۱۱:۵۳
۱۱:۵۳
۱۱:۵۳
گزارش مختصر روز سوم و پایانی اعتکاف
۱۱:۵۳
هوالعزیز
سلام و نور و رحمت بر شماالحمدلله رب العالمین که توفیق شد اعتکاف ماه عزیز رجب رو درک کردیم.این خاطره خوب ساخته نمیشد جز به لطف و رحمت و فضل مربی اعظم، مرشد کل، خدای مهربانمان.
این فیض به ما نمیرسید جز به امضای علت ثبات هستی، محور عالم امکان، مولانا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.این برنامه اجرا نمیشد جز با زحمات یکایک بزرگوارانی که در مسیر خواست الهی قرار گرفتند.
از روحانی فعال، خوشفکر، انقلابی و مخلص حجتالاسلام والمسلمین حسینی که با نگاهی باز و بروز با انجام این برنامه در مسجد جامع الزهرا موافقت کردند نهایت سپاس را دارم. همچنین از زحمات شبانه روزی تیم همکارشان جناب آقای آقایی، آقا روح الله و دانش آموزان عزیزشان قدردانی میکنم.
همچنین از زحمات شبانه روزی آقایان دکتر میرحسینی، نوریان، حصیری، بهرامیان تشکر ویژه میکنم. از لطف برادران عزیزم یامی، خسروی، والی پور، مشعورا، ترکمن، سعادت نژاد، فرهمند، افتخاری، آقامحمدی و بیات یک دنیا ممنونم.
از زحمات خواهران مکرمه، بانوان فداکار و بی ریا خانم ها خسروی، شاکر، جلالی، ره انجام، آدمی و زارعی هر چقدر تشکر کنم باز هم کم هست.
از مربیان بزرگوار، صبور، پرتلاش، مهربان و مخلص مهدکودک سروران گرامی خانم ها باقری، خواهران سرتیپی، مودیان، بافقی، اسدی، شمسایی، وهابیان، افتخاری، نسیمی، عزیزی، موسوی، فتوحی و سایر عزیزانی که در این زمینه کمک کردند به خصوص مدیریت فوق العاده سرکارخانم طباطبایی بسیار تشکر میکنم و قدردان زحماتشان هستم ان شا الله
از تلاش ها و هماهنگی های انجام شده توسط تیم فرهنگی اعتکاف آقای یامی و سرکارخانم شاکر صمیمانه تشکر میکنم.
از بانوان گرامی خانمها قنبریان، امیری، قرائت و محمدی بزرگوار و پرتلاش و همچنین برادر عزیز آقای اصغریان که اوقات خوشی رو برای نونهالان و نوجوانان اعتکاف فراهم کردند به طور خاص متشکرم.
در پایان هم از همه عزیزانی که به نحوی در بهتر اجرا شدن این مراسم معنوی ولو همکاری در چیدن سفره افطار و سحر، جارو زدن و... کمک کردند و بنده نمی شناسمشان و نمی دونم اما در پیشگاه الهی ثبت و ضبط شده است خیلی ممنونم.
ان شا الله خداوند عزیز رحیم از همه بانیان خیر که با وجوهات پرداختی خود ما را در برگزاری بهتر برنامه یاری رساندند به نیکی قبول بفرماید و حاجت روا باشند.

بی شک هرگونه کاستی و ناهماهنگی بوده است برعهده من است و مقصرش بنده می باشمبنابراین از همه عزیزانی که همیار من بودند و این مشکلات آزرده شان کرد عاجزانه طلب حلالیت و عفو را دارم.🥺

همچنین از معتکفین گرامی، این بندگان صالح خدا طلب بخشش و حلالیت دارم.
به یاری خداوند توانا
التماس دعا
از روحانی فعال، خوشفکر، انقلابی و مخلص حجتالاسلام والمسلمین حسینی که با نگاهی باز و بروز با انجام این برنامه در مسجد جامع الزهرا موافقت کردند نهایت سپاس را دارم. همچنین از زحمات شبانه روزی تیم همکارشان جناب آقای آقایی، آقا روح الله و دانش آموزان عزیزشان قدردانی میکنم.
همچنین از زحمات شبانه روزی آقایان دکتر میرحسینی، نوریان، حصیری، بهرامیان تشکر ویژه میکنم. از لطف برادران عزیزم یامی، خسروی، والی پور، مشعورا، ترکمن، سعادت نژاد، فرهمند، افتخاری، آقامحمدی و بیات یک دنیا ممنونم.
از زحمات خواهران مکرمه، بانوان فداکار و بی ریا خانم ها خسروی، شاکر، جلالی، ره انجام، آدمی و زارعی هر چقدر تشکر کنم باز هم کم هست.
از مربیان بزرگوار، صبور، پرتلاش، مهربان و مخلص مهدکودک سروران گرامی خانم ها باقری، خواهران سرتیپی، مودیان، بافقی، اسدی، شمسایی، وهابیان، افتخاری، نسیمی، عزیزی، موسوی، فتوحی و سایر عزیزانی که در این زمینه کمک کردند به خصوص مدیریت فوق العاده سرکارخانم طباطبایی بسیار تشکر میکنم و قدردان زحماتشان هستم ان شا الله
از تلاش ها و هماهنگی های انجام شده توسط تیم فرهنگی اعتکاف آقای یامی و سرکارخانم شاکر صمیمانه تشکر میکنم.
از بانوان گرامی خانمها قنبریان، امیری، قرائت و محمدی بزرگوار و پرتلاش و همچنین برادر عزیز آقای اصغریان که اوقات خوشی رو برای نونهالان و نوجوانان اعتکاف فراهم کردند به طور خاص متشکرم.
در پایان هم از همه عزیزانی که به نحوی در بهتر اجرا شدن این مراسم معنوی ولو همکاری در چیدن سفره افطار و سحر، جارو زدن و... کمک کردند و بنده نمی شناسمشان و نمی دونم اما در پیشگاه الهی ثبت و ضبط شده است خیلی ممنونم.
ان شا الله خداوند عزیز رحیم از همه بانیان خیر که با وجوهات پرداختی خود ما را در برگزاری بهتر برنامه یاری رساندند به نیکی قبول بفرماید و حاجت روا باشند.
بی شک هرگونه کاستی و ناهماهنگی بوده است برعهده من است و مقصرش بنده می باشمبنابراین از همه عزیزانی که همیار من بودند و این مشکلات آزرده شان کرد عاجزانه طلب حلالیت و عفو را دارم.🥺
همچنین از معتکفین گرامی، این بندگان صالح خدا طلب بخشش و حلالیت دارم.
به یاری خداوند توانا
التماس دعا
۱۱:۵۴
بازارسال شده از یا مهدی ادرکنی
سلام و خدا قوت خدا قبول کنه ان شاءالله ذخیره آخرتتان باشدمسیول معتکفهای زمان ظهور باشید
۱۳:۱۵
اطلاع رسانی خانواده آسمانی
سلام و خدا قوت خدا قبول کنه ان شاءالله ذخیره آخرتتان باشد مسیول معتکفهای زمان ظهور باشید
سلام و رضوان
دیروز غروب از بین همه پیام های تشکر (که بی نهایت از لطف و محبت همه خوبان سپاسگزارم
)، این پیام بیشتر به جان خسته ام نشست🥺
چشم هایم اشک ریزان شدند و ناخودآگاه بر زمین نشستم.

در حالی که در دلم تصمیم داشتم بعد از ۲۳ سال برگزاری و خادمی اعتکاف(۱۱ سال دانشجویی - ۱۲ سال خانوادگی) دیگه سال بعد و ماه های بعد اعتکاف برگزار نکنم ناگهان این دعا حالم را دگرگون کرد.
فهمیدم بشدت تحت نظر و هدایت رب جلیل هستیم، دقیقه اونجایی که بریدی و میخواهی تصمیم اشتباهی بگیری یهویی برگ برنده اش رو، رو میکنه
بی شک یکی از آرزوهای هر مومنی اینه که در حکومت جهانی و سراسر حق و نور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خدمتی بکند و جایگاهی داشته باشد و نقش آفرین باشد و من ناگهان با این پیام اون موقعیت و وظیفه رو فهمیدم.


ان شا الله که به دعای این عزیز و آمین همه شما خوبان و به برکت ایام ولادت حضرت ابوتراب علیه السلام، رب جلیل رحمی به این تراب کمترین و خاک پای محبان حضرتش بکند و لیاقت انجام این وظیفه رو داشته باشم.
به یاری خداوند توانا
یاعلی
دیروز غروب از بین همه پیام های تشکر (که بی نهایت از لطف و محبت همه خوبان سپاسگزارم
چشم هایم اشک ریزان شدند و ناخودآگاه بر زمین نشستم.
در حالی که در دلم تصمیم داشتم بعد از ۲۳ سال برگزاری و خادمی اعتکاف(۱۱ سال دانشجویی - ۱۲ سال خانوادگی) دیگه سال بعد و ماه های بعد اعتکاف برگزار نکنم ناگهان این دعا حالم را دگرگون کرد.
فهمیدم بشدت تحت نظر و هدایت رب جلیل هستیم، دقیقه اونجایی که بریدی و میخواهی تصمیم اشتباهی بگیری یهویی برگ برنده اش رو، رو میکنه
بی شک یکی از آرزوهای هر مومنی اینه که در حکومت جهانی و سراسر حق و نور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خدمتی بکند و جایگاهی داشته باشد و نقش آفرین باشد و من ناگهان با این پیام اون موقعیت و وظیفه رو فهمیدم.
به یاری خداوند توانا
یاعلی
۱۳:۲۸
بسم الله الرحمن الرحیم« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ »(سوره مبارکه تحریم آیه ۶)







گروه خانواده آسمانی با همکاری یک آژانس معتبر برگزار میکند:
برنامه: کاروان زیارتی مشهد مقدسبهمن ماه با قطار
زمان رفت: ظهر به بعد روز ۱۳ یا ۱۴ بهمن ماه سال ۱۴۰۴زمان برگشت: ظهر به بعد در روز ۱۷ یا ۱۸ بهمن ماه ۱۴۰۴
قطار چهار تخته
هتل زائرسرا
صبحانه
ایاب ذهاب از ایستگاه قطار تا هتل و برعکس (بالای بیست نفر)
به همراه گشت ویژه نیمروزه (بالای بیست نفر)
ا
هزینه هر نفر بالای ۱۲ سال: هفت میلیون تومان
بین ۵ تا ۱۲ سال: شش میلیون و پانصد هزار تومان
۲ تا ۵ سال: دو و نیم میلیون تومان (ناهار، شام و تخت ندارد)
زیر دو سال رایگان
توضیحات*:
قیمت ها به دلیل افزایش هزینه ها و مناسبت نیمه شعبان افزایش یافته است
ظرفیت محدودمهلت ثبت نام تا ۲۵ دی ماه







وسایل و تجهیزات مورد نیاز: وسایل شخصی







*نکات مهم:*
برنامه به صورت قرارجمعی برگزار میشود و علیرغم اینکه همگی به هم کمک میکنیم و در تمامی لحظات برنامه هوای همدیگر را داریم ولی مسئولیت هر شخص با خودش میباشد.
دقت کنید ثبت نام شما با واریز وجه به شماره کارت:5041721053570124بانک رسالتبه نام سیدعلی سیادتیو ارسال رسید به آیدی @babakghiasi و ورود به گروه هماهنگی برنامه نهایی میشود.
همراه ارسال رسید، حتماً حتماً نامی که با آن ثبت نام کردید و برنامه مورد نظرتون را اعلام کنید.
امکان جابجایی یک روز قبل و بعد تاریخ اعلامی در اجرای برنامه وجود دارد.
وعده های غذایی داخل قطار با زائرین محترم می باشد.
ارسال تصویر صفحه اول شناسنامه زائرین محترم الزامی می باشد.







اطلاعات بیشتر و جزییات در گروه هماهنگی شرکت کنندگان ارائه خواهد شد.
پاسخگویی به سئوالات: @babakghiasi








خانواده آسمانی در:گروه بله | گروه ایتا | کانال بله | سایت
#هنر_خانواده_بودن
ا
توضیحات*:
قیمت ها به دلیل افزایش هزینه ها و مناسبت نیمه شعبان افزایش یافته است
ظرفیت محدودمهلت ثبت نام تا ۲۵ دی ماه
پاسخگویی به سئوالات: @babakghiasi
#هنر_خانواده_بودن
۱۱:۳۲
بازارسال شده از شهید مصطفی احمدی روشن🇮🇷
@mostafaahmadiroshan
۱۱:۴۸
اطلاع رسانی خانواده آسمانی
بسم الله الرحمن الرحیم
کنگره ملی مصطفای شهید با گفتمان جوان مومن انقلابی برگزار می کند:
چهاردهمین پاسداشت دانشمند نخبه بسیجی شهید حاج مصطفی احمدی روشن
سخنران: آیت الله محمد مهدی میرباقری(عضو محترم مجلس خبرگان رهبری)
مداح: حاج صادق آهنگران
زمان:
چهارشنبه ۱۷ دیماه ۱۴۰۴
بعد از نماز مغرب و عشا
️مکان: تهران، چیذر، آستان مقدس امامزاده علی اکبر(ع)
منتظر حضور سبزتان هستیم
@mostafaahmadiroshan
۱۱:۵۰
بازارسال شده از کانال دعای ندبه
۱۳:۲۹
بازارسال شده از فخرایران
۱۳:۵۹
بازارسال شده از مدرسه عین صاد
🟢 دوره معنای زندگی مدرسه عینصاد این دوره در سه ترم طراحی شده و به غالب سوالات بنیادین انسان پرداخته میشود.
ترم اول۱۰ جلسه (۶آفلاین.۴آنلاین)انسان و چرایی بودنش را بررسی میکنیم.

ترم دوم ۱۰ جلسه آنلاینانسان و مسیر سفر او را میشناسیم.


ترم سوم ۱۰ جلسه آنلاینانسان و موانع حرکت او را بررسی میکنیم.
■ پینوشت:ثبتنام هر ترم به صورت مجزا صورت میگیرد و فرد میتواند پس از گذراندن یک ترم با ثبتنام مجدد در ترم بعد شرکت کند.
برای اطلاعات بیشتر پیام دهید.@ad_einsadschool
جهت ثبتنام وارد شوید.einsadschool.ir
■ پینوشت:ثبتنام هر ترم به صورت مجزا صورت میگیرد و فرد میتواند پس از گذراندن یک ترم با ثبتنام مجدد در ترم بعد شرکت کند.
برای اطلاعات بیشتر پیام دهید.@ad_einsadschool
جهت ثبتنام وارد شوید.einsadschool.ir
۱۴:۳۲
حضور در مراسم سالگرد شهید احمدی روشن
۱۶:۰۲
۱۶:۰۲
۱۶:۰۲
۱۶:۰۲
۱۶:۰۲
بسمالله الرحمن الرحیم
معتکف گشتم به یادت یا امیرالمؤمنین
روایت اعتکاف خانوادگی ۱۴۰۴مسجد جامع الزهرا (س) ـ شهرک آتیساز
اعتکاف، آنهم خانوادگی و با بچه؛ ترکیبی که در نگاه اول بیشتر شبیه دورهمی است تا عبادت. آدمی که با بچه در خیلی از برنامهها جایی ندارد، همیشه دنبال جمعی میگردد که «قبولش کنند»؛ خودش را، بچههایش را، شلوغیهایش را، گریههای ناگهانی و خندههای بیهوا را؛ حالا چه رسد به برنامه ای مثل اعتکاف. جایی که بتواند با دلِ قرص، بچههایش را بسپارد به دلِ مسجد؛ همانجایی که قرار است خلوتِ آدم باشد، اما برای مادر، همیشه «جمع» است.مسجد جامع الزهرا (سلاماللهعلیها) در شهرک آتیساز، این سه روز، فقط یک مسجد نبود؛ خانهای بود که مادر و کودک را با هم پذیرفت. با تمام وسعتش، با تمام صداهایش، با تمام بیقراریهایش.روز اول باید چند ساعت زودتر میآمدیم. قانون نانوشتهی اعتکاف خانوادگی همین است، هر که زودتر برسد، جای بهتری دارد. مسجد کمکم پر میشد از مادرهایی با چمدانهای کوچک، زیرانداز، بالش، پتو، کیف پوشک، قمقمه، ظرف غذا و قد و نیم قدهایی که یا به پای مادرانشان آویزان بودند یا به دستشان. پیدا کردن یک جای مناسب برای سه روز ماندن، خودش یک مأموریت بود؛ مأموریتی که با نگاههای سریع، اندازهگیری فاصله تا سرویس بهداشتی و توجه به مسیر رفتوآمد انجام میشد.اعتکاف با جشن میلاد امیرالمؤمنین علیهالسلام شروع شد. شادیِ اینهمه بچه، دیدنی بود؛ مسجدی که بهجای سکوت، پر شده بود از خنده، دست زدن، ذوق هدیه گرفتن و دویدنهای کوتاه میان صفها. بعد از جشن، نماز، هدیهها و هیجان، کمکم نوبت خوابیدن شد؛ البته فقط روی کاغذ.تا نیمهشب هنوز معتکف میآمد، جاها تنگتر میشد، زیراندازها به هم نزدیکتر. آنهایی که دیرتر رسیده بودند، حوالی در ورودی جا گرفتند؛ جایی که با چند بچه قد و نیمقد، سرد و سخت بود. اما با هر زحمتی بود، بالاخره همه جاگیر شدند.شب اول، کسی واقعاً نخوابید. بچهها هر لحظه همسنوسال جدیدی کشف میکردند، دوست تازه پیدا میکردند، هیجان مثل موج میآمد و میرفت. حدود یک شب خاموشی زدند؛ چراغها کمنور شد، صداها آرامتر. سه ساعت بعد، با صدای مناجات امیرالمؤمنین علیهالسلام در مسجد کوفه بیدار شدیم؛ صدایی که از بلندگوها میآمد، اما انگار مستقیم مینشست روی دل.مادر باشی، فقط خودت نیستی. باید قبل از همه بیدار شوی، بچهها را یکییکی از خواب بکشی بیرون، عجله کنی که تا شلوغ نشده بروند وضو بگیرند، حواست باشد زمین نخورند، سردشان نشود، گرسنه نمانند. همزمان باید مواظب نوزادت باشی که بیدار نشود، یا اگر شد، دوباره خوابش کنی. سحری خوردیم؛ لقمههایی نصفهنیمه، لیوانهایی که جا به جا میشد، و بعد دوباره خواب. مادرهای بچهدار، طبق معمول زندگیشان، بچه به بغل بودند تا بالاخره خواب، پیروز شود.تا طلوع آفتاب، خواب بچهها را بُرد. یکی دو ساعت، مسجد تقریباً ساکت بود؛ البته تقریباً. چند جیغ ممتد، مثل موسیقی متن، همیشه گوش را مینواخت؛ آنقدر که کمکم بهش عادت کردیم. حالا بماند معضلات مادران معتکف، بردن بچهها به دستشویی در طبقات پایین، در هوای منفی سه درجه؛ تعویض پوشک روی زانو؛ آرام کردن گریهها؛ لباس عوض کردن؛ دست شستنهای بیپایان و.. بعد از بیدار شدن، نوبت مهد رفتنشان بود؛ صبحانه دادن، جمعوجور کردن، تحویل دادن بچهها به مربیها. سخنرانیها شروع شد؛ سخنرانیهایی عمیق، کاربردی و جاندار. اما واقعیت این بود که بسیاری از مادرها، بهجای نکتهبرداری، فقط میتوانستند نکات مهم را به خاطر بسپارند؛ نه از سر بیتوجهی، بلکه از سر درگیری دائمی با دستی که باید بچهای را نگه میداشت، یا نگاهی که باید مراقب شیطنتی تازه میبود.نماز ظهر که شد، فقط بعضی از مادرها توانستند یک نماز قضا بخوانند. صدای قسمت بانوان کم بود؛ صدای فوتبال بازی کردن و شیطنتهای پسرها از قسمت آقایان به آن اضافه میشد. با اینهمه، تماشای مادرها خودش یک عبادت بود، یکی بچهای از کولش آویزان بود، یکی نوزادش را شیر میداد، یکی دنبال اسباببازیِ بچهی بغلی، یکی در حال خواب، یکی مراقبِ بچه ای در حال خرابکاری. و وسط این همه، مادرهایی که داشتند زندگی میکردند.زیباترین تصویر، همدلی مادرها بود. هر مادری، با اینکه خودش چند بچه داشت، باز هم کمکِ مادری بود که به کمک احتیاج داشت؛ بچهای را بغل میکرد، چند دقیقهای مراقب میشد، راهی نشان میداد، گرهای باز میکرد. اینجا خلوت، معنای تازهای داشت؛ خلوتی که گاهی در دل شلوغترین لحظهها شکل میگرفت.دم افطار، دیگر جانی در بدن مادرها نمانده بود. روزهداری با بچهداری، آنهم در این سر و صدا، امتحان سختی بود. اما بعد از افطار، اوضاع کمی بهتر میشد. مامانها تازهنفستر بودند؛ گعدهها شکل میگرفت. هر کسی یکی را پیدا کرده بود که همنظرش باشد، درد مشترک داشته باشد. شمارهها رد و بدل میشد و خندهها عمیقتر.شاید بزرگترین فرق این اعتکاف با اعتکافهای دیگر همین بود، اینجا عبادت مادرها، فقط در نماز مستحبی و دعا خلاصه نمیشد؛ رسیدگی به بچهها، صبر، همکاری، دلدادن به سختیها هم عبادت بود.نزدیک ده شب، مسجد میرفت به سمتِ خاموشی. اما تا خوابیدن واقعی بچهها، یکی دو ساعت فاصله داشت و چشم بهم زدنی که سحر میشد. سحری که برای مادرها یعنی بیداری دوباره، مناجات دیگر، تکرار همان چرخه.سحر روز دوم، سحر کردن با هفتاد تا بچه قد و نیمقد، ماجرای خودش را داشت. مسجدی به آن وسعت، ساعتی از صدای بچهها خالی نبود، گریه، جیغ، بهانهگیری، حرف زدن، بازی، مسابقه. پسرها از والیبال گرفته تا لگو؛ دخترها پتهدوزی، طراحی، بافت دستبند. مهدکودک خردسالان با پخش فیلم «یوز»، نمایش عروسکی و جشنهای کوچک.شبی هم بود که بچههای هفت-هشتساله، با نماز خواندن مستحبی، آن را زنده نگه داشتند؛ با گوشی مادرها در دست، «یس» و «مُلک» خواندند و در قنوت نمازهایشان زمزمه کردند.آخرِ آخرِ شبها، آنجا که مسجد آرامتر میشد، نوزادی که در آغوش مادرش به خواب رفته بود، فرصتی میساخت برای راز و نیاز. همان چند دقیقهی کوتاه، همان خلوتِ نیمهشب، سهم مادر از اعتکاف بود؛ خلوتی که از دل شلوغترین عبادتها بیرون آمده بود.روز دوم هم گذشت و رسیدیم به روز سوم؛ روز خداحافظی. کوچکترها کمتر میفهمیدند، اما بچههای بزرگتر، از حوالی ظهر دلتنگیشان شروع شد. وقتی برای یادبود، کتاب و گلدان گرفتند؛ وقتی فهمیدند باید کمکم با دوستانشان خداحافظی کنند.
سه روز به چشم برهم زدنی تمام شد؛ اما چیزی در دلهای مادران ماند. شاید همان حسِ پذیرفته شدن؛ اینکه جایی هست که مادر و بچه، با همهی بینظمیهای مقدسشان، در آن جا دارند و چه خوش سعادتی که آنجا خانهی پرنور خدا باشد.
معتکف گشتم به یادت، یا امیرالمؤمنین؛در مسجد جامع الزهرا (س) شهرک آتیساز،با بچههایم، با بچه های سرزمینم ،و با تمام شلوغیهایی که عبادت شدند.
اعتمادی جم
معتکف گشتم به یادت یا امیرالمؤمنین
روایت اعتکاف خانوادگی ۱۴۰۴مسجد جامع الزهرا (س) ـ شهرک آتیساز
اعتکاف، آنهم خانوادگی و با بچه؛ ترکیبی که در نگاه اول بیشتر شبیه دورهمی است تا عبادت. آدمی که با بچه در خیلی از برنامهها جایی ندارد، همیشه دنبال جمعی میگردد که «قبولش کنند»؛ خودش را، بچههایش را، شلوغیهایش را، گریههای ناگهانی و خندههای بیهوا را؛ حالا چه رسد به برنامه ای مثل اعتکاف. جایی که بتواند با دلِ قرص، بچههایش را بسپارد به دلِ مسجد؛ همانجایی که قرار است خلوتِ آدم باشد، اما برای مادر، همیشه «جمع» است.مسجد جامع الزهرا (سلاماللهعلیها) در شهرک آتیساز، این سه روز، فقط یک مسجد نبود؛ خانهای بود که مادر و کودک را با هم پذیرفت. با تمام وسعتش، با تمام صداهایش، با تمام بیقراریهایش.روز اول باید چند ساعت زودتر میآمدیم. قانون نانوشتهی اعتکاف خانوادگی همین است، هر که زودتر برسد، جای بهتری دارد. مسجد کمکم پر میشد از مادرهایی با چمدانهای کوچک، زیرانداز، بالش، پتو، کیف پوشک، قمقمه، ظرف غذا و قد و نیم قدهایی که یا به پای مادرانشان آویزان بودند یا به دستشان. پیدا کردن یک جای مناسب برای سه روز ماندن، خودش یک مأموریت بود؛ مأموریتی که با نگاههای سریع، اندازهگیری فاصله تا سرویس بهداشتی و توجه به مسیر رفتوآمد انجام میشد.اعتکاف با جشن میلاد امیرالمؤمنین علیهالسلام شروع شد. شادیِ اینهمه بچه، دیدنی بود؛ مسجدی که بهجای سکوت، پر شده بود از خنده، دست زدن، ذوق هدیه گرفتن و دویدنهای کوتاه میان صفها. بعد از جشن، نماز، هدیهها و هیجان، کمکم نوبت خوابیدن شد؛ البته فقط روی کاغذ.تا نیمهشب هنوز معتکف میآمد، جاها تنگتر میشد، زیراندازها به هم نزدیکتر. آنهایی که دیرتر رسیده بودند، حوالی در ورودی جا گرفتند؛ جایی که با چند بچه قد و نیمقد، سرد و سخت بود. اما با هر زحمتی بود، بالاخره همه جاگیر شدند.شب اول، کسی واقعاً نخوابید. بچهها هر لحظه همسنوسال جدیدی کشف میکردند، دوست تازه پیدا میکردند، هیجان مثل موج میآمد و میرفت. حدود یک شب خاموشی زدند؛ چراغها کمنور شد، صداها آرامتر. سه ساعت بعد، با صدای مناجات امیرالمؤمنین علیهالسلام در مسجد کوفه بیدار شدیم؛ صدایی که از بلندگوها میآمد، اما انگار مستقیم مینشست روی دل.مادر باشی، فقط خودت نیستی. باید قبل از همه بیدار شوی، بچهها را یکییکی از خواب بکشی بیرون، عجله کنی که تا شلوغ نشده بروند وضو بگیرند، حواست باشد زمین نخورند، سردشان نشود، گرسنه نمانند. همزمان باید مواظب نوزادت باشی که بیدار نشود، یا اگر شد، دوباره خوابش کنی. سحری خوردیم؛ لقمههایی نصفهنیمه، لیوانهایی که جا به جا میشد، و بعد دوباره خواب. مادرهای بچهدار، طبق معمول زندگیشان، بچه به بغل بودند تا بالاخره خواب، پیروز شود.تا طلوع آفتاب، خواب بچهها را بُرد. یکی دو ساعت، مسجد تقریباً ساکت بود؛ البته تقریباً. چند جیغ ممتد، مثل موسیقی متن، همیشه گوش را مینواخت؛ آنقدر که کمکم بهش عادت کردیم. حالا بماند معضلات مادران معتکف، بردن بچهها به دستشویی در طبقات پایین، در هوای منفی سه درجه؛ تعویض پوشک روی زانو؛ آرام کردن گریهها؛ لباس عوض کردن؛ دست شستنهای بیپایان و.. بعد از بیدار شدن، نوبت مهد رفتنشان بود؛ صبحانه دادن، جمعوجور کردن، تحویل دادن بچهها به مربیها. سخنرانیها شروع شد؛ سخنرانیهایی عمیق، کاربردی و جاندار. اما واقعیت این بود که بسیاری از مادرها، بهجای نکتهبرداری، فقط میتوانستند نکات مهم را به خاطر بسپارند؛ نه از سر بیتوجهی، بلکه از سر درگیری دائمی با دستی که باید بچهای را نگه میداشت، یا نگاهی که باید مراقب شیطنتی تازه میبود.نماز ظهر که شد، فقط بعضی از مادرها توانستند یک نماز قضا بخوانند. صدای قسمت بانوان کم بود؛ صدای فوتبال بازی کردن و شیطنتهای پسرها از قسمت آقایان به آن اضافه میشد. با اینهمه، تماشای مادرها خودش یک عبادت بود، یکی بچهای از کولش آویزان بود، یکی نوزادش را شیر میداد، یکی دنبال اسباببازیِ بچهی بغلی، یکی در حال خواب، یکی مراقبِ بچه ای در حال خرابکاری. و وسط این همه، مادرهایی که داشتند زندگی میکردند.زیباترین تصویر، همدلی مادرها بود. هر مادری، با اینکه خودش چند بچه داشت، باز هم کمکِ مادری بود که به کمک احتیاج داشت؛ بچهای را بغل میکرد، چند دقیقهای مراقب میشد، راهی نشان میداد، گرهای باز میکرد. اینجا خلوت، معنای تازهای داشت؛ خلوتی که گاهی در دل شلوغترین لحظهها شکل میگرفت.دم افطار، دیگر جانی در بدن مادرها نمانده بود. روزهداری با بچهداری، آنهم در این سر و صدا، امتحان سختی بود. اما بعد از افطار، اوضاع کمی بهتر میشد. مامانها تازهنفستر بودند؛ گعدهها شکل میگرفت. هر کسی یکی را پیدا کرده بود که همنظرش باشد، درد مشترک داشته باشد. شمارهها رد و بدل میشد و خندهها عمیقتر.شاید بزرگترین فرق این اعتکاف با اعتکافهای دیگر همین بود، اینجا عبادت مادرها، فقط در نماز مستحبی و دعا خلاصه نمیشد؛ رسیدگی به بچهها، صبر، همکاری، دلدادن به سختیها هم عبادت بود.نزدیک ده شب، مسجد میرفت به سمتِ خاموشی. اما تا خوابیدن واقعی بچهها، یکی دو ساعت فاصله داشت و چشم بهم زدنی که سحر میشد. سحری که برای مادرها یعنی بیداری دوباره، مناجات دیگر، تکرار همان چرخه.سحر روز دوم، سحر کردن با هفتاد تا بچه قد و نیمقد، ماجرای خودش را داشت. مسجدی به آن وسعت، ساعتی از صدای بچهها خالی نبود، گریه، جیغ، بهانهگیری، حرف زدن، بازی، مسابقه. پسرها از والیبال گرفته تا لگو؛ دخترها پتهدوزی، طراحی، بافت دستبند. مهدکودک خردسالان با پخش فیلم «یوز»، نمایش عروسکی و جشنهای کوچک.شبی هم بود که بچههای هفت-هشتساله، با نماز خواندن مستحبی، آن را زنده نگه داشتند؛ با گوشی مادرها در دست، «یس» و «مُلک» خواندند و در قنوت نمازهایشان زمزمه کردند.آخرِ آخرِ شبها، آنجا که مسجد آرامتر میشد، نوزادی که در آغوش مادرش به خواب رفته بود، فرصتی میساخت برای راز و نیاز. همان چند دقیقهی کوتاه، همان خلوتِ نیمهشب، سهم مادر از اعتکاف بود؛ خلوتی که از دل شلوغترین عبادتها بیرون آمده بود.روز دوم هم گذشت و رسیدیم به روز سوم؛ روز خداحافظی. کوچکترها کمتر میفهمیدند، اما بچههای بزرگتر، از حوالی ظهر دلتنگیشان شروع شد. وقتی برای یادبود، کتاب و گلدان گرفتند؛ وقتی فهمیدند باید کمکم با دوستانشان خداحافظی کنند.
سه روز به چشم برهم زدنی تمام شد؛ اما چیزی در دلهای مادران ماند. شاید همان حسِ پذیرفته شدن؛ اینکه جایی هست که مادر و بچه، با همهی بینظمیهای مقدسشان، در آن جا دارند و چه خوش سعادتی که آنجا خانهی پرنور خدا باشد.
معتکف گشتم به یادت، یا امیرالمؤمنین؛در مسجد جامع الزهرا (س) شهرک آتیساز،با بچههایم، با بچه های سرزمینم ،و با تمام شلوغیهایی که عبادت شدند.
۷:۲۱
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
#baghdad0120
۲۲:۳۷