#شهاب_اسفندیاری
میلیونها ایرانی وقتی مطلع شدند یکی از چهرههای مشهور سینما درگیر یک بیماری سخت و خطرناک شده غمگین شدند. اکنون که خبردار شدند او سلامتیاش را بازیافته طبعاً علاقهمند هستند که بروند نخستین گفتوگو با او پس از مدتها دوری از رسانهها را ببینند. امر شگفتی نیست.
با خانم علیدوستی موافقم که زنان در ۴۷ سال اخیر گام به گام در عرصههای مختلف (علمی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی) پیشرفت کردند، برای احقاق حقوق خود و رفع ظلم و تبعیضهای چند هزار ساله کوشیدند و دستاوردها داشتند. در همین سینما، کمیت و کیفیت کار زنان نسبت به قبل روشن است.
نقد فمینیستهای سیاه و پسااستعماری به فمینیستهای سفیدپوست طبقات مرفه این بود که دغدغهها و مسائل خودشان را به همهی زنان تعمیم میدهند و درد و رنج زنانی از طبقات و اقشار دیگر برای آنها بیاهمیت است. گویی خودشان را یک طبقهی ممتاز و شهروند درجهی یک میدانند.
البته خانم علیدوستی که در فیلمهایی مانند «شهر زیبا» و «چهارشنبه سوری» نقش زنان حاشیهنشین و محروم از مواهب طبقات بالا را با هنرمندی بازی کرده، احتمالاً به این تفاوتها آگاه است. اما گویی مصالح و اقتضائات رسانهی پادشاهی بریتانیا ایجاب کرده که بخشی از روایت زنان سانسور شود.
در فیلم مستند «روزگار ما» (۱۳۸۰) ساختهی خانم رخشان بنیاعتماد پگاه آهنگرانی در حال تبلیغ برای دور دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی است. مردم به او اعتراض میکنند که مگر خاتمی چه کار کرد. زنی چادری بیاعتنایی میکند و میگوید گوشت شده ۶ هزار تومن!
پگاه آهنگرانی با لحن تحقیر و از موضع دانای کل به او میگوید: «دیگه به فکر گوشت و پیاز نیستن مردم. به فکر این هستن که چارتا چیز یاد بگیرن.» این نگاه، همان نقطهی کور اصلاحات و عامل شکست آن و دلیل برآمدن احمدینژاد است. خانم آهنگرانی در روایت «ترانه» همین خطا را تکرار کرده است.
آنچه در فیلم «ترانه» حذف شده، روایت میلیونها زنی است که در سال ۱۳۵۷ با حجاب به خیابان آمدند و از امام خمینی و جمهوری اسلامی حمایت کردند. آیا مطالبات و عاملیت آن زنان فاقد اهمیت و ارزش بود؟ آیا فقط عاملیت گروهی از زنان بیحجاب که در اسفند ۵۷ راهپیمایی کردند اهمیت دارد؟
نتیجهی آن حضور تاریخی و بیسابقهی میلیونها زن مسلمان در انقلاب چه بود؟ سرمایهگذاری گستردهی جمهوری اسلامی در آموزش، توسعهی دانشگاهها و ایجاد فرصت تحصیل برای میلیونها دختر و زنی که خانوادههای سنتی دیگر مانع تحصیل آنها نمیشدند. چون نظام «اسلامی» برپا شده بود.
در شاخص «امید به زندگی» با سرمایهگذاری وسیع در بهداشت و همراهی مردم با حاکمیت در مناطق حاشیهنشین و روستاها، میانگین عمر هر زن ایرانی طی ۴ دهه حدود ۲۵ سال افزایش یافت. این روایت طبعا مطلوب ارگان پادشاهی بریتانیا نیست. اما یک فمینیست منصف نمیتواند این حقایق را نادیده بگیرد.
تا صد سال دیگر هم حکومتی سکولار با تبلیغات مدرن و فمینیستی نمیتوانست چنین دگرگونی شگرفی در اعماق جامعهی سنتی ایجاد کند و چنین دستاوردهای بزرگی در وضعیت زنان را به ثمر برساند. همانگونه که رژیم پهلوی با همه شعارهای مدرن خود و با راهاندازی سپاه دانش و سپاه بهداشت نتوانست.
نقد اساسی دوم به یک پارادوکس اخلاقی در روایت «ترانه» باز میگردد. خانم علیدوستی از یک طرف به فیلمهایی که در ایران و ذیل ساختارهای فرهنگی جمهوری اسلامی بازی کرده افتخار میکند. از یک طرف از عدم حضور در این سینما با افتخار یاد میکند. گویی که اکنون کار نکردن افتخار است.
در تمام آن سالهایی که خانم علیدوستی در سینمای ایران فعال بود برخی عناصر و رسانههای خارج از کشور دقیقاً همین موضع امروز ایشان را داشتند. خصوصاً در سالهایی مانند ۷۸، ۸۸ و ۹۸ به دلیل برخی رخدادهای تلخ، هرگونه همکاری و فعالیت در سینمای ایران را آماج حمله قرار میدادند.
اما خانم علیدوستی به کار خود در سینمای ایران ادامه داد. جایزه گرفت. شهرت کسب کرد. درآمد کسب کرد. ترانه علیدوستی شد. آیا اخلاقاً ایشان اکنون میتواند به جوانانی که در داخل ایران در سینما و سایر عرصهها مشغول کار و فعالیت هستند بگوید کار کردن در این شرایط غیراخلاقی است؟مشکل دیگر این که خانم علیدوستی نه تنها در یک جایگاه برتر اخلاقی، بلکه در مقام یک داور عالی هنری همهی آثار اخیر سینمای ایران را هم تلویحاً فاقد ارزش ارزیابی میکند.
۱۰:۳۶