بله | کانال ''𖥔 𝒇𝒍𝒂𝒎𝒆𝒔𝒐𝒇𝒍𝒐𝒗𝒆˖ ࣪𖦆 ˓
عکس پروفایل ''𖥔 𝒇𝒍𝒂𝒎𝒆𝒔𝒐𝒇𝒍𝒐𝒗𝒆˖ ࣪𖦆 ˓'

''𖥔 𝒇𝒍𝒂𝒎𝒆𝒔𝒐𝒇𝒍𝒐𝒗𝒆˖ ࣪𖦆 ˓

۵.۶ هزار عضو
عکس پروفایل ''𖥔 𝒇𝒍𝒂𝒎𝒆𝒔𝒐𝒇𝒍𝒐𝒗𝒆˖ ࣪𖦆 ˓'
۵.۶ هزار عضو

''𖥔 𝒇𝒍𝒂𝒎𝒆𝒔𝒐𝒇𝒍𝒐𝒗𝒆˖ ࣪𖦆 ˓

● به نام خدایی که『ع꯭ش꯭ق』را آفرید ● شُعلِه هایِ عِشق :))undefined
ژانِر = دِرام ، عاشِقانه undefinedundefinedundefined undefined 'شُروعِمون = ¹⁴⁰³/⁴/¹⁷ undefinedundefinedundefined︎ '
● بمونید باهامون تا آخرش ...『@flamesoflove 』
شُعلِه هایِ عِشق :)) undefined #part_1
✿┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┄┅┄┅┄┅✿
- کدوم بیمارستان ؟! ال... الان میام !
مامان بابام ...
یعنی جدی داشتم از دستشون میدادم ؟

_ آرمان چیشده ، ما... مامان بابا کجان ؟!
_دلآرام ...
یهو افتادو بیهوش شد
یعنی چه اتفاقی افتاده بود !
_ما بهشون رسیدگی میکنیم ، لطفا همراه من بیاید .
زبونم بند اومده بود
با چشمام التماس میکردم خبربدی بهم نده ...
_متاسفانه پدرتونو از دست دادیم ، ولی مادرتون هنوز امیدی به زنده موندنش هست ، باید امیدوار باشیم به هوش بیان .
همه جا تیره و تار شد
زبونم بند اومده بود ، قلبم ، قلبم نمیزد.. بابام رفته بود ؟ برای همیشه ؟! دیگه قرار نبود ببینمش ؟
_ب..بابا
‌ ‌**
چشمامو آروم باز کردم ، گلوم خشک شده بود و نمیتونستم نفس بکشم._آ.. آب آرمان سریع یه لیوان آب ریخت و بهم داد ._تو خوبی ؟_آره ، چیزیم نیست تو حالت خوبه؟_خوبمچرا یهو اینجوری شد؟ چرا بیهوش شدی؟_دلآرام ، نمیتونی قیافه ی بابارو تصور کنی ... مامان بابام ...مثله یه کابوس بود ، باورم نمیشد ! برام عجیب بود ، پدر و مادری که سالی فقط یه بار بهمون سر میزدن ، چرا انقد براشون ناراحت شده بودیم !*✿┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┄┅┄┅┄┅✿ @flamesoflove

۲۰:۰۱