عکس پروفایل فاطمه جعفرپور _ روانشناسف

فاطمه جعفرپور _ روانشناس

۹۹ عضو
thumbnail
سلام بهتون
اینجا دنیای یه مادر، همسر، و روان‌شناسی هست که دوست داره از دل لحظه‌های زندگی واقعی بگه.
گاهی از شگفتی‌های بچه‌ها و دنیای کودکانه‌شون،از دغدغه های مادری، گاهی از درس‌ها و تجربه‌های روان‌شناسی که تو مسیر زندگی و کار بهش رسیده‌ام.
از تجربه‌های تربیتی واقعی تا نگاهی روانشناسانه به زندگی، همه اینجا هست تا شاید با هم بتونیم تو مسیر رشد، یاد بگیریم و یاد بدیم.
همه تجربه های انسانی در دنیا منحصر به فرده, پس خیلی طبیعیه که در بعضی از این گفتگوهای درونی با من همراه نباشید.
خوشحال می‌شم با هم همسفر بشیم.
فاطمه جعفرپورundefined مامان سه تا وروجک undefined‍🦱undefinedundefinedundefinedundefined دکتری روانشناسی undefinedپژوهشگر پسا دکتراundefined دانشگاه شهید بهشتی undefined درمانگر کودک و نوجوان undefined مدرس دانشگاه
@fatemejafarp00r

۱۹:۲۷

ف_جعفرپور(مامان یه پسر ۸.۵ساله و دو دختر ۶.۵‌ساله و سه‌ماهه)
وقت نماز شده...نگاهی به بچه‌ها می‌کنم.undefinedدارن با هم بازی می‌کنن.🥰چقدر این لحظه‌های خوب باهم بازی کردنشون رو دوست دارم.undefined
به سمت قبله برمی‌گردم و مشغول نماز می‌شم.الله‌اکبربسم الله الرحمن الرحیم...
یه لحظه نگاهم می‌افته به قیچی توی دست پسر، که قیچی خیاطیه‌.undefinedاون حس مادریم هی می‌خواست تذکر بده پسرجون مراقب خودت باش. دستتو نبری.undefinedولی سر نماز بودم.undefined
یه ذره که گذشت دیدم دخترم داره قیچی رو از دست داداشش به زور می‌کشه و می‌گه نوبت منه!
داداشش می‌خواد بزنتش.undefinedهی تو دلم می‌گم الله اکبرررررررر، ااااااالله اکبر یا فک می‌کنم اگر دخترم حواسش به من بود و نگام می‌کرد بهش چشم غره می‌رفتم که، بچه داشتین به این خوبی بازی می‌کردین چرا خرابش کردی آخه.undefined
دعوا می‌شه و خانوم کوچولو گریه می‌کنه و داداش عصبانیه!
یه کم که آروم‌تر شد گفت: داداش، داداشیاونم بهش محل نمی‌داد.می‌خوام بگم: داره باهات حرف می‌زنه هااااااچرا جوابش رو نمی‌دی؟!! ببین چقدر مظلومه!حالا انگار خودش از این کارا نمی‌کنه.undefined
اما...سر نمازم...
هنوز یه دقیقه نشده که می‌گه داداشی ببخشید! نباید از دستت می‌کشیدم، حالا ناراحتی؟انگار اونم آروم تر شده...نگاش می‌کنه و با سر می‌گه نه.- عیبی نداره. بیا قیچی مال تو.undefined+ نه، من لازم ندارم. اصلاً قیچی‌ش خیلی بزرگه و سخته، دوستش ندارم.undefined- آره، برم قیچی کوچیکه رو پیدا کنم، تو هر وقت خواستی بهم بگو.undefinedundefinedundefined
مدتیه به این فکر می‌کنم که چقدر تعداد چیزایی که می‌دونم و بهش عمل نمی‌کنم زیاده و چقدر حیفه...
یکی‌ش هم اینه که چقدر برام سخته هیچی نگم.undefinedundefinedاینو وقتی عمیقاً درک می‌کنم که دارم نماز می‌خونم و بچه‌ها دارن یه کاری می‌کنن جلوم...صد بار تو دلم می‌خوام بگم:الان باید اینکار رو بکنی بچهundefinedنکن، نکنننننننآخ آخ مواظب بااااش و...
و اکثراً بعد نماز می‌گم الحمدلله که نمی‌تونستم حرف بزنم.undefined
کاش بشم «الذین هم علی صلاتهم دائمون»باید نیت و تمرکزم رو یه مدت بذارم روی اینکه چقدر می‌تونم به بچه‌ها هیچی نگم و منتظر بمونم خودشون نتیجهٔ عملشون رو ببینن.
البته می‌دونم ممکنه به نتیجه‌ای برسن که مد نظر من نیست!اما همینم راهی برای خلاقیت و رشده.undefined شاید اصلاً به چیزای بهتر برسن.undefined

پ.ن: اگه دارید به این فکر می‌کنید که اتفاقاً مادر باید درمورد چیزهای خطرناک مثل استفاده از قیچی خیاطی دخالت کنه، باید بگم پسرم خداروشکر بزرگه و متوجه خطر می‌شه.فقط اون حس .... که وادارم می‌کنه با اینکه می‌دونم لازم نیست، تذکر میدم

undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
ن.پ: این رو قبلا برای کانال مادران شریف نوشته بودم چقدر بچه ها کوچیک بودن undefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined#فاطمه_جعفرپور
undefined@fatemejafarp00r

۱۹:۲۷

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefined پدر و مادر همیشه باهم موافق نیستند! undefined
والدین قرار نیست اختلاف نداشتهباشند، دعوا نکنند و همیشه با هم موافق باشند.
کودک قرار است از والدینش روش درست حل اختلاف را بیاموزد.
قرار است ببیند پدر و مادرش با دو نگاه مختلف چگونه بر سر یک مسئله به تفاهم می‌رسند.
قرار است ببیند با داشتن اختلاف، عشق و محبت به پایان نمی‌رسد.
والدین قرار است به فرزندشان نشان دهند انسان حتی با خودش هم تفاهم ندارد چه برسد به دیگری، اما با احترام، ابراز درست عقاید، با گوش دادن به هم می‌توان یک جایی به تفاهم رسید و مشکلات را حل کرد، و قرار است از هر اختلافی هر دو نفر پیروز بیایند نه تنها یک نفر.
#اختلاف_نظر_والدین
undefinedundefinedundefined

undefined@fatemejafarp00r

۱۹:۴۸

thumbnail
شمام پیش خودتون فکر می‌کنین که خوش به حال بچه‌ها؟!!هم خودشون آزادانه حس و خواسته‌شون رو می‌گن، یا حداقل باید بگن،و هم بقیه ازشون قبول می‌کنن که باشه خب بچه‌اس.
دلم بابا رو می‌خواد، دوست ندارم پیش فلانی باشم، خجالت می‌کشم، می‌ترسم، ناراحتم و ...و بعد ما به خاطر جامعه‌پذیری، همهٔ اینارو تک‌تک ازشون می‌گیریم.
کاش به جاش ما هم همینقدر شفاف و رها بودیم، ما بزرگسال‌های ......


undefined@fatemejafarp00r

۲۰:۰۰

thumbnail
اولین روزی بود که کنارشون بودم، کنار خودشون، کنار خانوادشون...بچه‌هایی که همون روزای اول جنگ، یه‌دفعه بزرگ شدن.بچه‌هایی که توی مدرسه، جلوی چشم خودشون، دوستاشون، معلماشون یا حتی فامیلاشون رو از دست دادن...بعضی‌هاشون خودشونم هنوز با دردِ تنشون کنار میان.
آوا اولینشون بود...۸.۵ ساله با دو تا عصای بزرگ زیر بغلاش وارد شدلگنش شکسته بود، شکمش پاره شده بود...ولی بعد از ۴۰ روز، حالش بهتر بود.از ترس‌هاش برام گفت...از اون لحظه‌ای که زیر آوار بیدار بوده و فقط تلاش می‌کرده نفس بکشه...می‌گفت وقتی نجاتش دادن، کنار دستش پیکر بی‌جون معلمش بوده... هنوزم شبا تو خواب می‌بینتش...
تا وقتی خانواده‌اش بیان دنبالش، از ۳۲ نفرِ کلاسشون ۶ نفر مونده بودن...بقیه رفته بودن...
یه‌کم قبل‌تر، دوستش رو صدا کرده بودن که مامانش اومده دنبالش...ولی همون دوست، با مامان و داداشش، توی راهرو بودن که بمبارون شده و تمام
نمی‌دونم چی میشه گفت...فقط می‌دونم این دردها، این خاطره‌ها، خیلی بزرگ‌تر از سنِ این بچه‌هاست...
اینجا مینابه، مدرسه شجره طیبه...
پ.ن: برای حفظ حریم افراد جزئیات تغییر داده شده
undefinedفاطمه جعفرپور
#میناب
undefinedundefinedundefinedundefined@fatemejafarp00r

۲:۱۱

thumbnail
خواهر آوا خودش اومد سراغم...گفت می‌خواد حرف بزنه… حالش خوب نبود...
از اون روز برام گفت…از وقتی که صدای انفجار رو شنیده…دویدم سمت پنجره… دود از سمت مدرسه بلند شده بود…همون‌جا نشستم روی زمین… فقط جیغ می‌زدم…به همه زنگ زدم… هیچ‌کس جواب نمی‌داد…
طاقت نیاوردم… از مدرسه زدم بیرون…تو راه بابام رو دیدم… با هم رفتیم سمت مدرسه آوا…
وقتی رسیدیم…مامان فقط گفت: آوا زیر آواره…
بابام بیماری قلبی دارهنباید اون صحنه‌ها رو می‌دید…مامانم حالش خیلی بد بود… اصلاً نمی‌تونست…
گفت: من رفتم…رفتم جلو…یکی‌یکی…جنازه‌ها رو کنار زدم…که خواهرم رو پیدا کنم…
خدا رو شکر… آوا زنده پیدا شد…اما…
جنازه معلم‌های بچگیم رو دیدم…
بعضی دردها رو نمی‌شه نوشت…
undefinedفاطمه جعفرپور
#میناب
undefinedundefinedundefinedundefined@fatemejafarp00r
لینک کانال ایتا

۲:۱۳

لطفا کانال رو به دوستانتون معرفی کنین
@fatemejafarp00r

۲:۲۷

thumbnail
اسم هر سه تا پسرشون علی داشتچشمام قلبی شد از این همه مهر به علی…
یه دختر هم داشتن بچه‌ی اولبعد از اون اتفاق لعنتی…دو تا علی‌جان توی مدرسه شهید شدن…
موند…یه خواهر…و یه علی کوچولوی آخر…
از همون روز اول رفته بودن خونه‌ی مادربزرگ، چون حالِ مامان و بابا خوب نبود…الان، بعد از چهلم، تازه برگشتن خونه…
علی سراغ داداش‌هاشو می‌گیره…اما غمشو با گریه نشون نمی‌ده…با عصبانیت نشون می‌ده…
با هم لوکا می‌دیدیم…وسطش یه‌دفعه گفت: این رو می‌بینی؟ هیچ‌وقت گریه نمی‌کنه…داشت از لوکا حرف می‌زد…ازش پرسیدم:پس وقتی ناراحته چیکار می‌کنه؟گفت: عصبانی می‌شه…
مدام می‌گفت:من خیلی پرزورم و بعدش پرخاش…در حالی که خانواده‌ش می‌گفتن قبلاً اصلاً این‌طوری نبوده
یه بار گفتن صبح که بیدار شده، پرسیده:داداشا کجان؟چند ثانیه بعد یادش اومدهولی انگار سریع انکار کرده…شاید نمی‌خواسته دوباره مامان و باباش غمگین بشن…
سارا خواهر بزرگ‌تر…ساکت‌تر… و غمگین‌با دوتا داغ…شهادت دو تا داداش با یه خونه‌ی سنگین…مامانی که بی‌قراره…بابایی که ساکته…
و یه حسِ تلخ…عذاب وجدانِ دعواهایی که با داداش‌هاش داشته…
می‌گفت تولدشون همیشه نزدیک هم بوده، هر سال، یه روز، با هم جشن می‌گرفتن…
اما امسال…برای علی‌ها سرِ خاک تولد گرفتن…
و سارا فکر کرده بود فراموش شده…
بعضی خونه‌ها…دیگه هیچ‌وقت شبیه قبل نمی‌شن…حتی اگه همه‌ی دیوارهاش سر جاش باشه…
undefinedفاطمه جعفرپور
#میناب
undefinedundefinedundefinedundefined@fatemejafarp00r

۶:۳۸

thumbnail
باران که اومد حالش خوب بودلبخند کودکانه اش ،برق چشماشهمینش دلم رو یه ذره آروم کرد…یه بچه‌ی شاد، با همون شیطنت و شنگولیِ بچه‌گونهنشسته بود و برام از روزمره‌هاش می‌گفت، از چیزای ساده… از زندگی…
کم‌کم رسید به قصه‌ی اون روز…
با جزئیاتی که دل آدم رو می‌لرزونه…می‌گفت سر کلاس بودیم… فلان درس…حتی یادش مونده بود متن درس چی بوده…آخرین جمله‌ای که معلم گفته چی بوده…با اولین صدای انفجار…معلممون با گریه اومد سمتمون…همه رو دور خودش جمع کرد…ما رو بغل کرد…
اما یه‌دفعه…همه‌چی لرزید…پر شد از دود و خاک…و ما پرت شدیم…از هم جدا شدیم…
باباش اومده بوده دنبالشهمون لحظه‌هایی که مدرسه بمبارون شدهباران رو از کلاس خارج می کنه می زاره دم در و برمی گرده داخل کلاس چند تا هم کلاسی های باران رو هم پیدا می کنه و میاره بیرون که تو انفجار توی کلاس شهید شده…در حالی که مامانش، دمِ در مدرسه منتظرشون بوده…
باران سالمه… خدا رو شکر…فقط پاش شکسته بود…
اما…باباش…معلمش…دوستاش…
undefinedفاطمه جعفرپور
#مینابundefinedundefinedundefinedundefined@fatemejafarp00r

۶:۳۹

thumbnail
فاطمه، دانش‌آموز همون مدرسه‌ست…مدرسه‌ای که دیگه شبیه قبلش نیست…
اون روز مادربزرگش حالش خوب نبودهمامانش باید ببرتش درمانگاهمی‌دونسته ظهر نمی‌رسه بره دنبال بچه‌هابرای همین، زودتر میره مدرسه…فاطمه و بقیه رو برمی‌دارهمی‌بره خونه‌ی مادربزرگو خودشون میرن دکتر…
یه تصمیم ساده…یه تغییر کوچیک توی برنامه‌ی یه روز معمولی…
و همین فاطمه رو نگه می‌داره…دور از اون انفجار…دور از اون روز…
فاطمه اونجا نبود…نه دود رو دیده…نه آوار رو…نه حتی مدرسه‌ی تخریب‌شده‌شون رو…
کلاس‌هاشون حالا آنلاین شده…با یه معلم جدید…
اما…دلِ فاطمه…هنوز تو همون کلاسه…کنار همون نیمکت‌ها…کنار دوستاش…
می‌گفت دلش می‌خواست اون روز اونجا بود، کنار بقیه…کنار دوستاش…
می‌گفت کاش منم بودم…
بعضی زنده موندن‌ها زخم سنگینیه!
پ.ن. اسم مدرسه یه سال بوده که به این اسم توی عکس تغییر کرده بوده
undefinedفاطمه جعفرپور
#مینابundefinedundefinedundefinedundefined@fatemejafarp00r

۶:۳۹