عکس پروفایل محفل روایت‌خوانی-عصر روایتم
۶۹ عضو

محفل روایت‌خوانی-عصر روایت

«محفل روایت‌خوانی» دفتر روایت حوزه هنری فارسدوشنبه‌ها ساعت ۱۶
ارتباط با مدیر کانالundefined@mrs_faaf
undefined<img style=" />undefinedنویسنده: #خانم_تابع‌بردبارundefinedموضوع: #شب_شعر_عاشورا
«هویت شهر»
وسط درد و دل های دوستانه، زهرا گوشی‌اش را هل داد توی صورتم و گفت:_سِی بازی آرژانتین و انگلیس. هنوزنفهمیده بودم منظورش به کدام حاشیه‌ی جام‌جهانی است که گفت:_ایی همو دخترو ئه که تو داروخونه مشاوره می‌داد. منکه هنوز آن چهره‌ی آشنا اما اَجق وَجق را نشناخته بودم با تعجب گفتم: _بَرِی جام جهانی رفته امریکا؟ _نه دیوونه! ایرانه. شیرازمالکم مانده بود دوتا شاخ از یمین و یسار کله‌ام بزند بیرون. طبقه‌ی پاساژی پر از دختر و پسر با بدترین وضع ظاهر و پوشش. _شیرازمال؟! گوشی را از دستش گرفتم و روی فیلم زوم کردم، ببینم تابلویی یا نوشته‌ای با زبان فارسی می‌بینم؛ شاید مغزم قبول کند اینجا شیراز است. این حجم از وقاحت و بی‌حرمتی آنهم در ماه عزای امام حسین برایم باورکردنی نبود.تا مدتی حسابی رفته بودم توی فکرش. اصلا چطور شد کار به اينجا رسید؟ آن زن‌های چادر‌ی و مقنعه چانه‌دار دهه‌ی شصت، کی جایشان را با این تی‌شرت شلوارک‌پوش‌های بزک‌دوزک شده عوض کردند؟ آنهم وسط این شهر؛ شهری موسوم به سومین حرم اهل بیت. هضمش برایم سنگین بود. شهر فرهنگ و هنر را به چه جایی که نکشانده بودند. دیگر به چه چیز شهرمان می‌نازیدیم؟ خدا بهمان رحم کند جناب حافظ و سعدی چه لعن ونفرین‌ها که نثارمان نکرده‌اند. امسال مسافر اربعین نبودم؛ اما دلم می‌خواست بروم جایی که حال و هوای اربعین داشته باشد. میان پرسه‌زدن‌های مجازی بَنِر شب شعر عاشورا چشمم را گرفت. زودتر از همه داوطلب همراهی شدم. بیشتر از اشتیاق دیدن محفل شعر‌خوانی شعرا، توفیق حضور در مجلس سیدالشهدا (ع) بیقرارم کرده بود. ذوق و لحظه شماری برای حضور در مراسم خیلی زود جایش را با استرس عوض کرد. دعوت شده بودیم برای نوشتن روایت. به لیست جدول، نگاه کردم. برنامه‌ی اصلی در تالار حافظ بود. شب اول خیلی زود خودم را به مراسم رساندم. به محض دیدن دکور سالن یاد برنامه‌های تلویزیون در عصر عاشورای دوران کودکی‌ افتادم. با اینکه آن سالها ماجرای عاشورا را خیلی درک نمی‌کردم، همیشه غصه‌ای غریب روی دلم می‌نشست. تداعی آن خاطره آنقدر حالم را عوض کرد که تا مدتی بعداز شروع برنامه هم موسیقی محزون فیلم «روز واقعه» در پس زمینه‌ی ذهنم تکرار می‌شد.رویکرد اصلی برنامه‌ی امسال، مولا صاحب الزمان عج‌الله بود. شعرا از همان صندلی‌های سالن برایمان پل زدند به دل تاریخ. انگار اسلام همان لحظه از سرزمین حجاز طلوع کرده بود. تاریخ را صفحه به صفحه ورق زدیم. از فَرِحَتِ دیروز تا هلهله‌ی امروز. شعرا از حسین(ع) شروع می‌کردند و می‌رسیدند به منتقمش. از غربت امام حسن تا غریبی مولا صاحب‌الزمان. هوا هوای خونخواهی بود و طنین یالثارات الحسین داغ و تازه. آنقدر تازه که خیال می‌کردی مختار هنوز برای قیام دست و پا جمع نکرده. من اما از این رزق تا همین امسال بی‌نصیب مانده بودم. از وقتی هم قد و قواره‌ام به فهمیدن شعرهای آیینی رسیده بود، به شنیدن خبرش از صدا و سیما اکتفا کرده بودم.ولی در طی سالهای اجرای آن، آوازه‌اش توی ایران پیچیده بود. چهل سال بی‌وقفه برگزاری شب شعر عاشورا به همت مرحوم حاج حسین فرهنگ و تداومش با جا پای پدر گذاشتنِ پسر. وقتی مجری برنامه گفت ما مفتخریم که این محفل امسال وارد پنجمین دهه‌ی برگزاری خود می‌شود، انگار قند توی دلم آب کردند. هیچ‌وقت به شهرم اینقدر افتخار نکرده بودم. این محفل آبروی شهرِ ادب و فرهنگ را چهل سال خریده بود. هویت داده بود به شهرمان. خوشحال بودم که نگذاشته بود غرب زده‌ها وخودتحقیرهای امروزی اصالت شهرمان را به باد فنا بدهند.
undefined۲

۴۱

۱۹:۳۰