سلام بهتون
اینجا دنیای یه مادر، همسر، و روانشناسی هست که دوست داره از دل لحظههای زندگی واقعی بگه.
گاهی از شگفتیهای بچهها و دنیای کودکانهشون،از دغدغه های مادری، گاهی از درسها و تجربههای روانشناسی که تو مسیر زندگی و کار بهش رسیدهام.
از تجربههای تربیتی واقعی تا نگاهی روانشناسانه به زندگی، همه اینجا هست تا شاید با هم بتونیم تو مسیر رشد، یاد بگیریم و یاد بدیم.
همه تجربه های انسانی در دنیا منحصر به فرده, پس خیلی طبیعیه که در بعضی از این گفتگوهای درونی با من همراه نباشید.
خوشحال میشم با هم همسفر بشیم.
فاطمه جعفرپور
مامان سه تا وروجک
🦱

دکتری روانشناسی
پژوهشگر پسا دکترا
دانشگاه شهید بهشتی
درمانگر کودک و نوجوان
مدرس دانشگاه
@fatemejafarp00r
اینجا دنیای یه مادر، همسر، و روانشناسی هست که دوست داره از دل لحظههای زندگی واقعی بگه.
گاهی از شگفتیهای بچهها و دنیای کودکانهشون،از دغدغه های مادری، گاهی از درسها و تجربههای روانشناسی که تو مسیر زندگی و کار بهش رسیدهام.
از تجربههای تربیتی واقعی تا نگاهی روانشناسانه به زندگی، همه اینجا هست تا شاید با هم بتونیم تو مسیر رشد، یاد بگیریم و یاد بدیم.
همه تجربه های انسانی در دنیا منحصر به فرده, پس خیلی طبیعیه که در بعضی از این گفتگوهای درونی با من همراه نباشید.
خوشحال میشم با هم همسفر بشیم.
فاطمه جعفرپور
@fatemejafarp00r
۱۹:۲۷
ف_جعفرپور(مامان یه پسر ۸.۵ساله و دو دختر ۶.۵ساله و سهماهه)
وقت نماز شده...نگاهی به بچهها میکنم.
دارن با هم بازی میکنن.🥰چقدر این لحظههای خوب باهم بازی کردنشون رو دوست دارم.
به سمت قبله برمیگردم و مشغول نماز میشم.اللهاکبربسم الله الرحمن الرحیم...
یه لحظه نگاهم میافته به قیچی توی دست پسر، که قیچی خیاطیه.
اون حس مادریم هی میخواست تذکر بده پسرجون مراقب خودت باش. دستتو نبری.
ولی سر نماز بودم.
یه ذره که گذشت دیدم دخترم داره قیچی رو از دست داداشش به زور میکشه و میگه نوبت منه!
داداشش میخواد بزنتش.
هی تو دلم میگم الله اکبرررررررر، ااااااالله اکبر یا فک میکنم اگر دخترم حواسش به من بود و نگام میکرد بهش چشم غره میرفتم که، بچه داشتین به این خوبی بازی میکردین چرا خرابش کردی آخه.
دعوا میشه و خانوم کوچولو گریه میکنه و داداش عصبانیه!
یه کم که آرومتر شد گفت: داداش، داداشیاونم بهش محل نمیداد.میخوام بگم: داره باهات حرف میزنه هااااااچرا جوابش رو نمیدی؟!! ببین چقدر مظلومه!حالا انگار خودش از این کارا نمیکنه.
اما...سر نمازم...
هنوز یه دقیقه نشده که میگه داداشی ببخشید! نباید از دستت میکشیدم، حالا ناراحتی؟انگار اونم آروم تر شده...نگاش میکنه و با سر میگه نه.- عیبی نداره. بیا قیچی مال تو.
+ نه، من لازم ندارم. اصلاً قیچیش خیلی بزرگه و سخته، دوستش ندارم.
- آره، برم قیچی کوچیکه رو پیدا کنم، تو هر وقت خواستی بهم بگو.


مدتیه به این فکر میکنم که چقدر تعداد چیزایی که میدونم و بهش عمل نمیکنم زیاده و چقدر حیفه...
یکیش هم اینه که چقدر برام سخته هیچی نگم.
اینو وقتی عمیقاً درک میکنم که دارم نماز میخونم و بچهها دارن یه کاری میکنن جلوم...صد بار تو دلم میخوام بگم:الان باید اینکار رو بکنی بچه
نکن، نکنننننننآخ آخ مواظب بااااش و...
و اکثراً بعد نماز میگم الحمدلله که نمیتونستم حرف بزنم.
کاش بشم «الذین هم علی صلاتهم دائمون»باید نیت و تمرکزم رو یه مدت بذارم روی اینکه چقدر میتونم به بچهها هیچی نگم و منتظر بمونم خودشون نتیجهٔ عملشون رو ببینن.
البته میدونم ممکنه به نتیجهای برسن که مد نظر من نیست!اما همینم راهی برای خلاقیت و رشده.
شاید اصلاً به چیزای بهتر برسن.
پ.ن: اگه دارید به این فکر میکنید که اتفاقاً مادر باید درمورد چیزهای خطرناک مثل استفاده از قیچی خیاطی دخالت کنه، باید بگم پسرم خداروشکر بزرگه و متوجه خطر میشه.فقط اون حس .... که وادارم میکنه با اینکه میدونم لازم نیست، تذکر میدم


کانال مادران شریف ایران زمین
ن.پ: این رو قبلا برای کانال مادران شریف نوشته بودم چقدر بچه ها کوچیک بودن




#فاطمه_جعفرپور
@fatemejafarp00r
وقت نماز شده...نگاهی به بچهها میکنم.
به سمت قبله برمیگردم و مشغول نماز میشم.اللهاکبربسم الله الرحمن الرحیم...
یه لحظه نگاهم میافته به قیچی توی دست پسر، که قیچی خیاطیه.
یه ذره که گذشت دیدم دخترم داره قیچی رو از دست داداشش به زور میکشه و میگه نوبت منه!
داداشش میخواد بزنتش.
دعوا میشه و خانوم کوچولو گریه میکنه و داداش عصبانیه!
یه کم که آرومتر شد گفت: داداش، داداشیاونم بهش محل نمیداد.میخوام بگم: داره باهات حرف میزنه هااااااچرا جوابش رو نمیدی؟!! ببین چقدر مظلومه!حالا انگار خودش از این کارا نمیکنه.
اما...سر نمازم...
هنوز یه دقیقه نشده که میگه داداشی ببخشید! نباید از دستت میکشیدم، حالا ناراحتی؟انگار اونم آروم تر شده...نگاش میکنه و با سر میگه نه.- عیبی نداره. بیا قیچی مال تو.
مدتیه به این فکر میکنم که چقدر تعداد چیزایی که میدونم و بهش عمل نمیکنم زیاده و چقدر حیفه...
یکیش هم اینه که چقدر برام سخته هیچی نگم.
و اکثراً بعد نماز میگم الحمدلله که نمیتونستم حرف بزنم.
کاش بشم «الذین هم علی صلاتهم دائمون»باید نیت و تمرکزم رو یه مدت بذارم روی اینکه چقدر میتونم به بچهها هیچی نگم و منتظر بمونم خودشون نتیجهٔ عملشون رو ببینن.
البته میدونم ممکنه به نتیجهای برسن که مد نظر من نیست!اما همینم راهی برای خلاقیت و رشده.
پ.ن: اگه دارید به این فکر میکنید که اتفاقاً مادر باید درمورد چیزهای خطرناک مثل استفاده از قیچی خیاطی دخالت کنه، باید بگم پسرم خداروشکر بزرگه و متوجه خطر میشه.فقط اون حس .... که وادارم میکنه با اینکه میدونم لازم نیست، تذکر میدم
ن.پ: این رو قبلا برای کانال مادران شریف نوشته بودم چقدر بچه ها کوچیک بودن
۱۹:۲۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
والدین قرار نیست اختلاف نداشتهباشند، دعوا نکنند و همیشه با هم موافق باشند.
کودک قرار است از والدینش روش درست حل اختلاف را بیاموزد.
قرار است ببیند پدر و مادرش با دو نگاه مختلف چگونه بر سر یک مسئله به تفاهم میرسند.
قرار است ببیند با داشتن اختلاف، عشق و محبت به پایان نمیرسد.
والدین قرار است به فرزندشان نشان دهند انسان حتی با خودش هم تفاهم ندارد چه برسد به دیگری، اما با احترام، ابراز درست عقاید، با گوش دادن به هم میتوان یک جایی به تفاهم رسید و مشکلات را حل کرد، و قرار است از هر اختلافی هر دو نفر پیروز بیایند نه تنها یک نفر.
#اختلاف_نظر_والدین
۱۹:۴۸
شمام پیش خودتون فکر میکنین که خوش به حال بچهها؟!!هم خودشون آزادانه حس و خواستهشون رو میگن، یا حداقل باید بگن،و هم بقیه ازشون قبول میکنن که باشه خب بچهاس.
دلم بابا رو میخواد، دوست ندارم پیش فلانی باشم، خجالت میکشم، میترسم، ناراحتم و ...و بعد ما به خاطر جامعهپذیری، همهٔ اینارو تکتک ازشون میگیریم.
کاش به جاش ما هم همینقدر شفاف و رها بودیم، ما بزرگسالهای ......
@fatemejafarp00r
دلم بابا رو میخواد، دوست ندارم پیش فلانی باشم، خجالت میکشم، میترسم، ناراحتم و ...و بعد ما به خاطر جامعهپذیری، همهٔ اینارو تکتک ازشون میگیریم.
کاش به جاش ما هم همینقدر شفاف و رها بودیم، ما بزرگسالهای ......
۲۰:۰۰
اولین روزی بود که کنارشون بودم، کنار خودشون، کنار خانوادشون...بچههایی که همون روزای اول جنگ، یهدفعه بزرگ شدن.بچههایی که توی مدرسه، جلوی چشم خودشون، دوستاشون، معلماشون یا حتی فامیلاشون رو از دست دادن...بعضیهاشون خودشونم هنوز با دردِ تنشون کنار میان.
آوا اولینشون بود...۸.۵ ساله با دو تا عصای بزرگ زیر بغلاش وارد شدلگنش شکسته بود، شکمش پاره شده بود...ولی بعد از ۴۰ روز، حالش بهتر بود.از ترسهاش برام گفت...از اون لحظهای که زیر آوار بیدار بوده و فقط تلاش میکرده نفس بکشه...میگفت وقتی نجاتش دادن، کنار دستش پیکر بیجون معلمش بوده... هنوزم شبا تو خواب میبینتش...
تا وقتی خانوادهاش بیان دنبالش، از ۳۲ نفرِ کلاسشون ۶ نفر مونده بودن...بقیه رفته بودن...
یهکم قبلتر، دوستش رو صدا کرده بودن که مامانش اومده دنبالش...ولی همون دوست، با مامان و داداشش، توی راهرو بودن که بمبارون شده و تمام
نمیدونم چی میشه گفت...فقط میدونم این دردها، این خاطرهها، خیلی بزرگتر از سنِ این بچههاست...
اینجا مینابه، مدرسه شجره طیبه...
پ.ن: برای حفظ حریم افراد جزئیات تغییر داده شده
فاطمه جعفرپور
#میناب



@fatemejafarp00r
آوا اولینشون بود...۸.۵ ساله با دو تا عصای بزرگ زیر بغلاش وارد شدلگنش شکسته بود، شکمش پاره شده بود...ولی بعد از ۴۰ روز، حالش بهتر بود.از ترسهاش برام گفت...از اون لحظهای که زیر آوار بیدار بوده و فقط تلاش میکرده نفس بکشه...میگفت وقتی نجاتش دادن، کنار دستش پیکر بیجون معلمش بوده... هنوزم شبا تو خواب میبینتش...
تا وقتی خانوادهاش بیان دنبالش، از ۳۲ نفرِ کلاسشون ۶ نفر مونده بودن...بقیه رفته بودن...
یهکم قبلتر، دوستش رو صدا کرده بودن که مامانش اومده دنبالش...ولی همون دوست، با مامان و داداشش، توی راهرو بودن که بمبارون شده و تمام
نمیدونم چی میشه گفت...فقط میدونم این دردها، این خاطرهها، خیلی بزرگتر از سنِ این بچههاست...
اینجا مینابه، مدرسه شجره طیبه...
پ.ن: برای حفظ حریم افراد جزئیات تغییر داده شده
#میناب
۲:۱۱
خواهر آوا خودش اومد سراغم...گفت میخواد حرف بزنه… حالش خوب نبود...
از اون روز برام گفت…از وقتی که صدای انفجار رو شنیده…دویدم سمت پنجره… دود از سمت مدرسه بلند شده بود…همونجا نشستم روی زمین… فقط جیغ میزدم…به همه زنگ زدم… هیچکس جواب نمیداد…
طاقت نیاوردم… از مدرسه زدم بیرون…تو راه بابام رو دیدم… با هم رفتیم سمت مدرسه آوا…
وقتی رسیدیم…مامان فقط گفت: آوا زیر آواره…
بابام بیماری قلبی دارهنباید اون صحنهها رو میدید…مامانم حالش خیلی بد بود… اصلاً نمیتونست…
گفت: من رفتم…رفتم جلو…یکییکی…جنازهها رو کنار زدم…که خواهرم رو پیدا کنم…
خدا رو شکر… آوا زنده پیدا شد…اما…
جنازه معلمهای بچگیم رو دیدم…
بعضی دردها رو نمیشه نوشت…
فاطمه جعفرپور
#میناب



@fatemejafarp00r
لینک کانال ایتا
از اون روز برام گفت…از وقتی که صدای انفجار رو شنیده…دویدم سمت پنجره… دود از سمت مدرسه بلند شده بود…همونجا نشستم روی زمین… فقط جیغ میزدم…به همه زنگ زدم… هیچکس جواب نمیداد…
طاقت نیاوردم… از مدرسه زدم بیرون…تو راه بابام رو دیدم… با هم رفتیم سمت مدرسه آوا…
وقتی رسیدیم…مامان فقط گفت: آوا زیر آواره…
بابام بیماری قلبی دارهنباید اون صحنهها رو میدید…مامانم حالش خیلی بد بود… اصلاً نمیتونست…
گفت: من رفتم…رفتم جلو…یکییکی…جنازهها رو کنار زدم…که خواهرم رو پیدا کنم…
خدا رو شکر… آوا زنده پیدا شد…اما…
جنازه معلمهای بچگیم رو دیدم…
بعضی دردها رو نمیشه نوشت…
#میناب
لینک کانال ایتا
۲:۱۳
۲:۲۷
اسم هر سه تا پسرشون علی داشتچشمام قلبی شد از این همه مهر به علی…
یه دختر هم داشتن بچهی اولبعد از اون اتفاق لعنتی…دو تا علیجان توی مدرسه شهید شدن…
موند…یه خواهر…و یه علی کوچولوی آخر…
از همون روز اول رفته بودن خونهی مادربزرگ، چون حالِ مامان و بابا خوب نبود…الان، بعد از چهلم، تازه برگشتن خونه…
علی سراغ داداشهاشو میگیره…اما غمشو با گریه نشون نمیده…با عصبانیت نشون میده…
با هم لوکا میدیدیم…وسطش یهدفعه گفت: این رو میبینی؟ هیچوقت گریه نمیکنه…داشت از لوکا حرف میزد…ازش پرسیدم:پس وقتی ناراحته چیکار میکنه؟گفت: عصبانی میشه…
مدام میگفت:من خیلی پرزورم و بعدش پرخاش…در حالی که خانوادهش میگفتن قبلاً اصلاً اینطوری نبوده
یه بار گفتن صبح که بیدار شده، پرسیده:داداشا کجان؟چند ثانیه بعد یادش اومدهولی انگار سریع انکار کرده…شاید نمیخواسته دوباره مامان و باباش غمگین بشن…
سارا خواهر بزرگتر…ساکتتر… و غمگینبا دوتا داغ…شهادت دو تا داداش با یه خونهی سنگین…مامانی که بیقراره…بابایی که ساکته…
و یه حسِ تلخ…عذاب وجدانِ دعواهایی که با داداشهاش داشته…
میگفت تولدشون همیشه نزدیک هم بوده، هر سال، یه روز، با هم جشن میگرفتن…
اما امسال…برای علیها سرِ خاک تولد گرفتن…
و سارا فکر کرده بود فراموش شده…
بعضی خونهها…دیگه هیچوقت شبیه قبل نمیشن…حتی اگه همهی دیوارهاش سر جاش باشه…
فاطمه جعفرپور
#میناب



@fatemejafarp00r
یه دختر هم داشتن بچهی اولبعد از اون اتفاق لعنتی…دو تا علیجان توی مدرسه شهید شدن…
موند…یه خواهر…و یه علی کوچولوی آخر…
از همون روز اول رفته بودن خونهی مادربزرگ، چون حالِ مامان و بابا خوب نبود…الان، بعد از چهلم، تازه برگشتن خونه…
علی سراغ داداشهاشو میگیره…اما غمشو با گریه نشون نمیده…با عصبانیت نشون میده…
با هم لوکا میدیدیم…وسطش یهدفعه گفت: این رو میبینی؟ هیچوقت گریه نمیکنه…داشت از لوکا حرف میزد…ازش پرسیدم:پس وقتی ناراحته چیکار میکنه؟گفت: عصبانی میشه…
مدام میگفت:من خیلی پرزورم و بعدش پرخاش…در حالی که خانوادهش میگفتن قبلاً اصلاً اینطوری نبوده
یه بار گفتن صبح که بیدار شده، پرسیده:داداشا کجان؟چند ثانیه بعد یادش اومدهولی انگار سریع انکار کرده…شاید نمیخواسته دوباره مامان و باباش غمگین بشن…
سارا خواهر بزرگتر…ساکتتر… و غمگینبا دوتا داغ…شهادت دو تا داداش با یه خونهی سنگین…مامانی که بیقراره…بابایی که ساکته…
و یه حسِ تلخ…عذاب وجدانِ دعواهایی که با داداشهاش داشته…
میگفت تولدشون همیشه نزدیک هم بوده، هر سال، یه روز، با هم جشن میگرفتن…
اما امسال…برای علیها سرِ خاک تولد گرفتن…
و سارا فکر کرده بود فراموش شده…
بعضی خونهها…دیگه هیچوقت شبیه قبل نمیشن…حتی اگه همهی دیوارهاش سر جاش باشه…
#میناب
۶:۳۸
باران که اومد حالش خوب بودلبخند کودکانه اش ،برق چشماشهمینش دلم رو یه ذره آروم کرد…یه بچهی شاد، با همون شیطنت و شنگولیِ بچهگونهنشسته بود و برام از روزمرههاش میگفت، از چیزای ساده… از زندگی…
کمکم رسید به قصهی اون روز…
با جزئیاتی که دل آدم رو میلرزونه…میگفت سر کلاس بودیم… فلان درس…حتی یادش مونده بود متن درس چی بوده…آخرین جملهای که معلم گفته چی بوده…با اولین صدای انفجار…معلممون با گریه اومد سمتمون…همه رو دور خودش جمع کرد…ما رو بغل کرد…
اما یهدفعه…همهچی لرزید…پر شد از دود و خاک…و ما پرت شدیم…از هم جدا شدیم…
باباش اومده بوده دنبالشهمون لحظههایی که مدرسه بمبارون شدهباران رو از کلاس خارج می کنه می زاره دم در و برمی گرده داخل کلاس چند تا هم کلاسی های باران رو هم پیدا می کنه و میاره بیرون که تو انفجار توی کلاس شهید شده…در حالی که مامانش، دمِ در مدرسه منتظرشون بوده…
باران سالمه… خدا رو شکر…فقط پاش شکسته بود…
اما…باباش…معلمش…دوستاش…
فاطمه جعفرپور
#میناب


@fatemejafarp00r
کمکم رسید به قصهی اون روز…
با جزئیاتی که دل آدم رو میلرزونه…میگفت سر کلاس بودیم… فلان درس…حتی یادش مونده بود متن درس چی بوده…آخرین جملهای که معلم گفته چی بوده…با اولین صدای انفجار…معلممون با گریه اومد سمتمون…همه رو دور خودش جمع کرد…ما رو بغل کرد…
اما یهدفعه…همهچی لرزید…پر شد از دود و خاک…و ما پرت شدیم…از هم جدا شدیم…
باباش اومده بوده دنبالشهمون لحظههایی که مدرسه بمبارون شدهباران رو از کلاس خارج می کنه می زاره دم در و برمی گرده داخل کلاس چند تا هم کلاسی های باران رو هم پیدا می کنه و میاره بیرون که تو انفجار توی کلاس شهید شده…در حالی که مامانش، دمِ در مدرسه منتظرشون بوده…
باران سالمه… خدا رو شکر…فقط پاش شکسته بود…
اما…باباش…معلمش…دوستاش…
#میناب
۶:۳۹
فاطمه، دانشآموز همون مدرسهست…مدرسهای که دیگه شبیه قبلش نیست…
اون روز مادربزرگش حالش خوب نبودهمامانش باید ببرتش درمانگاهمیدونسته ظهر نمیرسه بره دنبال بچههابرای همین، زودتر میره مدرسه…فاطمه و بقیه رو برمیدارهمیبره خونهی مادربزرگو خودشون میرن دکتر…
یه تصمیم ساده…یه تغییر کوچیک توی برنامهی یه روز معمولی…
و همین فاطمه رو نگه میداره…دور از اون انفجار…دور از اون روز…
فاطمه اونجا نبود…نه دود رو دیده…نه آوار رو…نه حتی مدرسهی تخریبشدهشون رو…
کلاسهاشون حالا آنلاین شده…با یه معلم جدید…
اما…دلِ فاطمه…هنوز تو همون کلاسه…کنار همون نیمکتها…کنار دوستاش…
میگفت دلش میخواست اون روز اونجا بود، کنار بقیه…کنار دوستاش…
میگفت کاش منم بودم…
بعضی زنده موندنها زخم سنگینیه!
پ.ن. اسم مدرسه یه سال بوده که به این اسم توی عکس تغییر کرده بوده
فاطمه جعفرپور
#میناب


@fatemejafarp00r
اون روز مادربزرگش حالش خوب نبودهمامانش باید ببرتش درمانگاهمیدونسته ظهر نمیرسه بره دنبال بچههابرای همین، زودتر میره مدرسه…فاطمه و بقیه رو برمیدارهمیبره خونهی مادربزرگو خودشون میرن دکتر…
یه تصمیم ساده…یه تغییر کوچیک توی برنامهی یه روز معمولی…
و همین فاطمه رو نگه میداره…دور از اون انفجار…دور از اون روز…
فاطمه اونجا نبود…نه دود رو دیده…نه آوار رو…نه حتی مدرسهی تخریبشدهشون رو…
کلاسهاشون حالا آنلاین شده…با یه معلم جدید…
اما…دلِ فاطمه…هنوز تو همون کلاسه…کنار همون نیمکتها…کنار دوستاش…
میگفت دلش میخواست اون روز اونجا بود، کنار بقیه…کنار دوستاش…
میگفت کاش منم بودم…
بعضی زنده موندنها زخم سنگینیه!
پ.ن. اسم مدرسه یه سال بوده که به این اسم توی عکس تغییر کرده بوده
#میناب
۶:۳۹