قبل از خواب، کتاب نخوانید! 


" />
به قلم حمیده کاظمی
۱۷:۴۹
این صحنه رو فقط تو ایران میشه دید،چون این حماسه، فقط از حماسهآفرینان ایرانی برمیاد 

فریبا محمدکریمی آبانماه ۱۴۰۴
#روزنوشت #تبدیلبخاریزمینیبههوایی #۷۹
روزنوشتهای یه مــ
ـادرِ معمولی
۱۵:۴۲
۵:۳۹
بسمالله...معمولاً وقتی با علی هستم و با آدمهای غریبه روبهرو میشویم، دلشوره دارم. شاکیام از آن نسخههایی که بیمقدمه پیچیده میشود، و از تذکرهایی که از سر ندانستنِ دلیل انتخابم داده میشود. اما امروز... تجربه متفاوتی داشتم.
بین راه بودیم که اذان شد. سرراه رفتیم امامزادهای برای نماز و زیارتی کوتاه. اولین بار بود میرفتم آنجا. حیاط کوچکی داشت که با شمشادهای مرتب حصار کشیده شده بود. بادِ گرمِ ظهر، مانع توقف بیشتر در حیاط شد.
عجله داشتم؛ میخواستم نماز را بخوانم و زود برگردیم. دوتا مهر برداشتم، که اگر یکی را علی برداشت، دیگری باشد. جلوی جانماز نشاندمش و نشستم منتظر شروع نماز.
هنوز نماز شروع نشده بود، زنی آرام از راه رسید. چادر خاکستریرنگی داشت و تسبیح سبزِ کوچکی میان انگشتهایش بود. با احتیاط و آرام گفت:– ببخشید خانم، میتونم کلید برق رو بزنم؟
تعجب کردم که از من پرسیده. گفتم: «من آشنا نیستم به مسجد، اختیار دارید.» رفت و کلید را زد. صدای آرام وزش پنکه بلند شد. همزمان زن لبخند زد و گفت:– میخواستم هوا عوض بشه.
تازه فهمیدم منظورش از سوال، این بود که سرمای پنکه، بچه را اذیت نمیکند؟ نگاه مهربانش یکهو دلگرمم کرد. خوشحال شدم که در میان آنهمه آدم، حواسش به حضور یک بچه کوچک بوده.
بعد از نماز هم به علی نگاه کرد، لبخند زد و گفت:– «ایشالا امامی باشی... ایشالا مسجدی باشی.»
و رو کرد به من:– داغش نبینی مادر.
هنوز عجله داشتم برای رفتن، ولی، دلم آرامتر از چند دقیقه قبل، سلام دادم و از مسجد بیرون آمدم.
گاهی مهربانی همینقدر سادهست:یک پرسش کوتاه، یک لبخند صادق،و دعایی که تا مدتها چراغ دلت را روشن میکند.
۱۷:۱۰
روزنوشتهای یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
" />
مهربانی بسمالله... معمولاً وقتی با علی هستم و با آدمهای غریبه روبهرو میشویم، دلشوره دارم. شاکیام از آن نسخههایی که بیمقدمه پیچیده میشود، و از تذکرهایی که از سر ندانستنِ دلیل انتخابم داده میشود. اما امروز... تجربه متفاوتی داشتم. بین راه بودیم که اذان شد. سرراه رفتیم امامزادهای برای نماز و زیارتی کوتاه. اولین بار بود میرفتم آنجا. حیاط کوچکی داشت که با شمشادهای مرتب حصار کشیده شده بود. بادِ گرمِ ظهر، مانع توقف بیشتر در حیاط شد. عجله داشتم؛ میخواستم نماز را بخوانم و زود برگردیم. دوتا مهر برداشتم، که اگر یکی را علی برداشت، دیگری باشد. جلوی جانماز نشاندمش و نشستم منتظر شروع نماز. هنوز نماز شروع نشده بود، زنی آرام از راه رسید. چادر خاکستریرنگی داشت و تسبیح سبزِ کوچکی میان انگشتهایش بود. با احتیاط و آرام گفت: – ببخشید خانم، میتونم کلید برق رو بزنم؟ تعجب کردم که از من پرسیده. گفتم: «من آشنا نیستم به مسجد، اختیار دارید.» رفت و کلید را زد. صدای آرام وزش پنکه بلند شد. همزمان زن لبخند زد و گفت: – میخواستم هوا عوض بشه. تازه فهمیدم منظورش از سوال، این بود که سرمای پنکه، بچه را اذیت نمیکند؟ نگاه مهربانش یکهو دلگرمم کرد. خوشحال شدم که در میان آنهمه آدم، حواسش به حضور یک بچه کوچک بوده. بعد از نماز هم به علی نگاه کرد، لبخند زد و گفت: – «ایشالا امامی باشی... ایشالا مسجدی باشی.» و رو کرد به من: – داغش نبینی مادر. هنوز عجله داشتم برای رفتن، ولی، دلم آرامتر از چند دقیقه قبل، سلام دادم و از مسجد بیرون آمدم. گاهی مهربانی همینقدر سادهست: یک پرسش کوتاه، یک لبخند صادق، و دعایی که تا مدتها چراغ دلت را روشن میکند.
فریبا محمدکریمی | آبانماه ۱۴۰۴
#روزنوشت #آدمامنیباشیم #۸۱
روزنوشتهای یه مــ
ـادرِ معمولی
حالا اون متن شیک و ترتمیز و اینا، همه ماجرا نبود که!همچین که نماز شروع شد، یه دوری زد و در کسری از ثانیه قفسه کتابها رو پیدا کرد و دویید سمتش!
اول که دوتا در پایین قفسه رو باز میکرد و میزد بهم و همزمان با صدای امام جماعت صدا تولید میکرد
نمازم که تموم شد، سریع رفتم بگیرمش، و چندتا جلد رو با احتیاط از توی دهنش درآوردم که کمتر خراب بشه
۴:۱۸
دیگه پست نهایی و گذاشتن معرفی کتابهایی که میخونم، منوط به اینه که دعا کنید کتاب تا آخر سالم بمونه زیر دست گلپسر..
۱۴:۲۷
زشت نباشه هفتۀ کتاب و کتابخوانی رو بهتون تبریک نگفتم؟ 

۱۲:۰۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ممنون میشم اگر دوست داشتین تو نظرسنجی زیر شرکت کنید، تحلیل جوابش برام مهمه.
شما وقتی مریض هستید،
یا یکی از اعضای خانوادهتون مریض شده و طبیعتاً شما توی منزل باش در تعامل بودید،
به اماکن و مراسم عمومی، مثل روضه میرید؟
شما وقتی مریض هستید،
یا یکی از اعضای خانوادهتون مریض شده و طبیعتاً شما توی منزل باش در تعامل بودید،
به اماکن و مراسم عمومی، مثل روضه میرید؟
۱۵:۵۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
پنجشنبه غروبه و معمولاً وقت استراحت و تفریح و مهمونی،
اما خانومای شاغل، اغلب دارن فکر میکنند کارهای باقیمونده از هفته قبل رو فردا چطوری انجام بدن که برای هفته بعد تلنبار نشه..
شما جمعهها چیکار میکنید؟
اما خانومای شاغل، اغلب دارن فکر میکنند کارهای باقیمونده از هفته قبل رو فردا چطوری انجام بدن که برای هفته بعد تلنبار نشه..
شما جمعهها چیکار میکنید؟
۱۶:۰۱
بسمـ الله...علی کم میخوابد. کم که میگویم، یعنی آنقدرکه وقتی چشمهایش را میبندد، نمیدانم باید سجدۀ شکر کنم یا نفس حبسکردهام را آرام بیرون بدهم و بروم سراغ کارهای انجامنشده یا دراز بکشم و کمی استراحت کنم تا برای بیدارشدنش انرژی کافی داشته باشم. و وقتی بیدار است… تمام جهان برای دویدنِ او ساخته شده و برای مکث من جایی ندارد.
حالا، در یکی از همان «چند دقیقه»های طلاییِ خواب عصرش، متوسل شدهام به خالهاش تا پیشش باشد و نشستهام پشت میز. که بیشتر شبیه ویترینی از هجومِ کاغذهاست: دفتر، تقویم، خودکار، لپتاپ نیمهباز، برگهای خطخطی ماه قبل، و برگههای سفید ماه جدید که لای هم گیر کردهاند و انگار اعتراض دارند که اولویت با کیست!
از این برگه میپرم به آن یکی، از ستونِ کارهای انجامنشده قبل به ستون کارهای ضروریِ هفتۀ بعد. خودم میفهمم بیشتر کلافهشدم تا برنامهریزی کنم. اما چارهای ندارم. اگر همین نوشتنهای نیمبند را هم نداشته باشم … اگر ننویسم… وسط همان شلوغی همیشگیام گم میشوم. ولی اینطوری، لااقل وقتی چند دقیقه صلح و سکوت دارم، میدانم از کجا باید شروع کنم و وقتم صرف فکرکردن به اینکه «الان چیکار کنم؟» نمیشود.
البته نوشتنهایم هم یعنی امید به کارها، نه قطعیتشان. قطعیت را علیآقا تعیین میکند؛ مدیربرنامۀ کوچکِ زندگی ما.
کاغذها را جابهجا میکنم:کارهای عقبماندهی ماه قبل، کارهای واجب ماه بعد، یادآوریهایی که باید به سعید بگویم، پیگیریهای شخصی، تقسیم کارهای محل کار… روی هم میلغزند، خط میخورند، دوباره نوشته میشوند. تا اینکه میرسم به صفحه امروز در تقویم. بالای صفحه نوشته:
بیاراده لبخند میزنم... ذوق میکنم..انگار کسی دست گذاشته باشد روی شانهام و گفته باشد: «تو میتونی! بالاخره میرسی!»یکهو انرژی میگیرم. در دلم میگویم: این ماه دیگر میترکانم! شنبه هم هست، اول هفته، اول ماه شمسی و قمری. به فال نیک میگیرم این همزمانی را که همان لحظه گوشیام میلرزد. پیامک خواهرم است:– علی بیدار شده، دستشویی کرده… کی میای عوضش کنی؟
چشم میچرخانم، هنوز کارها تمام نشده. نگاهم از روی جملههای انگیزشی تقویم به کاغذهای شلوغ میز میرسد. چند لحظه خیره میمانم به برگههای پخشوپلا.. به جملهی انگیزشیِ بالای تقویم.. به «اراده و تمرکز» که همین پنج ثانیه پیش قرار بود برگِ برندهام باشد! انگار همهشان یکهو سرشان را پایین میاندازند.
نفس عمیق میکشم.در خودکار را میبندم.تقویم را آرام میگذارم کنار.رضایتمندانه تسلیم میشوم، کاری که این مدت زیاد تمرین کردم: «باشه… اول مدیریت بحران
تمام آن انرژیِ چند دقیقه قبلدر برابر قدرت یک پوشک پُر، عددی نیست!
چادرم را سر میکنم و راه میافتم؛برنامهریزیها میماند برای وقتی که مدیربرنامههایم دوباره بخوابد. همینطور که از در بیرون میروم، با خودم فکر میکنم اگر کسی روزی بخواهد از این لحظهها کتابی بنویسد، اسمش فقط یک چیز میتواند باشد: «وقتی برنامهریزی میبازَد، علی میبَرد!»
۸:۴۴
«قَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَةُوَ أُخِذَتِ الرَّهِینَةُ وَ أُخْلِسَتِ الزَّهْرَاءُ؛
اکنون امانت به صاحبش بازگشت و پس گرفته شد، و زهرا از دست من رفت.»
۲۰:۳۰
ناظران پیشتر در دهه های پایانی قرن بیستم نسبت به اضافه بار اطلاعاتی، فراوانی ارتباطی، تجربه واسطه ای و خود اشباع شده توجه نشان داده بودند. اما دسترسی در هر مکان و زمان به همه کس و همه چیز، این شکلهای فراوانی را به طرز عجیبی بیشتر کرده است.
در حوزه روابط اجتماعی ما از رهگذر جریان بی وقفه پیامها در کانالهای مختلف، در اثر افزایش دوستان و دنبال کنندگان در سکوهای فضای مجازی، از طریق ارائه نامحدود یار و همسر بالقوه وقتی به دنبال قرار گذاشتن هستیم، و در تکثیر محتوای تصویری بیش از حد در دسترسی که در فضای مجازی، زندگی دیگران را نه صرفاً تعریف میکند، بلکه نشان میدهد و ممکن است که در قیاس با زندگی خودمان کسلکننده و ناخوشایند به نظر برسد. در همۀ این حالات در حال تجربهکردن فراوانی هستیم.
فراوانی اطلاعات اجتماعی در خصوص همنسلان ما و در مورد سایر جهانهای اجتماعی، تجربه ما و احساس ما از خودمان را در یک چارچوب مقایسه ای بی وقفه قرار میدهد.
چشماندازهای دیجیتالی از امکانات نامحدود و روشهای بدیل، زندگی اینجاواکنون را متزلزل میکند و احساس ما را نسبت به امر گذرا و موقتی تشدید میکند. این حس که همهچیز میتواند غیر از آن چیزی که هست باشد، هسته مرکزی تجربه مدرنیته متأخر را تشکیل میدهد در حقیقت همواره سایه آنچه ممکن است وجود داشته باشد، بر سر آنچه که هست، سنگینی میکند.
۱۸:۲۳
بسمـ الله...گفته بودم که امسال تصمیم گرفتم تلاشم رو بکنم برای مبارزه با کمالگرایـــ شما بخوانید: «کند ذهنی در درک محدودیتها» ــیام؟امروز میخواستم چندتا از سرامیک های دیوار آشپزخونه که لکه های چربی داشت رو تمیز کنم.
حالا برای ادامه کار هم انگیزه دارم که میتونم انشاءالله تو یه وقت کوچیک دیگه، تمومش کنم.
کمالگرایی، بیماری رایج دهه شصتیهاو بچههای تحت تربیت اون دهه هست
۸:۰۰
روزنوشتهای یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
" />
سهم امروز، یک سرامیک ه بسمـ الله... گفته بودم که امسال تصمیم گرفتم تلاشم رو بکنم برای مبارزه با کمالگرایـــ شما بخوانید: «کند ذهنی در درک محدودیتها» ــیام؟ امروز میخواستم چندتا از سرامیک های دیوار آشپزخونه که لکه های چربی داشت رو تمیز کنم.
اگر قبلاً بود و با کمالگراییام، حتماً منتظر میموندم تا یه فرصتی که همۀ آشپزخونه رو تمیز میکنم، اینجا رو هم با اسپری چربزدا و دستمال و ... تمیز کنم. و خب این منتظرموندن یعنی ممکن بود مدتها زمان خالی براش پیدا نکنم و بمونه.
ولی صبح که داشتم ظرفها رو میشستم، دیدم چند دقیقه وقت دارم و تصمیم گرفتم یکی از سرامیکها رو با اسکاچ و کف تمیز کنم، شروع کردم و خب نصف سرامیکها تمیز شد توی همون وقت کم! حالا برای ادامه کار هم انگیزه دارم که میتونم انشاءالله تو یه وقت کوچیک دیگه، تمومش کنم.
وقت شما رو نمیگیرم، که بگم امروز کجاهای خونه رو تمیز کردم، یا بدونید که کجاها کثیفه. بلکه مثال میزنم، از روزمره های ملموس، چون احتمال میدم شاید به کار شما هم بیاد! کمالگرایی، بیماری رایج دهه شصتیها و بچههای تحت تربیت اون دهه هست
فریبا محمدکریمی | آذرماه ۱۴۰۴
#روزنوشت #کمالگرایی #۹۰
روزنوشتهای یه مــ
ـادرِ معمولی
۱۷:۱۶
برای امروز که روز همبستگی با مردم فلسطین است و کاری از دستمان برنمیآید..
جانی که به سرتاسر اتاق نگاه میکرد چشمش افتاد به تصویر مسجدالاقصی در اورشلیم و شعار «خداوند وطنمان را حفظ کند» که در اطراف تصویر با نخ قرمز به صورت ضربدری گلدوزی شده بود.
چشمان جانی به سرعت از روی تصویر گذشت و روی کلید بزرگی که از میخی آویزان بود، ثابت ماند. پدربزرگ دید که جانی به چه خیره شده است. سری تکان داد و گفت: «کلـ
جانی زیرچشمی به در فلزی نگاه کرد. کلید ظاهراً خیلی سنگینتر و قدیمیتر از آن بود که به این در بخورد. پیرمرد گفت: مال این خونه که نه مال خونه مون تو رمله است.»
جانی تعجب کرد: ولی رمله که تو اسرائیله. فکر میکردم اجازه نمیدن کسی بره اونجا. پدربزرگ با بدخلقی گفت:
میخوان اجازه بدن، میخوان ندن! هنوز که هنوزه، یادم نرفته چجوری ما رو از اونجا بیرون انداختن! بیشتر از پنجاه سال گذشته، اما واسه من انگار همین دیروزه. درد و رنج، ترس و وحشت و تیراندازیهای بیهدف.. ما شانس آوردیم که چیزیمون نشد. خیلیها تیر خوردن. خونه رو که ترک میکردیم مادرم درش رو قفل کرد، کلیدش رو بهم داد و گفت: «مواظبش باش. بهزودی برمیگردیم. شاید تا چند هفتهی دیگه. وقتی آب ها از آسیاب بیفته..» بیچاره از کجا میدونست اونها..
۱۷:۲۹
روزنوشتهای یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
" />
امید به بازگشت | کتاب «یک تکه زمین کوچک» برای امروز که روز همبستگی با مردم فلسطین است و کاری از دستمان برنمیآید.. جانی که به سرتاسر اتاق نگاه میکرد چشمش افتاد به تصویر مسجدالاقصی در اورشلیم و شعار «خداوند وطنمان را حفظ کند» که در اطراف تصویر با نخ قرمز به صورت ضربدری گلدوزی شده بود. چشمان جانی به سرعت از روی تصویر گذشت و روی کلید بزرگی که از میخی آویزان بود، ثابت ماند. پدربزرگ دید که جانی به چه خیره شده است. سری تکان داد و گفت: «کلـ
ـید خونه مونه.» جانی زیرچشمی به در فلزی نگاه کرد. کلید ظاهراً خیلی سنگینتر و قدیمیتر از آن بود که به این در بخورد. پیرمرد گفت: مال این خونه که نه مال خونه مون تو رمله است.» جانی تعجب کرد: ولی رمله که تو اسرائیله. فکر میکردم اجازه نمیدن کسی بره اونجا. پدربزرگ با بدخلقی گفت: میخوان اجازه بدن، میخوان ندن! هنوز که هنوزه، یادم نرفته چجوری ما رو از اونجا بیرون انداختن! بیشتر از پنجاه سال گذشته، اما واسه من انگار همین دیروزه. درد و رنج، ترس و وحشت و تیراندازیهای بیهدف.. ما شانس آوردیم که چیزیمون نشد. خیلیها تیر خوردن. خونه رو که ترک میکردیم مادرم درش رو قفل کرد، کلیدش رو بهم داد و گفت: «مواظبش باش. بهزودی برمیگردیم. شاید تا چند هفتهی دیگه. وقتی آب ها از آسیاب بیفته..» بیچاره از کجا میدونست اونها..
#بریدهکتاب #ازکتابیکهمیخوانم #یکتکهزمینکوچک #ص۱۵۹
روزنوشتهای یه مــ
ـادرِ معمولی
کمترین کاری که از دستم برمیاد تا اینکه اسم و عنوان امروز، در حد شعار نمونه برام، واریز مبلغ پاکتهای هدیهی بلهم برای غزهست.
اگر دوست داشتین شریک بشیدتا فردا شب، پاکتتون رو برای آیدی خودم بذارید
@faribakarimi
اگر دوست داشتین شریک بشیدتا فردا شب، پاکتتون رو برای آیدی خودم بذارید
۱۷:۳۲