد زد. سریع رفتیم بالا. با دستانی خونی، صدای لرزان و ترسیده و گریه، جلوی در بود. همسرش ترکش خورده بود و روی صندلی نشسته بود. خون از پایش جاری بود. هر چی به خانم می گفتیم آرام نمیشد و گریه می کرد.همسرش را یکی از آن دو نفر جلوتر از من، گرفت بر دوش. راستش را بخواهید من اینجا هم عقب افتادم. از جسوری و پیشگامی آن بسیجی. خون از پایش در راه پله ها می چکید. زن هم گریان و شیون کنان وسایل اصلی ش را جمع می کرد تا برود. دیدم کتانی هایش را گرفته به دست و دارد پا برهنه می رود. با صدای بلند بهش گفتم «شیشه ریخته. کتونی هاتون رو پاتون کنید. آسیب می بینید.» با ترس و گریه در حالی که صدایش می لرزید گفت: « نمیتونم. اصلا نمی تونم پام کنم» شوک انفجار هنوز ولش نکرده بود. سریع کتونی هایش را گرفتم. خم شدم. کتونی را جوری گرفتم که بتواند پا کند اما ناتوان تر از آن بود که بتواند. «خاطره حاج قاسم را چه کنم؟» من فقط کفش های همسرم را آن هم در ماه آخر بارداری هایش برایش پا کرده ام. کتونی های یک نامحرم؟؟؟ با کمال احتیاط و تمام تلاشی که کردم باز هم نشد آن چیزی که می خواستم بشود اما خداروشکر بالاخره کتونی های سفیدش را که روی رد خون شوهرش بود پا کرد و با شتاب و گریه خودش را به همسرش رساند و از ساختمان خارج شدند.ساختمان بعدی اما پیرمرد و پیرزنی بودند که با اصرارهای ما بالاخره از خانه خارج شد. صدای گازی که با فشار از لوله اصلی جلوی خانه می آمد یک لحظه هم قطع نمیشد. پایین ساختمان کلی قرآن و کتاب دعا ریخته بود. انگار برای مجلس قرآن خانگی یکی از خانه ها بود.ناگهان آتشی را دیدیم. نفر دوم ما گفت قرآن است که دارد می سوزد. با عجله و غصه نشستم روی زمین. نمیدانستم چطور قرآن را خاموش کنم. وسط اون همه خرابی و غصه، انگار جانم می سوخت.اولش با آستین لباسم سعی کردم اما اثر نکرد. نگاهی به دور و برم کردم. فهمیدم. دستم را بردم توی خاک و خرابه های خانه، کنار یک عالمه سنگ و آهن، مشت مشت ریختم و کم کم خاموش شد. و من هم آرام گرفتم.صدای گاز قطع شد. یکی از بچه های بسیج، شجاعانه و آچار به دست قطعش کرد.از دکلی که وسط کوچه سقوط کرده بود خمیده رد شدیم و به ساختمان های دیگر رسیدیم. همه تخلیه بود. اما بچه های بسیج جسورانه و شجاعانه از راه پله های خراب شده ی ساختمان های در حال ریزش و کنار آتش و دود می رفتند تا اگر کسی زنده و مجروح مانده را نجات دهند. بچه های بسیج و مردم حزب اللهی وسط این بحران بدجوری می درخشیدند.واقعا من خیلی چیزها باید یاد بگیرم.تاریخ اینها را از یاد نمی برد.

18 اسفند 140419 رمضان 1447نهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ معاون نهاد دانشگاه علم و صنعت.

اینجا علم و صنعتی ها روایت می کنند.#علموصی ها را دنبال کنید.@elmoosiha

۱۲:۲۰