چو خورشيدِ جمالش، مَشرق از بُرجِ کمال آمد خدا شد جلوه گر ، بر خلق اِشراقِ جَمال آمد
شد از بُرجِ عُبوديّت عَيان شمسِ رُبوبيّت تجلّیِ جَمال آن جا تجلّیّ جَلال آمد
زِ مَشرق تافت بدری مَشرق اَندر ليلهُ القدریکه شَمسِ طَلعتش، تمثال وَجهِ بی مثال آمد
عَيان بر مُمکِنات از نُورِ واجب شد يکی مُمکن که چون او مُمکنی در بينشِ مُمکن مَحال آمد
زِ بُستانِ اِمامت خاست سروی مُعتدل قامت که از ظلّش عُقولِ اَنبيا را اِعتدال آمد
نباشد هیچ مُمکن را فرار از ظلِ او مُمکنکه نُورش خلق را هم مَبداء آمد هم مَآل آمد
پناه اندر ظلالِ اوست خلقِ آفرینش راکسی اَندر ضَلال آمد که کُور از این ظلال آمد
به سيمای حَسن، دَهر از حسين آورد فرزندی که اَحسن اَحسن از جان آفرينش بر خِصال آمد
به نَحوی ظاهر از وِی گشت اَفعالِ عُبودیّتکه فعلِ اَنبیا نزدِ فَعالش اِنفعال آمد
چنان اِثباتِ حقّ فرمود در نَفی وجود از جُودکه خود عینِ فراق اش تا اَبد عینِ وِصال آمد
توان در صَبر و حِلم اش يافت علمش را که در عالم کمالِ علمِ آن دارد که حِلم اش را کمال آمد
روا باشد گرش در رُتبه شَمس الاوليا خوانم که در چرخِ عُبوديت جَمالش بی حمال آمد
نَبی را رَفرَف آمد تُوسنِ مِعراج و اين شَه را به سيرِ ناقه تا مِعراجِ اَحمد اِنتقال آمد
چو مِعراجِ محمّد نيستی بود از تعيّن ها به مِعراج اين علی را با محمّد اِتّصال آمد
چنان در نيستی مِعراج کرد آن شاهِ لاهوتی که اين خرگاهِ هستی هم چو گردش از نَعال آمد
چو سیرش در عَدم بالا فتاد آن سالکِ وَحدتمقاماتِ وجودش زیرِ مَقدم پایمال آمد
کسی را اِتّصال آمد به حقش درکِ حقّ جویانکه از غیرِ حقّ اش در مَسلکِ حقّ اِنفصال آمد
از آن رو سيّد آمد ساجِدين را نزدِ مشتاقان که در ليل و نهارش سَجده کردن اِشتغال آمد
غنایش فَقر و عِزّش ظِل و رَنجِ دشمن اش راحتگرفتاریش آزادی سُرورش در مَلال آمد
خیالِ دوست در دل آن چنان فَرسودِ جسم اش راکه اَجزای وجودش تار پُودی از خیال آمد
سرا پا روح شد در عالمِ تَن بس که بر جسم اش زِ دستِ اِمتحان ها اِعتدال و اِختلال آمد
مَر این بَدرِ هدایت کآفتاب آمد ولایت رازِ خوفِ حقّ سرشکش اَنجم و جسم اش هِلال آمد
اسیرِ خَصم و در گردن غُل و برناقهء عُریانغذایش خونِ دل داروش رَنج و اِبتهال آمد
نداند جز خدا کس با خدا حالِ مناجاتشکه وَصف الحال این عاشق بُرون از وَصفِ حال آمد
اگر خواهی زِ حالش بُو بَری بنگر در آثارش که اهلِ حال را بُويی زِ حالش این مَقال آمد
بنوش از جامِ توحيد کلامش گر عَطش داری که جانِ تشنه کامان زنده زين آبِ زُلال آمد
کسی نشناخت این شیرِ خدا را سَطوت و قدرتزِ تسلیمِ بلا بر خصمِ صیدَش چون غَزال آمد
چو عُنقای #فوآدش در عُلوَِّ نیستی پر زَدبر اُوجِ قافِ هستی همّت اش بگُشوده بال آمد
مجالِ عمرِ انسان گشت چون صرفِ عُبودیّتکمالِ سیرِ او را تا رُبوبیّت مَجال آمد
نباشد اُولیا را سلطنت جز در عُبودیّتکه این شَه بی زَوال و سلطنت ها را زَوال آمد
کسی کاندر جهانِ بندگی زد لافِ سلطانینشان از وی نماند و سلطنت بر وِی وَبال آمد
نه مرد است آنکه از سلطانیِ حق سلطنت خواهدکسی کَز این ریاست رَست الحق از رجال آمد
هر آن کُو عبدِ حق شد گشت مُرآت جمالِ حق خدا را اَندر او بنگر که مُرآتِ جَمال آمد
مرا ديدارِ يزدان تا اَبد ديدارِ او باشد که اين چهر از ازَل مُرآتِ حُسنِ لايَزال آمد
#فؤاد اَندر دو عالم از تو ديدارِ تو می خواهد که از فضلِ تواش هم اين لِسان و اين سُوال آمد
#یا_سید_الساجدین_زین_العابدین#علی_بن_الحسین_ع
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
شد از بُرجِ عُبوديّت عَيان شمسِ رُبوبيّت تجلّیِ جَمال آن جا تجلّیّ جَلال آمد
زِ مَشرق تافت بدری مَشرق اَندر ليلهُ القدریکه شَمسِ طَلعتش، تمثال وَجهِ بی مثال آمد
عَيان بر مُمکِنات از نُورِ واجب شد يکی مُمکن که چون او مُمکنی در بينشِ مُمکن مَحال آمد
زِ بُستانِ اِمامت خاست سروی مُعتدل قامت که از ظلّش عُقولِ اَنبيا را اِعتدال آمد
نباشد هیچ مُمکن را فرار از ظلِ او مُمکنکه نُورش خلق را هم مَبداء آمد هم مَآل آمد
پناه اندر ظلالِ اوست خلقِ آفرینش راکسی اَندر ضَلال آمد که کُور از این ظلال آمد
به سيمای حَسن، دَهر از حسين آورد فرزندی که اَحسن اَحسن از جان آفرينش بر خِصال آمد
به نَحوی ظاهر از وِی گشت اَفعالِ عُبودیّتکه فعلِ اَنبیا نزدِ فَعالش اِنفعال آمد
چنان اِثباتِ حقّ فرمود در نَفی وجود از جُودکه خود عینِ فراق اش تا اَبد عینِ وِصال آمد
توان در صَبر و حِلم اش يافت علمش را که در عالم کمالِ علمِ آن دارد که حِلم اش را کمال آمد
روا باشد گرش در رُتبه شَمس الاوليا خوانم که در چرخِ عُبوديت جَمالش بی حمال آمد
نَبی را رَفرَف آمد تُوسنِ مِعراج و اين شَه را به سيرِ ناقه تا مِعراجِ اَحمد اِنتقال آمد
چو مِعراجِ محمّد نيستی بود از تعيّن ها به مِعراج اين علی را با محمّد اِتّصال آمد
چنان در نيستی مِعراج کرد آن شاهِ لاهوتی که اين خرگاهِ هستی هم چو گردش از نَعال آمد
چو سیرش در عَدم بالا فتاد آن سالکِ وَحدتمقاماتِ وجودش زیرِ مَقدم پایمال آمد
کسی را اِتّصال آمد به حقش درکِ حقّ جویانکه از غیرِ حقّ اش در مَسلکِ حقّ اِنفصال آمد
از آن رو سيّد آمد ساجِدين را نزدِ مشتاقان که در ليل و نهارش سَجده کردن اِشتغال آمد
غنایش فَقر و عِزّش ظِل و رَنجِ دشمن اش راحتگرفتاریش آزادی سُرورش در مَلال آمد
خیالِ دوست در دل آن چنان فَرسودِ جسم اش راکه اَجزای وجودش تار پُودی از خیال آمد
سرا پا روح شد در عالمِ تَن بس که بر جسم اش زِ دستِ اِمتحان ها اِعتدال و اِختلال آمد
مَر این بَدرِ هدایت کآفتاب آمد ولایت رازِ خوفِ حقّ سرشکش اَنجم و جسم اش هِلال آمد
اسیرِ خَصم و در گردن غُل و برناقهء عُریانغذایش خونِ دل داروش رَنج و اِبتهال آمد
نداند جز خدا کس با خدا حالِ مناجاتشکه وَصف الحال این عاشق بُرون از وَصفِ حال آمد
اگر خواهی زِ حالش بُو بَری بنگر در آثارش که اهلِ حال را بُويی زِ حالش این مَقال آمد
بنوش از جامِ توحيد کلامش گر عَطش داری که جانِ تشنه کامان زنده زين آبِ زُلال آمد
کسی نشناخت این شیرِ خدا را سَطوت و قدرتزِ تسلیمِ بلا بر خصمِ صیدَش چون غَزال آمد
چو عُنقای #فوآدش در عُلوَِّ نیستی پر زَدبر اُوجِ قافِ هستی همّت اش بگُشوده بال آمد
مجالِ عمرِ انسان گشت چون صرفِ عُبودیّتکمالِ سیرِ او را تا رُبوبیّت مَجال آمد
نباشد اُولیا را سلطنت جز در عُبودیّتکه این شَه بی زَوال و سلطنت ها را زَوال آمد
کسی کاندر جهانِ بندگی زد لافِ سلطانینشان از وی نماند و سلطنت بر وِی وَبال آمد
نه مرد است آنکه از سلطانیِ حق سلطنت خواهدکسی کَز این ریاست رَست الحق از رجال آمد
هر آن کُو عبدِ حق شد گشت مُرآت جمالِ حق خدا را اَندر او بنگر که مُرآتِ جَمال آمد
مرا ديدارِ يزدان تا اَبد ديدارِ او باشد که اين چهر از ازَل مُرآتِ حُسنِ لايَزال آمد
#فؤاد اَندر دو عالم از تو ديدارِ تو می خواهد که از فضلِ تواش هم اين لِسان و اين سُوال آمد
#یا_سید_الساجدین_زین_العابدین#علی_بن_الحسین_ع
#شادروان_فتح_الله_قدسی
۱۱:۳۴
خدا تا آفرید از صورتِ گِل سیرتِ دل هاتحیر داد دلها را زِ صورت بندی گُل ها
اگر صد عالم اندر گل کند ایجاد دریا دلنگردد قدرت و علمش حجابِ دیدهء دل ها
ببند این بینشِ حس بین و بگشا چشمِ عقل و دلکه آسان میتوان دیدن بچشمِ عقل مُشکل ها
زِ حقّ کن چشمِ حقّ بین عاریت تا روی حقّ بینیکه حقّ را جلوهء باطل بُوَد در چشمِ باطل ها
زِ نوحِ وقت هِمّت جو کَزین دریای بی پایانتو را نوحِ زمان آرد به کشتی سُوی ساحِل ها
طریقِ رفتن از مَجنون طلب کن شَهرِ لیلا راکه مُلکِ عشق از غافل نداند راهِ منزل ها
میانِ ما و جانان پَرده ها از جسم و جان باشدزِ جسم و جان گذر کن پَرده ها بردار و حائل ها
به گردِ نورِ حقّ پَروانه وَش خود را به آتش زنچو شمع از سوختن گریان مشو در جمعِ محفِل ها
به تیغِ عشقِ جانان سَر سپار و دست و پائی زنبخون و خاک تا کی جان کَنی چون بیمِ بِسمِل ها
چنان در پای عشقِ او سرِ تسلیم نِه ای دلکه گیرند ار به تیغت سر نگیری دستِ قاتل ها
در این بستان به دستِ دل نهالِ گُل نشان در گِلکه تخمِ خار کِشتن خواری آرد وقتِ حاصل ها
متازان در شَرف مرکب چرا کاین ناقهء گردونبسی خورشید و مه را بر زمین افکنده محمل ها
نشاید سر سپردن جز به دستِ کاملان ای دلکه باید تربت انسان شود دُر دستِ کامل ها
#فوآد اسرارِ دل مَستور دار از غیرِ اهلِ دلکه دینِ کاملان کُفر است در افحام جاهِل ها
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
اگر صد عالم اندر گل کند ایجاد دریا دلنگردد قدرت و علمش حجابِ دیدهء دل ها
ببند این بینشِ حس بین و بگشا چشمِ عقل و دلکه آسان میتوان دیدن بچشمِ عقل مُشکل ها
زِ حقّ کن چشمِ حقّ بین عاریت تا روی حقّ بینیکه حقّ را جلوهء باطل بُوَد در چشمِ باطل ها
زِ نوحِ وقت هِمّت جو کَزین دریای بی پایانتو را نوحِ زمان آرد به کشتی سُوی ساحِل ها
طریقِ رفتن از مَجنون طلب کن شَهرِ لیلا راکه مُلکِ عشق از غافل نداند راهِ منزل ها
میانِ ما و جانان پَرده ها از جسم و جان باشدزِ جسم و جان گذر کن پَرده ها بردار و حائل ها
به گردِ نورِ حقّ پَروانه وَش خود را به آتش زنچو شمع از سوختن گریان مشو در جمعِ محفِل ها
به تیغِ عشقِ جانان سَر سپار و دست و پائی زنبخون و خاک تا کی جان کَنی چون بیمِ بِسمِل ها
چنان در پای عشقِ او سرِ تسلیم نِه ای دلکه گیرند ار به تیغت سر نگیری دستِ قاتل ها
در این بستان به دستِ دل نهالِ گُل نشان در گِلکه تخمِ خار کِشتن خواری آرد وقتِ حاصل ها
متازان در شَرف مرکب چرا کاین ناقهء گردونبسی خورشید و مه را بر زمین افکنده محمل ها
نشاید سر سپردن جز به دستِ کاملان ای دلکه باید تربت انسان شود دُر دستِ کامل ها
#فوآد اسرارِ دل مَستور دار از غیرِ اهلِ دلکه دینِ کاملان کُفر است در افحام جاهِل ها
#شادروان_فتح_الله_قدسی
۱۱:۳۴
ساکنم بر در میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باده و پیمانه از اوست
گَر به مسجد کشدم زاهِد و در دِیر کِشیشچه تفاوت کند این خانه و آن خانه از اوست
خویش و بیگانه اگر زحمت و رحمت دهدمرحمت خویش از او، زحمت بیگانه از اوست
روزگاری است که در گوشۀ ویرانۀ دلکرده ام جای که این گوشۀ ویرانه از اوست
گر چه پروانه دلی سوخت زِ شمعی چه عجبشمع از او، محفل از او، هستی پروانه از اوست
نیَم آدم گر از آن دانۀ گندم نخورممن از او، جنّت از او، خوردن از او، دانه از اوست
سنگ زد عاقل اگر بر دل دیوانۀ ماسنگ از او، عاقل از او، این دل دیوانه از اوست
گر چه جانانه در این شهر بَسی هست ولیاوست جانانۀ من، کین همه جانانه از اوست
کشتن نفس نه از همّت مردانۀ توستبس کن ای عقل که این همّت مردانه از اوست
گر چه دانم همه افسانه بود قصّۀ عشقشرح افسانه کنم کاین همه افسانه از اوست
کی شود ذات عدم لایق گفتار #فؤادما از اوییم خود این دفترِ فرزانه از اوست
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
گَر به مسجد کشدم زاهِد و در دِیر کِشیشچه تفاوت کند این خانه و آن خانه از اوست
خویش و بیگانه اگر زحمت و رحمت دهدمرحمت خویش از او، زحمت بیگانه از اوست
روزگاری است که در گوشۀ ویرانۀ دلکرده ام جای که این گوشۀ ویرانه از اوست
گر چه پروانه دلی سوخت زِ شمعی چه عجبشمع از او، محفل از او، هستی پروانه از اوست
نیَم آدم گر از آن دانۀ گندم نخورممن از او، جنّت از او، خوردن از او، دانه از اوست
سنگ زد عاقل اگر بر دل دیوانۀ ماسنگ از او، عاقل از او، این دل دیوانه از اوست
گر چه جانانه در این شهر بَسی هست ولیاوست جانانۀ من، کین همه جانانه از اوست
کشتن نفس نه از همّت مردانۀ توستبس کن ای عقل که این همّت مردانه از اوست
گر چه دانم همه افسانه بود قصّۀ عشقشرح افسانه کنم کاین همه افسانه از اوست
کی شود ذات عدم لایق گفتار #فؤادما از اوییم خود این دفترِ فرزانه از اوست
#شادروان_فتح_الله_قدسی
۱۱:۳۴
آنکه جانان طلبد بهر چه خواهد جان راترک جان گوی اگر می طلبی جانان را
قرب جانان هوس هر دل و جانی است ولیدل کسی داد به جانان که نخواهد جان را
دعوی عشق و محبت نه به حرف است حکیمباید از خون گلو زد رقم این عنوان را
عشق را دعوی دین بر سر میدان بلاستمرد خواهم که نهد پای سر میدان را
بندگان را همه بر لقمه نظر باشد و بسچشم هر بنده ندارد نظر لقمان را
عاشقان سلطنت ملک تمنا نکنندعشق در ملک طلب بنده کند سلطان را
تا نمیری زِ خودی زنده نگردی به خداینفی کفر است که اثبات کند ایمان را
بر تمنای شهادت به شهادت رقم استاولیا را زِ خدا چون نگری قرآن را
چون تمنای شهادت زِ خدا حجت اوستما نخواهیم ز حجت به جز این برهان را
انقطاع است زِ عالم ثمر علم و عملمیوه پخته بریزد ز شجر بستان را
عالِم آن است که آزادی عالَم طلبدکامل آنست که از خلق برد نقصان را
کیستاینبندهٔزیبندهبهجز نفسِ#حسینکه به لطفی اثر از قهر برد یزدان را
بحر موّاج کرم اوست که با تشنه لبی نخورد آب و دهد آب لب عطشان را
خالق عزّوجل کرد ز ایجاد حسینختم بر امت خاتم کرم و احسان را
دید پیش از گل ما بار گنه بر دل ماکآفرید از پی این درد خدا درمان را
غرق طوفان گناهیم و به یک قطره اشکفضل آن بحر کرم بین که خرد طوفان را
مظهر اسم عفو است چو این منبع جودمغفرت جوی و بدین اسم بجو غفران را
رحمت واسعه نامش بر خاصان خداستکه رحیمیت از این اسم بود رحمان را
یاد ابروش به چشم دل من شمشیریست که بدین تیغ موّحد بکشد شیطان را
گر به خود ظنّ گنه برده به ذاتش خللیستآنکه واصل شده این رحمت بی پایان را
اسم اعظم به خدا اوست در اسماء خدادر طلسمی که خرد بسط دهد عرفان را
گر شفاعت به کف اوست بر آنم که به کف بر نگیرند به دیوان عمل میزان را
کردگار از صفت عدل که با حضرت اوست داد فرمان سقر بنده نافرمان را
حتم شد نار جهنم چو ز سلطان قِدمبر بنی آدم اگر زد قَدم عصیان را
آفتاب از افق جود بر آمد که منمآنکه از پرتو خود نور کند نیران را
شاه اقلیم فتوت علم افراشت که مندستگیری کنم این امت سرگردان را
نوع خود را بدهم جان و ز جانان بخرمتا ببینند ملایک شرف انسان را
گوی سبقت به کرم در برم از عالمیان تا نگیرند پس از من، به کرم چوگان را
غیر من پیش کمانخانه تقدیر خداکیست آن بنده که بر دل بخرد پیکان را
من همان شیر خدایم که به شمشیر خدابدهم جان و دمادم بستانم جان را
روز من روز وصال است و شبم روز وصالدیده ام خواب ندیده است شب هجران را
مقصد ممکن و واجب همه تشریف من استنقطه قطب منم دایره امکان را
داده ام چون ز ازل دست به سر دادن خویشمی دهم سر که به سر باز برم پیمان را
این چنین شد ز ازل شرط عبودیت منکه به خون غلطم و تقدیس کنم سبحان را
منم آن شمع محبت که در این محفل عشقروشنایی دهم از شعله دل مهمان را
پای بند سر و جان را غم سامان خطرست آنکه سر داد چه اندیشه کند سامان را
تا به دامان زندم دست گنهکار، محبزده ام بهر شفاعت به کمر دامان را
با ولای تو مرا از خطر نفس چه باککید ساحر چه کند معجزه ثعبان را؟
تا امان یافته در کشتی عفو تو #فوادهرگز اندیشه ندارد خطر عمان را
#التماس_دعای_فرج#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
قرب جانان هوس هر دل و جانی است ولیدل کسی داد به جانان که نخواهد جان را
دعوی عشق و محبت نه به حرف است حکیمباید از خون گلو زد رقم این عنوان را
عشق را دعوی دین بر سر میدان بلاستمرد خواهم که نهد پای سر میدان را
بندگان را همه بر لقمه نظر باشد و بسچشم هر بنده ندارد نظر لقمان را
عاشقان سلطنت ملک تمنا نکنندعشق در ملک طلب بنده کند سلطان را
تا نمیری زِ خودی زنده نگردی به خداینفی کفر است که اثبات کند ایمان را
بر تمنای شهادت به شهادت رقم استاولیا را زِ خدا چون نگری قرآن را
چون تمنای شهادت زِ خدا حجت اوستما نخواهیم ز حجت به جز این برهان را
انقطاع است زِ عالم ثمر علم و عملمیوه پخته بریزد ز شجر بستان را
عالِم آن است که آزادی عالَم طلبدکامل آنست که از خلق برد نقصان را
کیستاینبندهٔزیبندهبهجز نفسِ#حسینکه به لطفی اثر از قهر برد یزدان را
بحر موّاج کرم اوست که با تشنه لبی نخورد آب و دهد آب لب عطشان را
خالق عزّوجل کرد ز ایجاد حسینختم بر امت خاتم کرم و احسان را
دید پیش از گل ما بار گنه بر دل ماکآفرید از پی این درد خدا درمان را
غرق طوفان گناهیم و به یک قطره اشکفضل آن بحر کرم بین که خرد طوفان را
مظهر اسم عفو است چو این منبع جودمغفرت جوی و بدین اسم بجو غفران را
رحمت واسعه نامش بر خاصان خداستکه رحیمیت از این اسم بود رحمان را
یاد ابروش به چشم دل من شمشیریست که بدین تیغ موّحد بکشد شیطان را
گر به خود ظنّ گنه برده به ذاتش خللیستآنکه واصل شده این رحمت بی پایان را
اسم اعظم به خدا اوست در اسماء خدادر طلسمی که خرد بسط دهد عرفان را
گر شفاعت به کف اوست بر آنم که به کف بر نگیرند به دیوان عمل میزان را
کردگار از صفت عدل که با حضرت اوست داد فرمان سقر بنده نافرمان را
حتم شد نار جهنم چو ز سلطان قِدمبر بنی آدم اگر زد قَدم عصیان را
آفتاب از افق جود بر آمد که منمآنکه از پرتو خود نور کند نیران را
شاه اقلیم فتوت علم افراشت که مندستگیری کنم این امت سرگردان را
نوع خود را بدهم جان و ز جانان بخرمتا ببینند ملایک شرف انسان را
گوی سبقت به کرم در برم از عالمیان تا نگیرند پس از من، به کرم چوگان را
غیر من پیش کمانخانه تقدیر خداکیست آن بنده که بر دل بخرد پیکان را
من همان شیر خدایم که به شمشیر خدابدهم جان و دمادم بستانم جان را
روز من روز وصال است و شبم روز وصالدیده ام خواب ندیده است شب هجران را
مقصد ممکن و واجب همه تشریف من استنقطه قطب منم دایره امکان را
داده ام چون ز ازل دست به سر دادن خویشمی دهم سر که به سر باز برم پیمان را
این چنین شد ز ازل شرط عبودیت منکه به خون غلطم و تقدیس کنم سبحان را
منم آن شمع محبت که در این محفل عشقروشنایی دهم از شعله دل مهمان را
پای بند سر و جان را غم سامان خطرست آنکه سر داد چه اندیشه کند سامان را
تا به دامان زندم دست گنهکار، محبزده ام بهر شفاعت به کمر دامان را
با ولای تو مرا از خطر نفس چه باککید ساحر چه کند معجزه ثعبان را؟
تا امان یافته در کشتی عفو تو #فوادهرگز اندیشه ندارد خطر عمان را
#التماس_دعای_فرج#شادروان_فتح_الله_قدسی
۱۱:۳۴
جز تو ای کشتهء بی سر که سراپا همه جانی کیست کز دادن جانی بخرد جان جهانی
ما تو را کشته نخوانیم که در صورت و معنی زنده اندر تن عشاق چو ماهیت جانی
عجبی نیست که عرشِ دل ما جای تو باشد دوست را جز دل عاشق به جهان نیست مکانی
ما تو را در دل و بیگانه ترا یافته در گل هر کسی را بتو از رتبهء خویش است گمانی
خلق در کوی تو جویند نشان از تو ولیکن بی نشان تا نشوند از تو نجویند نشانی
ما ترا دیده بچشمِ دل و در پردهء غفلت که تو در افئده پیدائی و از دیده نهانی
وه که گر چشم حقیقت بگشائیم برویت همه جا وز همه سو در دل و در دیده عیانی
سالکانت زِ مجازند طلب کار حقیقت غافل از اینکه حقیقت تو هم اینی و هم آنی
جائی از نور تو خالی نبود در همه عالم چون تو در قالب امکان مثل روح روانی
پیش عشاق تو چون ذکر خدا ذکر تو باشد به که از ذکر تو غافل منشینند زمانی
عاصیان را نبود ایمنی از قهر الهی مگر از لطف تو آرند بکف خط امانی
سخن آن به که نگوئیم در اوصاف کمالت زآنکه ما را نبود در خور مدح تو لسانی
کی توانند خلایق سخن از فضل تو گفتنمگر از فضل تو جویند لسانی و بیانی
سر نهاده است #فؤاد از سر تسلیم به پایت تا تُواش خود به کمند آری و از خود برهانی
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
ما تو را کشته نخوانیم که در صورت و معنی زنده اندر تن عشاق چو ماهیت جانی
عجبی نیست که عرشِ دل ما جای تو باشد دوست را جز دل عاشق به جهان نیست مکانی
ما تو را در دل و بیگانه ترا یافته در گل هر کسی را بتو از رتبهء خویش است گمانی
خلق در کوی تو جویند نشان از تو ولیکن بی نشان تا نشوند از تو نجویند نشانی
ما ترا دیده بچشمِ دل و در پردهء غفلت که تو در افئده پیدائی و از دیده نهانی
وه که گر چشم حقیقت بگشائیم برویت همه جا وز همه سو در دل و در دیده عیانی
سالکانت زِ مجازند طلب کار حقیقت غافل از اینکه حقیقت تو هم اینی و هم آنی
جائی از نور تو خالی نبود در همه عالم چون تو در قالب امکان مثل روح روانی
پیش عشاق تو چون ذکر خدا ذکر تو باشد به که از ذکر تو غافل منشینند زمانی
عاصیان را نبود ایمنی از قهر الهی مگر از لطف تو آرند بکف خط امانی
سخن آن به که نگوئیم در اوصاف کمالت زآنکه ما را نبود در خور مدح تو لسانی
کی توانند خلایق سخن از فضل تو گفتنمگر از فضل تو جویند لسانی و بیانی
سر نهاده است #فؤاد از سر تسلیم به پایت تا تُواش خود به کمند آری و از خود برهانی
#شادروان_فتح_الله_قدسی
۱۱:۳۴
نگفته هیچ مشهوری قصیده اینچنین محشر



بخوان این شعر زیبا تا کنی این گفته را باور



بخش اول
عَلَم از لامکان چون در مکان زد سبطِ پیغمبرحسین آن نورِ یزدان، نارِ امکان، جلوهء اکبر
جمالِ کُنتُ کنزا" آشکارا شد ز مخفیّاشهِ اَحبَبتُ ان اعرف نقاب افکند از منظر
الهِ لم یَلِد را جلوه گر شد آیت و مجلیخدای لایری را گشت ظاهر، مُظهِر و مظهَر
شد آن سیمرغِ قافِ لامکان اندر مکان، ساکنگشود آن شاهبازِ عرشی، اندر خاکدان شهپر
رخ از برجِ عدم بگشود، روشن کوکبِ هستینمود از مشرقِ لاشمس الّا، طلعتِ انور
تو گوئی عرش را آمد مضیقِ فرش گنجایشنهان شد عالَمِ اکبر، درونِ عالمِ اصغر
مکان بر کرسی امکان نمود آن مظهرِ واجبجلوس اندر حُدوث افکند، آن شاهِ قدم کشور
همائی کآشیان بودش فرازِ سدرهء اقبلبه امرِ او در آمد ، در نشیبِ تودهء اغبر
پدید آمد جلالی را که می خواندیم لَن یعرفهویدا شد جمالی را که می گفتیم لا یُبصَر
نبوّت بود مشکاتِ ولایت چون زُجاج آمدحسینش در میان مصباحی از کوکب درخشان تر
عیان شد از دو مشرق، نورِ لاشرقیّ و لا غربیعلی یک مشرقش بود و محمد مشرقِ دیگر
حسین آن معنی نور علی نور آشکارا شدز بطنِ طیّبِ زهرا، ز صلبِ طاهرِ حیدر
هزاران گنجِ علم از غیبِ امکان در شهود آمدچو از گنجینهء عِلم خدا تابان شد این گوهر
دو جوهر پرورید از خلعتِ کون و مکان یزدانیکی زهرای اطهر بود، دیگر حیدرِ صفدر
خدا را اقتضای حکمت آمد، کاین دو جوهر راکند ممزوج و گیرد زین دو جوهر، باز یک جوهر
خدای طاق از این یک جفت خلقت کرد طاقی راچو ذاتِ خویش بی همتا، چو نورِ خویش بی همسر
چو کرد از آن دو نور، ایجاد این نورِ مقدّس راخداوندِ جهان آن را حکیمِ جسم و جان پرور
تبارک خواند مر خود را، از این صُنعِ نکو یزدانبسی بر خویش احسن گفت از این خلقِ حَسن داور
هویدا گشت از جودِ الهی، نعمتِ بی حدّپدید آمد ز فیضِ لاتناهی نعمتِ بی مر
چنان فیضِ بسیطی گشت بر خلق از خدا نازلکه با خیرات یکسان شد، به عالَم هر چه بود از شرّ
برابر شد در این رحمت، مقامِ صالح و طالحدر این فیضِ عظیم آمد مساوی مؤمن و کافر
ز یزدان نازل آمد رحمتی بر معصیت کارانکه عصیان آرزو شد صالحان را تا صفِ محشر
ز بس عُبّاد را بر عاصیان می بودی استهزاءز بس زُهّاد را بر خاطیان می آمدی تسخر
رجاء المذنبین را قلزمِ رحمت به جوش آمدگناهِ عاصیان را شُست از یک قطره اشکِ تر
ز غیب اندر شهود آمد، شهی کامد وجودِ اوصفات الله را موقع، لقاءالله را محضر
بُوَد روح الامین بر آستانش بندهء اَضعَفبُوَد عرشِ برین در بارگاهش مسندِ اَحقَر
فَلک با آن احاطت، بر درش چون حلقهء کوچکمَلک با آن جلالت، در برش چون پشّهء لاغر
بُروزِ جلوهء حق را، وجودش اوّلین صادرولی در عالَمِ امکان شهودش آخرین مصدر
بهین فردی که آمد سلسله ایجاد را مرکزمهین قطبی که آمد دایره میعاد را محور
جهان جوزی است در مُشتش، اجل ادنی ز انگشتشقضا در قبضه اش ملجأ، قدر در پنجه اش مُضطر
نهار اشراقی از رویش، سوادی لیل از مویشغباری باشد از کویش، رواقِ گنبدِ اَخضر
کلیم از مدحتش گویا، مسیحش عاشق و جویاخِضَر اندر پِیَش پویا، به کوه و دشت و بحر و بر
رُخش تابنده در فاران، دلش چون جمرهء سیناغمش سوزنده بر حوریثِ جان، چون شعلهء آذر
ز مرآتِ دلِ صافش خدا پیدا و الطافشهمه اخلاق و اوصافش، صفات الله را مخبر
اجل را اذن بخشنده، قدر را حکم رانندهقضا را ربّ ِ فرمانده، خدا را عبدِ فرمانبر
دلش محوِ صفاتِ حق، صفاتش محوِ ذاتِ حقسراپا گشته ماتِ حق ، چون اندر آفتاب اختر
قلوب از فیضِ او گلشن، چو دشت از ابرِ فروردینعقول، از نورِ او روشن، چو لیل از خسروِ خاور
ز رفتارش، ز کردارش، معطّل گردشِ گردوندر اخلاقش، در اطوارش، مؤلّه عقلِ دانشور
به ذیلش معتصم، در سینهء نون، پنجهء ذَالنّونبه نورش ملتجی در قلبِ آذر، زادهء آزر
مُعلّق بود در صُلبِ مشیّت، نطفهء آدمکه مسجودِ ملائک آمد، این نورِ همایون فر
خدا را عابد آمد، ذاتِ او روزی که در عالمنه اسمی بود از مسجد، نه رسمی بود از منبر
ز بس جبریل خاکستر نشین شد بر سرِ کویشبیاضِ روشن آمد، چون سوادِ چهرهء قنبر
دلش چون قطره ای بی شک شد و در بحر مُستَهلَکز بحرش آب در مدرک، ز آبش درک در مشعر
چنان جان را فدا کرده که جان بگذشته از جانانچنان دل را فدا کرده که دل وارسته از دلبر
هر آنکو چون حسین آتش زند در ماسوای حقنماید ماسوا در چشمِ او یک مشت خاکستر
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#یا_اباعبدالله_الحسین_الیه_السلام
ادامه ی شعر 


بخش اول
عَلَم از لامکان چون در مکان زد سبطِ پیغمبرحسین آن نورِ یزدان، نارِ امکان، جلوهء اکبر
جمالِ کُنتُ کنزا" آشکارا شد ز مخفیّاشهِ اَحبَبتُ ان اعرف نقاب افکند از منظر
الهِ لم یَلِد را جلوه گر شد آیت و مجلیخدای لایری را گشت ظاهر، مُظهِر و مظهَر
شد آن سیمرغِ قافِ لامکان اندر مکان، ساکنگشود آن شاهبازِ عرشی، اندر خاکدان شهپر
رخ از برجِ عدم بگشود، روشن کوکبِ هستینمود از مشرقِ لاشمس الّا، طلعتِ انور
تو گوئی عرش را آمد مضیقِ فرش گنجایشنهان شد عالَمِ اکبر، درونِ عالمِ اصغر
مکان بر کرسی امکان نمود آن مظهرِ واجبجلوس اندر حُدوث افکند، آن شاهِ قدم کشور
همائی کآشیان بودش فرازِ سدرهء اقبلبه امرِ او در آمد ، در نشیبِ تودهء اغبر
پدید آمد جلالی را که می خواندیم لَن یعرفهویدا شد جمالی را که می گفتیم لا یُبصَر
نبوّت بود مشکاتِ ولایت چون زُجاج آمدحسینش در میان مصباحی از کوکب درخشان تر
عیان شد از دو مشرق، نورِ لاشرقیّ و لا غربیعلی یک مشرقش بود و محمد مشرقِ دیگر
حسین آن معنی نور علی نور آشکارا شدز بطنِ طیّبِ زهرا، ز صلبِ طاهرِ حیدر
هزاران گنجِ علم از غیبِ امکان در شهود آمدچو از گنجینهء عِلم خدا تابان شد این گوهر
دو جوهر پرورید از خلعتِ کون و مکان یزدانیکی زهرای اطهر بود، دیگر حیدرِ صفدر
خدا را اقتضای حکمت آمد، کاین دو جوهر راکند ممزوج و گیرد زین دو جوهر، باز یک جوهر
خدای طاق از این یک جفت خلقت کرد طاقی راچو ذاتِ خویش بی همتا، چو نورِ خویش بی همسر
چو کرد از آن دو نور، ایجاد این نورِ مقدّس راخداوندِ جهان آن را حکیمِ جسم و جان پرور
تبارک خواند مر خود را، از این صُنعِ نکو یزدانبسی بر خویش احسن گفت از این خلقِ حَسن داور
هویدا گشت از جودِ الهی، نعمتِ بی حدّپدید آمد ز فیضِ لاتناهی نعمتِ بی مر
چنان فیضِ بسیطی گشت بر خلق از خدا نازلکه با خیرات یکسان شد، به عالَم هر چه بود از شرّ
برابر شد در این رحمت، مقامِ صالح و طالحدر این فیضِ عظیم آمد مساوی مؤمن و کافر
ز یزدان نازل آمد رحمتی بر معصیت کارانکه عصیان آرزو شد صالحان را تا صفِ محشر
ز بس عُبّاد را بر عاصیان می بودی استهزاءز بس زُهّاد را بر خاطیان می آمدی تسخر
رجاء المذنبین را قلزمِ رحمت به جوش آمدگناهِ عاصیان را شُست از یک قطره اشکِ تر
ز غیب اندر شهود آمد، شهی کامد وجودِ اوصفات الله را موقع، لقاءالله را محضر
بُوَد روح الامین بر آستانش بندهء اَضعَفبُوَد عرشِ برین در بارگاهش مسندِ اَحقَر
فَلک با آن احاطت، بر درش چون حلقهء کوچکمَلک با آن جلالت، در برش چون پشّهء لاغر
بُروزِ جلوهء حق را، وجودش اوّلین صادرولی در عالَمِ امکان شهودش آخرین مصدر
بهین فردی که آمد سلسله ایجاد را مرکزمهین قطبی که آمد دایره میعاد را محور
جهان جوزی است در مُشتش، اجل ادنی ز انگشتشقضا در قبضه اش ملجأ، قدر در پنجه اش مُضطر
نهار اشراقی از رویش، سوادی لیل از مویشغباری باشد از کویش، رواقِ گنبدِ اَخضر
کلیم از مدحتش گویا، مسیحش عاشق و جویاخِضَر اندر پِیَش پویا، به کوه و دشت و بحر و بر
رُخش تابنده در فاران، دلش چون جمرهء سیناغمش سوزنده بر حوریثِ جان، چون شعلهء آذر
ز مرآتِ دلِ صافش خدا پیدا و الطافشهمه اخلاق و اوصافش، صفات الله را مخبر
اجل را اذن بخشنده، قدر را حکم رانندهقضا را ربّ ِ فرمانده، خدا را عبدِ فرمانبر
دلش محوِ صفاتِ حق، صفاتش محوِ ذاتِ حقسراپا گشته ماتِ حق ، چون اندر آفتاب اختر
قلوب از فیضِ او گلشن، چو دشت از ابرِ فروردینعقول، از نورِ او روشن، چو لیل از خسروِ خاور
ز رفتارش، ز کردارش، معطّل گردشِ گردوندر اخلاقش، در اطوارش، مؤلّه عقلِ دانشور
به ذیلش معتصم، در سینهء نون، پنجهء ذَالنّونبه نورش ملتجی در قلبِ آذر، زادهء آزر
مُعلّق بود در صُلبِ مشیّت، نطفهء آدمکه مسجودِ ملائک آمد، این نورِ همایون فر
خدا را عابد آمد، ذاتِ او روزی که در عالمنه اسمی بود از مسجد، نه رسمی بود از منبر
ز بس جبریل خاکستر نشین شد بر سرِ کویشبیاضِ روشن آمد، چون سوادِ چهرهء قنبر
دلش چون قطره ای بی شک شد و در بحر مُستَهلَکز بحرش آب در مدرک، ز آبش درک در مشعر
چنان جان را فدا کرده که جان بگذشته از جانانچنان دل را فدا کرده که دل وارسته از دلبر
هر آنکو چون حسین آتش زند در ماسوای حقنماید ماسوا در چشمِ او یک مشت خاکستر
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#یا_اباعبدالله_الحسین_الیه_السلام
۱۱:۳۴
بخش اول

بخش دوم
بشوید دست از جان پا گذارد بر سرِ امکانکند سِرّ دل اندر سینه پنهان، بگذرد از سر
اگر دارای عمرِ خضر باشد اندر این عالَمننوشد آبِ حیوان، بگذرد از مُلکِ اسکندر
وجود اندر عدم بیند، بقا اندر فنا یابدنجوید ملکِ سَلجوق و نخواهد حشمتِ سنجر
نباتِ زندگانی در لبش تلخ است چون حنظلبه کامش تلخیِ مُردن بود شیرین تر از شِکّر
چنان مست از رخِ ساقی شود کز غایتِ مستینگون سازد خُم و ریزد شراب و بشکند ساغر
سِنان در بوستانِ تن به جای سرو بنشاندبه صحنِ سینه رویاند ز پیکان سنبل و ضیمر
ز خارِ دشنهء خنجرِ، بدن را گلسِتان سازدعذار از خونِ پیشانی کند چون لالهء اَحمَر
ز داغِ نوجوانان، آتشی در جان برافروزدبر آن آتش نهد دل را بسان عود در مجمر
نخواهد زندگانی چون زَنان در حجلهء امکانعروسِ مرگ را گیرد چو نو داماد اندر بر
چو مقصود آمدش حاصل، شود از ماسوا غافلنشاند یار را در دل، بِرانَد غیر را از دَر
تَرَکتُ الخلقَ طُرّا فی هواکا بر زبان راندز دل بیرون کند مردانه پیوندِ زن و دختر
نخواهد نصرت از منصور، اگر سازند محصورشچو از منصور حق باشد، ظفر کی جوید از زعفر
نیاید جز جمالِ ایزدی در دیده اش پیدانباشد جز جلالِ سرمدی در خاطرش مضمر
مُوحّد هر چه بیند اول و آخر، خدا بیندنباشد چشمِ حق بینش، به جز دیدارِ حق، رهبر
کسی کاندر نظر، خلّاقِ اکبر باشدش حاضرنبیند با وجودِ او، وجودِ اکبر و اصغر
نگوید غیرِ تسلیما" لِاَمر الله، اگر او رانوازی نیزه بر پهلو، گذاری تیغ بر مَغفر
نه سر باشد کمندِ او، نه پیکر پای بندِ اوگذارد سر به پای یار، از پا افکند پیکر
بیاید چون که در میدان، نهد سر در خمِ چوگانچو شیرِ بیشهء امکان، حسین آن مظهرِ داور
شنیدم ظهرِ عاشورا که آن مهرِ جهان آراروان شد بیکس و تنها، به رزمِ فرقهء کافر
گرفت آن نکتهء توحید جا در مرکزِ میدانچو پرگارش به گِرد آمد، سپاه از ایمن و ایسر
ستاد آن برجِ ماهِ آفرینش در میان تنهابه گِردش هاله مانند آمدند آن قومِ بداختر
به ارشاد، آن کلام الله ناطق در حدیث آمدبه آوازِ جلی، فرمود کای قومِ ستم گستر
اگر دانید من نسلِ کیَم؟ دانید اصلم راکه هم ارثِ جلالت از پدر دارم، هم از مادر
ریاضِ ارضِ بطحایم، بهارِ گلشنِ یثربنهالِ باغِ زهرایم، گلِ بستانِ پیغمبر
بُوَد ختمِ رسل جدّم، که پا بر عرشِ اعلا زدبوَد دستِ خدا بابم، کز او بگرفت انگشتر
به دیوانِ بقا شیرازهء اوراقِ امکانمزِ جمعِ آفرینش فردم و ایجاد را دفتر
من آن نخلم که حقّم کِشت و دستش آبیار آمدرسولم کرد دهقانی، بتولم ساخت بارآور
دو گیتی را منم آمر، فلک بر دوشِ من دایرمَلک از خدمتم فاخر، جهان را حضرتم مفخر
دَمم روح القدس را دَم، که با مریم شود مَحرَموز آن دم، عیسیِ مریم، ببخشد روح بر عاذر
ز چهرم مهرِ نورانی، سر اندر مهرِ من فانیکنم از نورِ پیشانی، جمالِ صبح را انور
فنا را چون شدم سالک، بقا را آمدم مالکدو گیتی غیرِ من هالک، منم وجهُ الهِ اکبر
دو گیتی عبد و من شاهم، خدا بخشیده این جاهمحسینم ، صِبغَةُ اللّهم، نه رنگِ احمر و اَصفَر
حقیقت کعبهء دل ها، طوافِ کوی من باشدکه در حولش بُوَد طائف، منا و مکّه و مشعر
نگویم مر مرا جدّ است و مادر از رهِ نسبترسولِ اکرمِ امجد، بتولِ طیّب و اطهر
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#یا_اباعبدالله_الحسین_الیه_السلام
بخش سوم


بخش دوم
بشوید دست از جان پا گذارد بر سرِ امکانکند سِرّ دل اندر سینه پنهان، بگذرد از سر
اگر دارای عمرِ خضر باشد اندر این عالَمننوشد آبِ حیوان، بگذرد از مُلکِ اسکندر
وجود اندر عدم بیند، بقا اندر فنا یابدنجوید ملکِ سَلجوق و نخواهد حشمتِ سنجر
نباتِ زندگانی در لبش تلخ است چون حنظلبه کامش تلخیِ مُردن بود شیرین تر از شِکّر
چنان مست از رخِ ساقی شود کز غایتِ مستینگون سازد خُم و ریزد شراب و بشکند ساغر
سِنان در بوستانِ تن به جای سرو بنشاندبه صحنِ سینه رویاند ز پیکان سنبل و ضیمر
ز خارِ دشنهء خنجرِ، بدن را گلسِتان سازدعذار از خونِ پیشانی کند چون لالهء اَحمَر
ز داغِ نوجوانان، آتشی در جان برافروزدبر آن آتش نهد دل را بسان عود در مجمر
نخواهد زندگانی چون زَنان در حجلهء امکانعروسِ مرگ را گیرد چو نو داماد اندر بر
چو مقصود آمدش حاصل، شود از ماسوا غافلنشاند یار را در دل، بِرانَد غیر را از دَر
تَرَکتُ الخلقَ طُرّا فی هواکا بر زبان راندز دل بیرون کند مردانه پیوندِ زن و دختر
نخواهد نصرت از منصور، اگر سازند محصورشچو از منصور حق باشد، ظفر کی جوید از زعفر
نیاید جز جمالِ ایزدی در دیده اش پیدانباشد جز جلالِ سرمدی در خاطرش مضمر
مُوحّد هر چه بیند اول و آخر، خدا بیندنباشد چشمِ حق بینش، به جز دیدارِ حق، رهبر
کسی کاندر نظر، خلّاقِ اکبر باشدش حاضرنبیند با وجودِ او، وجودِ اکبر و اصغر
نگوید غیرِ تسلیما" لِاَمر الله، اگر او رانوازی نیزه بر پهلو، گذاری تیغ بر مَغفر
نه سر باشد کمندِ او، نه پیکر پای بندِ اوگذارد سر به پای یار، از پا افکند پیکر
بیاید چون که در میدان، نهد سر در خمِ چوگانچو شیرِ بیشهء امکان، حسین آن مظهرِ داور
شنیدم ظهرِ عاشورا که آن مهرِ جهان آراروان شد بیکس و تنها، به رزمِ فرقهء کافر
گرفت آن نکتهء توحید جا در مرکزِ میدانچو پرگارش به گِرد آمد، سپاه از ایمن و ایسر
ستاد آن برجِ ماهِ آفرینش در میان تنهابه گِردش هاله مانند آمدند آن قومِ بداختر
به ارشاد، آن کلام الله ناطق در حدیث آمدبه آوازِ جلی، فرمود کای قومِ ستم گستر
اگر دانید من نسلِ کیَم؟ دانید اصلم راکه هم ارثِ جلالت از پدر دارم، هم از مادر
ریاضِ ارضِ بطحایم، بهارِ گلشنِ یثربنهالِ باغِ زهرایم، گلِ بستانِ پیغمبر
بُوَد ختمِ رسل جدّم، که پا بر عرشِ اعلا زدبوَد دستِ خدا بابم، کز او بگرفت انگشتر
به دیوانِ بقا شیرازهء اوراقِ امکانمزِ جمعِ آفرینش فردم و ایجاد را دفتر
من آن نخلم که حقّم کِشت و دستش آبیار آمدرسولم کرد دهقانی، بتولم ساخت بارآور
دو گیتی را منم آمر، فلک بر دوشِ من دایرمَلک از خدمتم فاخر، جهان را حضرتم مفخر
دَمم روح القدس را دَم، که با مریم شود مَحرَموز آن دم، عیسیِ مریم، ببخشد روح بر عاذر
ز چهرم مهرِ نورانی، سر اندر مهرِ من فانیکنم از نورِ پیشانی، جمالِ صبح را انور
فنا را چون شدم سالک، بقا را آمدم مالکدو گیتی غیرِ من هالک، منم وجهُ الهِ اکبر
دو گیتی عبد و من شاهم، خدا بخشیده این جاهمحسینم ، صِبغَةُ اللّهم، نه رنگِ احمر و اَصفَر
حقیقت کعبهء دل ها، طوافِ کوی من باشدکه در حولش بُوَد طائف، منا و مکّه و مشعر
نگویم مر مرا جدّ است و مادر از رهِ نسبترسولِ اکرمِ امجد، بتولِ طیّب و اطهر
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#یا_اباعبدالله_الحسین_الیه_السلام
۱۱:۳۴
https://ble.ir/foadkermani/-6433922877582146535/1685878480747بخش اول

بخش دوم
بشوید دست از جان پا گذارد بر سرِ امکانکند سِرّ دل اندر سینه پنهان، بگذرد از سر
اگر دارای عمرِ خضر باشد اندر این عالَمننوشد آبِ حیوان، بگذرد از مُلکِ اسکندر
وجود اندر عدم بیند، بقا اندر فنا یابدنجوید ملکِ سَلجوق و نخواهد حشمتِ سنجر
نباتِ زندگانی در لبش تلخ است چون حنظلبه کامش تلخیِ مُردن بود شیرین تر از شِکّر
چنان مست از رخِ ساقی شود کز غایتِ مستینگون سازد خُم و ریزد شراب و بشکند ساغر
سِنان در بوستانِ تن به جای سرو بنشاندبه صحنِ سینه رویاند ز پیکان سنبل و ضیمر
ز خارِ دشنهء خنجرِ، بدن را گلسِتان سازدعذار از خونِ پیشانی کند چون لالهء اَحمَر
ز داغِ نوجوانان، آتشی در جان برافروزدبر آن آتش نهد دل را بسان عود در مجمر
نخواهد زندگانی چون زَنان در حجلهء امکانعروسِ مرگ را گیرد چو نو داماد اندر بر
چو مقصود آمدش حاصل، شود از ماسوا غافلنشاند یار را در دل، بِرانَد غیر را از دَر
تَرَکتُ الخلقَ طُرّا فی هواکا بر زبان راندز دل بیرون کند مردانه پیوندِ زن و دختر
نخواهد نصرت از منصور، اگر سازند محصورشچو از منصور حق باشد، ظفر کی جوید از زعفر
نیاید جز جمالِ ایزدی در دیده اش پیدانباشد جز جلالِ سرمدی در خاطرش مضمر
مُوحّد هر چه بیند اول و آخر، خدا بیندنباشد چشمِ حق بینش، به جز دیدارِ حق، رهبر
کسی کاندر نظر، خلّاقِ اکبر باشدش حاضرنبیند با وجودِ او، وجودِ اکبر و اصغر
نگوید غیرِ تسلیما" لِاَمر الله، اگر او رانوازی نیزه بر پهلو، گذاری تیغ بر مَغفر
نه سر باشد کمندِ او، نه پیکر پای بندِ اوگذارد سر به پای یار، از پا افکند پیکر
بیاید چون که در میدان، نهد سر در خمِ چوگانچو شیرِ بیشهء امکان، حسین آن مظهرِ داور
شنیدم ظهرِ عاشورا که آن مهرِ جهان آراروان شد بیکس و تنها، به رزمِ فرقهء کافر
گرفت آن نکتهء توحید جا در مرکزِ میدانچو پرگارش به گِرد آمد، سپاه از ایمن و ایسر
ستاد آن برجِ ماهِ آفرینش در میان تنهابه گِردش هاله مانند آمدند آن قومِ بداختر
به ارشاد، آن کلام الله ناطق در حدیث آمدبه آوازِ جلی، فرمود کای قومِ ستم گستر
اگر دانید من نسلِ کیَم؟ دانید اصلم راکه هم ارثِ جلالت از پدر دارم، هم از مادر
ریاضِ ارضِ بطحایم، بهارِ گلشنِ یثربنهالِ باغِ زهرایم، گلِ بستانِ پیغمبر
بُوَد ختمِ رسل جدّم، که پا بر عرشِ اعلا زدبوَد دستِ خدا بابم، کز او بگرفت انگشتر
به دیوانِ بقا شیرازهء اوراقِ امکانمزِ جمعِ آفرینش فردم و ایجاد را دفتر
من آن نخلم که حقّم کِشت و دستش آبیار آمدرسولم کرد دهقانی، بتولم ساخت بارآور
دو گیتی را منم آمر، فلک بر دوشِ من دایرمَلک از خدمتم فاخر، جهان را حضرتم مفخر
دَمم روح القدس را دَم، که با مریم شود مَحرَموز آن دم، عیسیِ مریم، ببخشد روح بر عاذر
ز چهرم مهرِ نورانی، سر اندر مهرِ من فانیکنم از نورِ پیشانی، جمالِ صبح را انور
فنا را چون شدم سالک، بقا را آمدم مالکدو گیتی غیرِ من هالک، منم وجهُ الهِ اکبر
دو گیتی عبد و من شاهم، خدا بخشیده این جاهمحسینم ، صِبغَةُ اللّهم، نه رنگِ احمر و اَصفَر
حقیقت کعبهء دل ها، طوافِ کوی من باشدکه در حولش بُوَد طائف، منا و مکّه و مشعر
نگویم مر مرا جدّ است و مادر از رهِ نسبترسولِ اکرمِ امجد، بتولِ طیّب و اطهر
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#یا_اباعبدالله_الحسین_الیه_السلام
بخش سوم

https://ble.ir/foadkermani/7289206077865478535/1685878489396
بخش دوم
بشوید دست از جان پا گذارد بر سرِ امکانکند سِرّ دل اندر سینه پنهان، بگذرد از سر
اگر دارای عمرِ خضر باشد اندر این عالَمننوشد آبِ حیوان، بگذرد از مُلکِ اسکندر
وجود اندر عدم بیند، بقا اندر فنا یابدنجوید ملکِ سَلجوق و نخواهد حشمتِ سنجر
نباتِ زندگانی در لبش تلخ است چون حنظلبه کامش تلخیِ مُردن بود شیرین تر از شِکّر
چنان مست از رخِ ساقی شود کز غایتِ مستینگون سازد خُم و ریزد شراب و بشکند ساغر
سِنان در بوستانِ تن به جای سرو بنشاندبه صحنِ سینه رویاند ز پیکان سنبل و ضیمر
ز خارِ دشنهء خنجرِ، بدن را گلسِتان سازدعذار از خونِ پیشانی کند چون لالهء اَحمَر
ز داغِ نوجوانان، آتشی در جان برافروزدبر آن آتش نهد دل را بسان عود در مجمر
نخواهد زندگانی چون زَنان در حجلهء امکانعروسِ مرگ را گیرد چو نو داماد اندر بر
چو مقصود آمدش حاصل، شود از ماسوا غافلنشاند یار را در دل، بِرانَد غیر را از دَر
تَرَکتُ الخلقَ طُرّا فی هواکا بر زبان راندز دل بیرون کند مردانه پیوندِ زن و دختر
نخواهد نصرت از منصور، اگر سازند محصورشچو از منصور حق باشد، ظفر کی جوید از زعفر
نیاید جز جمالِ ایزدی در دیده اش پیدانباشد جز جلالِ سرمدی در خاطرش مضمر
مُوحّد هر چه بیند اول و آخر، خدا بیندنباشد چشمِ حق بینش، به جز دیدارِ حق، رهبر
کسی کاندر نظر، خلّاقِ اکبر باشدش حاضرنبیند با وجودِ او، وجودِ اکبر و اصغر
نگوید غیرِ تسلیما" لِاَمر الله، اگر او رانوازی نیزه بر پهلو، گذاری تیغ بر مَغفر
نه سر باشد کمندِ او، نه پیکر پای بندِ اوگذارد سر به پای یار، از پا افکند پیکر
بیاید چون که در میدان، نهد سر در خمِ چوگانچو شیرِ بیشهء امکان، حسین آن مظهرِ داور
شنیدم ظهرِ عاشورا که آن مهرِ جهان آراروان شد بیکس و تنها، به رزمِ فرقهء کافر
گرفت آن نکتهء توحید جا در مرکزِ میدانچو پرگارش به گِرد آمد، سپاه از ایمن و ایسر
ستاد آن برجِ ماهِ آفرینش در میان تنهابه گِردش هاله مانند آمدند آن قومِ بداختر
به ارشاد، آن کلام الله ناطق در حدیث آمدبه آوازِ جلی، فرمود کای قومِ ستم گستر
اگر دانید من نسلِ کیَم؟ دانید اصلم راکه هم ارثِ جلالت از پدر دارم، هم از مادر
ریاضِ ارضِ بطحایم، بهارِ گلشنِ یثربنهالِ باغِ زهرایم، گلِ بستانِ پیغمبر
بُوَد ختمِ رسل جدّم، که پا بر عرشِ اعلا زدبوَد دستِ خدا بابم، کز او بگرفت انگشتر
به دیوانِ بقا شیرازهء اوراقِ امکانمزِ جمعِ آفرینش فردم و ایجاد را دفتر
من آن نخلم که حقّم کِشت و دستش آبیار آمدرسولم کرد دهقانی، بتولم ساخت بارآور
دو گیتی را منم آمر، فلک بر دوشِ من دایرمَلک از خدمتم فاخر، جهان را حضرتم مفخر
دَمم روح القدس را دَم، که با مریم شود مَحرَموز آن دم، عیسیِ مریم، ببخشد روح بر عاذر
ز چهرم مهرِ نورانی، سر اندر مهرِ من فانیکنم از نورِ پیشانی، جمالِ صبح را انور
فنا را چون شدم سالک، بقا را آمدم مالکدو گیتی غیرِ من هالک، منم وجهُ الهِ اکبر
دو گیتی عبد و من شاهم، خدا بخشیده این جاهمحسینم ، صِبغَةُ اللّهم، نه رنگِ احمر و اَصفَر
حقیقت کعبهء دل ها، طوافِ کوی من باشدکه در حولش بُوَد طائف، منا و مکّه و مشعر
نگویم مر مرا جدّ است و مادر از رهِ نسبترسولِ اکرمِ امجد، بتولِ طیّب و اطهر
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#یا_اباعبدالله_الحسین_الیه_السلام
۱۱:۳۴
بخش دوم
https://ble.ir/foadkermani/-2026043848244637667/1685878487255
بخش سوم
نگویم مجتبی باشد برادر ، مرتضی بابمکه آن طوبیِ جنّت آمد و این ساقی کوثر
خدا را گر مسلمانید من آخر مسلمانمرهِ آب از چه بر من بسته اید ای بی حیا لشگر؟
شما آخر مسلمانم نمی دانید ؟ مهمانمدریغ از آب مهمان را ندارد هیچ بد گوهر
دهیدم جرعه ی آبی که روحم را زِ بی تابیشرار افتاده بر تن، شعله بر دل، بر جگر اخگر
نگشت این ناله ها نافذ بر آن کفّارِ سنگین دلنشد این پندها راسخ بر آن جمعیّتِ منکر
بسانِ حلقه از هر گوشه بگرفتند گِردش رابدان تنگی که صرصر را نبود از هیچ سو مَعبر
بر آن غوثِ زمان چون غیث ها طل ریخت از هر سوبه یک بار از غمامِ قوسِ اعدا ناوکِ صد پَر
یکی رُمحش به پلو زد، یکی شمشیر بر بازویکی زد بر دلش پیکان، یکی بر سینه اش خنجر
نبودی غیرِ تسلیما" لِاَمر الله، گفتارشدر آن ساعت که می زد تیرها بر پیکرش نِشتر
رضا و صبر و سِلمی از وجودش در شهود آمدکه گاهِ امتحان، ظاهر نشد از هیچ پیغمبر
تحمّل کرد در عالَم چنان کوهِ بلائی راکه از یک پاره اش گردید پشتِ اولیا چَنبَر
اگر برقی بِجَستی زین بلا البرزِ امکان راچنان بر خویش لرزیدی که طفل از غُرّشِ تندر
خلیلِ حق اگر مجروح دیدی حلقِ اصغر راپسر بگذاشتی، خود را نهادی کارد بر حنجر
به جای ماه، با ناخن، نبی بشکافتی دل رابدیدی مُنشق از شمشیر اگر فرقِ علی اکبر
علی را گر خبر از زخمهای پیکرش بودیاز آن تیغِ دو پیکر، خویش را کردی دو صد پیکر
از این ماتم اگر بودی خبر، حوّا و آدم رانه آدم روی زن دیدی، نه حوّا چهرهء شوهر
شنیدی این مصیبت را گر از روح القدس عیسیگُزیدی بطنِ مریم را، نزادی هرگز از مادر
اگر رشحی از این طوفان، گرفتی نوح را بر جانز بیم، انداختی خود را به قعرِ لجّهء اخضر
نسیمی گر وزیدی بر سلیمان زین مصیبت هاچنان بگریختی از وی که خیلِ پشّه از صرصر
گر این بارِ امانت را فلک بر دوش می کردیچنان پشتش خم آوردی، که سودی روی بر اَغبَر
از این بحرِ بلا گر قطره ای می ریخت بر موسینهان می شد در آبِ نیل یا در اشکمِ اژدر
گر این خونین کواکب آمدی در خواب، یوسف رابِخُفتی تا ابد از خوفِ این تعبیر در بستر
گر این بحرِ قضا یک لطمه می افکند یونس راز خوف اندر دلِ ماهی نهان می گشت تا محشر
نبودی اتصّالِ رشتهء دل گر به فرزندشگسستی تار و پودِ عالمِ امکان ز یکدیگر
ز بام ای طاسِ کیهان، طشتِ زرّینت نگون گرددسر از سِرّ خدا برداشتی، هِشتی به طشتِ زر
سرت را دستی اندر پرده اِی گردون جدا سازدعیال الله را بی پرده از سر می کشی معجر
جهانا این چه عدوان است، رویت نیلگون گرددجمال الله را سیلی زدی بر چهرهء دختر
خیامِ آلِ عصمت را به بادِ سوختن دادیچرا نگرفته آتش در تو ای خرگاهِ نُه چادر
ز کین، پامال کردی گیسوی مشکینِ قاسم رادر این فرخنده دامادی، چنین سائیده ای عنبر
ز داسِ ماهِ نو، ای آسمان دستت قلم گرددکه بدرودی گلستانِ نبی را لاله و عبهر
چنین بوده است کردارِ جهان، پیوسته با نیکان#فؤادا گر به نیکان عشق داری از جهان بگذر
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#یا_اباعبدالله_الحسین_الیه_السلام
بخش سوم
نگویم مجتبی باشد برادر ، مرتضی بابمکه آن طوبیِ جنّت آمد و این ساقی کوثر
خدا را گر مسلمانید من آخر مسلمانمرهِ آب از چه بر من بسته اید ای بی حیا لشگر؟
شما آخر مسلمانم نمی دانید ؟ مهمانمدریغ از آب مهمان را ندارد هیچ بد گوهر
دهیدم جرعه ی آبی که روحم را زِ بی تابیشرار افتاده بر تن، شعله بر دل، بر جگر اخگر
نگشت این ناله ها نافذ بر آن کفّارِ سنگین دلنشد این پندها راسخ بر آن جمعیّتِ منکر
بسانِ حلقه از هر گوشه بگرفتند گِردش رابدان تنگی که صرصر را نبود از هیچ سو مَعبر
بر آن غوثِ زمان چون غیث ها طل ریخت از هر سوبه یک بار از غمامِ قوسِ اعدا ناوکِ صد پَر
یکی رُمحش به پلو زد، یکی شمشیر بر بازویکی زد بر دلش پیکان، یکی بر سینه اش خنجر
نبودی غیرِ تسلیما" لِاَمر الله، گفتارشدر آن ساعت که می زد تیرها بر پیکرش نِشتر
رضا و صبر و سِلمی از وجودش در شهود آمدکه گاهِ امتحان، ظاهر نشد از هیچ پیغمبر
تحمّل کرد در عالَم چنان کوهِ بلائی راکه از یک پاره اش گردید پشتِ اولیا چَنبَر
اگر برقی بِجَستی زین بلا البرزِ امکان راچنان بر خویش لرزیدی که طفل از غُرّشِ تندر
خلیلِ حق اگر مجروح دیدی حلقِ اصغر راپسر بگذاشتی، خود را نهادی کارد بر حنجر
به جای ماه، با ناخن، نبی بشکافتی دل رابدیدی مُنشق از شمشیر اگر فرقِ علی اکبر
علی را گر خبر از زخمهای پیکرش بودیاز آن تیغِ دو پیکر، خویش را کردی دو صد پیکر
از این ماتم اگر بودی خبر، حوّا و آدم رانه آدم روی زن دیدی، نه حوّا چهرهء شوهر
شنیدی این مصیبت را گر از روح القدس عیسیگُزیدی بطنِ مریم را، نزادی هرگز از مادر
اگر رشحی از این طوفان، گرفتی نوح را بر جانز بیم، انداختی خود را به قعرِ لجّهء اخضر
نسیمی گر وزیدی بر سلیمان زین مصیبت هاچنان بگریختی از وی که خیلِ پشّه از صرصر
گر این بارِ امانت را فلک بر دوش می کردیچنان پشتش خم آوردی، که سودی روی بر اَغبَر
از این بحرِ بلا گر قطره ای می ریخت بر موسینهان می شد در آبِ نیل یا در اشکمِ اژدر
گر این خونین کواکب آمدی در خواب، یوسف رابِخُفتی تا ابد از خوفِ این تعبیر در بستر
گر این بحرِ قضا یک لطمه می افکند یونس راز خوف اندر دلِ ماهی نهان می گشت تا محشر
نبودی اتصّالِ رشتهء دل گر به فرزندشگسستی تار و پودِ عالمِ امکان ز یکدیگر
ز بام ای طاسِ کیهان، طشتِ زرّینت نگون گرددسر از سِرّ خدا برداشتی، هِشتی به طشتِ زر
سرت را دستی اندر پرده اِی گردون جدا سازدعیال الله را بی پرده از سر می کشی معجر
جهانا این چه عدوان است، رویت نیلگون گرددجمال الله را سیلی زدی بر چهرهء دختر
خیامِ آلِ عصمت را به بادِ سوختن دادیچرا نگرفته آتش در تو ای خرگاهِ نُه چادر
ز کین، پامال کردی گیسوی مشکینِ قاسم رادر این فرخنده دامادی، چنین سائیده ای عنبر
ز داسِ ماهِ نو، ای آسمان دستت قلم گرددکه بدرودی گلستانِ نبی را لاله و عبهر
چنین بوده است کردارِ جهان، پیوسته با نیکان#فؤادا گر به نیکان عشق داری از جهان بگذر
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#یا_اباعبدالله_الحسین_الیه_السلام
۱۱:۳۴
ای که بر روی خدا روی تو دیدار آمده ستوجهِ لایبصر ز دیدارت پدیدار آمده ست
اولیا را از خدا در هر سری سِرّی جداستوآنچه را در سر تو داری سرّ اسرار آمده ست
خلق را سودای عشقت خوانده در بازارِ عشقعالَم از سودای عشقت عشق بازار آمده ست
در ازل چون بحرِ جودت موج زد بر ممکناتهفت دریا قطره ای زان بحرِ زخّار آمده ست
انبیا را دستِ عشقت داد چون مشقِ بلااز پی فرمان ، مسیحا بر سرِ دار آمده ست
ز اشتیاقِ عارضت در سینهء سینای دلموسی عمران تَرانی گو به گفتار آمده ست
معصیت این بود آدم را که در باغِ بهشتبی صلاحیّت مقامت را طلبکار آمده ست
پیشِ حُسنت خواست تا یوسف زند لافِ جمالزینِ خطورِ کبر در زندان، گرفتار آمده ست
داشت چون ایّوبِ پیغمبر به چشمانت نظرسالها از عشقِ چشمانِ تو بیمار آمده ست
جمله ذرّاتِ جهان آیینه بر حُسنِ تواندغیرِ مشرک را که بر آئینه زنگار آمده ست
کفر و ایمان را چو گیسویت به مویی حلقه کردبت پرستان را به گردن عِقدِ زنّار آمده ست
کردگار از راهِ دستِ توست فاعل در وجودلاجرم در فعلِ حق، دستِ تو در کار آمده ست
چون تویی حُسن آفرین را مظهرِ حُسن و جمالظِلّ حُسنت صورتِ جنّات و انهار آمده ست
چهرِ عالَم روشن است از مِهر و مِهر از چهرِ توکآفتابِ چرخِ حسنت نورِ انوار آمده ست
نقطهء بینش تو را در آفرینش دید و بسای که در حُکمت عوالِم حُکمِ پرگار آمده ست
ذاتِ حق را مظهری ، ای ممکنِ واجب نماوآنچه صُنعِ توست این افلاکِ دَوّار آمده ست
چشمِ حق بین را کسی باشد که حق را در تو دیدهر که این بینش ندارد عبدِ پندار آمده ست
اهلِ دانش را که بینش در بهشتِ قربِ توستصورتِ جنّت بر ایشان نقشِ دیوار آمده ست
شمسِ ربّانی توئی ، هر دور در ایّامِ حقکز مبارک مشرقی طالع دگر بار آمده ست
کردگار از رِجسِ خلقیّت شما را کرد پاکآیهء تطهیر از آن بر آلِ اطهار آمده ست
نورِ یزدان را که می گفتیم در ارض و سماستبی زجاج اینک تو را مصباحِ رخسار آمده ست
نارِ غیبی جمله اشیاراست در باطن ، ولیگرمی افسردگان از شعلهء نار آمده ست
چون تو را ذاتِ مشیّت در مرادِ حق فناستذاتِ عفوت در مشیّت عفوِ دادار آمده ست
ایزد از خونِ تو جبران کرد عصیانِ عِبادهر که آزادِ تو شد، آزادِ جبّار آمده ست
قهرِ یزدان را پناهی نیست غیر از لطفِ توخُلقِ نیکت مظهری بر لطفِ قهّار آمده ست
رتبه ات را بر شفاعت جای هیچ انکار نیستدر ازل ابداعِ نورت بهرِ این کار آمده است
وین گلی کز آبِ خونِ توست بر گلزارِ دینهر گلی در باغِ بینش خوار چون خار آمده ست
تا زمینِ کربلا از خونِ پاکت شد عَجینبوی آن تربت قرین با مشکِ تاتار آمده ست
بر روانِ دردمندان تربتِ پاکت شفاستوز خدا این موهبت مخصوصِ ابرار آمده ست
زانکه هر درمان نگردد شاملِ هر دردمندنعمتِ ابرارِ نِقمَت بهرِ فُجّار آمده ست
چون کلامِ حق که بر مؤمن شفا و رحمت استلیک آن رحمت ، خَسار از بهرِ کفّار آمده ست
خونِ پاکت بر زمین تا ریخت ای عرشِ خداآسمان را زین مصیبت چشمِ خونبار آمده ست
کشته را هرگز ندیدم زنده ماند تا ابدجز تو ای جانی که جسمت کشتهء یار آمده ست
کس نداند کان جراحتها بر اندامت چه کرداین کسی داند که بر وی زخمِ بسیار آمده ست
گر به ظاهر کشته ای، در باطن اما زنده ایچشمِ اهلِ دل تو را روشن به دیدار آمده ست
چشمِ دل در خواب و دل غافل که در آغوش توستای خوش آن صاحبدلی کز خواب بیدار آمده ست
از وجودِ خویشتن بارِ گنه دارد #فؤادپیشِ عفوت از گناهِ خود به زنهار آمده ست
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#وصف_حضرت_سیدالشهدا_علیه_السلام
اولیا را از خدا در هر سری سِرّی جداستوآنچه را در سر تو داری سرّ اسرار آمده ست
خلق را سودای عشقت خوانده در بازارِ عشقعالَم از سودای عشقت عشق بازار آمده ست
در ازل چون بحرِ جودت موج زد بر ممکناتهفت دریا قطره ای زان بحرِ زخّار آمده ست
انبیا را دستِ عشقت داد چون مشقِ بلااز پی فرمان ، مسیحا بر سرِ دار آمده ست
ز اشتیاقِ عارضت در سینهء سینای دلموسی عمران تَرانی گو به گفتار آمده ست
معصیت این بود آدم را که در باغِ بهشتبی صلاحیّت مقامت را طلبکار آمده ست
پیشِ حُسنت خواست تا یوسف زند لافِ جمالزینِ خطورِ کبر در زندان، گرفتار آمده ست
داشت چون ایّوبِ پیغمبر به چشمانت نظرسالها از عشقِ چشمانِ تو بیمار آمده ست
جمله ذرّاتِ جهان آیینه بر حُسنِ تواندغیرِ مشرک را که بر آئینه زنگار آمده ست
کفر و ایمان را چو گیسویت به مویی حلقه کردبت پرستان را به گردن عِقدِ زنّار آمده ست
کردگار از راهِ دستِ توست فاعل در وجودلاجرم در فعلِ حق، دستِ تو در کار آمده ست
چون تویی حُسن آفرین را مظهرِ حُسن و جمالظِلّ حُسنت صورتِ جنّات و انهار آمده ست
چهرِ عالَم روشن است از مِهر و مِهر از چهرِ توکآفتابِ چرخِ حسنت نورِ انوار آمده ست
نقطهء بینش تو را در آفرینش دید و بسای که در حُکمت عوالِم حُکمِ پرگار آمده ست
ذاتِ حق را مظهری ، ای ممکنِ واجب نماوآنچه صُنعِ توست این افلاکِ دَوّار آمده ست
چشمِ حق بین را کسی باشد که حق را در تو دیدهر که این بینش ندارد عبدِ پندار آمده ست
اهلِ دانش را که بینش در بهشتِ قربِ توستصورتِ جنّت بر ایشان نقشِ دیوار آمده ست
شمسِ ربّانی توئی ، هر دور در ایّامِ حقکز مبارک مشرقی طالع دگر بار آمده ست
کردگار از رِجسِ خلقیّت شما را کرد پاکآیهء تطهیر از آن بر آلِ اطهار آمده ست
نورِ یزدان را که می گفتیم در ارض و سماستبی زجاج اینک تو را مصباحِ رخسار آمده ست
نارِ غیبی جمله اشیاراست در باطن ، ولیگرمی افسردگان از شعلهء نار آمده ست
چون تو را ذاتِ مشیّت در مرادِ حق فناستذاتِ عفوت در مشیّت عفوِ دادار آمده ست
ایزد از خونِ تو جبران کرد عصیانِ عِبادهر که آزادِ تو شد، آزادِ جبّار آمده ست
قهرِ یزدان را پناهی نیست غیر از لطفِ توخُلقِ نیکت مظهری بر لطفِ قهّار آمده ست
رتبه ات را بر شفاعت جای هیچ انکار نیستدر ازل ابداعِ نورت بهرِ این کار آمده است
وین گلی کز آبِ خونِ توست بر گلزارِ دینهر گلی در باغِ بینش خوار چون خار آمده ست
تا زمینِ کربلا از خونِ پاکت شد عَجینبوی آن تربت قرین با مشکِ تاتار آمده ست
بر روانِ دردمندان تربتِ پاکت شفاستوز خدا این موهبت مخصوصِ ابرار آمده ست
زانکه هر درمان نگردد شاملِ هر دردمندنعمتِ ابرارِ نِقمَت بهرِ فُجّار آمده ست
چون کلامِ حق که بر مؤمن شفا و رحمت استلیک آن رحمت ، خَسار از بهرِ کفّار آمده ست
خونِ پاکت بر زمین تا ریخت ای عرشِ خداآسمان را زین مصیبت چشمِ خونبار آمده ست
کشته را هرگز ندیدم زنده ماند تا ابدجز تو ای جانی که جسمت کشتهء یار آمده ست
کس نداند کان جراحتها بر اندامت چه کرداین کسی داند که بر وی زخمِ بسیار آمده ست
گر به ظاهر کشته ای، در باطن اما زنده ایچشمِ اهلِ دل تو را روشن به دیدار آمده ست
چشمِ دل در خواب و دل غافل که در آغوش توستای خوش آن صاحبدلی کز خواب بیدار آمده ست
از وجودِ خویشتن بارِ گنه دارد #فؤادپیشِ عفوت از گناهِ خود به زنهار آمده ست
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#وصف_حضرت_سیدالشهدا_علیه_السلام
۱۱:۳۴
ذات خدا بود چو مخفی به ذاتآینه ای ساخت زِ نور صفات
خواست کز آن آینه ظاهر شودنور صفاتش به تجلّی ذات
جلوه در آن آینه فرمود و کردجلوه از آن آینه بر ممکنات
او نه اله است و نه غیر الهعقل در این مسأله محو است و مات
مظهر الطاف خدا نفس اوستما خلقش زنده به یک التفات
زنده به تن نیست که موتش رسدکآب حیات است در آب حیات
هستی او بسته به ذات خداستجسته حیاتی که ندارد ممات
مالک روح است و ملیک وجوددر نظرش خلق عِظام و رُفات
از درِ تحقیق و طریق سلوکمعرفتش آمده باب نجات
جز به یَدش کس نکند فتح بابجز به دَمش حل نشود مشکلات
او همه نقطه است و حقایق حروفاو همه قُطب است و صُوَر دائرات
تیغ لسانش دل مشرک دَرَدسِحرِ عدو بشکند از معجزات
ناخن او از صفحات قلوبمحو کند آنچه ندارد ثبات
نُطفه بجنبد زِ دَمش در رَحِمنقش بنین بندد و عِقد بنات
پرده بر افکن زِ جمال ای علیجلوه کن از مشرق ذات و صفات
شمس حقیقت به حقیقت توئیمطلع نورت افق کائنات
وجه خدایی و به هر صورتیوجه خدا جلوه کند از جَهات
جلوه ی رخسار تو مشهور ماستدر حَرم کعبه و در سُومنات
مُدرِک ما مُدرِک وصف تو نیستقطره نداند که چه دارد فرات
ناطق اوصاف تو اوصاف توستمدح تو بیرون بُود از تُرّهات
ای که خدایت به کتاب کریمخواند لدینا لعلی حکیم
#یا_علی#التماس_دعای_فرج#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
خواست کز آن آینه ظاهر شودنور صفاتش به تجلّی ذات
جلوه در آن آینه فرمود و کردجلوه از آن آینه بر ممکنات
او نه اله است و نه غیر الهعقل در این مسأله محو است و مات
مظهر الطاف خدا نفس اوستما خلقش زنده به یک التفات
زنده به تن نیست که موتش رسدکآب حیات است در آب حیات
هستی او بسته به ذات خداستجسته حیاتی که ندارد ممات
مالک روح است و ملیک وجوددر نظرش خلق عِظام و رُفات
از درِ تحقیق و طریق سلوکمعرفتش آمده باب نجات
جز به یَدش کس نکند فتح بابجز به دَمش حل نشود مشکلات
او همه نقطه است و حقایق حروفاو همه قُطب است و صُوَر دائرات
تیغ لسانش دل مشرک دَرَدسِحرِ عدو بشکند از معجزات
ناخن او از صفحات قلوبمحو کند آنچه ندارد ثبات
نُطفه بجنبد زِ دَمش در رَحِمنقش بنین بندد و عِقد بنات
پرده بر افکن زِ جمال ای علیجلوه کن از مشرق ذات و صفات
شمس حقیقت به حقیقت توئیمطلع نورت افق کائنات
وجه خدایی و به هر صورتیوجه خدا جلوه کند از جَهات
جلوه ی رخسار تو مشهور ماستدر حَرم کعبه و در سُومنات
مُدرِک ما مُدرِک وصف تو نیستقطره نداند که چه دارد فرات
ناطق اوصاف تو اوصاف توستمدح تو بیرون بُود از تُرّهات
ای که خدایت به کتاب کریمخواند لدینا لعلی حکیم
#یا_علی#التماس_دعای_فرج#شادروان_فتح_الله_قدسی
۱۱:۳۴
بینشِ اهلِ حقیقت چو حقیقت بین استدر تو بینند حقیقت، که حقیقت این است
نیست چشمِ دگران، سوی حقیقت نگرانور نه آن راست حقیقت، که چنین آیین است
من اگر جاهلِ گمراهم، اگر شیخِ طریققبله ام روی حسین است و همینم دین است
او چو بینای حقیقت بوَد، از دیده منبه حقیقت که مرا، چشم حقیقت بین است
سجده بر نور خدا در گِلِ آدم نکندچشمِ شیطان لعین، چون نظرش بر طین است
ذات لا یدرک حق را که کُند درکِ بصَر؟آنچه ادراک کنند اهل بصیرت این است
بوده پیش از گِلِ من، سرخوش جامش دل منمستی ما به حقیقت، ز مِیِ دیرین است
نور او مبداء من بود و معادم همه اوستقصه ی بازپسینم، خبر پیشین است
شب دوشینه مرا چشم چو بر چشم تو بودروز میعاد مرا چشم شبِ دوشین است
نه همین روی تو در خواب، چراغ دل ماستهر شبم نور تو شمعی است، که بر بالین است
پرتو مهر رخش می نگرم در همه کسزان مرا با همه کس مهر و نه با کس، کین است
ماسوا عاشق رنگند، سوای تو حسین(ع)که جبین و کفَت از خون سرت رنگین است
خردلی بار غمت را دل عالم نکشدآه از این بار امانت که عجب سنگین است
فُرقَتِ روی تو از خلق جهان شادی بردهر که را دیدهء بیناست، به دل غمگین است
پیکرت مظهر آیات شد از ناوک تیربدنت مصحف و سیمات مگر یاسین است؟
یادم از پیکر مجروح تو آید شب و روزتا دم صبح که چشمم به رخ پروین است
در ضمیرم سر سیمین تو در طشت طلاستتا به کاس نظرم، طشت فلک زرین است
باغِ عشق است مگر معرکه کرب و بلاکه ز خونین کفنان غرق گل و نسرین است
بوسه زد خسرو دین بر دهن اصغر و گفتدهنت باز ببوسم که لبت شیرین است
شیر، دل آب کند، بیند اگر کودک شیرجای شیرش به گلو، آب دم زوبین است
از قفا دشمن و اطفال تو هر سو به فرارچون کبوتر که به قهر از پی او شاهین است
در خمِ طُرّه ی اکبر دل لیلا می گفتسفرم جانب شام و وطنم در چین است
دختری را به که گویم؟ که سر نعش پدرتسلیت سیلی شمر و سر نی تسکین است
می کشد غیرت دینم که بگویم به امماین جفا بر نبی از امت بی تمکین است
گر #فواد از غمِ عشقِ تو غنی شد چه عجبعشقِ سلطانِ غنی، گنج دل مسکین است
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#یا_اباعبدالله_الحسین_علیه_سلام
نیست چشمِ دگران، سوی حقیقت نگرانور نه آن راست حقیقت، که چنین آیین است
من اگر جاهلِ گمراهم، اگر شیخِ طریققبله ام روی حسین است و همینم دین است
او چو بینای حقیقت بوَد، از دیده منبه حقیقت که مرا، چشم حقیقت بین است
سجده بر نور خدا در گِلِ آدم نکندچشمِ شیطان لعین، چون نظرش بر طین است
ذات لا یدرک حق را که کُند درکِ بصَر؟آنچه ادراک کنند اهل بصیرت این است
بوده پیش از گِلِ من، سرخوش جامش دل منمستی ما به حقیقت، ز مِیِ دیرین است
نور او مبداء من بود و معادم همه اوستقصه ی بازپسینم، خبر پیشین است
شب دوشینه مرا چشم چو بر چشم تو بودروز میعاد مرا چشم شبِ دوشین است
نه همین روی تو در خواب، چراغ دل ماستهر شبم نور تو شمعی است، که بر بالین است
پرتو مهر رخش می نگرم در همه کسزان مرا با همه کس مهر و نه با کس، کین است
ماسوا عاشق رنگند، سوای تو حسین(ع)که جبین و کفَت از خون سرت رنگین است
خردلی بار غمت را دل عالم نکشدآه از این بار امانت که عجب سنگین است
فُرقَتِ روی تو از خلق جهان شادی بردهر که را دیدهء بیناست، به دل غمگین است
پیکرت مظهر آیات شد از ناوک تیربدنت مصحف و سیمات مگر یاسین است؟
یادم از پیکر مجروح تو آید شب و روزتا دم صبح که چشمم به رخ پروین است
در ضمیرم سر سیمین تو در طشت طلاستتا به کاس نظرم، طشت فلک زرین است
باغِ عشق است مگر معرکه کرب و بلاکه ز خونین کفنان غرق گل و نسرین است
بوسه زد خسرو دین بر دهن اصغر و گفتدهنت باز ببوسم که لبت شیرین است
شیر، دل آب کند، بیند اگر کودک شیرجای شیرش به گلو، آب دم زوبین است
از قفا دشمن و اطفال تو هر سو به فرارچون کبوتر که به قهر از پی او شاهین است
در خمِ طُرّه ی اکبر دل لیلا می گفتسفرم جانب شام و وطنم در چین است
دختری را به که گویم؟ که سر نعش پدرتسلیت سیلی شمر و سر نی تسکین است
می کشد غیرت دینم که بگویم به امماین جفا بر نبی از امت بی تمکین است
گر #فواد از غمِ عشقِ تو غنی شد چه عجبعشقِ سلطانِ غنی، گنج دل مسکین است
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#یا_اباعبدالله_الحسین_علیه_سلام
۱۱:۳۴
ای که به عشقت اسیر، خیلِ بنیآدمندسوختگان غمت ، با غم دل خُرّمند
هر که غمت را خرید، عشرت عالَم فروختباخبرانِ غمت ، بی خبر از عالَمند
در شِکنِ طُرّهات، بسته دل عالمیستوآن همه دلبستگان، عقدهگشای همند
یوسف مصرِ بقا ، در همه عالم توییدر طلبت مرد و زن ، آمده با دِرهمند
تاج سر بوالبشر، خاک شهیدان توستکاین شهدا تا ابد ، فخرِ بنیآدمند
چون به جهان خُرّمی، جز غم روی تو نیستبادهکشانِ غمت ، مستِ شرابِ غمند
عقد عزای تو بست، سنّت اسلام و بسسلسلۀ کائنات ، حلقۀ این ماتمند
گشت چو در کربلا، رایت عشقت بلندخیل ملک در رکوع، پیش لوایت خمند
خاک سرِ کوی تو، زنده کند مرده رازان که شهیدان تو، جمله مسیحا دمند
هردم از این کشتگان، گر طلبی بذل جاندر قدمت جانفشان، با قدمی محکمند
سرّ خدای ازل، غیب در اسرار توستسرّ تو با سرّ حق، خود ز ازل تواَمند
محرم سرّ حبیب، نیست به غیر از حبیبپیک و رُسُل در میان، محرم و نامحرمند
در غمِ جسمت «فؤاد» اشک نبارد چرا؟کاین قطراتِ عُیون، زخم تو را مرهمند
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#یا_اباعبدالله_الحسین_علیه_سلام
هر که غمت را خرید، عشرت عالَم فروختباخبرانِ غمت ، بی خبر از عالَمند
در شِکنِ طُرّهات، بسته دل عالمیستوآن همه دلبستگان، عقدهگشای همند
یوسف مصرِ بقا ، در همه عالم توییدر طلبت مرد و زن ، آمده با دِرهمند
تاج سر بوالبشر، خاک شهیدان توستکاین شهدا تا ابد ، فخرِ بنیآدمند
چون به جهان خُرّمی، جز غم روی تو نیستبادهکشانِ غمت ، مستِ شرابِ غمند
عقد عزای تو بست، سنّت اسلام و بسسلسلۀ کائنات ، حلقۀ این ماتمند
گشت چو در کربلا، رایت عشقت بلندخیل ملک در رکوع، پیش لوایت خمند
خاک سرِ کوی تو، زنده کند مرده رازان که شهیدان تو، جمله مسیحا دمند
هردم از این کشتگان، گر طلبی بذل جاندر قدمت جانفشان، با قدمی محکمند
سرّ خدای ازل، غیب در اسرار توستسرّ تو با سرّ حق، خود ز ازل تواَمند
محرم سرّ حبیب، نیست به غیر از حبیبپیک و رُسُل در میان، محرم و نامحرمند
در غمِ جسمت «فؤاد» اشک نبارد چرا؟کاین قطراتِ عُیون، زخم تو را مرهمند
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#یا_اباعبدالله_الحسین_علیه_سلام
۱۱:۳۴
زنده در هر دو جهان نیست بجز کشتهء دوستکشته ام کشتهء او را که جهان زنده باوست
ذاتِ الله صمد را احدی پی نبردبندهام بندهء او را که ندایش اَنَا هوست
از در دوست درآ جلوه گهِ دوست ببینکه رخِ دوست نبینی مگر از دیدهء دوست
خضر ما تشنهء دریا شد و ما تشنهء ویوین زلال از دل دریاست که ما را به سبوست
بر سر کوی تو بازی سر و جان باختن استآنچه بازیست در آخر همه بر این سر کوست
پیش ما از همه سو قبله بجز روی تو نیستوجهِ اَللّهی و روی تو عیان از همه سوست
چهرهء نغز تو در پرده ی مغز من و منمیدرم پوست که مغز آمده در پردهء پوست
تیر باران چو تنت از همه سو گشت #حسینسوی حق روی دلت از همه و از همه سوست
گشت از خون تنت کرب و بلا دشت ختناینک از تربت تو صورت من غالیه بوست
سجده بر خاک تو شایسته بوَد وقت نمازایکه از خون جبینت به جبین آب وضوست
هر کریمی نشود کشته بر آزادی خلقجز تو ای زنده که جود و کرمت عادت و خوست
زخمِ شمشیر ندیدم که بدوزند به تیرجز جراحات عروق تو که اینگونه رفوست
ناوکم بر دهن آید که نگویم به کسیاصغرت را ز کمان تیر سه پهلو به گلوست
چون دلت آینهء روی نکو نیست #فؤادروی آن آینه بین کاینهء روی نکوست
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#یا_اباعبدالله_الحسین_علیه_سلام
ذاتِ الله صمد را احدی پی نبردبندهام بندهء او را که ندایش اَنَا هوست
از در دوست درآ جلوه گهِ دوست ببینکه رخِ دوست نبینی مگر از دیدهء دوست
خضر ما تشنهء دریا شد و ما تشنهء ویوین زلال از دل دریاست که ما را به سبوست
بر سر کوی تو بازی سر و جان باختن استآنچه بازیست در آخر همه بر این سر کوست
پیش ما از همه سو قبله بجز روی تو نیستوجهِ اَللّهی و روی تو عیان از همه سوست
چهرهء نغز تو در پرده ی مغز من و منمیدرم پوست که مغز آمده در پردهء پوست
تیر باران چو تنت از همه سو گشت #حسینسوی حق روی دلت از همه و از همه سوست
گشت از خون تنت کرب و بلا دشت ختناینک از تربت تو صورت من غالیه بوست
سجده بر خاک تو شایسته بوَد وقت نمازایکه از خون جبینت به جبین آب وضوست
هر کریمی نشود کشته بر آزادی خلقجز تو ای زنده که جود و کرمت عادت و خوست
زخمِ شمشیر ندیدم که بدوزند به تیرجز جراحات عروق تو که اینگونه رفوست
ناوکم بر دهن آید که نگویم به کسیاصغرت را ز کمان تیر سه پهلو به گلوست
چون دلت آینهء روی نکو نیست #فؤادروی آن آینه بین کاینهء روی نکوست
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#یا_اباعبدالله_الحسین_علیه_سلام
۱۱:۳۵
قامتت را چو قضا بهر شهادت آراستبا قضا گفت مشیّت، که قیامت برخاست
راستی شور قیامت ز قیامت خبریستبنگرد زاهد کج بین اگر از دیدهء راست
خلق در ظلّ خودی محو و تو در ظلّ خداماسوا در چه مقیمند و مقام تو کجاست؟!
هر طرف می نگرم روی دلم جانب توست عارفم بیت خدا را که دلم قبله نماست
زنده در قبرِ دلِ ما بدنِ کشته ی توستجان مائی و تو را قبرِ حقیقت دلِ ماست
دشمنت کُشت ولی نور تو خاموش نگشتآری آن جلوه که فانی نشود نورِ خداست
بیرقِ سلطنت افتاد کیان را ز کیانسلطنت، سلطنت توست که پاینده لواست
نه بقا کرد ستمگر ، نه بجا ماند ستمظالم از دست شد و پایهٔ مظلوم بجاست
زنده را زنده نخوانند که مرگ از پی اوست بلکه زنده ست شهیدی که حیاتش ز قفاست
دولت آن یافت که در پای تو سَر داد، ولیاین قبا راست نه بر قامتِ هر بی سر و پاست
ما فقیریم و گدا بر سرِ کوی تو، ولی پادشاه است فقیری که درین کوچه گداست
تو در اوّل سر و جان باختی اندر رهِ عشقتا بدانند خلایق که فنا شرطِ بقاست
از خودی خواست خدا نقشِ تو را محو کندزآنکه آن روی تو را آینه بر طلعت خواست
تا ندا کرد ولای تو در اقلیمِ الستبهرِ لبیکِ ندایت دو جهان پر ز نداست
کشته شد عالمِ دهری چو تو در عالم دهردهر تا روز قیامت شبِ اندوه عزاست
در غمت اَعیُن و اشیا همه از منطقِ کُوْنهر یکی مویه کنان بر دگری نوحه سراست
رفت بر عرشهٔ نی تا سرت ای عرشِ خداکرسی و لوح و قلم بهرِ عزای تو بپاست
منکسِف گشت چو خورشیدِ حقیقت به جمالگر بگریند ز غم، دیدهء ذرّات رواست
پایمالی ز عبودیت و من در عجبمکه بدین حال هنوزت سرِ تسلیم و رضاست
گریه بر زخمِ تنت چون نکند چشمِ #فوادای شهِ کشته که بر زخمِ تنت ، گریه دواست
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#یا_اباعبدالله_الحسین_علیه_سلام
راستی شور قیامت ز قیامت خبریستبنگرد زاهد کج بین اگر از دیدهء راست
خلق در ظلّ خودی محو و تو در ظلّ خداماسوا در چه مقیمند و مقام تو کجاست؟!
هر طرف می نگرم روی دلم جانب توست عارفم بیت خدا را که دلم قبله نماست
زنده در قبرِ دلِ ما بدنِ کشته ی توستجان مائی و تو را قبرِ حقیقت دلِ ماست
دشمنت کُشت ولی نور تو خاموش نگشتآری آن جلوه که فانی نشود نورِ خداست
بیرقِ سلطنت افتاد کیان را ز کیانسلطنت، سلطنت توست که پاینده لواست
نه بقا کرد ستمگر ، نه بجا ماند ستمظالم از دست شد و پایهٔ مظلوم بجاست
زنده را زنده نخوانند که مرگ از پی اوست بلکه زنده ست شهیدی که حیاتش ز قفاست
دولت آن یافت که در پای تو سَر داد، ولیاین قبا راست نه بر قامتِ هر بی سر و پاست
ما فقیریم و گدا بر سرِ کوی تو، ولی پادشاه است فقیری که درین کوچه گداست
تو در اوّل سر و جان باختی اندر رهِ عشقتا بدانند خلایق که فنا شرطِ بقاست
از خودی خواست خدا نقشِ تو را محو کندزآنکه آن روی تو را آینه بر طلعت خواست
تا ندا کرد ولای تو در اقلیمِ الستبهرِ لبیکِ ندایت دو جهان پر ز نداست
کشته شد عالمِ دهری چو تو در عالم دهردهر تا روز قیامت شبِ اندوه عزاست
در غمت اَعیُن و اشیا همه از منطقِ کُوْنهر یکی مویه کنان بر دگری نوحه سراست
رفت بر عرشهٔ نی تا سرت ای عرشِ خداکرسی و لوح و قلم بهرِ عزای تو بپاست
منکسِف گشت چو خورشیدِ حقیقت به جمالگر بگریند ز غم، دیدهء ذرّات رواست
پایمالی ز عبودیت و من در عجبمکه بدین حال هنوزت سرِ تسلیم و رضاست
گریه بر زخمِ تنت چون نکند چشمِ #فوادای شهِ کشته که بر زخمِ تنت ، گریه دواست
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#یا_اباعبدالله_الحسین_علیه_سلام
۱۱:۳۵
به جان آمد دلم از کثرتِ باطل شنیدنهاگشودم چشم تا حق را ببینم حقِ دیدنها
حدیثِ غیرِ حق با من مگو کز شوقِ روی حقندیدم حالِ باطل گفتن و باطل شنیدنها
شکست از سنگِ دوران پرّ و بالِ ظاهِرم لیکنچو عنقا دارم از باطل به قافِ دل پریدنها
ز درد دل ننالم تا طبیب آید به بالینمکه خود درمانِ دل جُستم ز دردِ دل شنیدنها
دریدم پرده های تن که جانان بینم اندر جانچو کامِ دل نشد حاصل ز پیراهن دَریدنها
ندیدم در میانِ اِنس چون همدرد و هم جنسیاز آن با خود گرفتم اُنس در عزلت گزیدنها
کنون در استقامت چون الف افراشتم قامتکه رفت از دست عُمرم چون قلم دَر سَر دویدنها
از آن یوسف شناسم بر سر بازار نیکوُیانکه عمری کسب کردم پیشهٔ یوسف خریدنها
ملولم از تماشا در تماشاخانه ی عالمکه دارم عیش ها از کُنج خلوت آرمیدنها
چنان خواهم که در عالم نخواهم آنچه میخواهمکه ناکامیست در عالم بکام دل رسیدنها
درین بستان مشو چون غنچهٔ دلخون به هر گُلچینکه من در غنچه، گلها باشدم از گل نچَیدنها
ریاست خواستن قیدِ دل و زندانِ جان باشدخوشا در گوشه ی عزلت به آزادی خزیدنها
بمُلکِ عاریَت عارست الحق چشمِ دل بستنشَرف از تیغِ ابرو نیست اندر خون تپیدنها
درین گلشن مشو سَر در هوا چون سروْ پا در گِلازین بستان گذر کن چون نسیم اندر وریدنها
ترا عیسی پدر روحُ القدُس مادر بُوَد ایدل چو طفلان دایه جوئی چند بر پستان مکیدنها
مزن بی معرفت دم ای #فوآد از رتبهٔ عرفانکه جاهل دارد از فعِل زبانش لب گزیدنها
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#فوآد_کرمانی
#التماس_دعای_فرج
حدیثِ غیرِ حق با من مگو کز شوقِ روی حقندیدم حالِ باطل گفتن و باطل شنیدنها
شکست از سنگِ دوران پرّ و بالِ ظاهِرم لیکنچو عنقا دارم از باطل به قافِ دل پریدنها
ز درد دل ننالم تا طبیب آید به بالینمکه خود درمانِ دل جُستم ز دردِ دل شنیدنها
دریدم پرده های تن که جانان بینم اندر جانچو کامِ دل نشد حاصل ز پیراهن دَریدنها
ندیدم در میانِ اِنس چون همدرد و هم جنسیاز آن با خود گرفتم اُنس در عزلت گزیدنها
کنون در استقامت چون الف افراشتم قامتکه رفت از دست عُمرم چون قلم دَر سَر دویدنها
از آن یوسف شناسم بر سر بازار نیکوُیانکه عمری کسب کردم پیشهٔ یوسف خریدنها
ملولم از تماشا در تماشاخانه ی عالمکه دارم عیش ها از کُنج خلوت آرمیدنها
چنان خواهم که در عالم نخواهم آنچه میخواهمکه ناکامیست در عالم بکام دل رسیدنها
درین بستان مشو چون غنچهٔ دلخون به هر گُلچینکه من در غنچه، گلها باشدم از گل نچَیدنها
ریاست خواستن قیدِ دل و زندانِ جان باشدخوشا در گوشه ی عزلت به آزادی خزیدنها
بمُلکِ عاریَت عارست الحق چشمِ دل بستنشَرف از تیغِ ابرو نیست اندر خون تپیدنها
درین گلشن مشو سَر در هوا چون سروْ پا در گِلازین بستان گذر کن چون نسیم اندر وریدنها
ترا عیسی پدر روحُ القدُس مادر بُوَد ایدل چو طفلان دایه جوئی چند بر پستان مکیدنها
مزن بی معرفت دم ای #فوآد از رتبهٔ عرفانکه جاهل دارد از فعِل زبانش لب گزیدنها
#شادروان_فتح_الله_قدسی
#التماس_دعای_فرج
۱۱:۳۵
فتحالله قدسی کرمانی متخلص به «فؤاد» سال ۱۲۲۷ در کرمان چشم به جهان گشود. وی شرح حال ۷ تا ۶۰ سالگی خود را در قالب مثنوی به رشته تحریر درآورده است. او از جمله ستایشگران خاندان عصمت و طهارت (علیهمالسلام) است که در کنار مدیحهسرایی به سرودن شعر میپرداخت. همانگونه که از اشعارش پیداست، او را باید در سلک شاعران عارف دانست. او در سال ۱۳۱۷ درگذشت و در حوالی کرمان در دامنۀ کوه سیّدحسن به خاک سپرده شد. دیوان اشعار او که شامل مراثی معصومین (علیهمالسلام) و آمیزهای از معرفت و عرفان است، با نام «شمع جمع» به چاپ رسیده است.
گزیده ای از اشعار آیینی شاعر عارف فتح الله قدسی متخلص به (فواد کرمانی)

@foadkermani
این اشعار ویرایش شده اند و تقریبا بدون ایراد نوشتاری هستند ،
در اکثر سایتها و شبکه های اجتمایی اشعار با غلطهای فراوان نوشتاری منتشر شده
با همین آی دی این کانال در تلگرام ایتا و سروش هم موجود است
گزیده ای از اشعار آیینی شاعر عارف فتح الله قدسی متخلص به (فواد کرمانی)
@foadkermani
این اشعار ویرایش شده اند و تقریبا بدون ایراد نوشتاری هستند ،
۱۱:۳۵
نه مراست قدرتِ آنکه دم زنم از جلالِ تو یا علینه مرا زبان که بیان کنم صفتِ کمالِ تو یا علیشده مات عقل موحدین همه در جمالِ تو یا علیچو نیافت غیر تو آگهی ز بیانِ حالِ تو یا علینبرد به وصفِ تو ره کسی مگر از مقالِ تو یا علی
هله ای مُجلّیِ عارفان تو چه مطلعی تو چه منظریهله ای مولّه ی عاشقان تو چه شاهدی تو چه دلبَریکه ندیده ام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهریچه در انبیا چه در اولیا نه تو راست عدلی و هم سریبه کدام کس مَثلت زنم که بُوَد مثالِ تو یا علی
توئی آنکه غیر وجودِ خود به شهود و غیب ندیدهایهمه دیدهای نه چنین بود شهِ من تو دیده ی دیدهایفقراتِ نفس شکسته ای سبحاتِ وهم دریده ایز حدود فصل گذشته ای به صعود وصل رسیده ایز فنای ذات به ذاتِ حق بُوَد اتّصالِ تو یا علی
چو عقول و افئده را نشد ، ملکوتِ سرّ تو مُنکشفز بیانِ وصفِ تو هر کسی ، رقم گمان زده مختلفهمه گفتهاند و نگفته شد ز کتابِ فضلِ تو یک الففصحای دهر به عجزِ خود ز ادایِ وصفِ تو معترفبُلغای عصر به نطقِ خود شدهاند لالِ تو یا علی
تو که خلق هیئتِ متصل کنی از عناصرِ منفصلتو که از طبیعتِ آب و گل بدر آوری صنمِ چگلتو که می نهی دلِ معتدل به میان تودهء آب و گلزنم اعتدال ترا مثل به کدام خلقتِ معتدلکه بر اعتدالِ تو مستدل بود اعتدالِ تو یاعلی
تو ز وصف خلق منزّهی که رسیده ای به کمالِ ربملکوتیان جبروتیان همه از کمالِ تو در عجبکه کند چو عقلِ تو نفس را به سیاطِ علم و عمل ادباحدی ز خلق ندیده ام که بجای خصم کُشد غضبمتحیرم متفکرم همه در خصالِ تو یا علی
تویی آن که در همه آیتی نگری به چشم خدای بینتویی آن که از کُشِفَ الغطا نشود زیاده ترا یقینشده از وجودِ مقدّست همه سرّ کَنزِ خفا مبینز چه رو دَم از أنا ربکّم نزنی بزن بدلیل این_که به نورِ حق شده منتهی شرف ِ کمال تو یا علی
تو همان درخت حقیقتی که در این حدیقهی دنیویز بروق نورِ تو مُشتعل شده نارِ نخله ی موسویأنا ربّکم تو زنی و بس به لسان تازی و پهلویز تو در لسانِ موحّدین بُوَد این ترانه ی معنویکه اناالحق است به حقّ ِ حقّ ثمرِ نهالِ تو یا علی
تویی آن تجلّیّ ذوالمنن که فروغ عالم و آدمیز بروز جلوه ی ماخلق به مقام و رتبه مقدّمیهله ای مشیّتِ ذاتِ حق که به ذاتِ خویش مُسلّمیبه جلالِ خویش مُجلّلی ز نوالِ خویش مُنعَمیهمه گنج ذاتِ مقدّست شده مُلک و مالِ تو یا علی
چو به آب زندگی از قدم گلِ ممکنات سرشته شدهمه را ز کلکِ منیع حق رقمِ ممات نوشته شداحدی ز موت نشد رها به حیات اگرچه فرشته شدز اجل مقامِ تو شد اجل که اجل به تیغِ تو کشته شدتویی آنکه مرگ نبرده جان ز صفِ قتالِ تو یا علی
تو چه بندهای که خدائیت ، ز خداست منصب و مرتبترسدت ز مایه ی بندگی که رسی به پایه ی سلطنتاحدی نیافت ز اولیا چو تو این شرافت و منزلتهمه خاندانِ تو در صفت چو توأند مشرقِ معرفتشده ختم دوره ی عِلم و دین به کمالِ آل تو یا علی
تو همان مَلیکِ مُهیمنی که بهشتِ جنّت و نه فلکشده ذکرِ نام مقدّست همه وِردِ اَلسنه ی مَلَکپیِ جستجوی تو سالکان به طریقت آمد یک به یکبه خدا که احمدِ مصطفی به فلک قدم نزد از سَمَکمگر آنکه داشت در این سفر طلبِ وصالِ تو یا علی
تویی آن که تکیه ی سلطنت زدهای به تخت مؤبّدیبه فرازِ فرقِ مبارکت شده نصب تاج مُخلّدیز شکوه شأن تو بر مَلا جَلَواتِ عِزِّ و ممجّدیمتصرّف آمده در یَدَت ملکوتِ دولتِ سرمدیتو نه آن شهی که ز سلطنت بود اعتزالِ تو یا علی
تویی آنکه هستیِ ما خلق شده بر عطای تو مستدلز محیطِ جودِ تو منتشر قطراتِ جان رشحاتِ دلبه دل تو چون دلِ عالمی دلِ عالمی شده متصلنه همین منم ز تو مشتعل نه همین منم به تو مشتغلدل هر که می نگرم در او بود اشتغالِ تو یاعلی
به میِ خُمِ تو سِرشته شد گِل کاسِ جانِ سبوکشانز رَحیقِ جامِ تو سرگران سَرِ سرخوشان، دل بیهُشانبه پیاله ی دلِ عارفان شده تُرکِ چشمِ تو مِی فشاننه منم ز باده ی عشقِ تو هله مست و بیدل و بینشانهمه کس چشیده به قدرِ خود ز میِ زُلالِ تو یا علی
#فواد_کرمانی#در_مدح_حضرت_علی_ع
۱۱:۳۲
ز بقای ملک و زوالِ او نرسد به جاهِ تو منقصتکه بس است همتِ بنده را چو رسد به دولتِ معرفتبلی آنچه بنده طلب کند دهدش خدای ز مَكْرُمَتنشد از خدای تو موهبت به تو گر خلافت و سلطنتز خدا نبوده بجز خدا طلب و سوالِ تو یاعلی
تویی آنکه سِدره ی مُنتهی بُودَت بلندیِ آشیانرسد استغاثهی قدسیان به درت ز لانهی بینشانبه مکان نیائی و جلوهات به مکان ز مشرقِ لامکانچو به اوجِ خویش رسیدهای ز عُلُوّ ِ قدر و سُمُوّ ِ شانهمه هفت کرسی و نُه طبق شده پایمالِ تو یا علی
نه همین بس است که گویمت به وجودِ جود مکرّمینه همین بس است که خوانمت به ظهورِ فیض مقدّمیتو مُنزّهی ز ثنای من که در اوجِ قُدس قدم همیبه کمال خویش معرّفی به جلالِ خویش مُسلّمینه مراست قدرتِ آنکه دم زنم از جلالِ تو یا علی
تویی آن که میمِ مشیّتت زده نقشِ صورتِ کاف و نونفلک و زمین به ارادهات شده بی سکون شده با سکونبه کتابِ عِلم تو مُندرج بُوَد آنچه ماکان و مایکونتویی آن مُصوّرِ ماخَلَق که من الظّواهرِ والبُطونبُوَد این عوالمِ کُن فکان اثرِ فِعال تو یا علی
تویی آن که ذاتِ کسی قرین نشده است با احدیتّتتویی آن که بر احدیّتت شده مُستدل صمدیّتتنرسیده فردی و جوهری به مقام مُنفردیتتنشناخت غیرِ تو هیچکس ازّلیتت ابدّیتتتو چه مبدأیی که خبر نشد كسی از مِآلِ تو یا علی
ز بروقِ طلعتِ انورت شده خلق آتشِ موقدهکه بُوَد طلوع و بروز او همه از مشارق اَفئدهنه همین شراره ی عشقِ تو زده بر قلوبِ مجرَّدهز جبل علم زده بر شجر ز محلِ دیر به بتکدهتو چه مشعلی که ز نور حق بود اِشتعال تو یا علی
ز کمند کیدِ بلیسِ دون دلِ هر کسی نشود رهامگر آن که بسته فؤاد خود به خدا و رسته ز ماسواچو کشیده خصم کمند خود همه جا نهفته و برملاز جهات ستّه بُوَد مرا به محالِ کوی تو التجاکه محالِ دشمنِ دین بُوَد گذر از محالِ تو یا علی
نه فرشته یافته در بشر چو تو ذوالکرم چو تو ذوالعفانه بشر شنیده فرشته را به چنین صفت به چنین صفابه خدا ظهور عجایبی چو تو نیست در بشر از خداکه تعجّبست به حقّ ِ حق ز تو آن قناعت و این سخابه طراز سورهء هل اتی چه نکوست فالِ تو یا علی
تو که از علایق جان و تن به کمالِ قُدس مُجرّدیتو که بر سرائرِ معرفت به جمالِ اُنس مُخلّدی تو که فانی از خود و مُتّصف به صِفاتِ ذاتِ محمّدیبه شؤنِ فانیِ این جهان نه مُعطّلی نه مقیّدیبُوَد این ریاستِ دنیوی غم و اِبتهالِ تو یا علی
تو همان تجلّیِ ایزدی که فراز عرشی و لا مکاندهد آن فؤاد و لسان تو ز فروغ لوح و #قلم نشانخبری ز گردشِ چشمِ تو حرکاتِ گردشِ آسمانتو که ردّ ِ شمس کُنی عیان به یکی اشاره ی ابرواندو مُسخّر آمده مِهر و مَه هله بر هلالِ تو یا علی
هله ای موحّدِ ذاتِ حق که به ذات معنی وحدتیهله ای ظهورِ صفاتِ حق که جهان فیضی و رحمتیبه تو گشت خِلقتِ کُن فکان که ظهورِ نورِ مشیّتیچو تو در مداینِ علمِ حق زشرف مدینه ی حکمتیسَیَلانِ رحمتِ حق بُوَد همه از جِبالِ تو یا علی
نه عجب که خیلِ کروبیان همه خادم آمده بر درتعظموتیان، ولهوتیان شده ماتِ منظر و محضرتتو چو دیوِ نفس کُشته ای مَلَک آمده ست مسخرتبه مقام و رتبه چو از مَلَک متعال آمده جوهرتگذرد ز پرّ ِ فرشتگان طیرانِ بال تو یا علی
نه عجب که ذوقِ تکلّمت به کلیم نطق و بیان دهدنه عجب که شوقِ تبسمت به مسیح روح و روان دهدبه روانِ پیر دمِ جوان به علیل تاب و توان دهدبه لحد عظام رمیم را هیجان فزاید و جان دهدگذرد نسیم شمال اگر شبی از شمالِ تو یا علی
منم آن مجردِ زنده دل که دم از ولای تو می زنمره کوه و دشت گرفته ام قدم از برای تو میزنمبه همین نفس که تو دادیم نفس از ثنای تو می زنمشب و روز حلقه ی التجا به دِر سرای تو میزنمنروم اگر بکشی مرا ز صفِنعالِ تو یا علی
چه اگر مقدرِ عاصیان شده از مشیتِ کبریادرکات دوزخِ جان گزا که رقم شد از قلمِ قضاچو مراست مهر تو مُهر دل ز گنه نترسم و از جزاتو اگر به دوزخ عاصیان نشوی به روز جزا رضاندهد خدای ملال ما که دهد ملالِ تو یا على
نرسید کشتیِ همتم ز یمِ غمت به کناره ایبشکست فُلکِ مرا فلک به حجاره ای ز اشاره ایبه همین خوشم که نشسته ام به شکسته ای و به پاره ایچه کنم ز غرق شدن مرا نه علاج هست و نه چاره ایمگرم ز غیب مدد کند یکی از رجالِ تو یا علی
تو که آگه از نفحاتِ حق به سرائرى و ضمائرىنظر خدائى و مطّلع ز بواطنی و ظواهریتو که بر تمامتِ انس و جان ز کرم معینی و ناصریتو که در عوالمِ کن فکان به احاطه حاضر و ناظریز چه رو به پرسشِ حالِ ما نشود مجالِ تو یا علی
بنگر #فؤاد شکسته را به دَرَت نشسته به التجابه سخا و بذلِ تواش طمع به عطا و فضلِ تواش رجا اگرش بِرانی از آستان کُند آشیان به کدام جاز پناهِ ظلّ ِ وسیع تو هم اگر رود برود کجاکه محیطِ کون و مکان بُوَد فلکِ ظلالِ تو یا علی
#فواد_کرمانی
۱۱:۳۲
نامِ تو را دارد نگینی بر سرِ انگشترمانگشترم هر لحظه میگوید به او تاجِ سرم
انگشت میبالد به خود از تاجِ شاهی داشتندستم به سر میگوید از بختِ خوشم از تو سرم
سر فخر دارد از شبیه تاج بودن بر تنمگردن به سر میگوید ای سرور برایت نوکرم
دندانِ من روی لبم درحسرت است از شدتِبرقی که دارم در دوچشم از دیدنِ این گوهرم
با هر طپش قلبم درونِ سینه میگوید #علی رگها خوش اند از حرکتِ عشقِ علی در جوهرم
بیش از عسل طعمِ دهانم با تو شیرین میشودنام تو را وقتی که از دل بر زبان می آورم
این افتخارم در دو عالم بر خلایق هست کهعشقِ تو را دارم به دل ای جانِ جان ای دلبرم
#امیررضابهنام ۱۴۰۲/۴/۱۶#عید_ولایت_مبارک#یاعلی
انگشت میبالد به خود از تاجِ شاهی داشتندستم به سر میگوید از بختِ خوشم از تو سرم
سر فخر دارد از شبیه تاج بودن بر تنمگردن به سر میگوید ای سرور برایت نوکرم
دندانِ من روی لبم درحسرت است از شدتِبرقی که دارم در دوچشم از دیدنِ این گوهرم
با هر طپش قلبم درونِ سینه میگوید #علی رگها خوش اند از حرکتِ عشقِ علی در جوهرم
بیش از عسل طعمِ دهانم با تو شیرین میشودنام تو را وقتی که از دل بر زبان می آورم
این افتخارم در دو عالم بر خلایق هست کهعشقِ تو را دارم به دل ای جانِ جان ای دلبرم
#امیررضابهنام ۱۴۰۲/۴/۱۶#عید_ولایت_مبارک#یاعلی
۱۵:۵۵