بله | کانال باند تبحکاران
عکس پروفایل باند تبحکارانب

باند تبحکاران

۵۷ عضو
عزیزان؛ داستان در فصل یک داره کم کم به پایان می رسهجا داره الان درباره ی کلیت داستان نظر بدید و منو از نکته هایی که از دید خودم پنهان مونده آگاه کنید.برای نظردهی می تونید به گروه تبادل نظر تشریف بیاریدble.im/join/NjQyODZlZm

۱۶:۰۵

بازارسال شده از مریم مدرس
thumbnail
صفحه 61 - داستان دنباله دار باند تبحکاران

۳:۳۲

بازارسال شده از مریم مدرس
صفحه 61تند تند شروع کردم به توضیح دادن؛ خانوم منو بردن خونه مامانجون کتاب فارسیمو جا گذاشتم، بعد رفتم خونه خودمون کیف و فرممو جا گذاشتم، می خواستم برگردم، بعد برنگشتم نمی دونستم چطوری بیام مدرسه... همینطوری که من هر کلمه ای پیدا می کردم دنبال هم می چیدم خانوم گفت به به، سلام رئیس! جات خالی بود! یه نفس راحت کشیدم.شدم سوژه، تا نزدیکای زنگ تفریح همه به جای تخته منو نگاه می کردن. خانم ده دیقه یه بار می گفت: من بچه هایی را که هدف دارن دوست دارم.. تازه فهمیده بودم مداد نیاوردم. از بس امروز عجیب بودم هیچ کس بهم مداد نمی داد، صدرا مدادشو داد به من خودش از یکی دیگه گرفت.من نمی دونم هدف دارم یا نه. نگران زنگ تفریح بودم. تو کلاس که اجازه نمی دن بمونیم، با این ریخت تابلوم چطوری برم تو حیاط؟ وقتی زنگ خورد دیدم هیچی از درس نفهمیدم، استرس داشتم، درسته که خانم کوچکی را دیدم و به خواسته ام رسیدم ولی می‌ترسیدم اخراجم کنن. نماینده بچه ها را فرستاد بیرون ولی خانوم به من گفت بمونم.نشست کنارم رو نیمکت و گفت: چیزی هست که بخوای به من بگی؟ من در سکوت به انبوه چیزایی که آرزو داشتم به خانوم بگم فکر کردم. خانم مدتی صبر کرد، بعد گفت: شاید باور نکنی ولی هرکسی یه سختی مخصوص خودش تو دنیا داره، مثل مسواک، منتها آدما دو جورن، کسایی که می‌جنگن و کسایی که فرار می‌کنن. الکی نیستا؛ اونایی که هدف دارن می جنگن اونایی که هیچی ندارن فرار می کنن. تو امروز خیلی شبیه کسایی هستی که می جنگن.وجودش بهم اعتماد به نفس داد و اون سوال تکراری را باز به زبون آوردم: خانوم خدا کجاست؟ گفت: نمی دونم، برا خودمم سواله. شاید قایم شده. این اولین جواب متفاوتی بود که شنیدم. گفتم: چرا قایم شده؟ گفت شاید برای اینکه بعضیا فکر کنن کسی نمی بیندشون. آخه آدما وقتی ذات خودشونو نشون می دن که کسی نمی بیندشون.ااه چه باهوش. خدایا خوشم اومد دمت گرم. چی می شد اگه می تونستم همه ی روز کنار خانم کوچکی سوالامو بپرسم. اما همیشه یه مزاحم وجود داره که درست سر وقت می رسه. یکی در زد. خانوم درو باز کرد و نمی دونم طرف از بیرون چی بهش گفت که بلافاصله به من چشمک زد و گفت: بقیه ی جلسه باشه بعد.به نظرم اتفاقات پشت پرده ای در جریان بود، دیدم داره چادرشو سر می کنه، با همون جدیت همیشگی، فهمیدم داره برای مبارزه آماده می شه. این صحنه اینقدر دیدنیه که نمی شه چشم ازش برداشت..ولی کدوم مبارزه؟
نظرات درble.im/join/NjQyODZlZm

۳:۳۲

بازارسال شده از مریم مدرس
thumbnail
صفحه 62 - داستان دنباله دار باند تبحکاران

۱۵:۳۷

بازارسال شده از مریم مدرس
صفحه 62به محض اینکه قهرمان ما از کلاس بیرون رفت صدرا دوید تو و گفت: یه آقایی اومده دفتر دعوا داره، انگار بابای یکی از بچه هاست. میگه: از اون طرف بچه های نره غول ریختن سر پسرم یکی نیست جلوشونو بگیره، از این طرف بچه از ترس معلمش نصفه شب زده به خیابون. من نمی‌خوام بچم تو همچین پادگانی درس بخونه. صدرا نمی‌دونه پادگان چیه ولی من می دونم، بابام همش میگه مملکت نیست که پادگانه.عرق سردی رو بدنم نشست، چطوری باید بگم اون بابای منه. محمدصدرا ادامه داد: باید از خانوم دفاع کنیم. به نظرت تظاهرات خوبه؟ گفتم: آخه کجای دنیا تظاهراتی به نتیجه رسیده؟ تازه تظاهرات سازماندهی می‌خواد ماهواره می‌خواد. نماینده ی کلاس بو برد که ما تو کلاسیم، سرو کله ش پیدا شد و بیرونمون کرد. با همون سر و وضع رفتم پشت دفتر، درست بود، دشمنی که برای نبرد با خانم کوچکی اومده بود بابای من بود. حتی بابا هم با خانوممون سر جنگ داره. طاها گفت به خانومتون بگو چادر سرش نکنه، مامانم میگه به خاطر اینه که هیشکی دوستش نداره.بابا فرم و کیف منم برام آورده بود. خانم می‌خواست بابا را نگه داره، می‌گفت خیلی وقته می‌خوام باهاتون صحبت کنم. بابام می‌گفت من با شما صحبتی ندارم. یکی به بابام گفت لطفا تو محیط مدرسه سیگار نکشید.اصلا ولش کن حوصله ندارم تعریف کنم.وقتی فرم به دستم رسید بچه های باند نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کردن، همه مدرسه فهمیده بودن اون شخص معلوم الحال پدر منه. بدتر اینکه بابام تو مدرسه مونده بود تا تعطیل بشیم. بابا اگه پارسالم مثل امسال وقت داشت که بیاد دنبالم دعواها شروع نمی‌شد. زنگ آخر فکری بودم که الان وقتشه خودمو نجات بدم، هم کیف و فرم و لباس ورزشم پیشمه هم کتابا و اسباب بازی هام، نباید این فرصت را از دست داد. به هدفم فکر می‌کردم. آره من آدمی ام که هدف دارم.وقتی زنگ خونه خورد دنبال خانوم را گرفتم. کلاسای دیگه بهم نگاه می کردن، احتمالا به عنوان یه نمک نشناس! ولی چه اهمیتی داره، اونا جایی تو مسیر هدف من ندارن. خانم بهم گفت: پسرم بابات تو دفتره. امروز احتیاج خاصی به این واژه ی پسرم داشتم. چیزی نگفتم و دوباره وقتی خانم راه افتاد دنبالش رفتم. بابا منو دید و پرید بیرون. گفت: پسرم بیا. مثل کسی که تهدید شده باشه دویدم و چادر خانم را گرفتم، گفتم نه!گیج کردن آدم بزرگا حس خوبیه که خدا قسمت همتون بکنه. بابا گفت: یعنی چی بابا؟ مدرسه که دیگه تموم شد. عزمم را برای یه کار خیلی سنگین جزم کرده بودم. این چیزی بود که مدت مدیدی براش مقدمه چیده و به همه جاش فکر کرده بودم. دست خانوم را فشار دادم و گفتم: من دیگه بچه‌ی شما نیستم. دارم میرم بچه‌ی خانم کوچکی بشم.

۱۵:۳۷

حتی ساده ترین نظرها که به نظرتون شاید گفتن نداره فوق العاده مورد نیاز هستن، حتی در حد خوب بود یا بد بود یا چرند بود نظر بدیدundefined ble.im/join/NjQyODZlZm

۲۰:۱۳

بازارسال شده از مریم مدرس
thumbnail
صفحه 63-1 - داستان دنباله دار باند تبحکاران

۳:۲۴

بازارسال شده از مریم مدرس
صفحه 63برای لحظاتی کل کشور تو آمپاس موند. اولین بار بود که خانم کوچکی چنین حرفی از من می‌شنید. همینطور بابام و همه. دست خانوم را بیشتر فشار دادم. قشنگ پیدا بود خانم مونده چیکار کنه، ولی من تصمیممو گرفته بودم. بابا اومد دستمو بگیره فرار کردم به طرف ماشین خانم. خانم کوچکی هم نامردی نکرد قفل در را برام زد. پریدم تو ماشین و قفل مرکزی زدم همه درها قفل شد. بابا نتونست درو باز کنه منم محل نذاشتم، برگشت طرف خانم. خانم یه توضیحاتی می‌داد که من نمی‌شنیدم. بابام هم حاضر نبود گوش کنه. انگار خانم می‌خواست آرومش کنه؛ بابام قبلا اینجوری نبود. وای! نزدیک بود یقه خانوم را بگیره! بابای مدرسه و راننده سرویسا تندی گرفتنش. خانم انگار از بابام ناامید شد، اومد طرف ماشین. داشتم بال در میاوردم. اعضای دفتر هم اومده بودن. اگه پسر خانم معلم باشم دیگه برام مهم نیست اخراجم کنن، خانم همه درسا را برام میگه. بابام همینطور که تقلا می‌کرد داد زد: رفتارتون مصداق آدم رباییه خانم! خانوم برگشت و گفت: رفتار شما هم مصداق کودک آزاریه آقا. فکر می‌کردن من نمی‌شنوم. برای من لحظات سرنوشت سازی بود. نباید بترسم، دارم زندگیمو برای همیشه نجات میدم، فقط یه ذره مقاومت.

۳:۲۵

بازارسال شده از مریم مدرس
thumbnail
صفحه 63-قسمت2 - داستان دنباله دار باند تبحکارانble.im/join/Mzc1MTc2Nm

۱۵:۳۱

بازارسال شده از مریم مدرس
صفحه 63 - ادامهخانم که سوار شد دوباره قفل را زدم.بعد از ماه ها اولین بار بود که از عمق وجود شاد بودم. فقط داخل ماشین برای من وجود داشت. انگار که تو یه حباب شیشه ای وسط اقیانوس فرو رفته باشیم و فقط اتفاقای توی ماشین واقعیت داشته باشه. بابا اومده بود و به شیشه می‌زد و خانوم را تهدید می‌کرد. می‌گفت با پلیس تماس می‌گیرم اما من از دیشب دیگه خیالم از پلیس راحته. به خانم که تو فکر بود نگاه کردم. در واقع به قهرمانم. و به مامانم...بی دلیل یاد روزی افتادم که صندلی معلمو آتیش زدیم. یاد الکتریکچر و حمله ی فضاییا. یاد پرونده ی خرابم که خانوم حتما تو دفتر خونده. راستی من برای انتخاب به این مهمی پیش خانوم اعتبار کافی دارم؟ چرا خانوم ماشین را روشن نمی‌کنه؟ چرا نمیریم؟ بابا کلا زده بود به سرش، قفل فرمونشو در آورده بود میومد طرف ما، کسی هم جرأت نداشت جلوشو بگیره، همیشه همینه، خطر جدی بشه مردم تنهات می ذارن. مثل اون روز که قول شرف می‌دادن یهو آقای براهینی اومد.کافی بود خانم استارت بزنه و یه تیک آف بگیره، و نجات... ولی خانم هنوز تو فکر بود. جدی جدی داشت وضعیت خطرناک می‌شد. بابام هیچ وقت اینطوری نبود، قبلا خوش اخلاق بود. دیدم نزدیکه بابا قفل فرمون را بزنه تو شیشه ی ماشین. پریدم رو صندلی و دستمو انداختم گردن خانوم که اگه شیشه شکست طوریش نشه. من از اوناش نیستم که قول شرف میدن. بابا تا این صحنه را دید فریز شد، قفل فرمون همونطور تو دستش موند و فکر کنم بغض هم گلوشو گرفت.پلیس رسید. اخطار داد که بابا قفل فرمون را ول کنه، بابا قفل را انداخت، ولی نه به خاطر پلیس. هنوز چشمش رو من مونده بود. خانم کوچکی هنوز تو فکر بود.

۱۵:۳۱

همراهان، عزیزان، داستان فردا ان شاءالله تموم می‌شه، به شرطی که امشب از دعا فراموشمون نکنین و با نظراتتونم کمکمون کنین

۱۸:۵۳

بازارسال شده از مریم مدرس
thumbnail
صفحه 64 - داستان دنباله دار باند تبحکاران

۳:۲۹

بازارسال شده از مریم مدرس
پست 64
بابا قفل فرمون را ول کرد و همینطور که پیشونیش را گرفته بود از ماشین دور شد. دلم برای بابام سوخت. شاید آمادگی نداشت اینقد از یهویی من جدا شه، ولی دیگه شده بود، حالا که شروع کرده بودم نباید شلش کنم. خانم کوچکی منو کشید پایین و تو بغلش جا داد. هنوز داشت فکر می کرد و من صدای قلبشو شنیدم.بعد خانم به حرف اومد و گفت: چه خوب، کلی کار می تونیم با هم بکنیم. یه ربات ویرانگر بسازیم، حساب شیشمیا را برسیم... ولی...این "ولی" نگرانم کرد. اما فرصت طلایی را که به دست آورده بودم دیگه حاضر نبودم با هیچ ولی ای از دست بدم. گفتم: ولی نداره من خسته شدم. اونام دیگه بچه نمی خوان. گفت: یکی از اصول مهم باند اینه که ما بلدیم حتی از اتفاقای بد هم استفاده ی خوب بکنیم. رئیس نمی‌تونه خودش آیین نامه را نقض کنه. گفتم: اگه لازم باشه باند را تعطیل می کنم.شونه ی من را فشار داد و سرش را به سرم تکیه داد. گفت: آخه قضیه مهمتر از این حرفاست. من فکر می کردم تو مرد جنگی. تمرینت که تموم نشده، چطوری می خوای برای جنگ آماده بشی؟ یه باره تردید به جونم افتاد. خدا قایم شده ببینه من عرضه شو دارم تمرینم را تموم کنم یا نه.تو شرایط سختی گیر کردم، خانم گفت: آدم آخرای تمرینش خیلی خسته می‌شه. چیزی از تمرینش نمونده ها ولی خودش نمی‌دونه، لحظه های آخر یهو ولش می‌کنه، همه زحمتش هدر می‌شه.دوباره بابامو از دور نگاه کردم. نشسته بود و سرش را گرفته بود. داد و بیداد نمی کرد، سیگارم نمی کشید. وقتایی که سیگار نمی کشه بیشتر دلم براش می سوزه. نه اینکه احساساتی شده باشم ولی باید قضیه را بهتر از این مدیریت می کردم. من یه جنگجوی نصفه کاره ام.خانوم گفت: تصمیمت چیه؟حرف زدن برام خیلی سخت شده بود، صدام در نمی اومد و تپق می زدم. گفتم: خب... اگه خیلی لازم باشه... شاید برم تمرینمو تموم کنم برگردم... مثل اینه که بچه ی شما باشم ولی یه کم وقت پیش اونا زندگی کنمچقدر سخته آدم برای تصمیمای بزرگ خلق شده باشه. من بچه ی خانمم به هر حال، الان دیگه همه اینو می‌دونن، یه کم دیر و زودش را می‌تونم تحمل کنم.

۳:۳۲

بازارسال شده از مریم مدرس
thumbnail
صفحه 65 - داستان دنباله دار باند تبحکاران

۱۵:۳۰

بازارسال شده از مریم مدرس
صفحه ٦٥آروم پیاده شدم، خانوم کوچکی کیفم را داد دستم. گفتم می‌ترسم بابام نذاره بیام این مدرسه. خانم گفت نترس.کلش کلش رفتم طرف بابا. بابا هم بلند شد ولی دوست نداشتم بغلم کنه. خانم باهاش حرف زد که چیز زیادی از حرفاشون نفهمیدم. بدون اینکه کسی چیزی بهم بگه رفتم تو ماشینمون نشستم. جمعیتم پراکنده شد.در سکوت به ۲٤ ساعت گذشته فکر کردم. شبانه روز عجیبی که توش چند سال رشد کردم، دیگه احتیاجی به ۹ سالگی ندارم. الان بزرگی من با چیزایی مهمتر از سال تعریف می‌شه. سختی هاش ارزش کشف هاش را داشت. و چیزی که عمیقا بهم آرامش می‌داد اینکه بالاخره آرزوی فرزندی خانم کوچکی را به دست آوردم. مثل اینه که یه امتحان را خوب داده باشی و یه نفس راحت بکشی.ناراحت نیستم، حالم خوبه، انگار همه‌ی اتفاقا افتاد که منو برای فرزندی آماده کنه. آخه چیزای باارزش را که ارزون نمیدن..و حالا فصل جدیدی تو زندگیم باز شده.بابام سوار شد. می‌خواست سر حرف را باز کنه. گفت: بریم بستنی بزنیم؟نمی‌دونم چرا میگن صبر خوبه، شاید نمی‌دونن. یادم میفته به پیله، همون که خواب دیدم داشتم توش خفه می‌شدم!معتقدم خدا همیشه هم به آدم کمک نمی کنه، گاهی دوست داره کنار وایسه و چیزی که ساخته را تماشا کنه، ببینه تو چه شکلی شدی وقتی از پیله بیرون میای.بابا از جواب دادنم ناامید شد. ماشینو روشن کرد. وقتی راه افتادیم دوباره تکرار کرد: نگفتی؟ موافقی یه بستنی پدرپسری بزنیم تو رگ؟ دنبال بستنی نبود، دنبال حرف زدن بود. گفتم: می‌خوام برم خونه، کار مهم دارم.آخه زندگی من دوباره از اول شروع شده. کلی کار دارم. باید شروع کنم به ساختن دنیا. باید همه‌ی کلاس را آماده کنم کارنامه مرحله اولشون را خ خ بیارن. دیگه نه فقط به خاطر قولی که به آقای براهینی دادیم برای اخراج نشدن؛ به خاطر اینکه خانم معلم لیاقتشو داره. باید همه بدونن. کمک لازم دارم، باید باند تبحکاران را دوباره احیا کنم. جز من کی می‌تونه این کارو بکنه؟
undefinedپایان فصل یکundefined

لینک نظراتble.im/join/NjQyODZlZm

۱۵:۳۰

رفقا؛ ضمن عذرخواهی از آپلود نشدن ادامه ی داستان و با توجه به این که خود این فصل را هم می‌شه به تنهایی یک داستان کامل به حساب آورد نظرات شما توی فیلمنامه ای که قراره از داستان اقتباس بشه قویاً اثرگذاره.undefinedble.im/join/NjQyODZlZm
اگر دوستان دیگه ای را هم به کانال دعوت کنید و نظرات بیشتری دریافت بشه امید هست که فیلمنامه قوی تری به دست بیاد.https://ble.im/ermia_homaee

۴:۴۷

دوستان گرامی عید نوروز به همگی مبارک باشهپدران جمع؛ روز پدر را هم تبریک عرض می‌کنم
فصل دوم همین داستان داخل پیج اینستاگرام قبلا بارگذاری شده، برای دوستانی که مایل هستن ادامه داستان را مطالعه کنن

۱۳:۰۲

توی این شب هایی که ایام گرامی و شب چندتا عیده دعا کنید تا بتونیم داستان را از موانع بی شمار عبور بدیم و تبدیل به فیلم کنیم

۱۳:۰۳

ضمنا؛به خاطر هزینه های سرسام آور تولید، اگه خَیر یا حامی مالی احیانا سراغ دارید داستان ما را بهشون معرفی کنید@mrym_modarres

۱۳:۴۰

thumbnail
عید همگی مبارک undefinedundefined

۲۲:۱۸