﷽
خون دلی که لعل شد
فصل هفتم | حماسه اشک
قسمت شصتم | زندان پادگان
بازداشت، پایان ماجرا نبود؛ تازه فصل دیگری آغاز میشد.
دیوارهای زندان، فضای سنگین و نامعلوم بودن روزهای پیش رو، تجربهای متفاوت از زندگی بیرون را پیش چشمم قرار میداد.
در زندان، زمان جور دیگری میگذشت. لحظهها طولانیتر به نظر میرسیدند و ذهن، مدام میان خاطرات گذشته و نگرانیهای آینده رفتوآمد میکرد.
اما سختی زندان تنها به دیوارها و محدودیتها خلاصه نمیشد؛ دوری از خانواده، بیخبری از بیرون و ندانستن اینکه چه سرنوشتی در انتظار آدم است، خود آزمونی دشوار بود.
با این همه، باید خودم را با شرایط تازه وفق میدادم؛
باید صبر میکردم، میاندیشیدم و اجازه نمیدادم دشواری محیط، ارادهام را از پا بیندازد.
زندان، دنیای کوچکی بود با قواعدی سخت؛
دنیایی که در آن، هر برخورد و هر اتفاق میتوانست خاطرهای ماندگار بر جای بگذارد.
و هنوز تجربههای دیگری در انتظارم بود؛
تجربههایی که بعضی از آنها، حتی تصورشان هم آسان نبود...
ادامه دارد...
فردا: قسمت شصتویکم | آشیخ! ریشت را تراشیدند؟!
#خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_هفتم #قسمت_شصتم
┅═✧❁ستون آزاد
️کانالی متفاوت❁✧═┅
بازداشت، پایان ماجرا نبود؛ تازه فصل دیگری آغاز میشد.
دیوارهای زندان، فضای سنگین و نامعلوم بودن روزهای پیش رو، تجربهای متفاوت از زندگی بیرون را پیش چشمم قرار میداد.
در زندان، زمان جور دیگری میگذشت. لحظهها طولانیتر به نظر میرسیدند و ذهن، مدام میان خاطرات گذشته و نگرانیهای آینده رفتوآمد میکرد.
اما سختی زندان تنها به دیوارها و محدودیتها خلاصه نمیشد؛ دوری از خانواده، بیخبری از بیرون و ندانستن اینکه چه سرنوشتی در انتظار آدم است، خود آزمونی دشوار بود.
با این همه، باید خودم را با شرایط تازه وفق میدادم؛
باید صبر میکردم، میاندیشیدم و اجازه نمیدادم دشواری محیط، ارادهام را از پا بیندازد.
زندان، دنیای کوچکی بود با قواعدی سخت؛
دنیایی که در آن، هر برخورد و هر اتفاق میتوانست خاطرهای ماندگار بر جای بگذارد.
و هنوز تجربههای دیگری در انتظارم بود؛
تجربههایی که بعضی از آنها، حتی تصورشان هم آسان نبود...
فردا: قسمت شصتویکم | آشیخ! ریشت را تراشیدند؟!
#خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_هفتم #قسمت_شصتم
┅═✧❁ستون آزاد
۸۸۰
۱۷:۰۳