نیمهشب، قم، خیابان سالاریه، صدای انفجار ! فردا صبح همهجا در خبرگزاریها پر شد که نوجوان قمی در «حمله کور» رژیم سفاک پر کشید! ماها بعد از جنگ آنقدر بزرگ شده بودیم که بفهمیم رژیم اگرچه خیلیخیلی سفاک است؛ ولی آنقدرها هم که میگویند کور نیست. نشستیم و نشستیم تا بالاخره اعلام شود در آن خانه یا همسایگیاش چه کسی از مردان مهم این مملکت آن شب هدف بوده، کدام چهره پس از سالها جهاد و مخفی بودن بالاخره امروز نامش راحت بر زبانها میفتد و تصویر کدام سرباز گمنام امروز از محرمانگی خارج شده و رسانهای میشود. راستش این از معدود شیرینیهای جنگ بود. اینکه بالاخره غربت گمنامی از اسمهای بزرگ زدوده شود و تصویر آدمهای واقعی بیاید جای محمد گاندو و امین زندگانیِ خانه امن را در ذهنمان بگیرد. ایکاش میشد در روزهای بهتری با هم آشنا شویم... بگذریم!بالاخره اسمش آمد. البته اسمش که نه. میگفتند حاج رمضان نامی در آن خانه بوده. نیمهشب، قم، خیابان سالاریه، صدای انفجار و ...ناگهان تمام کودکان غزه - بدانند یا نه - یکباره یتیمی جمعی را تجربه کردند. صدای انفجار و سر پل مقاومت از تهران تا بیروت خونین شد. صدای انفجار و چهره همیشه پوشیده، از نقاب خارج شد و شد حاج رمضان.چهرهاش که رسانهای شد، نه یاد محمد گاندو افتادم، نه امین زندگانیِ خانه امن و نه هیچ فیلم و سریال دیگری. حاجی خیلی واقعیتر از این حرفها بود. شبیه این مدیر ادارههای بامرام و مشتی که هوای کارمند را دارند. شبیه این باباها که هرکاری کرده باشی جلویشان به لکنت نمیافتی اما میدانی عصبانی هم که شوند میتوانند برای خانه و خانوادهشان کوه را جابهجا کنند. نه، کوه را بردارند و بکوبند توی سر کسی که چپ نگاه کرده به خانهشان و لبنان و ایران و کل جبهه مقاومت خانه حاجی بود. او بلندیهای جولان را مثل کف دستش بلد بود و ماهها در مزارع بقاع چادرزده و ساکن شده بود.حالا خانه حاجی دارد ویران میشود. چشم پدر خانه را دور دیده اند و احمقها هنوز نفهمیده اند که حاج رمضان گفته بود: «خودم انتقام خودم را پیش، پیش از صهیونیستها گرفتهام.» احمقها نفهمیده اند که روح مرد مبارز محور فلسطین، پرنده و پروانه نمیشود. بلکه FPV میشود و جگر حرامزادهها را کباب میکند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲۸۳
۱۲:۰۴