عکس پروفایل محفل روایت‌خوانی-عصر روایتم
۶۹ عضو

محفل روایت‌خوانی-عصر روایت

«محفل روایت‌خوانی» دفتر روایت حوزه هنری فارسدوشنبه‌ها ساعت ۱۶
ارتباط با مدیر کانالundefined@mrs_faaf
undefined<img style=" />undefinedنویسنده: #خانم_قانعیundefinedموضوع: #آزاد
«موج»
پنج شنبه دو هفته پیش بود .از صبح که از خواب بیدار شدم روی موج سونامی بودم انگار جایی زیر پوستم موجی در حال بلند شدن بود که فقط من صدایش را میشنیدم.«فائزه! بلند شو. صبحانه آماده است.»بلند شدم. به لیوان آب گیر دادم. به جای حوله گیر دادم. به صدای موتور ماشین توی کوچه گیر دادم. هر چیزی که سر جایش نبود، اعصابم را خرد میکرد. سوراخ دیوار هم از دستم در امان نماند؛ همان سوراخ ریزی که سالهاست آنجاست و هیچوقت نگاهش نکرده بودم.مادرم از پشت میز نگاهم کرد:— چته امروز؟ چرا اول صبحی گیر دادی؟— هیچی.اما «هیچی» اگر اینطور گفته شود، هیچی نیست. فضا گرفته شد. پدرم چای را یکجا سر کشید و رفت سراغ موبایلش . فائزه که مثل بچه ها شده بود، نگاهش را از بشقاب برنداشت. جو، مثل هوای قبل از رعد، سنگین شده بود.بعد از صبحانه، بافتنی را برداشتم و رفتم توی اتاق. یک گوشه، پشت پرده، جایی که هیچکس صدای نفسهایم را نشنود. هر دانه که از میل رد میشد، یک گره از سینه هام باز میشد. نخ، آبی تیره بود؛ رنگ آرامش.عصر، هوا که کمی خنک شد، پدرم گفت:— خب، بریم باغ؟و اینطور شد که همه چیز عادی شد. وسایل را جمع کردیم، یخچال کوچک را خالی کردیم، کیفها را چیدیم توی ماشین. من تقریباً فراموش کرده بودم صبح چه موجی مرا تکان داده بود.تا اینکه خواستیم از پارکینگ بیرون بیاییم.یک پراید سفید، درست جلوی درب پارکینگ، چراغهای خاموش، ایستاده بود. دختربچه ای با شلوار صورتی، دست مادرش را گرفته بود و مادر، خم شده بود و چیزی به او میگفت. دخترک سرم را که دید، نگاهم کرد. لبخند نزدم. یک چیز سرد از ستون فقراتم بالا رفت.تو دلم گفتم: این یک نشانه است.اما به زبان نیاوردم. چون نشانه ها اگر به زبان بیایند، فرار میکنند.بیست دقیقه از خانه دور نشده بودیم که تلفن مادرم زنگ خورد. همان آهنگ همیشگی بود؛ اما آن روز، صدایش تیزتر به نظر می رسید. مادرم گوشی را گرفت. دو ثانیه گوش کرد. بعد صورتش تغییر کرد؛ جوری که من از صندلی عقب، توی آینه دیدمش.— آره. آره. کجا افتاده؟دستم روی صندلی عقب یخ کرد.— محمدرضا میگه مامان جونم خورده زمین.پدرم آرام گفت:— خاله پری باز؟ مثل روال همیشگی؟— نه... گفت اومده بود آقا رضا رو از روی ویلچر بلند کنه که...مکث کرد. همه ی ما در همان مکث، حساب کردیم. اگر ماجرا توی خانه ی پدربزرگ بود، اگر محمدرضا برای بلند کردن آقا رضا رفته بود آنجا، پس کسی که زمین خورده بود...— مریم خانم. — مادرم گوشی را محکم تر گرفت. — مریم خانم خورده زمین.ماشین وسط جاده ایستاد. پدرم گفت: «برگردیم.» و چرخید. ته دلم، جایی که صبح موجش را حس کرده بودم، حالا ساکت و تاریک شده بود.بقیه ی راه، پدرم با محمدرضا تلفنی در تماس  بود. صدایش آرام بود اما کلماتش تند:— به اورژانس زنگ زدی؟... نگو زنگ نزدی، الان زنگ بزن... ما داریم میرسیم.من از شیشه به جاده نگاه میکردم و با خودم میگفتم: دخترک صورتی، کجای این ماجرا بود؟تا رسیدیم خانه، آمبولانس جلوی در بود. دو تا همسایه هم آمده بودند. پدرم پیاده شد، نگاهی به درب پارکینگ انداخت و گفت:— بچه ی کوچیکی که جلوی پارکینگ منتظر بود، نشانه بود.من چیزی نگفتم. فقط تو دلم گفتم: ببین، درست فکر میکردم.اورژانس مریم خانم را میبرد بیمارستان رجایی. مامان و بابا رفتند دنبالش. رسیدند قبل از آمبولانس. بعد هم نوبت رضایت بود؛ مریم خانم رضایت نداد مگر اینکه ببرندش فرهمندفر. آنجا عکس گرفتند. دکتر عینکش را جا به جا کرد، عکس را بالا گرفت و گفت:— نه شکستگی. نه پارگی تاندون. کتف فقط ضربه دیده. خوشحال باشید.اما ماجرا که تمام نشد. دو سه روز، از این مطب به آن مطب رفتیم؛ چون مریم خانم اهل یک دکتر نبود. هر دکتری که میگفت «همین است»، میگفت: «بگذار یکی دیگر هم ببیند.» بابا میخندید و میگفت: «مریم خانم با هیچ نسخه ای قانع نمیشود، مگر نسخه ی خودش را بدهد.»و تازه، وسط همان روزها بود که مریم خانم، راحت و ساده، مثل کسی که دارد درباره ی هوا حرف میزند، گفت:— صبحش که بلند شدم، صدقه دادم.هیچکس حواسش به این جمله نبود. همه دنبال دکتر بعدی بودند. اما من ماندم و این جمله.شب، دوباره بافتنی را برداشتم. دانه ها از دستم رد می شدند و من فکر میکردم به موجی که صبح روی آن بیدار شده بودم. شاید آن موج مال من نبود. شاید از خانه ی مریم خانم بلند شده بود و اول از همه به سراغ کسی رفته بود که برای نگران شدن وقت بیشتری داشت. و صدقه... شاید صدقه همان موجشکن بود؛ چیزی که موج را کج کرد تا به جای شکستن، فقط بتراشد. و دخترک صورتی جلوی پارکینگ، همان علامتی بود که به من گفت: چیزی در راه است؛ اما هنوز میشود برگشت.صبح، روی موج سونامی بیدار شده بودم. عصر، فهمیدم موج، خانه ی آقا رضا  را نشانه گرفته بود و من فقط اولین کسی بودم که لرزشش را حس کردم.
undefined۱

۴۶

۳:۲۸