عکس پروفایل خانواده بزرگ من خ
۵۷۵ عضو

خانواده بزرگ من

فاطمه حجت نیا دانشجو معلمundefinedundefined
یکی از دغدغه های مهم زندگی من حفظ ارتباطم با افرادی هست که در موقعیت های مختلف دیدم شون این کانال رو هم برای این زدم و معتقدم همه ماها کنار هم عضو یک خانواده بزرگیمخوشحال میشم کنار هم باشیم و حرف بزنیم و ازهم بشنویم .
؛ ...
- هرچه بگوید ضعف خودش را عیان‌تر می‌کند.- بگذار حرف بزند.- همه‌چیز را که باخته است. با دو کلام حرف زدن به جایی نمی‌رسد.- مخالفت به مصلحت نیست.- حرف که بزند به مقصود نزدیک‌تر می‌شوی.- من که خیلی دوست دارم حرف زدن کسی در این حال و روز را ببینم.این که یزید از سخن گفتن یک جوان هاشمی، بیم و واهمه داشته باشد اساساً برای حیثیت و آبرویش خوب نیست اما یزید در این قیاس و موازنه، ترجیح می‌دهد که این مقدار خدشه در شخصیت خود را متحمل شود اما با تبعات خطرناک و نامعلومی که ابعادش را نمی‌شناسد مواجه نگردد.اما در میان اطرافیان یک نفر هست که جایگاهش و سخنش این موازنه را تغییر می‌دهد و آن یک نفر، فرزندش معاویه است.- چرا از حرف زدن این جوان کم‌سن‌وسال هاشمی می‌ترسی پدر؟ مگر ممکن است چه حرف‌هایی بزند که احتمالش تو را می‌ترساند و در مقابل این‌همه اصرار، وادار به مقاومت می‌کند؟ مگر موقعیتی بیش از یک اسیر در مقابل تو دارد؟ خب بگذار حرف بزند.وقتی که ترس و واهمه با این صراحت، آن‌هم در کلام فرزندش معاویه بیان می‌شود، مقاومت یزید می‌شکند.اگرچه با اکراه تمام، تن می‌دهد و می‌پذیرد اما موافقتش را نه با کلام صریح، که با تکان دادن سر، ابراز می‌کند.سجّاد به‌زحمت از جا برمی‌خیزد و با مشقّت، پا بر پله منبر می‌گذارد.یکی از همان اطرافیان، اشراف و اطلاع بیشترش را به رخ بغل‌دستی‌اش می‌کشد:- از عراق تا شام پایش در غُل و زنجیر بوده!طرف با تعجب و استهزا می‌پرسد:- مگر رمق گریختن در تن داشته؟و هر دو، در سکوت به هم نگاه می‌کنند.
اگرچه هیأت ژولیده و لباس خاک‌آلود سجّاد، تضادی آشکار با منبر مجلّل و معرق و مرصّع دارد اما تضادی که بیش از این به چشم می‌آید، آرامش و وقار و ابهت در آن هیأت پریشان و ژولیده است.سجّاد بسم‌الله را که می‌گوید یزید به اشتباهش پی می‌برد و از موافقتش پشیمان می‌شود.چنان شکوه و صلابتی دارد این صدا که دلِ سنگ را می‌لرزاند.خطیب که حنجره می‌دریده برای رسیدن صدایش به انتهای مسجد، با دهان باز به سجّاد خیره می‌ماند و نفس، در سینه‌اش حبس می‌شود.اطرافیان یزید با بهت و استفهام و انکار به هم نگاه می‌کنند:- یعنی این صدای برنده و محکم و باصلابت، از این جوان لاغر و نحیف و درمانده درمی‌آید؟و مردم، مردمی که در انتهای مسجد نشسته‌اند و جثه و چهره‌ی سجّاد را به‌زحمت می‌بینند صدای محکم و رسای او را به‌روشنی و وضوح می‌شنوند.سجّاد پس از گفتن بسم‌الله، لحظاتی درنگ می‌کند تا سکوت کامل بر مسجد حاکم شود.و شروع می‌کند:الحمدلله الذی لا اوّلَ لَأَوّلیته ولا آخِرَ لِآخِریته.الاوّل الذی لا بدایة له. والآخر الذی لا نفاد له.خلق اللیالی و الایام و قسم بینهم الاقسام.حمد و سپاس و ستایش، خداوند جاودانه را سزاستکه نه آغازی برای اوست و نه فرجامی.آن اولین که پیش از او هیچ نخستینی نبوده است.و آن آخرین که در پس جاودانگی‌اش هیچ پایان‌بخشی به گمان، خطور نکرده است.هم او که بعد از فنای خلق، باقی و ماندگار خواهد بود.خداوندی که شب‌ها و روزها را رقم زد و سهم هر کدام را به‌تناسب،مقدّر ساخت.
ادامه دارد ...
#پارت۱ #بخش۵ #کتابخونهء‌_امّت

۲۲۹

۱۹:۳۹