؛ ...
- هرچه بگوید ضعف خودش را عیانتر میکند.- بگذار حرف بزند.- همهچیز را که باخته است. با دو کلام حرف زدن به جایی نمیرسد.- مخالفت به مصلحت نیست.- حرف که بزند به مقصود نزدیکتر میشوی.- من که خیلی دوست دارم حرف زدن کسی در این حال و روز را ببینم.این که یزید از سخن گفتن یک جوان هاشمی، بیم و واهمه داشته باشد اساساً برای حیثیت و آبرویش خوب نیست اما یزید در این قیاس و موازنه، ترجیح میدهد که این مقدار خدشه در شخصیت خود را متحمل شود اما با تبعات خطرناک و نامعلومی که ابعادش را نمیشناسد مواجه نگردد.اما در میان اطرافیان یک نفر هست که جایگاهش و سخنش این موازنه را تغییر میدهد و آن یک نفر، فرزندش معاویه است.- چرا از حرف زدن این جوان کمسنوسال هاشمی میترسی پدر؟ مگر ممکن است چه حرفهایی بزند که احتمالش تو را میترساند و در مقابل اینهمه اصرار، وادار به مقاومت میکند؟ مگر موقعیتی بیش از یک اسیر در مقابل تو دارد؟ خب بگذار حرف بزند.وقتی که ترس و واهمه با این صراحت، آنهم در کلام فرزندش معاویه بیان میشود، مقاومت یزید میشکند.اگرچه با اکراه تمام، تن میدهد و میپذیرد اما موافقتش را نه با کلام صریح، که با تکان دادن سر، ابراز میکند.سجّاد بهزحمت از جا برمیخیزد و با مشقّت، پا بر پله منبر میگذارد.یکی از همان اطرافیان، اشراف و اطلاع بیشترش را به رخ بغلدستیاش میکشد:- از عراق تا شام پایش در غُل و زنجیر بوده!طرف با تعجب و استهزا میپرسد:- مگر رمق گریختن در تن داشته؟و هر دو، در سکوت به هم نگاه میکنند.
اگرچه هیأت ژولیده و لباس خاکآلود سجّاد، تضادی آشکار با منبر مجلّل و معرق و مرصّع دارد اما تضادی که بیش از این به چشم میآید، آرامش و وقار و ابهت در آن هیأت پریشان و ژولیده است.سجّاد بسمالله را که میگوید یزید به اشتباهش پی میبرد و از موافقتش پشیمان میشود.چنان شکوه و صلابتی دارد این صدا که دلِ سنگ را میلرزاند.خطیب که حنجره میدریده برای رسیدن صدایش به انتهای مسجد، با دهان باز به سجّاد خیره میماند و نفس، در سینهاش حبس میشود.اطرافیان یزید با بهت و استفهام و انکار به هم نگاه میکنند:- یعنی این صدای برنده و محکم و باصلابت، از این جوان لاغر و نحیف و درمانده درمیآید؟و مردم، مردمی که در انتهای مسجد نشستهاند و جثه و چهرهی سجّاد را بهزحمت میبینند صدای محکم و رسای او را بهروشنی و وضوح میشنوند.سجّاد پس از گفتن بسمالله، لحظاتی درنگ میکند تا سکوت کامل بر مسجد حاکم شود.و شروع میکند:الحمدلله الذی لا اوّلَ لَأَوّلیته ولا آخِرَ لِآخِریته.الاوّل الذی لا بدایة له. والآخر الذی لا نفاد له.خلق اللیالی و الایام و قسم بینهم الاقسام.حمد و سپاس و ستایش، خداوند جاودانه را سزاستکه نه آغازی برای اوست و نه فرجامی.آن اولین که پیش از او هیچ نخستینی نبوده است.و آن آخرین که در پس جاودانگیاش هیچ پایانبخشی به گمان، خطور نکرده است.هم او که بعد از فنای خلق، باقی و ماندگار خواهد بود.خداوندی که شبها و روزها را رقم زد و سهم هر کدام را بهتناسب،مقدّر ساخت.
ادامه دارد ...
#پارت۱ #بخش۵ #کتابخونهء_امّت
- هرچه بگوید ضعف خودش را عیانتر میکند.- بگذار حرف بزند.- همهچیز را که باخته است. با دو کلام حرف زدن به جایی نمیرسد.- مخالفت به مصلحت نیست.- حرف که بزند به مقصود نزدیکتر میشوی.- من که خیلی دوست دارم حرف زدن کسی در این حال و روز را ببینم.این که یزید از سخن گفتن یک جوان هاشمی، بیم و واهمه داشته باشد اساساً برای حیثیت و آبرویش خوب نیست اما یزید در این قیاس و موازنه، ترجیح میدهد که این مقدار خدشه در شخصیت خود را متحمل شود اما با تبعات خطرناک و نامعلومی که ابعادش را نمیشناسد مواجه نگردد.اما در میان اطرافیان یک نفر هست که جایگاهش و سخنش این موازنه را تغییر میدهد و آن یک نفر، فرزندش معاویه است.- چرا از حرف زدن این جوان کمسنوسال هاشمی میترسی پدر؟ مگر ممکن است چه حرفهایی بزند که احتمالش تو را میترساند و در مقابل اینهمه اصرار، وادار به مقاومت میکند؟ مگر موقعیتی بیش از یک اسیر در مقابل تو دارد؟ خب بگذار حرف بزند.وقتی که ترس و واهمه با این صراحت، آنهم در کلام فرزندش معاویه بیان میشود، مقاومت یزید میشکند.اگرچه با اکراه تمام، تن میدهد و میپذیرد اما موافقتش را نه با کلام صریح، که با تکان دادن سر، ابراز میکند.سجّاد بهزحمت از جا برمیخیزد و با مشقّت، پا بر پله منبر میگذارد.یکی از همان اطرافیان، اشراف و اطلاع بیشترش را به رخ بغلدستیاش میکشد:- از عراق تا شام پایش در غُل و زنجیر بوده!طرف با تعجب و استهزا میپرسد:- مگر رمق گریختن در تن داشته؟و هر دو، در سکوت به هم نگاه میکنند.
اگرچه هیأت ژولیده و لباس خاکآلود سجّاد، تضادی آشکار با منبر مجلّل و معرق و مرصّع دارد اما تضادی که بیش از این به چشم میآید، آرامش و وقار و ابهت در آن هیأت پریشان و ژولیده است.سجّاد بسمالله را که میگوید یزید به اشتباهش پی میبرد و از موافقتش پشیمان میشود.چنان شکوه و صلابتی دارد این صدا که دلِ سنگ را میلرزاند.خطیب که حنجره میدریده برای رسیدن صدایش به انتهای مسجد، با دهان باز به سجّاد خیره میماند و نفس، در سینهاش حبس میشود.اطرافیان یزید با بهت و استفهام و انکار به هم نگاه میکنند:- یعنی این صدای برنده و محکم و باصلابت، از این جوان لاغر و نحیف و درمانده درمیآید؟و مردم، مردمی که در انتهای مسجد نشستهاند و جثه و چهرهی سجّاد را بهزحمت میبینند صدای محکم و رسای او را بهروشنی و وضوح میشنوند.سجّاد پس از گفتن بسمالله، لحظاتی درنگ میکند تا سکوت کامل بر مسجد حاکم شود.و شروع میکند:الحمدلله الذی لا اوّلَ لَأَوّلیته ولا آخِرَ لِآخِریته.الاوّل الذی لا بدایة له. والآخر الذی لا نفاد له.خلق اللیالی و الایام و قسم بینهم الاقسام.حمد و سپاس و ستایش، خداوند جاودانه را سزاستکه نه آغازی برای اوست و نه فرجامی.آن اولین که پیش از او هیچ نخستینی نبوده است.و آن آخرین که در پس جاودانگیاش هیچ پایانبخشی به گمان، خطور نکرده است.هم او که بعد از فنای خلق، باقی و ماندگار خواهد بود.خداوندی که شبها و روزها را رقم زد و سهم هر کدام را بهتناسب،مقدّر ساخت.
ادامه دارد ...
#پارت۱ #بخش۵ #کتابخونهء_امّت
۲۲۹
۱۹:۳۹