عکس پروفایل ستون آزادس
۶.۸ هزار عضو

ستون آزاد

کانالی فرهنگی،مذهبی،انقلابی،همراه با مسابقات و چالشهای جذاب و پاکت هدیهundefinedundefinedundefined undefined
undefined️ارتباط با ما و هماهنگی تبلیغات @mahdy8900
اینجاحرفتوناشناس بگو: https://harfeto.timefriend.net/17184571774846
ستون آزاد
undefined ﷽ undefined خون دلی که لعل شد undefined فصل چهارم | شراره نخستین undefined قسمت چهل‌وپنجم | با فرزندان رسول خدا چنین می‌کنند دیدار با نواب، برای من دیگر یک خاطره ساده نبود؛ شوق دیدنش هر لحظه بیشتر می‌شد. دو روز بعد شنیدم که نواب قصد دارد به مدرسه نواب برود. بی‌اختیار خودم را به آنجا رساندم. مدرسه پر از جمعیت بود. همه چشم‌به‌راه مردی بودند که سخنانش دل‌ها را به حرکت درمی‌آورد. اما من طاقت نشستن و انتظار کشیدن نداشتم. از مدرسه بیرون آمدم و به سوی مهدیه رفتم؛ جایی که می‌دانستم نواب از آنجا خواهد آمد. بالاخره او را دیدم؛ در میان جمعیتی که پشت سرش حرکت می‌کردند. در راه، با مردم سخن می‌گفت، به این سو و آن سو می‌نگریست، سلام می‌کرد و گاهی رهگذران را مخاطب قرار می‌داد. وقتی به مدرسه رسید، خودم را به نخستین صف رساندم و درست روبه‌روی او نشستم. تمام وجودم غرق تماشای حرکات و شنیدن سخنانش بود. از تقوا و پرهیزگاری می‌گفت و طلاب را به آماده شدن برای راهی طولانی فرامی‌خواند: «یابن آدم! زاد و توشه فراهم کن؛ راه، بسیار دور است... و کشتی را نو کن؛ دریا، بسیار عمیق است...» صدایش هنوز در گوشم بود. آن روز بیشتر از همیشه احساس کردم که آنچه نواب می‌گوید، تنها سخن نیست؛ آتشِ باوری است که خودش پیش از دیگران در آن می‌سوزد... undefined ادامه دارد... فردا: قسمت چهل‌وششم | نخستین اقدام سیاسی #خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_چهارم #قسمت_چهل‌وپنجم ┅═✧❁ستون آزادundefined️کانالی متفاوت❁✧═┅
thumbnail
﷽

undefined خون دلی که لعل شد

undefined فصل چهارم | شراره نخستین
undefined قسمت چهل‌وششم | نخستین اقدام سیاسی

شوقی که از دیدار نواب در دل ما افتاده بود، دیگر نمی‌توانست فقط در حد حرف و احساس باقی بماند.

منتظر فرصتی بودیم تا این شور و انگیزه را در عمل نشان دهیم.

آن فرصت در محرم سال ۱۳۳۴ پیش آمد.

استاندار خراسان دستور داده بود سینماهای مشهد فقط از اول تا دوازدهم محرم تعطیل باشند؛
در حالی که پیش از آن، معمولاً به احترام عاشورا و اربعین، در ماه‌های محرم و صفر تعطیل می‌شدند.

برای ما، همین تصمیم کافی بود.

با چند نفر از دوستان جمع شدیم.
تصمیم گرفتیم مخالفت خود را اعلام کنیم.

بیانیه‌ای نوشتیم و در آن، علما و مردم را به انجام وظیفه امر به معروف و نهی از منکر فراخواندیم و درباره پیامدهای سکوت در برابر منکرات هشدار دادیم.

اما یک مشکل داشتیم:
دستگاه چاپ در اختیارمان نبود.

پس دست به کار شدیم...

هر نسخه را با دست می‌نوشتیم.
چهار صفحه بود و نوشتن هر نسخه نزدیک به دو ساعت زمان می‌برد.

با این حال، خستگی معنا نداشت.

هر نسخه‌ای که نوشته می‌شد، انگار قدمی بود از دنیای حرف‌ها به دنیای عمل.

سال‌ها بعد، هنوز یکی از همان نسخه‌های دست‌نویس را نزد خود داشتم.

این، به تعبیر خودم، نخستین گام عملی من در عرصه فعالیت سیاسی بود؛
گامی کوچک، اما برای آن روزهای جوانی، سرشار از تجربه...

undefined ادامه دارد...

فردا: قسمت چهل‌وهفتم | اندیشه ایجاد دگرگونی

#خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_چهارم #قسمت_چهل‌وششم

┅═✧❁ستون آزادundefined️کانالی متفاوت❁✧═┅
undefined۱

۱.۴K

۱۵:۱۸