بعد از اون آبروریزی وضایع شدنم شب و روز فکرم این شده بود که چطور دل زهرا تهرانی رو بدست بیارم
_آی قربون اون ذهن منحرف و تخیل کارگاهیت
صبح روز بعد شهروز دزدکی یه میخ زیر تایر ماشینش گذاشت که راسیتش ته دلم خیلی رضا به این کار نبود!!.ولی از سر لج بازی دلمو راضی کردم
۲۰:۴۷
بعد از تمام شدن کلاس ها طبق نقشه، من و شهروز دم در دانشکده منتظر حرکت ماشین زهرا تهرانی بودیم
نمی دونم چرا ولی من اون لحظه بدجور غیرتی شدم،احساس کردم اتفاق واقعیه،سرم داغ شد و خون جلو چشامو گرفت....داشتم بسمت رفیق شهروز حمله ور می شدم، با صحنه ای مواجه شدم که سرجام خشکم زد
منم بی هوا یه لگد زدم به رفیق شهروز و گفتم گم شو بی رگ
_سلام خانوم تهرانی چیزی شده ؟؟سرش پایین بود و بدون نگاه کردن به من گفت:_نه الحمدلله مشکلی نیست شما بفرمایید_ظاهرا ماشینتون پنجر شده؟؟بزاریداز داخل ماشینم وسایل بیارم کمکتون کنم
از داخل ماشینش همه وسایل رو درآورد ودر کمال آرامش بدون کمک من ماشینشو پنجرگیری کرد
۲۰:۴۸
به هرکس بتونه ادامه رمان رو حدس بزنه یک پاکت ناقابل تعلق میگیره
اینجا حدس بزن
۲۰:۵۳
بعد از اون مزاحمت ساختگی رفتم خونه
یه آهنگ عاشقانه شاد پلی کردم و با سیاوش شروع کردیم به نرمش._سیا یه حس عجیب توی قلب و دل و سر و همه جامه ..._چه حسی؟؟؟_یکی هست وقتی می بینمش ضربان قلبم بالا میره
۱۲:۳۴
با بچه ها دور هم جمع شده بودیم همه از ماجرای ما خبر دار شده بودند اولا خیلی باهام مخالفت می کردن ولی وقتی دیدن که من از عشقم دست بردار نیستم نظرشون تغییر کرد و بجای مخالفت از من حمایت کردن و قول دادن تمام تلاششونو بکنن که ما بهم برسیم
همیشه میدونستم این محمد رضا یه روز بکار میاد!!!پریدم از خوشحالی بغلش کردم و حسابی ماچش کردم
پارمیس نامزد محمد رضا خیلی زود جیک وپوک قضیه رو درآورد و مشخص شد ترم تابستونی می خواد اندیشه برداره و خوشبختانه بنده هم کلکسیون واحد های عمومیم دست نخورده باقی مونده بود
داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ،دوباره شروع کردم به باشگاه رفتن ،کم کم داشتم نماز و بعضی رفتارهای مذهبی رو یاد می گردم ولی حقیقتش بیشتر کارهام تصنعی بود فقط و فقط بخاطر بدست آوردن زهرا
از شانس بد من بجای دیده شدن در چشم زهرا تهرانی یه دختره همکلاسیش به اسم نیلا مرادی به من علاقمند شده بود...هر بار سر کلاس به بهانه های مختلف بامن حرف می زد اما من خیلی جدیش نمی گرفتم و دست به سرش می کردم...تا اینکه نیلا از ماجرای علاقه من به زهرا بو میبره و یه روز سر کلاس سر هیچی به زهرا گیر میده که مثلاً جلو من خودی نشون بده!!!!
۱۲:۳۵
وسط بگو مگو زهرا و نیلا من داشتم وارد کلاس میشدم که نیلا با دیدن من خودشو جمع و جور کرد و صداشو صاف کرد و گفت:تو یه دختر املی که نه از مد روز چیزی می دونی و نه از آداب معاشرت.زهرا تهرانی خیلی متین و با وقار گفت :خانوم محترم موضوع جر و بحث شما بامن سر توهین آشکار شما به مقدسات بود اما نمی دونم چرا با دیدن این آقا(به من اشاره کرد)موضوع بحثو ناشیانه به توهین به من کشوندی !!!
توی چشمای نیلا یه برق خاصی دیدم و لحنش عوض شد که زهرا جان اشتباه فکر می کنی....
.میون کلامش گفتم بله خانوم تهرانی درست گفتن بین ما چیزی نیست اما من آرزو دارم که باشه
.با این حرف من رنگ از روی زهرا تهرانی پرید و نیلا نا امیدانه بی اختیار نشست....
.می خواستم ادامه بدم واز عشق و علاقه شدیدم بگم که ....
_آقای پرهام آریا اولویت عشق من با کسی دیگس بخاطر اون نمی تونم به شما فکر کنم
انگار تمام دنیا روی سرم خراب شدبغض گلوم و گرفت و مشتمو گره کردم.....انگار که در حال بالا اومدن از چاهی بودم که یک هو دستم از طناب بریده باشه و ته چاه در تاریکی مطلق فرو رفته باشم....
از کلاس بیرون رفتم همش می خواستم که به خودم به قبولونم دروغ می گه....
باید سر از ماجرا در می آوردم....
۱۲:۳۵
از کلاس بیرون رفتم همش می خواستم که به خودم به قبولونم دروغ می گه....
باید سر از ماجرا در می آوردم....
بیرون دانشگاه منتظر بودم که تعقیبش کنم و بفهمم کیه که شرایطش از من بهتره ؟؟؟؟؟
کیه که از من عاشق تره....
وجب به وجب تعقیبش می کردم تا اینکه در مسجد یه پسر ریشو تپل که هیچ جذابیت خاصی در ظاهر نداشت یه کارتن داد به زهرا.....
می دونستم که زهرا فقط یه خواهر داره و اگر این این فرد داداشش نیست پس چرا باید اینقدر باهاش صمیمی برخورد کنه ؟؟؟
یاد حرف رفیقم افتام که این افراد عاشق باطن می شن نه ظاهر ......
و می دونستم نظر زهرا به هیچ وجه تغییر نمی کنه ....
ولی این پسره حداقل زیبایی ظاهر رو هم نداشت......
کاملا نا امید شدم....
احساس کردم من لیاقت همچین دختری رو ندارم....
احساس کردم برگشتم به روزای گذاشته،روزهای سیاه و سفید و بی حس و حال...
روزای تاریک و روزمرگی......
روزای غمبارگی......
روزای دلمردگی...
من موندم و دنیای روشن زهرا که بهش دست پیدا نکردم...
دنیایی که فرصت کشفش از من بیچاره گرفته شد ....
روزها پشت سرهم می گذشت اما غم من نه.... اما افسردگی من نه.....
از اون پرهام شاد و پر انرژی تبدیل شدم به پسری گوشه گیر و کسل کننده...
همه باید حرفاشونو سه بار تکرار می کردن تا من متوجه منظورشون می شدم.....
حواس پرت شده بودم و بی قرار....
خیلی از رفقام ترکم کردن .....
ظاهرم لاغر و تکیده شد...
یه ترم مشروط شدم،و اوضاعم بد جور ریخت بهم....
۹:۳۶
یه ترم مشروط شدم،و اوضاعم بد جور ریخت بهم....
یه روز توی دانشگاه بدجور دلم گرفته بود و روی نیمکت کنار درختای چنار نشسته بودم
و سرمو خم کرده بودم بین دستام.....
که دیدم دستی اومد روی شونم ...
حوصله نداشتم که حتی سرمو بلند کنم
گفت؛_خیلی تو فکری،دلت می خواد یه خورده گپ بزنیم؟صداش خیلی آرامش بخش بود...
نمی دونم چرا ولی بهش اعتماد کردم
با همون صدای خسته و بریده ام همه ماجرا رو براش تعریف کردم....
قاه قاه می خندید
دلشو گرفته بود و می خندید
ناخودآگاه لبخند اومد روی لبم وبه تمسخر گفتم حق داری بخندی .....
مث من عاشق نیستی که بفهمی عشق چه درد وحشتناکیه!!!!!!
بعد از کلی خندیدن اشکاشو که از شدت خنده جاری شده بود با گوشه آستینش پاک کرد و گفت ؛مشکلت همینه؟؟؟
گفتم :آره....
گفت :من خانواده آقای تهرانی رو از بچگی می شناسم،یعنی همسایموننوباهاشون رفت و آمد داریم.....
و همچنین خانوم تهرانی رو خیلی خوب می شناسم دوست خواهرمه...
ایشون مجردن و هیچکس توی زندگیش نیست!!!....
مث برق گرفته ها از جا پریدم
تند تند می گفتم پس اون پسره کیه؟؟؟ پس اون پسره کیه؟؟؟
_یه خورده آروم باش تا بگم
_تو رو به هرکی می پرستی بگو...
_اون پسره.......
۹:۳۶
تند تند می گفتم پس اون پسره کیه؟؟؟ پس اون پسره کیه؟؟؟
_یه خورده آروم باش تا بگم
_تو رو به هرکی می پرستی بگو...
_اون پسره برادر خانوم تهرانیه
_برادر
_بله برادر!!!البته برادر رضاعی ،ماجرا از این قراره که سرایدار آقای تهرانی و خانومش توی یه تصادف
و خانوم تهرانی که بچه شیرخواره داشتن به اون بچه هم شیر می دن که در آینده اون بچه توی خونه احساس غریبگی و نامحرم بودن نکنه....
کل ماجرا همین بود
_رفیق تو رو خدا رسوند
_اگر واقعا خانوم تهرانی رو دوست داری باید علاقت رو درست بیان کنی ،با قوانین اونا جلو بری....
_بنظرت چیکار کنم آقای ...
_سید محمدحسین طباطبایی هستم
_ببخشید اسمتونو نمی دونستم
_مشکلی نیست
_خیلی ممنونم آقا ممد قربون دستت دادا
دوباره اکیپمونو جمع کردم و نشستیم به شور...
نظرات مختلف بود و ه کی یه چی می گفت تا اینکه دوباره نابغه جمع آقا متین لب سخن وا کرد....
_با ژست و ادا و اطوار گفت بنظر بنده باید ابتدا علاقتو به اون خانوم اثبات کنی
و چون مذهبیه و خودت نمی تونی باهاش صحبت کنی تدبیر بنده اینه که علاوه بر داداش طرف باید از خواهرای جمع کمک بگیری چون هم دخترا زبون همو بهتر می فهمند و هم اینکه اون خانوم با اینا مشکل محرم نامحرم نداره
همه با هم گفتیم ای ولا متین خله(بشوخی)
۱۴:۵۹
بریم برای ادامه؟!

۹:۱۰
از فردای اون دورهمی و شور دختری توی دانشگاه نبود که با این خانوم صحبت نکرده باشه
مدیریت صحبت ها و تعیین افرادی که قرار بود با زهرا خانوم صحبت کنن با پارمیس نامزد محمد رضا بود
منم شب و روز با برادرزهرا خانوم یعنی محمد علی صحبت می کردم
هرجا می رفت دنبالش بودم و دائم به دست و پاش می پیچیدم
خیلی پسر باحالی بود
خنده از روی صورت تپلش پاک نمی شد
اولا خیلی بهم بها نمی داد ولی رفته رفته با التماس ها و اصرار هام کاری کردم که باهام رفیق بشه
و اینکه موفق شدم از زیر زبونش بکشم که منظور اولویت زهرا خانوم در عشق خداونده نه کس دیگه ای
کل دانشگاه ماجرای ما رو فهمیده بودن و روز نبود که شایعه عقد و ازدواج و هزار جور ماجرا برامون درست نکن
البته بین خودمون باشه من حتی از شنیدن شایعه ازدواجم با زهرا خانوم ذوق مرگ می شدم و کیف می کردم
بعضی ها به ما می گفتند لیلی و مجنون بعضی ها هم می گفتند شیرین فرهاد ...
شده بودیم سوژه بچه ها
کم کم کل دانشگاه با دیدن تلاشای من بسیج شدن که زهرا خانوم رو راضی کنن که شده حتی فقط یک بار اجازه خواستگاری به ما بدن....
پارمیس به محمد رضا گفته بود که دخترا از رفتار خوب وظاهر و وضعیت مالی و خیلی چیزای من تعریف کرده بودن که آرزوی خیلی از دخترا بودم اما زهرا تهرانی نم پس نمی داد.....
۱۹:۵۴
کم کم کل دانشگاه با دیدن تلاشای من بسیج شدن که زهرا خانوم رو راضی کنن که شده حتی فقط یک بار اجازه خواستگاری به ما بدن....
روزها می گذشت اما تلاش من انگارپایانی نداشت ، شور و شوق من ،دست وپا زدن هام دل عالم وآدمو به رحم آورده بود
یه روز که داشتم به استاد کالبد شکافی زهرا خانوم رو مینداختم بلکه ایشون باهاش صحبتی کنی شاید فرجی بشه ،متین از دورا ومد مچمو گرفت و کشون کشون منو برد
تا رسیدیم پشت ساختمون اداری ،متین نه گذاشت نه برداشت یه چک افسری خوابوند زیر گوشم
خیلی عصبی بود چشماش داشت از حدقه بیرون می زد ،بقول خودمون دود از کله اش بلند شده بود
دو دقیقه سکوت بینمون حاکم بود من در شوک چک افسری که نوش جان کرده بودم و متین در حال بدست آوردن یه خورده آرامش که حرف دلشو بزنه ....
بالاخره متین لب باز کرد ....گ_پرهام داری با خودت چیکار می کنی??
_می دونی همه مسخرت می کنن ، می دونی همه دستت میندازن ،خیلی از دخترا به چشم عابر بانک بهت نگاه می کنند ،به دروغ میگن که با تهرانی صحبت کردیم تا بتیغنت...
بغض گلوشو گرفت ، به پهنای صورت اشک می ریخت...
_تو داداشمی ،رفیقمی لعنتی ...نمی تونم زره زره آب شدنتو ببینم نمی تونم تحقیر شدنتو ببینم نمی خواااااااااااام
بهم حق بده نخوام ذلیل شدنتو ببینم ....
کسی مونده بهش رو ننداخته باشی ...
کسی مونده....
اجازه نداد حرف بزنم یعنی راستش چیزی برای گفتن نداشتم همه حرفاش درست بود
بارها این حرف ها رو خودم با خودم گفته بودم ....
اما هر بار یه حسی، یه تعلقی که نمی دونم چطور میومد تو تموم وجودم ،همه قول وقرارایی رو که با خودم گذاشته بودم بهم می ریخت....
متین اشکاشو با گوشه آستینش پاک کرد و گفت امروز این ماجرای مسخره رو تموم می کنم ....
اگه تو بخوای خودتو نابود کنی من نمی زارم
بعد ها از خود متین شنیدم که بعد گفتن اون حرف ها به من ،متین مستقیم میره سراغ زهرا خانوم و دم در کلاس منتظر می شینه تا کلاسشون تموم بشه و......
۱۹:۵۴
بعد ها از خود متین شنیدم که بعد گفتن اون حرف ها به من ،متین مستقیم میره سراغ زهرا خانوم و دم در کلاس منتظر می شینه تا کلاسشون تموم بشه و......
.کلاس تموم می شه ومتین زهرا خانوم رو توی راهرو می بینه..
_خانوم تهرانی!!
_بفرمایین ،شما؟؟
_من متینم دوست پرهام آریا ، دوست اون بیچاره ای که شما نابودش کردین،دوست همونی که بین زمین و هواست نه جواب رد می شنوه و نه جواب مثبت(متین بغضش می ترکه)
خانوم تهرانی شما مومنی شما دینداری درست ولی به همون خدایی که می پرستی پرهام هم با همه بدی هاش بی دین که نیست!!
باطن پرهام به زیبایی چهرهشه...
به این مدل مو و شلوار اسلش و تیشرت نگاه نکنین..
شما پرهامو نمی شناسی بهتونم حق می دم ولی بخدا وقتی تصادف کردم
من چیزایی رو که روم نمی شد به خونوادم بگم به اون میگفتم...
خیلی با مرامه ،خیلی باغیرته ....
و بیشتر از همه راستش خیلی عاشق شماست
بیشتر از اونی که فکرشو بکنین
متین زانو می زنه و میگه:
_نمی گم جواب مثبت بدین ولی شما رو بخدا یه فرصت بهش بدین خودشو اثبات کنه
خدا هم راضی نیست بندش انقدر خار بشه شما هم به خاری پرهام راضی نباشین.....
خانوم تهرانی سرش رو پایین انداخته بود و اشکاشو با گوشه ی چادرش پاک می کنه...
همه دانشجوای پزشکی و حتی استادشون تحت تأثیر حرف های متین قرار می گیرن و پشت سر متین زانو می زنن تا زهرا خانوم راضی بشه...
زهرا خانوم صداشو کمی صاف می کنه و میگه ....
۱۹:۵۷
همه دانشجوای پزشکی و حتی استادشون تحت تأثیر حرف های متین قرار می گیرن و پشت سر متین زانو می زنن تا زهرا خانوم راضی بشه...
زهرا خانوم صداشو کمی صاف می کنه و میگه؛
بهشون بگید ساعت دو دم در دانشکده باشن صحبت کنیم...
با شنیدن این جمله انگار تمام دنیارو به متین داده باشن
_جدا؟؟؟_بله جدا_وای خداااااااااااااااااااا پرهام حتما از خوشحالی سکته می کنه
همکلاسیا و استادشون بلند می شن و برای چراغ سبز زهرا خانوم و اینکه تلاششون به نتیجه رسیده همه با هم کف می زنند
متین با سرعت می دوید وبا صدای بلند از دور داد می زد پرهام یه شرینی بزرگ رفت تو پاچت دادا
تا رسید بهم انگار صد سال گذشت ...
_حرف بزن ببینم چی شده؟؟؟؟؟؟
_نفس نفس می زد...
_حرف می زنی یا خفت کنم؟؟؟
_داداش رفتم با خانوم تهرانی صحبت کردم...گفت ساعت دو باهاش حرف بزنی...
_چی میگی متین؟؟؟
_نه به خدا دروغم چیه!!!!!
_متین سر و وضعم خوب نیست!!!کجا برم چی بپوشم؟؟؟نکنه از ریختم خوشش نیاد...
_همین طوری خوبی...مگه کسی جرات می کنه که از داداش من خوشش نیاد
ساعت دو شد ، البته من از ساعت دوازده دم در دانشگاه منتظر بودم و حرف های رو که باید می زدم با خودم دوره می کردم
خانوم تهرانی با داداشش اومد مثل همیشه سرشو پایین انداخته بود و به زمین نگاه می کرد
سلام کردند
_سلام_سلام _آقای آریا اگه می شه اینجا اینجا صحبت نکنیم محل گزره خوب نیست!!
_بله حتما نظرتون چیه بریم کافیشاپ اون طرف خیابون
_بله نظر خوبیه
و سه نفری راه افتادیم سمت کافیشاپ ...
قند توی دلم آب شد آخه کافیشاپ!!!من!!!خانوم تهرانی!!!
والبته داداشش
انگار یک رویا بود ...
حتی اگر این خواب بود من دلم نمی خواست از این خواب بیدار شم......
۱۸:۱۲
دور یک میز نشستیم ...
زهرا خانوم بعد از نشستن من محل نشستنشو طوری انتخاب کرد که روبروی من نباشه و داداشش رو به روم نشست!!!
من از این کارش ناراحت نشدم حقیقتش رو بخوایین خیلیم خوشحال شدم اصلا من عاشق همین متفاوت بودنش شدم
عاشق این غرور قشنگش....
دو دقیقه در سکوت گذشت ...
که بالاخره گارسون اومد و گفت چی میل دارین ؟؟
من گفتم قهوه وکیک
من گفتم _اینطوری که نمی شه!!!
یه چیز دیگه هم سفارش بدین !!! اومدم خوشمزه بازی دربیارم یهو یادم رفت پیش کیم و کجام گفتم نترسید ازتون دونگ می گیرم
_خدا رو شکر شوخی گرفت... حتی گارسونم لبخند زد....اما قشنگ تر از همه لبخند ریزی بود که روی صورت زهرا خانوم اومد که البته فک کنم از دستش در رفت
بعد چند ثانیه فهمیدم چه سوتی وحشتناکی دادم و خاضعانه عذر خواهی کردم.....
شوخیم باعث شد یخ بینمون آب شه ...
و سر صحبت رو باز کردیم...
بدبختی اونجا بود که همه حرف های ادبی و خوشگلی که آماده کرده بودم از یادم رفت
_خانوم تهرانی خواهش می کنم بهم بگید که چیکار کنم که مورد قبول شما قرار بگیرم؟؟چیکار کنم که مرد ایدهآل مورد نظر شما بشم؟؟؟؟چکار کنم که جوابتون ...
روم نشد بقیش رو بگم
داداشش شروع کرد به صحبت:_توی خونواده ما پدر و مادر یک رکن اساسی هستند شما باید علاوه بر ما نظر اونها رو هم جلب کنین...
از این حرف داداشش متوجه شدم که دونفری باهم همه حرفاشونو زدن و این نظر ،نظر زهرا خانوم هم هست...
توی دلم غوغا برپابود
غوغااااااااااااااااااااا
این یعنی زهرا خانوم به من بی میل نبود
زهرا خانوم بعد گفتن بسم الله و یه دعای کوتاه عربی
( قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ﴿۲۵﴾ گفت پروردگارا سينه ام را گشاده گردان (۲۵) وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ﴿۲۶﴾ و كارم را براى من آسان ساز (۲۶) وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي ﴿۲۷﴾ و از زبانم گره بگشاى (۲۷) يَفْقَهُوا قَوْلِي ﴿۲۸﴾ [تا] سخنم را بفهمند (۲۸)
سوره طه )
که متاسفانه من نفهمیدم چی بود
اگر قصدتون ازدواج با منه و در نیتتون راسخید ، راه خیلی سختی رو در پیش گرفتید
خیلی سخت ...خیالتون رو راحت کنم که اگر توانایی تغییر در خیلی چیزها رو ندارید خواهش می کنم پا پیش نزارید
چند روز با خودتون خلوت کنید و خوب فکراتونو بکنید
اگر از تصمیمتون بر نگشتید ما رو خبر کنید تا یک زمانی مشخص کنیم که خانواده ها باهم آشنا بشن ....
وقتی با اون لحن بی نظیرش این حرف ها رو می زد نزدیک بود قلبم
باورم نمی شد به گوشام اعتماد نداشتم که درست شنیدن یا نه.....
۱۸:۱۴
#تصویر_زهرا_تهرانی
۱۸:۲۷
مطمئن نبودم که گوشام درست شنیدن
من بیشتر از هر کسی خودم رو می شناسم ....
خوب می دونم که پول و قیافه دارم ولی احساس آرامش و آسایش نه....
توی خونه ما هرکسی سرش به کار خودشه
پدر و مادرم خیلی وقت ها باهام غذا نمی خورن ،با هم فیلم نمی بینند ،با هم گپ نمی زنند....
یه خونه شیک و تمیز و بی روح داریم ....پدرم کاری به کارم نداره....
من رو در خیلی از کاره ها آزاد می زاره ...راستش رو بخوایین آزادی زیاد پوچی میاره....دیگه هیچی برات جذاب نمی شه....
خیلی وقتا مخصوصا عصر ها بیخودی دلم می گیره ....هرچند رفقای خوبی دارم ولی هیچ کدوم جای خونواده خوب رو نمی گیره ...همه این نداشته هامو زهرا خانوم داره
کاراش پر از سوپرایزه ....باهاش حوصلت سر نمی ره دائم سوژه داری برای فکر کردن ...
احساس پوچی من رو زهرا خانوم از بین میبره....
حالا با این حرفش انگار به تمام نداشته هام دست پیدا کردم ....شب با یه دسته گل بزرگ
وشیرینی رفتم خونه بابام با دیدن من گفت:_گل و شیرنی چی میگه??_می خوام ازدواج کنم_حالا با کدوم دختر خوشبخت؟؟؟_هم دانشگاهیمه ،پزشکی می خونه_خخخخخ نه انگار ماجرا خیلی جدیه!!!_آره از جدیم جدی تره
_برو بچه تو هنوز دهنت بو شیر میده ، یکی دیده تو ساده ای می خواد بتیغتت
مادرم که داشت جای پروتزشو جلو آینه چک می کرد با پوز خند گفت هر وقت تونستی تنهایی زندگی کنی اونوقت زن بگیر .....
_گفتم بابا و مامان من به پولتون احتیاج ندارم خودم کار می کنم و پول در میارم....
_پدر و مادرم زدن زیر خنده
_حالا پدر و مادر این دختره کین؟؟؟کجایه؟؟؟
_تهرانین،پدرش تاجر فرشه مادرش استاد دانشگاست دیگه همین
_خوب فرهنگ و رفتارشون؟؟خونشون کجاست؟؟؟
_خونشون دو خیابون پایین تر از خودمونه،فرهنگشونم خوبه مذهبی اصیلن...
_گاومون زایید ،با یه عده امل طرفیم ،پرهام ما به هیچ وجه موافق نیستیم هم بخاطر سنت ،هم بخاطرشرایط اون دختره
زدم زیر میز وگل و شیرنی و عصبی از خونه زدم بیرون....
بابام قبل رفتن گفت ؛اون سویچ ماشین رو بزار زمین بعد برو....
سویچ رو پرت کردم و گفتم شما هیچ وقت منو ندیدین،هیچ وقت منو آدم حساب نکردین ولی اینار خودمو بهتون ثابت می کنم
۱۵:۰۶
بابام قبل رفتن گفت ؛اون سویچ ماشین رو بزار زمین بعد برو....
سویچ رو پرت کردم و گفتم شما هیچ وقت منو ندیدین،هیچ وقت منو آدم حساب نکردین ولی اینار خودمو بهتون ثابت می کنم
زدم بیرون تا یک نصف شب تو خیابونا پرسه می زدم
پدر و مادرم راست می گفتن من از خودم هیچی نداشتم بیست سال وابسته پول اونا بودم
یعنی الان باید از صفر شروع می کردم !!!!
زنگ زدم به متین ،شب رو خونه متین اینا بودم از حال خرابم متین خبر داشت ،هیچی نگفت و در سکوت و بغض خوابیدیم...
حالا باید چیکار می کردم من بودمو و دنیایی از آرزو و فکر و رویا....
حالا به احساس عشق بغض و بی کسی رو هم اضافه کنید
این اولین باری بود که برای مظلومیت خودم گریه کردم
صبح روز بعد کارت بانکیمم مسدود شده بود
چون کارتم به به اسم بابام بود...
دیگه رسماً گاوم زایید
حالا به احساس عشق بغض و بی کسی بی پولی رو هم اضافه کنید
۱۵:۰۶
چند روزی بود که خونه متین اینا بودم خودم دیگه احساس معذب بودن می کردم
نه پولی!! نه حرف خاصی!!نه کاری!!
واقعا این طوری دیگه نمی شد ادامه داد....
دوست داشتم مث بچگیام پدر و مادرم بیان دنبالم و بپرم بغلشونو آشتی کنم
نمی دونم چم شده بود ، خیلی دلنازک شده بودم تا تقی به توقی می خورد دلم می خواست گریه کنم
نمی دونم شاید عشق
یه روز بعد ظهر با متین نشسته بودیم فیلم عاشقانه می دیدیم که پدر و مادرم دم در اتاق متین ایستاده بودند....
اگر این غرور لعنتی نبود می پریدم شونصد تا ماچشون می کردم
تازه فهمیدم چقد عاشقشونم
راستش آدم که عاشق می شه بیشتر به حامی نیاز داره تا مخالف...
پدرم با همون لحن همیشگیش یه خورده نرم تر وبا احساس تر گفت؛
_پرهام جان بلندشو بریم خونه
_من نمیام بیام تا دوباره آدم حسابم نکنید
_بیا ،باشه باهات میایم خواستگاری دیگه بلندشو بریم مث بچه ها لج نکن...
نمی تونستم جلو خودمو بگیرم پریدم بغلش و......
۱۵:۰۷
نمی تونستم جلو خودمو بگیرم پریدم بغلش و پیشونیشو بوسیدم ...
وسایلمو جمع کردم و گفتم بریم
رفتیم خونه پدرم توی پذیرایی نشست و من و مادرمو صدا زد ...
خیلی جدی بود راستش یه خورده گرخیدم ...
شروع کرد به صحبت:_به دو دلیل من مخالف ازدواجتم ،اول اینکه هنوز بچه ای و نمی تونی درست انتخاب کنی ،دوم اینکه مطمئنم خانواده اون دختره شستشو مغزی دادن و دخترشونو بهت انداختن
باز حالم گرفته شد
پرید وسط حرفم...
_نه الان دیگه مخالف نیستیم ولی شروط خودمون رو داریم !!!!
1_از ارث محرومی
2_توی خونه من زندگی نمی کنین...
مامانمم به نشان تایید حرفهای بابام گفت:_اگه نظرت در مورد اون دختره عوض شد و کسی رو که منو مامانت گفتیم برا ازدواج انتخاب کردی این دو تا شرطم لغو می شه....
حالم خراب شد بغض گلومو گرفت
با ته گلو گفتم می تونیم بعضی وقتا بیایم ببینیمتون
بابام آروم گفت اون مشکلی نیست .....
بهشون گفتم آماده باشین فردا می ریم خواستگاری.....
۱۵:۰۷