بله | کانال پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
عکس پروفایل پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخرپ

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر

۱.۴ هزار عضو
thumbnail
این روزها که در هتل محل اقامت خانواده‌های درگیر جنگ، یک موسسه بهزیستی و خانهٔ مادرم (مرکز مراقبتی و آموزشی کودکان فاقد سرپرست مؤثر) رفت‌وآمد دارم، چیزی بیش از هر کار دیگری برایم اهمیت پیدا کرده و بابتش با آدم‌ها گفت‌وگو می‌کنم:
عموم آدم‌های عزیز دغدغه‌مندی که می‌خواهند دستی برسانند، نیت‌هایشان برای غذا و پوشاک و لوازم‌التحریر و برطرف‌‌کردن نیازهای مشابه است.درحالی‌که من می‌فهمم موردهای حاد روان‌شناختی در بچه‌ها وجود دارد که باید در زودترین زمان ممکن، جلسات درمان‌شان با حضور یک روان‌درمانگر متخصص برای همین گروه سنی شروع شود.
حرف‌زدن از این‌که حالا می‌شود مثلا به‌جای توزیع غذا، هزینه دو جلسه از جلسات درمان بچه‌ها تأمین شود تا از رنج‌های روحی نجات پیدا کنند، سخت‌ترین کار دنیاست.و عموماً هم اصرار بر همان شیوهٔ توزیع غذاست.
حرف اصلی این است:نیازهای اولیه، متولیانِ همیشگی خودش را دارد که برطرف شوند. برخی نیازها، اهمیت‌شان کمتر از نیازها اولیه نیست، اما چون در لایه‌های بعدتری قرار دارند، کمتر موردتوجه قرار می‌گیرند.


عکس‌نوشت: بچه‌های هتل و اسباب‌بازی‌هایی که شما برایمان فرستاده‌اید
پی‌نوشت: درحال حاضر در هتل‌ها، خدمات روان‌شناختی و... به‌شکل کاملا رایگان ارائه می‌شود.
#بچه‌های_ایران

۱۳:۰۲

thumbnail
‍ بارها یک ویدئوی معمولی از یکی از تجمعات اعتراضیِ خارج از کشور در محکومیتِ حملات اسرائیل را دیده‌ام؛ ویدئویی شبیه به خیلی از ویدئوهای دیگر.
همه‌چیز آن ویدئو معمولی است؛ جز زنی که از پشت، او را می‌بینم و دست‌هایش را با سرعتی معین با گفتنِ «ایران ایران» تکان می‌دهد. دست‌های کسی بالا نیست. او فقط دست‌هایش را بالا برده و با هر بار گفتنِ نامِ ایران، آن را تکان می‌دهد. برای همین چند لحظه و دیدنِ دست‌های زنی که حتی صورتش را هم نمی‌بینم، این فیلم کوتاه را چندین‌بار می‌بینم.
از منظر فمینیسم پسااستعماری، بدن صرفاً عنصری بیولوژیک یا حامل جنسیت نیست، بلکه میدان حافظه، سیاست و مقاومت است. زنان، به‌ویژه در متن جنوب جهانی، بار تبعید، مهاجرت، جنگ و اشغال را با بدن خود حمل می‌کنند. آنان با بدن‌هایشان زیسته‌اند، رنج برده‌اند و ایستاده‌اند.
لحظه‌ای که این زن، آن‌طور دست‌هایش را تکان می‌دهد و نام ایران را بر زبان می‌آورد، بدنش بدل می‌شود به نقشه‌ای زنده از زخم و ایستادگی یک ملت ‌و به ترجمان بی‌واسطهٔ پیوندی که هنوز، حتی در هزاران کیلومتر دورتر، با خاک وطن حفظ شده است.
وطن‌دوستی در این روایت، احساس صرف نیست؛ یک تجربهٔ بدنی و پیکری است. عشق به وطن در اشکال نابی بروز می‌کند: در لرزش شانه‌ها، در چرخش دست‌ها، در اشغال فضا با حضوری معنادار. به گفتهٔ فمینیست‌های پسااستعماری، بدن‌ها علیه انکار تاریخ و سکوت تحمیلی به پا می‌خیزند؛ بدن‌ها علیه جنگ تحمیلی، استعمار و بی‌وطن‌سازی می‌جنگند. آن زن، در این تجمع، کنش‌گری را نه به‌مثابه یک شعار که در قالب بدن‌مندی وطن‌دوستانه به نمایش می‌گذارد.
او و همهٔ آن‌هایی که فراتر از مرزها، برای وطن -چه ایران، چه فلسطین- در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کنند، بیشتر از هر وقت دیگری نشان می‌دهند که بدن‌هایمان چطور هنوز می‌توانند وطن را به دوش بکشند. در مهاجرت، بدنِ ایستاده، خود بدل به خاک می‌شود؛ به سنگر، به حافظهٔ جمعی، به پرچمی در اهتزار. برای همین است که او فقط دست‌هایش را تکان نمی‌دهد، او خودش را به‌عنوان بخشی از مقاومت مردمانِ درونِ یک مرز، معرفی می‌کند.
#دوباره_ایران

۹:۱۱

ایرانیان مهربان سلام
برای مامان‌بزرگ‌های عزیز ساکن در دو هتلِ محل اقامت خانواده‌های درگیر جنگ به کامواهای رنگی، قلاب و میل‌بافتنی نیاز داریم.
نیازمان این است که کسی زحمت تهیه‌ این‌ها را از بازار بکشد. همهٔ هزینه از طرف ما پرداخت می‌شود. زحمتِ خرید و ارسال به هتل، روی دوشِ شماست.

#نیازمندی#سرگرمی_در_جنگ

۱۴:۵۵

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
undefined این روزها که در هتل محل اقامت خانواده‌های درگیر جنگ، یک موسسه بهزیستی و خانهٔ مادرم (مرکز مراقبتی و آموزشی کودکان فاقد سرپرست مؤثر) رفت‌وآمد دارم، چیزی بیش از هر کار دیگری برایم اهمیت پیدا کرده و بابتش با آدم‌ها گفت‌وگو می‌کنم: عموم آدم‌های عزیز دغدغه‌مندی که می‌خواهند دستی برسانند، نیت‌هایشان برای غذا و پوشاک و لوازم‌التحریر و برطرف‌‌کردن نیازهای مشابه است. درحالی‌که من می‌فهمم موردهای حاد روان‌شناختی در بچه‌ها وجود دارد که باید در زودترین زمان ممکن، جلسات درمان‌شان با حضور یک روان‌درمانگر متخصص برای همین گروه سنی شروع شود. حرف‌زدن از این‌که حالا می‌شود مثلا به‌جای توزیع غذا، هزینه دو جلسه از جلسات درمان بچه‌ها تأمین شود تا از رنج‌های روحی نجات پیدا کنند، سخت‌ترین کار دنیاست. و عموماً هم اصرار بر همان شیوهٔ توزیع غذاست. حرف اصلی این است: نیازهای اولیه، متولیانِ همیشگی خودش را دارد که برطرف شوند. برخی نیازها، اهمیت‌شان کمتر از نیازها اولیه نیست، اما چون در لایه‌های بعدتری قرار دارند، کمتر موردتوجه قرار می‌گیرند. عکس‌نوشت: بچه‌های هتل و اسباب‌بازی‌هایی که شما برایمان فرستاده‌اید پی‌نوشت: درحال حاضر در هتل‌ها، خدمات روان‌شناختی و... به‌شکل کاملا رایگان ارائه می‌شود. #بچه‌های_ایران
.همراهان عزیز سلاماین نوشته، بی‌شمار پُرسش و دغدغه داشت.چند پی‌نوشت به متن اضافه کردم که از شائبه به‌دور باشد.
و اما، دقیق‌تر و جزئی‌تر درباره این موضوع را اینجا مفصل نوشته‌ام:https://ble.ir/paye_kare_iran/7684927404699469178/1776865126894

پیشاپیش ممنونم که می‌خوانید و اگر دوست دغدغه‌مندی دارید که این روزها یک‌بار برایتان نوشته «به نظرت ما این روزها باید چی کار کنیم»، یادداشتِ «برای ایرانِ بعد از جنگ چه کار می‌توان کرد» را ارسال می‌کنید.
#دوباره_ایران

۲۰:۵۹

از اول جنگ تا امروز، مشاهده‌گر و گریه‌کُنِ خوبی شده‌ام. به هر چیزی دقیق و خوب نگاه می‌کنم. نگاه خریدارانه. خیابان. پل عابر، درخت‌ها و حتی آسفالت تازهٔ خیابان‌مان. فکر می‌کنم داشتند این‌ها را از ما می‌گرفتند. چیزهایی معمولی که از شدت معمولی‌بودن انگار دارایی‌مان به حساب نمی‌آمدند.امشب چراغ‌های روشن شهربازی نزدیک برج میلاد، به گریه‌ام انداخت‌. و ماشینی که پرچم داشت. غم و خوشیِ به‌هم‌آمیخته‌ای را تجربه می‌کنم. خوشی از داشتن همهٔ این چیزهایی که تا پیش از این به چشمم نمی‌آمد و غم، از این‌که اگر این‌ها را دوباره از ما بگیرند، با غصه‌اش چه کنم؟زیاد مشاهده‌گر و گریه‌‌کُن شده‌ام این روزها. در میانهٔ همیشگی خوف و رجاء. در رفت‌و‌آمد بین خوشی «داشتن» و ترس از «اگر نباشند؟»بااین‌حال، زور آن مشاهده‌گری که رنگ‌وبوی قدرشناسی نسبت به داشته‌ها را دارد، بیشتر از هر چیز دیگری‌ست. زنده باد سرزمین سرافراز عزیزم. بی‌گزند باد تا همیشه خیابان‌ها و کوچه‌ها و درخت‌‌ها و همه چیزش... .
#خویشتن_نویسی

۲۱:۰۷

thumbnail
قبل‌تر، یعنی ۲ سالِ پیش، بابا یک کارگاه نجاری کوچک درست کرد برای اوقات فراغت خودش.بعدتر به ذهن‌مان رسید که دست‌سازه‌های کارگاه کوچک نجاری را برای کمک به خانهٔ مادرم اختصاص بدهیم؛ خانه‌ای که مکان مراقبتی و آموزشیِ بچه‌های بدون سرپرست مؤثر است.
درآمد فروش خیلی هم نبود، اما برکتِ زیادی داشت. بابا توی‌ کارگاه مشغولِ کار می‌شد، من کارهای تولید محتوا در کانال را انجام می‌دادم و مامان، تبلیغ می‌کرد. یک کسب‌وکار کوچکِ اجتماعی ۳ نفره که اسمش را گذاشته بودیم باهو و درآمدش برای بچه‌ها بود.
دیشب که به خانه‌شان رفتیم، با بابا برای چند دقیقه سری به نجاری کوچکِ توی تراس زدیم. دیدم از آن روزها این دوتا آویزِ ایران مانده است. اولین ایرانِ چوبی را بابا به‌عنوان هدیهٔ روز دختر به خودم داده بود.
#دوباره_ایران

۱۳:۴۸

یادم میاد یه شب، درحالی‌که صدای پدافند و انفجار به اوجِ خودش رسیده بود، پِل‌پِل اشک ریختم و برای دوستم نوشتم «دارم از احساس ناکافی‌بودن و ناکامی دیوونه می‌شم». بعد یه سری غُر درباره شغل و درآمد و این‌طور چیزهایی زدم. گفت‌وگوی ما که تموم شد، دیگه صدای پدافند و انفجاری هم نبود.
امشب یادم افتاد و با خودم گفتم «زن! زیر بمباران چطور تونستی از بابت شغل و این‌طور چیزها غُر بزنی؟ چطور توی احساس ناکامی دست‌وپا می‌زدی، درحالی‌که معلوم نبود بمب بعدی نزدیک خونه‌ت منفجر می‌شه یا جای دیگه؟»
بعد فهمیدم از قضا اون شب امیدوارترین بودم. نترسیده و متصل به زندگی. فقط در تقلا برای بقا نبودم، گوشه‌نگاهی به آینده هم داشتم.این شب‌ها چی؟ نمی‌دونم والا. چه عرض کنم.
#خویشتن_نویسی

۱۹:۵۹

thumbnail
می‌خواستم توی کانال اطلاع‌رسانی هتل بنویسم که از امروز کاموا و قلاب و میل‌بافتنی داریم و می‌توانید از ما تحویل بگیرید. به این مرحله نرسید. همان موقع، وقتی مامان‌بزرگ‌ها آمده بودند چای بخورند، بهشان گفتیم که این‌ها را داریم. کامواها را که نشان‌شان دادیم. من دیدم که خوشحال شدند. همهٔ کامواها صاحبی پیدا کردند و مادربزرگ‌ها شروع کردند به بافتنِ لباس برای نوه‌ها. موقع خداحافظی یکی‌شان پرسید، تو چیزی نمی‌خواهی برایت ببافم، گفتم لطفاً یک لیف. :))
#دوباره_ایران

۱۷:۳۳

thumbnail

۱۷:۳۳

thumbnail
موقع برگشت از کوه داشتم به دوستم می‌گفتم که از ایستگاه ۵ تا ۷ توچال، ما نه‌تنها شاهد تغییر شرایط آب‌وهوایی هستیم؛ بلکه در فاصله چندکیلومتر، طبقه اجتماعی و اقتصادی هم انگار تغییر می‌کند.
مثلا اگر تا ایستگاه ۵ می‌توانی بین آدم‌ها، خودت و طبقه خودت را ببینی که آمده‌اند کوه یا محض تفریح سوار تله‌کابین شده‌اند، اما ایستگاه ۷ انگار‌ متعلق به یک قشر یا طبقه خاص دیگر است که وسط هفته آمده‌اند اسکی تا خوش بگذرانند.
برخی جامعه‌شناسان (مثل بوردیو) می‌گویند دسترسی به فضاهای فراغتی، خود بازتاب سرمایه فرهنگی و اقتصادی است. اینجا این نظریه را در حد فاصل چندکیلومتر از یک کوه می‌شود به‌راحتی دید. در نتیجه، موهبت برف و تفریح به‌واسطه آن، فقط نصیب طبقه و قشر خاصی می‌شود تا بقیه آدم‌ها. البته که ما بقیه آدم‌ها بودیم و داشتیم لذت می‌بردیم، اما شما در ایستگاه اسکی به‌طور غیرمستقیم، نوعی مالکیت بر فضای عمومی توسط عده‌ای را شاهد هستید.
جدا از تغییر طبقه، شما شاهد چیزهای دیگری هم خواهید بود. مثلا بازوبند این آقا که در عکس می‌بینید: سواستیکا؛ نماد نازی‌ها!!!!!!!بله! در همین پیست اسکی، در دل طبیعت لوکسِ شمال تهران، کسی بدون هیچ ترسی فاشیسم را ترویج می‌کند.درحالی‌که استفاده از این نماد در بسیاری از کشورها جریمه‌های نقدی سنگین و حتی زندان دارد.
.

۱۱:۰۳

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
برای ایرانِ بعد از جنگ چه کار می‌توان کرد؟ ایرانیِ درحالِ تجربه بحران، همیشه ثابت کرده است که شکلِ بی‌بدیلی از همدلی را به نمایش می‌گذارد. این جامعه، موازی با سازمان‌ها و نهادهای دولتی و حاکمیتی، خودش را خیلی زود سازمان‌دهی می‌کند تا بخشی از بار تحمیلی جنگ یا بحران را از روی دوشِ هم‌وطنانِ خودش بردارد. این روزها به‌واسطه این‌که ساعت‌هایی در هتل محل اقامت خانواده‌هایی حضور دارم که از جنگ آسیب دیده‌اند، دوستانِ عزیز دغدغه‌مندی پیغام می‌دهد تا مشکلات و نیازها را بدانند. اغلب هم مایل‌اند کمک‌هایشان صرف خرید اسباب‌بازی یا کتاب برای بچه‌های ساکن باشد. در چنین مواقعی، من تقاضا می‌کنم اگر مایل‌اند، مشارکتِ مالی‌شان فعلا پیشِ ما بماند؛ به دو دلیل. یکی این‌که تجهیز کتابخانه و اتاق بازی با همان کتاب‌ها و لوازمی انجام می‌شود که شما از خانه‌هایتان برای ما فرستادید و بعد از هتل نیز، بهترین‌ها و سالم‌ترین‌هایشان به کتابخانه‌های کوچک و سیار استفاده می‌شود. برای همین، برای خود من بیش از هر چیزی تداوم این چرخهٔ اهدا و وقف و هزینه‌نکردن اهمیت دارد. از طرفی هم خوب می‌دانم که بعد از جنگ، تازه، ما شاهد مشکلات و زخم‌های تازه‌ای خواهیم بود که به‌چشم نمی‌آمدند. در نتیجه، کارهای اصلی ما تازه شروع می‌شود. نتیجه مشاهده‌گری این روزهایم دارد نشان می‌دهد که بعد از جنگ، بسیاری از نیازها، مشکلات و بحران‌ها، آن‌قدر حاد و ضروری و جلوی چشم‌اند که تمام تلاش نهادهای دولتی و خیریه‌ها صرفِ برطرف کردن همین‌ها می‌شود. مثل ساخت خانه، پرداخت خسارت خودرو و... . در واقع نهادهای رسمی در چنین بزنگاه‌هایی، مسئولِ بازسازی‌های کلان می‌شوند، اما همهٔ ما خوب می‌دانیم که بعد از جنگ، میزان خسارت‌های مستقیم و غیرمستقیم آن‌قدر است که بخشی از این بازسازی و ترمیم روی زمین می‌ماند. حالا ما به‌عنوان کسی که دغدغه ایران را دارد، چه کار می‌توانیم بکنیم؟ ما باید خودمان را برای بازسازی‌های خرد و اجتماعی آماده کنیم. چیزهایی که ممکن است در لایه‌های زیرین باشند و در ظاهر به‌نظر می‌رسند که کم‌اهمیت یا بی‌اهمیت‌اند اما بسیار حیاتی‌اند. فرض کنید خانه‌ای به‌کلی در جنگ آسیب دیده و دیگر قابل سکونت نیست. در مراحل اولیه، تلاش نهادهای دولتی و بسیاری از آدم‌های خیرخواه این است که خانه را بازسازی کنند و در مرحله بعد، لوازم اولیه‌ای در اختیار خانواده قرار دهند. در ظاهر همه‌چیز دارد مهیا می‌شود. اما در نظر بگیرید که این خانه، سالمندی داشته و این سالمند به تخت مخصوصی احتیاج دارد. چنین کمبودی به‌خاطر تعدد مشکلات ممکن است یا به چشم نیاید یا خانواده قادر به رفعِ آن نباشد. یا در نظر بگیرید در جریان جنگ، بخشی از ابزارها و امکانات موسسه‌ای مردم‌نهاد که در زمینه حقوق کارگران فعال است، به‌کلی از بین رفته است. تأمین و تجهیز این موسسه می‌تواند به‌طور مستقیم و غیرمستقیم در وضعیت معیشت بی‌شمار کارگران تاثیر بگذارد، اما چون مشکل حادی به‌نظر نمی‌رسد، احتمالاً کسی دغدغه برطرف‌کردن آن را نداشته باشد. اینجاست که گروه‌ها و تشکل‌های کوچکِ مردمی می‌توانند برای رفع چنین مشکلاتی آستین بالا بزند که برای مرتفع‌کردن آن متصدی و داوطلبی وجود ندارد. در نتیجه، من فکر می‌کنم، هر کدام از ما اگر امکان کمک و مشارکت در آن پروژه‌های کلان را داریم، آستین بالا بزنیم؛ اما طبیعتا بسیاری از ما سرمایه‌های میلیاردی نداریم اما دل‌مان می‌خواهد نقشِ کوچکی در بازسازی وطن ایفا کنیم. اینجاست که باید کمیته‌هایی مردمی با سازوکارهای اثربخش تشکیل شوند؛ کمیته‌هایی با کمک تسهیلگران باتجربه‌ای که می‌دانند ترمیم و بازسازی چه چیزها و چه مکان‌هایی ضرورت دارد و دغدغه‌مندانه از سرمایه‌های خرد ما که به بازسازی‌های کوچک اختصاص داده‌ایم، مراقبت می‌کنند. وجود چنین تسهیلگران و کمیته‌هایی حالا بیش از هر وقتِ دیگری ضرورت دارد. این روزها که دوستان دغدغه‌مند از من می‌پرسند که باید چه کنیم، جواب می‌دهم که بیایید به کارهای کوچکِ اثرگذاری فکر کنیم که در لایه‌های اول پُراهمیت نیستند و کسی به آن‌ها توجهی نمی‌کند، اما بی‌اندازه مهم و ارزشمندند. من این روزها به این لایه‌ها فکر می‌کنم. به چیزهایی که می‌توان با توانِ محدود خود و اندک‌دوستانم برایشان آستینی بالا بزنیم. این تمام چیزی است که این روزها تلاش می‌کنم برایش قدمی بردارم. _ فاطمه بهروزفخر #دوباره_ایران #ایران_در_جنگ
در هتل‌ها، قصهٔ رنج‌ها و مشکلات از گوشه‌وکنار شنیده می‌شود. هم‌وطنان ما، محترم و عزتمندند. آن‌ها تا پیش از جنگ، زندگی خود را داشتند. شاید معمولی، اما باثبات. جنگ آمد و همه‌چیز یک زندگی معمولی را از آن‌ها گرفت.: خانه و عزیزان‌شان را، شغل و ابزار کارشان را و از همه مهم‌تر یک زندگی معمولی با همهٔ کارهای روزانه تکراری‌اش که خودش یک موهبت بزرگ است.
بااین‌حال، هر وقت غیرمستقیم با درنظرگرفتن کرامت‌شان، از آن‌ها می‌پرسیم «اگر نیاز یا مشکلی دارید با ما در میان بگذارید»، همه بدون معطلی پاسخ می‌دهند «الحمدالله، همه‌چیز هست. می‌گذرانیم.»
قصه مشکلات و بار سنگین روی شانه‌هایشان از گوشه‌وکنارها به گوشِ ما می‌رسد. مثلا وقتی پزشکی آمده و از قلب‌دردش پیش او شکایت می‌کند، همان موقع می‌گوید که غصه موتورش را دارد که چون آسیب دیده اجازه نمی‌دهد به شغلش برگردد. به پیک موتوری بودن.یا از گوشه دیگری می‌شنویم که لپ‌تاپ یکی اژ دانشجوها که ابزار کسب درآمد او برای برنامه‌نویسی بوده، زیر آوار مانده و دیگر قابل استفاده نیست.
ما این روزها سعی می‌کنیم برای شنیدن این قصه‌های آبرومندانه گوش تیز کنیم. گاهی با هزینه‌های کم می‌شود به سرپاشدن ابزار کار این خانواده‌ها کمک کرد تا به شغلِ قبل از جنگِ خود برگردند و وضعیت معیشت بیش از این تعلیق نشود.

#دوباره_ایران#معیشت_در_جنگ

۱۷:۱۲

شیوه‌نامهٔ مختصر و کاربردی درست‌نویسی.pdf

۴.۶۸ مگابایت

ریموند کارور در یکی از داستان‌هایِ مجموعهٔ وقتی از عشق حرف می‌زنیم نوشته است: «در نهایت تنها دار و ندار ما کلمات هستند. پس بهتر است درست انتخاب شوند.»
من علاوه بر انتخابِ درستِ کلمات، درست‌ْنوشتن را هم به جملهٔ آقای کارور اضافه می‌کنم.
این شیوه‌نامهٔ مختصرِ درست‌نویسی تلاشِ کوچکی‌ست برای یاری‌رساندن به آن‌ها که قدر و حرمت کلمه‌ها را می‌دانند و همیشه دغدغه‌مندِ درست‌نویسی و مراقب زبان فارسی هستند.
عمدهٔ محتوای این شیوه‌نامه را برای دانشجویان و گروه نویسندگان محتوا آماده کردم، اما کمی مفصل‌تر شد برای اشتراک در اینجا و تقدیم‌کردن به همهٔ آن‌هایی که کلمه‌ها برایشان مهم است و به یک شیوه‌نامهٔ مختصر کاربردی نیاز دارند.
undefinedقدردانم که به اشتراک می‌گذارید تا به دستِ ایرانیانِ عزیز بیشتری برسد.
undefined@fatemehbehruzfakhr
#فارسی_شکر_است

۹:۲۶

از روزهای قبلِ جنگ، فقط معلمی‌ام باقی مانده که هیچ تغییری نکرده است. معلم فارسی عمومی و آیین نگارش بودم و همچنان هستم. با همان دانشجوهایی که فقط در ۲ جلسه فرصت دیدن‌شان در ترم جدید را داشتم و بعد کوچانده شدیم به فضای آنلاین. جز این، همه‌چیز زندگی‌ام انگار دستخوش تغییر شد.
دیشب تا آمدم سوار اسنپ بشوم که از هتل برگردم خانه، دیدم پسر عزیزی که تازه آمده‌اند هتل، بساط کوچکی روی یکی از نیمکت‌های بیرونی هتل پهن کرده. دفتر و خودکار و قیچی و پیکسل و پرچم. راننده رسیده بود و وقتم کم بود. قیمت یکی از قیچی‌ها را پرسیدم. و بعد گفتم می‌خواهمش. سرد بود. اول تحسینش کردم که دارد چنین کاری می‌کند. بعد گفتم ما می‌توانیم داخل جایی که در اختیار ما گذاشته‌اند، فضای کوچکی به او بدهیم تا در جای شلوغ‌تری، کسب‌وکارش را راه بیندازد. راننده بوق زد. سریع قیچی را برداشتم. مبلغش را پرداخت کردم و سوار ماشین شدم.
نشستم توی ماشین و روسری را جلو کشیدم تا اگر گریه‌‌ام گرفت، معلوم نباشد. جلسه‌ای داشتیم و فهمیدم مهمانان جدیدی آمده‌اند. بعضی از ساکنان رفته‌اند و جدیدترها آمده‌اند جایشان.‌ کار را که شروع کردیم، به همه مربی‌ها می‌گفتم که باید یک فعالیت بلندمدت در نظر بگیریم. مثلا تا شهریور. بعد پیش خودم فکر می‌کردم که این‌قدر طول نمی‌کشد و ما خیلی‌زود کارمان تمام می‌شود. زیاد برای تمام‌شدن کارمان دعا می‌کنم‌. نه برای این‌که ما دیگر این‌قدر توی هتل‌ها نباشیم، بیشتر برای این‌که آدم‌ها به خانه‌شان برگردند. چون من بعد از همهٔ این دل‌گرفتگی‌های روزانه، به خانه‌ام برمی‌گردم و حالا بیشتر از هر وقتی می‌فهمم که خانه چه موهبت بزرگی است. اما حالا حتی اگر هیچ‌ جنگنده‌ای از بالای سر ما عبور نکند، باز هم جنگ ادامه دارد. چون قصه آدم‌ها، ازدست‌دادن‌هایشان و همهٔ چیزهایی که به‌واسطه جنگ دامن‌مان را گرفت، ادامه دارد. پس، جنگی تمام نشده!
ایدهٔ جنگ تمام‌نشده را توی پژوهش و کتابی که توی دی‌ماه به سرانجام رساندمش، دنبال کردم. می‌خواستم نشان بدهم تا وقتی هنوز آدم‌هایی سرفه می‌کنند، از ریه‌هایشان خون می‌آید و گاز خردل همه زندگی‌شان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد، پس هنوز صدام حسین دارد به ما حمله می‌کند و ما زیر ضربِ جنگنده‌هایی هستیم که بمب‌های شیمیایی رژیم بعث را روی سرِ ما می‌ریزد.
۳۵ روز است که زندگیِ من بعد از حضور در سالن شست‌وشوی شهدای جنگ، بعد از آماده‌کردن پیکر هم‌وطنانم برای به خاک‌سپاری، بعد از چشم‌توی‌چشم شدن با عریانی و قساوت جنگ و نفرت و ناامیدی نسبت به سکوت و جنگ‌خواهی عده‌ای دوست و آشنا گره خورد به بچه‌ها. وقتی پیکری ببینی که گویا شب قبل را طوری گذرانده که اصلا به فکرش هم نمی‌رسید که بناست با بمب‌ها بمیرد، آدم ناچار است که خودش را بکشاند طرف زندگی. ریمل پایِ چشمِ زنی که پیکرش به آنجا آمده، تو را از سیاهی جنگ هل می‌دهد سمت روشنِ زندگی. سمت مقاومت‌کردن، مبارزه و پاسداشت زندگی.
اگر پارچه‌های سفید برای آن تن‌های عزیز هم‌وطنانم نمی‌بُریدم، هنوز نمی‌دانستم باید چه کنم. فلج می‌شدم از آن قساوت و مظلومیتِ هم‌وطنانم.قبل از جنگ می‌خواستم دوباره شاغل شوم. حق‌التدریس‌ها کفاف نمی‌داد و کار دوتا کتاب را تا حدودی به سرانجام رسانده بودم. جنگ شد و دالان‌های غسالخانه بهشت‌زهرا، زندگی من را گره زد به بچه‌ها.
بچه‌های دسته‌ اول، بچه‌های بهزیستی بودند. رفتم برای کمک به دوستم که مدیر یکی از این مراکز بود و داشت تلاش می‌کرد بچه‌ها را در مدت جنگ به خانواده‌های امین میزبان بسپارد که برای مدتی در خانه‌های آن‌ها مراقبت شوند و برگردند. رفتم که برای چندروز کمک برسانم، اما ماندگار شدم. حالا بخش اول روزم توی خانه‌ای می‌گذرد که محل رفت‌وآمد بچه‌هایی است که منتظرند تا خانواده میزبان‌شان برای بُردن آن‌ها برسد و خانواده‌های عزیز و محترمی که آماده‌اند برای میزبانی، پرونده‌شان را تکمیل کنند. غصه زیاد می‌خورم توی این خانه. اما در عوض دلم هم روشن می‌شود. روشنِ زیاد‌. به آینده این کشور و مردمانِ عزیزش، هزاربار امیدوارتر می‌شوم. من کجا می‌دانستم محل کارم می‌شود یکی از همین مراکز بهزیستی؟ با این تفاوت که اینجا برخلاف جاهای دیگر، کلی آدم تلاش و تقلا می‌کنند که بچه‌ها صاحبِ خانواده شوند تا اینکه توی مراکز بمانند.
شیفت دوم کار با کودک، توی هتل شروع می‌شود. شیفت قبلی اگر بچه‌ها به‌واسطه نداشتن سرپرست مؤثر گوشه‌های دل‌شان زخمی شده و همهٔ آرزویشان یک خانه و خانواده است، توی شیفتِ دوم، گوشه‌های دل‌شان به واسطهٔ جنگ زخم برداشته اما آرزویشان همان است: برگشتن خانوادگی به خانه.
حالا حدود یک ماه است که هر روز با روایت زخم‌های کودکانه‌ای به خانه برمی‌گردم، غصه می‌خورم، امیدوار می‌شوم، توان جسمی‌ام ته می‌کشد و دوباره، فکر کردن به ایران و آدم‌های عزیز ایران است که قوّتِ جانم می‌شود.
#خویشتن_نویسی#زنده_باد_ایران

۱۶:۵۸

داشت می‌گفت پول تدریس دانشگاه طوری است که اگر جلوی گدا بگیری، قهر می‌کند. بله. به همین صراحت و با همین ادبیاتِ غیرمنصفانه. من این پولِ تدریس را می‌گیرم. همین پولی را که در نگاهِ همکار سابقم این‌طور است. تازه این را هم نمی‌دانست که حق‌التدریس هر ترم را شش ماه بعد پرداخت می‌کنند و با این تورم روزانه، مبلغِ پرداختی، کفافِ چیزی را نمی‌دهد؛ حتی به‌قدر خرید چند جلد کتاب. احتمالاً اگر این را می‌دانست با ادبیاتِ تلخ‌تری به حقوق یک مدرس دانشگاه اشاره می‌کرد.
من اما این پول تدریس را روی چشم‌هایم می‌گذارم. برایم عزیز است. عزیز و محترم. و البته پربرکت در نسبت با پول چشمگیر پروژه‌ها یا کارهای دیگر. فارغ از این‌ها، چیزی وجود دارد که در نظرم اشتیاق و رغبتی بی‌بدیل است که در هیچ زمانِ دیگری تجربه‌اش نکرده‌ام و آن میل به تدریس به‌عنوان فرصتی برای جبران است.
لحظه‌ای نمی‌توانم فراموش کنم که من به‌مدت ۱۱ سال در بهترین دانشگاه‌های این کشور درس خواندم: ۴ سال دوره کارشناسی در دانشگاه خوارزمی، ۳ سال ارشد و ۴ سال مقطع دکتری را در دانشگاه بهشتی. با همه ناملایمات‌هایی که در این سال‌های آخر پشتِ سر گذاشتم و برخی از دوستانم از آن آگاهند، من به‌واسطه کلاس‌های دانشگاه بود که در فرهنگِ کلمه‌‌محور این سرزمین تنفس کردم و به‌اندازه ظرفیت روحی و ذوقیِ خودم توشه برداشتم.اگر دانشگاه نبود، من کِی و کجا می‌توانستم شاگردِ کوچک بهترین استادهای ادبیاتِ ایران باشم و در تمام آن لحظه‌های ناامیدی و ناکامی، به‌واسطه ادبیات، خودم را سرپا نگه دارم.
من اگر خودم را متعهد به جبرانِ این ۱۱ سال بدانم، باید ۱۱ سال هم بی‌وقفه و به‌اندازه بضاعت تجربه و دانشم تدریس کنم تا بخشی از خدمتِ این سرزمین به فرزندِ کوچکش -که من باشم- را جبران کنم.
بودن در دانشگاه، برخلافِ همه وقت‌های حضورم در جاهایی مثل شرکت‌ها یا سازمان‌ها، آن شکلِ خودبسندگیِ شیفته‌وار را که منحصر به خود و سازمان است از من می‌گیرد و من را به یک کل، به یکِ مایِ جمعیِ عزیز و محترم، به ایران، پیوند می‌دهد.
#خویشتن_نویسی#دوباره_ایران

۱۱:۳۰

thumbnail
نزدیک‌ترین در ورودی به دانشکده ادبیات، درِ فنی بود؛ من اما از در اصلی که به در دندان‌پزشکی معروف است، وارد دانشگاه می‌شدم. راهم را طولانی می‌کردم تا برسم به این دو تصویر. آن ناامیدی و رخوتِ نشسته بر جانم به‌خاطر ناملایمت‌ها و سخت‌گیری‌های دانشگاه را از دلم بتکانم و از این آدم‌های عزیزی که به ما نگاه می‌کنند، رخصت بگیرم.
تا قبل از جنگ ۱۲ روزه، هیچ نمی‌دانستم، دانشکدهٔ فیزیک هسته‌ای که همسایهٔ دانشکده ادبیات است، چنین استادهایی دارد. جنگ شد و روز اول جنگ، همهٔ این دانشمندان متخصص هسته‌ای دانشگاه شهید بهشتی را ترور کردند.
در روز معلم، سلامِ من بر این جان‌های آزادهٔ شهید... سلام من بر مجاهدانِ علم که انرژی هسته‌ای و توان موشکی را به دارایی‌های‌ ملی ما اضافه کردند... سلام من به اساتید شهیدِ دانشگاه بهشتی که پایِ کار ایران بودند.
تدریس‌های امروزم و حرف‌زدن از ادبیات فارسی، اگر اثرِ ناچیزی در پهنهٔ این سرزمین داشته باشد، با همهٔ کوچکی‌اش تقدیم‌شان می‌کنم به روحِ آزادمردانِ شهیدِ دانشگاهی که ۷ سال در آنجا روزگار گذراندم.
زنده باد ایرانو تا همیشه ایران.

۵:۵۸

thumbnail

۵:۵۸

حالا به‌لطفِ شما نه‌تنها هتلِ محل اقامت خانواده‌های آسیب‌دیده از جنگ که من و دوستانم به‌عنوان مربی کودک در آنجا هستیم، بلکه ۵ هتلِ دیگر هم صاحب کتابخانه شدند یا کتاب‌های متنوع و مفیدی بهشان اضافه شد. تعداد کتاب‌ها به‌قدری‌ست که می‌توانیم به دو هتل دیگر که تازه محل اسکان خانواده‌ها شده هم کمک کنیم تا صاحب کتابخانه شوند.‌ قصد داریم با جابه‌جا کردن کتاب‌ها در طول هفته، تلاش کنیم تا عنوان‌های تازه‌تری جایگزین عنوان‌های قبلی شوند.همهٔ این‌ها به لطف شما، ایرانیانِ عزیز، میسر شد.
در اقدام دیگری، همکارانم توانستند مشکلات برخی از ساکنان هتل‌ها را که نیازمند مشارکت مالی و همدلی برای رفع مشکلات مادی‌شان است، فهرست کنند. ساکنانی که کارگرند، پاکبان یا زنان سرپرست خانواده‌. در ادامه، امید داریم که بتوانیم با توجه به فوریت هرکدام، نهایت تلاش‌مان را بکنیم تا با تأمین مشارکت مالی در قالب وام یا پرداخت بلاعوض، نگذاریم جنگ بیشتر از این، زندگی‌شان را به حاشیه ببرد.
#دوباره_ایران#هتل_در_جنگ

۹:۲۴

undefinedاین نوشته، پُرگلایه و شکایت‌آمیز است:
حالا بعد از پشتِ سر گذاشتن ۳ جنگ (جنگ ایران و عراق، جنگ ۱۲ روزه، جنگ اخیر) بیش از هر وقتِ دیگری لازم است که نهادهای متولی کودک و نوجوان که تا امروز هم نتوانسته‌اند پایِ کار بیایند و کاری برای بچه‌های آسیب‌دیده از جنگ کنند، برای کار امر‌ مهمی آستین بالا بزنند:تهیه و تدوین پروتکل‌های حمایت از کودک در شرایط جنگ.
این کار مستلزم فعالیت میدانی مثل همین حضور در هتل‌های محل اقامت خانواده‌های آسیب‌دیده از جنگ است. مشاهده‌گری، مستندنگاری، گفت‌وگو با مربی‌ها و روان‌شناس‌هایی که داوطلبانه حضور پیدا کرده‌اند.
حالا شاید این سوال پیش بیاید که پروتکل‌هایی نوشته شده و در دسترس‌اند. بله! این‌ها را همان سفیدپوست‌هایی نوشته‌اند که حالا دارند روی سر ما بمب می‌ریزند. بنابراین عملاً بسیاری از آن‌ها برای غربِ آسیا و جایی با پیچیدگی‌های فرهنگی، سیاسی و دینی مثل ایران کاربرد ندارد.
تصور کنید کودکی در بستری مذهبی در خانواده‌ای حزب‌اللهی رشد کرده است. او به‌خاطر شهادت آقای خامنه‌ای درحالِ تجربه‌ی سوگ است. سوگی که احتمالاً کودکی دیگر، در خانواده‌ای متفاوت تجربه‌اش نمی‌کند. او هنوز درک دقیقی از شهادت هم ندارد که همچون خانواده‌اش بتواند با فهمِ این‌که شهدا زنده‌اند، کمی تسکین پیدا کند. او کسی را می‌شناسد که پدر امت بوده و حالا نیست. در نتیجه تصورش این است که جهان از حرکت ایستاده و ما درمانده‌ایم، چون او دیگر حضور ندارد.
مدلِ دیگرش را تصور کنید که کودک ۱۲ ساله‌ای هر عصر، از پنجره‌ی خانه، همراه مادرش گفته است «جاوید شاه». در خانه شنیده که بازگشت پهلوی می‌تواند آن‌ها را نجات بدهد. شهربازی‌ها مجانی می‌شود و همه‌چیز به‌خوبی پیش می‌رود. جنگ شده، خانه به‌کلی از بین رفته، هیچ نجات‌دهنده‌ای از راه نرسیده و می‌شنود که ازدست‌دادن خانه‌شان تقصیر جمهوری اسلامی است. بماند که بچه‌‌ دچار تروماست و دارد اضراب‌های کُشنده‌ای را هم تحمل می‌کند.
پیچیدگی مشکلات را می‌بینید؟ به‌اندازه‌ی هر خانواده و بچه قصه دارم که برایتان بگویم. کدام پروتکل می‌‌تواند تسهیلگر چنین مشکلات و پیچیدگی‌های عمیقی باشد که فقط در این بستر جغرافیایی رخ می‌دهد؟
ما نیاز به تدوین دستورالعمل‌ها و سازماندهی‌های اصولی در کار با کودک و حتی بزرگسالانی داریم که این‌طور جنگ، زندگی‌شان را زیرورو کرده است‌‌.
سازمان‌های متولی کودک کجا هستند؟ آن بیانیه‌نویس‌های همیشگی و نگران حقوق کودکان؟ آن‌هایی که گوشِ عالم را کر کرده بودند که ما حامی کودکانیم و جمله‌ی «نه به جنگ» را با ژست‌های صلح‌طلبی توی چشم ما می‌کردند؟
اگر شما آن‌‌ها را دیدید سلام من را بهشان برسانید. و در آخر، خودم از همین‌جا، تمام‌قد به احترام آن‌هایی می‌ایستم که پایِ کارند و می‌دانند چقدر کار داریم و هر روز در تقلا برای برطرف‌کردن بخش کوچکی از مشکلاتِ این کودکان و خانواده‌ها هستند.
مثل هر بحرانی، خیل عظیم کمک‌ها و همیاری‌ها ته کشیده است، آدم‌ها کاسبی رسانه‌ای خودشان را کرده‌اند و پایتخت مانده و هزار رنجِ نادیدنی!
(کاش می‌شد این را به دست آن‌هایی برسانم که می‌توانند کاری بکنند ‌و دستی برسانند.)
#هتل_در_جنگ

۱۷:۰۳

thumbnail
میز کوچک دیگری به بخش کتابخانه اضافه شد تا دوست‌کوچولوهای ما در هتل، قدشان به کتاب‌های خودشان برسد و راحت‌تر، کتاب‌ها را ورق بزنند.
کتاب‌های تازه را بهشان دادم و خواستم تا زحمت چیدن‌شان را بکشند. بعد از این‌که کارشان تمام شد، آرام و راضی، گوشه‌ای نشستند به خواندن.
#کتاب_در_جنگ

۱۹:۴۹

thumbnail

۱۹:۴۹