روزنوشتهای یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
" />
سفر به آنسوی دریاها بسمالله... همیشه خوندن تاریخ رو دوست داشتم، و به همون اندازه در مطالعهاش همتم کم بوده. چندین بار شروع هم کردم به خوندن تاریخ معاصر ولی خب.. اینبار اما با گروه جمع خوانی دورهمگرام، مجموعۀ سرگذشت استعمار رو شروع کردیم (امیدوارم که بتونم تا انتها ادامه بدم) جلد اول تموم شد، و جالب بود و همزمان عجیب. ماجرای استثمار ملتها برای مایی که قرن 21 زندگی میکنیم انقدر عجیب و غریبه که گاهی دلت میخواد بری ببینی این آدمهایی که اینطوری ظلم کردن و اون آدمهایی که اینطوری مظلوم واقع شدند، چه شکلی بودن! ماجرای استعمار توی این جلد از پرتغال و اسپانیا شروع میشه که بخاطر طلا و ادویه و ابریشم میرفتند سراغ مناطق جدید و راههای دریایی، مهمترین مسیرها و برگ برنده شون بود.
برای کیا مناسبه؟
علاقهمندها به تاریخ،
علاقهمندها به موضوع استعمار و جامعهشناسی،
مربیها و مادرهایی که مورد سوال واقع میشن از طرف نوجوانهاشون. 

این مجموعه کتابی که شروع کردیم، همون کتابهاییه که رهبر انقلاب در دیدار با نخبگان و استعدادهای برتر تحصیلی ۱۴۰۱/۰۷/۲۷ در موردشون گفت: «من اخیراً یک کتابی دیدم که یکی از همین نویسندگان خودمان (مهدی میرکیایی) نوشته، به نام سرگذشت استعمار؛ پانزده شانزده جلد کتاب ۱۵۰ - ۱۲۰ صفحهای است؛ تشریح میکند که استعمار چگونه در قارّهی آمریکا و در قارّهی آسیا توانست ثروتهای اینها را از بین ببرد و خودش را ثروتمند کند. کشور انگلیس ثروتمند نبود، فرانسه ثروتمند نبود، کشورهای اروپایی ثروتمند نبودند؛ اینها ثروت کشورهای دیگر را گرفتند.» ─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
فریبا محمدکریمی | اسفندماه ۰۴
روزنوشتهای یه مــ
ـادرِ معمولی ──┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─❥─❥─┅┄
#معرفیکتاب #سرگذشتاستعمار
۲۰:۱۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
شکر خدا که تحت لوای #خدیجه ایمبعد از هزار سال گدای خدیجه ایم
مهرش نتیجه ی دهه اول من استما یک دهه تمام برای خدیجه ایم
ده شب فقط به خاطر او گریه می کنیمما پیشواز روز عزای خدیجه ایم
اصلاً به ما چه مردم دنیا پیِ چه اند؟ماها که در پی نوههای خدیجه ایم
بی مهر او عبادت عالم قبول نیستما با خدیجه، عبد خدای خدیجه ایم
مهر خدیجه را به سر شانه می برمشکر خدا که مادر زهراست، مادرم
در لحظه ی شکسته شدن، پاشدن خوش استدر خشکسال، عاشق دریا شدن خوش است
دلدادهها معامله با یار می کنندبهر رسول اینهمه تنهاشدن خوش است..
قبل از #غدیر گفت: علی رهبر من استقبل از غدیر شیعه مولا شدن خوش است
دنبال مال نیست اسیر نگارهابانوی ما به مادر زهرا شدن خوش است..
سختی بکش محله محله که عاقبتمادر بزرگ طایفهی ما شدن خوش است
بد نیست سنگ کوچه به پیشانی ات خورد گاهی شبیه زینب کبری شدن خوش است
آن قدر سنگ خوردی و بال و پرت شکستای مادرم، سرم به فدایت، سرت شکست
علی اکبر لطیفیان
مهرش نتیجه ی دهه اول من استما یک دهه تمام برای خدیجه ایم
ده شب فقط به خاطر او گریه می کنیمما پیشواز روز عزای خدیجه ایم
اصلاً به ما چه مردم دنیا پیِ چه اند؟ماها که در پی نوههای خدیجه ایم
بی مهر او عبادت عالم قبول نیستما با خدیجه، عبد خدای خدیجه ایم
مهر خدیجه را به سر شانه می برمشکر خدا که مادر زهراست، مادرم
در لحظه ی شکسته شدن، پاشدن خوش استدر خشکسال، عاشق دریا شدن خوش است
دلدادهها معامله با یار می کنندبهر رسول اینهمه تنهاشدن خوش است..
قبل از #غدیر گفت: علی رهبر من استقبل از غدیر شیعه مولا شدن خوش است
دنبال مال نیست اسیر نگارهابانوی ما به مادر زهرا شدن خوش است..
سختی بکش محله محله که عاقبتمادر بزرگ طایفهی ما شدن خوش است
بد نیست سنگ کوچه به پیشانی ات خورد گاهی شبیه زینب کبری شدن خوش است
آن قدر سنگ خوردی و بال و پرت شکستای مادرم، سرم به فدایت، سرت شکست
علی اکبر لطیفیان
۰:۰۷
سختی زندگی فقط اونجاش که وسط اخبار جنگ، بچهت جیغ میزنه یه کتاب شعر کودک رو برای بار هزارم بخونی! 


۱۰:۵۰
برای دختران شهید میناب 

صبح بود و کلاس آمادهدستتان حرف روی خط میچیدشهر میناب شاد میخندیدخنده را تا به چهرتان میدید
درس امروز ایستادن بوددرس زن بودن و بزرگ شدندرس میهن، غرور، سربازیدرس با خون حریف گرگ شدن
زنگ تفریح مدرسه پر بوددورتان هی فرشته میچرخیدنامتان را به شکل تازه نوشتشده ترکیب واژه ها و شهید
همه شاگرد اولید امروزجاودانه شدید بی تردیدکارنامه چه زود صادر شددخترانم قبول اسفندید
شاعر: زهرا آراستهنیا
صبح بود و کلاس آمادهدستتان حرف روی خط میچیدشهر میناب شاد میخندیدخنده را تا به چهرتان میدید
درس امروز ایستادن بوددرس زن بودن و بزرگ شدندرس میهن، غرور، سربازیدرس با خون حریف گرگ شدن
زنگ تفریح مدرسه پر بوددورتان هی فرشته میچرخیدنامتان را به شکل تازه نوشتشده ترکیب واژه ها و شهید
همه شاگرد اولید امروزجاودانه شدید بی تردیدکارنامه چه زود صادر شددخترانم قبول اسفندید
شاعر: زهرا آراستهنیا
۱۶:۱۹
ما را به سختجانی خویش این گمان نبود.. 
۵:۰۳
دارم فکر میکنم خدا خیلی دوستمون داشت که کمکم آمادهمون کرد برای این داغ،حاج قاسم،آقای رئیسی،سید حسن..
با تکههای کوچیکتر از قلبــ
ــمون شروع کرد..وما هربار فکر میکردیم دیگه چیزی بزرگتر ازین نخواهیم دید، ولی دیدیم.. بود..
─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
فریبا محمدکریمی | اسفندماه ۰۴
روزنوشتهای یه مــ
ـادرِ معمولی──┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─❥─❥─┅┄
#غمنوشت
با تکههای کوچیکتر از قلبــ
─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
۸:۵۰
ما تازه میخواستیم به پسرمون یاد بدیم شما رو دوست داشته باشه..
چقدر زود دیر شد..

─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
فریبا محمدکریمی | اسفندماه ۰۴
روزنوشتهای یه مــ
ـادرِ معمولی──┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─❥─❥─┅┄
#غمنوشت
چقدر زود دیر شد..
─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
۱۱:۰۳
بشکنه قلمی که ثبت نکنه این لحظه ها رو..
۱۸:۰۰
بازارسال شده از ای روزهای خوب که در راهید...
امشب ندانم ای بت زیبا چه میکنی...ما بی تو خون خوریم، تو بی ما چه میکنی؟


۲۱:۰۵
اون خونها بود که میگفتیم:خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست
الان تو رگهامون یخ زده🫀راست میگفتیم، مال شما بود..
الان تو رگهامون یخ زده🫀راست میگفتیم، مال شما بود..
۲۱:۲۴
منزل یکی از دوستان،امروز،قم
شما
چهل سال برامون گفتید
ما قرار گذاشتیم عمل کنیم..
─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
۱۰:۰۲
این صوتها و فیلمها و توصیهها و اینا که این روزها دستبهدست میشه و میگن گوش بدید. همشون میگه: آقا رفت،
خدای آقا هست..
ما که تو این شک نداشتیم،فقط دوست داشتیم کنار کسی که درس انقلاب رو ازش یاد گرفتیم، ادامه بدیم. دلمون میخواست در کنار فرماندهای که سربازی یادمون داد، به محضر امام زمان علیهالسلام برسیم. غصهمون از اینه فقط.
وگرنه که دنیایی که روز رفتن امیرالمؤمنین رو دیده، و طاقت آورده. دینی که مردمش ازدستدادن پیامبرش رو چشیده، و سالی یه بار تاریخ عاشورا رو میخونده، از این پیچ تاریخی هم رد خواهد شد..
خدای آقا هست..
ما که تو این شک نداشتیم،فقط دوست داشتیم کنار کسی که درس انقلاب رو ازش یاد گرفتیم، ادامه بدیم. دلمون میخواست در کنار فرماندهای که سربازی یادمون داد، به محضر امام زمان علیهالسلام برسیم. غصهمون از اینه فقط.
وگرنه که دنیایی که روز رفتن امیرالمؤمنین رو دیده، و طاقت آورده. دینی که مردمش ازدستدادن پیامبرش رو چشیده، و سالی یه بار تاریخ عاشورا رو میخونده، از این پیچ تاریخی هم رد خواهد شد..
۱۱:۲۱
گیف
۰۰:۱۰
رهبر شهید..چقدر آماده نشده بودیم برای این عباراتچقدر بزرگ شدیم توی این دو روزچقدر شبیه به ائمه شدی؛ امامِ شهید..
─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
۲۱:۲۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بسمـ الله...هی تقویم رو نگاه میکنم، هی میبینم سه روزه، هی حساب میکنم، میبینم جور درنمیاد.بعد که بیشتر فکر میکنم میبینم توی این روزهایی که تقویم میگه سه روز، ما یه گسل تاریخی درک کردیم، عصر برامون عوض شده، طبیعیه بیشتر از سه روز گذشته باشه برامون.شنبه و یکشنبه، دو روز از یه هفته نیستن برای ما، دو روز، از دو عصر مختلفن..
─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
فریبا محمدکریمی | اسفندماه ۰۴
روزنوشتهای یه مــ
ـادرِ معمولی──┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─❥─❥─┅┄
#غمنوشت #روزنوشتجنگ
─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
۷:۲۲
خداحافظ ای داغ بر دل نشستهمیخواستم برای افطار سبزی خوردن بگیرم. علی رو هم گذاشتم توی کالسکه که همراهم بیاید تا هوایی بخورد، دم در مجتمع، عکس آقا رو دیدم که بزرگ زدند، خوشحال شدم. و بیرون که اومدم دیدم اغلب مجتمعهای اطراف هم بنر تسلیت زده بودند و من توی این چند روز ندیده بودم..
─❥─❥─┅┄─┅┄──┅┄──┅┄─
۲۰:۳۴
۲۰:۵۷