در جنگها، کدام طرف پیروز است و کدام طرف بازنده؟محمد فدائی و پدرام کاویان
اصولاً جنگها با یک معاهدهی حقوقی، که نظم جدیدی را برقرار میسازد، تمام میشوند. تسخیر کامل سرزمین یا نابودی کامل صرفاً یک فانتزی ذهنی است که مؤیدات تاریخی چندانی ندارد. جنگهای جهانی هم در نهایت با همین سازوکار به پایان رسید و طرفهای بازنده و برنده مشخص شد. سؤال مهم این است که براساس تاریخ جنگها، برنده و بازنده چطور تعیین میشود؟ چه چیزی عامل پیروزی و شکست است؟
داستان جنگ جهانی دوم وقتی تمام شد که هیتلر خودکشی کرد. یعنی با حذف پیشوا بازنده مشخص شد. اما با شهادت اسماعیل هنیه و یحیی سنوار، غزه هنوز غزه است. در همین نقطه با وجود زندهماندن بشار اسد، سوریه ظرف یک هفته از هم پاشید. چه چیزی غزه را سرپا نگه میدارد و سوریه را نه؟ چه عاملی است که تعیین میکند یک جامعه کی شکست خورده؟
پاسخ، ذهن و ارادهی جامعه است. ذهن و ارادهی مردم تعیین میکند یک سرزمین تا ابد بماند یا با چند عکس سلفی در جلوی کاخ ریاستجمهوری (سوریه) از هم بپاشد.
اساساً هدف از جنگ، تسخیر ذهن و فروپاشی روانی است؛ به همین دلیل، خبر ورود مستقیم آمریکا به درگیری از خود ورود به مراتب کارسازتر و خطرناکتر است. مهمتر این خواهد بود که در برابر خبر این ورود چه میکنیم، تا اینکه در میدان در برابر خود ورود چه واکنشی نشان دهیم.
جمهوری اسلامی با فناوری هستهای و بدون آن میماند، اگر ارادهی مردم این باشد. اگر ارادهی مردم این نباشد، با وجود بمب اتم هم نظام رفتنی است.
آنچه که ایران را سرپا نگه خواهد داشت، ساخت ذهنی، آرامش روانی و ارادهی مردم است. مردم این اراده را امروز در بیشترین پشتیبانی از کشور در برابر دشمن متجاوز نشان دادهاند و این راهبردیترین داشتهی ایران ماست. به این دلیل است که امروز، «زندگی کردن» نوعی از مبارزه است آن هم در خط مقدّم درگیری.
دشمن این اراده را هدف گرفته، نبرد نظامی فقط بخشی از ابزار اوست. جنگ روانی ترامپ، فضاسازی رسانهای و ... ابزارهای دیگر این جنگ اراده هستند. دقیقتر بگوییم؛ نبرد نظامی، بخشی کوچک از جنگ ادراکی و روانی است.
یمن موشک میخورد و با ارادهای آهنین، موشکزننده را مبهوت و متحیر میکند. حملهی نظامی واقع شده تا ارادهی مردم آن را سست کند اما هیچ تأثیری ندارد و متجاوز برای جلوگیری از کاهش بیشتر هیمنهاش، جنگ را تمام کرده و از مرزها دور میشود. یمن با ارادهی مردمش، رویینتن شده.
مرزهای امروز استقلال و جهش قریبالوقوع ایران، ساحت ذهن و ارادهی مردم است. همان ساحت ذهنی مردم دزفول، در زندگیکردن کنار خط مقدم. باید از این اراده خودآگاه و هوشیار پاسبانی کرد.
مهم این است که نترسیم و نشان بدهیم نترسیدیم. اصلاً آمریکا وارد این جنگ نشد تا فردو را بزند. وارد شد بگوید: مردم ایران این من هستم با شما میجنگم، نه اسرائیل! بترسید! «مهم این است که نترسیم و نشان بدهیم نترسیدیم.»
اگر نترسیم، کار آمریکا برای همیشه تمام است. دیگر کسی برای او تره هم خرد نخواهد کرد. و این جنگ وجودی ماست.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
اصولاً جنگها با یک معاهدهی حقوقی، که نظم جدیدی را برقرار میسازد، تمام میشوند. تسخیر کامل سرزمین یا نابودی کامل صرفاً یک فانتزی ذهنی است که مؤیدات تاریخی چندانی ندارد. جنگهای جهانی هم در نهایت با همین سازوکار به پایان رسید و طرفهای بازنده و برنده مشخص شد. سؤال مهم این است که براساس تاریخ جنگها، برنده و بازنده چطور تعیین میشود؟ چه چیزی عامل پیروزی و شکست است؟
داستان جنگ جهانی دوم وقتی تمام شد که هیتلر خودکشی کرد. یعنی با حذف پیشوا بازنده مشخص شد. اما با شهادت اسماعیل هنیه و یحیی سنوار، غزه هنوز غزه است. در همین نقطه با وجود زندهماندن بشار اسد، سوریه ظرف یک هفته از هم پاشید. چه چیزی غزه را سرپا نگه میدارد و سوریه را نه؟ چه عاملی است که تعیین میکند یک جامعه کی شکست خورده؟
پاسخ، ذهن و ارادهی جامعه است. ذهن و ارادهی مردم تعیین میکند یک سرزمین تا ابد بماند یا با چند عکس سلفی در جلوی کاخ ریاستجمهوری (سوریه) از هم بپاشد.
اساساً هدف از جنگ، تسخیر ذهن و فروپاشی روانی است؛ به همین دلیل، خبر ورود مستقیم آمریکا به درگیری از خود ورود به مراتب کارسازتر و خطرناکتر است. مهمتر این خواهد بود که در برابر خبر این ورود چه میکنیم، تا اینکه در میدان در برابر خود ورود چه واکنشی نشان دهیم.
جمهوری اسلامی با فناوری هستهای و بدون آن میماند، اگر ارادهی مردم این باشد. اگر ارادهی مردم این نباشد، با وجود بمب اتم هم نظام رفتنی است.
آنچه که ایران را سرپا نگه خواهد داشت، ساخت ذهنی، آرامش روانی و ارادهی مردم است. مردم این اراده را امروز در بیشترین پشتیبانی از کشور در برابر دشمن متجاوز نشان دادهاند و این راهبردیترین داشتهی ایران ماست. به این دلیل است که امروز، «زندگی کردن» نوعی از مبارزه است آن هم در خط مقدّم درگیری.
دشمن این اراده را هدف گرفته، نبرد نظامی فقط بخشی از ابزار اوست. جنگ روانی ترامپ، فضاسازی رسانهای و ... ابزارهای دیگر این جنگ اراده هستند. دقیقتر بگوییم؛ نبرد نظامی، بخشی کوچک از جنگ ادراکی و روانی است.
یمن موشک میخورد و با ارادهای آهنین، موشکزننده را مبهوت و متحیر میکند. حملهی نظامی واقع شده تا ارادهی مردم آن را سست کند اما هیچ تأثیری ندارد و متجاوز برای جلوگیری از کاهش بیشتر هیمنهاش، جنگ را تمام کرده و از مرزها دور میشود. یمن با ارادهی مردمش، رویینتن شده.
مرزهای امروز استقلال و جهش قریبالوقوع ایران، ساحت ذهن و ارادهی مردم است. همان ساحت ذهنی مردم دزفول، در زندگیکردن کنار خط مقدم. باید از این اراده خودآگاه و هوشیار پاسبانی کرد.
مهم این است که نترسیم و نشان بدهیم نترسیدیم. اصلاً آمریکا وارد این جنگ نشد تا فردو را بزند. وارد شد بگوید: مردم ایران این من هستم با شما میجنگم، نه اسرائیل! بترسید! «مهم این است که نترسیم و نشان بدهیم نترسیدیم.»
اگر نترسیم، کار آمریکا برای همیشه تمام است. دیگر کسی برای او تره هم خرد نخواهد کرد. و این جنگ وجودی ماست.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۹:۳۱
کابوس غرب، ایرانِ بدون بمب هستهای است.محمد فدائی و پدرام کاویان
جنگ از کجا آغاز شد؟ بهانهی جنگ یک توقع تحمیلی بود؛ غنیسازی ممنوع! غنیسازی ممنوع با بمب هستهای ممنوع زمین تا به آسمان تفاوت دارد. ریشهی این تفاوت و صراحت لهجهی غربیها از کجاست؟
داعیهی جمهوری اسلامی ایران برای جهانیان شیوهی متفاوتی از زیستن و انسان بودن است. این شیوه برای آنکه فهمیده شود نیاز دارد به نماد. به یک قلهی برجسته که تمایزات تئوریک و بنیادین خود را با شیوهی زیستن و انسان بودن کنونی (غربی) فریاد زند.
انسان و انسانیت غربی که امروز حاکم بر جهان است، شعارش استیلا و زورگویی است. من قوی هستم پس مشروع است که تو را از حقوق طبیعی خودت محروم بدارم حتی از نحوهی متمایز زیستن خودت. فلذا نیاز دارد به عالیترین ابزارهای اعمال زور و سلطهیابی که برترین چیزی که تا به امروز کشف و تسخیر کرده است، بمب هستهای است.
باطلالسحر انسان و تمدن غرب، کلاهکهای هستهای بیشتر و قدرتمندتر نیست. ضعف و سستی و ستمپذیری هم نیست که این مؤید و مکمل پروژهی سلطهیابی و زورگویی اوست. باطلالسحر، انسانی است که توان اعمال قدرت دارد اما آن را به کار نمیگیرد. غنیسازی در سطوح عالی دارد، قادر بر تولید کلاهکهای متعدد هستهای است اما چون بر خود و هوای خود و نفس خود مسلط است، آن را بکار نمیبندد.
ایران با فناوری پیشرفتهی غنیسازیای که بمب هستهای نمیسازد بزرگترین ترس غربیهاست. این همان نماد برجسته و درخشان است که شیوهی متمایزی از زیستن و ساخت نوینی از جهان را فریاد میزند.
نگرانی نظام سلطه مطلقاً دستیابی ایران به بمب هستهای نیست، کابوس مرگآور آنان عدم ارادهی جمهوری اسلامی به تولید بمب هستهای در عین توانایی است. جهانی شدن این نحو از انسانیت متمایز و حیرتآور است که پایههای تمدن ظالم حاکم را سست خواهد ساخت.
این همان روحیهای است که باعث شده جمهوری اسلامی در عین حمایت همهجانبه و طولانیمدت خود از گروههای مقاومت هیچگاه خود را بر ایشان حاکم نسازد و از استقلال فکر، تصمیم و کنش آنان استقبال و حمایت کند.
این همان منطق ولایت است که ولیفقیه را در عالیترین سطح قدرت (که حتی قادر بر تغییر احکام اولیّهی الهی است) مینشاند اما او اراده و خواست مردم را بر خود حاکم میسازد.
جهان پلهپله دارد با این خطمشی جمهوری اسلامی آشنا میشود. آگاهی مییابد بکارنگرفتن تسلیحات شیمیایی جلوی صدام یک انتخاب بود، نه یک الزام. عفو فریبخوردگان، مدارا با مخالفان سیاسی، پناه طولانیمدت به آوارگان جنگی همسایگان و ... همگی از همین جنس است. در حکومت اسلامی حقوق بشر ابزار نیست، هدف است.
اکنون وقت آن رسیده جهان نمایشی فاخرتر از نگاه تمدن اسلامی به نوع انسان را مشاهده کند. خروج از معاهدهی NPT و در عین حال، مهارزدن بر شهوت ساخت بمب اتمی، نمودی از انسان آخرالزمانی اسلام است که در عین نفی زور و کفر، خود، ناظر عمل خود است (نظارت الهی) و در عین توانایی و میل، دستور خدا را به خواست دنیایی خود ترجیح میدهد.انسان غربی با زور اسلحه و بند اسارت به اسلام سیاسی نمیپیوندد. مقایسهی او از دو شیوهی «حیوانی و انسانیِ زیستن»، انقلاب اسلام را در «قلب» او برپا خواهد کرد.
درود خدا بر امام راحل و رهبری معظم که ما را با این شیوهی دلربا از انسانیت و زیستن و خُلق پیامبری در عصر ظلم، زور و سلطه آشنا و دلگرم ساختند.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
جنگ از کجا آغاز شد؟ بهانهی جنگ یک توقع تحمیلی بود؛ غنیسازی ممنوع! غنیسازی ممنوع با بمب هستهای ممنوع زمین تا به آسمان تفاوت دارد. ریشهی این تفاوت و صراحت لهجهی غربیها از کجاست؟
داعیهی جمهوری اسلامی ایران برای جهانیان شیوهی متفاوتی از زیستن و انسان بودن است. این شیوه برای آنکه فهمیده شود نیاز دارد به نماد. به یک قلهی برجسته که تمایزات تئوریک و بنیادین خود را با شیوهی زیستن و انسان بودن کنونی (غربی) فریاد زند.
انسان و انسانیت غربی که امروز حاکم بر جهان است، شعارش استیلا و زورگویی است. من قوی هستم پس مشروع است که تو را از حقوق طبیعی خودت محروم بدارم حتی از نحوهی متمایز زیستن خودت. فلذا نیاز دارد به عالیترین ابزارهای اعمال زور و سلطهیابی که برترین چیزی که تا به امروز کشف و تسخیر کرده است، بمب هستهای است.
باطلالسحر انسان و تمدن غرب، کلاهکهای هستهای بیشتر و قدرتمندتر نیست. ضعف و سستی و ستمپذیری هم نیست که این مؤید و مکمل پروژهی سلطهیابی و زورگویی اوست. باطلالسحر، انسانی است که توان اعمال قدرت دارد اما آن را به کار نمیگیرد. غنیسازی در سطوح عالی دارد، قادر بر تولید کلاهکهای متعدد هستهای است اما چون بر خود و هوای خود و نفس خود مسلط است، آن را بکار نمیبندد.
ایران با فناوری پیشرفتهی غنیسازیای که بمب هستهای نمیسازد بزرگترین ترس غربیهاست. این همان نماد برجسته و درخشان است که شیوهی متمایزی از زیستن و ساخت نوینی از جهان را فریاد میزند.
نگرانی نظام سلطه مطلقاً دستیابی ایران به بمب هستهای نیست، کابوس مرگآور آنان عدم ارادهی جمهوری اسلامی به تولید بمب هستهای در عین توانایی است. جهانی شدن این نحو از انسانیت متمایز و حیرتآور است که پایههای تمدن ظالم حاکم را سست خواهد ساخت.
این همان روحیهای است که باعث شده جمهوری اسلامی در عین حمایت همهجانبه و طولانیمدت خود از گروههای مقاومت هیچگاه خود را بر ایشان حاکم نسازد و از استقلال فکر، تصمیم و کنش آنان استقبال و حمایت کند.
این همان منطق ولایت است که ولیفقیه را در عالیترین سطح قدرت (که حتی قادر بر تغییر احکام اولیّهی الهی است) مینشاند اما او اراده و خواست مردم را بر خود حاکم میسازد.
جهان پلهپله دارد با این خطمشی جمهوری اسلامی آشنا میشود. آگاهی مییابد بکارنگرفتن تسلیحات شیمیایی جلوی صدام یک انتخاب بود، نه یک الزام. عفو فریبخوردگان، مدارا با مخالفان سیاسی، پناه طولانیمدت به آوارگان جنگی همسایگان و ... همگی از همین جنس است. در حکومت اسلامی حقوق بشر ابزار نیست، هدف است.
اکنون وقت آن رسیده جهان نمایشی فاخرتر از نگاه تمدن اسلامی به نوع انسان را مشاهده کند. خروج از معاهدهی NPT و در عین حال، مهارزدن بر شهوت ساخت بمب اتمی، نمودی از انسان آخرالزمانی اسلام است که در عین نفی زور و کفر، خود، ناظر عمل خود است (نظارت الهی) و در عین توانایی و میل، دستور خدا را به خواست دنیایی خود ترجیح میدهد.انسان غربی با زور اسلحه و بند اسارت به اسلام سیاسی نمیپیوندد. مقایسهی او از دو شیوهی «حیوانی و انسانیِ زیستن»، انقلاب اسلام را در «قلب» او برپا خواهد کرد.
درود خدا بر امام راحل و رهبری معظم که ما را با این شیوهی دلربا از انسانیت و زیستن و خُلق پیامبری در عصر ظلم، زور و سلطه آشنا و دلگرم ساختند.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۶:۲۲
مصرف بیرویهی خبر با ما چه میکند؟محمد فدائی و پدرام کاویان
اگرچه در میدان «جنگ سخت»، دستهای ما بسته نیست و بارها توانستهایم قدرت خود را به رخ بکشیم، اما واقعیت تلخ و انکارناپذیری وجود دارد که هیچ فرد خوشبینی نیز نمیتواند آن را نادیده بگیرد. قدرت، به طرز غریبی، در آستانه ورود به میدان «جنگ نرم» تحلیل میرود و به ضعفی استراتژیک تبدیل میشود.
تصور ما از رسانه، همچنان در چارچوب «پیوست» یا «ضمیمه» یک کار اصلی باقی مانده. در ذهن ما، رسانه ابزاری است برای اطلاعرسانی یا در بهترین حالت، تبلیغات پس از یک رویداد. این در حالی است که برای دشمن، رسانه نه تنها یک ابزار، بلکه فناوری بهنتیجهرسانی عملیات است.
این تفاوت نگاه، ریشه در فهم عمیق دشمن از ماهیت جنگ وجودی دارد. آنها دریافتهاند که کنترل روایت، مهمتر از کنترل قلمرو است. وقتی نتانیاهو در کنفرانسهای خبری ظاهر میشود، این تنها یک نمایش نیست؛ این یک «عملیات شناختی» است که هر کلمه، هر مکث و هر تصویر آن، با هدف مهندسی افکار عمومی جهانی و حتی داخلی ما طراحی شده. تیمهای ده بیست نفرهای که پشت دوربین هستند، نه صرفاً مشاوران رسانهای، بلکه مهندسان افکار و طراحان عملیات روانیاند. آنها میدانند که یک جمله در زمان درست، میتواند اثرگذاری صدها موشک را داشته باشد.
برای دشمن، هر اتفاقی، چه پیروزی و چه شکست، بهانهای برای آغاز یک «عملیات رسانهای» است. شکست، فرصتی بوده برای مظلومنمایی و جلب همدردی؛ پیروزی، مجالی است برای نمایش قدرت و ایجاد رعب. حتی مخالفتهای داخلی آنها، مانند واکنش سیانان به اظهارات ترامپ، میتواند بخشی از پازل مدیریت افکار و جهتدهی به روایت باشد.
اینکه ما هنوز از جزئیات آتشبس اخیر بیخبریم و نمیدانیم «چه بود، چرا، چگونه و تا کی»، مصداق بارز این ضعف است. این عدم شفافیت، نه تنها به دلیل نبود اطلاعات، بلکه به دلیل فقدان روایتگری موثر است.
«واکنشهای رسانهای ما در چارچوب عملیاتهای دشمن است»، این یک اعتراف تلخ است. ما به جای اینکه روایت خود را بسازیم و دشمن را مجبور به واکنش کنیم، در دام روایتهای او میافتیم و تنها واکنش نشان میدهیم. این یعنی ما در زمین آنها و با قواعد آنها بازی میکنیم. نتیجه این وضعیت، انفعال است. در عمل هر کس که بیشتر اخبار میخواند، بیشتر در معرض این عملیات روانی قرار میگیرد و منفعلتر میشود. چون ذهن او، با چارچوبها و مفروضات دشمن پر میشود.
اینکه خبر را «تیر دشمن» و «سحر شیطان» بنامیم، نه یک تعبیر ادبی، که یک تحلیل دقیق از کارکرد آن در جنگ شناختی است. خبر، در ظاهر اطلاعاتی بیطرفانه بوده که در باطن، ابزاری است برای مهندسی فکر. عبارت به عبارت آن را ممکن است اطلاعات درست تشکیل دهد، اما کلیت آن، با انتخاب روایت، ترتیب جملات، برجستهسازیها و حذفها، به گونهای طراحی شده که نتیجهای متفاوت و مورد نظر دشمن را به دست دهد. این معنای «سحر» است؛ واقعیتی که به گونهای ارائه میشود که ذهن مخاطب را به سمت نتیجهای از پیش تعیینشده سوق دهد.
توییتهای ترامپ، نمونهای شاهکار از این تلهی فکری است. آنها برای «متلاشی کردن فکر ما» نوشته شدهاند. هدف آنها، نه اطلاعرسانی، بلکه مشغول کردن ذهن ما، ایجاد شک و تردید، و منحرف کردن توجه از اهداف اصلیمان است. اگر آنها را بخوانیم، ناخواسته وارد بازی ذهنی او میشویم و انرژی فکری ما صرف تحلیل و واکنش به چیزی میشود که او برای ما طراحی کرده. اغراق نیست اگر بگوییم توئیتهای ترامپ را شخص شیطان (لعنه الله علیه) مینویسد.
اخبار جنگ، یک محیط رادیواکتیو است که لباس محافظ و تغذیهی خاص میطلبد. این تشبیه، دقیقاً بیانگر ماهیت سمی این فضا برای ذهن است. تنفس بیمحابا در این محیط، به مرور زمان، منجر به «متلاشی شدن از درون» میشود. یعنی از دست دادن قدرت تحلیل، سردرگمی، بیاعتمادی، و در نهایت، انفعال و فلج شدن اراده.
«لباس محافظ» نیاز است تا پیامها را فیلتر کنیم، منابع را بشناسیم، و هدف پشت هر خبر را درک کنیم. «در معرض برخی تشعشعات نرفتن»، به معنای پرهیز از غرق شدن در منابع آلوده و هدفمند دشمن است؛ منابعی که تنها برای تزریق سم و ایجاد تشویش طراحی شدهاند. «تغذیه خاص»، یعنی تمرکز بر میدان، تحلیل منطقی، و مهمتر از همه، تقویت روایتهای داخلی و خودی.
اگر «آدمهای هیجانی» هستیم، اگر «احساسات گرمی» داریم، باید در مصرف اخبار بسیار محتاط باشیم. زیرا این ویژگیها، ما را به طعمهای آسان برای عملیاتهای روانی دشمن تبدیل میکند (در هر سطحی که باشیم). هیجان و احساس، قدرت تحلیل را کاهش میدهد و ما را مستعد پذیرش هر روایتی حتی اگر مسموم باشد میکند. این یک خودگویی جدّی است.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
اگرچه در میدان «جنگ سخت»، دستهای ما بسته نیست و بارها توانستهایم قدرت خود را به رخ بکشیم، اما واقعیت تلخ و انکارناپذیری وجود دارد که هیچ فرد خوشبینی نیز نمیتواند آن را نادیده بگیرد. قدرت، به طرز غریبی، در آستانه ورود به میدان «جنگ نرم» تحلیل میرود و به ضعفی استراتژیک تبدیل میشود.
تصور ما از رسانه، همچنان در چارچوب «پیوست» یا «ضمیمه» یک کار اصلی باقی مانده. در ذهن ما، رسانه ابزاری است برای اطلاعرسانی یا در بهترین حالت، تبلیغات پس از یک رویداد. این در حالی است که برای دشمن، رسانه نه تنها یک ابزار، بلکه فناوری بهنتیجهرسانی عملیات است.
این تفاوت نگاه، ریشه در فهم عمیق دشمن از ماهیت جنگ وجودی دارد. آنها دریافتهاند که کنترل روایت، مهمتر از کنترل قلمرو است. وقتی نتانیاهو در کنفرانسهای خبری ظاهر میشود، این تنها یک نمایش نیست؛ این یک «عملیات شناختی» است که هر کلمه، هر مکث و هر تصویر آن، با هدف مهندسی افکار عمومی جهانی و حتی داخلی ما طراحی شده. تیمهای ده بیست نفرهای که پشت دوربین هستند، نه صرفاً مشاوران رسانهای، بلکه مهندسان افکار و طراحان عملیات روانیاند. آنها میدانند که یک جمله در زمان درست، میتواند اثرگذاری صدها موشک را داشته باشد.
برای دشمن، هر اتفاقی، چه پیروزی و چه شکست، بهانهای برای آغاز یک «عملیات رسانهای» است. شکست، فرصتی بوده برای مظلومنمایی و جلب همدردی؛ پیروزی، مجالی است برای نمایش قدرت و ایجاد رعب. حتی مخالفتهای داخلی آنها، مانند واکنش سیانان به اظهارات ترامپ، میتواند بخشی از پازل مدیریت افکار و جهتدهی به روایت باشد.
اینکه ما هنوز از جزئیات آتشبس اخیر بیخبریم و نمیدانیم «چه بود، چرا، چگونه و تا کی»، مصداق بارز این ضعف است. این عدم شفافیت، نه تنها به دلیل نبود اطلاعات، بلکه به دلیل فقدان روایتگری موثر است.
«واکنشهای رسانهای ما در چارچوب عملیاتهای دشمن است»، این یک اعتراف تلخ است. ما به جای اینکه روایت خود را بسازیم و دشمن را مجبور به واکنش کنیم، در دام روایتهای او میافتیم و تنها واکنش نشان میدهیم. این یعنی ما در زمین آنها و با قواعد آنها بازی میکنیم. نتیجه این وضعیت، انفعال است. در عمل هر کس که بیشتر اخبار میخواند، بیشتر در معرض این عملیات روانی قرار میگیرد و منفعلتر میشود. چون ذهن او، با چارچوبها و مفروضات دشمن پر میشود.
اینکه خبر را «تیر دشمن» و «سحر شیطان» بنامیم، نه یک تعبیر ادبی، که یک تحلیل دقیق از کارکرد آن در جنگ شناختی است. خبر، در ظاهر اطلاعاتی بیطرفانه بوده که در باطن، ابزاری است برای مهندسی فکر. عبارت به عبارت آن را ممکن است اطلاعات درست تشکیل دهد، اما کلیت آن، با انتخاب روایت، ترتیب جملات، برجستهسازیها و حذفها، به گونهای طراحی شده که نتیجهای متفاوت و مورد نظر دشمن را به دست دهد. این معنای «سحر» است؛ واقعیتی که به گونهای ارائه میشود که ذهن مخاطب را به سمت نتیجهای از پیش تعیینشده سوق دهد.
توییتهای ترامپ، نمونهای شاهکار از این تلهی فکری است. آنها برای «متلاشی کردن فکر ما» نوشته شدهاند. هدف آنها، نه اطلاعرسانی، بلکه مشغول کردن ذهن ما، ایجاد شک و تردید، و منحرف کردن توجه از اهداف اصلیمان است. اگر آنها را بخوانیم، ناخواسته وارد بازی ذهنی او میشویم و انرژی فکری ما صرف تحلیل و واکنش به چیزی میشود که او برای ما طراحی کرده. اغراق نیست اگر بگوییم توئیتهای ترامپ را شخص شیطان (لعنه الله علیه) مینویسد.
اخبار جنگ، یک محیط رادیواکتیو است که لباس محافظ و تغذیهی خاص میطلبد. این تشبیه، دقیقاً بیانگر ماهیت سمی این فضا برای ذهن است. تنفس بیمحابا در این محیط، به مرور زمان، منجر به «متلاشی شدن از درون» میشود. یعنی از دست دادن قدرت تحلیل، سردرگمی، بیاعتمادی، و در نهایت، انفعال و فلج شدن اراده.
«لباس محافظ» نیاز است تا پیامها را فیلتر کنیم، منابع را بشناسیم، و هدف پشت هر خبر را درک کنیم. «در معرض برخی تشعشعات نرفتن»، به معنای پرهیز از غرق شدن در منابع آلوده و هدفمند دشمن است؛ منابعی که تنها برای تزریق سم و ایجاد تشویش طراحی شدهاند. «تغذیه خاص»، یعنی تمرکز بر میدان، تحلیل منطقی، و مهمتر از همه، تقویت روایتهای داخلی و خودی.
اگر «آدمهای هیجانی» هستیم، اگر «احساسات گرمی» داریم، باید در مصرف اخبار بسیار محتاط باشیم. زیرا این ویژگیها، ما را به طعمهای آسان برای عملیاتهای روانی دشمن تبدیل میکند (در هر سطحی که باشیم). هیجان و احساس، قدرت تحلیل را کاهش میدهد و ما را مستعد پذیرش هر روایتی حتی اگر مسموم باشد میکند. این یک خودگویی جدّی است.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۷:۱۸
جنگ با اسرائیل؛ موعد بازنشستگی ذهنهای کُندمحمد فدائی و پدرام کاویان
جهان امروز در حال تحول است. سرعت سرسامآور دگرگونیها در یک دهه اخیر، از جنگ و ناترازی تا تغییرات عجیب مردم، پیچیدگی را به اوج رسانده و قواعد بازی را از اساس تغییر داده است. موجهای تغییر، هر یک به تنهایی توان فروپاشی ساختارهای کهنه را دارند. در چنین بستری، رویکردهای دمده در حکمرانی، بر مبنای پیشبینیهای محفلی و تسکینهای تنبلکننده، به مثابهی لنگرگاهی است که کشتی را در طوفان به قعر میکشد. دیگر نمیتوان با تجربهی دیروز، به نیازهای امروز و فردای جامعه پاسخ داد.
اصرار بر تداوم نظامات مدیریتی که ریشه در اقتضائات کهنه دارند، نه تنها نشانهای از ایستایی، بلکه گواهی بر عدم درک ماهیت «عصر گسستهای نو به نو» است. محیط ما در حال دگرگونیهای کوانتومی است. وقتی جنگی در عرض دوازده روز، نه تنها تمیهدات میدان نبرد، بلکه ذهنیت مردم و ماهیت دشمن را دگرگون میسازد، چگونه میتوان انتظار داشت که ذهنیت، رویکردها، خطمشیها و ساختارهای مدیریتی ما با سرعتی کمتر از این بازتعریف نشوند؟ این یک ضرورت حیاتی برای بقا و پیشرفت است.
در چنین فضایی، کلید رستگاری، در «خِرد یادگیرنده» است. درسآموزی از ضربهها، به معنای تحلیل شکستها، بازسازی شناختی و خلق الگوهای جدید برای پیروزیهای آتی است. اذهان بطی، کند، پیر و ساکن، نه تنها شایسته مدیریت در شرایط جدید نیستند، بلکه مانعی جدی بر سر راه حرکت رو به جلو خواهند بود. این نقد، هرگز به معنای نفی تجربه یا سن نیست، بلکه تأکیدی بر «جوانی ذهن» است؛ ذهنی که پیوسته در حال بازاندیشی و هضم دادههای جدید است. در این میان، هم آن پیرمردانی که با اسلوب پیش از انقلاب مسائل را تحلیل میکنند و هم آن جوانانی که دچار «پیرغلامی زودرس» شده و از انعطافپذیری ذهنی تهی هستند، هر دو به یک اندازه مضر و پسبرندهاند.
ذهن تنبل، از کیلومترها دورتر قابل تشخیص است. کسی که یادگیری را مذموم میشمارد، تغییرات را انکار میکند و در برابر هر چالش پیچیده، تنها یک راهکار کلیشهای – چه آنکه همه چیز را به «نفوذ» تقلیل دهد و چه آنکه تنها راه را در «مذاکره» ببیند – ارائه میدهد، در واقع فاقد «توانمندی شناختی» لازم برای حکمرانی در عصر حاضر است. حضور چنین فردی در رأس امورات، به مثابه سرطان است که توان انطباقپذیری سیستم را از بین میبرد.
«قدرت یادگیری» در حقیقت، «قدرت تغییر دیدگاه» است. این قدرت، شامل «سازگاری شناختی» در مواجهه با دادههای متناقض، «شجاعت پذیرش خطا» به مثابه گامی ضروری برای اصلاح مسیر، «مهارت جذب نیروهای مفید» با دیدگاهی فراتر از سلایق شخصی، «توان پیشبینی دقیق آینده» بر اساس داده و «تمهید تدابیر هوشمندانه» برای مواجهه با ناشناختههاست. اینها، نه تنها برای حکمرانان «اوجب واجبات» است، بلکه برای تکتک ماها نیز پرسشی حیاتی را مطرح میکند: پس از این همه طوفان و گسست، ما چه تغییری کردهایم؟
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
جهان امروز در حال تحول است. سرعت سرسامآور دگرگونیها در یک دهه اخیر، از جنگ و ناترازی تا تغییرات عجیب مردم، پیچیدگی را به اوج رسانده و قواعد بازی را از اساس تغییر داده است. موجهای تغییر، هر یک به تنهایی توان فروپاشی ساختارهای کهنه را دارند. در چنین بستری، رویکردهای دمده در حکمرانی، بر مبنای پیشبینیهای محفلی و تسکینهای تنبلکننده، به مثابهی لنگرگاهی است که کشتی را در طوفان به قعر میکشد. دیگر نمیتوان با تجربهی دیروز، به نیازهای امروز و فردای جامعه پاسخ داد.
اصرار بر تداوم نظامات مدیریتی که ریشه در اقتضائات کهنه دارند، نه تنها نشانهای از ایستایی، بلکه گواهی بر عدم درک ماهیت «عصر گسستهای نو به نو» است. محیط ما در حال دگرگونیهای کوانتومی است. وقتی جنگی در عرض دوازده روز، نه تنها تمیهدات میدان نبرد، بلکه ذهنیت مردم و ماهیت دشمن را دگرگون میسازد، چگونه میتوان انتظار داشت که ذهنیت، رویکردها، خطمشیها و ساختارهای مدیریتی ما با سرعتی کمتر از این بازتعریف نشوند؟ این یک ضرورت حیاتی برای بقا و پیشرفت است.
در چنین فضایی، کلید رستگاری، در «خِرد یادگیرنده» است. درسآموزی از ضربهها، به معنای تحلیل شکستها، بازسازی شناختی و خلق الگوهای جدید برای پیروزیهای آتی است. اذهان بطی، کند، پیر و ساکن، نه تنها شایسته مدیریت در شرایط جدید نیستند، بلکه مانعی جدی بر سر راه حرکت رو به جلو خواهند بود. این نقد، هرگز به معنای نفی تجربه یا سن نیست، بلکه تأکیدی بر «جوانی ذهن» است؛ ذهنی که پیوسته در حال بازاندیشی و هضم دادههای جدید است. در این میان، هم آن پیرمردانی که با اسلوب پیش از انقلاب مسائل را تحلیل میکنند و هم آن جوانانی که دچار «پیرغلامی زودرس» شده و از انعطافپذیری ذهنی تهی هستند، هر دو به یک اندازه مضر و پسبرندهاند.
ذهن تنبل، از کیلومترها دورتر قابل تشخیص است. کسی که یادگیری را مذموم میشمارد، تغییرات را انکار میکند و در برابر هر چالش پیچیده، تنها یک راهکار کلیشهای – چه آنکه همه چیز را به «نفوذ» تقلیل دهد و چه آنکه تنها راه را در «مذاکره» ببیند – ارائه میدهد، در واقع فاقد «توانمندی شناختی» لازم برای حکمرانی در عصر حاضر است. حضور چنین فردی در رأس امورات، به مثابه سرطان است که توان انطباقپذیری سیستم را از بین میبرد.
«قدرت یادگیری» در حقیقت، «قدرت تغییر دیدگاه» است. این قدرت، شامل «سازگاری شناختی» در مواجهه با دادههای متناقض، «شجاعت پذیرش خطا» به مثابه گامی ضروری برای اصلاح مسیر، «مهارت جذب نیروهای مفید» با دیدگاهی فراتر از سلایق شخصی، «توان پیشبینی دقیق آینده» بر اساس داده و «تمهید تدابیر هوشمندانه» برای مواجهه با ناشناختههاست. اینها، نه تنها برای حکمرانان «اوجب واجبات» است، بلکه برای تکتک ماها نیز پرسشی حیاتی را مطرح میکند: پس از این همه طوفان و گسست، ما چه تغییری کردهایم؟
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۹:۳۹
ما (ویرگول) این گروه عصبانی (نقطه)محمد فدائی و پدرام کاویان
نشستهایم به این فکر میکنیم که چرا این همه انرژی، این همه شور و گاه خشم، به ثمر نمینشیند؟ این حجم بیپایانِ نفی، ما را از نقطهای که ایستادهایم، فراتر نمیبرد؟ «گفتمان سلبی، هیچوقت نمیتواند اثری خلق کند». این جمله، چون پتکی بر سرمان فرود میآید. گفتمان سلبی، محکوم است که در سایهی دیگری زندگی کند؛ هویتش را از نفیِ دیگری وام میگیرد. تنها میتواند بر روی آنچه هست، سایه افکند، آن را تحقیر، تمسخر و از آن ابراز انزجار کند.
اگر تنها تعریف ما از خودمان، مخالفِ فلان شخص یا فلان جریان باشد، آنگاه با حذف آن دیگری، هویت ما چیست؟نام: مخالف؛ نام خانوادگی: فلانی. نام و نام خانوادگی: مخالف فلانی!این هویتِ متکی بر نفی، شکننده و بیریشه است. ما باید برای چیزی باشیم، نه فقط علیه چیزی.
این میل غریب به دوگانهسازیهای سیاه و سفید، به دوگانهی «دیو زورگو و شیّاد» و «دلبر تحت فشار و زندانی» - که ریشه در نوعی سادهسازی افراطی و تقلیل پیچیدگیها دارد - یک بیماری فکری است که مانع از درک ابعاد خاکستری واقعیت - حد فاصل سیاه و سفید - میشود.
و فاجعه آنجاست که با ساخت دیو و دلبر از عرصهی سیاست، فقط دلبر را تخریب میکنیم. دلبری که ما میسازیم، اغلب موجودی است منفعل، بیخبر و صرفاً قربانی. قهرمان نیست. وضع کشور را درک نمیکند، حقیقت را نمیداند، امید واهی میدهد. در نهایت، دلبر از باور سیاستمداران حذف میشود و تلختر آنکه زمینهاش را هم ما میچینیم. ما با دست خودمان؛ با این نگاهِ ولایت بر فقیه!
خودمان را هم با سلب و نفیِ همهچیز تبدیل میکنیم به اقلیت عصبانی از همه. وقتی همه چیز بد است و همه دشمن، جهان به زندانی بیانتها تبدیل میشود. هر اتفاقی در عالم بیفتد، خنجری به قلب ماست. این اقلیت عصبانی، در نهایت، نه تنها توانایی جذب دیگران را ندارد، بلکه حتی از درون نیز فرسوده میشود و به گروههای کوچکتر و عصبانیتر تقسیم میشود.
تمسخر، اگرچه ممکن است باعث تخلیهی هیجان شود اما اعتماد عمومی را جلب نمیکند، تصویر یک گروه بیبرنامه و صرفاً معترض را ارائه میدهد که فاقد عمق و جدیت لازم برای ادارهی امور است. مردم در جستجوی راه حل هستند، نه صرفاً نقد. مردم به دنبال امیدند، نه یأس.
راه چاره چیست؟ یک راه وجود دارد: ما نیازمند طرح بدیل خودمان هستیم. بدیلی که از دل نفی برنیاید، بلکه از دل ایجاب و اراده به ساختن متولد شود. بدیلی برای ادارهی کشور. بدیلی برای ایجاب. و این باید شامل برنامههای حل مسئلهی عملی و چشماندازی روشن از آینده باشد.
یک انقلاب درونی لازم است که باید رخ دهد؛ انقلابی در هویت، در شیوهی تفکر، و در نگاه ما به جهان. باید غلبهی رویکرد سلبی را از هویت خود کنار بگذاریم تا بتوانیم ایجابی فکر کنیم و خلق کنیم. با ایجاد یک هویت ایجابی در درون، میتوانیم به سمت خلق واقعی در بیرون حرکت کنیم.اینجاست که خودگویی به یک مرامنامه برای تغییر تبدیل میشود.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
نشستهایم به این فکر میکنیم که چرا این همه انرژی، این همه شور و گاه خشم، به ثمر نمینشیند؟ این حجم بیپایانِ نفی، ما را از نقطهای که ایستادهایم، فراتر نمیبرد؟ «گفتمان سلبی، هیچوقت نمیتواند اثری خلق کند». این جمله، چون پتکی بر سرمان فرود میآید. گفتمان سلبی، محکوم است که در سایهی دیگری زندگی کند؛ هویتش را از نفیِ دیگری وام میگیرد. تنها میتواند بر روی آنچه هست، سایه افکند، آن را تحقیر، تمسخر و از آن ابراز انزجار کند.
اگر تنها تعریف ما از خودمان، مخالفِ فلان شخص یا فلان جریان باشد، آنگاه با حذف آن دیگری، هویت ما چیست؟نام: مخالف؛ نام خانوادگی: فلانی. نام و نام خانوادگی: مخالف فلانی!این هویتِ متکی بر نفی، شکننده و بیریشه است. ما باید برای چیزی باشیم، نه فقط علیه چیزی.
این میل غریب به دوگانهسازیهای سیاه و سفید، به دوگانهی «دیو زورگو و شیّاد» و «دلبر تحت فشار و زندانی» - که ریشه در نوعی سادهسازی افراطی و تقلیل پیچیدگیها دارد - یک بیماری فکری است که مانع از درک ابعاد خاکستری واقعیت - حد فاصل سیاه و سفید - میشود.
و فاجعه آنجاست که با ساخت دیو و دلبر از عرصهی سیاست، فقط دلبر را تخریب میکنیم. دلبری که ما میسازیم، اغلب موجودی است منفعل، بیخبر و صرفاً قربانی. قهرمان نیست. وضع کشور را درک نمیکند، حقیقت را نمیداند، امید واهی میدهد. در نهایت، دلبر از باور سیاستمداران حذف میشود و تلختر آنکه زمینهاش را هم ما میچینیم. ما با دست خودمان؛ با این نگاهِ ولایت بر فقیه!
خودمان را هم با سلب و نفیِ همهچیز تبدیل میکنیم به اقلیت عصبانی از همه. وقتی همه چیز بد است و همه دشمن، جهان به زندانی بیانتها تبدیل میشود. هر اتفاقی در عالم بیفتد، خنجری به قلب ماست. این اقلیت عصبانی، در نهایت، نه تنها توانایی جذب دیگران را ندارد، بلکه حتی از درون نیز فرسوده میشود و به گروههای کوچکتر و عصبانیتر تقسیم میشود.
تمسخر، اگرچه ممکن است باعث تخلیهی هیجان شود اما اعتماد عمومی را جلب نمیکند، تصویر یک گروه بیبرنامه و صرفاً معترض را ارائه میدهد که فاقد عمق و جدیت لازم برای ادارهی امور است. مردم در جستجوی راه حل هستند، نه صرفاً نقد. مردم به دنبال امیدند، نه یأس.
راه چاره چیست؟ یک راه وجود دارد: ما نیازمند طرح بدیل خودمان هستیم. بدیلی که از دل نفی برنیاید، بلکه از دل ایجاب و اراده به ساختن متولد شود. بدیلی برای ادارهی کشور. بدیلی برای ایجاب. و این باید شامل برنامههای حل مسئلهی عملی و چشماندازی روشن از آینده باشد.
یک انقلاب درونی لازم است که باید رخ دهد؛ انقلابی در هویت، در شیوهی تفکر، و در نگاه ما به جهان. باید غلبهی رویکرد سلبی را از هویت خود کنار بگذاریم تا بتوانیم ایجابی فکر کنیم و خلق کنیم. با ایجاد یک هویت ایجابی در درون، میتوانیم به سمت خلق واقعی در بیرون حرکت کنیم.اینجاست که خودگویی به یک مرامنامه برای تغییر تبدیل میشود.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۱۱:۲۲
زیرگیری از انفعالمحمد فدائی و پدرام کاویان
او خودش است. جوّ روانی هرچه باشد، مثبت یا منفی، او خودش است.هرجا که لازم باشد از خودش چهرهی خوشایندی نشان بدهد، تصمیم میگیرد به جای آن، خودش باشد.وقتی میخواهد در مورد اینترنشنال صحبت کند، یا وقتی در مورد سایر بزرگان ورزش مثل علی دایی صحبت میکند، یا وقتی میخواهد از مجلس بودجه بگیرد؛ خودش است. با همان ابعاد یک کشتیگیر – چغر بدبدن.
علیرضا دبیر دارد سبک خاصی از مدیریت را به جوانهای انقلابی نشان میدهد. به جای گربه رقصاندن برای اکابر سیاست، به کارنامهاش تکیه کرده (تنها ایرانی دارنده مدال طلای سبکوزن کشتی آزاد در المپیک) و به جای سردواندن بین مسئولیتها و حرفههای مختلف، سالهاست روی کشتی متمرکز است.با اینکه کم دشمن ندارد، بیانیهبازی نمیکند، کارش را میکند – با تمرکز. با اینکه کم خواهان ندارد، محفلسازی نمیکند، کارش را میکند – با تمرکز. با اینکه کم مانع ندارد، بهانهپردازی نمیکند، کارش را میکند – با تمرکز.
تیپ نیست، شخصیت است و همینی است که هست، برای اینکه خودش است مورد طعن و گزند و تقبیح قلمبهمزدها و بازندهها قرار دارد. و مهمتر اینکه تلاش نمیکند پاسخ بددهانی کسی را بدهد، همین که خودش است را بهترین پاسخ میداند. بدون تلاش برای کسب مدال رضایت از این و آن؛ با تلاش برای رسیدن به هدف، هدف ملی.پس از سالها ایستادن روی سکوی نخست کشتی آزاد و فرنگی جهان را مدیون سبک مدیریتی دبیر هستیم.
این خودبودن (هویتمندی) و نتیجهی طبیعی آن، یعنی اعتمادِ به نفس و متمرکز شدن، مدیر را از انفعال خارج میکند. خروج از انفعال همان و خیزشهای انفجاری همان.سؤال کلیدی این است که چطور میتوان این سبک از مدیریت را به سایر حوزههای ورزشی و مهمتر، حکمرانی تسری داد؟
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
او خودش است. جوّ روانی هرچه باشد، مثبت یا منفی، او خودش است.هرجا که لازم باشد از خودش چهرهی خوشایندی نشان بدهد، تصمیم میگیرد به جای آن، خودش باشد.وقتی میخواهد در مورد اینترنشنال صحبت کند، یا وقتی در مورد سایر بزرگان ورزش مثل علی دایی صحبت میکند، یا وقتی میخواهد از مجلس بودجه بگیرد؛ خودش است. با همان ابعاد یک کشتیگیر – چغر بدبدن.
علیرضا دبیر دارد سبک خاصی از مدیریت را به جوانهای انقلابی نشان میدهد. به جای گربه رقصاندن برای اکابر سیاست، به کارنامهاش تکیه کرده (تنها ایرانی دارنده مدال طلای سبکوزن کشتی آزاد در المپیک) و به جای سردواندن بین مسئولیتها و حرفههای مختلف، سالهاست روی کشتی متمرکز است.با اینکه کم دشمن ندارد، بیانیهبازی نمیکند، کارش را میکند – با تمرکز. با اینکه کم خواهان ندارد، محفلسازی نمیکند، کارش را میکند – با تمرکز. با اینکه کم مانع ندارد، بهانهپردازی نمیکند، کارش را میکند – با تمرکز.
تیپ نیست، شخصیت است و همینی است که هست، برای اینکه خودش است مورد طعن و گزند و تقبیح قلمبهمزدها و بازندهها قرار دارد. و مهمتر اینکه تلاش نمیکند پاسخ بددهانی کسی را بدهد، همین که خودش است را بهترین پاسخ میداند. بدون تلاش برای کسب مدال رضایت از این و آن؛ با تلاش برای رسیدن به هدف، هدف ملی.پس از سالها ایستادن روی سکوی نخست کشتی آزاد و فرنگی جهان را مدیون سبک مدیریتی دبیر هستیم.
این خودبودن (هویتمندی) و نتیجهی طبیعی آن، یعنی اعتمادِ به نفس و متمرکز شدن، مدیر را از انفعال خارج میکند. خروج از انفعال همان و خیزشهای انفجاری همان.سؤال کلیدی این است که چطور میتوان این سبک از مدیریت را به سایر حوزههای ورزشی و مهمتر، حکمرانی تسری داد؟
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۸:۱۷
برجام: تاریخ انقضا: 1404/07/05محمد فدائی و پدرام کاویان
پایان برجام به دست بانیانش، پرده از یک طرح شوم برداشت. حالا باید به این درک قطعی رسیده باشیم که هدف از باتلاقِ «مذاکره، توافق، عدم توافق، توافق دوباره، خروج از توافق، درخواست مذاکرات جدید، توافق، اختلال در توافق، مذاکره و مذاکره و مذاکره» چیزی جز تضعیف مستمر و هدفمند ما نبوده. طرحی هوشمندانه برای نگه داشتن ما در قتلگاه ابهام.
دیگر منطقی نیست از سطوح کلان تا خرد منتظر بنشینیم ببینیم چه کسی رئیس جمهور آمریکا میشود یا چه موقع اروپا از آمریکا طلاق میگیرد.
اکنون وارد دورهی یقین و قطعیت شدهایم. این دوره، دورهی عبور از ابهامات و پیچیدگیهای کشندهی گذشته، عبور از بیثباتی در رفتار و عبور از به تعویق انداختن تصمیمات بزرگ و حیاتی کشور است. خروج از این ابهام، به معنای آمادگی کامل برای اتخاذ جهتگیریهای باثبات و محکم است. دورهی ارادههای قاطع و عملگرایی بیوقفه.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
پایان برجام به دست بانیانش، پرده از یک طرح شوم برداشت. حالا باید به این درک قطعی رسیده باشیم که هدف از باتلاقِ «مذاکره، توافق، عدم توافق، توافق دوباره، خروج از توافق، درخواست مذاکرات جدید، توافق، اختلال در توافق، مذاکره و مذاکره و مذاکره» چیزی جز تضعیف مستمر و هدفمند ما نبوده. طرحی هوشمندانه برای نگه داشتن ما در قتلگاه ابهام.
دیگر منطقی نیست از سطوح کلان تا خرد منتظر بنشینیم ببینیم چه کسی رئیس جمهور آمریکا میشود یا چه موقع اروپا از آمریکا طلاق میگیرد.
اکنون وارد دورهی یقین و قطعیت شدهایم. این دوره، دورهی عبور از ابهامات و پیچیدگیهای کشندهی گذشته، عبور از بیثباتی در رفتار و عبور از به تعویق انداختن تصمیمات بزرگ و حیاتی کشور است. خروج از این ابهام، به معنای آمادگی کامل برای اتخاذ جهتگیریهای باثبات و محکم است. دورهی ارادههای قاطع و عملگرایی بیوقفه.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۹:۵۰
شما فرض کنید سقف یک خونه آتیش گرفته و شعله از هر طرف به آسمان زبانه کشیده طوری که از چند کیلومتر دورتر هم میشه نور این شعله رو دید.دو گروه اشتباه میکنند:یکی اونهایی که میگن شعلهای نیست و خونه سالمه.دوم گروههایی که دل همه رو خالی میکنند و اون وسط میشینن خاک توی سر خودشون و بقیه میپاشن و مدام میگن بدبخت شدیم دچار فلاکت شدیم بیچاره شدیم خونه آتیش گرفته سقف داره میریزه.
گروه اول غلط میگه و گروه دوم راست میگه.اما هر دو گروه باعث میشن خونه از بیخ و بن بسوزه و از بین بره.باید اونجا سعی کنی بقیه رو آروم کنی و راهی برای خاموش کردن آتیش پیدا کنی. اینکه هی بگی داد بزنی آتیش آتیش کمکی نمیکنه.
آدمهای حسابی دو تا مشغله بیشتر ندارن:روحیه دادنوخاموش کردن آتیش
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
گروه اول غلط میگه و گروه دوم راست میگه.اما هر دو گروه باعث میشن خونه از بیخ و بن بسوزه و از بین بره.باید اونجا سعی کنی بقیه رو آروم کنی و راهی برای خاموش کردن آتیش پیدا کنی. اینکه هی بگی داد بزنی آتیش آتیش کمکی نمیکنه.
آدمهای حسابی دو تا مشغله بیشتر ندارن:روحیه دادنوخاموش کردن آتیش
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۸:۲۵
سیاستمدار یا بلاگر سیاسی؟محمد فدائی و پدرام کاویان
در عصر گسستهای نو به نو، هر دم گسستی جدید در مسیر حرکت سربرمیآورد. تا ساربان روندگان را منسجم میکند، هیاهوی مریضی یک انشعاب خلق میکند. چه میشود وسط این همه مسئله و جای خالی مردانی که باید زیر مسئله را بگیرند، یکی هوس میکند قیلوقالی علم کرده و معرکهای خلق کند و خلایق را از زیر کار به پیش بار دعوت کند؟مرز میان سیاستمدار اصیل و بلاگر سیاسی کمرنگ شده. حل مسائل و قویشدن، کار سیاستمدار اصیل است. ما اما گرفتار بلاگرهای سیاسی میشویم. تفاوت این دو چیست؟
سیاستمدار اصیل، سیاست را عرصهی خدمت میبیند؛ مسیری پرپیچ و خم و طولانی که هدف آن، بهبود شرایط است. بلاگر، سیاست را سکوی پرتاب خود میبیند. بلاگر، برای دیده شدن خود و رشد آسانسوری، از ابزارهای سیاسی استفاده و در این مسیر، به ساحت سیاست خیانت میورزد. سیاست برای او یک کالای مصرفی است که باید با جنجال و هیجان، بیشترین بازدهی را در کوتاهترین زمان ممکن برای برند شخصیاش داشته باشد.
سیاستمدار اصیل میداند که مدیریت جامعه، مستلزم درک پیچیدگیها و گاهی سکوتهای استراتژیک است. سینهاش مخزنالاسراری است که بازکردنش دل مردم را خالی میکند. او میداند که باید میان «وعدهی اصلاحات ایدهآل» و «وعدهی اصلاحات ممکن» تمایز قائل شود. او مردم را آگاه میکند، حتی اگر این آگاهی تلخ باشد، چون پیششرط بلوغ سیاسی جامعه است. سیاستمدار در خلوت میسازد و رنجِ گمنامی را میپذیرد؛ بلاگر در انظار ویران میکند تا دیده شود.
بلاگر از ناآگاهی مردم سوء استفاده می کند. او به جای تبیین پیچیدگیها، به دنبال سادهسازیهای هیجانانگیز است. دهانش پر است از شعارهایی که مردم را ناامید می سازد، زیرا این شعارها نه برای کمک به درک واقعیت، بلکه بر اساس نیاز به تولید محتوای پربازدید طراحی شدهاند. این رفتار حیثیت سیاست را بردن است و خیانتی مستقیم به رابطه دولت و ملت محسوب میشود.
سیاستمدار اصیل، آینهی تمامنمای واقعیت است، حتی اگر غبارآلود باشد؛ بلاگر، فیلترِ رنگینِ توهم است که حقیقت را به نفعِ لایکها مصادره میکند.
سیاست یک بازی بلندمدت است که نیازمند «ثبات در اصول» و «آرامش در اجرا» است. اولویت های سیاستمدار ثابت است و بر اساس اصول کلان تعریف میشود و گاهی برای سالها تغییر نمیکند. او به دنبال ایجاد آرامش و تجمیع منابع در کانون هدف است. اما اولویت بلاگر سیاسی را نرخ روز تعیین می کند. او ناآرام است و وظیفهاش بر هم زدن آرامش، محتوای آرام، دیده نمیشود. او به جای ثبات، به دنبال ترندها و جنجالهای لحظهای است.
سیاستمدار برای مردم تولید میکند. او با تولید گفتمان، جامعه را به سمت اهداف بزرگتر سوق میدهد. او به دنبال افزودن افراد به دایرهی خودی است و با رویکردی پدرانه و فراگیر، تلاش میکند تا شکافها را پر کند: «آن دختر بی حجاب دختر خود من است یا او عیب ظاهر دارد من عیب باطن». او یار اضافه میکند. بلاگر مصرفکنندهی همین سرمایهها است. او به جای افزودن، یار موجود را محو میسازد تا مخاطبانِ رادیکال و وفادار خود را منسجم کند.
سیاستمدار طبیب جامعه است که درد و درمان را با هم تجویز میکند و به آیندهی سلامت میاندیشد؛ بلاگر، دلالِ مسکّنهای زودگذر است که فقط درد را به تأخیر میاندازد و عفونت را کهنه میکند.
کنشگری بلاگر سیاسی، در بلندمدت، همان کارکرد مخدر را در جامعه سیاسی ایفا میکند. انبساط خاطر کوتاه و بلافاصله پس از آن، خلق خماری تا نابودی در بلندمدت. این خماری، همان بیاعتمادی، سرخوردگی و احساس درماندگی در برابر مسائل واقعی است.سیاستمدار اصیل به دنبال بلوغ جامعه است؛ عادت بد را ترک می دهد، عادت خوب را تشویق می کند و به جای تزریق هیجان لحظهای، به دنبال ایجاد سازوکارهای پایدار برای مشارکت و مسئولیتپذیری است.
برای همین، سیاستِ اصیل، سخت، کند و اغلب خستهکننده است، اما تنها راهی است که به هدف میرسد. بلاگر سیاسی، آسان، سریع و جذاب است، اما در نهایت، چیزی جز خاکستر و ویرانی از خود به جای نمیگذارد.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
در عصر گسستهای نو به نو، هر دم گسستی جدید در مسیر حرکت سربرمیآورد. تا ساربان روندگان را منسجم میکند، هیاهوی مریضی یک انشعاب خلق میکند. چه میشود وسط این همه مسئله و جای خالی مردانی که باید زیر مسئله را بگیرند، یکی هوس میکند قیلوقالی علم کرده و معرکهای خلق کند و خلایق را از زیر کار به پیش بار دعوت کند؟مرز میان سیاستمدار اصیل و بلاگر سیاسی کمرنگ شده. حل مسائل و قویشدن، کار سیاستمدار اصیل است. ما اما گرفتار بلاگرهای سیاسی میشویم. تفاوت این دو چیست؟
سیاستمدار اصیل، سیاست را عرصهی خدمت میبیند؛ مسیری پرپیچ و خم و طولانی که هدف آن، بهبود شرایط است. بلاگر، سیاست را سکوی پرتاب خود میبیند. بلاگر، برای دیده شدن خود و رشد آسانسوری، از ابزارهای سیاسی استفاده و در این مسیر، به ساحت سیاست خیانت میورزد. سیاست برای او یک کالای مصرفی است که باید با جنجال و هیجان، بیشترین بازدهی را در کوتاهترین زمان ممکن برای برند شخصیاش داشته باشد.
سیاستمدار اصیل میداند که مدیریت جامعه، مستلزم درک پیچیدگیها و گاهی سکوتهای استراتژیک است. سینهاش مخزنالاسراری است که بازکردنش دل مردم را خالی میکند. او میداند که باید میان «وعدهی اصلاحات ایدهآل» و «وعدهی اصلاحات ممکن» تمایز قائل شود. او مردم را آگاه میکند، حتی اگر این آگاهی تلخ باشد، چون پیششرط بلوغ سیاسی جامعه است. سیاستمدار در خلوت میسازد و رنجِ گمنامی را میپذیرد؛ بلاگر در انظار ویران میکند تا دیده شود.
بلاگر از ناآگاهی مردم سوء استفاده می کند. او به جای تبیین پیچیدگیها، به دنبال سادهسازیهای هیجانانگیز است. دهانش پر است از شعارهایی که مردم را ناامید می سازد، زیرا این شعارها نه برای کمک به درک واقعیت، بلکه بر اساس نیاز به تولید محتوای پربازدید طراحی شدهاند. این رفتار حیثیت سیاست را بردن است و خیانتی مستقیم به رابطه دولت و ملت محسوب میشود.
سیاستمدار اصیل، آینهی تمامنمای واقعیت است، حتی اگر غبارآلود باشد؛ بلاگر، فیلترِ رنگینِ توهم است که حقیقت را به نفعِ لایکها مصادره میکند.
سیاست یک بازی بلندمدت است که نیازمند «ثبات در اصول» و «آرامش در اجرا» است. اولویت های سیاستمدار ثابت است و بر اساس اصول کلان تعریف میشود و گاهی برای سالها تغییر نمیکند. او به دنبال ایجاد آرامش و تجمیع منابع در کانون هدف است. اما اولویت بلاگر سیاسی را نرخ روز تعیین می کند. او ناآرام است و وظیفهاش بر هم زدن آرامش، محتوای آرام، دیده نمیشود. او به جای ثبات، به دنبال ترندها و جنجالهای لحظهای است.
سیاستمدار برای مردم تولید میکند. او با تولید گفتمان، جامعه را به سمت اهداف بزرگتر سوق میدهد. او به دنبال افزودن افراد به دایرهی خودی است و با رویکردی پدرانه و فراگیر، تلاش میکند تا شکافها را پر کند: «آن دختر بی حجاب دختر خود من است یا او عیب ظاهر دارد من عیب باطن». او یار اضافه میکند. بلاگر مصرفکنندهی همین سرمایهها است. او به جای افزودن، یار موجود را محو میسازد تا مخاطبانِ رادیکال و وفادار خود را منسجم کند.
سیاستمدار طبیب جامعه است که درد و درمان را با هم تجویز میکند و به آیندهی سلامت میاندیشد؛ بلاگر، دلالِ مسکّنهای زودگذر است که فقط درد را به تأخیر میاندازد و عفونت را کهنه میکند.
کنشگری بلاگر سیاسی، در بلندمدت، همان کارکرد مخدر را در جامعه سیاسی ایفا میکند. انبساط خاطر کوتاه و بلافاصله پس از آن، خلق خماری تا نابودی در بلندمدت. این خماری، همان بیاعتمادی، سرخوردگی و احساس درماندگی در برابر مسائل واقعی است.سیاستمدار اصیل به دنبال بلوغ جامعه است؛ عادت بد را ترک می دهد، عادت خوب را تشویق می کند و به جای تزریق هیجان لحظهای، به دنبال ایجاد سازوکارهای پایدار برای مشارکت و مسئولیتپذیری است.
برای همین، سیاستِ اصیل، سخت، کند و اغلب خستهکننده است، اما تنها راهی است که به هدف میرسد. بلاگر سیاسی، آسان، سریع و جذاب است، اما در نهایت، چیزی جز خاکستر و ویرانی از خود به جای نمیگذارد.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۷:۳۶
نگران داشتههای خود باشید!محمد فدائی و پدرام کاویان
برای همهی ما پیش آمده که پس از گذر از یک دوره و مسئولیت مشخص، حسرت بخوریم که کاش کارهای بیشتری انجام میدادیم. معمولاً وقتی با مدیران فرهنگی بعد از دوره مسئولیتشان همکلام میشویم میگویند: «اگر به عقب برگردم، فلان خدمت را حتماً انجام میدادم.»مسئولیت در تشکلهای دانشجویی، مدیریت نهادهای بزرگ و کوچک هم از این قاعده مستثنی نیستند. اصولاً سایز مسئولیت تغییری در این حس ایجاد نمیکند. همهی ما حسرت کارهایی را میخوریم که میشد و میتوانستیم انجام بدهیم و نکردیم.
فضای مسئولیت مثل یک میز است. امکانات بالفعلی دارد که روی میز چیده شده و امکانات بالقوهای که زیر میز قرار دارند. آدمهای موفق روی میز را نگاه میکنند و کار تحویل جامعه میدهند. آدمهای خیالپرداز درگیر زیر میز هستند. جملات همیشگیشان چیزی شبیه به اینهاست: «به جلسه با فلان مسئول ارشد نیاز داشتم»، «بودجه کم بود»، «نیرو نداشتم»، «نیروها همسو نبودند» و غیره.
وقتی از مدیر خیالپرداز بپرسیم چه میکنی؟ در مورد طرحهای آیندهاش میگوید و در مورد نبود امکانات صحبت میکند. مدیر موفق، از کارنامهاش میگوید و کارهایی که با امکانات موجودش پیش برده است. و همین پیشبرد کلید تبدیل امکانات بالقوه به بالفعل بوده است.
تصور کنیم که همین الان زندگی به پایان برسد. چه میبینیم؟ انبوهی از کارهای نکرده که میتوانستیم انجام دهیم: تصمیمی که بگیریم، کار ناتمامی را به سرانجام برسانیم، تغییری که ایجاد کنیم اما هنوز نکردهایم.
به قول آقای حائری شیرازی:گاهی مثلاً شما با برادرتان سر تخت را میگیرید و در تابستان آن را در حیاط میگذارید. اگر او آدم سالم و قوی و فعالی باشد، شما نگران آن سرِ تخت که او گرفته، نیستید؛ چون میدانید که او چابک است و قشنگ میتواند ببرد؛ بلکه نگران این طرفی هستید که خودتان گرفتهاید که مبادا پایتان بلغزد و به زمین بخورید.شورِ آن قسمتی را نزنید که خدا گرفته؛ بلکه شورِ آن قسمتی را بزنید که خودتان گرفتهاید. نگران ناتوانیهای خودتان نباشید؛ بلکه نگران تواناییهای خودتان باشید. آن چیزی که میتوانید و برایتان ممکن است را اگر نکنید، برایتان خطرناک است؛ اما آن چیزی که نمیتوانید، جزء وظایف شما نیست. اینکه خدای تعالی جزء وظایف شما نگذاشته یعنی چی؟ یعنی آن را جزء وظایف خودش گرفته و خودش عمل میکند: «لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها».
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
برای همهی ما پیش آمده که پس از گذر از یک دوره و مسئولیت مشخص، حسرت بخوریم که کاش کارهای بیشتری انجام میدادیم. معمولاً وقتی با مدیران فرهنگی بعد از دوره مسئولیتشان همکلام میشویم میگویند: «اگر به عقب برگردم، فلان خدمت را حتماً انجام میدادم.»مسئولیت در تشکلهای دانشجویی، مدیریت نهادهای بزرگ و کوچک هم از این قاعده مستثنی نیستند. اصولاً سایز مسئولیت تغییری در این حس ایجاد نمیکند. همهی ما حسرت کارهایی را میخوریم که میشد و میتوانستیم انجام بدهیم و نکردیم.
فضای مسئولیت مثل یک میز است. امکانات بالفعلی دارد که روی میز چیده شده و امکانات بالقوهای که زیر میز قرار دارند. آدمهای موفق روی میز را نگاه میکنند و کار تحویل جامعه میدهند. آدمهای خیالپرداز درگیر زیر میز هستند. جملات همیشگیشان چیزی شبیه به اینهاست: «به جلسه با فلان مسئول ارشد نیاز داشتم»، «بودجه کم بود»، «نیرو نداشتم»، «نیروها همسو نبودند» و غیره.
وقتی از مدیر خیالپرداز بپرسیم چه میکنی؟ در مورد طرحهای آیندهاش میگوید و در مورد نبود امکانات صحبت میکند. مدیر موفق، از کارنامهاش میگوید و کارهایی که با امکانات موجودش پیش برده است. و همین پیشبرد کلید تبدیل امکانات بالقوه به بالفعل بوده است.
تصور کنیم که همین الان زندگی به پایان برسد. چه میبینیم؟ انبوهی از کارهای نکرده که میتوانستیم انجام دهیم: تصمیمی که بگیریم، کار ناتمامی را به سرانجام برسانیم، تغییری که ایجاد کنیم اما هنوز نکردهایم.
به قول آقای حائری شیرازی:گاهی مثلاً شما با برادرتان سر تخت را میگیرید و در تابستان آن را در حیاط میگذارید. اگر او آدم سالم و قوی و فعالی باشد، شما نگران آن سرِ تخت که او گرفته، نیستید؛ چون میدانید که او چابک است و قشنگ میتواند ببرد؛ بلکه نگران این طرفی هستید که خودتان گرفتهاید که مبادا پایتان بلغزد و به زمین بخورید.شورِ آن قسمتی را نزنید که خدا گرفته؛ بلکه شورِ آن قسمتی را بزنید که خودتان گرفتهاید. نگران ناتوانیهای خودتان نباشید؛ بلکه نگران تواناییهای خودتان باشید. آن چیزی که میتوانید و برایتان ممکن است را اگر نکنید، برایتان خطرناک است؛ اما آن چیزی که نمیتوانید، جزء وظایف شما نیست. اینکه خدای تعالی جزء وظایف شما نگذاشته یعنی چی؟ یعنی آن را جزء وظایف خودش گرفته و خودش عمل میکند: «لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها».
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۸:۴۰
چگونه برد موشکهای ما به لینکلن خواهد رسید؟محمد فدائی و پدرام کاویان
ذهن ما در دام این پرسش گرفتار شده: جنگ میشود یا نه؟ یا میتوانیم خوب دفاع کنیم؟. این پرسشها نشاندهندهی نگرانی است، و در عین حال، دقیقترین تلهی دشمن برای شکست ما. پرسیدن اینکه آیا جنگ میشود؟، یک پیشفرض پنهان دارد: اینکه ما هنوز در صلح هستیم. ما در مرز درگیری نیستیم؛ وسط میدان جنگیم. جنگ مدتها پیش از اولین شلیک، با نخستین تحریم، با نخستین تهدید و با ترور نمادهای اقتدارمان آغاز شد.
دشمنِ جنگبلد میداند که برای غلبه بر ملتی مثل ما، نباید لزوماً خاک را اشغال کرد؛ باید ذهن را تصاحب کرد. وقتی ترور حاج قاسم و سید حسن و فشار حداکثری را به عنوان شروع جنگی برای فروپاشی روانی تحلیل نمیکنیم، دقیقاً همان جایی ایستادهایم که دشمن میخواهد. هدف نهایی واشنگتن – چه خواهان تجزیه باشد، چه تغییر نظام، چه لیبیسازی– تنها یک چیز است: فروپاشی روانی.
در جنگ نامتقارن، زمان دقیق حمله اهمیتی ندارد. شاید فردا بزند، شاید از دیروز در حال زدن است و شاید همین ابهام و اضطراب ناشی از آن، خود، حملات پایدار دشمن باشد. دشمن جنگبلد است؛ او میداند که یک جامعهی متزلزل، بیشتر از برخورد ناگهانی، از انتظار برخورد فرسوده میشود.
راه نجات، خروج از حالت انکار و ورود به وضعیت هوشیاری رزمی است. مهمترین دفاع در جنگ ترکیبی، این است که ما بدانیم مورد هجمهایم. این دانستن است که به مقاومت ما، جهت و استقامت میدهد. وقتی شهروند ایرانی بفهمد نوسان قیمت ارز بخشی از نقشهی آمریکا برای به بردگی گرفتنش بوده، باخت روانی به مقاومت شناختی تبدیل میشود.
حالا اگر پذیرفتیم که میدان نبرد، ذهن اقشار مختلف جامعه است، پس باید متوجه باشیم که چه آرایش جنگی مورد نیاز است. در جنگ فیزیکی، ارتش و سپاه یگانهای اصلی خط مقدماند، اما در جنگ فروکاهندهی روانی که هدفش تجزیهی هویتی و فروپاشی اجتماعیست، رسانهی ملی، مهمترین یگان عملیاتی است.
خطای راهبردی رسانهی ملی در این است که جنگ ملی را به جنگی بین انقلابیون با آمریکا تقلیل داده. دشمن برای تکتک ۹۰ میلیون ایرانی، یک سلاح مهندسی کرده: برای دانشجو، ناامیدی؛ برای بازاری، ترس از آینده؛ برای روشنفکر، تحقیر؛ و برای مومن، تشویش. اما رسانهی ما همچنان با یک خط تولید محتوا، برای همه اقشار، یک نسخه میپیچد و در واقع، فقط از ذهن جامعهی متدین و حزبالهی دفاع میکند؛ غافل از اینکه آنها اکنون سنگر امناند، و دشمن در سایر سنگرها دارد پیشروی میکند.
نقدی جدی بر ساختار فعلی صداوسیما وارد است: فقدان شخصیت عملیاتی.همسانی مطلق در همهی شبکههای سیما یعنی فقدان راهبرد. یعنی ما در جنگی که دشمن میکرو-تارگتینگ میکند، ما با ماکرو-بمباران پاسخ میدهیم.
بسیاری در رسانههای ما هنوز درگیر توهم پیروزیهای مطلق سه - هیچ هستند. در جنگ روانی، پیروزیهای ناپلئونی (۳-۲ یا ۴-۳) حیاتیاند. تبدیل یک منتقد ساختارشکن به کسی که حداقل از منافع ملی دفاع میکند، خود یک پیروزی است. نباید به خاطر ملاحظهی جناحی یا محافظهکاری، اجازه داد دشمن در پهنهی وسیعی از اذهان، بدون رقیب بماند.
چه کسی نمیداند در عصر حاضر، استوری و توئیت از ناو هواپیمابر و بمبافکنبی۲ خطرناکتر است؟ توئیتهای پیر گوشبریده، بیش از بمبافکنها میتوانند برهمزنندهی امنیت ملی باشند. وظیفهی رسانه در خط مقدم، تثبیت این خط دفاعی در ذهن مردم است که: مهم نیست دشمن بزند یا نزند، مهم این است که ما آرام و منسجم بمانیم.
اگر این خط در ذهن بازاری و روشنفکر و کارگر تثبیت شود، دیگر غرق شدن یا نشدن ناو لینکلن فرعی است. آن زمان است که دشمن میفهمد که در هدف اصلی شکست خورده و دُمش را گرد میکند و میرود.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
ذهن ما در دام این پرسش گرفتار شده: جنگ میشود یا نه؟ یا میتوانیم خوب دفاع کنیم؟. این پرسشها نشاندهندهی نگرانی است، و در عین حال، دقیقترین تلهی دشمن برای شکست ما. پرسیدن اینکه آیا جنگ میشود؟، یک پیشفرض پنهان دارد: اینکه ما هنوز در صلح هستیم. ما در مرز درگیری نیستیم؛ وسط میدان جنگیم. جنگ مدتها پیش از اولین شلیک، با نخستین تحریم، با نخستین تهدید و با ترور نمادهای اقتدارمان آغاز شد.
دشمنِ جنگبلد میداند که برای غلبه بر ملتی مثل ما، نباید لزوماً خاک را اشغال کرد؛ باید ذهن را تصاحب کرد. وقتی ترور حاج قاسم و سید حسن و فشار حداکثری را به عنوان شروع جنگی برای فروپاشی روانی تحلیل نمیکنیم، دقیقاً همان جایی ایستادهایم که دشمن میخواهد. هدف نهایی واشنگتن – چه خواهان تجزیه باشد، چه تغییر نظام، چه لیبیسازی– تنها یک چیز است: فروپاشی روانی.
در جنگ نامتقارن، زمان دقیق حمله اهمیتی ندارد. شاید فردا بزند، شاید از دیروز در حال زدن است و شاید همین ابهام و اضطراب ناشی از آن، خود، حملات پایدار دشمن باشد. دشمن جنگبلد است؛ او میداند که یک جامعهی متزلزل، بیشتر از برخورد ناگهانی، از انتظار برخورد فرسوده میشود.
راه نجات، خروج از حالت انکار و ورود به وضعیت هوشیاری رزمی است. مهمترین دفاع در جنگ ترکیبی، این است که ما بدانیم مورد هجمهایم. این دانستن است که به مقاومت ما، جهت و استقامت میدهد. وقتی شهروند ایرانی بفهمد نوسان قیمت ارز بخشی از نقشهی آمریکا برای به بردگی گرفتنش بوده، باخت روانی به مقاومت شناختی تبدیل میشود.
حالا اگر پذیرفتیم که میدان نبرد، ذهن اقشار مختلف جامعه است، پس باید متوجه باشیم که چه آرایش جنگی مورد نیاز است. در جنگ فیزیکی، ارتش و سپاه یگانهای اصلی خط مقدماند، اما در جنگ فروکاهندهی روانی که هدفش تجزیهی هویتی و فروپاشی اجتماعیست، رسانهی ملی، مهمترین یگان عملیاتی است.
خطای راهبردی رسانهی ملی در این است که جنگ ملی را به جنگی بین انقلابیون با آمریکا تقلیل داده. دشمن برای تکتک ۹۰ میلیون ایرانی، یک سلاح مهندسی کرده: برای دانشجو، ناامیدی؛ برای بازاری، ترس از آینده؛ برای روشنفکر، تحقیر؛ و برای مومن، تشویش. اما رسانهی ما همچنان با یک خط تولید محتوا، برای همه اقشار، یک نسخه میپیچد و در واقع، فقط از ذهن جامعهی متدین و حزبالهی دفاع میکند؛ غافل از اینکه آنها اکنون سنگر امناند، و دشمن در سایر سنگرها دارد پیشروی میکند.
نقدی جدی بر ساختار فعلی صداوسیما وارد است: فقدان شخصیت عملیاتی.همسانی مطلق در همهی شبکههای سیما یعنی فقدان راهبرد. یعنی ما در جنگی که دشمن میکرو-تارگتینگ میکند، ما با ماکرو-بمباران پاسخ میدهیم.
بسیاری در رسانههای ما هنوز درگیر توهم پیروزیهای مطلق سه - هیچ هستند. در جنگ روانی، پیروزیهای ناپلئونی (۳-۲ یا ۴-۳) حیاتیاند. تبدیل یک منتقد ساختارشکن به کسی که حداقل از منافع ملی دفاع میکند، خود یک پیروزی است. نباید به خاطر ملاحظهی جناحی یا محافظهکاری، اجازه داد دشمن در پهنهی وسیعی از اذهان، بدون رقیب بماند.
چه کسی نمیداند در عصر حاضر، استوری و توئیت از ناو هواپیمابر و بمبافکنبی۲ خطرناکتر است؟ توئیتهای پیر گوشبریده، بیش از بمبافکنها میتوانند برهمزنندهی امنیت ملی باشند. وظیفهی رسانه در خط مقدم، تثبیت این خط دفاعی در ذهن مردم است که: مهم نیست دشمن بزند یا نزند، مهم این است که ما آرام و منسجم بمانیم.
اگر این خط در ذهن بازاری و روشنفکر و کارگر تثبیت شود، دیگر غرق شدن یا نشدن ناو لینکلن فرعی است. آن زمان است که دشمن میفهمد که در هدف اصلی شکست خورده و دُمش را گرد میکند و میرود.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۱۰:۲۹
خودگویی
چگونه برد موشکهای ما به لینکلن خواهد رسید؟ محمد فدائی و پدرام کاویان ذهن ما در دام این پرسش گرفتار شده: جنگ میشود یا نه؟ یا میتوانیم خوب دفاع کنیم؟. این پرسشها نشاندهندهی نگرانی است، و در عین حال، دقیقترین تلهی دشمن برای شکست ما. پرسیدن اینکه آیا جنگ میشود؟، یک پیشفرض پنهان دارد: اینکه ما هنوز در صلح هستیم. ما در مرز درگیری نیستیم؛ وسط میدان جنگیم. جنگ مدتها پیش از اولین شلیک، با نخستین تحریم، با نخستین تهدید و با ترور نمادهای اقتدارمان آغاز شد. دشمنِ جنگبلد میداند که برای غلبه بر ملتی مثل ما، نباید لزوماً خاک را اشغال کرد؛ باید ذهن را تصاحب کرد. وقتی ترور حاج قاسم و سید حسن و فشار حداکثری را به عنوان شروع جنگی برای فروپاشی روانی تحلیل نمیکنیم، دقیقاً همان جایی ایستادهایم که دشمن میخواهد. هدف نهایی واشنگتن – چه خواهان تجزیه باشد، چه تغییر نظام، چه لیبیسازی– تنها یک چیز است: فروپاشی روانی. در جنگ نامتقارن، زمان دقیق حمله اهمیتی ندارد. شاید فردا بزند، شاید از دیروز در حال زدن است و شاید همین ابهام و اضطراب ناشی از آن، خود، حملات پایدار دشمن باشد. دشمن جنگبلد است؛ او میداند که یک جامعهی متزلزل، بیشتر از برخورد ناگهانی، از انتظار برخورد فرسوده میشود. راه نجات، خروج از حالت انکار و ورود به وضعیت هوشیاری رزمی است. مهمترین دفاع در جنگ ترکیبی، این است که ما بدانیم مورد هجمهایم. این دانستن است که به مقاومت ما، جهت و استقامت میدهد. وقتی شهروند ایرانی بفهمد نوسان قیمت ارز بخشی از نقشهی آمریکا برای به بردگی گرفتنش بوده، باخت روانی به مقاومت شناختی تبدیل میشود. حالا اگر پذیرفتیم که میدان نبرد، ذهن اقشار مختلف جامعه است، پس باید متوجه باشیم که چه آرایش جنگی مورد نیاز است. در جنگ فیزیکی، ارتش و سپاه یگانهای اصلی خط مقدماند، اما در جنگ فروکاهندهی روانی که هدفش تجزیهی هویتی و فروپاشی اجتماعیست، رسانهی ملی، مهمترین یگان عملیاتی است. خطای راهبردی رسانهی ملی در این است که جنگ ملی را به جنگی بین انقلابیون با آمریکا تقلیل داده. دشمن برای تکتک ۹۰ میلیون ایرانی، یک سلاح مهندسی کرده: برای دانشجو، ناامیدی؛ برای بازاری، ترس از آینده؛ برای روشنفکر، تحقیر؛ و برای مومن، تشویش. اما رسانهی ما همچنان با یک خط تولید محتوا، برای همه اقشار، یک نسخه میپیچد و در واقع، فقط از ذهن جامعهی متدین و حزبالهی دفاع میکند؛ غافل از اینکه آنها اکنون سنگر امناند، و دشمن در سایر سنگرها دارد پیشروی میکند. نقدی جدی بر ساختار فعلی صداوسیما وارد است: فقدان شخصیت عملیاتی. همسانی مطلق در همهی شبکههای سیما یعنی فقدان راهبرد. یعنی ما در جنگی که دشمن میکرو-تارگتینگ میکند، ما با ماکرو-بمباران پاسخ میدهیم. بسیاری در رسانههای ما هنوز درگیر توهم پیروزیهای مطلق سه - هیچ هستند. در جنگ روانی، پیروزیهای ناپلئونی (۳-۲ یا ۴-۳) حیاتیاند. تبدیل یک منتقد ساختارشکن به کسی که حداقل از منافع ملی دفاع میکند، خود یک پیروزی است. نباید به خاطر ملاحظهی جناحی یا محافظهکاری، اجازه داد دشمن در پهنهی وسیعی از اذهان، بدون رقیب بماند. چه کسی نمیداند در عصر حاضر، استوری و توئیت از ناو هواپیمابر و بمبافکنبی۲ خطرناکتر است؟ توئیتهای پیر گوشبریده، بیش از بمبافکنها میتوانند برهمزنندهی امنیت ملی باشند. وظیفهی رسانه در خط مقدم، تثبیت این خط دفاعی در ذهن مردم است که: مهم نیست دشمن بزند یا نزند، مهم این است که ما آرام و منسجم بمانیم. اگر این خط در ذهن بازاری و روشنفکر و کارگر تثبیت شود، دیگر غرق شدن یا نشدن ناو لینکلن فرعی است. آن زمان است که دشمن میفهمد که در هدف اصلی شکست خورده و دُمش را گرد میکند و میرود. مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
ناو لینکلن.mp3
۰۵:۰۷-۱۱.۷۴ مگابایت
نسخهی صوتی یادداشت
۹:۳۳
شهید خامنهای ترکیبی که به ذهن هم راه نمیدادیم ...اما این راه با خون ساخته شده. خون علی(ع)، فاطمه(س)، حسن و حسین(ع)، و چه کسی شبیهتر از شهید خامنهای به اهلبیت محمد(ص)؟رهبری که همهی گیتی آرزوی داشتنش را داشتند. و دهر اینک او را از ما گرفت و مهمان حسین (ع) کرد.رهرو حسین(ع) رفت، اما راه حسین(ع) باقیست. به درازنای نبرد حق و باطل. و چه راهی رفتنیتر از راه حسین(ع)؟
یکی از بزرگترین پروژهها و دستاوردهای رهبری او، تبدیل نهضت به نظام بود؛ همانکه او «نظریّهی نظام انقلابی» مینامید و معتقد بود وجهِ جمع «جوشش انقلابی» و «نظم سیاسی و ساختاری» است. نظم سیاسی و ساختاری یعنی دیگر این حرکت وابسته به اشخاص نیست و ظرفیت عمر بینهایت پیدا کرده است.
نظام جمهوری اسلامی امروز -ماحصل زحمت طاقتفرسای او- فراتر از یک گروه، ایده یا جریان فکری بلکه به مثابهی یک ساختار رسمی، با ثبات و دامنهدار ملی و مردمی، استوار و محکم، بر سر کار است و وظیفهی ما خدمت مادامالعمر به این ساختار و نظام مقدّس.
یکی از بزرگترین پروژهها و دستاوردهای رهبری او، تبدیل نهضت به نظام بود؛ همانکه او «نظریّهی نظام انقلابی» مینامید و معتقد بود وجهِ جمع «جوشش انقلابی» و «نظم سیاسی و ساختاری» است. نظم سیاسی و ساختاری یعنی دیگر این حرکت وابسته به اشخاص نیست و ظرفیت عمر بینهایت پیدا کرده است.
نظام جمهوری اسلامی امروز -ماحصل زحمت طاقتفرسای او- فراتر از یک گروه، ایده یا جریان فکری بلکه به مثابهی یک ساختار رسمی، با ثبات و دامنهدار ملی و مردمی، استوار و محکم، بر سر کار است و وظیفهی ما خدمت مادامالعمر به این ساختار و نظام مقدّس.
۱۴:۳۱
ما و زندگی در دل معجزهای سترگمحمد فدائی و پدرام کاویان
چنین جانیانی وحشی زمین به خود ندیده، کودککشان فاسد در اوج قدرت، با دستی باز در کشتار، تخریب، تجاوز و جنگ روانی. وقتی نشست خبری میگذارند، گویی صاحب ملک زمیناند.
صاحبان بزرگترین خزانهها، بزرگترین ناوها، بزرگترین بمبافکنها، بزرگترین سلاحها، بزرگترین رسانهها و بزرگترین و بزرگترین و بزرگترینها.
هیچ کسی در این گیتی جرأت ندارد به آنها بگوید بالای چشمت ابروست. ابهت آنها شوخی بردار نیست. یا از سلاح آنان میترسند یا از جیب پر از پولشان.
چین و روسیه خود را ابرقدرت میدانند، اما تا جایی که پا روی دم آمریکا نرود. به آمریکا که میرسند، لحنها مودبانه، دیپلماتیک، سربهزیر و محتاط میشود. به اصطلاح، جیگر عرض اندام جلوی ترامپ خشن را ندارند. سوسکی میشوند و کنجی میخزند، حتی اگر بخشی از کشورشان در اشغال او باشد (تایوان).
اعراب یا از ترس یا از طمع، نوکریشان را میکنند و شعارشان این است: افتخار داریم گاوی باشیم که دست شما پستان ما را بدوشد ارباب!
در این سرای بیمردی و نامردی؛ چندتا آخوند و پاسدار و بسیجی و شهروند اسیر مشکلات معیشتی، معرکهای بپا کردند که همگان انگشت به دهانند.
در هر کجای تاریخ هروقت فرمانده از میان رفت، لشکر از هم پاشید. در ایران اما شهادت فرمانده منجر به هوشیاری انقلابی در وسعت ملی شده. دشمن برای محکمکاری به یک نفر اتکا نکرد و ردههای بعدی را نیز شهید کرد، نتیجه کماکان خیرهکننده است. ماشاءالله!
۹ پهنهی راهبردی گیتی چنان زیر ضرب لشکریان اسلام است که ابداً سابقه نداشته. ایران یکتنه جنگ جهانی بپا کرده و کار ابرقدرت را برای یارگیری به التماس کشانده. اروپائیان از ایران میترسند که از ترامپ حمایت کنند!
به راستی ما را چه شده که با این توان نابرابر، تصمیم گرفتیم جلوی طاغوت و جبت سینه سپر کنیم؟!جز لبیک به ندای هل من ناصر حسین(ع) که در دالانهای دهر میپیچد و انسان را به لاالهالاالله فرامیخواند؟!
طبق طرح دشمن اکنون باید اشغالگران در خیابان انقلاب رژه میرفتند اما حالا با لباس مبدل از اماکن مستحکم نظامی خود فرار میکنند تا جزغاله نشوند.
ما انتخاب کردیم حسنوار بایستیم و حسینوار بجنگیم، ما خطشکنان انقلاب مهدی(ع) هستیم. انقلابی که سلولسلول بدن ما را برای وقوع آن آفریدهاند.
خوب نگاه کنید. این ماییم که آمریکا و اسرائیل از پس ما برنمیآیند و دست به دامان تروریست و اروپا میشوند. این ماییم که دنیا از پس ما برنخواهد آمد. ما، تبربدستان بتشکن مدرنترین بتکدههای تاریخ.
ماییم برهمزنندگان معادلات کهن! بدون رهبر، با توان نابرابر، زیر هجمهی بیامان جنگ روانی و بمب و موشک، عزتمندانه گلوی خصم را فشردهایم و چشمش را جام خون کردهایم.حواسمان هست؟ ماییم. لا حول و لا قوه الا بالله.
چنین جانیانی وحشی زمین به خود ندیده، کودککشان فاسد در اوج قدرت، با دستی باز در کشتار، تخریب، تجاوز و جنگ روانی. وقتی نشست خبری میگذارند، گویی صاحب ملک زمیناند.
صاحبان بزرگترین خزانهها، بزرگترین ناوها، بزرگترین بمبافکنها، بزرگترین سلاحها، بزرگترین رسانهها و بزرگترین و بزرگترین و بزرگترینها.
هیچ کسی در این گیتی جرأت ندارد به آنها بگوید بالای چشمت ابروست. ابهت آنها شوخی بردار نیست. یا از سلاح آنان میترسند یا از جیب پر از پولشان.
چین و روسیه خود را ابرقدرت میدانند، اما تا جایی که پا روی دم آمریکا نرود. به آمریکا که میرسند، لحنها مودبانه، دیپلماتیک، سربهزیر و محتاط میشود. به اصطلاح، جیگر عرض اندام جلوی ترامپ خشن را ندارند. سوسکی میشوند و کنجی میخزند، حتی اگر بخشی از کشورشان در اشغال او باشد (تایوان).
اعراب یا از ترس یا از طمع، نوکریشان را میکنند و شعارشان این است: افتخار داریم گاوی باشیم که دست شما پستان ما را بدوشد ارباب!
در این سرای بیمردی و نامردی؛ چندتا آخوند و پاسدار و بسیجی و شهروند اسیر مشکلات معیشتی، معرکهای بپا کردند که همگان انگشت به دهانند.
در هر کجای تاریخ هروقت فرمانده از میان رفت، لشکر از هم پاشید. در ایران اما شهادت فرمانده منجر به هوشیاری انقلابی در وسعت ملی شده. دشمن برای محکمکاری به یک نفر اتکا نکرد و ردههای بعدی را نیز شهید کرد، نتیجه کماکان خیرهکننده است. ماشاءالله!
۹ پهنهی راهبردی گیتی چنان زیر ضرب لشکریان اسلام است که ابداً سابقه نداشته. ایران یکتنه جنگ جهانی بپا کرده و کار ابرقدرت را برای یارگیری به التماس کشانده. اروپائیان از ایران میترسند که از ترامپ حمایت کنند!
به راستی ما را چه شده که با این توان نابرابر، تصمیم گرفتیم جلوی طاغوت و جبت سینه سپر کنیم؟!جز لبیک به ندای هل من ناصر حسین(ع) که در دالانهای دهر میپیچد و انسان را به لاالهالاالله فرامیخواند؟!
طبق طرح دشمن اکنون باید اشغالگران در خیابان انقلاب رژه میرفتند اما حالا با لباس مبدل از اماکن مستحکم نظامی خود فرار میکنند تا جزغاله نشوند.
ما انتخاب کردیم حسنوار بایستیم و حسینوار بجنگیم، ما خطشکنان انقلاب مهدی(ع) هستیم. انقلابی که سلولسلول بدن ما را برای وقوع آن آفریدهاند.
خوب نگاه کنید. این ماییم که آمریکا و اسرائیل از پس ما برنمیآیند و دست به دامان تروریست و اروپا میشوند. این ماییم که دنیا از پس ما برنخواهد آمد. ما، تبربدستان بتشکن مدرنترین بتکدههای تاریخ.
ماییم برهمزنندگان معادلات کهن! بدون رهبر، با توان نابرابر، زیر هجمهی بیامان جنگ روانی و بمب و موشک، عزتمندانه گلوی خصم را فشردهایم و چشمش را جام خون کردهایم.حواسمان هست؟ ماییم. لا حول و لا قوه الا بالله.
۱۰:۱۷
نگاه نکنیم به اینکه در این شطرنج، کدام مهره خورد. شطرنج یک بازی یکحرکته نیست.
ما در این رقابت داریم میبریم. شیوهی جسورانهی بازی ما، دشمن را گیج و منگ کرده و او را در تنگناهایی که فکرش را هم نمیکرد، گیر انداخته.
تصور میکردند ما به اسم و هیبت حریف، انصراف داده و میز بازی را ترک میکنیم.
دشمن در گوشهی صفحه با ناامیدی یک مهرهی ما را از بازی خارج میکند، اما بازی در کلیت صفحه طور دیگریست؛ آرایش و چیدمان ما، حرکات دشمن را به جابجاییهای بیفکر و بیثمر محدود کردهاند.
او از بیچارگی به جنگ روانی، ترور، برهمزدن تمرکز، درخواست کمک از دیگران، درخواست پایان بازی در حالت مساوی و ... رو آورده.
اما ما روی نقطهضعف او تمرکز کردهایم. گیر افتاده. فراموش نکنید ما در حال کیش و مات دو استادبزرگ شطرنج هستیم.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
ما در این رقابت داریم میبریم. شیوهی جسورانهی بازی ما، دشمن را گیج و منگ کرده و او را در تنگناهایی که فکرش را هم نمیکرد، گیر انداخته.
تصور میکردند ما به اسم و هیبت حریف، انصراف داده و میز بازی را ترک میکنیم.
دشمن در گوشهی صفحه با ناامیدی یک مهرهی ما را از بازی خارج میکند، اما بازی در کلیت صفحه طور دیگریست؛ آرایش و چیدمان ما، حرکات دشمن را به جابجاییهای بیفکر و بیثمر محدود کردهاند.
او از بیچارگی به جنگ روانی، ترور، برهمزدن تمرکز، درخواست کمک از دیگران، درخواست پایان بازی در حالت مساوی و ... رو آورده.
اما ما روی نقطهضعف او تمرکز کردهایم. گیر افتاده. فراموش نکنید ما در حال کیش و مات دو استادبزرگ شطرنج هستیم.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۱۶:۰۹
وظیفه ما غیرنظامیان در نبرد رمضانمحمد فدائی و پدرام کاویان
نبرد رمضان یک ماهه شده است ولی هنوز حاکمان غرب هدف از آتشافروزی این جنگ را تصریح نکردهاند. آنچه تاکنون تحلیل شده، شامل موارد زیر است:
یک. رفع تهدید هستهای در حالی که مشی نظام در این نیم قرن، بر این نبوده که هیچ تهدید وجودی سختی را برای دشمنان خود ترسیم کرده باشد. شاهد مثال آن دشمن درجه یک ابتدای انقلاب یعنی صدام است که حتی در اوج ضعف خود پس از جنگ نیز مورد تعدی قرار نگرفت. اساساً تهدیدات انقلاب همگی نرم و مردمی بوده، نه سخت.
دو. هدف تغییر نظام در ایران هم شنیده میشود. اما جاهلترین منازعان و مخالفان داخلی و خارجی هم پاسخی ندارند که پس از نظام حاکم، چه کسی میتواند در ایران حکومت کند؟ اندک گزینههایی که با کمپینهای رسانهای صهیونی مطرح شدند، در حد شوخی هم برآورد نمیشوند. هیچ کس حتی در خود غرب هم نمیتواند تخیل کند کسانی مثل پهلوی حتی توان مدیریت یک دکه روزنامهفروشی را داشته باشد.
سه. وقتی نه آن باشد و نه این، صرفاً یک پاسخ باقی میماند: تضعیف ایران چرا که «ایران قوی» یک «تهدید تمدنی» برای غرب است.
به این منظور باید خط زمانی اقدامات غرب علیه ایران را ترسیم و به آن تأمل کرد:اول از همه تحریم اقتصادی قابل طرح است. شاید تحریم نظامی برای رفع تهدید از جانب یک عنصر مزاحم منطقی جلوه کند؛ اما تحریم اقتصادی جنبه رفع تهدید ندارد و هدف آن به ضعف کشیدن است.دوم خط جنگ روانی برای جدایی مردم از حکومت است. این یک جنگ فراگیر و بینالاذهانی بوده. مردم چرخ و دنده حرکت هر کشور هستند. موجهای داخلی و خارجی بیاعتمادسازی -چه دلسوزانه چه مزدورانه- در رسانه یا خیابان. بیاعتمادی مردم نسبت به نظام «نرمافزار صعود کشور» را مختل میکند. و باعث میشود چرخودنده علیه سیستم بچرخد.
یا کتمان نقاط قوت. مثلاً همین شکست کرونا چندین ماه زودتر و موفقتر از غرب. یا پُز دادن الگوهای توسعهی آکواریومهای مصنوعی عربی که اکنون پودر شدهاند.
این جنگ هم به نظر، همین هدف را دنبال میکند. تضعیف. ترور دانشمند، انهدام زیرساخت دریایی، انرژی، فولاد و ... هدفی جز فناوریزدایی، صنعتزدایی و ثباتزدایی ندارند.
راهبرد کشور چه باید باشد؟ پایان جنگ؟ خیر. جنگ یکی از ابزارهای دشمن است و با کنار گذاشتن این ابزار، ابزار دیگر به کار گرفته خواهد شد. به همین حرکتی که سلاطین جنگ در سپاه و ارتش پیش گرفتهاند باید اعتماد کرد. گرفتن زیر خم حریف در تنگهی هرمز و انرژی و امثال این.
ما چه کنیم؟در هر راه ببینیم چه کاری در برابر راهبرد دشمن بهترین است. هرکس، هرجا، هرکار کند تا ایران قوی بماند. در صف نان و بنزین بگیر تا درس، مشق، قلم، رسانه، اندیشه، صنعت، هنر و ... همین کارهای ظاهراً کوچک.
ایران قوی، ریزریز قوی شده و میشود، برای همین یکباره فرو نمیریزد و نریخت. جز به جز کارهای کوچک و بزرگ ما مردم منجر به ماندن ایران است و قویشدن، شکست دشمن.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
نبرد رمضان یک ماهه شده است ولی هنوز حاکمان غرب هدف از آتشافروزی این جنگ را تصریح نکردهاند. آنچه تاکنون تحلیل شده، شامل موارد زیر است:
یک. رفع تهدید هستهای در حالی که مشی نظام در این نیم قرن، بر این نبوده که هیچ تهدید وجودی سختی را برای دشمنان خود ترسیم کرده باشد. شاهد مثال آن دشمن درجه یک ابتدای انقلاب یعنی صدام است که حتی در اوج ضعف خود پس از جنگ نیز مورد تعدی قرار نگرفت. اساساً تهدیدات انقلاب همگی نرم و مردمی بوده، نه سخت.
دو. هدف تغییر نظام در ایران هم شنیده میشود. اما جاهلترین منازعان و مخالفان داخلی و خارجی هم پاسخی ندارند که پس از نظام حاکم، چه کسی میتواند در ایران حکومت کند؟ اندک گزینههایی که با کمپینهای رسانهای صهیونی مطرح شدند، در حد شوخی هم برآورد نمیشوند. هیچ کس حتی در خود غرب هم نمیتواند تخیل کند کسانی مثل پهلوی حتی توان مدیریت یک دکه روزنامهفروشی را داشته باشد.
سه. وقتی نه آن باشد و نه این، صرفاً یک پاسخ باقی میماند: تضعیف ایران چرا که «ایران قوی» یک «تهدید تمدنی» برای غرب است.
به این منظور باید خط زمانی اقدامات غرب علیه ایران را ترسیم و به آن تأمل کرد:اول از همه تحریم اقتصادی قابل طرح است. شاید تحریم نظامی برای رفع تهدید از جانب یک عنصر مزاحم منطقی جلوه کند؛ اما تحریم اقتصادی جنبه رفع تهدید ندارد و هدف آن به ضعف کشیدن است.دوم خط جنگ روانی برای جدایی مردم از حکومت است. این یک جنگ فراگیر و بینالاذهانی بوده. مردم چرخ و دنده حرکت هر کشور هستند. موجهای داخلی و خارجی بیاعتمادسازی -چه دلسوزانه چه مزدورانه- در رسانه یا خیابان. بیاعتمادی مردم نسبت به نظام «نرمافزار صعود کشور» را مختل میکند. و باعث میشود چرخودنده علیه سیستم بچرخد.
یا کتمان نقاط قوت. مثلاً همین شکست کرونا چندین ماه زودتر و موفقتر از غرب. یا پُز دادن الگوهای توسعهی آکواریومهای مصنوعی عربی که اکنون پودر شدهاند.
این جنگ هم به نظر، همین هدف را دنبال میکند. تضعیف. ترور دانشمند، انهدام زیرساخت دریایی، انرژی، فولاد و ... هدفی جز فناوریزدایی، صنعتزدایی و ثباتزدایی ندارند.
راهبرد کشور چه باید باشد؟ پایان جنگ؟ خیر. جنگ یکی از ابزارهای دشمن است و با کنار گذاشتن این ابزار، ابزار دیگر به کار گرفته خواهد شد. به همین حرکتی که سلاطین جنگ در سپاه و ارتش پیش گرفتهاند باید اعتماد کرد. گرفتن زیر خم حریف در تنگهی هرمز و انرژی و امثال این.
ما چه کنیم؟در هر راه ببینیم چه کاری در برابر راهبرد دشمن بهترین است. هرکس، هرجا، هرکار کند تا ایران قوی بماند. در صف نان و بنزین بگیر تا درس، مشق، قلم، رسانه، اندیشه، صنعت، هنر و ... همین کارهای ظاهراً کوچک.
ایران قوی، ریزریز قوی شده و میشود، برای همین یکباره فرو نمیریزد و نریخت. جز به جز کارهای کوچک و بزرگ ما مردم منجر به ماندن ایران است و قویشدن، شکست دشمن.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۱۵:۳۹
خودگویی
وظیفه ما غیرنظامیان در نبرد رمضان محمد فدائی و پدرام کاویان نبرد رمضان یک ماهه شده است ولی هنوز حاکمان غرب هدف از آتشافروزی این جنگ را تصریح نکردهاند. آنچه تاکنون تحلیل شده، شامل موارد زیر است: یک. رفع تهدید هستهای در حالی که مشی نظام در این نیم قرن، بر این نبوده که هیچ تهدید وجودی سختی را برای دشمنان خود ترسیم کرده باشد. شاهد مثال آن دشمن درجه یک ابتدای انقلاب یعنی صدام است که حتی در اوج ضعف خود پس از جنگ نیز مورد تعدی قرار نگرفت. اساساً تهدیدات انقلاب همگی نرم و مردمی بوده، نه سخت. دو. هدف تغییر نظام در ایران هم شنیده میشود. اما جاهلترین منازعان و مخالفان داخلی و خارجی هم پاسخی ندارند که پس از نظام حاکم، چه کسی میتواند در ایران حکومت کند؟ اندک گزینههایی که با کمپینهای رسانهای صهیونی مطرح شدند، در حد شوخی هم برآورد نمیشوند. هیچ کس حتی در خود غرب هم نمیتواند تخیل کند کسانی مثل پهلوی حتی توان مدیریت یک دکه روزنامهفروشی را داشته باشد. سه. وقتی نه آن باشد و نه این، صرفاً یک پاسخ باقی میماند: تضعیف ایران چرا که «ایران قوی» یک «تهدید تمدنی» برای غرب است. به این منظور باید خط زمانی اقدامات غرب علیه ایران را ترسیم و به آن تأمل کرد: اول از همه تحریم اقتصادی قابل طرح است. شاید تحریم نظامی برای رفع تهدید از جانب یک عنصر مزاحم منطقی جلوه کند؛ اما تحریم اقتصادی جنبه رفع تهدید ندارد و هدف آن به ضعف کشیدن است. دوم خط جنگ روانی برای جدایی مردم از حکومت است. این یک جنگ فراگیر و بینالاذهانی بوده. مردم چرخ و دنده حرکت هر کشور هستند. موجهای داخلی و خارجی بیاعتمادسازی -چه دلسوزانه چه مزدورانه- در رسانه یا خیابان. بیاعتمادی مردم نسبت به نظام «نرمافزار صعود کشور» را مختل میکند. و باعث میشود چرخودنده علیه سیستم بچرخد. یا کتمان نقاط قوت. مثلاً همین شکست کرونا چندین ماه زودتر و موفقتر از غرب. یا پُز دادن الگوهای توسعهی آکواریومهای مصنوعی عربی که اکنون پودر شدهاند. این جنگ هم به نظر، همین هدف را دنبال میکند. تضعیف. ترور دانشمند، انهدام زیرساخت دریایی، انرژی، فولاد و ... هدفی جز فناوریزدایی، صنعتزدایی و ثباتزدایی ندارند. راهبرد کشور چه باید باشد؟ پایان جنگ؟ خیر. جنگ یکی از ابزارهای دشمن است و با کنار گذاشتن این ابزار، ابزار دیگر به کار گرفته خواهد شد. به همین حرکتی که سلاطین جنگ در سپاه و ارتش پیش گرفتهاند باید اعتماد کرد. گرفتن زیر خم حریف در تنگهی هرمز و انرژی و امثال این. ما چه کنیم؟ در هر راه ببینیم چه کاری در برابر راهبرد دشمن بهترین است. هرکس، هرجا، هرکار کند تا ایران قوی بماند. در صف نان و بنزین بگیر تا درس، مشق، قلم، رسانه، اندیشه، صنعت، هنر و ... همین کارهای ظاهراً کوچک. ایران قوی، ریزریز قوی شده و میشود، برای همین یکباره فرو نمیریزد و نریخت. جز به جز کارهای کوچک و بزرگ ما مردم منجر به ماندن ایران است و قویشدن، شکست دشمن. مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
وظیفه ما غیرنظامیان در جنگ رمضان - نسخه صوتی.mp3
۰۴:۴۶-۶.۵۷ مگابایت
۱۴:۴۱
تفاوت ظریف غربگرایی با غربزدگیمحمد فدائی و پدرام کاویان
غربگرا شبیه غربیها فکر میکند. چارچوب نظری غرب را پذیرفته و دوست دارد خود را شبیه غرب کند.ولیغربزده شبیه غربیها نیست. غربزده به «توصیههای غربیها» عمل میکند.آیا عربستان امروز شبیه آمریکاست؟
غربگرا یک دیدگاه نظری دارد البته با عقلانیت مادی که از نظر ما مردود ولی گفتگوپذیر است.اما غربزده موجودی حقیر و سلطهپذیر است که حتی از شبیه غربیها شدن هم عاجز است.با غربزده حتی نمیشود گفتگو کرد، چون قائل به هیچ چارچوبی نیست.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
غربگرا شبیه غربیها فکر میکند. چارچوب نظری غرب را پذیرفته و دوست دارد خود را شبیه غرب کند.ولیغربزده شبیه غربیها نیست. غربزده به «توصیههای غربیها» عمل میکند.آیا عربستان امروز شبیه آمریکاست؟
غربگرا یک دیدگاه نظری دارد البته با عقلانیت مادی که از نظر ما مردود ولی گفتگوپذیر است.اما غربزده موجودی حقیر و سلطهپذیر است که حتی از شبیه غربیها شدن هم عاجز است.با غربزده حتی نمیشود گفتگو کرد، چون قائل به هیچ چارچوبی نیست.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۷:۳۱
خودگویی
تفاوت ظریف غربگرایی با غربزدگی محمد فدائی و پدرام کاویان غربگرا شبیه غربیها فکر میکند. چارچوب نظری غرب را پذیرفته و دوست دارد خود را شبیه غرب کند. ولی غربزده شبیه غربیها نیست. غربزده به «توصیههای غربیها» عمل میکند. آیا عربستان امروز شبیه آمریکاست؟ غربگرا یک دیدگاه نظری دارد البته با عقلانیت مادی که از نظر ما مردود ولی گفتگوپذیر است. اما غربزده موجودی حقیر و سلطهپذیر است که حتی از شبیه غربیها شدن هم عاجز است. با غربزده حتی نمیشود گفتگو کرد، چون قائل به هیچ چارچوبی نیست. مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
تفاوت ظریف غربگرایی و غربزدگی.mp3
۰۱:۲۰-۱.۸۶ مگابایت
۲۰:۵۶
جنگ ما با غرب، تمامشدنی نیست.محمد فدائی و پدرام کاویان
در تنازع تمدنی، آتشبس معنایی ندارد. آتش همیشه هست، چه در لانچر چه در دل.
اگر صدای پدافند و لانچر قطع شد، جنگ قطع نمیشود، محور عملیات جابجا میشود.
همدلی، همصدایی و اعتماد اساس جنگ است. غلیان احساسات بجا، نباید به شعارهای بیجا کشیده شود.
جهاد، فقط شلیکهای سیدمجید نیست، صبر و حسنظن ما به فرماندهان هم جهاد است، چراکه درست خلاف اراده و کید دشمن قرار دارد.
مطالعهی یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
در تنازع تمدنی، آتشبس معنایی ندارد. آتش همیشه هست، چه در لانچر چه در دل.
اگر صدای پدافند و لانچر قطع شد، جنگ قطع نمیشود، محور عملیات جابجا میشود.
همدلی، همصدایی و اعتماد اساس جنگ است. غلیان احساسات بجا، نباید به شعارهای بیجا کشیده شود.
جهاد، فقط شلیکهای سیدمجید نیست، صبر و حسنظن ما به فرماندهان هم جهاد است، چراکه درست خلاف اراده و کید دشمن قرار دارد.
مطالعهی یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۶:۰۵