صدای زنگ ورودی صومعه هنوز در فضای سرد صبح میپیچید که ژان والژان احساس کرد تمام آرامشی که این روزها بهسختی به دست آورده بود، در آستانهی فروپاشی است. فوشلوان دستش را روی بازوی او گذاشت و آهسته گفت: به من اعتماد کن. فعلاً خودت را نشان نده.
ژان چیزی نگفت. نگاهش به درختان باغ بود، اما گوشهایش تمام صداهای اطراف را دنبال میکردند.از سمت ورودی، صدای مردی شنیده شد:من مأمور پلیس هستم. دربارهی مردی تحقیق میکنم که احتمال میدهم در این اطراف پنهان شده باشد.
ژان آن صدا را خوب میشناخت.
ژاور! همان مردی که سالها در هر گوشهی زندگیاش سایه انداخته بود؛ مردی که حتی پس از تغییر نام و فرار از گذشته، دست از تعقیب او برنداشته بود. فوشلوان با قدمهایی آرام بهطرف دروازه رفت. ژان در گوشهای از باغ، پشت دیوار کوتاهی ایستاد و تلاش کرد بر اضطراب خود مسلط شود.در همان لحظه، کوزت از راه رسید.
«بابا؟ چرا اینجا ایستادهای؟»
ژان خم شد و دستهایش را روی شانههای او گذاشت.
«کوزت جان، میخواهم چند دقیقه با فوشلوان صحبت کنی. بعد پیش من بیا.»
دخترک به چهرهاش خیره شد.
«اتفاقی افتاده؟»
ژان لبخندی ساختگی بر لب آورد.
«نه، عزیزم. فقط کاری هست که باید انجام بدهم.» کوزت هنوز قانع نشده بود، اما چیزی نگفت. دستش را فشرد و بهطرف ساختمان رفت. ژان نگاهش را تا آخرین لحظه دنبال کرد. نمیخواست دخترک بار دیگر طعم ترس را بچشد؛ همان ترسی که در کودکی، شبهای طولانی زندگیاش را به کابوس تبدیل کرده بود.پشت دروازه، ژاور با نگاهی موشکافانه اطراف را بررسی میکرد.
گفت:مردی که دنبالش هستم، قدبلند است و قدرت بدنی زیادی دارد. همراه او دختر کوچکی است. ممکن است نام دیگری برای خودش انتخاب کرده باشد.
فوشلوان با خونسردی پاسخ داد: اینجا صومعه است، آقا. مردم برای انجام کارهایشان میآیند و میروند. من باغبانم و بیشتر وقتم را در باغ میگذرانم.
ژاور قدمی جلوتر آمد.
«من فقط چند سؤال دارم. اگر چیزی میدانید، بهتر است پنهانش نکنید.»
فوشلوان به چشمان او نگاه کرد.
«اگر کسی را میشناختم که قانون به دنبالش بود، دلیلی نداشتم دربارهاش دروغ بگویم. اما نمیتوانم دربارهی کسی که ندیدهام، اطلاعاتی بدهم.»
ژاور به پاسخهای فوشلوان گوش میداد، اما بیشتر از کلمات، حرکات و مکثهای او را زیر نظر داشت. سالها تجربه به او آموخته بود که گاهی آدمها با یک نگاه یا یک سکوت، بیش از صد جمله حرف میزنند. پرسید: شما چند سال است که در اینجا کار میکنید؟
فوشلوان پاسخ داد: سالهای زیادی است.
«و کسی بهتازگی برای زندگی به اینجا آمده؟»
قلب ژان در پشت دیوار تندتر میزد.
فوشلوان لحظهای مکث کرد و گفت:
این مکان رفتوآمدهای خودش را دارد. اگر قصد دارید کسی را متهم کنید، باید دلیل مشخصی داشته باشید. چهرهی ژاور سختتر شد.او نمیتوانست بدون مدرک وارد صومعه شود و هرکس را که میخواست بازجویی کند. بااینحال، چیزی در درونش میگفت که این جستوجو هنوز به پایان نرسیده است. سرانجام گفت:من دوباره برمیگردم. سپس از دروازه فاصله گرفت و در مسیر خیابان ناپدید شد.
وقتی فوشلوان به باغ برگشت، ژان هنوز همانجا ایستاده بود. پرسید:چه گفت؟
فوشلوان پاسخ داد:هنوز چیزی در دست ندارد؛ اما شکش از بین نرفته است. باید آماده باشی.
ژان چشمهایش را بست. برای لحظهای به این فکر کرد که همان شب کوزت را بردارد و از صومعه بیرون برود. فرار کردن را خوب بلد بود؛ سالها زندگیاش چیزی جز گریز از گذشته نبود. اما این بار، رفتن فقط به معنای نجات خودش نبود. کوزت به اینجا دل بسته بود. برای نخستین بار، صبحهایش با ترس آغاز نمیشد و شبهایش با نگرانی از فردا به پایان نمیرسید.
آیا حق داشت دوباره همهچیز را از او بگیرد؟
فوشلوان انگار فکرش را خوانده بود.
«ژان، نمیتوانی تا ابد بدوی. اما نباید هم بیگدار به خطر بزنی. باید راهی پیدا کنیم که هم تو در امان بمانی و هم کوزت بتواند اینجا زندگی کند.»
ژان به پنجرهی ساختمان نگاه کرد. کوزت پشت شیشه ظاهر شد و با دیدن او لبخند زد. ژان نیز برایش دست تکان داد.
در همان لحظه، تصمیم گرفت که دستکم تا زمانی که راه دیگری پیدا نکردهاند، تسلیم ترس نشود. اما در خیابانهای شهر، ژاور با قدمهایی محکم دور میشد. او هنوز نمیدانست ژان والژان دقیقاً کجاست؛ ولی یقین داشت که این بار به حقیقت نزدیکتر شده است و حقیقت، اگرچه هنوز پشت دیوارهای صومعه پنهان بود، دیگر آنقدرها هم دور نبود...
«گاهی شجاعت، ماندن در جایی است که برایت عزیز شده؛ حتی وقتی میدانی گذشته هنوز در تعقیب توست.»
#بینوایان_قسمت_۷۱
┅═✧
۴۵۹
۱۸:۱۱