بله | کانال faezeh photography
f

faezeh photography

۴۶ عضو
ببار ای بارون ببارداد و بیداد از این روزگار

۹:۱۰

thumbnail

۸:۱۳

صد گل به باد رفت در این گلشن و دریغ برقی نزد به خار و خس آشیان ما

۸:۱۴

thumbnail

۱۸:۲۸

پله های ترقی هر ایرانی که آخرش همیشه میخوره تو دیوار undefinedundefinedundefined

۱۸:۲۸

thumbnail

۹:۴۶

thumbnail

۷:۵۸

سلام صبح همگیییی بخیییییر

۷:۵۸

سلام

۱۳:۰۳

دوستای عزیزم لطفا علامت کنار عکس ها رو بزنید و عکسهامو به مجله معرفی کنید

۱۳:۰۳

همینطور خوشحال میشم کانالم رو به دوسانتون معرفی کنید

۱۳:۰۴

خیلی ممنونم

۱۳:۰۴

thumbnail

۱۰:۲۳

thumbnail

۱۸:۵۸

سلام دوستان عزیزم لطفا از کنار عکسها عکسهامو به مجله معرفی کنید

۱۶:۰۵

و خوشحال میشم کانالم رو به دوستانتون معرفی کنید

۱۶:۰۵

بازارسال شده از Mahsa
thumbnail
undefined روی نیمکت پارک نشسته بود. از دور که نگاهش می‌کردی او را آرام‌ترین موجود جهان میافتی. کلاهش را کمی جلوتر کشیده بود تا آفتاب بی‌رمق، چشمش را نزند.
در‌ سکوت، خبرگزاری‌های داخلی را بالا و پایین می‌کرد، شاید به خبر تازه‌ای برسد.کلمات "آتش‌بس"، "برزخ" و "دیپلماسی"، مثل مه غلیظی صفحه را پر کرده بودند.
در ظاهر، پیرمردی بود که از تماشای درختان لذت می‌برد و شاید به فیلم مورد علاقه‌اش با بازی گوگوش نگاه می‌کرد، اما در میان اخبار ضد و نقیض ذهنش، داشت نقشه‌ی خانه‌ی دخترش را مرور می‌کرد؛ آیا جایی برای پناه گرفتن داشتند؟
او خود طعم آوار را چشیده بود و حالا، میان این تعلیق کشنده، بیش از خودش، نگران دست‌های کوچک نوه خردسالش و رویاهای ناتمام فرزندانش بود.
در این برزخ دیجیتال، او تنها یک خواننده‌ی خبر نبود؛ او پدربزرگی بود که سعی داشت با آرامش ساختگی‌اش روی نیمکت، لرزش پاهای جهانی را مهار کند که فرزندانش در آن قدم می‌زدند.
#داستانک
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@timewriter
عکس از دوست عزیزم@faezehphotos 🤍

۱۳:۲۰

متن بسیااار زیبا و دلنشین و جالب از دوست عزیزم مهسا علینقیان برای عکس من که زیبایی این عکس رو چندین برابر کرده

۱۳:۲۳

thumbnail

۱۳:۲۴

کانال مهسای عزیزم که واقعا داستانهاش به دل آدم‌میشینه

۱۳:۲۵