بله | کانال روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
عکس پروفایل روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولیر

روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی

۴۲۴عضو
پیشاپیش روز کسایی که وقتی می‌خوای بوسشون کنی، میگن: اگه دوسَم داشتی اذیتم نمی‌کردی مبارکundefined
#روزمادر

۱۱:۳۳

thumbnail
روز کسایی که بعداز تولد شما، دیگه برای خودشون زندگی نکردن مبارک 🥺undefined
undefined #روزمادرundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۲۰:۳۳

thumbnail
- میگم دو هفته از شهادت حضرت گذشته، شده میلادشون
+ میگه: مادره دیگه، نمی‌ذاره زیاد رخت عزا تن بچه‌هاش بمونه..
🥺

undefined #روزمادرundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۱:۵۴

یکی از غصه‌های من تو زندگی اینه که نمی‌تونم برای همۀ چیزایی که دوست دارم یاد بگیرم، وقت بذارم..

۱۳:۱۲

thumbnail
آدم‌هایی که به دوروبرشون نشاط میدن و اونجا رو مرکز دنیا می‌دونند رو دوست دارم 🫶 حتی اگر شبیه من فکر نکنند!

۱۳:۲۳

thumbnail
شد شد،
نشد شاید #خدا یه فکر بهتر تو سرش داره..

undefined #روزنوشت #وقتی‌نمی‌دونیم‌تهش‌چی‌میشهundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۵:۱۳

thumbnail
از وقتی پسر ما به خانواده‌مون اضافه شدهجمعه‌ها هم به روزهای کاری اضافه شده،باید بریم جبران عقب‌موندگی‌های هفته! undefined
undefined #روزنوشت #کارکردن‌بابچهundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۰:۵۰

thumbnail
هرگزم نقش تو،
از لوح دل و جان نرود..

undefined #روزنوشت #سیدحسن‌عزیزundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۲:۱۰

thumbnail
وضعیت نود درصد خانومای ایرانی، امروز صبح! undefinedundefined
البته من اینجور مواقع، یه بچه‌ هم بغلمه که داره دست تو همه چیز می‌کنه و چون از صدای همزن می‌ترسه داره گریه می‌کنه، و من هم‌زمان دارم به خودم فحش میدم!!
یلداتون شاد و قشنگ undefinedundefined
undefined #یلداundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۸:۳۲

thumbnail
undefined<img style=" />undefined خدا | برشی از کتاب چهل حدیث
در کتاب کافی از امام باقر علیه‌السلام روایت شده است، خداوند عزوجل فرموده: به عزت و جلال و عظمت و مرتبه‌ام سوگند؛ بندۀ مؤمنی خواستِ مرا بر خواستِ خودش در امری از امور دنیا مقدّم نمی‌دارد، مگر اینکه، غنای او را در نفْسش و اهتمام او را در آخرتش قرار می‌دهم و آسمان‌ها و زمین را ضامن روزی او می‌کنم و در تجارت هر تاجری، پشت او خواهم بود.
undefined کتاب چهل حدیث از امامین صادقین علیهماالسلام
undefined #حدیث #بریده‌کتاب undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۹:۲۴

thumbnail
روزای اول تولد علی، فکر نمی‌کردم دیگه بتونم کاری رو پیوسته و مستمر انجام بدم.
اما به لطف خدا شدحتی شاید بهتر از قبلالبته پیوستگی‌های امروزم، با قبل فرق داره، ولی شیرینه
الحمدلله undefinedundefinedشما هم امتحان کنید، حتماً میشه و می‌رسید به اهدافی که دارید undefinedundefined
undefined #روزنوشت #برنامه‌ریزی undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۹:۰۴

روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
undefined روزای اول تولد علی، فکر نمی‌کردم دیگه بتونم کاری رو پیوسته و مستمر انجام بدم. اما به لطف خدا شد حتی شاید بهتر از قبل البته پیوستگی‌های امروزم، با قبل فرق داره، ولی شیرینه الحمدلله undefinedundefined شما هم امتحان کنید، حتماً میشه و می‌رسید به اهدافی که دارید undefinedundefined undefined #روزنوشت #برنامه‌ریزی undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی
thumbnail
دفتر برنامه ریزی من، اینه undefinedمن از کانال خانم نرگس مهاجر خریدم: @manebabarname
undefined به نسبت بولت ژورنال‌های موجود توی بازار، قیمت مناسب‌تری داره و چون بومی شده هست، کاربردی تر هست.
undefined توی کانالشون هم کلی وبینار و آموزش رایگان و خوب دارند که میتونید استفاده کنید. برای من که خیلی جالب بودن اونهایی که استفاده کردم.
undefined #معرفی‌محصول #دفتربرنامه‌ریزی undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۹:۵۵

کاش به موازات این اعتکاف‌های «مادر و کودک» که چند سال اخیر راه افتاده، یه سری اعتکاف «مادر دور از کودک» هم می‌زدن، بلکم سه روز مغز مادرا استراحت کنه! undefined🥴🫣
undefined #مادرانه #اعتکاف undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۵:۴۹

روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی
کاش به موازات این اعتکاف‌های «مادر و کودک» که چند سال اخیر راه افتاده، یه سری اعتکاف «مادر دور از کودک» هم می‌زدن، بلکم سه روز مغز مادرا استراحت کنه! undefined🥴🫣 undefined #مادرانه #اعتکاف undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی
thumbnail
ایده‌ی تراز undefinedundefined

۱۸:۵۸

الهی هیچ‌کس بعد از کلی کار خونه، وقتی ماشین لباسشویی رو روشن می‌کنه و فکر می‌کنه: خب خداروشکر همه کارها تموم شد، یه لباس کثیف پشت سبد لباس‌هاشون پیدا نکنه.. undefined
undefined #روزنوشت undefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۱۷:۴۹

thumbnail
undefined<img style=" />undefined بسم‌الله...وقتی اراده یک ملت به پرواز درمی‌آید،هیچ مرزی باقی نمی‌ماند؛ حتی آسمان.
از زمین برخاستند،از تحریم و سختی گذشتند،و در مدار ایستادند.
این اتفاق، فقط پرتاب چند ماهواره نیست،نمایش اقتدار و ایستادگی یک ملت است.این افتخار را به همه شما تبریک می‌گویم.
undefined فریبا محمدکریمی | دی‌ماه ۱۴۰۴
undefined #ایران‌نوشتundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۶:۳۰

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولیر

روزنوشت‌های یه مــ🤱🏻ـادرِ معمولی

بخشنده تو، خدای کرم تو،جواد توابن الرضا تو، حضرت باب المراد تو..
عیدتون مبارک undefinedundefined
thumbnail
به چت جی پی تی میگم: حلهمیگه: خداروشکر undefinedundefined

۱۰:۵۹

thumbnail
undefined<img style=" />undefined عیدیِ روز پدر
بسم‌الله...وقتی بحث‌ انتخاب اسم‌مان، مثل همیشه به جایی نمی‌رسید، می‌گفتیم اصلاً بگذار خودش تصمیم بگیرد!
اولین کاری که بعد از دیدن جواب مثبت برگه‌ی آزمایش کرده‌ بودیم، نگاه‌کردن به تاریخ احتمالی تولد و رفتن سراغ تقویم بود. در همین حد می‌دانستیم که تولدش در ماه رجب است.
نه ماه که گذشت، دکتر گفت بهتر است یک هفته زودتر بروم؛ که می‌شد شبِ میلاد امیرالمؤمنین. همین کافی بود که اسم، آرام‌آرام خودش را نشان بدهد.
راه افتادیم سمت مطب. توی مسیر ساک بیمارستان کنار پایم بود. پر از لباس‌های کوچک تاخورده. اما یک فلکه مانده به مطب، ترافیک شدید شد، و ماشین‌ها متوقف شده بودند. شب شلوغی بود، بوق‌ها کش‌دار، چراغ‌ها گیج. تلفنی خبر گرفتم، آخرین بیمار دکتر بودم، و دکتر داشت می‌رفت. وسط فلکه از ماشین پیاده شدم تا خودم را برسانم.
نوشتنش ساده است: «پیاده شدم و رفتم». اما مادر بارداری بودم در شبِ زایمانِ اول، با دلشوره‌ای که معلوم نیست اسمش ترس است یا انتظار، در سرمای شب‌های آخر دی‌ماهِ قم. چند قدم نرفته بودم که ماشینی کنارم بوق زد. زن و شوهری محبت کردند، و تا پایین مطب رساندنم.
پنج طبقه را از پله بالا رفتم. مثل تمام پیاده‌روی‌ها و پله‌نوردی‌های ماه آخر. وقتی رسیدم، فقط دکتر و منشی مانده بودند. نَفَس‌نَفَس می‌زدم. دکتر گفت: «امشب که گذشت! فردا صبح بیمارستان باش. اگر با آمپول فشار دنیا نیامد، میری اتاق عمل..»
فرصت شب میلاد از دستمان رفته بود. اما صبح زود، بیمارستان بودم. تا عصر، قرص، دُز اول آمپول فشار.. دوم..سوم.. را امتحان کردند، بی‌فایده بود. اذان مغرب را که گفتند، امیدم به روز میلاد هم داشت ناامید می‌شد.
دلم نمی‌خواست امروز تمام شود، اما داشت می‌شد. سِرُم به دستم وصل بود و حالم خوب نبود که بلند شوم نماز بخوانم. یادم افتاد چادر نمازم هم توی وسایلی است که اجازه ندادند همراهم بیاورم. به همسرم پیام دادم. گفت می‌آورد.
حالا فقط دلشوره نداشتم؛ بغض هم آمده بود. اطراف را نگاه کردم. در بخش ما، آن روز ۲۶ نفر زایمان داشتند. خطاب به امیرالمومنین گفتم: امروز داره تموم میشه‌ها.. یعنی به ما عیدی نمی‌دید؟ بعد خودم رو راضی می‌کردم که: باشه.. شاید قسمت نبود پسرمان یادگار روز میلاد شما باشد. حتماً خیری هست. راضی‌ام به رضای شما..
سومین شیفت پرستاری هم عوض شد. سرشیفت قبلی داشت بیمارها را به سرشیفت بعد معرفی می‌کرد و تحویل می‌داد. به من که رسید، پرسید چیزی می‌خواهی؟- می‌خواستم نماز بخوانم. می‌شود سِرُم را قطع کنید؟ البته وقتی چادرم رسید. سرم را قطع کرد و گفت: «چادرنماز داریم همین‌جا. میگم بیارن برات.»
پَکَر وضو گرفتم. وسط نماز بودم که دکترم رسید. گفت شرایطت پیشرفتی نداشته. گفتم می‌دانم. پرسید: بریم اتاق عمل؟ گفتم هرطور شما صلاح می‌دونید.
هنوز به خانواده خبر نداده بودم، که تخت حرکت کرد. چراغ‌ها روشن‌تر شدند. سقف‌ها آرام از بالای سرم رد شدند. یک ساعت هم از مکالمه‌ام با حضرت نگذشته بود که صدای گریه‌ی نوزاد توی اتاق عمل پیچید. دکتر تبریک گفت و پرسید اسمش رو چی می‌گذارید؟ با شوق گفتم: «علی» ماه‌ها بود آرزوی این لحظه را داشتم. پرستارهای اتاق لبخند زدند، گفتند همه‌ی بچه‌های امروز علی بودند و ایلیا.
࿐᪥᪥᪥᪥᪥᪥࿐علی بعد از یک روز پر جنب و جوش تازه خوابیده،خسته‌م،خونه بهم‌ریخته‌ست،کف آشپزخونه بعد از تعمیر پکیج خیس و کثیفه،گوشی رو برمی‌دارم که پیش‌نویس خاطره‌م رو اصلاح کنم، داستان خاطره یادم میاره روزهایی که الان زندگی می‌کنیم، تحقق آرزوهای پارسالمونه. شرمنده میشم. خدا رو شکر می‌کنم و دعا می‌کنم خدا به هرکس آرزو داره، یدونه تپلی‌اش رو بده.. undefined
undefined فریبا محمدکریمی | دی‌ماه ۱۴۰۴
undefined #روزنوشت #سیزده‌رجب #میلادامیرالمؤمنینundefined روزنوشت‌های یه مــundefinedـادرِ معمولی

۲۰:۰۹

بازارسال شده از حیات خلوت
من اگر روضه‌خوان بودم برای شام غریبان قرارِ جلسه را جایی بیرون شهر می‌گذاشتم، وسط یک تکه بیابانِ تاریک، کنار جاده‌.بیابان همینجوریش هول دارد. شب هم که باشد دیگر جای خود دارد.می‌گفتم حاشیه‌ی جاده موکت پهن کنند، تا رد نور و صدای ماشین‌هایی که گاه و بی‌گاه از آن طرفها عبور می‌کنند، فضا را وهم‌آورتر کند!مستمعهایم را برمی‌داشتم و با خودم می‌آوردم توی بیابان و می‌گذاشتم سُکر و سکوتِ صحرا رعب به دلشان بیندازد.شام غریبان را نمی‌شود توی حسینیه گرفت، آخر برای آدمهایی که وسط بیابان نباشند چطوری باید روضه‌ی بیابان خواند؟ برای زنهایی که خیالشان از بابت فرزندها تخت باشد چطور باید روضه‌ی اضطرابِ مادرها خواند؟ جمعیتی را که هیچ دلهره و هیچ ترسی ندارند چطور باید برای ترسیده‌ها گریاند؟ دلِ زنهای تکیه داده به پشتی و صندلی را چطور می‌شود با یاد زنهای تکیه زده به چوبهای نیم‌سوخته سوزاند؟ آدمهای زیر یک سقف امن را چطور می‌شود به یاد آواره‌های وسط یک بیابان گریاند؟ مستمع‌ها را میاوردم توی بیابان و می‌گفتم مثل امشبی یک جایی شبیه اینجا، هشتاد زن و بچه‌ی داغ‌دیده‌ی لطمه‌خورده‌ی آواره را زینب از دور تا دور دشت جمع کرده و زیر یک چادر نیم‌سوخته پناه داده، این‌ بچه‌های زخمی، این زن‌های شلاق‌خورده، این طفلهای ترسیده، این مخدره‌های آسیب‌دیده، این حرم غارت‌زده، این لشکر شکست‌خورده، این لب‌های ترک‌برداشته، این پاهای تاول‌زده، این جان‌های رمق از دست‌داده، این آدمهای مصیبت‌دیده، این‌ها را همه باید زینب تیمار می‌کرده، باید نفر به نفر تسکینشان می‌داده، باید تسلیِ قلبِ مادرها می‌شده، باید بچه‌ها را آرام می‌کرده، تازه باید بیرون خیمه را هم می‌پاییده و نگهبانی می‌داده...باید از فرات هم آب می‌آورده و به این آدمهای از هم‌پاشیده می‌نوشانده، باید توی این فاصله که تا لب فرات می‌رفته حواسش به قهقه‌ی دشمن هم می‌بوده که یه وقت دوباره سمت حرم خیز نگیرد، تازه باید لحظه لحظه حرارتِ تنِ زین‌العابدین را هم می‌سنجیده که یک موقع زیر تب از دست نرود.باید بچه‌ها را در آغوش می‌گرفته شاید کمی آرام شوند، باید زنها را دلداری می‌داده شاید کمتر بی‌تاب شوند.بعد همانطور که اشک امانم را بریده بود می‌گفتم همه‌ی این زنها که از قبیلِ زینب و رباب و سکینه نبودند، خیلی‌هایشان زن و بچه‌ی اصحاب بودند، همین زنهای معمولیِ شهر که کمتر صبوری بلدند، کمتر از عهده‌ی اشکها و غمهای خودشان برمی‌آیند، بار همه‌ی اینها را زینب به دوش کشیده، زینبی که خودش نباید اشک می‌ریخته، آخر چشم همه‌ی این هشتاد و چند زن و بچه دنبال زینب بوده، کافی بوده زینب یک ذره ضعف نشان بدهد تا اینها همه فرو بریزند.امشب را زینب چطور به صبح رسانده؟ چطور اینهمه زن و بچه‌ی بی‌تاب را آرام کرده؟ اینها را می‌گفتم و می‌گذاشتم اهل مجلسم چند دقیقه فقط به گریه‌های بی‌تاب سرکنند. نگاهشان را سمت بیابان بچرخانند و از خودشان بپرسند یک زن وسط یک بیابان چطور از عهده‌ی اینهمه برآمده؟!خوب که گریه‌هایشان را کردند باز ادامه می‌دادم کاش فقط همین یک شب بود، کاش فقط غصه‌ی جراحتهای همان یک عصر بود... تازه صبح یازدهم که حرامی‌ها شتر بی‌جهاز آورده‌اند زینب این هشتاد و چند نفر را دانه دانه بر مرکب نشانده، حساب کنید فقط همین یک کار چقدر توان از زینب برده؟ چقدر آب دهانش را خشکانده؟تازه اینها هنوز شروع واقعه بوده، این کاروان باید چهل منزل می‌رفته، زینب باید چهل منزل هر چه حادثه گرد این کاروان بوده را به دوش می‌کشیده، جای همه‌ی‌شان کتک می‌خورده، خواب به چشمش حرام می‌کرده، گرسنگی و تشنگی به جان می‌خریده، باید خودش را سپر همه‌ی بلاها می‌کرده...با خودتان حساب کنید زینب چطوری اینهمه را از سرگذرانده؟!بعد همینجور که اشک می‌ریختم از جا برمی‌خاستم رو به بیابان با گریه‌های بلند می‌گفتم یک جایی شبیه اینجا، نَه خیلی بدتر و ترسناک‌تر از اینجا زن و بچه‌ی ابی‌عبدالله آواره و بی‌کس شب را سرکرده‌اند، گِل به سر بگیرید و برای بچه‌های حسین از غصه بمیرید...اینها را می‌گفتم و می‌رفتم سمتِ تاریکی تا مستمعها هم از جا برخیزند و همان حوالی پراکنده شوند، هر کدام نزدیک یک بوته خار بنشینند و تا خود صبح دم یا زینب بگیرند...
undefinedملیحه سادات مهدوی
اجر این روضه و اشکهایش تقدیم به آن مجلل‌بانویی که ابی‌عبدالله به قنوت نماز شبِ او توسل جسته...
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
undefined با احترام به جهت رعایت حق مولف نشر مطالب بدون نام نویسنده و لینک کانال جایز نیستundefinedundefined
@sharaboabrisham

۱۹:۴۰