شُعلِه هایِ عِشق :))
#part_1
✿┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┄┅┄┅┄┅✿
- کدوم بیمارستان ؟! ال... الان میام !
مامان بابام ...
یعنی جدی داشتم از دستشون میدادم ؟
_ آرمان چیشده ، ما... مامان بابا کجان ؟!
_دلآرام ...
یهو افتادو بیهوش شد
یعنی چه اتفاقی افتاده بود !
_ما بهشون رسیدگی میکنیم ، لطفا همراه من بیاید .
زبونم بند اومده بود
با چشمام التماس میکردم خبربدی بهم نده ...
_متاسفانه پدرتونو از دست دادیم ، ولی مادرتون هنوز امیدی به زنده موندنش هست ، باید امیدوار باشیم به هوش بیان .
همه جا تیره و تار شد
زبونم بند اومده بود ، قلبم ، قلبم نمیزد.. بابام رفته بود ؟ برای همیشه ؟! دیگه قرار نبود ببینمش ؟
_ب..بابا
**چشمامو آروم باز کردم ، گلوم خشک شده بود و نمیتونستم نفس بکشم._آ.. آب آرمان سریع یه لیوان آب ریخت و بهم داد ._تو خوبی ؟_آره ، چیزیم نیست تو حالت خوبه؟_خوبمچرا یهو اینجوری شد؟ چرا بیهوش شدی؟_دلآرام ، نمیتونی قیافه ی بابارو تصور کنی ... مامان بابام ...مثله یه کابوس بود ، باورم نمیشد ! برام عجیب بود ، پدر و مادری که سالی فقط یه بار بهمون سر میزدن ، چرا انقد براشون ناراحت شده بودیم !*✿┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┄┅┄┅┄┅✿ @flamesoflove
✿┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┄┅┄┅┄┅✿
- کدوم بیمارستان ؟! ال... الان میام !
مامان بابام ...
یعنی جدی داشتم از دستشون میدادم ؟
_ آرمان چیشده ، ما... مامان بابا کجان ؟!
_دلآرام ...
یهو افتادو بیهوش شد
یعنی چه اتفاقی افتاده بود !
_ما بهشون رسیدگی میکنیم ، لطفا همراه من بیاید .
زبونم بند اومده بود
با چشمام التماس میکردم خبربدی بهم نده ...
_متاسفانه پدرتونو از دست دادیم ، ولی مادرتون هنوز امیدی به زنده موندنش هست ، باید امیدوار باشیم به هوش بیان .
همه جا تیره و تار شد
زبونم بند اومده بود ، قلبم ، قلبم نمیزد.. بابام رفته بود ؟ برای همیشه ؟! دیگه قرار نبود ببینمش ؟
_ب..بابا
**چشمامو آروم باز کردم ، گلوم خشک شده بود و نمیتونستم نفس بکشم._آ.. آب آرمان سریع یه لیوان آب ریخت و بهم داد ._تو خوبی ؟_آره ، چیزیم نیست تو حالت خوبه؟_خوبمچرا یهو اینجوری شد؟ چرا بیهوش شدی؟_دلآرام ، نمیتونی قیافه ی بابارو تصور کنی ... مامان بابام ...مثله یه کابوس بود ، باورم نمیشد ! برام عجیب بود ، پدر و مادری که سالی فقط یه بار بهمون سر میزدن ، چرا انقد براشون ناراحت شده بودیم !*✿┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┄┅┄┅┄┅✿ @flamesoflove
۲۰:۰۱