۸:۰۸
ای مرغ سحر چو این شب تاربگذاشت ز سر سیاهکاری،در نفحهی روحبخش اسحاررفت از سر خفتگان خماریبگشود گره ز زلف زرتارمحبوبهی نیلگون عمارییزدان به کمال شد پدیدارو اهریمن زشتخو حصاری
یادآر زِ شمعِ مرده...یاد آر...
.دستخط دهخدا
@fazhehmag
یادآر زِ شمعِ مرده...یاد آر...
.دستخط دهخدا
@fazhehmag
۸:۱۰
۱۳:۱۹
بذا قضَتِ الأيّامُ ما بَينَ أهْلِهَامَصائِبُ قَوْمٍ عِندَ قَوْمٍ فَوَائِدُ
روزگار بر مردمان چنین حکم کردهکه مصیبتهای گروهینعمتهای گروهی دیگر باشد
#متنبی
من به بیداری از این خواب چه سنجم که بودبخت خوابیدهی کس دولتِ بیدارِ کسی...
#شهریار
@fazhehmag
روزگار بر مردمان چنین حکم کردهکه مصیبتهای گروهینعمتهای گروهی دیگر باشد
#متنبی
من به بیداری از این خواب چه سنجم که بودبخت خوابیدهی کس دولتِ بیدارِ کسی...
#شهریار
@fazhehmag
۱۲:۲۹
درماند کسی که بست، در خوبان دل...
#ابوسعید_ابوالخیر
الهی!بَدان بر ما حقِ بسیار دارندتا چه رسد به خوبان...
#علامه_حسن_زاده_آملی
@fazhehmag
#ابوسعید_ابوالخیر
الهی!بَدان بر ما حقِ بسیار دارندتا چه رسد به خوبان...
#علامه_حسن_زاده_آملی
@fazhehmag
۱۳:۲۳
در خلال جنگ داخلی آمریکا، سربازان دو طرف متخاصم از «رفتن به دیدن فیل» حرف میزدند.
منظور آنها از فیل واقعیت جنگ بود. این عبارت زاییدهی آمریکای روستایی قرن نوزدهم است. آمریکایی که در آن سیرکی مانند سیرک «پی.تی.بارنام» به مردم چیزهایی را نشان میداد که اصلا تصورش را هم نمیکردند. عکسهای جنگ آن روزها با ژنرالهای کثیف و ژولیده و سربازان جوان و اخمو که در برابر دوربین ژست گرفتهاند اکنون بسیار غریب به نظر میرسند.
در آن زمان تکنولوژی عکاسی محدود بود. جیمز نچوی نمیتوانست غیرمنتظرگی و تصادفیبودن و شدت و حدت جنگ را نشان دهد. بیشتر تلاش میشد عکسها کپی نقاشی باشند و برداشت معاصر از جنگ به عنوان پدیدهای منظم و رمانتیک تقویت شود. تنها عناصر حاکی از بینظمی و آشفتگی، شهرهای ویران و جسد مردگان بودند.
امروزه که چشمان ما در مورد این مسائل بازتر شده است، میتوانیم ببینیم که عکاسان جنگ داخلی سعی داشتند چیزی غریب و شگفتانگیز را به ما نشان دهند. اما ویرانی و جسد نکتهای را به ما منتقل نمیکنند. به نظر میرسد مردگان همیشه با شرایط تبانی میکنند. قرار نبود «فیل » به تصویر کشیده شود. سربازانی که از جنگ باز میگشتند از رازی باخبر بودند که فقط میتوانستند آن را با هم در میان بگذارند.
در گرماگرم زندگی، اتفاقات آنقدر سریع رخ میدهند که فرصتی برای بررسی آنها نیست. هر چند که تحقیق و بررسی مثل نان شب واجب است. همواره با این حکم اخلاقی روبهرو هستیم که خود را در چارچوب واقعیت ببینیم و بسنجیم، اما هم خود و هم واقعیت میتوانند به طرز شگفتانگیزی فرّار و دست نیافتنی باشند. باید زمان را متوقف کنیم، رخدادها و اعمال را از یکدیگر تفکیک کنیم و معنای آنها را در نظر بگیریم، یا معنایی را برایشان تعیین کنیم. باید همواره در تلاش برای درک آنها باشیم و برای این کار جز تصویر و داستان و تخیل خود چیزی در اختیار نداریم.
جنگنامه / رابرت استون
جیمز نچوی
@fazhehmag
منظور آنها از فیل واقعیت جنگ بود. این عبارت زاییدهی آمریکای روستایی قرن نوزدهم است. آمریکایی که در آن سیرکی مانند سیرک «پی.تی.بارنام» به مردم چیزهایی را نشان میداد که اصلا تصورش را هم نمیکردند. عکسهای جنگ آن روزها با ژنرالهای کثیف و ژولیده و سربازان جوان و اخمو که در برابر دوربین ژست گرفتهاند اکنون بسیار غریب به نظر میرسند.
در آن زمان تکنولوژی عکاسی محدود بود. جیمز نچوی نمیتوانست غیرمنتظرگی و تصادفیبودن و شدت و حدت جنگ را نشان دهد. بیشتر تلاش میشد عکسها کپی نقاشی باشند و برداشت معاصر از جنگ به عنوان پدیدهای منظم و رمانتیک تقویت شود. تنها عناصر حاکی از بینظمی و آشفتگی، شهرهای ویران و جسد مردگان بودند.
امروزه که چشمان ما در مورد این مسائل بازتر شده است، میتوانیم ببینیم که عکاسان جنگ داخلی سعی داشتند چیزی غریب و شگفتانگیز را به ما نشان دهند. اما ویرانی و جسد نکتهای را به ما منتقل نمیکنند. به نظر میرسد مردگان همیشه با شرایط تبانی میکنند. قرار نبود «فیل » به تصویر کشیده شود. سربازانی که از جنگ باز میگشتند از رازی باخبر بودند که فقط میتوانستند آن را با هم در میان بگذارند.
در گرماگرم زندگی، اتفاقات آنقدر سریع رخ میدهند که فرصتی برای بررسی آنها نیست. هر چند که تحقیق و بررسی مثل نان شب واجب است. همواره با این حکم اخلاقی روبهرو هستیم که خود را در چارچوب واقعیت ببینیم و بسنجیم، اما هم خود و هم واقعیت میتوانند به طرز شگفتانگیزی فرّار و دست نیافتنی باشند. باید زمان را متوقف کنیم، رخدادها و اعمال را از یکدیگر تفکیک کنیم و معنای آنها را در نظر بگیریم، یا معنایی را برایشان تعیین کنیم. باید همواره در تلاش برای درک آنها باشیم و برای این کار جز تصویر و داستان و تخیل خود چیزی در اختیار نداریم.
@fazhehmag
۸:۵۱
گـورستـان جنگندهها و بمبافکنهای آلمانیِ سقوط کرده در حاشیهی «آکسفورد»
پل نَش، دریای مرده، ۱۹۴۰@fazhehmag
۱۲:۱۹
«میتوان خشم پل نَش، خشم یک نسل که مورد خیانت قرار گرفته را در این آخرالزمانیترین نقاشی او از مناطق جنگی احساس کرد. اثری با عنوان طعنهآمیز «ما دنیای جدیدی میسازیم.» زمانی که این نقاشی را میکشید برای همسرش مارگارت مینویسد «باید بگویم که من دیگر یک هنرمند نیستم. من پیامآوری هستم که حرفهای مردانی را که میجنگند برای کسانی باز میگویم که میخواهند جنگ برای همیشه ادامه یابد، و در این کار حقیقت تلخی هست که شاید ارواح پلیدشان را بسوزاند.»
پل نَش، ما دنیای جدیدی میسازیم، ۱۹۱۸، انگلیس
@fazhehmag
@fazhehmag
۱۵:۳۴
#محمود_درویش
۱۲:۳۳
بخشی از مستند «پل نش: ارواح جنگ»
کارگردان: پاتریک دیکینسونسال ساخت: 2014مترجم: مهدیه کُردمدت زمان: 58 دقیقه
از لینک زیر ببینید:
https://herfeh-honarmand.com/product/paul-nash-ghosts-of-war-documentary/
.@fazhehmag
کارگردان: پاتریک دیکینسونسال ساخت: 2014مترجم: مهدیه کُردمدت زمان: 58 دقیقه
از لینک زیر ببینید:
.@fazhehmag
۲۰:۴۵
هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرتطلبی است.وظیفه هنر، درک کردن است.هیچ اثر نبوغآمیزی بر کینه و تحقیر استوار نیست.هنرمند یک سرباز بشریت است و نه فرمانده.او قاضی نیست بلکه از قید قضاوت آزاد است.او نماینده دائمی نفوس زندگان است...
#فاژه@fazhehmag
#فاژه@fazhehmag
۱۰:۱۸
این بنای خشت و گلی خانهی من است. با گنبد کوتاهش، چیزی چون دُمل، برآمده از سینهی بیابان. دورافتاده و تنگ. وقتی به قیلوله دراز میکشم باید خودم را کج کنم از بس این خانه تنگ است و وقتی میایستم دود آتش که زیر گنبد کوتاهش جمع میشود خفهام میکند. چه خانهای است این؟! و وقتی بیرون میروم آسمان در چشم من گویی هزار قطعهی در حال سقوط است که عمود بر زمین میافتد. چه جهانی است این؟! قلّهی کوه، عظمتی دارد که هر چه در دامنه است تحقیر میکند و نمیگذارد چیزی جز او به چشم آید. قلّه، اولین و آخرین چیزی است که اینجا میبینی. همه چیز ساکن است و بیحرکت، حقیر است و بیتأثیر. بنای خشت و گلی...خانهی من...دیگر اتّفاقی برای افتادن نیست. مابقی هر چه هست پریشانی و سرگشتگی دل من است و صدای قلب بیقرارم.
گاهِ ناچیزیِ مرگ#ابن_عربی@fazhehmag
۱۰:۲۳
سی سال است که استغفار می کنم از یک شکر گفتن.
گفتند:چگونه؟
گفت بازار بغداد بسوخت اما دکان من نسوخت مرا خبر دادندگفتم: الحمدلله
#عطار تذکرة الأولیاء در ذکر #سری_سقطی
@fazhehmag
گفتند:چگونه؟
گفت بازار بغداد بسوخت اما دکان من نسوخت مرا خبر دادندگفتم: الحمدلله
#عطار تذکرة الأولیاء در ذکر #سری_سقطی
@fazhehmag
۱۹:۲۱
ما (ایرانیان) به (هستن) خود ادامه میدهیم.
ما در طول تاریخ ادامه داشتهایم و در ادامه هم خواهیم داشت.ما در حال مبارزه با توحش مدرن هستیم.
#فاژه@fazhehmag
ما در طول تاریخ ادامه داشتهایم و در ادامه هم خواهیم داشت.ما در حال مبارزه با توحش مدرن هستیم.
#فاژه@fazhehmag
۸:۳۴
«شهود شاعرانه تابع قانونی بیرحمانه از جاذبه است، گاه تهیدست، گاه خوشاقبال. بخت شاعر، وظیفهاش آن است که سحرخیز باشد، در سپیدهدم آفرینش بدبینانه، تا بتواند در آنِ واحد هم لطافت سیاه گذشته را در اختیار داشته باشد و هم مکاشفه انقلابی اکنون را. اگر این شرط را برآورده کند، نام یک ستاره جاودان را خواهد ساخت: شعرش.»
— نامهای از رنه شار به ژرژ مونن ۲۸ فوریه ۱۹۴۴ (از نامهنگاری ۱۹۴۳–۱۹۸۸، گالیمار)
@fazhehmag
— نامهای از رنه شار به ژرژ مونن ۲۸ فوریه ۱۹۴۴ (از نامهنگاری ۱۹۴۳–۱۹۸۸، گالیمار)
@fazhehmag
۸:۳۸
غم، قانع نیست.هرچه مدارا کنی، ستیز میکند، هرچه عقب بنشینی، پیش می آید.هرچه خالی کنی، پُر میکند.هرچه بگریزی، تعقیب می کند.چون که بنشانیاش، می نشیند آرام.چون پروبال دهی او را، می پرد بسیار.غم، بیشتر خواه است و سیری ناپذیر.در طلب فضای حیاتی وسیع و سیع تر، ابزارهایی را که در دستش قرار بدهی، به کار میگیرد، می بُرد، میتراشد، سوراخ می کند، می شکند، می سوزاند، ویران می کند، و در سرزمین های تازه به دست آورده، خیمه و خرگاه بر پا میدارد.غم، جوعِ غم دارد.می بلعد، آماس می کند و بزرگ می شود آن سان که ناگهان میبینی حتی به سراسر وجود تو قانون نیست.از تو فراتر میرود و چون آوازی یأس آفرین و دلهره انگیز، در فضای گرداگرد تو طنین میاندازد.فرزند تو افسرده میشود.تنها به خاطر آنکه تو افسردهیی.در عین حال، غم مهار شدنیست.به قدرتی که تو برای سرکوب کردنش به کار می بری، احترام می گذارد.از این قدرت می ترسد.عقب مینشیند، مچاله می شود، در خود فرو می رود، کوچک و کوچک تر می شود و چون لکه ابری ناچیز، در آسمان پهناور روح تو کُنج دنجی را میپذیرد، التماس میکند که
«بگذار اینجا بمانم! مرا برای روز مبادا نگه دار»
#آتش_بدون_دود#نادر_ابراهیمی
@fazhehmag
«بگذار اینجا بمانم! مرا برای روز مبادا نگه دار»
#آتش_بدون_دود#نادر_ابراهیمی
@fazhehmag
۷:۱۱
سورهی نیلوفر
« ... کافران را بگویید که ما به دلیل گل، به برهان برگ ، به شهادت شراب آمدهایمبا همین دیدگان خاکی ما را ببینیدما از لب نیز به آب نزدیکتریمدر دوزخ ما، گناهکاران را با زنبق شکنجه میدهندما آنان را به دوزخ بیگل پرتاب خواهیم کرددروغ گویان را در شبنم غرق خواهیم نمودستمکاران را با نیلوفر عذاب میدهیمجبّاران را در دشت بی شب بو رها میکنیمآیا گمان میکنید که سبزاندیشان و سیاه اندیشان برابرند؟آری چه اقوامی هلاک شده اند به جرم آن که گلدانها را آب ندادهاند و چه قریههایی به نابودی افتادند که پرستوها را به اطاق هایشان دعوت نکردند ! »
#احمد_عزیزی@fazhehmag
« ... کافران را بگویید که ما به دلیل گل، به برهان برگ ، به شهادت شراب آمدهایمبا همین دیدگان خاکی ما را ببینیدما از لب نیز به آب نزدیکتریمدر دوزخ ما، گناهکاران را با زنبق شکنجه میدهندما آنان را به دوزخ بیگل پرتاب خواهیم کرددروغ گویان را در شبنم غرق خواهیم نمودستمکاران را با نیلوفر عذاب میدهیمجبّاران را در دشت بی شب بو رها میکنیمآیا گمان میکنید که سبزاندیشان و سیاه اندیشان برابرند؟آری چه اقوامی هلاک شده اند به جرم آن که گلدانها را آب ندادهاند و چه قریههایی به نابودی افتادند که پرستوها را به اطاق هایشان دعوت نکردند ! »
#احمد_عزیزی@fazhehmag
۱۸:۱۳
اى على موسى الرضا! ای پاکمرد يثربى، در توس خوابيده! من تو را بيدار مىدانم.
زندهتر، روشنتر از خورشيد عالم تاباز فروغ و فرّ و شور زندگى سرشار مىدانمگر چه پندارند: ديرى هست، همچون قطرهها در خاکرفتهاى در ژرفناى خوابليکن اى پاکيزه باران بهشت! اى روح! اى روشناى آب!من تو را بيدار ابرى پاک و رحمت بار مىدانماى (چو بختم) خفته در آن تنگناى زادگاهم توس!ـ (در کنار دون تبهکارى که شير پير پاک آيين، پدرتآن روح رحمان را به زندان کشت) ـمن تو را بيدارتر از روح و راح صبح، با آن طرّه زرتار مىدانممن تو را بى هيچ ترديدى (که دلها را کند تاريک)زندهتر، تابندهتر از هر چه خورشيد است، در هر کهکشانى، دور يا نزديک،خواه پيدا، خواه پوشيدهدر نهانتر پرده اسرار مىدانمبا هزارى و دوصد، بل بيشتر، عمرت،اى جوانى و جوان جاودان، اى پور پاينده!مهربان خورشيد تابنده!اين غمين همشهرى پيرت،اين غريبِ مُلکِ رى، دور از تو دلگيرت،با تو دارد حاجتى، دَردى که بى شک از تو پنهان نيست،وز تو جويد (در نهانى) راه و درمانى.جاودان جان جهان! خورشيد عالم تاب!اين غمين همشهرى پير غريبت را، دلش تاريک تر از خاک،يا على موسى الرضا! درياب.چون پدرت، اين خسته دل زندانىِ دَردى روان کُش را،يا على موسى الرضا! درياب، درمان بخش.يا على موسى الرضا! درياب.
#مهدی_اخوان_ثالث@fazhehmag
زندهتر، روشنتر از خورشيد عالم تاباز فروغ و فرّ و شور زندگى سرشار مىدانمگر چه پندارند: ديرى هست، همچون قطرهها در خاکرفتهاى در ژرفناى خوابليکن اى پاکيزه باران بهشت! اى روح! اى روشناى آب!من تو را بيدار ابرى پاک و رحمت بار مىدانماى (چو بختم) خفته در آن تنگناى زادگاهم توس!ـ (در کنار دون تبهکارى که شير پير پاک آيين، پدرتآن روح رحمان را به زندان کشت) ـمن تو را بيدارتر از روح و راح صبح، با آن طرّه زرتار مىدانممن تو را بى هيچ ترديدى (که دلها را کند تاريک)زندهتر، تابندهتر از هر چه خورشيد است، در هر کهکشانى، دور يا نزديک،خواه پيدا، خواه پوشيدهدر نهانتر پرده اسرار مىدانمبا هزارى و دوصد، بل بيشتر، عمرت،اى جوانى و جوان جاودان، اى پور پاينده!مهربان خورشيد تابنده!اين غمين همشهرى پيرت،اين غريبِ مُلکِ رى، دور از تو دلگيرت،با تو دارد حاجتى، دَردى که بى شک از تو پنهان نيست،وز تو جويد (در نهانى) راه و درمانى.جاودان جان جهان! خورشيد عالم تاب!اين غمين همشهرى پير غريبت را، دلش تاريک تر از خاک،يا على موسى الرضا! درياب.چون پدرت، اين خسته دل زندانىِ دَردى روان کُش را،يا على موسى الرضا! درياب، درمان بخش.يا على موسى الرضا! درياب.
#مهدی_اخوان_ثالث@fazhehmag
۸:۴۹
بعد چل سال که ری داشت چو محبوس مرامیکشد عشق دگرباره سوی توس مرا
کاش زآغاز نمیآمدم از توس به ریکه به انجام نبود این همه افسوس مرا
من که دست پدر خویش نمیبوسیدممشهد توس فرا خواند به پابوس مرا
#مهدی_اخوان_ثالث@fazhehmag
کاش زآغاز نمیآمدم از توس به ریکه به انجام نبود این همه افسوس مرا
من که دست پدر خویش نمیبوسیدممشهد توس فرا خواند به پابوس مرا
#مهدی_اخوان_ثالث@fazhehmag
۸:۵۲