۷:۳۹
’ تئاترِ ما.
تصویر
╰ 𝐀suka’’در تکه تکه های خاطراتم میان علفزارهای ذهنم، تنها آنهایی را به یاد میآورم که میتوانند خنجر بشوند و قلبم را تکه تکه کنند. به یاد آوردن همراه با دردی که به وجود میآورد، مرا به این باور میرساند که شاید مشکل اصلی من هستم. شاید اگر من آدم بهتری میبودم، اینگونه نمیشد. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۷:۴۰
╰ 𝐀suka’’و تجربه کردن عشق، شجاعت میخواست. شجاع این نبرد من بودم و من قوی موندم، در حالیکه بدنم تکه تکه شده، زرهام خونی و شمشیرم شکسته بود. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۲۰:۵۹
╰ 𝐌e new’’تمام روز های زندگیم در انتظار تو و محبت تو گذشت؛ انتظاری بی جهت و مخرب. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۲۰:۱۸
╰ 𝐀suka’’او نبود.دستهایم میلرزید. دستهای گناهکارم. به سقف خیره بودم و در فکر او بودم. تمام بدنم در تنش بود و ذهنم بی قرار. او کجا بود؟ او چه کار میکرد؟ قلبم نمیزد. قلبم بی دلیل سراغش را میگرفت. اما مگر قلب من میفهمید؟ تمام شب را به آسمان بی انتها از پنجره ی اتاق خیره شدم. به ستاره ها نگریستم. چگونه میتوانستم از او بگذرم؟ انگار که تکه ای از وجود من نبوده است؟ من نمیفهمیدم. من گم شده بودم. من میخواستم بروم.. فرار کردم. مثل یک بزدل اما پشیمان نبودم.من او را میخواستم. از ته دل آرزو میکردم کسی مزاحمم نشود. قلبم با صدای بلندی در سینه ام میتپید.. از ته دل میخواستم گریه کنم اما نمیتوانستم. دلم میخواست او را ببینم و تا موقعی که نفسم بند بیاید در عطر او تنفس کرده و او را در آغوش بگیرم. اما او کجا بود؟کاش قلبم از تپش دست میکشید. قلب من طاقت دوری را نداشت. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۲۱:۵۲
𝐇appy 500 𝐌embers:›
𝐓hank 𝐔 𝐀ll!!♡
-𝐀suka
𝐓hank 𝐔 𝐀ll!!♡
-𝐀suka
۹:۵۸
╰ 𝐀suka’’نمیدانم چطور گناه کردن در کنار تو اشتباه به نظر نمیرسد. مثل فرشتهای بالهایم را از دست میدهم و خودم را به قعر جهنم میاندازم. انگار اینگونه راحتتر است؛ درد ندارد. تو در کنارم هستی.پس لطفاً، دستهایم را بگیر. مرا به سوی خودت تاب بده، به نرمترین حالت ممکن؛ تنم را با تنت مماس کن. بگذار عطر تو را استشمام کنم. بگذار با تو برقصم و نفسهای گرمت را بر روی صورتم حس کنم. بگذار همراه بافته شدن انگشتهایمان به هم، بافته شدن روحم با تو را تجربه کنم. بگذار ریتم تپشهای قلبم با تو یکی شود. بگذار با تو عاشق شوم. بگذار خودم را کورکورانه به تو بسپارم و همه چیز را رها کنم. بگذار نگاهت کنم و افکار مختلف از ذهنم پاک شوند و قلبم مملو از عشق. بگذار اگر این گناه است، همراه تو باشم.بگذار آتش جهنم مرا بسوزاند، اهمیتی ندارد؛ قلبم همراه با عشق تو میسوزد و من جرعه جرعه، با ولعِ خالص زهر را از جام تو مینوشم. بگذار من برای عشقی که در وجودم برای تو دارم، در قلبم خانهای بسازم و ذره ذره برای تو بمیرم. بگذار فریادهای عاجز من کل جهنم را فرا بگیرد. بگذار روحم پاره پاره بشود وقتی که مرا به بند میکشند.برای من اهمیتی ندارد، من تو را همینقدر عمیق دوست دارم. همینقدر خطرناک اما واقعی. همینقدر عجیب، ولی بسیار.. و من تو را دوست دارم، به اندازهی تمامِ ناتمام ستارهها. به اندازهی گرمای خورشید. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۲۰:۱۵
╰ 𝐀suka’’آیا تو نمیخواهی بروی؟رد پایت هنوز بر روی شنزارهای قلبم مانده. نمیدانم چرا موجها آنها را پاک نمیکنند. یاد تو در تمام شعرهایم مانده. تو هیچوقت نخواهی مرد. نه در من، نه در نوشتههایم. به تو فکر میکنم و اشعار در من جوانه میزنند و تمام قلبم مملو از عشق میشود. لبخندی ساده بر لبهایم جا خوش میکنند، همچنین بر چشمهایم. انگار این چرخه تمامی ندارد. تو را میبینم و بعد چشمهایت را. بعد قلبم تپشی را جا میاندازد و به تو خیره میشوم و از دیدن چهرهات سیر نمیشوم. انگار حتی یک زندگی برای با تو بودن کم است. انکار میخواهم تمام وجودم مال تو باشد. انگار میخواهم تا ابدیت با تو باشم. نمیدانم نام این حس چیست؟ مردم عادی میگویند نام این حس عشق است، نمیدانم اما من اینگونه فکر نمیکنم. عشق سطحیتر از این حرفهاست و حس من به تو در کلمات قابل توصیف نخواهد بود. بیمهابا خودم را به تو میسپارم، زیرا که کسی را جز تو نمیشناسم. دیگران میگویند حال من افسوس بار است زیرا من میگریم. زیرا من وقتی با واقعیتهای وضعیت خود رو به رو میشوم محزون میشوم. جانفرسا است، نخواسته شدن توسط تو. آخر من بسیار شکننده هستم، مانند قلبم، مانند روحم. و تو تصمیم به شکستن من کردهای، بی منظور، کورکورانه... تو مرا نمیخواستی. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۲۰:۴۸
۲۰:۵۰
╰ 𝐀suka’’برگی زرد رنگ از درخت میافتد. پاییز برگشته است. نمیدانم چرا یاد تو را همراه ندارد. پژمرده حال است، یاد تو؟حسی در من میجوشد، اما اینبار پروانههای در دلم نیستند. این بار از مرگ تمام پروانهها خبر میرساند. ناگزیر از این حس، خودم را با آن وقف میدهم. سعی میکنم تمام احساساتم را تخلیه کنم. اما کدام احساس؟ احساس این که هیچوقت دستم، دستت را لمس نکرده است؟ احساس این که هیچوقت از طرف تو دوست داشته نشدهام؟ احساس این که هیچوقت در کنار هم قدم نزدهایم، با هم نرقصیدهایم، نخندیدهایم؟ سردرگم بودم. چه خاطرهای را باید دقیقا فراموش کرد؟ تنها چیزی که میشنیدم، پژواک توست، هنگامی که آواز میخواندی. من نمیدانستم فرجام این داستان چگونه خواهد بود، زیرا تمام نقشها را من ایفا کردهام؛ تو فقط مرا شکنجه کردی. مرا به بند کشیدی. دل آشفته بودم، احمق بودم و عاشق! و چقدر خام بودهام، برای عاشق بودن. عاشق ماندن.اندوهناکترین قسمت، آن است که قلب من هنوز میخواهد با ریتم تپشهای قلب تو، یکی شود. به راستی انگار این میل از بین نخواهد رفت.ناگاه وقتی با تو سخن میگویم، از یاد میبرم که تو آنجا نیستی. چقدر اشکبار است، این احساس. چقدر در کنار تو سست جان هستم. چقدر در کنار تو ضعیف هستم.و برگ دیگری میافتد. در ثانیهای از افتادن برگی زرد رنگ، یاد تو در وجودم زنده میشود. به آن برگ نگاه میکنم. تو را میبینم. بیدرنگ آن را زیر پاهایم له میکنم و میگذرم.در ثانیهای بعد، تمام افکارم خاموش میشوند. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۲۲:۰۴
╰ 𝐀suka’’تا به حال احساسش کردهای؟ بوی سرما. صبح زود در روزی در اواخر پاییز و اوایل زمستان، صبح سرد است و بی سر و صدا. همه چیز آرام آرام پیش میرود و تیکتیکهای ساعت دیواری، حاکی از گذران لحظههاست.نور خورشید در سرمای هوا از حالت معمول، کمی گرمتر به نظر میرسد. چشمهایم را میبندم، تصویر تو در پشت پلکهایم ناخودآگاه نقش میبندد. گوشهی لبهایم به طرز عجیبی انحنا پیدا میکنند. این من هستم؟ بادی سرد گونههایم را نوازش میکند و قلبم را مملو از احساسی به نام حزن.قدم میگذارم، در اتاقهای شلوغ بازهم تو را میبینم. هرجایی که میروم چشم انتظار دیدن تو هستم. مثل وقتهایی که از خیابانهایی رد میشوم که احساس میکنم شاید تو را در آنها اتفاقی ببینم و تو را بیابم.به میلهای چنگ میزنم، سرد است، و کمی زنگ زده. بازهم تو را میبینم. دستی به گونههایم کشیده میشود، سرد است. مثل احساسات تو نسبت به من بعد از گذراندن تمام فصلهای سرد زندگیات با گرمای وجود من [ اهمانطور که خودت به من گفته بودی. ] و این درد همچنان التیام نیافته. من میدانم. من لیاقت شادی و سرور را ندارم. اگر تو با من باشی، تو هم مانند هم آبی خواهی شد. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۱۸:۰۹
╰ 𝐌e new’’رنج تو و درد تو و عذاب تو، از من جدا نیست عزیزکم؛ فرسایش یافته ترین حالت من، وقت دیدن حال بد توعه. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۱۰:۲۹
╰ 𝐌e new’’به نام اندوه و خشم آشنایی که میان ما جا خوش کرده است.عزیزِ گذشتهی من ، نمیدانم از کجا آغاز کنم که هر آغاز ناخواسته به گذشته ختم می شود و من میلی به احضار آن ندارم. گذشته نه برای من تسلی است و نه برای تو، تنها چیزیست که دل را خستهتر و قلب را چرکینتر میکند. نمیدانم اندوه و خشمِ میان من و تو از کجا شعله کشید و چه وقت که ما بی توجه بودیم زبانه کشید؛ ولی میدانم حالا دلهایمان را میسوزاند . اگر بیپرده سخن میگویم از سر جسارت نیست، از ناتوانی است. ناتوانی ادمی که دیگر نمیتواند در لفافه بگوید: پریروز ، دیروز و امروز از تو رنجیدم . دیروز تو هیزم بر شعلهی اندوه میان ما انداختی و امروز من و دوباره تو.از ته دلی که خود نیز بار ها رنجیده شده برایت آرزوی سبکی میکنم، سبکی انسانی که سایه سمج غم دست از تعقیبش بردارد. آرزو میکنم زندگیات چنان پیش برود که رنج هایت اندک باشند و روزهایت اگر هم تلخ شدند دست کم معنا داشته باشند. کاش بتوانی ایام را به نیکی ترجمه کنی و دوستی را تازه نگه داری. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۲۰:۵۲
۷:۵۳
╰ 𝐌e new’’"شاید من، میدونی؟ خود من هم نه، من آدم فوق العاده و خاصی نیستم ولی گاهی فکر میکنم حداقل رابطه مون، لیاقت یک پایان بهتر می داشت حتی اگه لیاقت من یک خداحافظی خوب نبود." ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۷:۴۸
╰ 𝐌e new’’غم میتونه شکل های مختلفی داشته باشه، معناها و تفاسیر متفاوت برای هرشخص. ولی برای من غم یعنی تو تهیونگ؛ یعنی نبود تو و نداشتن تو. یعنی عادتی که به بودنت کرده بودم و نبودنت که هیچوقت عادت نشد. یعنی عادتی که به داشتنت کرده بودم و نداشتنت که هیچ وقت عادت نشد. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۲۲:۲۳
╰ 𝐌e new’’انبوه مشترک به معنای عزاداری و توقف زندگی عمومی نیست؛ درد مشترک میان من و شما یعنی در تمام طول روز، حتی زمانی که در حال انجام عادی ترین امور زندگی هستیم هم، چیزی، دردی، رنجی و عذابی در گوشه گوشه قلب مان زنده باشد. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۱۰:۲۲
╰ 𝐌e new’’تا به خودم اومدم دیدم ریشه کردی تو وجودم، نه میشد بهت رسید که رشد کنی، که اگر میکردی به جایی میرسید که خفه میشدم؛ نه میشد از بن سوزوندت، که اگر میسوختی منم زیر اون آتیش جون میدادم. رهات کردم که بمونی ولی نرسیدم بهت، نهال خشک شده ای شدی که زمین قلبمو خراب کرده. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۹:۲۸
╰ 𝐌e new’’تاریکی هام رو برای تو فاش کردم، مسیر زخمهام رو نشونت دادم، دستت رو گرفتم و بردم به تلخترین خاطراتم، این تو بودی که مکان امن من بودی، این من بودم که تو رو ساخته بودمت، برای خودم ساخته بودمت؛ حالا روی سرم آوار شدی. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۱۰:۲۳
╰ 𝐌e new’’منتظر بودم من رو تو آغوشت بگیری، منتظر بودم بهم بگی که چقدر دلت برام تنگ شده، که چقدر تو این دوری اذیت شدی؛ خواب بودی عزیزِ دلم، مهربونی تو یک خواب شیرینه. ⊹ ⩩ ָ࣪ . @fairytale_vkook
۹:۲۳