بله | کانال رمان عشق عجیب
عکس پروفایل رمان عشق عجیبر

رمان عشق عجیب

۱۷۷ عضو
undefined رمان عشق عجیب undefinedundefined #پارت_سوم
بعد از اون آبروریزی وضایع شدنم شب و روز فکرم این شده بود که چطور دل زهرا تهرانی رو بدست بیارم undefinedو بعد خیلی علنی ضایعش کنمundefined.هر چی فک کردم چیزی به ذهنم نرسید چون من رشتم بیولوژی بود اون رشتش پزشکی!!!دانشکده هامون جدا از هم بودن و به غیر از بوفه و مسجد مرکزی دانشگاه دانشجوهای رشته پزشکی رو نمی دیدیم!!!.هروقت هم می‌دیدیمشون تا یه قورباغه ای یا حشره ای می‌دیدن فورا مسخره بازی در میاوردن ومی گفتن رشته های زیست وبیولوژی سوژه کالبد شکافیتون پیدا شد بگیرینشون undefinedundefinedundefined‌.توی افکار خودم بودم که گوشیم زنگ خورد شهروز بود!!._سلام پرهام امشب پارتی داریم میای که؟؟!_جون داداش مغزم خیلی مشغوله نمی تونمundefined_چیشده داداش نبینم غمتوundefined_داداش یه چی می گم باید کمکم کنی،اون روز یادته که دختره منو ضایع کرد!!می خوام قاپشو بدزدم ،ولی هیچی بذهنم نمی رسه!! _غمت نباشه داداundefinedخودم خرتم،نقشش بامنundefined_یعنی چیکار کنیم؟؟_راه حلش صحنه سازیه ،ماشینشو پنجر می کنیم و به یکی از رفقامم می گم مزاحم بشه بعد تو مث سوپرمن میایی و مزاحمو دور می کنی و پنجرگیری می کنی براش!!!اونم مدیونت میشه و شایدم عاشق جوان مردیت شدundefinedundefined
_آی قربون اون ذهن منحرف و تخیل کارگاهیتundefinedundefined_کاریت نباشه فردا نقشه رو عملی می کنیم ولی امشب رو بیاundefinedundefined_باشه دادا undefined
صبح روز بعد شهروز دزدکی یه میخ زیر تایر ماشینش گذاشت که راسیتش ته دلم خیلی رضا به این کار نبود!!.ولی از سر لج بازی دلمو راضی کردم undefined.یکی از رفقای شهروز هم با موتور سیکلت در دانشکده کشیک وایساده بود منتظر خانم زهرا تهرانی و عملی کردن نقشمون ......
undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشید
undefined کپی بدون ذکر آیدی کانال شرعا حرام است undefined
undefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۲۰:۴۷

undefined رمان عشق عجیب undefinedundefined #پارت_چهارم
بعد از تمام شدن کلاس ها طبق نقشه، من و شهروز دم در دانشکده منتظر حرکت ماشین زهرا تهرانی بودیمundefined..بعد از حرکت ماشین سایه به سایه تعقیبش می کردیم که به فاصله صد متری از دانشگاه ماشینش پنجر شد و از ماشین پیاده شد undefined..طبق قرار رفیق شهروز با موتورش کنار ماشین زهراتهرانی وایساد وشروع کرد به تیکه انداختن ._خانوم چادری بیام کمکundefined_برو آقا دنبال شر نگرد_جلسه روضه تون کجاست خانومی؟؟undefinedundefined
نمی دونم چرا ولی من اون لحظه بدجور غیرتی شدم،احساس کردم اتفاق واقعیه،سرم داغ شد و خون جلو چشامو گرفت....داشتم بسمت رفیق شهروز حمله ور می شدم، با صحنه ای مواجه شدم که سرجام خشکم زدundefinedundefined.زهرا تهرانی با لگد موتور رفیق شهروز رو چپه کرد و پسره که روی موتورنشسته بود یه پاش زیر موتور گیر کرد و پخش زمین شد ..زهرا تهرانی پاشو رو روی گلوی رفیق شهروز گذاشته بود و می گفت بگو_خداااااایا توبه ._بگو خدایا غلط کردم.رفیق شهروز با ته گلو می گفت. _غلط کردم آبجی .undefined _شکر خوردم آبجیundefined
منم بی هوا یه لگد زدم به رفیق شهروز و گفتم گم شو بی رگundefined...رفیق شهروز گفت:جدی گرفتی داداش undefined!!!و رفت...
_سلام خانوم تهرانی چیزی شده ؟؟سرش پایین بود و بدون نگاه کردن به من گفت:_نه الحمدلله مشکلی نیست شما بفرمایید_ظاهرا ماشینتون پنجر شده؟؟بزاریداز داخل ماشینم وسایل بیارم کمکتون کنمundefined_شما یه لحظه کنار وایسید
از داخل ماشینش همه وسایل رو درآورد ودر کمال آرامش بدون کمک من ماشینشو پنجرگیری کرد undefined.بیشتر از اینکه از خراب شدن نقشمون ناراحت بشم از این واکنش غیر منتظره و غیرت و شهامت زهرا تهرانی کیف می کردم undefinedundefinedundefinedundefined.این اولین باری بود که یک دختر برای من تا این حد جذاب بنظر می رسید.._خانوم تهرانی معذرت می خوام ولی چطور اون پسر رو زدیدundefined؟؟آخه برای یه دختر....حرفمو قطع کرد و گفت:_من قبل از اینکه یه دختر باشم یه مسلمان شیعه ام غیرت دینیم اجازه نمی داد در مقابل توهین اون نامرد سکوت کنم،واین که من کمربند مشکی دارم undefinedجنس حرفاشو درک نمی کردم ولی خیلی از لحن با اعتماد بنفسش خوشم اومد.undefinedundefinedundefined

undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشید
undefined کپی بدون ذکر آیدی کانال شرعا حرام است undefined
undefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۲۰:۴۸

به هرکس بتونه ادامه رمان رو حدس بزنه یک پاکت ناقابل تعلق میگیرهundefinedundefinedاینجا حدس بزنundefined

۲۰:۵۳

undefined رمان عشق عجیب undefinedundefined #پارت_پنجم
بعد از اون مزاحمت ساختگی رفتم خونه undefined.ولی حقیقتش توی پوستم نمی گنجیدم انگار تا قبل از این ماجرا کور بودم و حالا یهو بینا شدم.....تا چند روز همه چی برام حس تازگی داشت انگار اولین بار بود خونه و پدر و مادر و آبجی کوچولومو می‌دیدم،دست خودم نبود با کوچیکترین حرفی لبخند میزدم و می خندیدم...حس می کردم یک منبع بزرگ از انرژی توی بدنمه که اگه توی خونه بمونم منفجر می شمundefined...زنگ زدم به سیاوش گفتم؛_سیا بیا بریم پارک ورزش کنیمundefinedundefined_پرهام الان؟؟ساعت ده شبه!!!می خوام شام بخورمundefinedundefined_سیا مرگ من بیا، برات شامم می گیرمundefinedundefined_باشه پس بیا دنبالم
یه آهنگ عاشقانه شاد پلی کردم و با سیاوش شروع کردیم به نرمش._سیا یه حس عجیب توی قلب و دل و سر و همه جامه ..._چه حسی؟؟؟_یکی هست وقتی می بینمش ضربان قلبم بالا می‌ره undefined ،من با همه پر روییم جلو منطق و حرفاش کم میارم ،یعنی راستش از کم آوردن پیشش لذت می برمundefinedundefinedدوست دارم تمام وقت ببینمش،از ظهر تا حالا ندیدمش ولی انگار یه ساله ازش دورم ،یه جوریه که هیشکی شبیهش نیست...وقتی بهش نزدیک می شم همه چیو دوست دارم،اصلا حالم عوض میشه،صبح که چشممو باز می کنم اولین چیزیه که به نظرم می رسه،شب که می خوابم آخرین چیزیه که بهش فکر می کنم ،نمی دونم فکر کنم دارم دیوونه می شمundefinedundefinedundefined_بیا اول یه بقل بده ببینم undefinedundefinedسیاوش چشاش برق می زدآرم در گوشم گفت پسر دیوونه اکیپ که می گفت تا ابد ازدواج نمی کنم عاشق شده و بعدش بلند بلند قهقهه زد..سیاوش مطالعات روانشناسی داشت کلا اهل مطالعه بود ولی توی دیونه بازی های ما هم کم نمی زاشتundefinedundefinedهممون وقتی گرهی توزندگیمون پیش می اومد با سیاوش درمیون میزاشتیم کلا سنگ صبور رفقا بود بقول معروف دهنش چفت و بست داشت...همیشه به کلمه عشق حسی نداشتم ولی الان انگار این کلمه تنها انگیزه زندگیم شده!!!تنها دلیل شاد شدنم...می دونستم که زهرا تهرانی چقدر با شخصیته و منم باید شبیهش می شدم یعنی درستش هم همینه عاشق باید شبیه معشوق بشه...همه تی‌شرت‌ها و شلوارهای اسلشمو ریختم توی یه کارتن گذاشتم دم در و رفتم خریدundefined...کت و شلوار رسمیپیرهن های سفید وسرمه ایکفش های چرمی ساعت چرمی رفتم آرایشگاه مدل مومو رسمی زدم...خلاصه ظاهرم کلی تغییر کرد...ولی مشکل این بود که اون به کسی مستقیم نگاه نمی کردundefinedundefinedحالا چطور تغییراتمو میدید!!!؟؟اصلا بر فرض تغییراتمو میدید چطور باهاش رابطه برقرار کنم!!! این دست افراد به نامحرم اصلا نگاه نمی کنن چه برسه به رابطه....من خیلی کم می دیدمش باید راهی پیدا می کردم که بیشتر در هواش نفس بکشم،بیشتر ببینمش،بیشتر عاشق رفتار و غرورش می شدم....
undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشیدundefined کپی بدون ذکر آیدی کانال شرعا حرام است undefined
undefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۱۲:۳۴

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_ششم
با بچه ها دور هم جمع شده بودیم همه از ماجرای ما خبر دار شده بودند اولا خیلی باهام مخالفت می کردن ولی وقتی دیدن که من از عشقم دست بردار نیستم نظرشون تغییر کرد و بجای مخالفت از من حمایت کردن و قول دادن تمام تلاششونو بکنن که ما بهم برسیمundefined_بچه ها چیکار کنم؟؟با این همه تغییر تو ظاهرم حتی یه نگام بهم ننداخت!!!_پرهام واقعا فک کردی این دختر با این اعتقادات سفت و سخت مذهبیش به ظاهر اهمیت میده؟؟اینا براشون اولویت با باطن و اخلاق افراده!!! _خب الان من چیکار کنم؟؟چه گلی سرم بگیرم !!!بخدا دارم دیوونه میشمundefinedundefined_میدونی بد شانسیت چیه؟؟؟_نه نمی‌دونم تو بگو!!!_اینه که هم رشته نیستین تا وقت بیشتری تورو ببینه و بفهمه لا اقل خوش اخلاقیundefinedundefinedمحمد رضا که سرش تو گوشیش بود همزمان با تایپ گفت _این که مشکلی نیست چند واحد مشترک با پزشیکا داریم ترم تابستونی با اونا بگیر!!!_محمد رضا از کجا معلوم زهراخانوم ترم تابستونه برداره؟؟؟_نترس اون شاگرد اوله حتما بر میداره،بعدشم به پارمیس میگم بعدظهری تو بوفه خیلی اتفاقی کنارش بشینه و خیلی اتفاقی از زیر زبونش بکشهundefinedundefined
همیشه میدونستم این محمد رضا یه روز بکار میاد!!!پریدم از خوشحالی بغلش کردم و حسابی ماچش کردمundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
پارمیس نامزد محمد رضا خیلی زود جیک وپوک قضیه رو درآورد و مشخص شد ترم تابستونی می خواد اندیشه برداره و خوشبختانه بنده هم کلکسیون واحد های عمومیم دست نخورده باقی مونده بودundefinedundefinedundefinedundefinedundefined...
داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ،دوباره شروع کردم به باشگاه رفتن ،کم کم داشتم نماز و بعضی رفتارهای مذهبی رو یاد می گردم ولی حقیقتش بیشتر کارهام تصنعی بود فقط و فقط بخاطر بدست آوردن زهراundefinedundefinedundefinedبالاخره ترم تابستونی شروع شد و من به مراد دلم رسیدم هردومون توی یه کلاس بودیم ،توی یه هوا نفس می کشیدیمundefinedundefinedundefinedدر طول کلاس من به هیچی گوش نمی‌دادم به هیچی فکر نمی کردم به هیچی نگاه نمی کردم الی زهرا خانم و رفتارهای باوقار وسنجیدش!!!!
از شانس بد من بجای دیده شدن در چشم زهرا تهرانی یه دختره همکلاسیش به اسم نیلا مرادی به من علاقمند شده بود...هر بار سر کلاس به بهانه های مختلف بامن حرف می زد اما من خیلی جدیش نمی گرفتم و دست به سرش می کردم...تا اینکه نیلا از ماجرای علاقه من به زهرا بو میبره و یه روز سر کلاس سر هیچی به زهرا گیر میده که مثلاً جلو من خودی نشون بده!!!!undefinedundefinedundefinedوسط بگو مگو زهرا و نیلا من داشتم وارد کلاس میشدم که نیلا با دیدن من خودشو جمع و جور کرد ، صداشو صاف کرد و گفت : .....undefined کپی بدون ذکر آیدی کانال شرعا حرام است undefined
undefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۱۲:۳۵

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_هفتم
وسط بگو مگو زهرا و نیلا من داشتم وارد کلاس میشدم که نیلا با دیدن من خودشو جمع و جور کرد و صداشو صاف کرد و گفت:تو یه دختر املی که نه از مد روز چیزی می دونی و نه از آداب معاشرت.زهرا تهرانی خیلی متین و با وقار گفت :خانوم محترم موضوع جر و بحث شما بامن سر توهین آشکار شما به مقدسات بود اما نمی دونم چرا با دیدن این آقا(به من اشاره کرد)موضوع بحثو ناشیانه به توهین به من کشوندی !!!undefinedundefinedاگر این زمزمه ها و شایعه های کلاس درست باشه بزار خیالتون راحت کنم بین منو این آقا هیچی نیست undefinedundefined

توی چشمای نیلا یه برق خاصی دیدم و لحنش عوض شد که زهرا جان اشتباه فکر می کنی....
.میون کلامش گفتم بله خانوم تهرانی درست گفتن بین ما چیزی نیست اما من آرزو دارم که باشه undefinedundefinedundefinedundefined
.با این حرف من رنگ از روی زهرا تهرانی پرید و نیلا نا امیدانه بی اختیار نشست....
.می خواستم ادامه بدم واز عشق و علاقه شدیدم بگم که ....
_آقای پرهام آریا اولویت عشق من با کسی دیگس بخاطر اون نمی تونم به شما فکر کنم

انگار تمام دنیا روی سرم خراب شدبغض گلوم و گرفت و مشتمو گره کردم.....انگار که در حال بالا اومدن از چاهی بودم که یک هو دستم از طناب بریده باشه و ته چاه در تاریکی مطلق فرو رفته باشم....

از کلاس بیرون رفتم همش می خواستم که به خودم به قبولونم دروغ می گه....
باید سر از ماجرا در می آوردم....
undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشیدundefined کپی بدون ذکر آیدی کانال شرعا حرام است undefined
undefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۱۲:۳۵

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_هشتم
از کلاس بیرون رفتم همش می خواستم که به خودم به قبولونم دروغ می گه....
باید سر از ماجرا در می آوردم....
بیرون دانشگاه منتظر بودم که تعقیبش کنم و بفهمم کیه که شرایطش از من بهتره ؟؟؟؟؟
کیه که از من عاشق تره....
وجب به وجب تعقیبش می کردم تا اینکه در مسجد یه پسر ریشو تپل که هیچ جذابیت خاصی در ظاهر نداشت یه کارتن داد به زهرا.....undefinedundefinedundefinedundefined

می دونستم که زهرا فقط یه خواهر داره و اگر این این فرد داداشش نیست پس چرا باید اینقدر باهاش صمیمی برخورد کنه ؟؟؟undefinedundefinedundefined

یاد حرف رفیقم افتام که این افراد عاشق باطن می شن نه ظاهر ......undefined
و می دونستم نظر زهرا به هیچ وجه تغییر نمی کنه ..‌..
ولی این پسره حداقل زیبایی ظاهر رو هم نداشت......undefinedundefinedundefined
کاملا نا امید شدم....
احساس کردم من لیاقت همچین دختری رو ندارم.‌...
احساس کردم برگشتم به روزای گذاشته،روزهای سیاه و سفید و بی حس و حال...
روزای تاریک و روزمرگی......
روزای غمبارگی......
روزای دلمردگی..‌.
من موندم و دنیای روشن زهرا که بهش دست پیدا نکردم...
دنیایی که فرصت کشفش از من بیچاره گرفته شد ....

روزها پشت سرهم می گذشت اما غم من نه.... اما افسردگی من نه‌‌‌.....
از اون پرهام شاد و پر انرژی تبدیل شدم به پسری گوشه گیر و کسل کننده...
همه باید حرفاشونو سه بار تکرار می کردن تا من متوجه منظورشون می شدم.....
حواس پرت شده بودم و بی قرار....
خیلی از رفقام ترکم کردن .....
ظاهرم لاغر و تکیده شد...

یه ترم مشروط شدم،و اوضاعم بد جور ریخت بهم....

undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشیدundefined کپی بدون ذکر آیدی کانال شرعا حرام است undefined
undefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۹:۳۶

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_نهم
یه ترم مشروط شدم،و اوضاعم بد جور ریخت بهم....
یه روز توی دانشگاه بدجور دلم گرفته بود و روی نیمکت کنار درختای چنار نشسته بودم
و سرمو خم کرده بودم بین دستام.....
که دیدم دستی اومد روی شونم ...
حوصله نداشتم که حتی سرمو بلند کنمundefined...
گفت؛_خیلی تو فکری،دلت می خواد یه خورده گپ بزنیم؟صداش خیلی آرامش بخش بود...
نمی دونم چرا ولی بهش اعتماد کردم
با همون صدای خسته و بریده ام همه ماجرا رو براش تعریف کردم....
قاه قاه می خندیدundefinedundefinedundefinedundefined ....

دلشو گرفته بود و می خندید undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

ناخودآگاه لبخند اومد روی لبم وبه تمسخر گفتم حق داری بخندی .....
مث من عاشق نیستی که بفهمی عشق چه درد وحشتناکیه!!!!!!
بعد از کلی خندیدن اشکاشو که از شدت خنده جاری شده بود با گوشه آستینش پاک کرد و گفت ؛مشکلت همینه؟؟؟
گفتم :آره....
گفت :من خانواده آقای تهرانی رو از بچگی می شناسم،یعنی همسایموننوباهاشون رفت و آمد داریم.....
و همچنین خانوم تهرانی رو خیلی خوب می شناسم دوست خواهرمه...
ایشون مجردن و هیچکس توی زندگیش نیست!!!....
مث برق گرفته ها از جا پریدمundefinedundefined
تند تند می گفتم پس اون پسره کیه؟؟؟ پس اون پسره کیه؟؟؟
_یه خورده آروم باش تا بگم undefinedundefined
_تو رو به هرکی می پرستی بگو...

_اون پسره.......
undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشیدundefined کپی بدون ذکر آیدی کانال شرعا حرام است undefined
undefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۹:۳۶

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_دهم
تند تند می گفتم پس اون پسره کیه؟؟؟ پس اون پسره کیه؟؟؟
_یه خورده آروم باش تا بگم undefinedundefined
_تو رو به هرکی می پرستی بگو...
_اون پسره برادر خانوم تهرانیه
_برادرundefined

_بله برادر!!!البته برادر رضاعی ،ماجرا از این قراره که سرایدار آقای تهرانی و خانومش توی یه تصادف undefinedکشته می شن و پسر هفت ماهشون بی سرپرست می مونه و آقای تهرانی اون بچه رو به فرزند خوندگی قبول می کنه

و خانوم تهرانی که بچه شیرخواره داشتن به اون بچه هم شیر می دن که در آینده اون بچه توی خونه احساس غریبگی و نامحرم بودن نکنه....
کل ماجرا همین بودundefinedundefined
_رفیق تو رو خدا رسوند undefinedundefinedundefined

_اگر واقعا خانوم تهرانی رو دوست داری باید علاقت رو درست بیان کنی ،با قوانین اونا جلو بری....
_بنظرت چیکار کنم آقای ...

_سید محمدحسین طباطبایی هستم

_ببخشید اسمتونو نمی دونستم undefinedundefined

_مشکلی نیستundefined،داشتم می گفتم بنظرم اول با برادر خانوم تهرانی صحبت کنین،که ایشون واسطه بشن ...

_خیلی ممنونم آقا ممد قربون دستت داداundefinedundefined

دوباره اکیپمونو جمع کردم و نشستیم به شور...

نظرات مختلف بود و ه کی یه چی می گفت تا اینکه دوباره نابغه جمع آقا متین لب سخن وا کرد....


_با ژست و ادا و اطوار گفت بنظر بنده باید ابتدا علاقتو به اون خانوم اثبات کنی

و چون مذهبیه و خودت نمی تونی باهاش صحبت کنی تدبیر بنده اینه که علاوه بر داداش طرف باید از خواهرای جمع کمک بگیری چون هم دخترا زبون همو بهتر می فهمند و هم اینکه اون خانوم با اینا مشکل محرم نامحرم ندارهundefinedundefinedundefined

همه با هم گفتیم ای ولا متین خله(بشوخی)undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشیدundefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۱۴:۵۹

بریم برای ادامه؟!undefinedundefined

۹:۱۰

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_یازدهم
از فردای اون دورهمی و شور دختری توی دانشگاه نبود که با این خانوم صحبت نکرده باشه

مدیریت صحبت ها و تعیین افرادی که قرار بود با زهرا خانوم صحبت کنن با پارمیس نامزد محمد رضا بود

منم شب و روز با برادرزهرا خانوم یعنی محمد علی صحبت می کردم



هرجا می رفت دنبالش بودم و دائم به دست و پاش می پیچیدم
خیلی پسر باحالی بود

خنده از روی صورت تپلش پاک نمی شد

اولا خیلی بهم بها نمی داد ولی رفته رفته با التماس ها و اصرار هام کاری کردم که باهام رفیق بشهundefinedundefinedundefined


و اینکه موفق شدم از زیر زبونش بکشم که منظور اولویت زهرا خانوم در عشق خداونده نه کس دیگه ایundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

کل دانشگاه ماجرای ما رو فهمیده بودن و روز نبود که شایعه عقد و ازدواج و هزار جور ماجرا برامون درست نکنundefinedundefinedundefined

البته بین خودمون باشه من حتی از شنیدن شایعه ازدواجم با زهرا خانوم ذوق مرگ می شدم و کیف می کردم



بعضی ها به ما می گفتند لیلی و مجنون بعضی ها هم می گفتند شیرین فرهاد ...


شده بودیم سوژه بچه ها

کم کم کل دانشگاه با دیدن تلاشای من بسیج شدن که زهرا خانوم رو راضی کنن که شده حتی فقط یک بار اجازه خواستگاری به ما بدن....





پارمیس به محمد رضا گفته بود که دخترا از رفتار خوب وظاهر و وضعیت مالی و خیلی چیزای من تعریف کرده بودن که آرزوی خیلی از دخترا بودم اما زهرا تهرانی نم پس نمی داد.....

undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشیدundefined کپی بدون ذکر آیدی کانال شرعا حرام است undefined
undefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۱۹:۵۴

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_دوازدهم
کم کم کل دانشگاه با دیدن تلاشای من بسیج شدن که زهرا خانوم رو راضی کنن که شده حتی فقط یک بار اجازه خواستگاری به ما بدن....

روزها می گذشت اما تلاش من انگارپایانی نداشت ، شور و شوق من ،دست وپا زدن هام دل عالم وآدمو به رحم آورده بودundefinedundefined...

یه روز که داشتم به استاد کالبد شکافی زهرا خانوم رو مینداختم بلکه ایشون باهاش صحبتی کنی شاید فرجی بشه ،متین از دورا ومد مچمو گرفت و کشون کشون منو برد undefined...

تا رسیدیم پشت ساختمون اداری ،متین نه گذاشت نه برداشت یه چک افسری خوابوند زیر گوشم undefined


خیلی عصبی بود چشماش داشت از حدقه بیرون می زد ،بقول خودمون دود از کله اش بلند شده بودundefinedundefined


دو دقیقه سکوت بینمون حاکم بود من در شوک چک افسری که نوش جان کرده بودم و متین در حال بدست آوردن یه خورده آرامش که حرف دلشو بزنه .‌‌...

بالاخره متین لب باز کرد ‌‌‌‌....گ_پرهام داری با خودت چیکار می کنی??
_می دونی همه مسخرت می کنن ، می دونی همه دستت میندازن ،خیلی از دخترا به چشم عابر بانک بهت نگاه می کنند ،به دروغ میگن که با تهرانی صحبت کردیم تا بتیغنت...
بغض گلوشو گرفت ، به پهنای صورت اشک می ریخت...

_تو داداشمی ،رفیقمی لعنتی ...نمی تونم زره زره آب شدنتو ببینم نمی تونم تحقیر شدنتو ببینم نمی خواااااااااااامundefined
بهم حق بده نخوام ذلیل شدنتو ببینم ‌‌‌‌....
کسی مونده بهش رو ننداخته باشی ‌‌‌‌...

کسی مونده....

اجازه نداد حرف بزنم یعنی راستش چیزی برای گفتن نداشتم همه حرفاش درست بود undefinedundefined
بارها این حرف ها رو خودم با خودم گفته بودم ....
اما هر بار یه حسی، یه تعلقی که نمی دونم چطور میومد تو تموم وجودم ،همه قول وقرارایی رو که با خودم گذاشته بودم بهم می ریخت....

متین اشکاشو با گوشه آستینش پاک کرد و گفت امروز این ماجرای مسخره رو تموم می کنم ....

اگه تو بخوای خودتو نابود کنی من نمی زارمundefined....



بعد ها از خود متین شنیدم که بعد گفتن اون حرف ها به من ،متین مستقیم می‌ره سراغ زهرا خانوم و دم در کلاس منتظر می شینه تا کلاسشون تموم بشه و‌‌‌......

undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشید

۱۹:۵۴

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_سیزدهم
بعد ها از خود متین شنیدم که بعد گفتن اون حرف ها به من ،متین مستقیم می‌ره سراغ زهرا خانوم و دم در کلاس منتظر می شینه تا کلاسشون تموم بشه و‌‌‌......
.کلاس تموم می شه ومتین زهرا خانوم رو توی راهرو می بینه..
_خانوم تهرانی!!
_بفرمایین ،شما؟؟
_من متینم دوست پرهام آریا ، دوست اون بیچاره ای که شما نابودش کردین،دوست همونی که بین زمین و هواست نه جواب رد می شنوه و نه جواب مثبت(متین بغضش می ترکه)undefinedundefined
خانوم تهرانی شما مومنی شما دینداری درست ولی به همون خدایی که می پرستی پرهام هم با همه بدی هاش بی دین که نیست!!
باطن پرهام به زیبایی چهرهشه...
به این مدل مو و شلوار اسلش و تیشرت نگاه نکنین..

شما پرهامو نمی شناسی بهتونم حق می دم ولی بخدا وقتی تصادف کردمundefinedundefined یک ماه پرستار من پرهام بود...
من چیزایی رو که روم نمی شد به خونوادم بگم به اون میگفتم...


خیلی با مرامه ،خیلی باغیرته ....
و بیشتر از همه راستش خیلی عاشق شماست undefinedخیلیییییییundefined
بیشتر از اونی که فکرشو بکنینundefinedundefinedundefined

متین زانو می زنه و میگه:
_نمی گم جواب مثبت بدین ولی شما رو بخدا یه فرصت بهش بدین خودشو اثبات کنهundefined
خدا هم راضی نیست بندش انقدر خار بشه شما هم به خاری پرهام راضی نباشین.....

خانوم تهرانی سرش رو پایین انداخته بود و اشکاشو با گوشه ی چادرش پاک می کنه...

همه دانشجوای پزشکی و حتی استادشون تحت تأثیر حرف های متین قرار می گیرن و پشت سر متین زانو می زنن تا زهرا خانوم راضی بشه...

زهرا خانوم صداشو کمی صاف می کنه و میگه ....
undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined
undefined هر شب راس ساعت 20 با ادامه رمان همراه باشیدundefined کپی بدون ذکر آیدی کانال شرعا حرام است undefined
undefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۱۹:۵۷

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_چهاردهم
همه دانشجوای پزشکی و حتی استادشون تحت تأثیر حرف های متین قرار می گیرن و پشت سر متین زانو می زنن تا زهرا خانوم راضی بشه...

زهرا خانوم صداشو کمی صاف می کنه و میگه؛
بهشون بگید ساعت دو دم در دانشکده باشن صحبت کنیم...
با شنیدن این جمله انگار تمام دنیارو به متین داده باشن undefinedundefinedundefined
_جدا؟؟؟_بله جدا_وای خداااااااااااااااااااا پرهام حتما از خوشحالی سکته می کنهundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedخیلی ممنونم خانوم تهرانی ،خیلی خیلی ممنونم


همکلاسیا و استادشون بلند می شن و برای چراغ سبز زهرا خانوم و اینکه تلاششون به نتیجه رسیده همه با هم کف می زنندundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


متین با سرعت می دوید وبا صدای بلند از دور داد می زد پرهام یه شرینی بزرگ رفت تو پاچت داداundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

تا رسید بهم انگار صد سال گذشت ...
_حرف بزن ببینم چی شده؟؟؟؟؟؟
_نفس نفس می زد...
_حرف می زنی یا خفت کنم؟؟؟undefinedundefined
_داداش رفتم با خانوم تهرانی صحبت کردم‌...گفت ساعت دو باهاش حرف بزنی...

_چی میگی متین؟؟؟undefinedundefinedواقعا؟؟دروغ میگی منو خوشحال کنی..‌

_نه به خدا دروغم چیه!!!!!
_متین سر و وضعم خوب نیست!!!کجا برم چی بپوشم؟؟؟نکنه از ریختم خوشش نیاد...

_همین طوری خوبی...مگه کسی جرات می کنه که از داداش من خوشش نیادundefined


ساعت دو شد ، البته من از ساعت دوازده دم در دانشگاه منتظر بودم و حرف های رو که باید می زدم با خودم دوره می کردمundefinedundefinedundefined ...

خانوم تهرانی با داداشش اومد مثل همیشه سرشو پایین انداخته بود و به زمین نگاه می کرد
سلام کردند

_سلام_سلام _آقای آریا اگه می شه اینجا اینجا صحبت نکنیم محل گزره خوب نیست!!
_بله حتما نظرتون چیه بریم کافیشاپ اون طرف خیابون

_بله نظر خوبیه
و سه نفری راه افتادیم سمت کافیشاپ ...

قند توی دلم آب شد آخه کافی‌شاپ!!!من!!!خانوم تهرانی!!!
والبته داداشش undefinedundefined


انگار یک رویا بود ...
حتی اگر این خواب بود من دلم نمی خواست از این خواب بیدار شم......
undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefinedundefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۱۸:۱۲

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_پانزدهم
دور یک میز نشستیم ...
زهرا خانوم بعد از نشستن من محل نشستنشو طوری انتخاب کرد که روبروی من نباشه و داداشش رو به روم نشست!!!
من از این کارش ناراحت نشدم حقیقتش رو بخوایین خیلیم خوشحال شدم اصلا من عاشق همین متفاوت بودنش شدم
عاشق این غرور قشنگش....

دو دقیقه در سکوت گذشت ...
که بالاخره گارسون اومد و گفت چی میل دارین ؟؟
من گفتم قهوه وکیک undefinedزهرا خانوم گفت یه لیوان آب برادرش گفت منم همینطور
من گفتم _اینطوری که نمی شه!!!

یه چیز دیگه هم سفارش بدین !!! اومدم خوشمزه بازی دربیارم یهو یادم رفت پیش کیم و کجام گفتم نترسید ازتون دونگ می گیرمundefinedundefinedundefinedundefined


_خدا رو شکر شوخی گرفت... حتی گارسونم لبخند زد....اما قشنگ تر از همه لبخند ریزی بود که روی صورت زهرا خانوم اومد که البته فک کنم از دستش در رفتundefinedundefinedundefined
بعد چند ثانیه فهمیدم چه سوتی وحشتناکی دادم و خاضعانه عذر خواهی کردم.....

شوخیم باعث شد یخ بینمون آب شه ...
و سر صحبت رو باز کردیم...
بدبختی اونجا بود که همه حرف های ادبی و خوشگلی که آماده کرده بودم از یادم رفتundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

_خانوم تهرانی خواهش می کنم بهم بگید که چیکار کنم که مورد قبول شما قرار بگیرم؟؟چیکار کنم که مرد ایده‌آل مورد نظر شما بشم؟؟؟؟چکار کنم که جوابتون ...‌‌‌

روم نشد بقیش رو بگم

داداشش شروع کرد به صحبت:_توی خونواده ما پدر و مادر یک رکن اساسی هستند شما باید علاوه بر ما نظر اونها رو هم جلب کنین...


از این حرف داداشش متوجه شدم که دونفری باهم همه حرفاشونو زدن و این نظر ،نظر زهرا خانوم هم هست...
توی دلم غوغا برپابود
غوغااااااااااااااااااااا

این یعنی زهرا خانوم به من بی میل نبودundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


زهرا خانوم بعد گفتن بسم الله و یه دعای کوتاه عربی
( قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ﴿۲۵﴾ گفت پروردگارا سينه‏ ام را گشاده گردان (۲۵) وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ﴿۲۶﴾ و كارم را براى من آسان ساز (۲۶) وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي ﴿۲۷﴾ و از زبانم گره بگشاى (۲۷) يَفْقَهُوا قَوْلِي ﴿۲۸﴾ [تا] سخنم را بفهمند (۲۸)
سوره طه )


که متاسفانه من نفهمیدم چی بودundefinedundefinedundefinedحرفاشو شروع کرد
اگر قصدتون ازدواج با منه و در نیتتون راسخید ، راه خیلی سختی رو در پیش گرفتید

خیلی سخت ...‌خیالتون رو راحت کنم که اگر توانایی تغییر در خیلی چیزها رو ندارید خواهش می کنم پا پیش نزارید


چند روز با خودتون خلوت کنید و خوب فکراتونو بکنید

اگر از تصمیمتون بر نگشتید ما رو خبر کنید تا یک زمانی مشخص کنیم که خانواده ها باهم آشنا بشن ....



وقتی با اون لحن بی نظیرش این حرف ها رو می زد نزدیک بود قلبم undefined از تپیدن وایسه!!!!!......

باورم نمی شد به گوشام اعتماد نداشتم که درست شنیدن یا نه.....
undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefinedundefined به عشق عجیب در بله بپیوندید undefined undefinedundefined
undefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zEundefined undefined ble.ir/join/4D4hzSt8zE

۱۸:۱۴

thumbnail
#تصویر_زهرا_تهرانی

۱۸:۲۷

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_شانزدهم
مطمئن نبودم که گوشام درست شنیدنundefined...
من بیشتر از هر کسی خودم رو می شناسم ....
خوب می دونم که پول و قیافه دارم ولی احساس آرامش و آسایش نه....

توی خونه ما هرکسی سرش به کار خودشهundefined ....

پدر و مادرم خیلی وقت ها باهام غذا نمی خورن ،با هم فیلم نمی بینند ،با هم گپ نمی زنند....

یه خونه شیک و تمیز و بی روح داریم ....پدرم کاری به کارم نداره.‌‌...
من رو در خیلی از کاره ها آزاد می زاره ...راستش رو بخوایین آزادی زیاد پوچی میاره....دیگه هیچی برات جذاب نمی شه....
خیلی وقتا مخصوصا عصر ها بیخودی دلم می گیره ....هرچند رفقای خوبی دارم ولی هیچ کدوم جای خونواده خوب رو نمی گیره ...همه این نداشته هامو زهرا خانوم دارهundefinedundefinedundefined..اون یه مکمله ، یه انگیزه اس،کسیه که از دیدنش سیر نمی شم ،انگر عطر بهار و خنکای نسیم دریا رو هم در چهرش و هم در اخلاقش دارهundefinedundefinedundefinedundefined..

کاراش پر از سوپرایزه ....باهاش حوصلت سر نمی ره دائم سوژه داری برای فکر کردن ...

احساس پوچی من رو زهرا خانوم از بین می‌بره....
حالا با این حرفش انگار به تمام نداشته هام دست پیدا کردم ....شب با یه دسته گل بزرگundefinedundefined

وشیرینی رفتم خونه بابام با دیدن من گفت:_گل و شیرنی چی میگه??_می خوام ازدواج کنم_حالا با کدوم دختر خوشبخت؟؟؟_هم دانشگاهیمه ،پزشکی می خونه_خخخخخ نه انگار ماجرا خیلی جدیه!!!_آره از جدیم جدی تره
_برو بچه تو هنوز دهنت بو شیر میده ، یکی دیده تو ساده ای می خواد بتیغتت
مادرم که داشت جای پروتزشو جلو آینه چک می کرد با پوز خند گفت هر وقت تونستی تنهایی زندگی کنی اونوقت زن بگیر .....
_گفتم بابا و مامان من به پولتون احتیاج ندارم خودم کار می کنم و پول در میارم....
_پدر و مادرم زدن زیر خندهundefinedundefinedundefined
_حالا پدر و مادر این دختره کین؟؟؟کجایه؟؟؟undefinedundefined
_تهرانین،پدرش تاجر فرشه مادرش استاد دانشگاست دیگه همینundefined!!
_خوب فرهنگ و رفتارشون؟؟خونشون کجاست؟؟؟undefinedundefined
_خونشون دو خیابون پایین تر از خودمونه،فرهنگشونم خوبه مذهبی اصیلن...
_گاومون زایید ،با یه عده امل طرفیم ،پرهام ما به هیچ وجه موافق نیستیم هم بخاطر سنت ،هم بخاطرشرایط اون دختره
زدم زیر میز وگل و شیرنی و عصبی از خونه زدم بیرون....
بابام قبل رفتن گفت ؛اون سویچ ماشین رو بزار زمین بعد برو....
سویچ رو پرت کردم و گفتم شما هیچ وقت منو ندیدین،هیچ وقت منو آدم حساب نکردین ولی اینار خودمو بهتون ثابت می کنمundefinedundefined...

۱۵:۰۶

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_هفدهم
بابام قبل رفتن گفت ؛اون سویچ ماشین رو بزار زمین بعد برو....

سویچ رو پرت کردم و گفتم شما هیچ وقت منو ندیدین،هیچ وقت منو آدم حساب نکردین ولی اینار خودمو بهتون ثابت می کنمundefinedundefined...
زدم بیرون تا یک نصف شب تو خیابونا پرسه می زدمundefinedundefined
پدر و مادرم راست می گفتن من از خودم هیچی نداشتم بیست سال وابسته پول اونا بودم undefinedundefined
یعنی الان باید از صفر شروع می کردم !!!!

زنگ زدم به متین ،شب رو خونه متین اینا بودم از حال خرابم متین خبر داشت ،هیچی نگفت و در سکوت و بغض خوابیدیم...

حالا باید چیکار می کردم من بودمو و دنیایی از آرزو و فکر و رویا....

حالا به احساس عشق بغض و بی کسی رو هم اضافه کنید
این اولین باری بود که برای مظلومیت خودم گریه کردمundefinedundefinedundefined
صبح روز بعد کارت بانکیمم مسدود شده بود
چون کارتم به به اسم بابام بود...‌
دیگه رسماً گاوم زاییدundefinedundefinedundefined

حالا به احساس عشق بغض و بی کسی بی پولی رو هم اضافه کنیدundefinedundefinedundefinedundefined....

۱۵:۰۶

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_هجدهم
چند روزی بود که خونه متین اینا بودم خودم دیگه احساس معذب بودن می کردمundefined ....

نه پولی!! نه حرف خاصی!!نه کاری!!
واقعا این طوری دیگه نمی شد ادامه داد....
دوست داشتم مث بچگیام پدر و مادرم بیان دنبالم و بپرم بغلشونو آشتی کنمundefinedundefined...

نمی دونم چم شده بود ، خیلی دلنازک شده بودم تا تقی به توقی می خورد دلم می خواست گریه کنمundefined....

نمی دونم شاید عشق undefinedگره خورده با اشکundefined و انتظارundefined...
یه روز بعد ظهر با متین نشسته بودیم فیلم عاشقانه می دیدیم که پدر و مادرم دم در اتاق متین ایستاده بودند....
اگر این غرور لعنتی نبود می پریدم شونصد تا ماچشون می کردمundefinedundefined ....
تازه فهمیدم چقد عاشقشونمundefinedundefinedundefined

راستش آدم که عاشق می شه بیشتر به حامی نیاز داره تا مخالف...
پدرم با همون لحن همیشگیش یه خورده نرم تر وبا احساس تر گفت؛
_پرهام جان بلندشو بریم خونهundefined
_من نمیام بیام تا دوباره آدم حسابم نکنیدundefined
_بیا ،باشه باهات میایم خواستگاری دیگه بلندشو بریم مث بچه ها لج نکن...

نمی تونستم جلو خودمو بگیرم پریدم بغلش و......

undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined

۱۵:۰۷

undefined رمان عشق عجیب undefined #پارت_نوزدهم
نمی تونستم جلو خودمو بگیرم پریدم بغلش و پیشونیشو بوسیدم ...
وسایلمو جمع کردم و گفتم بریمundefinedundefined
رفتیم خونه پدرم توی پذیرایی نشست و من و مادرمو صدا زد .‌‌..
خیلی جدی بود راستش یه خورده گرخیدم ...
شروع کرد به صحبت:_به دو دلیل من مخالف ازدواجتم ،اول اینکه هنوز بچه ای و نمی تونی درست انتخاب کنی ،دوم اینکه مطمئنم خانواده اون دختره شستشو مغزی دادن و دخترشونو بهت انداختنundefined....


باز حالم گرفته شدundefinedundefinedundefined_بابا فک کردم نظرتون عوض شده!!!اما انگار....
پرید وسط حرفم...
_نه الان دیگه مخالف نیستیم ولی شروط خودمون رو داریم !!!!
1_از ارث محرومی
2_توی خونه من زندگی نمی کنین..‌.
مامانمم به نشان تایید حرفهای بابام گفت:_اگه نظرت در مورد اون دختره عوض شد و کسی رو که منو مامانت گفتیم برا ازدواج انتخاب کردی این دو تا شرطم لغو می شه....
حالم خراب شد بغض گلومو گرفتundefined.‌.‌.
با ته گلو گفتم می تونیم بعضی وقتا بیایم ببینیمتونundefined??
بابام آروم گفت اون مشکلی نیست .....
بهشون گفتم آماده باشین فردا می ریم خواستگاری.....
undefinedundefined این داستان ادامه دارد undefinedundefined

۱۵:۰۷