بله | کانال روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
عکس پروفایل روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولیر

روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی

۴۲۶عضو
thumbnail
قبل از خواب، کتاب نخوانید! undefinedundefinedundefined
undefined<img style=" />undefined به قلم حمیده کاظمی

۱۷:۴۹

thumbnail
این صحنه رو فقط تو ایران میشه دید،چون این حماسه، فقط از حماسه‌آفرینان ایرانی برمیاد undefinedundefined

undefined فریبا محمدکریمی آبان‌ماه ۱۴۰۴
undefined #روزنوشت #تبدیل‌بخاری‌زمینی‌به‌هوایی #۷۹undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۵:۴۲

undefined چادرت را متکان، عرش بهم می‌ریزد
undefined چادر فضّه خودش روزی ما را بدهد..

۵:۳۹

thumbnail
undefined<img style=" />undefined مهربانی
بسم‌الله...معمولاً وقتی با علی هستم و با آدم‌های غریبه روبه‌رو می‌شویم، دلشوره دارم. شاکی‌ام از آن نسخه‌هایی که بی‌مقدمه پیچیده می‌شود، و از تذکرهایی که از سر ندانستنِ دلیل انتخابم داده می‌شود. اما امروز... تجربه متفاوتی داشتم.
بین راه بودیم که اذان شد. سرراه رفتیم امامزاده‌ای برای نماز و زیارتی کوتاه. اولین بار بود می‌رفتم آن‌جا. حیاط کوچکی داشت که با شمشادهای مرتب حصار کشیده شده بود. بادِ گرمِ ظهر، مانع توقف بیشتر در حیاط شد.
عجله داشتم؛ می‌خواستم نماز را بخوانم و زود برگردیم. دوتا مهر برداشتم، که اگر یکی را علی برداشت، دیگری باشد. جلوی جانماز نشاندمش و نشستم منتظر شروع نماز.
هنوز نماز شروع نشده بود، زنی آرام از راه رسید. چادر خاکستری‌رنگی داشت و تسبیح سبزِ کوچکی میان انگشت‌هایش بود. با احتیاط و آرام گفت:– ببخشید خانم، می‌تونم کلید برق رو بزنم؟
تعجب کردم که از من پرسیده. گفتم: «من آشنا نیستم به مسجد، اختیار دارید.» رفت و کلید را زد. صدای آرام وزش پنکه بلند شد. همزمان زن لبخند زد و گفت:– می‌خواستم هوا عوض بشه.
تازه فهمیدم منظورش از سوال، این بود که سرمای پنکه، بچه را اذیت نمی‌کند؟ نگاه مهربانش یک‌هو دلگرمم کرد. خوشحال شدم که در میان آن‌همه آدم، حواسش به حضور یک بچه کوچک بوده.
بعد از نماز هم به علی نگاه کرد، لبخند زد و گفت:«ایشالا امامی باشی... ایشالا مسجدی باشی.»
و رو کرد به من:داغش نبینی مادر.
هنوز عجله داشتم برای رفتن، ولی، دلم آرام‌تر از چند دقیقه قبل، سلام دادم و از مسجد بیرون آمدم.
گاهی مهربانی همین‌قدر ساده‌ست:یک پرسش کوتاه، یک لبخند صادق،و دعایی که تا مدت‌ها چراغ دلت را روشن می‌کند.
undefined فریبا محمدکریمی | آبان‌ماه ۱۴۰۴
undefined #روزنوشت #آدم‌امنی‌باشیم #۸۱undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۷:۱۰

روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
undefined undefined<img style=" />undefined مهربانی بسم‌الله... معمولاً وقتی با علی هستم و با آدم‌های غریبه روبه‌رو می‌شویم، دلشوره دارم. شاکی‌ام از آن نسخه‌هایی که بی‌مقدمه پیچیده می‌شود، و از تذکرهایی که از سر ندانستنِ دلیل انتخابم داده می‌شود. اما امروز... تجربه متفاوتی داشتم. بین راه بودیم که اذان شد. سرراه رفتیم امامزاده‌ای برای نماز و زیارتی کوتاه. اولین بار بود می‌رفتم آن‌جا. حیاط کوچکی داشت که با شمشادهای مرتب حصار کشیده شده بود. بادِ گرمِ ظهر، مانع توقف بیشتر در حیاط شد. عجله داشتم؛ می‌خواستم نماز را بخوانم و زود برگردیم. دوتا مهر برداشتم، که اگر یکی را علی برداشت، دیگری باشد. جلوی جانماز نشاندمش و نشستم منتظر شروع نماز. هنوز نماز شروع نشده بود، زنی آرام از راه رسید. چادر خاکستری‌رنگی داشت و تسبیح سبزِ کوچکی میان انگشت‌هایش بود. با احتیاط و آرام گفت: – ببخشید خانم، می‌تونم کلید برق رو بزنم؟ تعجب کردم که از من پرسیده. گفتم: «من آشنا نیستم به مسجد، اختیار دارید.» رفت و کلید را زد. صدای آرام وزش پنکه بلند شد. همزمان زن لبخند زد و گفت: – می‌خواستم هوا عوض بشه. تازه فهمیدم منظورش از سوال، این بود که سرمای پنکه، بچه را اذیت نمی‌کند؟ نگاه مهربانش یک‌هو دلگرمم کرد. خوشحال شدم که در میان آن‌همه آدم، حواسش به حضور یک بچه کوچک بوده. بعد از نماز هم به علی نگاه کرد، لبخند زد و گفت: – «ایشالا امامی باشی... ایشالا مسجدی باشی.» و رو کرد به من: – داغش نبینی مادر. هنوز عجله داشتم برای رفتن، ولی، دلم آرام‌تر از چند دقیقه قبل، سلام دادم و از مسجد بیرون آمدم. گاهی مهربانی همین‌قدر ساده‌ست: یک پرسش کوتاه، یک لبخند صادق، و دعایی که تا مدت‌ها چراغ دلت را روشن می‌کند. undefined فریبا محمدکریمی | آبان‌ماه ۱۴۰۴ undefined #روزنوشت #آدم‌امنی‌باشیم #۸۱ undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی
thumbnail
undefined<img style=" />undefined پشت صحنه!
حالا اون متن شیک و ترتمیز و اینا، همه ماجرا نبود که!همچین که نماز شروع شد، یه دوری زد و در کسری از ثانیه قفسه کتاب‌ها رو پیدا کرد و دویید سمتش!
اول که دوتا در پایین قفسه رو باز می‌کرد و می‌زد بهم و هم‌زمان با صدای امام جماعت صدا تولید می‌کرد undefined بعدش هم انقد کتاب دعا درآورد و انداخت تا آخر نماز نفهمیدم چی خوندم! 🥴undefinedundefined
نمازم که تموم شد، سریع رفتم بگیرمش، و چندتا جلد رو با احتیاط از توی دهنش درآوردم که کمتر خراب بشه undefinedundefined

۴:۱۸

thumbnail
undefined<img style=" />undefined تاریخ زنانه!

undefined #بریده‌کتاب #ازکتابی‌که‌می‌خوانم #دخترموشرابیundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۹:۰۴

thumbnail
undefined<img style=" />undefined بریده کتاب!یه وقتایی بریده کتابیه وقت‌هایی هم کتاب بریده!
دیگه پست نهایی و گذاشتن معرفی کتاب‌هایی که می‌خونم، منوط به اینه که دعا کنید کتاب تا آخر سالم بمونه زیر دست گل‌پسر..
undefined #بریده‌کتاب #مستوریundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۴:۲۷

زشت نباشه هفتۀ کتاب و کتاب‌خوانی رو بهتون تبریک نگفتم؟ undefinedundefined

۱۲:۰۱

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

ممنون میشم اگر دوست داشتین تو نظرسنجی زیر شرکت کنید، تحلیل جوابش برام مهمه.
شما وقتی مریض هستید،
یا یکی از اعضای خانواده‌تون مریض شده و طبیعتاً شما توی منزل باش در تعامل بودید،
به اماکن و مراسم عمومی، مثل روضه می‌رید؟

۱۵:۵۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
پنجشنبه غروبه و معمولاً وقت استراحت و تفریح و مهمونی،
اما خانومای شاغل، اغلب دارن فکر می‌کنند کارهای باقیمونده از هفته قبل رو فردا چطوری انجام بدن که برای هفته بعد تلنبار نشه..
شما جمعه‌ها چیکار می‌کنید؟

۱۶:۰۱

thumbnail
undefined<img style=" />undefined زندگی در قلمرو علی‌آقا!
بسمـ الله...علی کم می‌خوابد. کم که می‌گویم، یعنی آن‌قدرکه وقتی چشم‌هایش را می‌بندد، نمی‌دانم باید سجدۀ شکر کنم یا نفس حبس‌کرده‌ام را آرام بیرون بدهم و بروم سراغ کارهای انجام‌نشده یا دراز بکشم و کمی استراحت کنم تا برای بیدارشدنش انرژی کافی داشته باشم. و وقتی بیدار است… تمام جهان برای دویدنِ او ساخته شده و برای مکث من جایی ندارد.
حالا، در یکی از همان «چند دقیقه‌»های طلاییِ خواب عصرش، متوسل شده‌ام به خاله‌اش تا پیشش باشد و نشسته‌ام پشت میز. که بیشتر شبیه ویترینی از هجومِ کاغذهاست: دفتر، تقویم، خودکار، لپ‌تاپ نیمه‌باز، برگ‌های خط‌خطی ماه قبل، و برگه‌های سفید ماه جدید که لای هم گیر کرده‌اند و انگار اعتراض دارند که اولویت با کیست!
از این برگه می‌پرم به آن یکی، از ستونِ کارهای انجام‌نشده قبل به ستون کارهای ضروریِ هفتۀ بعد. خودم می‌فهمم بیشتر کلافه‌شدم تا برنامه‌ریزی کنم. اما چاره‌ای ندارم. اگر همین نوشتن‌های نیم‌بند را هم نداشته باشم … اگر ننویسم… وسط همان شلوغی همیشگی‌ام گم می‌شوم. ولی اینطوری، لااقل وقتی چند دقیقه صلح و سکوت دارم، می‌دانم از کجا باید شروع کنم و وقتم صرف فکرکردن به اینکه «الان چیکار کنم؟» نمی‌شود.
البته نوشتن‌هایم هم یعنی امید به کارها، نه قطعیتشان. قطعیت را علی‌آقا تعیین می‌کند؛ مدیربرنامۀ کوچکِ زندگی ما.
کاغذها را جابه‌جا می‌کنم:کارهای عقب‌مانده‌ی ماه قبل، کارهای واجب ماه بعد، یادآوری‌هایی که باید به سعید بگویم، پیگیری‌های شخصی، تقسیم کارهای محل کار… روی هم می‌لغزند، خط می‌خورند، دوباره نوشته می‌شوند. تا اینکه می‌رسم به صفحه‌ امروز در تقویم. بالای صفحه نوشته:
undefined «هروقت حس کردی کم آوردی، به این فکر کن که خیلی‌ها با زمان کمتر، کارهای بزرگ‌تری کرده‌اند. اراده و تمرکز بزرگ‌ترین برگ برندۀ توست.»
بی‌اراده لبخند می‌زنم... ذوق می‌کنم..انگار کسی دست گذاشته باشد روی شانه‌ام و گفته باشد: «تو میتونی! بالاخره می‌رسی!»یک‌هو انرژی می‌گیرم. در دلم می‌گویم: این ماه دیگر می‌ترکانم! شنبه هم هست، اول هفته، اول ماه شمسی و قمری. به فال نیک می‌گیرم این هم‌زمانی را که همان لحظه گوشی‌ام می‌لرزد. پیامک خواهرم است:– علی بیدار شده، دستشویی کرده… کی میای عوضش کنی؟
چشم می‌چرخانم، هنوز کارها تمام نشده. نگاهم از روی جمله‌های انگیزشی تقویم به کاغذهای شلوغ میز می‌رسد. چند لحظه خیره می‌مانم به برگه‌های پخش‌وپلا.. به جمله‌ی انگیزشیِ بالای تقویم.. به «اراده و تمرکز» که همین پنج ثانیه پیش قرار بود برگِ برنده‌ام باشد! انگار همه‌شان یکهو سرشان را پایین می‌اندازند.
نفس عمیق می‌کشم.در خودکار را می‌بندم.تقویم را آرام می‌گذارم کنار.رضایتمندانه تسلیم می‌شوم، کاری که این مدت زیاد تمرین کردم: «باشه… اول مدیریت بحرانundefined، بعد مدیریت ماه! برنامه‌های عزیز، یه لحظه صبر کنید… من باید برم یه بحران بیولوژیکی رو مهار کنم!»
تمام آن انرژیِ چند دقیقه قبلدر برابر قدرت یک پوشک پُر، عددی نیست!
چادرم را سر می‌کنم و راه می‌افتم؛برنامه‌ریزی‌ها می‌ماند برای وقتی که مدیربرنامه‌هایم دوباره بخوابد. همین‌طور که از در بیرون می‌روم، با خودم فکر می‌کنم اگر کسی روزی بخواهد از این لحظه‌ها کتابی بنویسد، اسمش فقط یک چیز می‌تواند باشد: «وقتی برنامه‌ریزی می‌بازَد، علی می‌بَرد!»
undefined فریبا محمدکریمی | اول آذرماه ۱۴۰۴
undefined #روزنوشت #مصائب‌مادری #مادرانه‌ها #۸۷undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۸:۴۴

thumbnail
undefined «آلِ نبی»، تابلوی جدید حسن روح‌الامین
«قَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَةُوَ أُخِذَتِ الرَّهِینَةُ وَ أُخْلِسَتِ الزَّهْرَاءُ؛
اکنون امانت به صاحبش بازگشت و پس گرفته شد، و زهرا از دست من رفت.»
undefinedundefinedundefined

۲۰:۳۰

thumbnail
undefined<img style=" />undefined اثرات زیستِ مجازی | کتاب ارتباطات گسترده و ملالت‌های آن
ناظران پیش‌تر در دهه های پایانی قرن بیستم نسبت به اضافه بار اطلاعاتی، فراوانی ارتباطی، تجربه واسطه ای و خود اشباع شده توجه نشان داده بودند. اما دسترسی در هر مکان و زمان به همه کس و همه چیز، این شکل‌های فراوانی را به طرز عجیبی بیشتر کرده است.
در حوزه روابط اجتماعی ما از رهگذر جریان بی وقفه پیامها در کانالهای مختلف، در اثر افزایش دوستان و دنبال کنندگان در سکوهای فضای مجازی، از طریق ارائه نامحدود یار و همسر بالقوه وقتی به دنبال قرار گذاشتن هستیم، و در تکثیر محتوای تصویری بیش از حد در دسترسی که در فضای مجازی، زندگی دیگران را نه صرفاً تعریف می‌کند، بلکه نشان می‌دهد و ممکن است که در قیاس با زندگی خودمان کسل‌کننده و ناخوشایند به نظر برسد. در همۀ این حالات در حال تجربه‌کردن فراوانی هستیم.
فراوانی اطلاعات اجتماعی در خصوص هم‌نسلان ما و در مورد سایر جهان‌های اجتماعی، تجربه ما و احساس ما از خودمان را در یک چارچوب مقایسه ای بی وقفه قرار می‌دهد.
چشم‌اندازهای دیجیتالی از امکانات نامحدود و روش‌های بدیل، زندگی اینجاواکنون را متزلزل می‌کند و احساس ما را نسبت به امر گذرا و موقتی تشدید می‌کند. این حس که همه‌چیز می‌تواند غیر از آن چیزی که هست باشد، هسته مرکزی تجربه مدرنیته متأخر را تشکیل می‌دهد در حقیقت همواره سایه آنچه ممکن است وجود داشته باشد، بر سر آنچه که هست، سنگینی می‌کند.
undefined #بریده‌کتاب #ازکتابی‌که‌می‌خوانم #ارتباطات‌گسترده‌وملالت‌ها‌ی‌آن #ص۳۶undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۸:۲۳

thumbnail
undefined<img style=" />undefined سهم امروز، یک سرامیک ‌ه
بسمـ الله...گفته بودم که امسال تصمیم گرفتم تلاشم رو بکنم برای مبارزه با کمالگرایـــ شما بخوانید: «کند ذهنی در درک محدودیت‌ها» ــی‌ام؟امروز میخواستم چندتا از سرامیک های دیوار آشپزخونه که لکه های چربی داشت رو تمیز کنم.
undefined اگر قبلاً بود و با کمالگرایی‌ام، حتماً منتظر میموندم تا یه فرصتی که همۀ آشپزخونه رو تمیز میکنم، اینجا رو هم با اسپری چرب‌زدا و دستمال و ... تمیز کنم. و خب این منتظرموندن یعنی ممکن بود مدت‌ها زمان خالی براش پیدا نکنم و بمونه.
undefined ولی صبح که داشتم ظرف‌ها رو می‌شستم، دیدم چند دقیقه وقت دارم و تصمیم گرفتم یکی از سرامیک‌ها رو با اسکاچ و کف تمیز کنم، شروع کردم و خب نصف سرامیک‌ها تمیز شد توی همون وقت کم!
حالا برای ادامه کار هم انگیزه دارم که می‌تونم ان‌شاءالله تو یه وقت کوچیک دیگه، تمومش کنم. undefined
undefined وقت شما رو نمیگیرم، که بگم امروز کجاهای خونه رو تمیز کردم، یا بدونید که کجاها کثیفه. بلکه مثال میزنم، از روزمره های ملموس، چون احتمال میدم شاید به کار شما هم بیاد!
کمالگرایی، بیماری رایج دهه شصتی‌هاو بچه‌های تحت تربیت اون دهه هست undefined
undefined فریبا محمدکریمی | آذرماه ۱۴۰۴
undefined #روزنوشت #کمال‌گرایی #۹۰undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۸:۰۰

روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
undefined undefined<img style=" />undefined سهم امروز، یک سرامیک ‌ه بسمـ الله... گفته بودم که امسال تصمیم گرفتم تلاشم رو بکنم برای مبارزه با کمالگرایـــ شما بخوانید: «کند ذهنی در درک محدودیت‌ها» ــی‌ام؟ امروز میخواستم چندتا از سرامیک های دیوار آشپزخونه که لکه های چربی داشت رو تمیز کنم. undefined اگر قبلاً بود و با کمالگرایی‌ام، حتماً منتظر میموندم تا یه فرصتی که همۀ آشپزخونه رو تمیز میکنم، اینجا رو هم با اسپری چرب‌زدا و دستمال و ... تمیز کنم. و خب این منتظرموندن یعنی ممکن بود مدت‌ها زمان خالی براش پیدا نکنم و بمونه. undefined ولی صبح که داشتم ظرف‌ها رو می‌شستم، دیدم چند دقیقه وقت دارم و تصمیم گرفتم یکی از سرامیک‌ها رو با اسکاچ و کف تمیز کنم، شروع کردم و خب نصف سرامیک‌ها تمیز شد توی همون وقت کم! حالا برای ادامه کار هم انگیزه دارم که می‌تونم ان‌شاءالله تو یه وقت کوچیک دیگه، تمومش کنم. undefined undefined وقت شما رو نمیگیرم، که بگم امروز کجاهای خونه رو تمیز کردم، یا بدونید که کجاها کثیفه. بلکه مثال میزنم، از روزمره های ملموس، چون احتمال میدم شاید به کار شما هم بیاد! کمالگرایی، بیماری رایج دهه شصتی‌ها و بچه‌های تحت تربیت اون دهه هست undefined undefined فریبا محمدکریمی | آذرماه ۱۴۰۴ undefined #روزنوشت #کمال‌گرایی #۹۰ undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی
thumbnail
undefined پیام وارده از مخاطب‌های آقا undefinedوقتی این افق رو ترسیم کرد، اصلاً در لحظه ناامید شدم از درمان کامل undefinedundefined

۱۷:۱۶

thumbnail
undefined<img style=" />undefined امید به بازگشت | کتاب «یک تکه زمین کوچک»
برای امروز که روز همبستگی با مردم فلسطین است و کاری از دستمان برنمی‌آید..
جانی که به سرتاسر اتاق نگاه می‌کرد چشمش افتاد به تصویر مسجدالاقصی در اورشلیم و شعار «خداوند وطنمان را حفظ کند» که در اطراف تصویر با نخ قرمز به صورت ضربدری گلدوزی شده بود.
چشمان جانی به سرعت از روی تصویر گذشت و روی کلید بزرگی که از میخی آویزان بود، ثابت ماند. پدربزرگ دید که جانی به چه خیره شده است. سری تکان داد و گفت: «کلـundefinedـید خونه مونه.»
جانی زیرچشمی به در فلزی نگاه کرد. کلید ظاهراً خیلی سنگین‌تر و قدیمی‌تر از آن بود که به این در بخورد. پیرمرد گفت: مال این خونه که نه مال خونه مون تو رمله است.»
جانی تعجب کرد: ولی رمله که تو اسرائیله. فکر می‌کردم اجازه نمیدن کسی بره اونجا. پدربزرگ با بدخلقی گفت:
می‌خوان اجازه بدن، میخوان ندن! هنوز که هنوزه، یادم نرفته چجوری ما رو از اونجا بیرون انداختن! بیشتر از پنجاه سال گذشته، اما واسه من انگار همین دیروزه. درد و رنج، ترس و وحشت و تیراندازی‌های بی‌هدف.. ما شانس آوردیم که چیزیمون نشد. خیلی‌ها تیر خوردن. خونه رو که ترک می‌کردیم مادرم درش رو قفل کرد، کلیدش رو بهم داد و گفت: «مواظبش باش. به‌زودی برمی‌گردیم. شاید تا چند هفته‌ی دیگه. وقتی آب ها از آسیاب بیفته..» بیچاره از کجا می‌دونست اونها..
undefined #بریده‌کتاب #ازکتابی‌که‌می‌خوانم #یک‌تکه‌زمین‌کوچک #ص۱۵۹undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۷:۲۹

روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
undefined undefined<img style=" />undefined امید به بازگشت | کتاب «یک تکه زمین کوچک» برای امروز که روز همبستگی با مردم فلسطین است و کاری از دستمان برنمی‌آید.. جانی که به سرتاسر اتاق نگاه می‌کرد چشمش افتاد به تصویر مسجدالاقصی در اورشلیم و شعار «خداوند وطنمان را حفظ کند» که در اطراف تصویر با نخ قرمز به صورت ضربدری گلدوزی شده بود. چشمان جانی به سرعت از روی تصویر گذشت و روی کلید بزرگی که از میخی آویزان بود، ثابت ماند. پدربزرگ دید که جانی به چه خیره شده است. سری تکان داد و گفت: «کلـundefinedـید خونه مونه.» جانی زیرچشمی به در فلزی نگاه کرد. کلید ظاهراً خیلی سنگین‌تر و قدیمی‌تر از آن بود که به این در بخورد. پیرمرد گفت: مال این خونه که نه مال خونه مون تو رمله است.» جانی تعجب کرد: ولی رمله که تو اسرائیله. فکر می‌کردم اجازه نمیدن کسی بره اونجا. پدربزرگ با بدخلقی گفت: می‌خوان اجازه بدن، میخوان ندن! هنوز که هنوزه، یادم نرفته چجوری ما رو از اونجا بیرون انداختن! بیشتر از پنجاه سال گذشته، اما واسه من انگار همین دیروزه. درد و رنج، ترس و وحشت و تیراندازی‌های بی‌هدف.. ما شانس آوردیم که چیزیمون نشد. خیلی‌ها تیر خوردن. خونه رو که ترک می‌کردیم مادرم درش رو قفل کرد، کلیدش رو بهم داد و گفت: «مواظبش باش. به‌زودی برمی‌گردیم. شاید تا چند هفته‌ی دیگه. وقتی آب ها از آسیاب بیفته..» بیچاره از کجا می‌دونست اونها.. undefined #بریده‌کتاب #ازکتابی‌که‌می‌خوانم #یک‌تکه‌زمین‌کوچک #ص۱۵۹ undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی
کمترین کاری که از دستم برمیاد تا اینکه اسم و عنوان امروز، در حد شعار نمونه برام، واریز مبلغ پاکت‌های هدیه‌ی بله‌م برای غزه‌ست.
اگر دوست داشتین شریک بشیدتا فردا شب، پاکت‌تون رو برای آی‌دی خودم بذارید undefined @faribakarimi

۱۷:۳۲

thumbnail
گیف
۰۰:۰۶
ارسال کنید برای همسراتون
چون روز زن نزدیکه
undefinedundefined


undefined #هدیهundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۲:۰۲