داستان های کهنه سرباز/hunk info
هانزا سرش را به پنجره سرد اتوبوس تکیه داد، پنجره کمی میلرزید و تکان میخورد. اتوبوس ها معمولا بخاری نداشتند بنابراین هوای آنها حتی شاید سردتر از بیرون بود. پس از حدود ده دقیقه، اتوبوس کنار ایستگاهی توقف کرد. راننده با صدای بلند گفت: ایستگاه پستخانه، رسیدیم! هانزا از جا برخاست، سکه ای پنج سنتی به راننده داد و از اتوبوس خارج شد. هانزا در یک شرکت حمل و نقل به نام سیمز ترانسپورت کار میکرد، اما به قول خودشان: ما یک شرکت حمل و نقل ساده نیستیم! و البته نبودند، زیر آنها همه چیز را جابجا میکردند، از شیرخشک و غلات گرفته تا ماشین آلات راه سازی سنگین و حتی تجهیزات مهم نظامی یا علمی. او در یکی از دفاتر اداری شرکت کار میکرد، ساختمانی بلند بالا و شیشه ای که نمای بیرون را مرتبا منعکس میکردند. هانزا از این شغل به خودی خود بدش نمی آمد، اما موضوع برای او، همکارانش بودند. هانزا آنها را به عنوان خنگ میشناخت، چون اغلب آنها کسانی بودند که با تقلب و آشنایی با مقامات بلند پایه به این شغل رسیده بودند و متاسفانه، پست و مقام خوبی کسب کرده بودند. جلوی درب دفتر، سنگفرش زیبایی وجود داشت و تعدادی نیمکت وجود داشت. او به سرعت از روی راه سنگفرش شده که مانند یک مار خاکستری بلند بود رد شد و به لابی ساختمان رسید. لابی بسیار شیک بود، سنگ های سفید و درخشان در کف، لامپ های درخشان که ماهرانه در دیوار جاسازی شده بودند، پرچم کشور های مختلف که روی تاقچه ای خودنمایی میکرد. آنقدر زیاد بود که هانزا همه را نمی توانست با هم ببیند، اما خودش چندان توجهی به اینها نداشت. به سرعت به سمت آسانسور رفت و دکمه آن را فشار داد تا آسانسور پایین بیاید. جلوی درب آسانسور منتظر بود که ناگهان کسی از دور او را صدا کرد: وست فالن! هانزا درجا فهمید فرد کیست. پاینز، یکی از افراد به اصطلاح سربازان(بچه ننه) بود. پدرش برای جلوگیری از جولان فرزند خامش او را در این اداره استخدام کرده بود تا با لوس بازی های خود، سوهان روح کارمندان شرکت بشود. هانزا واکنشی نشان نداد، شاید پاینز دست بردارد، اما نتیجه عکس بود. پاینز به سرعت به سمت او آمد و دستش را جلو آورد تا دست بدهند. هانزا نفس کوتاهی کشید و حالت چهره اش را جوری تنظیم کرد که انگار پاینز را تازه دیده، به طرفش برگشت و با او دست داد. پاینز فردی به معنای واقعی خپل بود. شکم بزرگی داشت اما آنقدر چاق نبود، گردنش انگار در روز بدنیا آمدنش در بیمارستان مفقود شده بود و چانه اش بسیار آویزان بود. موهای فرفری قهوه ای داشت و با سرعت صحبت میکرد، جوری که در مسابقه دو است. پاینز با همان سرعت خارق العاده گفت: ببینم وست فالن، امروز مسابقه هاکی از تلویزیون نشون میده، طرفدار کدوم تیمی؟ هانزا نمی دانست چه بگوید، چون در هر حالت اگر چیزی میگفت، پاینز قضیه را به شکل وحشتناکی کش میداد. هانزا گفت: مارین پنترز. پاینز گفت: وای چه انتخابی، اما متاسفانه اشتباهه، چون بهترین تیم، گاردن اسپیرزه! هانزا گفت: شاید. آسانسور رسید و درب باز شد. هانزا اول داخل شد و پاینز هم پشت سر او آمد. هانزا با خود تکرار میکرد که فقط تا ساعت نه شب اینجاست تا تعدادی گزارش عقب افتاده را بررسی کند و از این جهنم بیرون بزند، مگر آنکه پاینز کمی امانش بدهد. پاینز دکمه آسانسور را برای طبقه یازدهم فشار داد و ثانیه ای بعد، درب آسانسور بسته شد. پاینز شروع به حرف زدن کرد: میدانی وست فالن، گاردن اسپیرز یکی از بهترین تیم هاست، با اینکه تازه تاسیسه، اما بسیار قدرتمنده، اونا توی هر ده بازی فصل جدید حتی یک باخت هم نداشتند! هانزا تظاهر به گوش دادن میکرد، اما ذهنش درگیر بود، این اواخر زیاد فکر میکرد، به همه چی.
در آسانسور با صدای خشک چرخ دنده و صدای مبهم پاینز باز شد. هانزا بدون توجه به او به دفتر کار وارد شد. دفتر در اصل سالنی بزرگ بود که با دیوار های چوبی کوتاه، آن را به قسمت های کوچک کنار هم در آورده بودند و حدود بیست-سی نفر آنجا کار میکردند. پاینز ناگهان روی شانه هانزا زد و گفت: ببین اونجارو، انگار واتسون باز داره مخ کارایوف رو میزنه. هانزا به خوبی آن دو را میشناخت، فردریک واتسون و کاترین کارایوف.
واتسون را به عنوان انگل می پنداشت، مردی تقریبا ورزیده، خوش تیپ و مرتب بود. اما اخلاق و زبانش بسیار تند و زننده بود، اغلب هم از شب هایش در کلاب رقص و دوستی با افراد خراب(به گفته خودش قلک ها) حرف میزد. همه را به نحوی آزار میداد، لفظی، جسمی یا جور دیگر و دیگران جرئت نداشتند به او چیزی بگویند چون پدرش یکی از روئسای شرکت بود. کاترین کارایوف هم مثل واتسون، زنی جوان و شیک پوش بود و چهره زیبایی داشت، اما بسیار لوده و وقیح بود. این دو همیشه بلند بلند جلوی همه، درباره مسائلی صحبت میکردند که زمانی بی ادبی و وقاحت به شمار میرفت. معمولا هر وقت این دو شروع به فک زدن میکردند، بقیه کارمندان مانند یک مشت جوجه کبوتر دور آنها جمع میشدند. هانزا بی توجه به آنها به سمت چپ پیچید و در اتاقک خود قرار گرفت، پالتویش را روی پشتی صندلی انداخت و نشست. سه گزارش بود که باید بررسی میکرد، اولی مربوط به ارسال مرسوله تیغ خودتراش بود، چند جایی غلط تایپی وجود داشت و باید اصلاح میشدهانزا دستگاه تایپ را جلوی خود گذاشت و دکمه های آن دستگاه با صدای نرمی شروع به نوشتن کردند. در کمتر از بیست دقیقه، گزارش اصلاح شد. هانزا گزارش را برای طبقه پایین فکس کرد. روی گزارش دوم کار میکرد تا اینکه صدای واتسون نزدیک میشد، او سریع متوجه شد که واتسون به سمتش می آید. امیدوار بود که رد شود و برود اما باز پیش بینی اش اشتباه از آب در آمد. واتسون از دیوار کوتاه چوبی خود را آویزان کرد و با لحنی که انگار مچ کسی را گرفته گفت: هی وست فالن! نامه فدایت شوم مینویسی؟ چند نفر خندیدند، هانزا واکنش نشان نداد و سراغ گزارش دوم رفت، آن هم باید اصلاح میشد اما پنج صفحه داشت و طولانی تر بود، پس اهرمی سیاه رنگ را کشید و ماشین تایپ به اول خط رسید. واتسون باز گفت: ببینم، تو چرا انقدر کار میکنی؟ یکم بیا خوش بگذرون! اصلا میخوای امشب بریم کلاب، مطمئنم خستگی کار از تنت در میره. هانزا باز سکوت کرد، چون میدانست اگر سکوت کند، میرود. اما واتسون پیگیر تر از این حرف ها بود: اصلا میشنوی چی میگم؟! بعد رو به باقی کارمندان کرد و گفت: آقایون و خانمها، جناب آقای وست فالن مثل اینکه گوشش رو توی سنگرش جا گذاشته! باز افرادی خندیدند. کارایوف با صدای ظریف و شل و ول گفت: مثل باقی رفیقاشه، یه آدم بی ارزش مثل بقیه سرباز ها! این جمله به هانزا شدیدا برخورد، اما سکوت کرد و ادامه کارش را داد. واتسون داخل اتاقک شد و بالای سر هانزا قرار گرفت و گفت: هی، مثل اینکه واقعا کری! و کاغذ داخل ماشین تایپ را گرفت و کشید. هانزا نگاهی به بالا کرد و گفت: واتسون، برو به کارت برس، نمیبینی منم کار دارم؟ واتسون گفت: آخی! کار داری؟ ببخشید مزاحم شدم جناب موش. هانزا داشت کم کم عصبانی میشد، آخرین بار که اینجور عصبانی شده بود، صورت یک سرباز ایستاشیایی را با قنداق تفنگ له کرده بود. از جا بلند شد و گفت: برو سر کارت! واتسون پوزخندی زد و گفت: چشم ارباب، میخواید براتون یه قرص ساخارین بیارم تا شب رو مثل سگ نگهبانی بدید؟ چند نفر باز خندیدند. در همان لحظه، مرتس سر رسید و دستش را روی سینه هانزا گذاشت و گفت: وست فالن، بیخیال، ارزشش رو داره؟ و رو به واتسون کرد و گفت: تو هم جای این کارا برو احراز هویت کانتینر های بندر شمال رو انجام بده، تا شب باید تموم بشه! واتسون پوفی کرد و و رفت. هانزا نشست، میخواست همانجا مشتی محکم نثار آن مردک کند. مرتس دست روی شانه هانزا گذاشت و گفت: وست فالن، تو که واتسون رو میشناسی، آدم کم شعوریه، لازم نیست بخاطر همچین آدم بی ارزشی خودت رو عصبی کنی.
مرتس کسی بود که لاقل هانزا در اداره او را تحسین میکرد. مو های مرتب و شانه خورده ای داشت، عینکی ته استکانی میزد. بسیار کوشا و باهوش بود، بطوری که یکبار با محاسبه ای دقیق، شرکت را از ضرری بزرگ نجات داده بود.
هانزا گفت: بالاخره یه روز حساب این آشغال رو میرسم، اما نه حالا، کار دارم. مرتس با تحسین گفت:آفرین! سرگرم کار شو، خیلی ذهنت رو درگیر نکن، من برم به چند تا کار برسم، تا آخر شب اینجام
واتسون را به عنوان انگل می پنداشت، مردی تقریبا ورزیده، خوش تیپ و مرتب بود. اما اخلاق و زبانش بسیار تند و زننده بود، اغلب هم از شب هایش در کلاب رقص و دوستی با افراد خراب(به گفته خودش قلک ها) حرف میزد. همه را به نحوی آزار میداد، لفظی، جسمی یا جور دیگر و دیگران جرئت نداشتند به او چیزی بگویند چون پدرش یکی از روئسای شرکت بود. کاترین کارایوف هم مثل واتسون، زنی جوان و شیک پوش بود و چهره زیبایی داشت، اما بسیار لوده و وقیح بود. این دو همیشه بلند بلند جلوی همه، درباره مسائلی صحبت میکردند که زمانی بی ادبی و وقاحت به شمار میرفت. معمولا هر وقت این دو شروع به فک زدن میکردند، بقیه کارمندان مانند یک مشت جوجه کبوتر دور آنها جمع میشدند. هانزا بی توجه به آنها به سمت چپ پیچید و در اتاقک خود قرار گرفت، پالتویش را روی پشتی صندلی انداخت و نشست. سه گزارش بود که باید بررسی میکرد، اولی مربوط به ارسال مرسوله تیغ خودتراش بود، چند جایی غلط تایپی وجود داشت و باید اصلاح میشدهانزا دستگاه تایپ را جلوی خود گذاشت و دکمه های آن دستگاه با صدای نرمی شروع به نوشتن کردند. در کمتر از بیست دقیقه، گزارش اصلاح شد. هانزا گزارش را برای طبقه پایین فکس کرد. روی گزارش دوم کار میکرد تا اینکه صدای واتسون نزدیک میشد، او سریع متوجه شد که واتسون به سمتش می آید. امیدوار بود که رد شود و برود اما باز پیش بینی اش اشتباه از آب در آمد. واتسون از دیوار کوتاه چوبی خود را آویزان کرد و با لحنی که انگار مچ کسی را گرفته گفت: هی وست فالن! نامه فدایت شوم مینویسی؟ چند نفر خندیدند، هانزا واکنش نشان نداد و سراغ گزارش دوم رفت، آن هم باید اصلاح میشد اما پنج صفحه داشت و طولانی تر بود، پس اهرمی سیاه رنگ را کشید و ماشین تایپ به اول خط رسید. واتسون باز گفت: ببینم، تو چرا انقدر کار میکنی؟ یکم بیا خوش بگذرون! اصلا میخوای امشب بریم کلاب، مطمئنم خستگی کار از تنت در میره. هانزا باز سکوت کرد، چون میدانست اگر سکوت کند، میرود. اما واتسون پیگیر تر از این حرف ها بود: اصلا میشنوی چی میگم؟! بعد رو به باقی کارمندان کرد و گفت: آقایون و خانمها، جناب آقای وست فالن مثل اینکه گوشش رو توی سنگرش جا گذاشته! باز افرادی خندیدند. کارایوف با صدای ظریف و شل و ول گفت: مثل باقی رفیقاشه، یه آدم بی ارزش مثل بقیه سرباز ها! این جمله به هانزا شدیدا برخورد، اما سکوت کرد و ادامه کارش را داد. واتسون داخل اتاقک شد و بالای سر هانزا قرار گرفت و گفت: هی، مثل اینکه واقعا کری! و کاغذ داخل ماشین تایپ را گرفت و کشید. هانزا نگاهی به بالا کرد و گفت: واتسون، برو به کارت برس، نمیبینی منم کار دارم؟ واتسون گفت: آخی! کار داری؟ ببخشید مزاحم شدم جناب موش. هانزا داشت کم کم عصبانی میشد، آخرین بار که اینجور عصبانی شده بود، صورت یک سرباز ایستاشیایی را با قنداق تفنگ له کرده بود. از جا بلند شد و گفت: برو سر کارت! واتسون پوزخندی زد و گفت: چشم ارباب، میخواید براتون یه قرص ساخارین بیارم تا شب رو مثل سگ نگهبانی بدید؟ چند نفر باز خندیدند. در همان لحظه، مرتس سر رسید و دستش را روی سینه هانزا گذاشت و گفت: وست فالن، بیخیال، ارزشش رو داره؟ و رو به واتسون کرد و گفت: تو هم جای این کارا برو احراز هویت کانتینر های بندر شمال رو انجام بده، تا شب باید تموم بشه! واتسون پوفی کرد و و رفت. هانزا نشست، میخواست همانجا مشتی محکم نثار آن مردک کند. مرتس دست روی شانه هانزا گذاشت و گفت: وست فالن، تو که واتسون رو میشناسی، آدم کم شعوریه، لازم نیست بخاطر همچین آدم بی ارزشی خودت رو عصبی کنی.
مرتس کسی بود که لاقل هانزا در اداره او را تحسین میکرد. مو های مرتب و شانه خورده ای داشت، عینکی ته استکانی میزد. بسیار کوشا و باهوش بود، بطوری که یکبار با محاسبه ای دقیق، شرکت را از ضرری بزرگ نجات داده بود.
هانزا گفت: بالاخره یه روز حساب این آشغال رو میرسم، اما نه حالا، کار دارم. مرتس با تحسین گفت:آفرین! سرگرم کار شو، خیلی ذهنت رو درگیر نکن، من برم به چند تا کار برسم، تا آخر شب اینجام
۲۰:۰۰
داستان های کهنه سرباز/hunk info
در آسانسور با صدای خشک چرخ دنده و صدای مبهم پاینز باز شد. هانزا بدون توجه به او به دفتر کار وارد شد. دفتر در اصل سالنی بزرگ بود که با دیوار های چوبی کوتاه، آن را به قسمت های کوچک کنار هم در آورده بودند و حدود بیست-سی نفر آنجا کار میکردند. پاینز ناگهان روی شانه هانزا زد و گفت: ببین اونجارو، انگار واتسون باز داره مخ کارایوف رو میزنه. هانزا به خوبی آن دو را میشناخت، فردریک واتسون و کاترین کارایوف. واتسون را به عنوان انگل می پنداشت، مردی تقریبا ورزیده، خوش تیپ و مرتب بود. اما اخلاق و زبانش بسیار تند و زننده بود، اغلب هم از شب هایش در کلاب رقص و دوستی با افراد خراب(به گفته خودش قلک ها) حرف میزد. همه را به نحوی آزار میداد، لفظی، جسمی یا جور دیگر و دیگران جرئت نداشتند به او چیزی بگویند چون پدرش یکی از روئسای شرکت بود. کاترین کارایوف هم مثل واتسون، زنی جوان و شیک پوش بود و چهره زیبایی داشت، اما بسیار لوده و وقیح بود. این دو همیشه بلند بلند جلوی همه، درباره مسائلی صحبت میکردند که زمانی بی ادبی و وقاحت به شمار میرفت. معمولا هر وقت این دو شروع به فک زدن میکردند، بقیه کارمندان مانند یک مشت جوجه کبوتر دور آنها جمع میشدند. هانزا بی توجه به آنها به سمت چپ پیچید و در اتاقک خود قرار گرفت، پالتویش را روی پشتی صندلی انداخت و نشست. سه گزارش بود که باید بررسی میکرد، اولی مربوط به ارسال مرسوله تیغ خودتراش بود، چند جایی غلط تایپی وجود داشت و باید اصلاح میشد هانزا دستگاه تایپ را جلوی خود گذاشت و دکمه های آن دستگاه با صدای نرمی شروع به نوشتن کردند. در کمتر از بیست دقیقه، گزارش اصلاح شد. هانزا گزارش را برای طبقه پایین فکس کرد. روی گزارش دوم کار میکرد تا اینکه صدای واتسون نزدیک میشد، او سریع متوجه شد که واتسون به سمتش می آید. امیدوار بود که رد شود و برود اما باز پیش بینی اش اشتباه از آب در آمد. واتسون از دیوار کوتاه چوبی خود را آویزان کرد و با لحنی که انگار مچ کسی را گرفته گفت: هی وست فالن! نامه فدایت شوم مینویسی؟ چند نفر خندیدند، هانزا واکنش نشان نداد و سراغ گزارش دوم رفت، آن هم باید اصلاح میشد اما پنج صفحه داشت و طولانی تر بود، پس اهرمی سیاه رنگ را کشید و ماشین تایپ به اول خط رسید. واتسون باز گفت: ببینم، تو چرا انقدر کار میکنی؟ یکم بیا خوش بگذرون! اصلا میخوای امشب بریم کلاب، مطمئنم خستگی کار از تنت در میره. هانزا باز سکوت کرد، چون میدانست اگر سکوت کند، میرود. اما واتسون پیگیر تر از این حرف ها بود: اصلا میشنوی چی میگم؟! بعد رو به باقی کارمندان کرد و گفت: آقایون و خانمها، جناب آقای وست فالن مثل اینکه گوشش رو توی سنگرش جا گذاشته! باز افرادی خندیدند. کارایوف با صدای ظریف و شل و ول گفت: مثل باقی رفیقاشه، یه آدم بی ارزش مثل بقیه سرباز ها! این جمله به هانزا شدیدا برخورد، اما سکوت کرد و ادامه کارش را داد. واتسون داخل اتاقک شد و بالای سر هانزا قرار گرفت و گفت: هی، مثل اینکه واقعا کری! و کاغذ داخل ماشین تایپ را گرفت و کشید. هانزا نگاهی به بالا کرد و گفت: واتسون، برو به کارت برس، نمیبینی منم کار دارم؟ واتسون گفت: آخی! کار داری؟ ببخشید مزاحم شدم جناب موش. هانزا داشت کم کم عصبانی میشد، آخرین بار که اینجور عصبانی شده بود، صورت یک سرباز ایستاشیایی را با قنداق تفنگ له کرده بود. از جا بلند شد و گفت: برو سر کارت! واتسون پوزخندی زد و گفت: چشم ارباب، میخواید براتون یه قرص ساخارین بیارم تا شب رو مثل سگ نگهبانی بدید؟ چند نفر باز خندیدند. در همان لحظه، مرتس سر رسید و دستش را روی سینه هانزا گذاشت و گفت: وست فالن، بیخیال، ارزشش رو داره؟ و رو به واتسون کرد و گفت: تو هم جای این کارا برو احراز هویت کانتینر های بندر شمال رو انجام بده، تا شب باید تموم بشه! واتسون پوفی کرد و و رفت. هانزا نشست، میخواست همانجا مشتی محکم نثار آن مردک کند. مرتس دست روی شانه هانزا گذاشت و گفت: وست فالن، تو که واتسون رو میشناسی، آدم کم شعوریه، لازم نیست بخاطر همچین آدم بی ارزشی خودت رو عصبی کنی. مرتس کسی بود که لاقل هانزا در اداره او را تحسین میکرد. مو های مرتب و شانه خورده ای داشت، عینکی ته استکانی میزد. بسیار کوشا و باهوش بود، بطوری که یکبار با محاسبه ای دقیق، شرکت را از ضرری بزرگ نجات داده بود. هانزا گفت: بالاخره یه روز حساب این آشغال رو میرسم، اما نه حالا، کار دارم. مرتس با تحسین گفت: آفرین! سرگرم کار شو، خیلی ذهنت رو درگیر نکن، من برم به چند تا کار برسم، تا آخر شب اینجام
هانزا بعد از رفتن مرتس، بدون فوت وقت شروع به کار کرد. ساعتی گذشت و او باورش نمیشد کاری که حداقل دو ساعت زمان میبرد را در تنها یک ساعت تمام کند. اما دستانش بخاطر حرکات مداوم انگشتان درد میکرد، بخصوص کتف چپش، جای گلوله ها هنوز گهگاهی درد شدیدی داشت. از روی صندلی بلند شد، میز کارش را مرتب کرد و پالتویش را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت که برود. از اتاقکش خارج شد درحالی که زیرچشمی به واتسون نگاه میکرد، او به طرز مضحکی روی صندلی نشسته بود و گهگاهی دکمه ای از دستگاه تایپ را فشار میداد. در آسانسور باز بود، بنابراین هانزا فرصت را غنیمت شمرد تا سریع خارج شود اما پاینز با همان صدای سریع و کمی بچگانه اش فریاد زد: بازی امروز رو از دست نده وست فالن، بعدا میبینمت! هانزا سر برنگرداند اما دستش را به نشانه خداحافظی بالا برد و سریع وارد آسانسور شد. حدود ساعت نه بود که هانزا از شرکت خارج شد هوا سردتر شده بود و برف بی امان میبارید. از زور سرما، هانزا دستانش را درون جیب هایش فرو برد. تا ایستگاه اتوبوس که مسیری کمتر از دو دقیقه داشت رفت اما نزدیکی ایستگاه متوجه شد که اتوبوس ایستاده و درحال رفتن است. هانزا بی درنگ دوید، چون میدانست این اتوبوس آخر است و اگر به آن نرسد، تا خانه باید پیاده برود و از قضا، رانندگان اتوبوس شهر برای کسی صبر نمیکردند. هانزا می دوید، صدای پایش روی برف مثل صدای ریختن گندم در کسیه شنیده میشد. هانزا دستش را در حال دویدن تکان داد و داد زد: صبر کن! صبر کن! اما از بخت بد اتوبوس به حرکت در آمد و رفت. هانزا با دیدن رفتن اتوبوس سرجایش که چند قدمی با ایستگاه فاصله داشت ایستاد و گفت: لعنت بهش. دیگر اتوبوسی تا ساعت پنج صبح نبود و سرما هر لحظه شدیدتر میشد، هانزا ناگزیر بود تا پیاده برود. از خیابان خلوت پستخانه به یک خیابان فرعی رفت و بعد وارد خیابان اصلی چرلینگتون شد.
چرلینگتون یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر بود، مغازه ها، بار ها و تفریحات دیگر این مکان را به مکانی شلوغ و پر سر و صدا تبدیل کرده بود.
هانزا وارد خیابان شد و شروع به راه رفتن در پیاده روی عظیم و شلوغ خیابان کرد. صدای همهمه مردم، خنده، صحبت و صدای فریاد کسانی که با چرخ دستی غذا میفروختند، گوش هانزا را پر کرده بود. با خودش فکر میکرد که حتما باید از فردا با خود دستکش و شال گردن بیاورد وگرنه از شدت سرما زمین گیر میشود. بعد ذهنش سمت سرمای زمستان نوامبر چهار سال پیش افتاد که به واقعه(نوامبر سیاه) معروف بود، زمستانش واقعا سرد بود.
مردم از نوامبر سیاه خاطرات تلخی تعریف میکردند، اما هانزا فقط آن خاطرات نشینده بود، بلکه به چشم دیده بود. در آن پنج روز خطوط جبهه شمال به طرز وحشتناکی توسط توپخانه های ایستاشیا بمباران شده بود و عده زیادی از سربازان و ساکنین آن منطقه را سلاخی کرده بود.
بعد فکرش متوجه خانه قدیمیشان شد، آن خانه متوسط اما بسیار دلنشین بود. بوی عطر کاغذ کتاب، چوب و درخت پرتقالی که درست در کنار آن قرار داشت، باعث میشد آنجا همانند پناهگاهی در مقابل طوفان بنظر برسد. در همین گیر و دار فکر کردن بود که ناگهان دستی بر شانه اش سنگینی کرد.
چرلینگتون یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر بود، مغازه ها، بار ها و تفریحات دیگر این مکان را به مکانی شلوغ و پر سر و صدا تبدیل کرده بود.
هانزا وارد خیابان شد و شروع به راه رفتن در پیاده روی عظیم و شلوغ خیابان کرد. صدای همهمه مردم، خنده، صحبت و صدای فریاد کسانی که با چرخ دستی غذا میفروختند، گوش هانزا را پر کرده بود. با خودش فکر میکرد که حتما باید از فردا با خود دستکش و شال گردن بیاورد وگرنه از شدت سرما زمین گیر میشود. بعد ذهنش سمت سرمای زمستان نوامبر چهار سال پیش افتاد که به واقعه(نوامبر سیاه) معروف بود، زمستانش واقعا سرد بود.
مردم از نوامبر سیاه خاطرات تلخی تعریف میکردند، اما هانزا فقط آن خاطرات نشینده بود، بلکه به چشم دیده بود. در آن پنج روز خطوط جبهه شمال به طرز وحشتناکی توسط توپخانه های ایستاشیا بمباران شده بود و عده زیادی از سربازان و ساکنین آن منطقه را سلاخی کرده بود.
بعد فکرش متوجه خانه قدیمیشان شد، آن خانه متوسط اما بسیار دلنشین بود. بوی عطر کاغذ کتاب، چوب و درخت پرتقالی که درست در کنار آن قرار داشت، باعث میشد آنجا همانند پناهگاهی در مقابل طوفان بنظر برسد. در همین گیر و دار فکر کردن بود که ناگهان دستی بر شانه اش سنگینی کرد.
۱۲:۲۵
داستان های کهنه سرباز/hunk info
هانزا بعد از رفتن مرتس، بدون فوت وقت شروع به کار کرد. ساعتی گذشت و او باورش نمیشد کاری که حداقل دو ساعت زمان میبرد را در تنها یک ساعت تمام کند. اما دستانش بخاطر حرکات مداوم انگشتان درد میکرد، بخصوص کتف چپش، جای گلوله ها هنوز گهگاهی درد شدیدی داشت. از روی صندلی بلند شد، میز کارش را مرتب کرد و پالتویش را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت که برود. از اتاقکش خارج شد درحالی که زیرچشمی به واتسون نگاه میکرد، او به طرز مضحکی روی صندلی نشسته بود و گهگاهی دکمه ای از دستگاه تایپ را فشار میداد. در آسانسور باز بود، بنابراین هانزا فرصت را غنیمت شمرد تا سریع خارج شود اما پاینز با همان صدای سریع و کمی بچگانه اش فریاد زد: بازی امروز رو از دست نده وست فالن، بعدا میبینمت! هانزا سر برنگرداند اما دستش را به نشانه خداحافظی بالا برد و سریع وارد آسانسور شد. حدود ساعت نه بود که هانزا از شرکت خارج شد هوا سردتر شده بود و برف بی امان میبارید. از زور سرما، هانزا دستانش را درون جیب هایش فرو برد. تا ایستگاه اتوبوس که مسیری کمتر از دو دقیقه داشت رفت اما نزدیکی ایستگاه متوجه شد که اتوبوس ایستاده و درحال رفتن است. هانزا بی درنگ دوید، چون میدانست این اتوبوس آخر است و اگر به آن نرسد، تا خانه باید پیاده برود و از قضا، رانندگان اتوبوس شهر برای کسی صبر نمیکردند. هانزا می دوید، صدای پایش روی برف مثل صدای ریختن گندم در کسیه شنیده میشد. هانزا دستش را در حال دویدن تکان داد و داد زد: صبر کن! صبر کن! اما از بخت بد اتوبوس به حرکت در آمد و رفت. هانزا با دیدن رفتن اتوبوس سرجایش که چند قدمی با ایستگاه فاصله داشت ایستاد و گفت: لعنت بهش. دیگر اتوبوسی تا ساعت پنج صبح نبود و سرما هر لحظه شدیدتر میشد، هانزا ناگزیر بود تا پیاده برود. از خیابان خلوت پستخانه به یک خیابان فرعی رفت و بعد وارد خیابان اصلی چرلینگتون شد. چرلینگتون یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر بود، مغازه ها، بار ها و تفریحات دیگر این مکان را به مکانی شلوغ و پر سر و صدا تبدیل کرده بود. هانزا وارد خیابان شد و شروع به راه رفتن در پیاده روی عظیم و شلوغ خیابان کرد. صدای همهمه مردم، خنده، صحبت و صدای فریاد کسانی که با چرخ دستی غذا میفروختند، گوش هانزا را پر کرده بود. با خودش فکر میکرد که حتما باید از فردا با خود دستکش و شال گردن بیاورد وگرنه از شدت سرما زمین گیر میشود. بعد ذهنش سمت سرمای زمستان نوامبر چهار سال پیش افتاد که به واقعه(نوامبر سیاه) معروف بود، زمستانش واقعا سرد بود. مردم از نوامبر سیاه خاطرات تلخی تعریف میکردند، اما هانزا فقط آن خاطرات نشینده بود، بلکه به چشم دیده بود. در آن پنج روز خطوط جبهه شمال به طرز وحشتناکی توسط توپخانه های ایستاشیا بمباران شده بود و عده زیادی از سربازان و ساکنین آن منطقه را سلاخی کرده بود. بعد فکرش متوجه خانه قدیمیشان شد، آن خانه متوسط اما بسیار دلنشین بود. بوی عطر کاغذ کتاب، چوب و درخت پرتقالی که درست در کنار آن قرار داشت، باعث میشد آنجا همانند پناهگاهی در مقابل طوفان بنظر برسد. در همین گیر و دار فکر کردن بود که ناگهان دستی بر شانه اش سنگینی کرد.
هانزا برگشت، مردی را دید تقریبا هم سن و سال خودش، لباسی مرتب داشت که نشان میداد فردی از طبقه اجتماعی بالاست. فرد گفت: خیلی وقته که ندیدمت پسر! هانزا جا خورد، آن فرد را نمیشناخت اما چشمانش بسیار آشنا بودند. گلویش را صاف کرد و گفت: ببخشید، من شما رو میشناسم؟ فرد گفت: فکر نمیکنم کسی که از یه تانک آویزون شد تا نابودش کنه رو یادت رفته باشه. هانزا بلافاصله دریافت که او کیست. خندید و با هیجان گفت: ماکسیم! خدای من! تو زنده ای! ماکسیم گفت: انتظار داشتی بمیرم؟ نه، من به این زودیا از دنیا نمیرم. با هم دست دادند، ماکسیم گفت: ببینم، تو نباید یه خبری از ما رفقای قدیمیت میگرفتی ببینی سالمیم یا نه؟! هانزا گفت: اتفاقا گرفتم، ولی اونقدر جزئیات بهم ندادن. ماکسیم نگاهی کوتاه به صورت هانزا کرد و گفت: چه زود پیر شدی. هانزا چیزی نگفت و سری به حالت تاسف تکان داد. ماکسیم گفت: راستی، اون زخم پای چشمت چی میگه؟ هانزا گفت: مفصله، بعدا برات میگم. ماکسیم گفت: ببینم، وقت داری الان؟ هانزا به ساعتش نگاه کرد و من و من کنان گفت: در حد، بزار ببینم، نیم ساعت آره. ماکسیم نغسی کوتاه کشید و گفت: عالیه. بعد به کافه ای در آنطرف خیابان اشاره کرد و گفت: پس یه فنجون چایی، مهمون من. نظرت چیه؟ هانزا با کنایه گفت: اگه همه رو تو حساب میکنی، از خدامه! بعد هر دو از وسط خیابان شلوغ و پر تردد عبور کردند، کمی بعد به کافه ای کوچک رسیدند. کافه فضای کوچک اما دنج و گرمی داشت، بخاری بزرگی در وسط بود و دور آن چندین میز و صندلی چیده شده بود. ان دو روی میزی کنار پنجره نشستند و دو فنجان چای سفارش دادند. ماکسیم گفت: خب مرد صورت زخمی، تعریف کن ببینم. هانزا گفت: با یه سرباز تن به تن درگیر شدم، با چاقوش کشید به صورتم و نتیجش هم اینجاست. ماکسیم که انگار منتظر یک جواب بود گفت: بعد تو اون سرباز رو چیکار کردی؟ هانزا گفت: یه سنگ از زمین برداشتم و کوبیدم تو صورتش، اونقدر زدم که بعید میدونم کسی بتونه اونو بشناسه. هانزا ناگهان با تعجب پرسید: صبر کن ببینم، تو که صورتت داغون بود، چجوری الان میتونی حرف بزنی؟ ماکسیم گفت: داستانش پیچیدس، اول یه تیکه از گوشت اضافه ای که پام داشت برداشتن و پیوند زدن به جایی که گلوله سوراخ کرده بود، بعدم تمام دندون هام که اکثرشون خورد شده بود رو کندن، الان دندون مصنوعی میزارم. بعد جای جراحی روی گونه اش را نشان داد. هانزا گفت: عجب، باید سخت باشه درسته؟ ماکسیم به صندلی تکیه داد و گفت: سخت که هست، ولی خب از ما بدتر هم هست، بخصوص کالی ببچاره! هانزا گفت: پارسال رفتم آسایشگاه نظامیان دیدنش، ولی گفتن مدتیه بردنش، ازش خبر داری؟ ماکسیم گفت: آره، حدود یه سال و نیمه که با خواهر و خواهرزادش زندگی میکنه، بیچاره میگفت دلم برای راه رفتن تنگ میشه. همان لحظه مردی مسن آمد و دو فنجان چای را جلوی آنها گذاشت. هر دو تشکر کردند. هانزا کمی از چای چشید و گفت: این چای خارجیه! عجیبه. ماکسیم گفت: عجیب نیست، این مغازه ها جنسای خوبی دارن. چند دقیقه ای بینشان سکوت بود، تا وقتی که ماکسیم پرسید: راستی هانزا، شغلت چیه؟ هانزا از سر خستگی آهی کشید و گفت: توی بخش اداری یه شرکت حمل و نقل کار میکنم، تو چطور؟ ماکسیم جواب داد: رستوران پدرم رو اداره میکنم، کسب و کار خانوادگی. هانزا گفت: پس برای همینه که وضعت خوبه، نه؟! ماکسیم کمی خندید و گفت: البته، و من قراره اولین کسی توی خانواده باشم که بعد از حدود شصت سال میخواد دومین شعبه رو تاسیس کنه. هانزا گفت: پس قراره زندگی بر کامت باشه. ماکسیم گفت: صدالبته! ولی خب تا جایی که بتونم اطرافیانم رو توی کار میارم، بخصوص تو. هانزا با تعجب گفت: من؟ چرا من؟ ماکسیم گفت: چون تو به کاری بهتر که در شأنت باشه نیاز داری، سربازای امثال تو و من از همه چیزشون گذشتن اما در ازاش چیزی بدست نیاوردن، من میخوام اونی باشم که بهشون لاقل یه سود کمی برسونه. هانزا گفت: دمت گرم، باید کاندید بشی برای ریاست سازمان ملل! ماکسیم گفت: تعریف نکن، وظیفه ماهاست که دست آدمای پایینتر از خودمون رو بگیریم. هانزا اضافه کرد: به شرط اینکه خودمون داشته باشیم. ماکسیم گفت: درسته.
۱۳:۰۰
داستان های کهنه سرباز/hunk info
هانزا برگشت، مردی را دید تقریبا هم سن و سال خودش، لباسی مرتب داشت که نشان میداد فردی از طبقه اجتماعی بالاست. فرد گفت: خیلی وقته که ندیدمت پسر! هانزا جا خورد، آن فرد را نمیشناخت اما چشمانش بسیار آشنا بودند. گلویش را صاف کرد و گفت: ببخشید، من شما رو میشناسم؟ فرد گفت: فکر نمیکنم کسی که از یه تانک آویزون شد تا نابودش کنه رو یادت رفته باشه. هانزا بلافاصله دریافت که او کیست. خندید و با هیجان گفت: ماکسیم! خدای من! تو زنده ای! ماکسیم گفت: انتظار داشتی بمیرم؟ نه، من به این زودیا از دنیا نمیرم. با هم دست دادند، ماکسیم گفت: ببینم، تو نباید یه خبری از ما رفقای قدیمیت میگرفتی ببینی سالمیم یا نه؟! هانزا گفت: اتفاقا گرفتم، ولی اونقدر جزئیات بهم ندادن. ماکسیم نگاهی کوتاه به صورت هانزا کرد و گفت: چه زود پیر شدی. هانزا چیزی نگفت و سری به حالت تاسف تکان داد. ماکسیم گفت: راستی، اون زخم پای چشمت چی میگه؟ هانزا گفت: مفصله، بعدا برات میگم. ماکسیم گفت: ببینم، وقت داری الان؟ هانزا به ساعتش نگاه کرد و من و من کنان گفت: در حد، بزار ببینم، نیم ساعت آره. ماکسیم نغسی کوتاه کشید و گفت: عالیه. بعد به کافه ای در آنطرف خیابان اشاره کرد و گفت: پس یه فنجون چایی، مهمون من. نظرت چیه؟ هانزا با کنایه گفت: اگه همه رو تو حساب میکنی، از خدامه! بعد هر دو از وسط خیابان شلوغ و پر تردد عبور کردند، کمی بعد به کافه ای کوچک رسیدند. کافه فضای کوچک اما دنج و گرمی داشت، بخاری بزرگی در وسط بود و دور آن چندین میز و صندلی چیده شده بود. ان دو روی میزی کنار پنجره نشستند و دو فنجان چای سفارش دادند. ماکسیم گفت: خب مرد صورت زخمی، تعریف کن ببینم. هانزا گفت: با یه سرباز تن به تن درگیر شدم، با چاقوش کشید به صورتم و نتیجش هم اینجاست. ماکسیم که انگار منتظر یک جواب بود گفت: بعد تو اون سرباز رو چیکار کردی؟ هانزا گفت: یه سنگ از زمین برداشتم و کوبیدم تو صورتش، اونقدر زدم که بعید میدونم کسی بتونه اونو بشناسه. هانزا ناگهان با تعجب پرسید: صبر کن ببینم، تو که صورتت داغون بود، چجوری الان میتونی حرف بزنی؟ ماکسیم گفت: داستانش پیچیدس، اول یه تیکه از گوشت اضافه ای که پام داشت برداشتن و پیوند زدن به جایی که گلوله سوراخ کرده بود، بعدم تمام دندون هام که اکثرشون خورد شده بود رو کندن، الان دندون مصنوعی میزارم. بعد جای جراحی روی گونه اش را نشان داد. هانزا گفت: عجب، باید سخت باشه درسته؟ ماکسیم به صندلی تکیه داد و گفت: سخت که هست، ولی خب از ما بدتر هم هست، بخصوص کالی ببچاره! هانزا گفت: پارسال رفتم آسایشگاه نظامیان دیدنش، ولی گفتن مدتیه بردنش، ازش خبر داری؟ ماکسیم گفت: آره، حدود یه سال و نیمه که با خواهر و خواهرزادش زندگی میکنه، بیچاره میگفت دلم برای راه رفتن تنگ میشه. همان لحظه مردی مسن آمد و دو فنجان چای را جلوی آنها گذاشت. هر دو تشکر کردند. هانزا کمی از چای چشید و گفت: این چای خارجیه! عجیبه. ماکسیم گفت: عجیب نیست، این مغازه ها جنسای خوبی دارن. چند دقیقه ای بینشان سکوت بود، تا وقتی که ماکسیم پرسید: راستی هانزا، شغلت چیه؟ هانزا از سر خستگی آهی کشید و گفت: توی بخش اداری یه شرکت حمل و نقل کار میکنم، تو چطور؟ ماکسیم جواب داد: رستوران پدرم رو اداره میکنم، کسب و کار خانوادگی. هانزا گفت: پس برای همینه که وضعت خوبه، نه؟! ماکسیم کمی خندید و گفت: البته، و من قراره اولین کسی توی خانواده باشم که بعد از حدود شصت سال میخواد دومین شعبه رو تاسیس کنه. هانزا گفت: پس قراره زندگی بر کامت باشه. ماکسیم گفت: صدالبته! ولی خب تا جایی که بتونم اطرافیانم رو توی کار میارم، بخصوص تو. هانزا با تعجب گفت: من؟ چرا من؟ ماکسیم گفت: چون تو به کاری بهتر که در شأنت باشه نیاز داری، سربازای امثال تو و من از همه چیزشون گذشتن اما در ازاش چیزی بدست نیاوردن، من میخوام اونی باشم که بهشون لاقل یه سود کمی برسونه. هانزا گفت: دمت گرم، باید کاندید بشی برای ریاست سازمان ملل! ماکسیم گفت: تعریف نکن، وظیفه ماهاست که دست آدمای پایینتر از خودمون رو بگیریم. هانزا اضافه کرد: به شرط اینکه خودمون داشته باشیم. ماکسیم گفت: درسته.
مدتی گذشت، هانزا به ساعت خود نگاه کرد، ساعت حدود نه و بیست و پنج دقیقه بود. گفت: خب، فکر کنم دیگه باید برم. ماکسیم فنجان خالی رو توی نعلبکی گذاشت و گفت: اوه، باشه بریم. از کافه خارج شدند، برف شدیدتر شده بود و بادی همچون طوفانی از جنس یخ میوزید. ماکسیم ناگهان کاغذی تا شده را به هانزا داد و گفت: این شماره خونمه، اگه کاری داشتی حتما بهم زنگ بزن. هانزا کاغذ را گرفت و سریع داخل جیب پالتویش گذاشت و گفت: ممنون، حتما! فعلا خداحافظ. ماکسیم گفت: بدرود دوست من. و هانزا خیلی سریع به سمت بالای خیابان حرکت کرد. سریع میرفت تا گرم بماند، اما اجزای صورت بخصوص بینی اش از سرما سرخ شده بود. از خیابان چرلینگتون به سمت خیابان هفدهم رفت و بعد به خیابان نیوفریگ پیچید. پس از طی کردن چندین خیابان، کوچه و راه های فرعی طولانی به خیابان فرعی بِیپ رسید. در اواسط آن خیابان همیشه خلوت، آپارتمان شماره یازده وجود داشت که هانزا در طبقه سوم آن زندگی میکرد. جلوی در اصلی آپارتمان رسید، دستان سردش کلید را به زور نگه داشته بودند، جوری که انگار هر آن ممکن است دستانش از سرما بشکند. کلید را داخل قفل در گذاشت و چرخاند، ثانیه ای بعد داخل شد و در را قفل کرد. پاهایش پس از آن پیاده روی طولانی و سریع بشدت درد میکرد، پس پله ها را به سختی بالا رفت تا به طبقه خود رسید. در را باز کرد و داخل شد، پس از آن در را قفل کرد و حتی قفل جانبی آن را هم زد، عادتش بود. فورا در آن خانه تاریک به سمت شومینه رفت. ذغال ها را با لمس بررسی کرد، هنوز کامل نسوخته بودند، پس از تاقچه بالای شومینه جعبه کبریت را برداشت و یکی از آنها را روشن کرد، سپس میان چوب های نیم سوز شده انداخت. شعله مثل کودکی بازیگوش میان هیزم ها این طرف و آن طرف رفت تا اینکه آرام آرام گر گرفت و گرمایی لذت بخش در میانش پدید آمد. هانزا از جلوی شومینه بلند شد و خود را روی مبل کنار شومینه انداخت. پس از سرمای طولانی و حالا هوایی گرم و مطبوع، هانزا احساس کرد که اگر همانجا که نشسته، بخوابد و شب را به صبح برساند بهتر است. پس اجازه داد تا چشمانش سنگین شود. مدتی بعد، دیگر چیزی جز سیاهی ندید.
در خوابی گرم و راحت بود که صدای مهیب از بیرون او را سراسیمه بیدار کرد. هنوز روی مبل نشسته بود که صدای داد و فریاد را از بیرون شنید. به سرعت پشت پنجره رفت، از چند کوچه آن طرف تر، نوری نارنجی که نشانه از آتش داشت پدیدار شد و در میان آن برف، ستون کوتاهی از دود نمایان شد. هانزا زیر لب گفت: خدا بخیر کنه، این دیگه چه کوفتیه! و فورا از خانه خارج شد. در پاگرد آخر راه پله به سمت در بود که ناگهان درب خانه آقای هرموند باز شد. هانزا به چهره آقای هرموند نگاه کرد، معلوم بود خواب بوده. هرموند گفت: آقای وست فالن، موضوع چیه؟ مردم چرا فریاد میزنن؟ هانزا گفت: نمیدونم، فکر میکنم صدای انفجار بود. همسر آقای هرموند که پشت سر او بود با صدای خش دارش گفت: مطمئنم کپسول گاز بوده، هوا سرده و مردم گاز رو تا مدت طولانی روشن میزارن. چقدر مردم بی عقل شدن! هانزا سریع درب آپارتمان رو باز کرد و هوای سردِ مخلوط شده با بوی باروت به صورتش خورد. به سمت آن محل حرکت کرد، هنوز کمی نرفته بود که صدای سرسام آور آژیر شنیده شد و ثانیه ای بعد، دو کامیون قرمز رنگ آتش نشانی با چراغ گردان های آبی رنگ، پر سر و صدا از کنارش گذشتند. هانزا بوی باروت داخل هوا را بشدت استشمام میکرد. او درست فکر میکرد، احتمال زیاد یک ماده منفجره بوده نه کپسول گاز.
در خوابی گرم و راحت بود که صدای مهیب از بیرون او را سراسیمه بیدار کرد. هنوز روی مبل نشسته بود که صدای داد و فریاد را از بیرون شنید. به سرعت پشت پنجره رفت، از چند کوچه آن طرف تر، نوری نارنجی که نشانه از آتش داشت پدیدار شد و در میان آن برف، ستون کوتاهی از دود نمایان شد. هانزا زیر لب گفت: خدا بخیر کنه، این دیگه چه کوفتیه! و فورا از خانه خارج شد. در پاگرد آخر راه پله به سمت در بود که ناگهان درب خانه آقای هرموند باز شد. هانزا به چهره آقای هرموند نگاه کرد، معلوم بود خواب بوده. هرموند گفت: آقای وست فالن، موضوع چیه؟ مردم چرا فریاد میزنن؟ هانزا گفت: نمیدونم، فکر میکنم صدای انفجار بود. همسر آقای هرموند که پشت سر او بود با صدای خش دارش گفت: مطمئنم کپسول گاز بوده، هوا سرده و مردم گاز رو تا مدت طولانی روشن میزارن. چقدر مردم بی عقل شدن! هانزا سریع درب آپارتمان رو باز کرد و هوای سردِ مخلوط شده با بوی باروت به صورتش خورد. به سمت آن محل حرکت کرد، هنوز کمی نرفته بود که صدای سرسام آور آژیر شنیده شد و ثانیه ای بعد، دو کامیون قرمز رنگ آتش نشانی با چراغ گردان های آبی رنگ، پر سر و صدا از کنارش گذشتند. هانزا بوی باروت داخل هوا را بشدت استشمام میکرد. او درست فکر میکرد، احتمال زیاد یک ماده منفجره بوده نه کپسول گاز.
۱۲:۴۶
داستان های کهنه سرباز/hunk info
مدتی گذشت، هانزا به ساعت خود نگاه کرد، ساعت حدود نه و بیست و پنج دقیقه بود. گفت: خب، فکر کنم دیگه باید برم. ماکسیم فنجان خالی رو توی نعلبکی گذاشت و گفت: اوه، باشه بریم. از کافه خارج شدند، برف شدیدتر شده بود و بادی همچون طوفانی از جنس یخ میوزید. ماکسیم ناگهان کاغذی تا شده را به هانزا داد و گفت: این شماره خونمه، اگه کاری داشتی حتما بهم زنگ بزن. هانزا کاغذ را گرفت و سریع داخل جیب پالتویش گذاشت و گفت: ممنون، حتما! فعلا خداحافظ. ماکسیم گفت: بدرود دوست من. و هانزا خیلی سریع به سمت بالای خیابان حرکت کرد. سریع میرفت تا گرم بماند، اما اجزای صورت بخصوص بینی اش از سرما سرخ شده بود. از خیابان چرلینگتون به سمت خیابان هفدهم رفت و بعد به خیابان نیوفریگ پیچید. پس از طی کردن چندین خیابان، کوچه و راه های فرعی طولانی به خیابان فرعی بِیپ رسید. در اواسط آن خیابان همیشه خلوت، آپارتمان شماره یازده وجود داشت که هانزا در طبقه سوم آن زندگی میکرد. جلوی در اصلی آپارتمان رسید، دستان سردش کلید را به زور نگه داشته بودند، جوری که انگار هر آن ممکن است دستانش از سرما بشکند. کلید را داخل قفل در گذاشت و چرخاند، ثانیه ای بعد داخل شد و در را قفل کرد. پاهایش پس از آن پیاده روی طولانی و سریع بشدت درد میکرد، پس پله ها را به سختی بالا رفت تا به طبقه خود رسید. در را باز کرد و داخل شد، پس از آن در را قفل کرد و حتی قفل جانبی آن را هم زد، عادتش بود. فورا در آن خانه تاریک به سمت شومینه رفت. ذغال ها را با لمس بررسی کرد، هنوز کامل نسوخته بودند، پس از تاقچه بالای شومینه جعبه کبریت را برداشت و یکی از آنها را روشن کرد، سپس میان چوب های نیم سوز شده انداخت. شعله مثل کودکی بازیگوش میان هیزم ها این طرف و آن طرف رفت تا اینکه آرام آرام گر گرفت و گرمایی لذت بخش در میانش پدید آمد. هانزا از جلوی شومینه بلند شد و خود را روی مبل کنار شومینه انداخت. پس از سرمای طولانی و حالا هوایی گرم و مطبوع، هانزا احساس کرد که اگر همانجا که نشسته، بخوابد و شب را به صبح برساند بهتر است. پس اجازه داد تا چشمانش سنگین شود. مدتی بعد، دیگر چیزی جز سیاهی ندید. در خوابی گرم و راحت بود که صدای مهیب از بیرون او را سراسیمه بیدار کرد. هنوز روی مبل نشسته بود که صدای داد و فریاد را از بیرون شنید. به سرعت پشت پنجره رفت، از چند کوچه آن طرف تر، نوری نارنجی که نشانه از آتش داشت پدیدار شد و در میان آن برف، ستون کوتاهی از دود نمایان شد. هانزا زیر لب گفت: خدا بخیر کنه، این دیگه چه کوفتیه! و فورا از خانه خارج شد. در پاگرد آخر راه پله به سمت در بود که ناگهان درب خانه آقای هرموند باز شد. هانزا به چهره آقای هرموند نگاه کرد، معلوم بود خواب بوده. هرموند گفت: آقای وست فالن، موضوع چیه؟ مردم چرا فریاد میزنن؟ هانزا گفت: نمیدونم، فکر میکنم صدای انفجار بود. همسر آقای هرموند که پشت سر او بود با صدای خش دارش گفت: مطمئنم کپسول گاز بوده، هوا سرده و مردم گاز رو تا مدت طولانی روشن میزارن. چقدر مردم بی عقل شدن! هانزا سریع درب آپارتمان رو باز کرد و هوای سردِ مخلوط شده با بوی باروت به صورتش خورد. به سمت آن محل حرکت کرد، هنوز کمی نرفته بود که صدای سرسام آور آژیر شنیده شد و ثانیه ای بعد، دو کامیون قرمز رنگ آتش نشانی با چراغ گردان های آبی رنگ، پر سر و صدا از کنارش گذشتند. هانزا بوی باروت داخل هوا را بشدت استشمام میکرد. او درست فکر میکرد، احتمال زیاد یک ماده منفجره بوده نه کپسول گاز.
از آن شب چیزی زیاد متوجه نشد، خاطراتی گنگ مبنی بر اینکه تا محل حادثه نرفته و به خانه بازگشته را در ذهنش داشت. طبیعی هم بود، کم خوابیده بود و هر موقع خیلی خسته میشد ذهنش انگار وقایع آن مدت را ناخوداگاه پاک میکرد. صبح روز بعد هنگام رفتن به محل کار، قبل از سوار شدن در اتوبوس، از دکه ای در آن نزدیکی روزنامه ای تهیه کرد تا شاید بتواند خبری از آن شب بدست آورد. وارد اتوبوس شد، روی صندلی کنار پنجره در ردیف سوم نشست. اتوبوس مثل همیشه چند مسافر بیشتر نداشت،هانزا به ساعتش نگاه کرد، شش و بیست دقیقه بود؛ با خود گفت: این بار زود حرکت کردم. و روزنامه را باز کرد. دنبال سرفصل وقایع میگشت، از اخبار سیاسی، ورزشی، اقتصادی و اخبار ریز و درشت دیگر گذشت تا اینکه به بخش وقایع روزنامه رسید.
روزنامه دیلی پست معمولا اخبار را سریع و از منابع دست اول میگذاشت، برای همین میان مردم بسیار محبوب و مورد اعتماد بود.
هانزا سرفصل را که درشت نوشته شده بود دید: انفجار در منطقه سه مسکونی
پلیس این اقدام را خرابکارانه توصیف کردهانزا متوجه شد که حدسش احتمالا درست بوده، چون تا جایی که به یاد داشت در هوا بوی باروتی تلخ و زمخت به مشام میرسید. احتمال داد که این یک حمله بوده، اما چه کسی آن را انجام داده و آیا بر علیه کی، هنوز مشخص نبود. اتوبوس ایستاد، راننده با صدای بلند گفت: ایستگاه پستخانه! هانزا بلند شد و بار دیگر سکه ای پنج سنتی را به راننده داد. راننده با ان صدای بم و نخراشیده خود گفت: کرایه اتوبوس بیشتر شده! هانزا با تعجب پرسید: همیشه پنج سنت بوده، اگه اضافه میشد میگفتن. راننده گفت: توی روزنامه گفتن، همونی که زدی زیر بغلت! هانزا به سرعت بخش اخبار اقتصادی را باز کرد، راننده درست میگفت، کرایه اتوبوس از پنج سنت به شش سنت و کرایه تاکسی از سی سنت یه پنجاه سنت رسیده بود. هانزا یک سکه یک سنتی دیگر به راننده داد و از اتوبوس خارج شد. دقایقی بعد، درب آسانسور باز شد و هانزا وارد اداره شد. برعکس روز های قبل، اکثر کارمندان مشغول کار خود بودند و عده ای دور هم جمع شده و درباره مسائل مختلف با هم گفتگو یا به اصطلاح خودشان (بحث) می کردند. هانزا به اتاقک خود رفت، کتش را روی پشتی صندلی گذاشت و کلاهش را به گیره ای روی دیوار کوتاه اتاقک آویزان کرد. روی دیوار اتاقک، صفحه ای شیشه ای مانند قاب عکس قرار داشت که بالایش باز بود، هر روز می آمدند و لیستی را درون آن قرار میدادند. لیست نشان میداد که هر فرد برای آن روز چه کار هایی باید انجام دهد. لیست کار آن روز هانزا تقریبا سبک بود. نوشتن متن قرارداد با شرکت اشکودا ورکس. تصحیح غلط های املایی در بارنامه های روز پنجشنبه. ارائه گزارش درباره روش تحویل مرسوله شماره دویست. هانزا گردنش را کمی تکان داد تا شروع به کار کند، همان موقع مرتس سر رسید. در دستش دو لیوان کاغذی سربسته بود. گفت: سلام وست فالن. قهوه میخوری؟ مرتس قهوه را به هانزا تعارف کرد و هانزا لیوان را گرفت و تشکر کرد. مرتس گفت: راستی، توی روزنامه خوندم که توی منطقه سه یه چیزی منفجر شده. توی محل زندگی تو بود، درسته؟ هانزا سرش را به حالت تایید تکان داد. مرتس ادامه داد: چیزی بیشتر از این ماجرا میدونی؟ هانزا گفت: نه. منم مثل خودت، فقط صداش رو شنیدم. مرتس گفت: برادرم توی اداره پلیس کار میکنه، میگه احتمالا کار چپ هاست. هانزا تا اسم چپ به گوشش خورد، ثانیه ای مکث کرد. هانزا به حالتی شک برانگیز پرسید: چه ربطی به چپ ها داره؟ مرتس گفت: برادرم میگه احتمالا اونا اینکار رو کردن تا جواب سخنرانی کنسل شده شون رو به دولت بدن. کمونیست جماعت همینه دیگه، دو آتیشه اما بی فکر. مرتس ادامه داد: بهتره بعدا دربارش حرف بزنیم، امروز اندازه یه دنیا کار دارم. مرتس رفت. هانزا جرعه ای از قهوه نوشید، گرم و کمی شیرین بود. قهوه را کنار میز گذاشت و شروع به کار با دستگاه تایپ کرد.
روزنامه دیلی پست معمولا اخبار را سریع و از منابع دست اول میگذاشت، برای همین میان مردم بسیار محبوب و مورد اعتماد بود.
هانزا سرفصل را که درشت نوشته شده بود دید: انفجار در منطقه سه مسکونی
پلیس این اقدام را خرابکارانه توصیف کردهانزا متوجه شد که حدسش احتمالا درست بوده، چون تا جایی که به یاد داشت در هوا بوی باروتی تلخ و زمخت به مشام میرسید. احتمال داد که این یک حمله بوده، اما چه کسی آن را انجام داده و آیا بر علیه کی، هنوز مشخص نبود. اتوبوس ایستاد، راننده با صدای بلند گفت: ایستگاه پستخانه! هانزا بلند شد و بار دیگر سکه ای پنج سنتی را به راننده داد. راننده با ان صدای بم و نخراشیده خود گفت: کرایه اتوبوس بیشتر شده! هانزا با تعجب پرسید: همیشه پنج سنت بوده، اگه اضافه میشد میگفتن. راننده گفت: توی روزنامه گفتن، همونی که زدی زیر بغلت! هانزا به سرعت بخش اخبار اقتصادی را باز کرد، راننده درست میگفت، کرایه اتوبوس از پنج سنت به شش سنت و کرایه تاکسی از سی سنت یه پنجاه سنت رسیده بود. هانزا یک سکه یک سنتی دیگر به راننده داد و از اتوبوس خارج شد. دقایقی بعد، درب آسانسور باز شد و هانزا وارد اداره شد. برعکس روز های قبل، اکثر کارمندان مشغول کار خود بودند و عده ای دور هم جمع شده و درباره مسائل مختلف با هم گفتگو یا به اصطلاح خودشان (بحث) می کردند. هانزا به اتاقک خود رفت، کتش را روی پشتی صندلی گذاشت و کلاهش را به گیره ای روی دیوار کوتاه اتاقک آویزان کرد. روی دیوار اتاقک، صفحه ای شیشه ای مانند قاب عکس قرار داشت که بالایش باز بود، هر روز می آمدند و لیستی را درون آن قرار میدادند. لیست نشان میداد که هر فرد برای آن روز چه کار هایی باید انجام دهد. لیست کار آن روز هانزا تقریبا سبک بود. نوشتن متن قرارداد با شرکت اشکودا ورکس. تصحیح غلط های املایی در بارنامه های روز پنجشنبه. ارائه گزارش درباره روش تحویل مرسوله شماره دویست. هانزا گردنش را کمی تکان داد تا شروع به کار کند، همان موقع مرتس سر رسید. در دستش دو لیوان کاغذی سربسته بود. گفت: سلام وست فالن. قهوه میخوری؟ مرتس قهوه را به هانزا تعارف کرد و هانزا لیوان را گرفت و تشکر کرد. مرتس گفت: راستی، توی روزنامه خوندم که توی منطقه سه یه چیزی منفجر شده. توی محل زندگی تو بود، درسته؟ هانزا سرش را به حالت تایید تکان داد. مرتس ادامه داد: چیزی بیشتر از این ماجرا میدونی؟ هانزا گفت: نه. منم مثل خودت، فقط صداش رو شنیدم. مرتس گفت: برادرم توی اداره پلیس کار میکنه، میگه احتمالا کار چپ هاست. هانزا تا اسم چپ به گوشش خورد، ثانیه ای مکث کرد. هانزا به حالتی شک برانگیز پرسید: چه ربطی به چپ ها داره؟ مرتس گفت: برادرم میگه احتمالا اونا اینکار رو کردن تا جواب سخنرانی کنسل شده شون رو به دولت بدن. کمونیست جماعت همینه دیگه، دو آتیشه اما بی فکر. مرتس ادامه داد: بهتره بعدا دربارش حرف بزنیم، امروز اندازه یه دنیا کار دارم. مرتس رفت. هانزا جرعه ای از قهوه نوشید، گرم و کمی شیرین بود. قهوه را کنار میز گذاشت و شروع به کار با دستگاه تایپ کرد.
۷:۵۲
برای اینکه بهتر داستان رو متوجه بشید:
1.پادشاهی وینگلند: کشوری که هانزا در اون زندگی میکنه و سابقا در ارتش این کشور در جنگ خدمت کرده.
2.جمهوری سوسیالیستی ایستاشیا: کشوری که با وینگلند به مدت یک سال در جنگ بوده و هم اکنون درگیر جنگ داخلی هست.
3.جهبه آزادسازی منطقه هاسکوو: ارتشی عمدتا شبه نظامی، برای مستقل کردن استان هاسکوو از کشور ایستاشیا.
4.آردونیای تحت کنترل انگلستان: کشوری در شرق که جزو مستعمرات انگلستان هست.
1.پادشاهی وینگلند: کشوری که هانزا در اون زندگی میکنه و سابقا در ارتش این کشور در جنگ خدمت کرده.
2.جمهوری سوسیالیستی ایستاشیا: کشوری که با وینگلند به مدت یک سال در جنگ بوده و هم اکنون درگیر جنگ داخلی هست.
3.جهبه آزادسازی منطقه هاسکوو: ارتشی عمدتا شبه نظامی، برای مستقل کردن استان هاسکوو از کشور ایستاشیا.
4.آردونیای تحت کنترل انگلستان: کشوری در شرق که جزو مستعمرات انگلستان هست.
۱۶:۱۱
داستان های کهنه سرباز/hunk info
از آن شب چیزی زیاد متوجه نشد، خاطراتی گنگ مبنی بر اینکه تا محل حادثه نرفته و به خانه بازگشته را در ذهنش داشت. طبیعی هم بود، کم خوابیده بود و هر موقع خیلی خسته میشد ذهنش انگار وقایع آن مدت را ناخوداگاه پاک میکرد. صبح روز بعد هنگام رفتن به محل کار، قبل از سوار شدن در اتوبوس، از دکه ای در آن نزدیکی روزنامه ای تهیه کرد تا شاید بتواند خبری از آن شب بدست آورد. وارد اتوبوس شد، روی صندلی کنار پنجره در ردیف سوم نشست. اتوبوس مثل همیشه چند مسافر بیشتر نداشت،هانزا به ساعتش نگاه کرد، شش و بیست دقیقه بود؛ با خود گفت: این بار زود حرکت کردم. و روزنامه را باز کرد. دنبال سرفصل وقایع میگشت، از اخبار سیاسی، ورزشی، اقتصادی و اخبار ریز و درشت دیگر گذشت تا اینکه به بخش وقایع روزنامه رسید. روزنامه دیلی پست معمولا اخبار را سریع و از منابع دست اول میگذاشت، برای همین میان مردم بسیار محبوب و مورد اعتماد بود. هانزا سرفصل را که درشت نوشته شده بود دید: انفجار در منطقه سه مسکونی پلیس این اقدام را خرابکارانه توصیف کرد هانزا متوجه شد که حدسش احتمالا درست بوده، چون تا جایی که به یاد داشت در هوا بوی باروتی تلخ و زمخت به مشام میرسید. احتمال داد که این یک حمله بوده، اما چه کسی آن را انجام داده و آیا بر علیه کی، هنوز مشخص نبود. اتوبوس ایستاد، راننده با صدای بلند گفت: ایستگاه پستخانه! هانزا بلند شد و بار دیگر سکه ای پنج سنتی را به راننده داد. راننده با ان صدای بم و نخراشیده خود گفت: کرایه اتوبوس بیشتر شده! هانزا با تعجب پرسید: همیشه پنج سنت بوده، اگه اضافه میشد میگفتن. راننده گفت: توی روزنامه گفتن، همونی که زدی زیر بغلت! هانزا به سرعت بخش اخبار اقتصادی را باز کرد، راننده درست میگفت، کرایه اتوبوس از پنج سنت به شش سنت و کرایه تاکسی از سی سنت یه پنجاه سنت رسیده بود. هانزا یک سکه یک سنتی دیگر به راننده داد و از اتوبوس خارج شد. دقایقی بعد، درب آسانسور باز شد و هانزا وارد اداره شد. برعکس روز های قبل، اکثر کارمندان مشغول کار خود بودند و عده ای دور هم جمع شده و درباره مسائل مختلف با هم گفتگو یا به اصطلاح خودشان (بحث) می کردند. هانزا به اتاقک خود رفت، کتش را روی پشتی صندلی گذاشت و کلاهش را به گیره ای روی دیوار کوتاه اتاقک آویزان کرد. روی دیوار اتاقک، صفحه ای شیشه ای مانند قاب عکس قرار داشت که بالایش باز بود، هر روز می آمدند و لیستی را درون آن قرار میدادند. لیست نشان میداد که هر فرد برای آن روز چه کار هایی باید انجام دهد. لیست کار آن روز هانزا تقریبا سبک بود. نوشتن متن قرارداد با شرکت اشکودا ورکس. تصحیح غلط های املایی در بارنامه های روز پنجشنبه. ارائه گزارش درباره روش تحویل مرسوله شماره دویست. هانزا گردنش را کمی تکان داد تا شروع به کار کند، همان موقع مرتس سر رسید. در دستش دو لیوان کاغذی سربسته بود. گفت: سلام وست فالن. قهوه میخوری؟ مرتس قهوه را به هانزا تعارف کرد و هانزا لیوان را گرفت و تشکر کرد. مرتس گفت: راستی، توی روزنامه خوندم که توی منطقه سه یه چیزی منفجر شده. توی محل زندگی تو بود، درسته؟ هانزا سرش را به حالت تایید تکان داد. مرتس ادامه داد: چیزی بیشتر از این ماجرا میدونی؟ هانزا گفت: نه. منم مثل خودت، فقط صداش رو شنیدم. مرتس گفت: برادرم توی اداره پلیس کار میکنه، میگه احتمالا کار چپ هاست. هانزا تا اسم چپ به گوشش خورد، ثانیه ای مکث کرد. هانزا به حالتی شک برانگیز پرسید: چه ربطی به چپ ها داره؟ مرتس گفت: برادرم میگه احتمالا اونا اینکار رو کردن تا جواب سخنرانی کنسل شده شون رو به دولت بدن. کمونیست جماعت همینه دیگه، دو آتیشه اما بی فکر. مرتس ادامه داد: بهتره بعدا دربارش حرف بزنیم، امروز اندازه یه دنیا کار دارم. مرتس رفت. هانزا جرعه ای از قهوه نوشید، گرم و کمی شیرین بود. قهوه را کنار میز گذاشت و شروع به کار با دستگاه تایپ کرد.
ساعت به حدود هشت شب رسید. هانزا از شدت خستگی، چشمانش را به زور باز میگذاشت؛ گویی که اگر آن ها را ثانیه ای رها کند، چشمانش بسته شده و دیگر باز نخواهند شد. با بی حالی تمام از جا برخاست، کتش را به تن کرد، لوازمش را مرتب کرد که راه بیوفتد اما ناگهان در راهروی منتهی به آسانسور با پاینز روبرو شد. هانزا دقت کرد، پاینز مثل گذشته رفتار نمیکرد، انگار از چیزی نگران بود. پاینز با سرعت خود را به هانزا رساند و آرام نجوا کرد: واتسون دنبالته وست فالن! و سریع دور شد. هانزا شنید، در نظرش حرف مهمی بود. پاینز معمولا حرف دارای اهمیتی نمیزد اما طرز رفتار و گفتارش نشان داد که احتمالا اتفاق خاصی قرار است بیفتد. در آسانسور، هانزا مدام فکر میکرد. احساس میکرد خطری او را تهدید میکند. او در ذهنش تحلیل میکرد، تمام احتمالات را بررسی میکرد. با خود میگفت: اگه واتسون دم در شرکت کمین کرده باشه... نه، واتسون کله خره، اما اونقدر احمق نیست که توی محوطه شرکت دعوا راه بندازه، پس احتمالا توی راهه، یا شایدم تعقیبم میکنه. برای هر احتمال روشی ساخت: اگه واتسون فلان کار رو بکنه، منم فلان کارو میکنم. سعی میکرد مثل یک صفحه شطرنج، همه چیز را بچیند. در آسانسور باز شد و هانزا بیرون رفت و کمی بعد از شرکت خارج شد. چشمانش مدام به چپ و راست میچرخید. هر فرد و هر چیزی را با دقت و سرعت خاصی نگاه میکرد. عادتش بود قبل از کار های مهم همه چیز را ببیند، مثل مواقعی که مرز های جنگ جابجا میشد. به سمت ایستگاه رفت. هوا همچنان یخبندان بود و دانه های کوچک برف در نور چراغ های خودرو ها و تیر ها به خوبی قابل مشاهده بود. به ته خیابان نگاه انداخت. میان ماشین ها، اتوبوس بزرگی در امتداد ایستگاه حرکت میکرد. اطراف را بررسی کرد، ناگهان نگاهش به آن طرف خیابان افتاد. ماشینی سفید رنگ که دو مرد در آن نشسته بودند توجهش را جلب کرد. چشمانش، به خصوص چشم چپ هانزا که زخمی روی آن بود، روی افراد داخل ماشین مذکور بور شد. دو مرد، نگاهشان نامحسوس اما خصمانه بود، هانزا حدس زد که این افراد ممکن است برایش دردسر ساز باشند. پس منتظر اتوبوس ماند. اتوبوس رسید و هانزا داخل شد. اتوبوس شلوغ بود و صندلی برای نشستن وجود نداشت. بنابراین هانزا ایستاد و دستش را به میله زرد رنگ بالای سرش آویزان کرد. اتوبوس حرکت کرد. هانزا مدام به پنجره هایی که در طرفینش وجود داشتند نگاه میکرد تا آن ماشین سفید و یا هر چیز دیگر که بنظرش مشکوک بود را ببیند. در همین گیر و دار، چشمش به صندلی سمت چپش خورد. دختری خردسال که در کنار مادر خود نشسته بود به او نگاه میکرد؛ صورتی کوچک و موهای فر بامزه ای داشت. کتی قرمز رنگ به تن کرده بود و عروسکی به شکل بره در دستانش بود. احتمالا زخم چشم هانزا(که محسوس بود) توجهش را جلب کرده بود. هانزا نگاه کوتاهی به او انداخت. دخترک نگاهش را برگرداند.هانزا هم چشمانش را به طرفین معطوف کرد تا شاید بتواند در میان هیاهوی خودرو ها و تاریکی هوا، چیزی ببیند.
۱۸:۲۶
۶:۳۸
داستان های کهنه سرباز/hunk info
ساعت به حدود هشت شب رسید. هانزا از شدت خستگی، چشمانش را به زور باز میگذاشت؛ گویی که اگر آن ها را ثانیه ای رها کند، چشمانش بسته شده و دیگر باز نخواهند شد. با بی حالی تمام از جا برخاست، کتش را به تن کرد، لوازمش را مرتب کرد که راه بیوفتد اما ناگهان در راهروی منتهی به آسانسور با پاینز روبرو شد. هانزا دقت کرد، پاینز مثل گذشته رفتار نمیکرد، انگار از چیزی نگران بود. پاینز با سرعت خود را به هانزا رساند و آرام نجوا کرد: واتسون دنبالته وست فالن! و سریع دور شد. هانزا شنید، در نظرش حرف مهمی بود. پاینز معمولا حرف دارای اهمیتی نمیزد اما طرز رفتار و گفتارش نشان داد که احتمالا اتفاق خاصی قرار است بیفتد. در آسانسور، هانزا مدام فکر میکرد. احساس میکرد خطری او را تهدید میکند. او در ذهنش تحلیل میکرد، تمام احتمالات را بررسی میکرد. با خود میگفت: اگه واتسون دم در شرکت کمین کرده باشه... نه، واتسون کله خره، اما اونقدر احمق نیست که توی محوطه شرکت دعوا راه بندازه، پس احتمالا توی راهه، یا شایدم تعقیبم میکنه. برای هر احتمال روشی ساخت: اگه واتسون فلان کار رو بکنه، منم فلان کارو میکنم. سعی میکرد مثل یک صفحه شطرنج، همه چیز را بچیند. در آسانسور باز شد و هانزا بیرون رفت و کمی بعد از شرکت خارج شد. چشمانش مدام به چپ و راست میچرخید. هر فرد و هر چیزی را با دقت و سرعت خاصی نگاه میکرد. عادتش بود قبل از کار های مهم همه چیز را ببیند، مثل مواقعی که مرز های جنگ جابجا میشد. به سمت ایستگاه رفت. هوا همچنان یخبندان بود و دانه های کوچک برف در نور چراغ های خودرو ها و تیر ها به خوبی قابل مشاهده بود. به ته خیابان نگاه انداخت. میان ماشین ها، اتوبوس بزرگی در امتداد ایستگاه حرکت میکرد. اطراف را بررسی کرد، ناگهان نگاهش به آن طرف خیابان افتاد. ماشینی سفید رنگ که دو مرد در آن نشسته بودند توجهش را جلب کرد. چشمانش، به خصوص چشم چپ هانزا که زخمی روی آن بود، روی افراد داخل ماشین مذکور بور شد. دو مرد، نگاهشان نامحسوس اما خصمانه بود، هانزا حدس زد که این افراد ممکن است برایش دردسر ساز باشند. پس منتظر اتوبوس ماند. اتوبوس رسید و هانزا داخل شد. اتوبوس شلوغ بود و صندلی برای نشستن وجود نداشت. بنابراین هانزا ایستاد و دستش را به میله زرد رنگ بالای سرش آویزان کرد. اتوبوس حرکت کرد. هانزا مدام به پنجره هایی که در طرفینش وجود داشتند نگاه میکرد تا آن ماشین سفید و یا هر چیز دیگر که بنظرش مشکوک بود را ببیند. در همین گیر و دار، چشمش به صندلی سمت چپش خورد. دختری خردسال که در کنار مادر خود نشسته بود به او نگاه میکرد؛ صورتی کوچک و موهای فر بامزه ای داشت. کتی قرمز رنگ به تن کرده بود و عروسکی به شکل بره در دستانش بود. احتمالا زخم چشم هانزا(که محسوس بود) توجهش را جلب کرده بود. هانزا نگاه کوتاهی به او انداخت. دخترک نگاهش را برگرداند. هانزا هم چشمانش را به طرفین معطوف کرد تا شاید بتواند در میان هیاهوی خودرو ها و تاریکی هوا، چیزی ببیند.
حالت اوضاع برایش خیلی شبیه به چیزی بود که مدتها قبل تجربه کرده بود. ناگهان به چهار سال قبل رفت. یکی از شب های سرد ماه ژانویه بود، خبر رسیده بود که خط مقدم در جبهه شمالی شکسته شده و ایستاشیا با چیزی حدود ده هزار نفر در حال پیشروی به سمت خطوط پشتیست. هانزا در سنگر، بر روی یک جعبه مهمات نشسته بود و با ضامن چاقوی کوچکش ور میرفت. سنگر، شبیه به یک کوچه تنگ و تمام گِلی بود که زمینش به خاطر باران چسبناک شده و با جعبه های مهمات، پوکه گلوله و گاه اجساد سربازان تزئین شده بود. حال و هوای سنگر اما، آرام بود. تعدادی سرباز در میدان دید هانزا بودند، عده ای نامه مینوشتند، عده ای درحال خوردن کمپوت بودند و تعدادی هم دور یک آتش کوچک جمع شده بودند. ناگهان کالی از راه رسید، از چهره اش معلوم بود کمی هیجان زده است. کالی گفت: هانزا، حدس بزن چی پیدا کردم!؟ هانزا پرسید: چی؟ کالی چشمانش از شیطنت کمی تنگ شد و ثانیه ای بعد، دو تکه شکلات را از داخل جیبش بیرون آورد و گفت: پسر، انگار گنج پیدا کردم. طرف بدجور دندون گرد بود، ولی بالاخره با هزار دوز و کلک تونستم اینو ازش بگیرم! کالی تکه کوچک را کف دست هانزا گذاشت. هانزا به شکلات نگاهی کرد، بعد آن را بویید و گفت: شکلات شیریه. دست مریزاد! کالی کنار هانزا نشست و گفت: ما اینیم دیگه. راستی، امشب پستچی میاد و نامه رو میبره. نامه ای چیزی نداری؟ هانزا آهی کشید و گفت: ماه پیش نامه ام رو دادم بهش، تو این مدت کاغذ و قلم هم گیرم نیومد، وگرنه حتما یکی مینوشتم. کالی با نوک دندانش شکلات را مزه کرد و گفت: عیب نداره، منم این چند وقته نامه ننوشتم. جوهر گیر نمیاد، حتی فرمانده ها هم مجبورن با ذغال بنویسن. هانزا شکلات را روی زبانش گذاشت، طعم شیرینش فورا به زبانش تزریق شد و احساس آرامشی نسبی به او داد. کالی دستش را در جیب داخل کتش فرو برد، کمی گشت و یک قطعه کوچک عکس از آن بیرون آورد. رو به هانزا کرد و گفت: من برای این نامه مینویسم. هانزا عکس را دید. زنی جوان که پشت یک صندلی ایستاده بود و روی آن صندلی پسری کوچک نشسته بود. هانزا گفت: همسر و پسرت هستن، درسته؟ کالی با تعجب گفت: همسر؟ نه بابا، این خواهرمه، اونم خواهرزادمه. هانزا گفت: خواهرزادت بنظر میاد به اجبار اونجا نشسته باشه. کالی خندید و گفت: آره، عصبی بود چون برای عکس گرفتن عروسکش رو ازش گرفتیم. کالی درحالیکه هنوز لبخند به لب داشت گفت: تنها افرادی هستن که دارم، پدر و مادرم و دوتا برادرام همه مردن، حالا فقط منم و اون. هانزا پرسید: شوهر خواهرت چی؟ کالی گفت: اون مرتیکه که گذاشت رفت. یعنی من فراری دادمش، الکلی بود و مدام خواهرم رو کتک میزد، آخرش منم یه شب زدم به سیم آخر و با یه کابل فلزی زدمش، از اون شب دیگه پاشو اونجا نگذاشت. هانزا گفت: کار خوبی کردی، ولی خواهرزادت چی؟ دلتنگ پدرش نمیشه؟ کالی گفت: اولیور بیچاره، اونقدر کوچیک بود که اصلا پدرش رو یادش نمیاد. البته الان فکر کنم حدود پنج یا شش سالش باشه. کالی ادامه داد: بچه خیلی باهوشیه، هم خوندن بلده، هم شمردن تا عدد صد، بدون اینکه هنوز بره مدرسه! هانزا با حیرت گفت: وای، عالیه. مطمئنم در آینده یه کاره ای میشه. کالی گفت: امیدوارم، خودم مراقبشم، بهش قول دادم موقع برگشتنم بهش دوچرخه سواری یاد بدم. کالی ناگهان سوال کرد: راستی، میتونم بپرسم تو برای کی نامه مینویسی. هانزا یک لحظه جا خورد، اما خودش را جمع و جور کرد و خواست تا عکس بو را از جیبش بیرون بیاورد که ناگهان صدای فریادی بلند شد. دیدبان بود. مرتبا فریاد میزد: دشمن! دشمن داره میاد!
۱۶:۰۳
داستان های کهنه سرباز/hunk info
حالت اوضاع برایش خیلی شبیه به چیزی بود که مدتها قبل تجربه کرده بود. ناگهان به چهار سال قبل رفت. یکی از شب های سرد ماه ژانویه بود، خبر رسیده بود که خط مقدم در جبهه شمالی شکسته شده و ایستاشیا با چیزی حدود ده هزار نفر در حال پیشروی به سمت خطوط پشتیست. هانزا در سنگر، بر روی یک جعبه مهمات نشسته بود و با ضامن چاقوی کوچکش ور میرفت. سنگر، شبیه به یک کوچه تنگ و تمام گِلی بود که زمینش به خاطر باران چسبناک شده و با جعبه های مهمات، پوکه گلوله و گاه اجساد سربازان تزئین شده بود. حال و هوای سنگر اما، آرام بود. تعدادی سرباز در میدان دید هانزا بودند، عده ای نامه مینوشتند، عده ای درحال خوردن کمپوت بودند و تعدادی هم دور یک آتش کوچک جمع شده بودند. ناگهان کالی از راه رسید، از چهره اش معلوم بود کمی هیجان زده است. کالی گفت: هانزا، حدس بزن چی پیدا کردم!؟ هانزا پرسید: چی؟ کالی چشمانش از شیطنت کمی تنگ شد و ثانیه ای بعد، دو تکه شکلات را از داخل جیبش بیرون آورد و گفت: پسر، انگار گنج پیدا کردم. طرف بدجور دندون گرد بود، ولی بالاخره با هزار دوز و کلک تونستم اینو ازش بگیرم! کالی تکه کوچک را کف دست هانزا گذاشت. هانزا به شکلات نگاهی کرد، بعد آن را بویید و گفت: شکلات شیریه. دست مریزاد! کالی کنار هانزا نشست و گفت: ما اینیم دیگه. راستی، امشب پستچی میاد و نامه رو میبره. نامه ای چیزی نداری؟ هانزا آهی کشید و گفت: ماه پیش نامه ام رو دادم بهش، تو این مدت کاغذ و قلم هم گیرم نیومد، وگرنه حتما یکی مینوشتم. کالی با نوک دندانش شکلات را مزه کرد و گفت: عیب نداره، منم این چند وقته نامه ننوشتم. جوهر گیر نمیاد، حتی فرمانده ها هم مجبورن با ذغال بنویسن. هانزا شکلات را روی زبانش گذاشت، طعم شیرینش فورا به زبانش تزریق شد و احساس آرامشی نسبی به او داد. کالی دستش را در جیب داخل کتش فرو برد، کمی گشت و یک قطعه کوچک عکس از آن بیرون آورد. رو به هانزا کرد و گفت: من برای این نامه مینویسم. هانزا عکس را دید. زنی جوان که پشت یک صندلی ایستاده بود و روی آن صندلی پسری کوچک نشسته بود. هانزا گفت: همسر و پسرت هستن، درسته؟ کالی با تعجب گفت: همسر؟ نه بابا، این خواهرمه، اونم خواهرزادمه. هانزا گفت: خواهرزادت بنظر میاد به اجبار اونجا نشسته باشه. کالی خندید و گفت: آره، عصبی بود چون برای عکس گرفتن عروسکش رو ازش گرفتیم. کالی درحالیکه هنوز لبخند به لب داشت گفت: تنها افرادی هستن که دارم، پدر و مادرم و دوتا برادرام همه مردن، حالا فقط منم و اون. هانزا پرسید: شوهر خواهرت چی؟ کالی گفت: اون مرتیکه که گذاشت رفت. یعنی من فراری دادمش، الکلی بود و مدام خواهرم رو کتک میزد، آخرش منم یه شب زدم به سیم آخر و با یه کابل فلزی زدمش، از اون شب دیگه پاشو اونجا نگذاشت. هانزا گفت: کار خوبی کردی، ولی خواهرزادت چی؟ دلتنگ پدرش نمیشه؟ کالی گفت: اولیور بیچاره، اونقدر کوچیک بود که اصلا پدرش رو یادش نمیاد. البته الان فکر کنم حدود پنج یا شش سالش باشه. کالی ادامه داد: بچه خیلی باهوشیه، هم خوندن بلده، هم شمردن تا عدد صد، بدون اینکه هنوز بره مدرسه! هانزا با حیرت گفت: وای، عالیه. مطمئنم در آینده یه کاره ای میشه. کالی گفت: امیدوارم، خودم مراقبشم، بهش قول دادم موقع برگشتنم بهش دوچرخه سواری یاد بدم. کالی ناگهان سوال کرد: راستی، میتونم بپرسم تو برای کی نامه مینویسی. هانزا یک لحظه جا خورد، اما خودش را جمع و جور کرد و خواست تا عکس بو را از جیبش بیرون بیاورد که ناگهان صدای فریادی بلند شد. دیدبان بود. مرتبا فریاد میزد: دشمن! دشمن داره میاد!
یک لحظه دنیا روی سر هانزا فرو ریخت. سریع اسلحه خود را از کنارش برداشت. کالی سلاح خود را برداشت و تعدادی گلوله داخل آن گذاشت و گفت: چی میشد دو دقیقه دیرتر میومدین. سربازان به تکاپو افتاده بودند، همه درحال جنب و جوش در آن سنگر تنگ بودند. هانزا و کالی به سختی لابلای سربازان حرکت میکردند. هرچه به سمت شمال سنگر میرفتند، صدای فرمانده که در سوت فلزی خود میدمید بیشتر میشد. فرمانده فریاد میزد: ردیف شید! زود نظام بگیرید! بجنبید! آن دو پس از طی کردن مسیری به سرعت به رابرت رسیدند. رابرت با دستپاچگی گفت:کجا بودید؟! مهم نیست، بیاید، اونا خیلی دارن نزدیک میشن. تمام سربازان رو به روی یکی از دیوار های گِلی سنگر ایستادند. درست رو به دشت. طولی نکشید که کل سنگر پر شد از سربازانی که در ردیف های منظم مثل یک مار عظیم از اول تا آخر خط ایستاده بودند. همه بلا استثنا از دهانشان بخار بلند میشد. دستها روی اسلحه میلرزید، بعضی بخاطر سرما، بعضی بخاطر استرس. رابرت، کالی و هانزا به ترتیب ایستاده بودند. هانزا به سرباز کنار دستش نگاهی کرد. پسر نوجوان و عینکی بود که از ترس پلک نمیزد و چشمانش به جلو و سمت دشت میخ شده بودند. هانزا خط نگاه پسر را گرفت و چیزی را دید که خود به وحشت افتاد. موجی عظیم از انسان های اسلحه به دست به سمتشان می آمد، هرچه به طرفین نگاه میکرد، نمیتوانست ببیند آنها از کجا شروع میشوند یا پایانشان کجاست. ایستاشیایی ها از مه پیش می آمدند، هرچه بیشتر میرفت، تعدادشان بیشتر میشد، کمی بعد لابلای سربازان دشمن، تعدادی غول فلزی که به خوبی مشخص بودند پدیدار شدند. صف دشمن، هر ثانیه نزدیکتر میشد، صدای فریادشان از دور مانند یک طبل، وحشت را تبلیغ میکرد. هانزا از پشت سرش صدای سربازی را شنید که به دوستش میگفت: چرا توپخونه هامون نمیزنن؟ اینا خیلی زیادن، بعید میدونم از پسشون بربیایم. دوستش جواب داد:توپخانه ها رو منتقل کردن ریکنرک، فقط خودمونیم. حرفش لرزه ای به تن هانزا انداخت، او متوجه شد کمکی در کار نیست. همه از ترس ساکت بودند که ناگهان صدای فرمانده از میان جمعیت بلند شد: دوستان! امروز برای ما روز حسابرسیه، و برای دشمن روز قیامت. دشمن ما نمیدونه که داره به قتلگاه خودش نزدیک میشه. پس نترسید. ما برتریم، زیرا خداوند با ماست. بعد بلندتر داد زد و گفت: باشد که خداوند ما و پادشاه ما را حفظ کند. آماده بشید! همه شروع کردن به آماده کردن خودشون. هانزا سرنیزه خودش را از کمربندش جدا کرد و به نوک اسلحه اش وصل کرد، بعد گلنگدن را محکم کشید. ناگهان رابرت به شوخی گفت: هرکی کمتر از بقیه ایستی بزنه، سهم غذاشو میده بقیه!
ایستی لقبی بود که سربازان وینگلند به ایستاشیایی ها داده بودند و به حالت(اِستی) تلفظ میکردند. کلمه اِستی در زبان ایستاشیایی یک نوع توهین تلقی میشد.
هانزا کلاخود خود را کمی محکم تر کرد و ته مانده شکلاتی که در دهانش آب شده بود را با زبان مزه کرد. ناگهان صدای یک سوت ناشناخته شنیده شد. یک نفر فریاد زد: خمپاره! متفرق شید! اما برای هشدار دیر شده بود، خمپاره مانند یک سنگ از آسمان به زمین خورد و با صدای مهیبی درست در میان سربازان منفجر شد.
ایستی لقبی بود که سربازان وینگلند به ایستاشیایی ها داده بودند و به حالت(اِستی) تلفظ میکردند. کلمه اِستی در زبان ایستاشیایی یک نوع توهین تلقی میشد.
هانزا کلاخود خود را کمی محکم تر کرد و ته مانده شکلاتی که در دهانش آب شده بود را با زبان مزه کرد. ناگهان صدای یک سوت ناشناخته شنیده شد. یک نفر فریاد زد: خمپاره! متفرق شید! اما برای هشدار دیر شده بود، خمپاره مانند یک سنگ از آسمان به زمین خورد و با صدای مهیبی درست در میان سربازان منفجر شد.
۱۷:۳۳
05._No_Good_Choice.mp3
۰۳:۰۰-۵.۱۲ مگابایت
مناسب قسمت بالایی
:
۱۷:۳۵
داستان های کهنه سرباز/hunk info
یک لحظه دنیا روی سر هانزا فرو ریخت. سریع اسلحه خود را از کنارش برداشت. کالی سلاح خود را برداشت و تعدادی گلوله داخل آن گذاشت و گفت: چی میشد دو دقیقه دیرتر میومدین. سربازان به تکاپو افتاده بودند، همه درحال جنب و جوش در آن سنگر تنگ بودند. هانزا و کالی به سختی لابلای سربازان حرکت میکردند. هرچه به سمت شمال سنگر میرفتند، صدای فرمانده که در سوت فلزی خود میدمید بیشتر میشد. فرمانده فریاد میزد: ردیف شید! زود نظام بگیرید! بجنبید! آن دو پس از طی کردن مسیری به سرعت به رابرت رسیدند. رابرت با دستپاچگی گفت: کجا بودید؟! مهم نیست، بیاید، اونا خیلی دارن نزدیک میشن. تمام سربازان رو به روی یکی از دیوار های گِلی سنگر ایستادند. درست رو به دشت. طولی نکشید که کل سنگر پر شد از سربازانی که در ردیف های منظم مثل یک مار عظیم از اول تا آخر خط ایستاده بودند. همه بلا استثنا از دهانشان بخار بلند میشد. دستها روی اسلحه میلرزید، بعضی بخاطر سرما، بعضی بخاطر استرس. رابرت، کالی و هانزا به ترتیب ایستاده بودند. هانزا به سرباز کنار دستش نگاهی کرد. پسر نوجوان و عینکی بود که از ترس پلک نمیزد و چشمانش به جلو و سمت دشت میخ شده بودند. هانزا خط نگاه پسر را گرفت و چیزی را دید که خود به وحشت افتاد. موجی عظیم از انسان های اسلحه به دست به سمتشان می آمد، هرچه به طرفین نگاه میکرد، نمیتوانست ببیند آنها از کجا شروع میشوند یا پایانشان کجاست. ایستاشیایی ها از مه پیش می آمدند، هرچه بیشتر میرفت، تعدادشان بیشتر میشد، کمی بعد لابلای سربازان دشمن، تعدادی غول فلزی که به خوبی مشخص بودند پدیدار شدند. صف دشمن، هر ثانیه نزدیکتر میشد، صدای فریادشان از دور مانند یک طبل، وحشت را تبلیغ میکرد. هانزا از پشت سرش صدای سربازی را شنید که به دوستش میگفت: چرا توپخونه هامون نمیزنن؟ اینا خیلی زیادن، بعید میدونم از پسشون بربیایم. دوستش جواب داد: توپخانه ها رو منتقل کردن ریکنرک، فقط خودمونیم. حرفش لرزه ای به تن هانزا انداخت، او متوجه شد کمکی در کار نیست. همه از ترس ساکت بودند که ناگهان صدای فرمانده از میان جمعیت بلند شد: دوستان! امروز برای ما روز حسابرسیه، و برای دشمن روز قیامت. دشمن ما نمیدونه که داره به قتلگاه خودش نزدیک میشه. پس نترسید. ما برتریم، زیرا خداوند با ماست. بعد بلندتر داد زد و گفت: باشد که خداوند ما و پادشاه ما را حفظ کند. آماده بشید! همه شروع کردن به آماده کردن خودشون. هانزا سرنیزه خودش را از کمربندش جدا کرد و به نوک اسلحه اش وصل کرد، بعد گلنگدن را محکم کشید. ناگهان رابرت به شوخی گفت: هرکی کمتر از بقیه ایستی بزنه، سهم غذاشو میده بقیه! ایستی لقبی بود که سربازان وینگلند به ایستاشیایی ها داده بودند و به حالت(اِستی) تلفظ میکردند. کلمه اِستی در زبان ایستاشیایی یک نوع توهین تلقی میشد. هانزا کلاخود خود را کمی محکم تر کرد و ته مانده شکلاتی که در دهانش آب شده بود را با زبان مزه کرد. ناگهان صدای یک سوت ناشناخته شنیده شد. یک نفر فریاد زد: خمپاره! متفرق شید! اما برای هشدار دیر شده بود، خمپاره مانند یک سنگ از آسمان به زمین خورد و با صدای مهیبی درست در میان سربازان منفجر شد.
انگار زمان ایستاد. همه سربازان داخل سنگر ثانیه ای مات و مبهوت به تکه های دست و پا که از محل انفجار پرتاب شده بود مینگریستند. ناگهان همه فهمیدند که ایستادن جایز نیست. رابرت فریاد زد: بدوید سمت شمال سنگر، برید. صدایش در میان هیاهوی بقیه سربازها گم شد. انگار هانزا با موجی عظیم برخورد کرده باشد، چاره ای جز همراه شدن با بقیه سرباز ها که مثل مرغان وحشت زده، مدام به این طرف و آن طرف میرفتند را نداشت. کمی بعد خمپاره دوم مثل رعد بر زمین فرود آمد و سطلی بزرگ از خون و گِل را به اطراف پرتاب کرد. ناگهان هانزا صدایی از عقب شنید: هانزا! برگرد عقب! هانزا سرش را میان جمعیت به سختی چرخاند، کالی بود و پشت سر او رابرت. اما نمیتوانست به سمت آنها برود، مثل ماهی که بخواهد خلاف جهت آب شنا کند. همان لحظه خمپاره سوم هم فرود آمد، درست در چند قدمی هانزا. موج خمپاره، هانزا و سربازان اطراف او را محکم به عقب پرتاب کرد. هانزا محکم با یکی از ستون های چوبی داخل دیواره سنگر برخورد کرد و به زمین افتاد. سنگر کم رفت و آمد تر شد، چون اکثر سربازان در گوشه ای پناه گرفته بودند. رابرت به سرعت به طرف هانزا آمد و گفت: هی پسر، خوبی؟! هانزا چشمانش را باز کرد، نصف صورتش گلی شده بود. هانزا گفت: آره آره خوبم، فکر کنم. رابرت دست هانزا را گرفت و کمک کرد تا او بلند شود. هانزا وقتی ایستاد به روبروی خودش نگاه کرد. در آن سنگر تنگ، چاله ای کوچک ایجاد شده بود و میان دود ناشی از انفجار، تکه های بدن انسان به خوبی مشخص بود. ناگهان صدایی توجه همه را به خود جلب کرد: اگر بایستید کشته میشوید! برید جلو! پیشروی! پیشروی! ناگهان تمام سرباز های داخل سنگر فریاد کشیدند و شروع کردند به بالا رفتن از دیواره ها تا از خاکریز سنگر بیرون بروند. کالی داد زد: رابرت، بریم! آنها از سنگر به سطح زمین رفتند. ایستاشیایی ها مثل دیوانگان جلو می آمدند، همین مسئله باعث میشد که شکست به حس غالب تبدیل شود. صدای تیراندازی بلند شد، همه شلیک میکردند، نه به دشمن، بلکه به طرف جلو. شاید که تیری به دشمن اصابت کند. ایستاشیایی ها از روی تانک شروع به شلیک با تیربار کردند، هر گلوله، فردی را مثل برگ های پاییزی به زمین می انداخت. هانزا داد زد: بخوابید روی زمین! تعدادی روی زمین افتادند، اما عده ای ایستادند و مردند. رابرت همچنان سلاح دوربین دار خود را داشت. با آن اسلحه و با حالتی مصمم، تفنگ را به طرف یکی از تیربارچی های تانک نشانه رفت و شلیک کرد. تیر به مغز سرباز اصابت کرد و خون حاصل از آن روی دریچه باز تانک که به حالت عمودی قرار داشت ریخت. رابرت گفت: یک! یک امتیاز برای رابرت! هانزا به سمت راست خود وقتی که درازکش روی زمین بود نگاه کرد، دید چند نفر مشغول نصب تیربار پشت یک ماشین سوخته هستند. هانزا رو به کالی کرد و گفت: وقتی تیربارامون شروع به شلیک کردن، با تمام توان بدو! کالی سر به علامت تایید تکان داد. ناگهان تیربار شلیک کرد. صدایش مثل کوبیدن چکش در گوش هانزا پیچید. هر سه بلند شدند و دویدند. اکثرا سربازان خودشان را به داخل سنگری دیگر که جلوتر بود پرت میکردند. هانزا، کالی و رابرت هم خود را پس از دویدن به داخل سنگر پرت کردند. سنگر مانند یک باتلاق چسبناک بود و چند گودال آب در آن وجود داشت. هر سه فورا به دیواره سنگر چسبیدند. کالی نفس عمیقی کشید و گفت: خب، الان یکم راحت شدیم. اما آن سه خبر نداشتند که درست در مرکز جهنم ایستادند.
۱۵:۳۰
داستان های کهنه سرباز/hunk info
انگار زمان ایستاد. همه سربازان داخل سنگر ثانیه ای مات و مبهوت به تکه های دست و پا که از محل انفجار پرتاب شده بود مینگریستند. ناگهان همه فهمیدند که ایستادن جایز نیست. رابرت فریاد زد: بدوید سمت شمال سنگر، برید. صدایش در میان هیاهوی بقیه سربازها گم شد. انگار هانزا با موجی عظیم برخورد کرده باشد، چاره ای جز همراه شدن با بقیه سرباز ها که مثل مرغان وحشت زده، مدام به این طرف و آن طرف میرفتند را نداشت. کمی بعد خمپاره دوم مثل رعد بر زمین فرود آمد و سطلی بزرگ از خون و گِل را به اطراف پرتاب کرد. ناگهان هانزا صدایی از عقب شنید: هانزا! برگرد عقب! هانزا سرش را میان جمعیت به سختی چرخاند، کالی بود و پشت سر او رابرت. اما نمیتوانست به سمت آنها برود، مثل ماهی که بخواهد خلاف جهت آب شنا کند. همان لحظه خمپاره سوم هم فرود آمد، درست در چند قدمی هانزا. موج خمپاره، هانزا و سربازان اطراف او را محکم به عقب پرتاب کرد. هانزا محکم با یکی از ستون های چوبی داخل دیواره سنگر برخورد کرد و به زمین افتاد. سنگر کم رفت و آمد تر شد، چون اکثر سربازان در گوشه ای پناه گرفته بودند. رابرت به سرعت به طرف هانزا آمد و گفت: هی پسر، خوبی؟! هانزا چشمانش را باز کرد، نصف صورتش گلی شده بود. هانزا گفت: آره آره خوبم، فکر کنم. رابرت دست هانزا را گرفت و کمک کرد تا او بلند شود. هانزا وقتی ایستاد به روبروی خودش نگاه کرد. در آن سنگر تنگ، چاله ای کوچک ایجاد شده بود و میان دود ناشی از انفجار، تکه های بدن انسان به خوبی مشخص بود. ناگهان صدایی توجه همه را به خود جلب کرد: اگر بایستید کشته میشوید! برید جلو! پیشروی! پیشروی! ناگهان تمام سرباز های داخل سنگر فریاد کشیدند و شروع کردند به بالا رفتن از دیواره ها تا از خاکریز سنگر بیرون بروند. کالی داد زد: رابرت، بریم! آنها از سنگر به سطح زمین رفتند. ایستاشیایی ها مثل دیوانگان جلو می آمدند، همین مسئله باعث میشد که شکست به حس غالب تبدیل شود. صدای تیراندازی بلند شد، همه شلیک میکردند، نه به دشمن، بلکه به طرف جلو. شاید که تیری به دشمن اصابت کند. ایستاشیایی ها از روی تانک شروع به شلیک با تیربار کردند، هر گلوله، فردی را مثل برگ های پاییزی به زمین می انداخت. هانزا داد زد: بخوابید روی زمین! تعدادی روی زمین افتادند، اما عده ای ایستادند و مردند. رابرت همچنان سلاح دوربین دار خود را داشت. با آن اسلحه و با حالتی مصمم، تفنگ را به طرف یکی از تیربارچی های تانک نشانه رفت و شلیک کرد. تیر به مغز سرباز اصابت کرد و خون حاصل از آن روی دریچه باز تانک که به حالت عمودی قرار داشت ریخت. رابرت گفت: یک! یک امتیاز برای رابرت! هانزا به سمت راست خود وقتی که درازکش روی زمین بود نگاه کرد، دید چند نفر مشغول نصب تیربار پشت یک ماشین سوخته هستند. هانزا رو به کالی کرد و گفت: وقتی تیربارامون شروع به شلیک کردن، با تمام توان بدو! کالی سر به علامت تایید تکان داد. ناگهان تیربار شلیک کرد. صدایش مثل کوبیدن چکش در گوش هانزا پیچید. هر سه بلند شدند و دویدند. اکثرا سربازان خودشان را به داخل سنگری دیگر که جلوتر بود پرت میکردند. هانزا، کالی و رابرت هم خود را پس از دویدن به داخل سنگر پرت کردند. سنگر مانند یک باتلاق چسبناک بود و چند گودال آب در آن وجود داشت. هر سه فورا به دیواره سنگر چسبیدند. کالی نفس عمیقی کشید و گفت: خب، الان یکم راحت شدیم. اما آن سه خبر نداشتند که درست در مرکز جهنم ایستادند.
هانزا شروع به شمردن ضربان قلب خود کرد. چنان سریع بود که احساس کرد الان است که از سینه اش بیرون بزند. تعداد زیادی سرباز میان صدای شلیک ها و انفجار ها داخل آن سنگر جمع شده بودند. عده ای از سر و صورتشان خون میچکید. عده ای دیگر به دنبال دست یا انگشت قطع شده ی خود بودند و تعدادی که جوانتر بودند از ترس گوشه ای کز کرده و گریه میکردند. ناگهان سربازی در چند متری هانزا تفنگش را به بالا نشانه گرفت و گفت: اومدن! اومـ...و تیری به گلویش خورد. طولی نکشید که سربازان ایستاشیایی مثل دسته ای موریانه به داخل سنگر افتادند. هانزا در همان حالت که ایستاده بود، سلاح خود را بالا گرفت و یک تیر کور زد. تیر به کمر سرباز اصابت کرد و او را به زمین انداخت. هرج و مرج آغاز شد. صدای داد و فریاد و شلیک در سنگر پیچید. هانزا فهمید، هیچکس حق خروج از این معرکه خونین را ندارد، مگر آنکه بمیرد یا به هر قیمتی زنده بماند. کالی سلاحش را به سمت چند سرباز دشمن گرفت. سلاحش تیربار اِستَن بود، بنابراین خیلی راحت شروع به شلیک کرد. آتش از اسلحه کالی مثل مارمولکی دیوانه بیرون میجست و سربازان ایستاشیا را قلع و قمع میکرد. پس از شلیک، چهار سرباز کشته شدند. کالی به شوخی به رابرت گفت: چهار به یک! هانزا ناگهان چشمش به یک سرباز در فاصله دور افتاد. سرباز دو دستش را به سرش گرفته بود و مدام فریاد میکشید، غافل از آنکه یک سرباز دشمن رویش اصلحه کشیده. هانزا سریع به طرف سرباز دوید تا شاید او را نجات دهد. کالی داد زد: هانزا، دور نشو! اما هانزا گوش نکرد. در ذهنش فارغ از صدای بیرون، مدام میگفت: کاری که هیچکس نمیکنه رو بکن، برو جلو! اما ناگهان چیزی بر رویش سنگینی کرد. ثانیه ای بعد هانزا زمین خورد. یک سرباز ایستاشیایی خود را روی هانزا پرت کرده بود تا او را بکشد. سرباز چاقو را بیرون آورد و به سمت صورت هانزا آورد. هانزا مچ دست سرباز را گرفت و با دست دیگرش به دنبال هفت تیرش داخل جیب اورکتش گشت. ثانیه ای بعد هفت تیر را از جیبش بیرون آورد. سرباز متوجه شد و دست هانزا را گرفت. نفس داغ سرباز، پوست گِلی هانزا را ذوب میکرد. سرباز زور میزد تا چاقو را به صورت هانزا نزدیک کند. نوک تیز چاقو درست جلوی چشم هانزا بود و برق نوک آن هانزا را وحشت زده کرد. هانزا به سختی پای خود را به سمت خود کشید و لگدی محکم به شکم سرباز زد. سرباز یک متر به جلو پرت شد. هانزا بدون کوچکترین درنگ، هفت تیر را به سمت سرباز گرفت و تیری را روانه او کرد. چشمانش تار شده بود، ثانیه ای بعد به خود آمد و دید تیر مستقیم در پیشانی ان سرباز خورده بود.
۱۶:۰۴
داستان های کهنه سرباز/hunk info
هانزا شروع به شمردن ضربان قلب خود کرد. چنان سریع بود که احساس کرد الان است که از سینه اش بیرون بزند. تعداد زیادی سرباز میان صدای شلیک ها و انفجار ها داخل آن سنگر جمع شده بودند. عده ای از سر و صورتشان خون میچکید. عده ای دیگر به دنبال دست یا انگشت قطع شده ی خود بودند و تعدادی که جوانتر بودند از ترس گوشه ای کز کرده و گریه میکردند. ناگهان سربازی در چند متری هانزا تفنگش را به بالا نشانه گرفت و گفت: اومدن! اومـ... و تیری به گلویش خورد. طولی نکشید که سربازان ایستاشیایی مثل دسته ای موریانه به داخل سنگر افتادند. هانزا در همان حالت که ایستاده بود، سلاح خود را بالا گرفت و یک تیر کور زد. تیر به کمر سرباز اصابت کرد و او را به زمین انداخت. هرج و مرج آغاز شد. صدای داد و فریاد و شلیک در سنگر پیچید. هانزا فهمید، هیچکس حق خروج از این معرکه خونین را ندارد، مگر آنکه بمیرد یا به هر قیمتی زنده بماند. کالی سلاحش را به سمت چند سرباز دشمن گرفت. سلاحش تیربار اِستَن بود، بنابراین خیلی راحت شروع به شلیک کرد. آتش از اسلحه کالی مثل مارمولکی دیوانه بیرون میجست و سربازان ایستاشیا را قلع و قمع میکرد. پس از شلیک، چهار سرباز کشته شدند. کالی به شوخی به رابرت گفت: چهار به یک! هانزا ناگهان چشمش به یک سرباز در فاصله دور افتاد. سرباز دو دستش را به سرش گرفته بود و مدام فریاد میکشید، غافل از آنکه یک سرباز دشمن رویش اصلحه کشیده. هانزا سریع به طرف سرباز دوید تا شاید او را نجات دهد. کالی داد زد: هانزا، دور نشو! اما هانزا گوش نکرد. در ذهنش فارغ از صدای بیرون، مدام میگفت: کاری که هیچکس نمیکنه رو بکن، برو جلو! اما ناگهان چیزی بر رویش سنگینی کرد. ثانیه ای بعد هانزا زمین خورد. یک سرباز ایستاشیایی خود را روی هانزا پرت کرده بود تا او را بکشد. سرباز چاقو را بیرون آورد و به سمت صورت هانزا آورد. هانزا مچ دست سرباز را گرفت و با دست دیگرش به دنبال هفت تیرش داخل جیب اورکتش گشت. ثانیه ای بعد هفت تیر را از جیبش بیرون آورد. سرباز متوجه شد و دست هانزا را گرفت. نفس داغ سرباز، پوست گِلی هانزا را ذوب میکرد. سرباز زور میزد تا چاقو را به صورت هانزا نزدیک کند. نوک تیز چاقو درست جلوی چشم هانزا بود و برق نوک آن هانزا را وحشت زده کرد. هانزا به سختی پای خود را به سمت خود کشید و لگدی محکم به شکم سرباز زد. سرباز یک متر به جلو پرت شد. هانزا بدون کوچکترین درنگ، هفت تیر را به سمت سرباز گرفت و تیری را روانه او کرد. چشمانش تار شده بود، ثانیه ای بعد به خود آمد و دید تیر مستقیم در پیشانی ان سرباز خورده بود.
خون به سختی از پیشانی آن سرباز میغلتید، با گل روی صورتش مخلوط میشد و روی زمین میچکید. هانزا ناگهان به خود آمد، از دو پیچ جلوتر سنگر، چند سرباز دشمن نزدیک میشند. درنگ نکرد، ام-یکش را که روی زمین بود برداشت و تیری شلیک کرد. تیر به کلاهخود سرباز اصابت کرد و آن را روی زمین انداخت. ناگهان کالی پشت سر هانزا ظاهر شد و دوباره رگباذ گلوله را سمت دشمن گرفت. هانزا دو گوش خود را گرفت، نوک لوله اسلحه به سرش نزدیک بود و صدای شلیک آزارش میداد. طولی نکشید که کالی آن سرباز ها را کشت. رابرت سر رسید. هانزا بلند شد، اما ناگهان رابرت دستی به سینه هانزا زد و گفت: خیلی بی کله ای! نزدیک بود به کشتنمون بدی! هانزا چیزی نگفت. هنوز چشمش به آن سربازی که کشته بود دوخته شده بود. سرباز مرده خیلی جوان بود. هانزا دلش سوخت. با خودش میگفت شاید میتوانست جوری دیگر از پس آن سرباز بربیاید. اما دیگر دیر بود. همان لحظه چند ده سرباز وینگلندی داخل سنگر پریدند و فریاد کشیدند: زنده باد وطن! برید جلو، همشون رو به درک واصل کنید! هانزا فهمید که احتمالا حمله دشمن درحال دفع شدن است. رابرت به نقطه ای نگاه کرد. کمی خیره شد. بعد با دست به دیوار نیمه خراب آجری اشاره کرد و گفت: بیاید، بیاید بریم اونجا. هانزا و کالی بی چون و چرا راه افتادند. از میان اجساد و سر و صدای مهیب انفجار ها، فریاد ها و ناله ها گذشتند. از پله های چوبی سنگر بالا رفتند و درست پشت دیوار مذکور قرار گرفتند. هر سه تکیه دادند. هانزا به سمت چپ خود نگاه کرد. چند تانک خودی، مثل اسب هایی تنومند و شکست ناپذیر در میان سربازان جلو میرفتند. گاهی از حرکت می ایستادند و با صدای کوبنده شلیک میکردند. هانزا سرش را برگرداند. احساس خوشحالی مضحکی داشت. نمیدانست بخاطر چی، اما مطمئن بود که تا به حال انقدر به مرگ نزدیک نبوده. بوی باروت و تعفن هر لحظه شدیتر میشد. بوی خون مثل خنجری تیز به ریه ها فرو میرفت. به دو سرباز کناردستش نگاه کرد؛ مثل آنکه آن دو هم همین احساس را داشتند. رابرت نفسی بیرون داد و گفت: وای پسر! تا حالا تو عمرم انقدر هیجان نداشتم! بعد به کالی نگاه کرد و گفت: راستی. آمار مسابقه از دستمون دررفت. تا جایی که یادمه من سه نفر رو زدم. کالی گفت: الان چه وقت این حرفاست؟! موقعی که تموم شد، سهم غذای من مال تو، خوبه؟ رابرت گفت: خوب نیست. عالیه! یکدفعه هر سه صدای از سمت راست خود شنیدند. سربازی میانسال که صورتش با خون سرخ شده بود داد میزد:آهای شماها! برید جلو! هر سه برخاستند و پشت سر یک تانک حرکت کردند. تانک مثل یک محافظ قابل اعتماد، سپری بود دربرابر دشمن که مثل اینکه درحال عقب نشینی بود. هانزا، کالی و رابرت به همراه چند نفر دیگر، خمیده و سلانه سلانه پشت تانک پیش میرفتند. ناگهان تانک ایستاد. اما نه برای شلیک. ناگهان هانزا صدایی شنید. صدای یک سوت خاص. انگار بلبلی در حال سقوط از آسمان است. صدا نزدیکتر شد. تمام افراد در میدان ایستادند و به بالا خیره شدند. انگار زمان ناگهان ایستاد. هیچکس حرکت نمیکرد. نه وینگلند و نه ایستاشیا. صدای سوت تبدیل به چیزی شد که آن را سوت مرگ مینامیدند. و آن سوت مرگ، اعلامیه ای برای پرنده قاتل بود. هواپیمای «اشتوکا».
اشتوکا هواپیمای بود که برای پشتیبانی نیروی زمینی در میدان نبرد طراحی شده بود. در زیر این هواپیما، دو سوت تعبیه شده بود، وقتی که هواپیما شیرجه میرفت. هوا داخل سوت ها میپیچید و صدای ترسناکی از خود میساخت.
هیچکس نمیدانست چکار میتواند بکند. رابرت یک قدم عقب رفت. ناگهان ده ها اشتوکا در آسمان ظاهر شدند. رابرت داد زد: برگردید! زمان دوباره بازگشت، اما از عقب. سربازان شروع به فرار کردند، حتی سربازان ایستاشیا، چون میدانستند اشتوکا ها تر و خشک را با هم میسوزانند. هانزا دوید. کالی هم پشت سر او. هانزا آماده بود؛ آماده بود تا بمبی بر سرش فرود بیاید و کار او را تمام کند. صدای سوت هواپیما ها با صدای موتور های انها ترکیب شد. اولین بمب بر زمین نشست. موج عظیمی از اجزای بدن بر آسمان پرتاب شد. هواپیما ها بالای سر آنها مانند کرکس میچرخیدند و انسان ها را به تکه تکه شدن دعوت میکردند. بمب ها یکی پس دیگری به زمین تحمیل میشدند و هر بار تعداد کثیری از انسان ها با خود به دوزخ میبرند. هانزا، کالی و رابرت با سنگر فاصله کمی داشتند. رابرت به سرعت به سنگر رسید و خود را درون آن انداخت. هانزا پشت سر او آمد. کالی اخرین نفر بود. همان جور که هانزا روی گِل خیس سنگر درازکش افتاده بود به بالا نگاه کرد. کالی آمد. درست لحظه پریدن او داخل سنگر بود. ان لحظه مثل چند سال طول کشید. کالی پرید. اما هنوز به زمین نرسیده بود که سایه ای سیاه پشت سر او ظاهر شد. کمتر از یک ثانیه بعد، موج انفجار بمب، کالی را به جلو محکم پرتاب کرد و موج انفجار هانزا را بیهوش کرد.
اشتوکا هواپیمای بود که برای پشتیبانی نیروی زمینی در میدان نبرد طراحی شده بود. در زیر این هواپیما، دو سوت تعبیه شده بود، وقتی که هواپیما شیرجه میرفت. هوا داخل سوت ها میپیچید و صدای ترسناکی از خود میساخت.
هیچکس نمیدانست چکار میتواند بکند. رابرت یک قدم عقب رفت. ناگهان ده ها اشتوکا در آسمان ظاهر شدند. رابرت داد زد: برگردید! زمان دوباره بازگشت، اما از عقب. سربازان شروع به فرار کردند، حتی سربازان ایستاشیا، چون میدانستند اشتوکا ها تر و خشک را با هم میسوزانند. هانزا دوید. کالی هم پشت سر او. هانزا آماده بود؛ آماده بود تا بمبی بر سرش فرود بیاید و کار او را تمام کند. صدای سوت هواپیما ها با صدای موتور های انها ترکیب شد. اولین بمب بر زمین نشست. موج عظیمی از اجزای بدن بر آسمان پرتاب شد. هواپیما ها بالای سر آنها مانند کرکس میچرخیدند و انسان ها را به تکه تکه شدن دعوت میکردند. بمب ها یکی پس دیگری به زمین تحمیل میشدند و هر بار تعداد کثیری از انسان ها با خود به دوزخ میبرند. هانزا، کالی و رابرت با سنگر فاصله کمی داشتند. رابرت به سرعت به سنگر رسید و خود را درون آن انداخت. هانزا پشت سر او آمد. کالی اخرین نفر بود. همان جور که هانزا روی گِل خیس سنگر درازکش افتاده بود به بالا نگاه کرد. کالی آمد. درست لحظه پریدن او داخل سنگر بود. ان لحظه مثل چند سال طول کشید. کالی پرید. اما هنوز به زمین نرسیده بود که سایه ای سیاه پشت سر او ظاهر شد. کمتر از یک ثانیه بعد، موج انفجار بمب، کالی را به جلو محکم پرتاب کرد و موج انفجار هانزا را بیهوش کرد.
۱۷:۴۳
داستان های کهنه سرباز/hunk info
خون به سختی از پیشانی آن سرباز میغلتید، با گل روی صورتش مخلوط میشد و روی زمین میچکید. هانزا ناگهان به خود آمد، از دو پیچ جلوتر سنگر، چند سرباز دشمن نزدیک میشند. درنگ نکرد، ام-یکش را که روی زمین بود برداشت و تیری شلیک کرد. تیر به کلاهخود سرباز اصابت کرد و آن را روی زمین انداخت. ناگهان کالی پشت سر هانزا ظاهر شد و دوباره رگباذ گلوله را سمت دشمن گرفت. هانزا دو گوش خود را گرفت، نوک لوله اسلحه به سرش نزدیک بود و صدای شلیک آزارش میداد. طولی نکشید که کالی آن سرباز ها را کشت. رابرت سر رسید. هانزا بلند شد، اما ناگهان رابرت دستی به سینه هانزا زد و گفت: خیلی بی کله ای! نزدیک بود به کشتنمون بدی! هانزا چیزی نگفت. هنوز چشمش به آن سربازی که کشته بود دوخته شده بود. سرباز مرده خیلی جوان بود. هانزا دلش سوخت. با خودش میگفت شاید میتوانست جوری دیگر از پس آن سرباز بربیاید. اما دیگر دیر بود. همان لحظه چند ده سرباز وینگلندی داخل سنگر پریدند و فریاد کشیدند: زنده باد وطن! برید جلو، همشون رو به درک واصل کنید! هانزا فهمید که احتمالا حمله دشمن درحال دفع شدن است. رابرت به نقطه ای نگاه کرد. کمی خیره شد. بعد با دست به دیوار نیمه خراب آجری اشاره کرد و گفت: بیاید، بیاید بریم اونجا. هانزا و کالی بی چون و چرا راه افتادند. از میان اجساد و سر و صدای مهیب انفجار ها، فریاد ها و ناله ها گذشتند. از پله های چوبی سنگر بالا رفتند و درست پشت دیوار مذکور قرار گرفتند. هر سه تکیه دادند. هانزا به سمت چپ خود نگاه کرد. چند تانک خودی، مثل اسب هایی تنومند و شکست ناپذیر در میان سربازان جلو میرفتند. گاهی از حرکت می ایستادند و با صدای کوبنده شلیک میکردند. هانزا سرش را برگرداند. احساس خوشحالی مضحکی داشت. نمیدانست بخاطر چی، اما مطمئن بود که تا به حال انقدر به مرگ نزدیک نبوده. بوی باروت و تعفن هر لحظه شدیتر میشد. بوی خون مثل خنجری تیز به ریه ها فرو میرفت. به دو سرباز کناردستش نگاه کرد؛ مثل آنکه آن دو هم همین احساس را داشتند. رابرت نفسی بیرون داد و گفت: وای پسر! تا حالا تو عمرم انقدر هیجان نداشتم! بعد به کالی نگاه کرد و گفت: راستی. آمار مسابقه از دستمون دررفت. تا جایی که یادمه من سه نفر رو زدم. کالی گفت: الان چه وقت این حرفاست؟! موقعی که تموم شد، سهم غذای من مال تو، خوبه؟ رابرت گفت: خوب نیست. عالیه! یکدفعه هر سه صدای از سمت راست خود شنیدند. سربازی میانسال که صورتش با خون سرخ شده بود داد میزد: آهای شماها! برید جلو! هر سه برخاستند و پشت سر یک تانک حرکت کردند. تانک مثل یک محافظ قابل اعتماد، سپری بود دربرابر دشمن که مثل اینکه درحال عقب نشینی بود. هانزا، کالی و رابرت به همراه چند نفر دیگر، خمیده و سلانه سلانه پشت تانک پیش میرفتند. ناگهان تانک ایستاد. اما نه برای شلیک. ناگهان هانزا صدایی شنید. صدای یک سوت خاص. انگار بلبلی در حال سقوط از آسمان است. صدا نزدیکتر شد. تمام افراد در میدان ایستادند و به بالا خیره شدند. انگار زمان ناگهان ایستاد. هیچکس حرکت نمیکرد. نه وینگلند و نه ایستاشیا. صدای سوت تبدیل به چیزی شد که آن را سوت مرگ مینامیدند. و آن سوت مرگ، اعلامیه ای برای پرنده قاتل بود. هواپیمای «اشتوکا». اشتوکا هواپیمای بود که برای پشتیبانی نیروی زمینی در میدان نبرد طراحی شده بود. در زیر این هواپیما، دو سوت تعبیه شده بود، وقتی که هواپیما شیرجه میرفت. هوا داخل سوت ها میپیچید و صدای ترسناکی از خود میساخت. هیچکس نمیدانست چکار میتواند بکند. رابرت یک قدم عقب رفت. ناگهان ده ها اشتوکا در آسمان ظاهر شدند. رابرت داد زد: برگردید! زمان دوباره بازگشت، اما از عقب. سربازان شروع به فرار کردند، حتی سربازان ایستاشیا، چون میدانستند اشتوکا ها تر و خشک را با هم میسوزانند. هانزا دوید. کالی هم پشت سر او. هانزا آماده بود؛ آماده بود تا بمبی بر سرش فرود بیاید و کار او را تمام کند. صدای سوت هواپیما ها با صدای موتور های انها ترکیب شد. اولین بمب بر زمین نشست. موج عظیمی از اجزای بدن بر آسمان پرتاب شد. هواپیما ها بالای سر آنها مانند کرکس میچرخیدند و انسان ها را به تکه تکه شدن دعوت میکردند. بمب ها یکی پس دیگری به زمین تحمیل میشدند و هر بار تعداد کثیری از انسان ها با خود به دوزخ میبرند. هانزا، کالی و رابرت با سنگر فاصله کمی داشتند. رابرت به سرعت به سنگر رسید و خود را درون آن انداخت. هانزا پشت سر او آمد. کالی اخرین نفر بود. همان جور که هانزا روی گِل خیس سنگر درازکش افتاده بود به بالا نگاه کرد. کالی آمد. درست لحظه پریدن او داخل سنگر بود. ان لحظه مثل چند سال طول کشید. کالی پرید. اما هنوز به زمین نرسیده بود که سایه ای سیاه پشت سر او ظاهر شد. کمتر از یک ثانیه بعد، موج انفجار بمب، کالی را به جلو محکم پرتاب کرد و موج انفجار هانزا را بیهوش کرد.
انگار بوی باروت بمب را لحظه ای حس کرد که راننده داد زد: ایستگاه بِیپ! هانزا به خود آمد. به سمت در اتوبوس رفت و کرایه را سریع حساب کرد.همین که از اتوبوس خارج شد، نگاهی نامحسوس به اطراف کرد. اثری از ماشین سفید نبود. هانزا به سوی خانه رفت. سعی میکرد حالات چهره اش را پنهان کند. اما آدرنالین داخل بدنش کار را سخت میکرد. تند و عصبی گام برمیداشت. در داخل دهانش مرتبا دندان هایش را به هم میسایید. جلوی در رسید. سراسیمه کلید را از جیبش بیرون آورد. اطراف را نگاه کرد و کلید را داخل در گذاشت، اما دید که کلید اشتباهی را بدست دارد. زیر لب و با خشم گفت: لعنتی. کلید را عوض کرد، در را باز کرد و بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند در را بست. دوان دوان اما بیصدا از پله ها بالا رفت. درب آپارتمانش را باز کرد و سریع آن را بست. سپس هرچه قفل وجود داشت را زد و به در تکیه داد. لحظه ای با خود فکر کرد که شاید این باز هم یکی از آن شوخی های مسخره پاینز باشد؛ یا شاید آن ماشین سفید اصلا ربطی به او نداشته باشد. این افکار مانند دارکوب مغزش را میکوبید. اما فایده نداشت، میدانست که خطری در کمین است. یادش افتاد که برای روز مبادا، چیزی را قایم کرده. به سمت آشپزخانه رفت. درب کابینت های فلزی رنگ و رو رفته را یکی یکی باز میکرد تا اینکه به جعبه ای خاص رسید. جعبه فلزی کوچک که رنگی قرمز داشت و روی آن تصویر یک دانه قهوه که به بیننده لبخند میزد را از کابینت بیرون کشید. روی جعبه یک کاغذ چسبیده بود:وسیله اضطراری برای موارد فوق خاص!خاک جعبه را با دست گرفت و آن را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشت. در جعبه را با احتیاط باز کرد. چیزی که دور آن تکه پارچه ای پیچیده شده بود را برداشت و پارچه را باز کرد. یکدفعه تفنگی کوچک که رنگ نقره ای براق داشت از میان پارچه نمایان شد. هانزا درنگ نکرد، چند فشنگ از داخل جعبه بیرون آورد و داخل خشاب اسلحه گذاشت. بعد خشاب را داخل اسلحه گذاشت و اسلاید ان را با صدای خشکی کشید. همه چیز آماده بود، جز هانزا. هنوز تردید داشت، اما میدانست حتی اگر هم خطری نباشد؛ او احساس خطر کرده و معاهدات امنیتی خود را رعایت کرده.
هانزا ارام چشمانش را باز کرد. همه چیز را تار میدید. خاک در هوا پخش شده بود. صدای فریاد های شدید و بلند بصورت مبهم در گوش هانزا شنیده میشد. گوشش انگار موقتا کر شده بود، اما رفته رفته صدا ها واضح تر میشدند. ارام بلند شد و به حالت دو زانو نشست. هنوز تار میدید. در میان آن تاری و در فاصله چند متری خود، بو را دید. بو ایستاده بود، پالتو قهوه ای رنگی به تن داشت و لبخند میزد. طولی نکشید که بو مثل خوابی کوتاه ناپدید شد و ناگهان هانزا دوباره برگشت. صدا هنوز در گوشش مبهم بود. اما در میان آن گرد و خاک میتوانست ببیند. ناگهان رابرت را دید. نشسته و به دیواره سنگر تکیه داده بود. چشمانش مثل نور افکن باز بود. مردمک چشمش کوچک شده بود و با وحشت به هانزا نگاه میکرد. هانزا با تعجب به رابرت نگاه کرد. رابرت ارام با انگشت به جلوتر اشاره کرد. در همان زمان، هانزا صدای جیغی ممتد و دلخراش را شنید. رد انگشت رابرت را گرفت و قدم زنان جلو رفت. بالای سنگر، یک سرباز تیر خورد و جسدش به داخل سنگر سقوط کرد، اما انگار هانزا متوجه نشد. بیشتر جلو رفت تا به چیزی رسید که او را میخکوب کرد. کالی بود. رو به آسمان خوابیده بود. غرق در خون. مرتبا فریاد میکشید و به سرش میکوبید. هانزا از روی صورتش به سمت پایینتر بدن کالی رفت. دید که هر دو پای کالی از جایی به بعد دیگر ادامه ندارد. رگ های پاهای کالی مثل شلنگی مدام خون را از پاهایش اخراج میکردند. کالی مدام فریاد میزد. گریه میکرد و میگفت:مامان!... مامان! هانزا او را نگاه میکرد. گویی هنوز نفهمیده بود چخبر است. ناگهان یک نفر از پشت هانزا دوید و به او تنه ای زد. سریع به سمت کالی رفت. هانزا به ان فرد نگاه کرد. روی کلاهخود ان فرد علامت پزشکی وجود داشت. فرد کمی کالی را سراسیمه برانداز کرد. سپس رو به سربازی دیگر کرد و گفت: بیا، باید ببریمش پشت خط! سرباز با یک تخته چوبی امد. سپس امدادگر و آن سرباز کالی را آرام روی تخته چوبی که از خون زیاد به رنگ جگری در آمده بود گذاشتند و رفتند. کمی بعد هانزا سوتی در سر خود احساس کرد. دو دستش را روی کلاه آهنی خود گذاشت و دادی کشید. کمی تلو تلو خورد تا اینکه یکدفعه سوت قطع شد. ناگهان صدای میدان نبرد مانند مشتی به صورتش خورد. اثر موج انفجار رفته بود. هانزا ناگهان به خود آمد. اطرافش را نگاه کرد تا اینکه رابرت را دید. به سمتش دوید. دستانش را روی صورت رابرت گذاشت و با وحشت گفت: رابرت! رابرت! چخبر شده؟ ببینم حالت خوبه؟! رابرت دستش را روی دست هانزا گذاشت و بریده بریده گفت: کالی... یک... یک امتیاز ازش کم شد... چون... یه تیکش... تیکش... ترکید...
هانزا ارام چشمانش را باز کرد. همه چیز را تار میدید. خاک در هوا پخش شده بود. صدای فریاد های شدید و بلند بصورت مبهم در گوش هانزا شنیده میشد. گوشش انگار موقتا کر شده بود، اما رفته رفته صدا ها واضح تر میشدند. ارام بلند شد و به حالت دو زانو نشست. هنوز تار میدید. در میان آن تاری و در فاصله چند متری خود، بو را دید. بو ایستاده بود، پالتو قهوه ای رنگی به تن داشت و لبخند میزد. طولی نکشید که بو مثل خوابی کوتاه ناپدید شد و ناگهان هانزا دوباره برگشت. صدا هنوز در گوشش مبهم بود. اما در میان آن گرد و خاک میتوانست ببیند. ناگهان رابرت را دید. نشسته و به دیواره سنگر تکیه داده بود. چشمانش مثل نور افکن باز بود. مردمک چشمش کوچک شده بود و با وحشت به هانزا نگاه میکرد. هانزا با تعجب به رابرت نگاه کرد. رابرت ارام با انگشت به جلوتر اشاره کرد. در همان زمان، هانزا صدای جیغی ممتد و دلخراش را شنید. رد انگشت رابرت را گرفت و قدم زنان جلو رفت. بالای سنگر، یک سرباز تیر خورد و جسدش به داخل سنگر سقوط کرد، اما انگار هانزا متوجه نشد. بیشتر جلو رفت تا به چیزی رسید که او را میخکوب کرد. کالی بود. رو به آسمان خوابیده بود. غرق در خون. مرتبا فریاد میکشید و به سرش میکوبید. هانزا از روی صورتش به سمت پایینتر بدن کالی رفت. دید که هر دو پای کالی از جایی به بعد دیگر ادامه ندارد. رگ های پاهای کالی مثل شلنگی مدام خون را از پاهایش اخراج میکردند. کالی مدام فریاد میزد. گریه میکرد و میگفت:مامان!... مامان! هانزا او را نگاه میکرد. گویی هنوز نفهمیده بود چخبر است. ناگهان یک نفر از پشت هانزا دوید و به او تنه ای زد. سریع به سمت کالی رفت. هانزا به ان فرد نگاه کرد. روی کلاهخود ان فرد علامت پزشکی وجود داشت. فرد کمی کالی را سراسیمه برانداز کرد. سپس رو به سربازی دیگر کرد و گفت: بیا، باید ببریمش پشت خط! سرباز با یک تخته چوبی امد. سپس امدادگر و آن سرباز کالی را آرام روی تخته چوبی که از خون زیاد به رنگ جگری در آمده بود گذاشتند و رفتند. کمی بعد هانزا سوتی در سر خود احساس کرد. دو دستش را روی کلاه آهنی خود گذاشت و دادی کشید. کمی تلو تلو خورد تا اینکه یکدفعه سوت قطع شد. ناگهان صدای میدان نبرد مانند مشتی به صورتش خورد. اثر موج انفجار رفته بود. هانزا ناگهان به خود آمد. اطرافش را نگاه کرد تا اینکه رابرت را دید. به سمتش دوید. دستانش را روی صورت رابرت گذاشت و با وحشت گفت: رابرت! رابرت! چخبر شده؟ ببینم حالت خوبه؟! رابرت دستش را روی دست هانزا گذاشت و بریده بریده گفت: کالی... یک... یک امتیاز ازش کم شد... چون... یه تیکش... تیکش... ترکید...
۱۸:۲۵
داستان های کهنه سرباز/hunk info
انگار بوی باروت بمب را لحظه ای حس کرد که راننده داد زد: ایستگاه بِیپ! هانزا به خود آمد. به سمت در اتوبوس رفت و کرایه را سریع حساب کرد. همین که از اتوبوس خارج شد، نگاهی نامحسوس به اطراف کرد. اثری از ماشین سفید نبود. هانزا به سوی خانه رفت. سعی میکرد حالات چهره اش را پنهان کند. اما آدرنالین داخل بدنش کار را سخت میکرد. تند و عصبی گام برمیداشت. در داخل دهانش مرتبا دندان هایش را به هم میسایید. جلوی در رسید. سراسیمه کلید را از جیبش بیرون آورد. اطراف را نگاه کرد و کلید را داخل در گذاشت، اما دید که کلید اشتباهی را بدست دارد. زیر لب و با خشم گفت: لعنتی. کلید را عوض کرد، در را باز کرد و بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند در را بست. دوان دوان اما بیصدا از پله ها بالا رفت. درب آپارتمانش را باز کرد و سریع آن را بست. سپس هرچه قفل وجود داشت را زد و به در تکیه داد. لحظه ای با خود فکر کرد که شاید این باز هم یکی از آن شوخی های مسخره پاینز باشد؛ یا شاید آن ماشین سفید اصلا ربطی به او نداشته باشد. این افکار مانند دارکوب مغزش را میکوبید. اما فایده نداشت، میدانست که خطری در کمین است. یادش افتاد که برای روز مبادا، چیزی را قایم کرده. به سمت آشپزخانه رفت. درب کابینت های فلزی رنگ و رو رفته را یکی یکی باز میکرد تا اینکه به جعبه ای خاص رسید. جعبه فلزی کوچک که رنگی قرمز داشت و روی آن تصویر یک دانه قهوه که به بیننده لبخند میزد را از کابینت بیرون کشید. روی جعبه یک کاغذ چسبیده بود: وسیله اضطراری برای موارد فوق خاص! خاک جعبه را با دست گرفت و آن را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشت. در جعبه را با احتیاط باز کرد. چیزی که دور آن تکه پارچه ای پیچیده شده بود را برداشت و پارچه را باز کرد. یکدفعه تفنگی کوچک که رنگ نقره ای براق داشت از میان پارچه نمایان شد. هانزا درنگ نکرد، چند فشنگ از داخل جعبه بیرون آورد و داخل خشاب اسلحه گذاشت. بعد خشاب را داخل اسلحه گذاشت و اسلاید ان را با صدای خشکی کشید. همه چیز آماده بود، جز هانزا. هنوز تردید داشت، اما میدانست حتی اگر هم خطری نباشد؛ او احساس خطر کرده و معاهدات امنیتی خود را رعایت کرده. هانزا ارام چشمانش را باز کرد. همه چیز را تار میدید. خاک در هوا پخش شده بود. صدای فریاد های شدید و بلند بصورت مبهم در گوش هانزا شنیده میشد. گوشش انگار موقتا کر شده بود، اما رفته رفته صدا ها واضح تر میشدند. ارام بلند شد و به حالت دو زانو نشست. هنوز تار میدید. در میان آن تاری و در فاصله چند متری خود، بو را دید. بو ایستاده بود، پالتو قهوه ای رنگی به تن داشت و لبخند میزد. طولی نکشید که بو مثل خوابی کوتاه ناپدید شد و ناگهان هانزا دوباره برگشت. صدا هنوز در گوشش مبهم بود. اما در میان آن گرد و خاک میتوانست ببیند. ناگهان رابرت را دید. نشسته و به دیواره سنگر تکیه داده بود. چشمانش مثل نور افکن باز بود. مردمک چشمش کوچک شده بود و با وحشت به هانزا نگاه میکرد. هانزا با تعجب به رابرت نگاه کرد. رابرت ارام با انگشت به جلوتر اشاره کرد. در همان زمان، هانزا صدای جیغی ممتد و دلخراش را شنید. رد انگشت رابرت را گرفت و قدم زنان جلو رفت. بالای سنگر، یک سرباز تیر خورد و جسدش به داخل سنگر سقوط کرد، اما انگار هانزا متوجه نشد. بیشتر جلو رفت تا به چیزی رسید که او را میخکوب کرد. کالی بود. رو به آسمان خوابیده بود. غرق در خون. مرتبا فریاد میکشید و به سرش میکوبید. هانزا از روی صورتش به سمت پایینتر بدن کالی رفت. دید که هر دو پای کالی از جایی به بعد دیگر ادامه ندارد. رگ های پاهای کالی مثل شلنگی مدام خون را از پاهایش اخراج میکردند. کالی مدام فریاد میزد. گریه میکرد و میگفت: مامان!... مامان! هانزا او را نگاه میکرد. گویی هنوز نفهمیده بود چخبر است. ناگهان یک نفر از پشت هانزا دوید و به او تنه ای زد. سریع به سمت کالی رفت. هانزا به ان فرد نگاه کرد. روی کلاهخود ان فرد علامت پزشکی وجود داشت. فرد کمی کالی را سراسیمه برانداز کرد. سپس رو به سربازی دیگر کرد و گفت: بیا، باید ببریمش پشت خط! سرباز با یک تخته چوبی امد. سپس امدادگر و آن سرباز کالی را آرام روی تخته چوبی که از خون زیاد به رنگ جگری در آمده بود گذاشتند و رفتند. کمی بعد هانزا سوتی در سر خود احساس کرد. دو دستش را روی کلاه آهنی خود گذاشت و دادی کشید. کمی تلو تلو خورد تا اینکه یکدفعه سوت قطع شد. ناگهان صدای میدان نبرد مانند مشتی به صورتش خورد. اثر موج انفجار رفته بود. هانزا ناگهان به خود آمد. اطرافش را نگاه کرد تا اینکه رابرت را دید. به سمتش دوید. دستانش را روی صورت رابرت گذاشت و با وحشت گفت: رابرت! رابرت! چخبر شده؟ ببینم حالت خوبه؟! رابرت دستش را روی دست هانزا گذاشت و بریده بریده گفت: کالی... یک... یک امتیاز ازش کم شد... چون... یه تیکش... تیکش... ترکید...
هانزا متوجه شد رابرت را موج انفجار گرفته. کمی مکث کرد، سپس دستش را به سمت قمقمه بسته به کمربندش برد تا کمی به او آب دهد. هنگامی که قمقمه را از کمربندش جدا کرد، احساس کرد قمقمه زیادی سبک است. نگران شد، قمقمه را بالا گرفت. نگرانی اش درست بود، قمقمه سوراخ شده و خالی شده بود. هانزا محکم قمقمه را به زمین کوبید و فریاد زد: لعنتی! لعنت به همتون! ناگهان در گوشش صدای صوت پیچید، سوت مرگ اشتوکا. به آسمان سمت راستش نگاه کرد، هواپیما درست به سمتش می آمد. هانزا در مقابل پرنده فلزی بی رحم، نبردی نابرابر. هانزا فهمید راه فراری وجود ندارد، خود را برای مرگ آماده کرد. احساس کرد تمام دنیا در مقابل او هستند. اشتوکا با سرعت وحشیانه ای به سمت او می آمد. زوزه موتور های هواپیما هر لحظه شدیدتر میشد، و مرگ از هر لحظه ای به هانزا نزدیکتر. هانزا به هواپیما خیره شد، انگار که هواپیما به او هم خیره شده است. ناگهان، همه چیز ناگهان تغییر کرد. صدای رگباری بلند در هوا پیچید و دم اشتوکا برقی کوتاه زد. کمی بعد، هواپیما مانند تکه کاغذی بر زمین افتاد و با صدای مهیبی منفجر شد. هانزا به خود آمد، اشتوکا را دیگر نمی دید، اما صدای موتور هنوز در آسمان پر خون آنجا شنیده میشد. ناگهان یک پی-۵۱ ماستانگ، با بدنه ای براق و نماد نیروی هوایی وینگلند هوا را به سرعت شکافت. موجی از فریاد و خوشحالی از اطراف بلند شد. ماستانگ به سرعت به جلو رفت و دومین اشتوکا را با مهارتی فوق العاده در هوا تکه تکه کرد. هانزا مبهوت به هواپیما نگاه میکرد.
ناگهان به خودش آمد، باز غرق در فکر شده بود. به سمت پنجره رفت. پنجره ای ساده در گوشه پذیرایی و درست رو به آشپزخانه، با پرده هایی سفید و کمی رنگ و رو رفته. پرده را به آرامی کنار زد، تا فقط یک نگاه نامحسوس کند. ماشین سفید درست آن طرف خیابان، کمی با فاصله از تیر چراغ ایستاده بود. از برف روی خودرو، معلوم بود مدت زیادی نیست که آنجا ایستاده است. هانزا پرده را رها کرد، روی کاناپه ای درست جلوی تلویزیون نشست. تصویر خود را در صفحه سیاه تلویزیون میدید. کمی به چشمان خود در تلویزیون نگاه کرد و با خود گفت: من...کی اینجوری شدم؟ در ادامه با خود گفت: در رو که قفل کردم، اسلحه ام که آماده ست. بعد فکرش را روی زبانش آورد و گفت: پس کافیه بخواید بیاید تو عوضیا! و با حالتی که حاکی از اطمینان بود روی کاناپه لم داد و تلویزیون را روشن کرد.اخبار درباره انفجار آن روز صحبت میکرد، مجری شبکه اخبار که معلوم بود کت گران قیمتی دارد، می گفت: طبق آخرین اخباری که به دست ما رسیده است، گروه مبارزان خلق وینگلند، وابسته به حزب کمونیست مسئولیت این انفجار را بر عهده گرفتند. متاسفانه تاکنون حدود پنج نفر از هموطنان ما در این حمله... هانزا از روی میز، پاکت سیگاری را برداشت، سیگاری سفید رنگ از آن خارج کرد و سپس با فندکی که در جیب داشت آن را روشن کرد. احساس قدرت میکرد، خودش می دانست احساسی کاذب و دروغ است، اما اهمیت نمی داد. سیگار، با صدای خش خش ریزی روشن شد. هانزا، پکی به سیگار زد و سپس دودی کوتاه و سریع بیرون داد و با صدایی بی حوصله گفت: پس مرتس درست میگفت، چپ های لعنتی.
چند روزی گذشت، خبری از آن ماشین سفید یا تهدیدی دیگر نبود. واتسون هم چند روزی به اداره نمی آمد. هانزا میدانست کاسه ای زیر نیم کاسه است، اما نمی دانست چرا. واتسون انسان رذلی بود، اما انقدر احمق نبود که بخاطر یک دعوای لفظی ساده، آدمکش یا چیزی شبیه به آن سراغ هانزا بفرستد.
ناگهان به خودش آمد، باز غرق در فکر شده بود. به سمت پنجره رفت. پنجره ای ساده در گوشه پذیرایی و درست رو به آشپزخانه، با پرده هایی سفید و کمی رنگ و رو رفته. پرده را به آرامی کنار زد، تا فقط یک نگاه نامحسوس کند. ماشین سفید درست آن طرف خیابان، کمی با فاصله از تیر چراغ ایستاده بود. از برف روی خودرو، معلوم بود مدت زیادی نیست که آنجا ایستاده است. هانزا پرده را رها کرد، روی کاناپه ای درست جلوی تلویزیون نشست. تصویر خود را در صفحه سیاه تلویزیون میدید. کمی به چشمان خود در تلویزیون نگاه کرد و با خود گفت: من...کی اینجوری شدم؟ در ادامه با خود گفت: در رو که قفل کردم، اسلحه ام که آماده ست. بعد فکرش را روی زبانش آورد و گفت: پس کافیه بخواید بیاید تو عوضیا! و با حالتی که حاکی از اطمینان بود روی کاناپه لم داد و تلویزیون را روشن کرد.اخبار درباره انفجار آن روز صحبت میکرد، مجری شبکه اخبار که معلوم بود کت گران قیمتی دارد، می گفت: طبق آخرین اخباری که به دست ما رسیده است، گروه مبارزان خلق وینگلند، وابسته به حزب کمونیست مسئولیت این انفجار را بر عهده گرفتند. متاسفانه تاکنون حدود پنج نفر از هموطنان ما در این حمله... هانزا از روی میز، پاکت سیگاری را برداشت، سیگاری سفید رنگ از آن خارج کرد و سپس با فندکی که در جیب داشت آن را روشن کرد. احساس قدرت میکرد، خودش می دانست احساسی کاذب و دروغ است، اما اهمیت نمی داد. سیگار، با صدای خش خش ریزی روشن شد. هانزا، پکی به سیگار زد و سپس دودی کوتاه و سریع بیرون داد و با صدایی بی حوصله گفت: پس مرتس درست میگفت، چپ های لعنتی.
چند روزی گذشت، خبری از آن ماشین سفید یا تهدیدی دیگر نبود. واتسون هم چند روزی به اداره نمی آمد. هانزا میدانست کاسه ای زیر نیم کاسه است، اما نمی دانست چرا. واتسون انسان رذلی بود، اما انقدر احمق نبود که بخاطر یک دعوای لفظی ساده، آدمکش یا چیزی شبیه به آن سراغ هانزا بفرستد.
۲۰:۳۹
داستان های کهنه سرباز/hunk info
هانزا متوجه شد رابرت را موج انفجار گرفته. کمی مکث کرد، سپس دستش را به سمت قمقمه بسته به کمربندش برد تا کمی به او آب دهد. هنگامی که قمقمه را از کمربندش جدا کرد، احساس کرد قمقمه زیادی سبک است. نگران شد، قمقمه را بالا گرفت. نگرانی اش درست بود، قمقمه سوراخ شده و خالی شده بود. هانزا محکم قمقمه را به زمین کوبید و فریاد زد: لعنتی! لعنت به همتون! ناگهان در گوشش صدای صوت پیچید، سوت مرگ اشتوکا. به آسمان سمت راستش نگاه کرد، هواپیما درست به سمتش می آمد. هانزا در مقابل پرنده فلزی بی رحم، نبردی نابرابر. هانزا فهمید راه فراری وجود ندارد، خود را برای مرگ آماده کرد. احساس کرد تمام دنیا در مقابل او هستند. اشتوکا با سرعت وحشیانه ای به سمت او می آمد. زوزه موتور های هواپیما هر لحظه شدیدتر میشد، و مرگ از هر لحظه ای به هانزا نزدیکتر. هانزا به هواپیما خیره شد، انگار که هواپیما به او هم خیره شده است. ناگهان، همه چیز ناگهان تغییر کرد. صدای رگباری بلند در هوا پیچید و دم اشتوکا برقی کوتاه زد. کمی بعد، هواپیما مانند تکه کاغذی بر زمین افتاد و با صدای مهیبی منفجر شد. هانزا به خود آمد، اشتوکا را دیگر نمی دید، اما صدای موتور هنوز در آسمان پر خون آنجا شنیده میشد. ناگهان یک پی-۵۱ ماستانگ، با بدنه ای براق و نماد نیروی هوایی وینگلند هوا را به سرعت شکافت. موجی از فریاد و خوشحالی از اطراف بلند شد. ماستانگ به سرعت به جلو رفت و دومین اشتوکا را با مهارتی فوق العاده در هوا تکه تکه کرد. هانزا مبهوت به هواپیما نگاه میکرد. ناگهان به خودش آمد، باز غرق در فکر شده بود. به سمت پنجره رفت. پنجره ای ساده در گوشه پذیرایی و درست رو به آشپزخانه، با پرده هایی سفید و کمی رنگ و رو رفته. پرده را به آرامی کنار زد، تا فقط یک نگاه نامحسوس کند. ماشین سفید درست آن طرف خیابان، کمی با فاصله از تیر چراغ ایستاده بود. از برف روی خودرو، معلوم بود مدت زیادی نیست که آنجا ایستاده است. هانزا پرده را رها کرد، روی کاناپه ای درست جلوی تلویزیون نشست. تصویر خود را در صفحه سیاه تلویزیون میدید. کمی به چشمان خود در تلویزیون نگاه کرد و با خود گفت: من...کی اینجوری شدم؟ در ادامه با خود گفت: در رو که قفل کردم، اسلحه ام که آماده ست. بعد فکرش را روی زبانش آورد و گفت: پس کافیه بخواید بیاید تو عوضیا! و با حالتی که حاکی از اطمینان بود روی کاناپه لم داد و تلویزیون را روشن کرد. اخبار درباره انفجار آن روز صحبت میکرد، مجری شبکه اخبار که معلوم بود کت گران قیمتی دارد، می گفت: طبق آخرین اخباری که به دست ما رسیده است، گروه مبارزان خلق وینگلند، وابسته به حزب کمونیست مسئولیت این انفجار را بر عهده گرفتند. متاسفانه تاکنون حدود پنج نفر از هموطنان ما در این حمله... هانزا از روی میز، پاکت سیگاری را برداشت، سیگاری سفید رنگ از آن خارج کرد و سپس با فندکی که در جیب داشت آن را روشن کرد. احساس قدرت میکرد، خودش می دانست احساسی کاذب و دروغ است، اما اهمیت نمی داد. سیگار، با صدای خش خش ریزی روشن شد. هانزا، پکی به سیگار زد و سپس دودی کوتاه و سریع بیرون داد و با صدایی بی حوصله گفت: پس مرتس درست میگفت، چپ های لعنتی. چند روزی گذشت، خبری از آن ماشین سفید یا تهدیدی دیگر نبود. واتسون هم چند روزی به اداره نمی آمد. هانزا میدانست کاسه ای زیر نیم کاسه است، اما نمی دانست چرا. واتسون انسان رذلی بود، اما انقدر احمق نبود که بخاطر یک دعوای لفظی ساده، آدمکش یا چیزی شبیه به آن سراغ هانزا بفرستد.
اوایل دسامبر بود و مردم طبق عادت همیشه، خود را برای کریسمس از آن موقع آماده میکردند. در شهر، مردم خانه های خود و گاه خیابان ها را با لامپ های رشته ای که مدام به رنگ های مختلف چشمک میزدند تزئین میکردند، اسباب بازی فروشی ها پر بودند از عروسک هایی به شکل بابانوئل و سورتمه او. حتی کارگاه های چوب بری پیش فروش درخت کریسمس را آغاز کرده بودند. به دلیل این اتفاقات، ساعت کاری هانزا از دوازده ساعت به هشت ساعت تقلیل یافته بود. بنابراین هانزا این فرصت را قنیمت شمرد تا کاری انجام دهد. حوالی ساعت چهار بعد از ظهر بود که هانزا از ساختمان شرکت بیرون آمد. هوا بشدت سرد بود و با هر نفس، بخاری از بینی او بیرون میزد. برف ریزی می آمد، اما بلافاصله پس از به زمین رسیدن آب میشد. هانزا به طرف دکه تلفنی در انتهای خیابان حرکت کرد، داخل جیبش کاغذی را مرتب لمس میکرد. آن کاغذ شماره تلفن ماکسیم بود. سردش بود و میلرزید. چهار لایه لباس پوشیده بود و شال گردنی سیاه رنگ و ضخیم با خود داشت؛ اما کافی نبود. در سرمای بسیار به دکه رسید. دکه ای آبی رنگ و تمام شیشه ای که شیشه های آن بخار شدیدی گرفته بودند و بالای دکه با حروفی سفید کلمه(TELEPHONE) نقش بسته بود. وارد شد. خواست تا گوشی تلفن را بردارد، گوشی بسیار سرد بود. گوشی سیاه رنگ را برداشت، سپس سکه ای داخل دستگاه تلفن انداخت و خواست شماره بگیرد، شهر تازه به تلفن های دکمه ای مجهز شده بود. دکمه اول را فشار داد، انگشتانش درد عجیبی گرفت. هوا بشدت یخبندان بود و دستان هانزا از شدت سرما سرخ شده بود و با هر حرکت، پوست دستش گویی که خراشیده میشد. به کاغذ نگاه کرد، به سختی شماره را گرفت و گوشی را نزدیک گوش خود کرد. تلفن پس از چند بوق کوتاه لحظه ای قطع شد، سپس صدایی آمد و گفت: بفرمایید! هانزا نفسی از شدت سرما بیرون داد و گفت: ماکسیم، هانزا هستم. ماکسیم فوری جواب داد: اوه هانزا، سلام رفیق! حالت چطوره؟ هانزا جواب داد: خوبم. ببخشید که مزاحمت شدم، یه کاری داشتم. ماکسیم با خوشحالی جواب داد: مزاحم نیستی، چه کاری از من برمیاد؟! هانزا کمی لرزید، سپس گفت: میخواستم بپرسم آدرس خونه کالی رو داری؟ میخوام برم دیدنش. ماکسیم کمی مکث کرد، سپس گفت: آره دارم، بزار نگاه کنم. و صدای قدم هایش از پشت تلفن شنیده شد. هانزا دیگر نمیتوانست سرما را تحمل کند، پس دست سمت راست خود که آزاد بود را جلوی دهانش آورد تا آن را گرم کند. کمی بعد ماکسیم پشت تلفن آمد، صدایش از پشت آن تلفن، خش دار اما واضح شنیده میشد: خب هانزا، میتونی یاداشت کنی؟! هانزا فوری گفت: نه، ولی یادم میمونه. ماکسیم گفت: خب پس گوش کن. خیابان اصلی اورکا، خیابان فرعی شماره هفتاد و سه، پلاک دویست و پنجاه و یک. هانزا تمام انها را با دقت گوش کرد و به خاطر سپرد، سپس گفت: پس نزدیکه، ممنونم ازت. ماکسیم جواب داد: خواهش میکنم، از طرف من بهش سلام برسون، بعدا میبینمت رفیق! هانزا جواب داد: حتما، فعلا خداحافظ. و گوشی را سریع گذاشت. از دکه بیرون آمد و دستان یخ زده اش را فورا داخل جیبش گذاشت. سپس به کنار خیابان رفت. کمی بعد با یک تاکسی، به طرف محل مذکور رفت. ساعتی گذشت تا اینکه او به جلوی در خانه کالی رسید. در خیابان فرعی هفتاد و سوم، تعداد زیادی خانه ویلایی کوچک با سقف های شیروانی عمدتا قرمز وجود داشت. هانزا به پلاک دویست و پنجاه و یک رسید. جلوی درب رفت و در زد. سرما داشت امانش را میبرید، شال گردن را کمی محکم تر کرد. دوباره در زد. اینبار در باز شد. پسری کوچک با یک بافتنی قرمز رنگ در را باز کرده بود. هانزا روی زانو نشست و با لحنی ملایم گفت: سلام کوچولو، حالت خوبه؟ پسر انگاری جا خورده بود و مدام به چشم چپ او خیره بود. این قضیه که همه از زخم چشم او کمی میترسیدند، هانزا را آزار میداد، اما این احساس را پنهان میکرد. کمی بعد صدای زنی از داخل خانه آمد: اولیور! کی دم دره؟ اولیور جواب داد: یه آقاست مامان! خیلی سریع، زنی جوان با موهای مرتب شده امد جلوی در و گفت: بفرمایید آقا. هانزا بلند شد، صدای خود را کمی صاف کرد و گفت: سلام ببخشید مزاحم شدم، کالی انزینگر اینجا زندگی میکنه؟ آن زن کمی مکث کرد و گفت: بله، شما از دوستانش هستید؟ هانزا گفت: بله، سالهاست ایشون رو ندیدم. کمی بعد صدایی از داخل خانه آمد: تریسی! کی اونجاست؟ تریسی، خواهر کالی جواب داد: یکی از دوستاته! کالی دوباره گفت: بگو بیاد داخل. تریسی هانزا را به داخل دعوت کرد. هانزا از داخل راهروی باریک خانه وارد اتاق پذیرایی شد. کالی روی یک صندلی رو به شومینه و پشت به هانزا نشسته بود. گفت: خودت که وضعیت منو میدونی، هر وقت حقوقم بیاد، پولت رو بهت میدم. هانزا با لحنی کمی هیجان زده گفت: اما من که پولی ازت طلبکار نیستم. کالی ناگهان برگشت، خشکش زد. بعد یکدفعه با خنده فریاد زد: هانزا! پسره لعنتی!
۶:۳۶
داستان های کهنه سرباز/hunk info
اوایل دسامبر بود و مردم طبق عادت همیشه، خود را برای کریسمس از آن موقع آماده میکردند. در شهر، مردم خانه های خود و گاه خیابان ها را با لامپ های رشته ای که مدام به رنگ های مختلف چشمک میزدند تزئین میکردند، اسباب بازی فروشی ها پر بودند از عروسک هایی به شکل بابانوئل و سورتمه او. حتی کارگاه های چوب بری پیش فروش درخت کریسمس را آغاز کرده بودند. به دلیل این اتفاقات، ساعت کاری هانزا از دوازده ساعت به هشت ساعت تقلیل یافته بود. بنابراین هانزا این فرصت را قنیمت شمرد تا کاری انجام دهد. حوالی ساعت چهار بعد از ظهر بود که هانزا از ساختمان شرکت بیرون آمد. هوا بشدت سرد بود و با هر نفس، بخاری از بینی او بیرون میزد. برف ریزی می آمد، اما بلافاصله پس از به زمین رسیدن آب میشد. هانزا به طرف دکه تلفنی در انتهای خیابان حرکت کرد، داخل جیبش کاغذی را مرتب لمس میکرد. آن کاغذ شماره تلفن ماکسیم بود. سردش بود و میلرزید. چهار لایه لباس پوشیده بود و شال گردنی سیاه رنگ و ضخیم با خود داشت؛ اما کافی نبود. در سرمای بسیار به دکه رسید. دکه ای آبی رنگ و تمام شیشه ای که شیشه های آن بخار شدیدی گرفته بودند و بالای دکه با حروفی سفید کلمه(TELEPHONE) نقش بسته بود. وارد شد. خواست تا گوشی تلفن را بردارد، گوشی بسیار سرد بود. گوشی سیاه رنگ را برداشت، سپس سکه ای داخل دستگاه تلفن انداخت و خواست شماره بگیرد، شهر تازه به تلفن های دکمه ای مجهز شده بود. دکمه اول را فشار داد، انگشتانش درد عجیبی گرفت. هوا بشدت یخبندان بود و دستان هانزا از شدت سرما سرخ شده بود و با هر حرکت، پوست دستش گویی که خراشیده میشد. به کاغذ نگاه کرد، به سختی شماره را گرفت و گوشی را نزدیک گوش خود کرد. تلفن پس از چند بوق کوتاه لحظه ای قطع شد، سپس صدایی آمد و گفت: بفرمایید! هانزا نفسی از شدت سرما بیرون داد و گفت: ماکسیم، هانزا هستم. ماکسیم فوری جواب داد: اوه هانزا، سلام رفیق! حالت چطوره؟ هانزا جواب داد: خوبم. ببخشید که مزاحمت شدم، یه کاری داشتم. ماکسیم با خوشحالی جواب داد: مزاحم نیستی، چه کاری از من برمیاد؟! هانزا کمی لرزید، سپس گفت: میخواستم بپرسم آدرس خونه کالی رو داری؟ میخوام برم دیدنش. ماکسیم کمی مکث کرد، سپس گفت: آره دارم، بزار نگاه کنم. و صدای قدم هایش از پشت تلفن شنیده شد. هانزا دیگر نمیتوانست سرما را تحمل کند، پس دست سمت راست خود که آزاد بود را جلوی دهانش آورد تا آن را گرم کند. کمی بعد ماکسیم پشت تلفن آمد، صدایش از پشت آن تلفن، خش دار اما واضح شنیده میشد: خب هانزا، میتونی یاداشت کنی؟! هانزا فوری گفت: نه، ولی یادم میمونه. ماکسیم گفت: خب پس گوش کن. خیابان اصلی اورکا، خیابان فرعی شماره هفتاد و سه، پلاک دویست و پنجاه و یک. هانزا تمام انها را با دقت گوش کرد و به خاطر سپرد، سپس گفت: پس نزدیکه، ممنونم ازت. ماکسیم جواب داد: خواهش میکنم، از طرف من بهش سلام برسون، بعدا میبینمت رفیق! هانزا جواب داد: حتما، فعلا خداحافظ. و گوشی را سریع گذاشت. از دکه بیرون آمد و دستان یخ زده اش را فورا داخل جیبش گذاشت. سپس به کنار خیابان رفت. کمی بعد با یک تاکسی، به طرف محل مذکور رفت. ساعتی گذشت تا اینکه او به جلوی در خانه کالی رسید. در خیابان فرعی هفتاد و سوم، تعداد زیادی خانه ویلایی کوچک با سقف های شیروانی عمدتا قرمز وجود داشت. هانزا به پلاک دویست و پنجاه و یک رسید. جلوی درب رفت و در زد. سرما داشت امانش را میبرید، شال گردن را کمی محکم تر کرد. دوباره در زد. اینبار در باز شد. پسری کوچک با یک بافتنی قرمز رنگ در را باز کرده بود. هانزا روی زانو نشست و با لحنی ملایم گفت: سلام کوچولو، حالت خوبه؟ پسر انگاری جا خورده بود و مدام به چشم چپ او خیره بود. این قضیه که همه از زخم چشم او کمی میترسیدند، هانزا را آزار میداد، اما این احساس را پنهان میکرد. کمی بعد صدای زنی از داخل خانه آمد: اولیور! کی دم دره؟ اولیور جواب داد: یه آقاست مامان! خیلی سریع، زنی جوان با موهای مرتب شده امد جلوی در و گفت: بفرمایید آقا. هانزا بلند شد، صدای خود را کمی صاف کرد و گفت: سلام ببخشید مزاحم شدم، کالی انزینگر اینجا زندگی میکنه؟ آن زن کمی مکث کرد و گفت: بله، شما از دوستانش هستید؟ هانزا گفت: بله، سالهاست ایشون رو ندیدم. کمی بعد صدایی از داخل خانه آمد: تریسی! کی اونجاست؟ تریسی، خواهر کالی جواب داد: یکی از دوستاته! کالی دوباره گفت: بگو بیاد داخل. تریسی هانزا را به داخل دعوت کرد. هانزا از داخل راهروی باریک خانه وارد اتاق پذیرایی شد. کالی روی یک صندلی رو به شومینه و پشت به هانزا نشسته بود. گفت: خودت که وضعیت منو میدونی، هر وقت حقوقم بیاد، پولت رو بهت میدم. هانزا با لحنی کمی هیجان زده گفت: اما من که پولی ازت طلبکار نیستم. کالی ناگهان برگشت، خشکش زد. بعد یکدفعه با خنده فریاد زد: هانزا! پسره لعنتی!
هانزا به سمت کالی رفت و دو دوست پس از مدتها در آغوش هم گره خوردند. کالی با صدای خوشحال اما لرزان گفت: بشین، بشین؛ خیلی عوض شدی. هانزا روی صندلی روبه روی کالی نشست و گفت: زندگیه دیگه، هر کس جوری تغییر میکنه. نگاهش به پای کالی افتاد. پتوی کوچکی روی پایش بود اما از آنجا زیر پتو معلوم بود که پاهای کالی از زانو دیگر وجود ندارند. هانزا کلاهش را برداشت و روی زانویش گذاشت، سپس گفت: خب رفیق، چه خبر؟! کالی آهی کشید، سپس اشک هایش که هنوز سرازیر نشده بودند را پاک کرد و گفت: میدونی، دیگه هیچکس بعد از این اتفاق بهم سر نزد، نه دوستای قدیمم، فامیل. توی این مدت فقط تو اومدی با ماکسیم. هانزا صدایش را کمی صاف کرد و گفت: آره، اتفاقا ماکسیم بهم گفت که بهت سلام برسونم، آدرست رو از خودش گرفتم. کالی فوری جواب داد: اوه آره، اتفاقا هفته پیش اینجا بود، اون خیلی زیاد بهم سر میزنه. تقریبا هر دو هفته یکبار میاد اینجا؛ هر دفعه هم کلی اسباب بازی برای اولیور میاره. هانزا آهی کشید و گفت: خودمم از ماکسیم خبر نداشتم، مدتی پیش توی خیابون دیدمش. خیلی عوض شده بود، یعنی البته تازه فهمیدم چهرش چه شکلی بوده. کالی گفت: اتفاقا عکس قبل از جنگش رو نشونم داد، اصلا شبیه الانش نبود. جراحی کرده اون بخش های آسیب دیده صورتش رو. هانزا گفت: آره بهم گفته بود. باز به هر حال ببخش که زودتر نتونستم بهت سر بزنم. کالی کمی خندید و گفت: عیب نداره دوست من، تو بیا، اصلا ده سال به ده سال بیا، ولی بیا. سپس از روی میز کوچکی در کنارش پاکت سیگاری را برداشت و به طعنه گفت: نگو که تو هم میکشی. هانزا مکث کوتاهی کرد، سرش را کمی خاراند و سپس گفت: متاسفانه بله، جنگ هممون رو داغون کرد. کالی سیگاری از پاکت خارج کرد و به هانزا داد، سپس گفت: آره، هممون بازیچه دست یه مشت احمق نفهم بودیم.کالی ادامه داد: اون پادشاه بی عقل، هنوز پشت لبش سبز نشده، برای همه چی تعیین و تکلیف میکنه. هانزا کمی صدایش را آرام کرد و گفت: شنیدم وقتی یه سفر به فرانسه داشته از اونجا خیلی خوشش میاد، بعد دستور میده تمام تانک های ارتش رو از فرانسه بخرن. کالی فندکی را روشن کرد، اول سیگار هانزا و سپس سیگار خودش را روشن کرد و گفت: تانکای فرانسوی آشغال بودن، ایستاشیا از تانک های شوروی استفاده میکرد. مال ما دربرابر اونا مثل یه شوخی خنده دار بود. بعد با صدای کمی خشن تر ادامه داد: کلی از ژنرال های ارتش گفتن که تجهیزات زرهی باید از انگلیس یا آمریکا خریداری بشه. اما پادشاه گوش کرد؟ نه، اون آشغال فقط توی هپروت خودش زندگی میکنه. هانزا پکی به سیگار زد و سری به نشانه تاسف تکان داد. پس از مدتی سکوت، کالی گفت: خب، تو چخبر؟ چیکارا میکنی؟ هانزا با بی حالی توضیح داد: توی یه شرکت واردات و صادرات کار میکنم. وضع زندگیم بد نمیگذره. کالی گفت: از لحن حرف زدنت معلومه راضی نیستی، البته این روزا هیچکس راضی نیست، مگه اینکه سرش خورده باشه به جایی. کالی ناگهان پرسید: زن چی؟ اهل و عیال خبری نیست؟ هانزا ناگهان جا خورد. دستانش کمی فشرده شدند و سیگار لابلای دستان هانزا کمی خم شد. هانزا خود را کمی آرام کرد و گفت: نه، نه زن دارم نه بچه. تنها زندگی میکنم. کالی به صندلی خود تکیه داد و گفت: چه حیف، آدمی به خوبی تو نباید تو این دوره زمونه تنها باشه. هانزا چیزی نگفت و فقط سیگار کشید. ساعتی گذشت، هانزا بلند شد که برود. کالی گفت: ببین، خودت که وضع منو میبینی، نمیتونم بیام پیشت؛ ولی تو حتما بیا. هانزا گفت: میزارم جزو عادات زندگیم! کالی خنده بلندی کرد و گفت: لعنت بهت، برو به سلامت. هانزا از خانه کالی خارج شد. ساعت حدود شش بود و هوا تاریک شده بود.
۱۳:۱۳
عزیزانی که این پیام رو میخونید
احتمال خیلی زیاد من دیگه وجود نداشته باشم
میدونم این روزا سخت و دردناکه
ولی تحمل کنید
روزایی امن تر و بهتر در راهه
از تمام عزیزانی که توی این راه با من بودن صمیمانه تشکر میکنم
به امید فردایی بهتر و بالاتر
احتمال خیلی زیاد من دیگه وجود نداشته باشم
میدونم این روزا سخت و دردناکه
ولی تحمل کنید
روزایی امن تر و بهتر در راهه
از تمام عزیزانی که توی این راه با من بودن صمیمانه تشکر میکنم
به امید فردایی بهتر و بالاتر
۲۰:۲۹