بله | کانال در آن نیامده ایام
عکس پروفایل در آن نیامده ایامد

در آن نیامده ایام

۱.۷ هزار عضو
عکس پروفایل در آن نیامده ایامد
۱.۷ هزار عضو

در آن نیامده ایام

«دل در غم تو صبور تا کی؟»
...(در اینستاگرام، تلگرام و ایتا هم با همین نشانی FihMaFih)
در آن نیامده ایام
undefined #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت دوازدهم: میدان الغدیر (صفحه ۲/۲) [ #روایت_جنگ ] لایهٔ اول، در حلقهٔ مرکزی، حول یک قلب فلزی بزرگ که نماد میدان بود (و نفهمیدم چه ربطی به اسم میدان داشت) باز دو لایه را می‌دیدیم، یک لایه جلوی قلب، برنامهٔ اصلی، با حضور سخنرانان و خوانندگان و شعاردهندگان، یک لایه پشت قلب، انبوه کودکان و خانم‌ها. اینجا اولین میدانی بود که می‌دیدم میزهای تخصصی برای نقاشی و تعامل و سرگرمی بچه‌ها وجود دارد و یک عالمه بچه با هم داشتند آنجا می‌گفتند و می‌خندیدند و بازی و نقاشی می‌کردند. نقاشی‌ها خیلی‌هایشان همان‌جا به مصرف تبلیغاتی هم می‌رسید. وسط بچه‌ها بودم که یکهو شروع کردند با هیجان و کنجکاوی داد و بیداد: «موشکه!» «نه بابا جنگنده است!» «نه این پهباده که چراغ داره!»؛ چشمم را انداختم توی آسمان خدا و دیدم راست می‌گفتند یک‌چیزی بود آنجا، منم نمی‌دانستم چی بود، نور قرمز رنگی داشت و با آرامی از غرب به شرق حرکت می‌کرد. فقط بچه‌ها حواسشان بهش بود. بزرگترها حواسشان نبود. یک عالمه خانم هم در این محدودهٔ پشت قلب داشتند با هم حرف می‌زدند و تره هم برای سخنان مهم سخنرانان خورد نمی‌کردند؛ طوری نشسته بودند انگار پارک است، و انگار همان مردم دهه شصت‌اند که توی کوچه همه هم را می‌شناسند و می‌نشینند صحبت می‌کنند. اینطرف قلب فلزی همه چیز منظم و با قاعده بود، حسابی برنامه داشتند و همه هم متنوع. اول که ما رسیدیم همه شروع کردند الله اکبر و پرچم‌گردانی با شور و نشاط و هیجان. بعد یک روحانی آمد صحبت کرد، خیلی ملایم، انگار نماز جمعهٔ یک روستا در سال ۸۶ یا ۷۴ باشد. اما بعدش گل مراسم یک دریادار یا خلاصه سن‌وسال‌دار و درجه‌دار نیروی دریایی ارتش آمد، برای یادکرد و خواندن روضهٔ دوستان شهیدش در ناو دنا، روضه‌ای همه فریاد و خشم‌ و حماسه و قدرت؛ ولی من با همین حماسه‌اش هم گریستم خیلی. اینجا برایم حتی شاید بیشتر از روز تشییعشان حق مظلومیت و اندوهشان ادا شد؛ مثل آنشب در میدان خراسان که حق اندوه کودکان مینابی تا حدی برایم ادا شد. ولی برعکس من مردم همه انرژی و حماسه و قدرت می‌گرفتند از صحبت‌های آتشین افسر سالخورده. این دوتا شعار را مردم یکپارچه پشت سر هم می‌دادند: «ارتشی قهرمان! تشکر تشکر» و «ارتشی قهرمان! انتقام انتقام!» یک جای دیگر که بغضم ترکید، یک پسربچهٔ خیلی کوچک، شاید هفت‌ساله با یک سینی آب یا چای یا شربت برای تشکر از حس حماسی دریادار آمد که پله‌ها بیاید بالا و‌ سینی را تعارف کند، مسئولان رویداد برایش توضیح دادند نمی‌شود وقت سخنرانی برود چیزی تعارف کند، پسربچه قبول کرد و با یک مدل تلوخوردنی سینی‌به‌دست آمد از جلوی من رد شد، ولی نرفت پایین، رفت جلوی سن اصلی، درست روبروی دریادار، با دقت می‌دیدمش، کمی لپ داشت، پیراهنش گشاد بود، عینکی بود، نمرهٔ عینکش بالا بود، عینکش بند داشت، رسید جلوی آقای ارتشی، صورتش به کفش تمیز و براق سخنران ارتشی می‌رسید، سخنران به جلو نگاه می‌کرد و قطعا نمی‌دیدش، با اینحال پسربچه زورش را زد، قدش را کشید و سینی آب یا چای یا شربتش را چند لحظه بلند کرد و به طرف امیر گرفت، به نشانهٔ تعارف، زود هم تسلیم شد، انگار دریادار دیده باشدش و گفته باشد ممنون میل ندارم، سرش را انداخت پایین و رفت از صحنه بیرون... اما چند لحظه قبلش،‌ همان لحظه که آخرین تلاش بی‌فایده‌اش را کرد، زدم زیر گریه، چون یک‌لحظه حس کردم او خود خود «میکائیل میردورقی» است؛ با همان لپ، همان نمرهٔ چشم، همان پیراهن گشاد روز آخر، همان بند عینک، و این شربت‌ها یا آب‌ها یا هرچی را هم از همان قمقمهٔ خنده‌دارش ریخته برای امیر، از بهشت آمده که تشکر کند و بگوید دمت گرم آقای نظامی مسن که جانت را کف دستت گرفتی آمدی میدان الغدیر داری فریاد می‌زنی برای خونخواهی ما بچه‌ها و به این مردم می‌گویی: «این سرباز شما به نمایندگی از دیگر نیروهای نظامی دست شما را می‌بوسد و می‌گوید مردم شجاع ایران!به خدا جبههٔ اصلی همین میدان‌هایی است که شما می‌آیید». ‌ @FihMaFih
undefined #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت سیزدهم:
محلهٔ دولت‌آباد

[ #روایت_جنگ ]
بعد از یک هفتهٔ پرآتش و چندین قطعی برق، این سه‌روز تهران آرام‌تر بود، شاید آرامش قبل از طوفان، شاید هم فقط محدودهٔ شرق، اما از آن‌طرف تهدید و توطئه برای ایران بیشتر شد؛ و تاثیرش را هم در تجمعات میادین گذاشت:جمعیت بیشتر! ساعات طولانی‌تر! و شورونشاط بیشتر!
بیشتر این شب‌ها را در میدان خودمان بودم، ولی از دیشب تصمیم گرفتم دوباره میدان‌گردی را شروع کنم و با محدوده‌ای که کمتر رفتم: جنوب تهران.
۲۴. میدان بروجردیاگر می‌خواهید در تهران یک تجمع رنگ‌آمیز و پرانرژی چندملیتی را تجربه کنید، اگر می‌خواهید مخلوط‌شدن شیرینی‌ها و عواطف دو اجتماع عظیم «اربعین» عراق و «۲۲ بهمن» ایران را یک‌جا تجربه کنید، شما هم این شب‌ها از حوالی ۸ شب سری به دولت‌آباد بزنید.
دولت‌آباد از مناطق بسیار قدیمی تهران است. ریشه‌اش به دورهٔ قاجار برمی‌گردد. ولی اصل ساخته‌شدن این محله با این محلیت، مربوط به دورهٔ پهلوی است، وقتی بعثی‌ها در دعواهای سیاسی با پهلوی‌ها (که به دستور آمریکا در حال تجهیز کُردها بودند) شروع به مصادرهٔ اموال، آزار و سپس اخراج جمعیتی عظیم از ایرانی‌ها و ایرانی‌تبارها کردند و ظرف ۶روز همه را با زور به ایران فرستادند. ایرانی‌تبارهایی که بعضی‌شان اصلا ایران را ندیده بودند و نمی‌شناختند و کاملا عراقی به حساب می‌آمدند. آن‌زمان بعضی از مراجع تقلید ایران برای حفظ عزت و شرایط زندگی این مردم مظلوم (معاودین) از تعدادی از بازاری‌های مذهبی (و اهل مبارزه علیه شاه) خواستند تا خانه‌هایی را برای معاودین بسازند. این شد سنگ‌بنای دولت‌آباد جدید، منطقه‌ای که انگار یک عراق کوچک در دل تهران بزرگ است.
مردم فکر می‌کنند عرب‌زبان‌های اینجا همه عراقی‌اند، بله بخشی عراقی‌اند، ولی بخش زیادی از عراقی‌ها هم در حقیقت ایرانی‌تبارند. از طرفی هرچه جلو آمدیم از دیگر کشورهای عربی به‌ویژه سوریه و لبنان نیز به اینجا مهاجر آمد. این سال‌ها دولت‌آباد به‌مرور تبدیل به یکی از مناطق گردشگری تهران شد، برای کسانی که می‌خواهند غذاها و شیرینی‌های عربی بخورند یا با حضور در خیابان و مسجدهای خاص این منطقه برای لحظاتی حس کنند در حال قدم زدن در بغداد، دمشق، بیروت یا کربلا هستند.
تجمعات دولت‌آباد هم به همین نحو چندملیتی و چندفرهنگی بود. دیاسپورایی! و چندوطنی! شنیده بودم تجمع اصلی در میدان اول دولت‌آباد است، ولی ما دیر رفتیم و وقتی رسیدیم حوالی ده شب برنامهٔ اولیه و اصلی تمام شده بود و در میدان اول فقط شاهد دسته‌های مردمی با پرچم‌گردانی بودیم.
رفتیم تا رسیدیم به میدان بروجردی، که شاید بزرگ‌ترین میدان دولت آباد است، آنجا ولی جمعیتی عظیم با شور و انرژی همچنان در میدان بود. هیچ برنامهٔ رسمی در میان نبود ولی مردم گوشه‌گوشهٔ میدان را پر کرده بودند، آهنگ حماسی پخش می‌کردند، پرچم می‌چرخاندند، خوراکی پخش می‌کردند و می‌خندیدند! خیلی می‌خندیدند! هیچ میدانی تا حالا ندیده بودم اندازهٔ اهالی دولت‌آباد که اینقدر بخندند، شاد باشند، بذله‌گویی کنند، هم را بغل کنند، عکس یادگاری بگیرند و آشنا و غریبه با هم ارتباط بگیرند. انگار همه آمده بودند به یک جشن بزرگ! تا برسم به میدان، حتی در کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریک کلی آدم که خودشان نشانی از حضور در تجمع نداشتند به من و پرچم بزرگی که داشتم خداقوت و ماشاالله و دمت گرم و... گفتند. یادم آمد بعد چندروز مریضی و در خانه افتادن در عید، اولین‌بار که تنهایی رفتم میدان محلهٔ خودمان کلی احساس غریبی کردم، اما من امشب در این میدان دیاسپورایی یک لحظه هم احساس غریبی نکردم!
در چارگوشهٔ میدان بروجردی موکب‌هایی مثل موکب‌های اربعین عراق (و خود همین دولت‌آباد در محرم و صفر) برپا بود که چای و غذا می‌دادند. عکس آیت‌الله سیستانی در کنار عکس رهبر شهید بود و عکس ابومهدی المهندس در کنار عکس حاج قاسم.
یک ویژگی خاص دیگر دولت‌آباد به نسبت دیگر مناطق طبیعتاً موضوع پرچم‌ها بود. بله اینجا هم غلبهٔ کامل با پرچم زیبای ایران بود. ولی اینجا کلی پرچم دیگر را هم می‌شد ببینیم، از انواع پرچم‌های سرخ و نارنجی اهل بیتی و عموماً متبرک به نام امیرمومنان و امام حسین علیهماالسلام تا پرچم رسمی کشور عراق، پرچم حشدالشعبی عراق، پرچم حزب‌الله لبنان و حتی یک مورد خاص: پرچم انصارالله یمن که گمانم دست خانمی بدون حجاب هم دیدم. البته دولت‌آباد دیگه مطمئنم مهاجر یمنی ندارد!
آمیختگی پرچم‌ها و شعارها در دولت‌آباد بیش از هرجای دیگری به ما یادآوری می‌کرد در یک جنگ منطقه‌ای هستیم و باز به یادمان آورد چندهزار لبنانی و همینطور تعداد زیادی عراقی و شاید یمنی عزیز و شریف، در همین سی روز جانشان را فدای ایرانی کردند که امروز حرم، نماد و پناه انسان و انسانیت است.
خلاصه اگر شما هم اهل میدان‌گردی شدید، تجربهٔ دولت‌آباد را از دست ندهید.
@FihMaFih

۰:۲۹