عکس پروفایل 𝐿𝑜𝑣𝑒 𝑖𝑛 𝑡ℎ𝑒 𝑆ℎ𝑎𝑑𝑜𝑤 𝑜𝑓 𝐸𝑡𝑒𝑟𝑛𝑖𝑡𝑦✨𝐿
۷۱ عضو

𝐿𝑜𝑣𝑒 𝑖𝑛 𝑡ℎ𝑒 𝑆ℎ𝑎𝑑𝑜𝑤 𝑜𝑓 𝐸𝑡𝑒𝑟𝑛𝑖𝑡𝑦✨

همه‌چیز از یک سایه شروع شد…undefined
به دنیای “Love in the Shadow of Eternity” خوش آمدید.
اینجا، جایی است که مرز میان فانی بودن و ابدیت فرو می‌ریزد. جایی که قلب‌های تپنده با سایه های هزار ساله گره میخورند.
برای شروع این سفر همراه ما باشید @EternityShadows
شوگا با اخم پرسید: «بازم همون آدمایی که درباره‌شون حرف می‌زدی؟»
تهیونگ فقط سری تکان داد. «آره... ولی نگران نباشید.»
یونا با کلافگی دستمال را روی میز کشید. «من که هیچ‌وقت از حرفای تهیونگ سر درنیاوردم.»کاترین از داخل آشپزخانه با خنده گفت: «بعد تازه می‌پرسه چرا بهم می‌گین عجیب! خب معلومه، این حرفا رو هر کسی بزنه بهش می‌گن عجیب.»«شوگا خندید. «ولش کنید بابا، انقدر اذیتش نکنید. اتفاقاً حرفاش بی‌معنی هم نیست.»هیونجین هم وارد بحثشون میشه و با خنده میگه:«امان از اون روزی کاترین و یونا دست به یکی کنن همرو بدبخت میکنن.»
لحظه‌ای بعد، نامجون آرام از جا بلند شد و رو به بقیه گفت: «وقت برگشتنه.»
جونگکوک آخرین نگاهش را بی‌اختیار به کاترین انداخت. کاترین که متوجه نگاه او شده بود، فقط لبخند کوتاهی زد و دوباره مشغول کارش شد.
پنج نگهبان از رستوران خارج شدند. درِ رستوران بسته شد و هیچ‌کس جز تهیونگ نمی‌دانست آن‌ها واقعاً چه کسانی هستند.

چند دقیقه بعد...
نگهبانان در کوچه‌ای خلوت ایستادند. جین با حرکت دست، پرده‌ای از نور نقره‌ای اطرافشان ایجاد کرد تا هیچ انسانی نتواند آن‌ها را ببیند.
نامجون با صدایی جدی گفت: «دو اهریمن از بین رفتند... اما این تازه شروعه.»
جیمین که ستاره‌های کوچکی دور دستش می‌چرخیدند، آهسته گفت: «من از نور ستاره‌ها چیزهای عجیبی می‌بینم... انگار اهریمن‌ها فقط دنبال حمله نیستن.»
جی‌هوپ پرسید: «منظورت چیه؟»
جیمین نگاهش را به آسمان دوخت. «هدفشون نابودی ماست. اگه پنج نگهبان از بین برن، هیچ‌کس جلوی اون‌ها رو نمی‌گیره... اون وقت می‌تونن قلمروی والا رو تصاحب کنن.»
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.نامجون چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت:«پس حدسم درست بود... این جنگ، جنگِ سرزمین فانیان نیست؛ جنگِ خودِ ماست.»جین با اخم گفت«برای همین به سرزمین فانیان امده اند چون میدانند در اینجا قدرت ما محدوده.» نامجون مشتش را گره کرد. «تا وقتی ما زنده‌ایم، اجازه چنین اتفاقی رو نمی‌دیم.»
همه با اطمینان سر تکان دادند.
در همان لحظه، جونگکوک بی‌اختیار به یاد لبخند کاترین افتاد.خودش هم نمی‌دانست چرا. او هزاران سال زندگی کرده بود... اما هیچ‌وقت لبخند یک انسان، ذهنش را این‌طور درگیر نکرده بود.
برای چند ثانیه در فکر فرو رفت.
جیمین نگاه کوتاهی به او انداخت، اما چیزی نگفت.
فقط لبخند خیلی محوی روی لبش نشست؛ انگار ستاره‌ها چیزی را دیده بودند که هنوز هیچ‌کس از آن خبر نداشت...
جیهوپ رشته افکار انها رو پاره کرد و پرسید:« الان نقشه چیه؟! ما باید به سرزمین خودمون برویم اما هنوز تمام اهریمنان رو شکست نداده ایم.» نامجون اخمی کرد و جدی گفت:«فعلاً همین‌جا می‌مونیم و همه‌ی اهریمن‌هایی رو که وارد دنیای فانیان شدن از بین می‌بریم. بعد از اون... نوبت فرمانروای اهریمنانه. این بار ما جنگ رو به قلمروی خودشون می‌کشونیم.»
جین با جدیت گفت «قبل از هر حمله‌ای باید درباره‌ی دشمن اطلاعات جمع کنیم. بدون شناختن اهریمن‌ها، هر نقشه‌ای ممکنه شکست بخوره.»
جیمین ناگهان خشکش زد.ستاره‌های اطراف دستش با سرعت بیشتری شروع به چرخیدن کردند. با صدایی که کمی می‌لرزید گفت:«نه... دوباره حمله کردن...»
جیهوپ با کنجکاوی پرسید:«میتونی جای دقیقشون رو پیدا کنی؟!» جیمین به روبه رو خیره شد و در همین حین چشمانش رنگی روشن به خود گرفتند گویی دارد چیزی میبیند بعد از چند ثانیه رنگ چشمانش به حالت قبل برگشتند و جیمین بعد از چند نفس شروع کرد به حرف زدن «...شرق.»جیمین نفس عمیقی کشید.«اون‌ها توی شرقن... باید عجله کنیم.»
در همین حین جین حاله ای که درست کرده بود رو با دست از بین برد و دوباره صدای اطراف به گوش رسید و همه به راه افتادند.
در همان لحظه...
در اعماق قلمروی تاریکی...دیوارهای تالار از سنگ‌های سیاه ساخته شده بودند.مه غلیظی روی زمین می‌خزید.شعله‌های بنفش، تنها نور تالار بودند.دو اهریمن زخمی مقابل تختی سیاه زانو زده بودند.
صدایی سنگین در تالار پیچید.
«شکست خوردید؟»
یکی از اهریمن‌ها سرش را پایین انداخت.
«فرمانروا... نگهبانان بسیار قوی‌تر از چیزی بودند که تصور می‌کردیم.»
چشمان سرخ فرمانروای اهریمنان در تاریکی درخشید.
«هدف ما تغییر نکرده است...»«مرحله‌ی اول آغاز شده... زمان شکار فرا رسیده.»«یکی‌یکی نابودشان کنید... حتی اگر تمام دنیای فانی نابود شود.»
دو اهریمن همزمان تعظیم کردند.
«اطاعت می‌شود.»
همان لحظه، ده‌ها جفت چشم سرخ در تاریکی باز شدند. و لبخندهای شیطانی یکی‌یکی روی چهره‌هایشان نشست.شکار واقعی تازه آغاز شده بود...
چند دقیقه ی بعد در قسمت شرق دنیای فانیان...... ــ
undefined۱۰

۵۳

۲:۳۱