صبح روز بعد، ژان والژان با چهرهای نگران وارد باغ شد. شب گذشته را تقریباً بیدار مانده بود؛ هر صدای قدمی در راهرو و هر تکان شاخهای پشت پنجره، او را به یاد ژاور میانداخت.
با این حال، وقتی کوزت را دید که کنار نهال کوچک ایستاده و با دقت به برگهای تازهاش نگاه میکند، تلاش کرد نگرانیاش را پنهان کند.
کوزت با خوشحالی گفت:
«بابا! نگاه کن! فکر کنم نهالمون داره بزرگ میشه!»
ژان خم شد و برگ کوچکی را که تازه باز شده بود، لمس کرد.
«آره، دخترم. فقط باید صبور باشیم و مراقبش بمونیم.»
اما درست همان لحظه، فوشلوان با قدمهایی شتابزده وارد باغ شد. از چهرهاش پیدا بود که خبر خوشی ندارد.
آهسته گفت:
«ژان، باید با هم صحبت کنیم. همین حالا.»
ژان از کوزت خواست کمی آنطرفتر بازی کند و همراه باغبان پیر به گوشهای خلوت رفت.
فوشلوان گفت:
«آن مردی که دیروز پشت دروازه بود، امروز دوباره در شهر دیده شده. از چند نفر دربارهی صومعه پرسوجو کرده؛ حتی میخواسته بداند چه کسانی بهتازگی اینجا ساکن شدهاند.»
ژان پرسید:
«کسی او را میشناخت؟»
«یکی از مغازهدارها گفته مردی با ظاهر و رفتار مأموران پلیس بوده. نمیتوانم با اطمینان بگویم ژاور است، اما نشانهها نگرانکنندهاند.»
ژان نگاهش را به زمین دوخت. نام ژاور برایش تنها یادآور یک مأمور پلیس نبود؛ او نماد گذشتهای بود که هرگز اجازه نمیداد ژان با خیال آسوده زندگی کند.
فوشلوان ادامه داد:
«باید خودت را برای روزهای سخت آماده کنی. اگر این مرد به صومعه برسد، ممکن است آرامش همه به خطر بیفتد.»
ژان با قاطعیت پاسخ داد:
«من نمیخواهم برای دیگران دردسر درست کنم. اما نمیتوانم کوزت را دوباره به جادهها ببرم؛ او تازه دارد معنای خانه را میفهمد.»
*
ظهر، سرپرست صومعه ژان را فراخواند. او از پرسوجوهای اخیر باخبر شده بود و میخواست بداند آیا حضور این مرد و دخترک میتواند برای صومعه خطری ایجاد کند.
ژان با احترام گفت:
«من چیزی جز فرصتی برای کار و زندگی آرام نمیخواهم. اگر ماندن ما امنیت اینجا را تهدید کند، هر تصمیمی که بگیرید میپذیرم؛ اما از شما میخواهم اجازه دهید تا جایی که ممکن است، از این کودک مراقبت کنم.»
سرپرست مدتی به او نگاه کرد. در چهرهی ژان، مردی را میدید که از گذشتهای دشوار گریخته بود، اما تمام خواستهاش حفظ آرامش دختری بیپناه بود.
سرانجام گفت:
«تا وقتی قوانین صومعه را رعایت کنید و خطری متوجه دیگران نباشد، دلیلی برای تغییر تصمیممان نمیبینم. با این حال، باید محتاط باشید.»
ژان تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد. هنوز نمیدانست این فرصت تا چه زمانی باقی خواهد ماند.
عصر، کوزت در باغ به استقبالش دوید و دست او را گرفت.
«بابا، امروز هم برام قصه میگی؟»
ژان لبخند زد.
«البته، دخترم.»
آن شب، کنار تخت کوزت نشست و قصهای از دختری گفت که پس از روزهای سخت، سرانجام خانهای امن پیدا کرده بود. کوزت آرامآرام به خواب رفت، اما ژان تا مدتها به چهرهی او خیره ماند.
او میدانست خطر به آنها نزدیکتر شده است. بااینحال، این بار نمیخواست تنها به فرار فکر کند. شاید برای نخستین بار باید راهی پیدا میکرد تا در برابر گذشته بایستد، بیآنکه آیندهی کوزت را قربانی کند.
در بیرون صومعه، شب آرام بود؛ اما در شهری نهچندان دور، ژاور همچنان به جستوجوی مردی ادامه میداد که سالها تصور میکرد از چنگ عدالت گریخته است.
«گاهی شجاعت، فرار نکردن از گذشته نیست؛ پیدا کردن راهی است برای آنکه گذشته، آیندهی عزیزانت را نابود نکند.»
#رمان_های_ماندگار_جهان
#بینوایان
#بینوایان_قسمت_۷۳
┅═✧
۳۰۹
۱۷:۰۹