راز گوسفندان شبحوار



در دل زمستانی سرد و برفی، پیرمردی به نام «هوشنگ» با چشمانی نگران، گلهٔ کوچک گوسفندانش را از روستا به سوی بازار شهر برد. او فقط چند روز وقت داشت تا پول کافی برای نجات خانوادهاش از گرسنگی جمع کند.
در بازار، اولین خریدار — تاجری مرموز با عبایی سیاه — پیش آمد و گفت:«نیمی از گوسفندانت را به من بفروش، به علاوهٔ نیمی از یک گوسفند.»هوشنگ بدون آنکه حتی یک گوسفند را ذبح کند، معامله را انجام داد.
سپس خریدار دوم — زنی با چشمانی تیز — آمد و همان درخواست را تکرار کرد: نیمی از گوسفندان باقیمانده، به علاوهٔ نیمی از یک گوسفند.هوشنگ دوباره بدون بریدن گوسفندی، فروخت.
آخرین خریدار — پیرمردی عصا به دست — هم همان شرط را گذاشت.وقتی همه معاملات تمام شد، هوشنگ فقط چهار گوسفند برای خودش نگه داشته بود و با همانها به روستا برگشت.
سؤال: هوشنگ در ابتدا چند گوسفند به شهر برده بود؟؟؟
باهوش ها کجای مجلس،ما نشسته اند

اهای شمایی که فککککر میکنی باهوشی بلهههه با خود شمااام بگو ببینم جواب چی میشه
؟



در دل زمستانی سرد و برفی، پیرمردی به نام «هوشنگ» با چشمانی نگران، گلهٔ کوچک گوسفندانش را از روستا به سوی بازار شهر برد. او فقط چند روز وقت داشت تا پول کافی برای نجات خانوادهاش از گرسنگی جمع کند.
در بازار، اولین خریدار — تاجری مرموز با عبایی سیاه — پیش آمد و گفت:«نیمی از گوسفندانت را به من بفروش، به علاوهٔ نیمی از یک گوسفند.»هوشنگ بدون آنکه حتی یک گوسفند را ذبح کند، معامله را انجام داد.
سپس خریدار دوم — زنی با چشمانی تیز — آمد و همان درخواست را تکرار کرد: نیمی از گوسفندان باقیمانده، به علاوهٔ نیمی از یک گوسفند.هوشنگ دوباره بدون بریدن گوسفندی، فروخت.
آخرین خریدار — پیرمردی عصا به دست — هم همان شرط را گذاشت.وقتی همه معاملات تمام شد، هوشنگ فقط چهار گوسفند برای خودش نگه داشته بود و با همانها به روستا برگشت.
سؤال: هوشنگ در ابتدا چند گوسفند به شهر برده بود؟؟؟
باهوش ها کجای مجلس،ما نشسته اند
اهای شمایی که فککککر میکنی باهوشی بلهههه با خود شمااام بگو ببینم جواب چی میشه
۹۹
۱۴:۵۷