۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
۲۲:۱۱
شهید جنگ ۱۲ روزه
|قسمت اول|
۸ ماه از جنگ ۱۲ روزه گذشته بود و ۸ ماه بود که پدر و مادر، هر پنجشنبه و جمعه به مزار پسرشان میرفتند و لباس مشکیشان هنوز بر تنشان بود؛ نشانی از داغی که مثل روز اول تازه مانده است...
حرف از اتفاقات اخیر شد...از اینکه چطور بعضیها این روزها مصداق آیهی «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ» شدهاند.
برایمان سؤال بود؛ چه میشود یکی میشود مثل شهید شعبانی که پای لانچر برای دفاع از وطن میایستد...و یکی دیگر میشود جاسوس و تروریست، میآید وسط خیابان و خون هموطنش را میریزد؟چه میشود یکی جلوی دشمن میایستد و یکی دست گدایی برای کمک خارجی دراز میکند؟پاسخش را زندگی شهید آرامآرام جلویمان گذاشت.
شهیدی متولد دههی هشتاد، اما با زیستی فراتر از سن و سالش.مادرش مربی قرآن بود؛ از این رو، مهدی از کودکی مأنوس با آیههای قرآن شد و در ۶ سالگی حافظ جزءهای ۲۹ و ۳۰ شد. با اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما سواد قرآنی پیدا کرده بود و هر جای قرآن را باز میکردند، میتوانست بخواند.از ۷ سالگی صدای اذان و اقامه گفتنش در مسجد محل میپیچید.
کمکم قواعد و قرائت صحیح را یاد گرفت و بزرگتر که شد، در کلاسهای زبان عربی ثبتنام کرد تا قرآن را عمیقتر بفهمد.آیهها هدایتگر مهدی شده بودند.
امر به معروف میکرد، چون دستور خداست.در مجلسی که غیبت میشد، نمینشست.اسراف نمیکرد، مخصوصاً وقتش را.احترام به پدر و مادر، اولویت زندگیاش بود.حتی شوخیهایش هم رنگ ایمان داشت.با خالهاش به شوخی میگفت: «حالا که کار نداری، بشین نماز قضاهاتو بخون، خاله!»
کنار یادگیری و حفظ قرآن، ورزش هم میکرد؛ شنا، تنیس، بسکتبال... در همهشان جدی و موفق بود، با کلی مدال!
درسش هم خیلی خوب بود. مدرسهی تیزهوشان میرفت. از تمام وقتش برای آموزش و خودسازی استفاده میکرد. در کنار همهی اینها، مثل پدرش اهل کلکسیون جمعکردن بود. حواسش هم به لذتهای حلال دنیا بود هم آخرت!
در دانشگاه مذاهب اسلامی، در رشتهی علوم قرآن و حدیث قبول شد؛ اما بعد از دو سال، پیش از شروع ترم جدید گفت: «میخواهم مسیرم را عوض کنم و بروم رشتهی هوافضا!»
خانواده گفتند: «تو حافظ کل قرآنی و شاگرد داری. میتوانی حافظ تربیت کنی، مبلغ شوی؛ این هم نوعی جهاد است.»در برابر اصرارهای خانواده، از استاد شهریار مثال زد.گفت استاد شهریار تا آستانهی دریافت مدرک دکترا پیش رفت و به پزشک شدن نزدیک بود، اما دنبال علاقه و آرمانش رفت. همان شعر «علیای همای رحمت تو چه آیتی خدا را...» که گفته برای عاقبتبهخیریاش کافی است.و گفت: «من هم احساس میکنم در لباس پاسداری بیشتر به درد امام زمان (عج) میخورم.»
بعد از تغییر رشته، وارد سپاه شد؛ آن هم با تکیه بر توانمندی خودش!با اینکه حافظ کل قرآن بود و مدرک بینالمللی سهزبانهی حفظ قرآن داشت و در استخدام میتوانست برگ برندهاش باشد، در هیچ فرمی این موضوع را ننوشت. حتی همکارهایش هم نمیدانستند حافظ قرآن است.میگفت: «من قرآن را برای دل خودم حفظ کردم، نه برای فخرفروختن به دیگران.»
#دیداری_برای_بیداری#شهید_مهدی_شعبانی ⚘️
۲۲:۳۰
|قسمت پایانی|
مادرش تعريف میکرد:«یک روز دستهجمعی و خانوادگی بیرون بودیم. خانوادهی سردار هم بودند. آن روز همه با هم یک عکس دستهجمعی گرفتند؛ اما مهدی رفت جلو #سردار_حاجیزاده و گفت: حاجآقا، اجازه میدهید یک سلفی دونفره با هم داشته باشیم؟ انشاءالله همای سعادت یار باشد و ما شهید شویم؛ از من در کنار شما عکسی برای پروفایل خانوادهام باشد.»چند ماه بعد، همان سلفی، به تعبیر مهدی، شد «سلفی شهادت»...
مهدی خادم امام رضا (ع) هم بود. سالی چند بار با پدرش به مشهد میرفت.سه روز قبل از شروع جنگ، شیفت مشترک با پدرش در چایخانهی امام رضا علیه السلام داشتند. با شنیدن خبر حمله اسرائيل، مهدی از پدرش برای آخرینبار خداحافظی کرد و با اتوبوس، همراه مادرش، راهی تهران شد.
مادرش گفت:از مشهد تا تهران رجزخوانی کرد و با بغض میگفت: «مامان، برام دعا کن در راه نابودی اسرائیل شهید بشم.»بعد از رسیدنش به خونه، ساکش رو بست و رفت...
مهدی یکی از اعضای گروه شلیک نهایی در موج نهم عملیات «وعده صادق ۳» بود. در همان روزی که اسرائیل ساختمان صدا و سیما رو هدف قرار داد، مهدی داوطلبانه پای لانچر رفته بود، موشک اسرائیل آنها را هم هدف قرار داد.
مهدی و رفقایش آنقدر سوختند که شناساییشان فقط با آزمایش DNA ممکن شد...
شهید مهدی شعبانی، جوانی از نسل اصطلاحاً Z بود؛ بزرگشدهی همین عصر تکنولوژی و فضای مجازی!
اما قرآن، قطبنمایش شد و راه را به او نشان داد.
او با عمل به آیههایش، مسیر درست را پیدا کرد... و آخرش، به همان جایی رسید که مقصدش بود.
️ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
۲۴ بهمن ۱۴۰۴
#دیداری_برای_بیداری#شهید_مهدی_شعبانی ⚘️
@fadak44_ir
مادرش تعريف میکرد:«یک روز دستهجمعی و خانوادگی بیرون بودیم. خانوادهی سردار هم بودند. آن روز همه با هم یک عکس دستهجمعی گرفتند؛ اما مهدی رفت جلو #سردار_حاجیزاده و گفت: حاجآقا، اجازه میدهید یک سلفی دونفره با هم داشته باشیم؟ انشاءالله همای سعادت یار باشد و ما شهید شویم؛ از من در کنار شما عکسی برای پروفایل خانوادهام باشد.»چند ماه بعد، همان سلفی، به تعبیر مهدی، شد «سلفی شهادت»...
مهدی خادم امام رضا (ع) هم بود. سالی چند بار با پدرش به مشهد میرفت.سه روز قبل از شروع جنگ، شیفت مشترک با پدرش در چایخانهی امام رضا علیه السلام داشتند. با شنیدن خبر حمله اسرائيل، مهدی از پدرش برای آخرینبار خداحافظی کرد و با اتوبوس، همراه مادرش، راهی تهران شد.
مادرش گفت:از مشهد تا تهران رجزخوانی کرد و با بغض میگفت: «مامان، برام دعا کن در راه نابودی اسرائیل شهید بشم.»بعد از رسیدنش به خونه، ساکش رو بست و رفت...
مهدی یکی از اعضای گروه شلیک نهایی در موج نهم عملیات «وعده صادق ۳» بود. در همان روزی که اسرائیل ساختمان صدا و سیما رو هدف قرار داد، مهدی داوطلبانه پای لانچر رفته بود، موشک اسرائیل آنها را هم هدف قرار داد.
مهدی و رفقایش آنقدر سوختند که شناساییشان فقط با آزمایش DNA ممکن شد...
شهید مهدی شعبانی، جوانی از نسل اصطلاحاً Z بود؛ بزرگشدهی همین عصر تکنولوژی و فضای مجازی!
اما قرآن، قطبنمایش شد و راه را به او نشان داد.
او با عمل به آیههایش، مسیر درست را پیدا کرد... و آخرش، به همان جایی رسید که مقصدش بود.
#دیداری_برای_بیداری#شهید_مهدی_شعبانی ⚘️
۲۲:۳۱
|
دعای روز سوم ماه مبارک رمضان |
به نیابت از شهید معلم حسین بابری،شهید فتنهی آمریکایی دیماه
️ اللَّهُمَّ ارْزُقْــــــنِي فِيهِ الذِّهْنَ وَ التَّنْبِيهَ وَ
بَاعِدْنِي فِيهِ مِنَ السَّفَاهَةِ وَ التَّمْوِيهِ وَ اجْعَلْ
لِي نَصِــــيبا مِنْ كُلِّ خَـــيْرٍ تُنْزِلُ فِيهِ بِجُودِكَ
يَا أَجـــــــوَدَ الْأَجْـــــوَدِينَ
️ خدایا! در این روز مـرا هوش و بیداری نصـــیبفرما و از سفاهت و جهالت و کار باطل دور گردان واز هر خـــــــــــیری که در این روز نازل میفرمایی مــرا نصـیب بخش به حـــــــــــق جود و کـرمت، ای جود و بخششدارترین عــــــــــالم.
@fadak44_ir
بَاعِدْنِي فِيهِ مِنَ السَّفَاهَةِ وَ التَّمْوِيهِ وَ اجْعَلْ
لِي نَصِــــيبا مِنْ كُلِّ خَـــيْرٍ تُنْزِلُ فِيهِ بِجُودِكَ
يَا أَجـــــــوَدَ الْأَجْـــــوَدِينَ
۱:۵۳
بازارسال شده از خادمین شهدا_فدک
1_3973267090.mp3
۳۴:۳۷-۴.۱۱ مگابایت
#ماه_رمضان
۱:۵۴
۱۸ دیماه، بوی باروت در هوا پیچیده بود. تیر به پهلوی راستش اصابت کرد.او را به یکی از حـسینیههای مـــرودشت منتقل کـــردند، امـــا راه بیمـــارستان قـــرق شده بود و در حسینیه هم دارویی در دسترس نبود.
انگار حسین، از همان روزی که نامش را از «پژمان» به نام مـــولایش حـسین تغییر داد، ایســـتادگی را تمـرین مــیکرد؛ تمـرین کـرده بود که در آشـــوبـــی ناجوانمردانه،با درد هم لبخند بزند.
در نـــهایت، با زبان روزه و لبهای تشـــنه به ارباب شهیدش پیوست تا درسی بزرگ به جا بگذارد، برای دانشآموزها و دخترانش…
۲۱:۱۰
|
دعای روز چهارم ماه مبارک رمضان |
به نیابت از شهید علی اکبر زارعی، شهید فتنهی آمریکایی دی ماه
️ اللّهمّ قوّنی فیهِ على إقامَةِ أمْرِكَ واَذِقْنی فیهِ حَلاوَةَ ذِکْرِكَ وأوْزِعْنی فیهِ لأداءِ شُکْرَكَ بِکَرَمِكَ واحْفَظنی فیهِ بِحِفظْكَ وسِتْرِكَ یـا أبْصَرَ النّاظرین
️ خدایا مرا در این روز براى اقامه و انجام فرمانت قوت بخش و حلاوت و شیرینى ذکرت را به من بچشان و به کرمت برای براى اداى شکرت آمادهام کن و در این روز به حفظ و پردهپوشى مرا از گناه محفوظ دار، اى بصیرترین بینایان عالم.
@fadak44_ir
۱:۵۴
بازارسال شده از خادمین شهدا_فدک
-585097471_-153149916.mp3
۳۴:۱۹-۴.۰۹ مگابایت
۱:۵۵
هرجا حدیثی، آیه ای، دعایی به دلت خورد، بایست؛مبادا یک وقت بگذری و بروی، صبر کن؛ رزق معنوی
خیلی مخفی تر از رزق مادی است؛ یک نفر از دری،دیواری می گوید و در حقیقت خداست که با زباندیگران با شما حرف می زند....
#حاج_اسماعیل_دولابی
۸:۴۳