عکس پروفایل ستون آزادس
۶.۸ هزار عضو

ستون آزاد

کانالی فرهنگی،مذهبی،انقلابی،همراه با مسابقات و چالشهای جذاب و پاکت هدیهundefinedundefinedundefined undefined
undefined️ارتباط با ما و هماهنگی تبلیغات @mahdy8900
اینجاحرفتوناشناس بگو: https://harfeto.timefriend.net/17184571774846
ستون آزاد
undefined undefined رمان‌های ماندگار جهان undefined بینوایان undefined فصل چهارم: سایه‌های گذشته، روشنای آینده undefined قسمت ۷۲: وقتی گذشته نزدیک می‌شود undefined مدت مطالعه: حدود ۳ دقیقه undefined روایتی آزاد بر اساس شاهکار جاودان «ویکتور هوگو» صبح، ژان والژان زودتر از همیشه به باغ صومعه رفت. کنار نهال کوچکی که کاشته بود، زانو زد و خاک اطرافش را مرتب کرد. نگاه کردن به آن نهال، امیدی خاموش در دلش زنده می‌کرد؛ شاید زندگی خودش و کوزت هم می‌توانست دوباره از نو آغاز شود. اما صدای قدم‌های فوشلوان، این آرامش کوتاه را برهم زد. باغبان پیر با نگرانی گفت: «ژان، خبر تازه‌ای از شهر رسیده. مأمور پلیسی دوباره درباره‌ی مردی بلندقد و دخترکی خردسال پرس‌وجو کرده است.» ژان سر بلند کرد. «ژاور؟» فوشلوان آهسته پاسخ داد: «اسمش را نبرده‌اند، اما توصیفی که داده‌اند، مرا نگران کرده است.» ژان سکوت کرد. سال‌ها فرار، به او آموخته بود که خطر گاهی درست زمانی بازمی‌گردد که انسان تصور می‌کند از آن دور شده است. کمی بعد، کوزت با سبد کوچکی از راه رسید. چند تکه نان برای ژان آورده بود و با دیدن نهال، شادمانه گفت: «بابا، فکر می‌کنی این درخت بزرگ شود؟» ژان لبخند زد. «اگر از آن مراقبت کنیم، حتماً.» کوزت با جدیت گفت: «پس باید هر روز به آن آب بدهیم؛ نمی‌خواهم خشک شود.» ژان به چهره‌ی معصوم او نگاه کرد. این دخترک که روزگاری از کوچک‌ترین صدا می‌ترسید، حالا برای رشد یک نهال نگران بود. همین تغییر کوچک، برای ژان ارزشی بیش از تمام دارایی‌های دنیا داشت. دستش را روی شانه‌ی کوزت گذاشت و گفت: «بعضی چیزها برای زنده ماندن، به مراقبت و مهربانی نیاز دارند.» کوزت دست او را گرفت. «مثل آدم‌ها؟» ژان لحظه‌ای مکث کرد. «بله، دخترم؛ درست مثل آدم‌ها.» نزدیک ظهر، یکی از راهبان خبر داد مردی ناشناس پشت دروازه منتظر است و می‌خواهد با باغبان صحبت کند. فوشلوان به‌طرف ورودی رفت و ژان از فاصله‌ای دور، مردی با لباس تیره را دید. چهره‌اش به‌خوبی مشخص نبود، اما حالت ایستادن و نگاه دقیقش، خاطره‌ای تلخ را زنده کرد. وقتی فوشلوان بازگشت، ژان بی‌درنگ پرسید: «چه می‌خواست؟» باغبان پیر پاسخ داد: «درباره‌ی کسانی سؤال می‌کرد که به‌تازگی به اینجا آمده‌اند. مستقیم نامی نبرد، اما معلوم بود دنبال سرنخی می‌گردد.» ژان نگران شد. «اگر ژاور باشد، دیر یا زود به حقیقت نزدیک می‌شود.» فوشلوان گفت: «هنوز چیزی ثابت نشده؛ اما باید برای هر احتمالی آماده باشیم.» ژان به ساختمان صومعه نگاه کرد. کوزت پشت یکی از پنجره‌ها ظاهر شد و برایش دست تکان داد. لبخند دخترک، تصمیم گرفتن را دشوارتر می‌کرد. او می‌توانست دوباره فرار کند؛ شبانه از صومعه بیرون برود و در شهری دیگر پنهان شود. اما آیا درست بود که کوزت را بار دیگر از تنها جایی که در آن احساس امنیت کرده بود، جدا کند؟ آرام گفت: «تا وقتی راهی برای ماندن وجود دارد، نمی‌خواهم او را دوباره آواره کنم.» فوشلوان دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. «پس باید امیدوار باشیم، اما مراقب هم بمانیم.» شب، وقتی سکوت بر صومعه حاکم شد، ژان کنار پنجره ایستاد و به جاده‌ی تاریک چشم دوخت. به یاد فانتین افتاد؛ مادری که آخرین امیدش را به او سپرده بود. او قول داده بود از کوزت مراقبت کند و نمی‌خواست ترس از ژاور، مانع وفای به عهدش شود. در اتاق کناری، کوزت آرام خوابیده بود؛ بی‌خبر از خطری که شاید دوباره به زندگی‌شان نزدیک می‌شد. ژان تصمیم گرفت تا زمانی که بتواند، برای حفظ این آرامش بجنگد. اما در دوردست، مردی همچنان به دنبال ردپای او می‌گشت؛ مردی که باور داشت هیچ‌کس نمی‌تواند برای همیشه از گذشته‌ی خود بگریزد. و ژان والژان می‌دانست که شاید روزهای آرامششان به پایان نزدیک شده باشد... undefined سخن ماندگار: «امید، یعنی برای آینده‌ای بجنگی که هنوز می‌توانی بسازی؛ حتی وقتی گذشته دست از تعقیبت برنمی‌دارد.» undefined ادامه دارد... #رمان_های_ماندگار_جهان #بینوایان #بینوایان_قسمت_۷۲ ┅═✧undefined️ستون آزادundefined️کانالی متفاوتundefined️✧═┅
thumbnail
undefined رمان‌های ماندگار جهان
undefined بینوایان
undefined فصل چهارم: سایه‌های گذشته، روشنای آینده
undefined قسمت ۷۳: نشانه‌ای از خطر
undefined مدت مطالعه: حدود ۳ دقیقه
undefined روایتی آزاد بر اساس شاهکار جاودان «ویکتور هوگو»

صبح روز بعد، ژان والژان با چهره‌ای نگران وارد باغ شد. شب گذشته را تقریباً بیدار مانده بود؛ هر صدای قدمی در راهرو و هر تکان شاخه‌ای پشت پنجره، او را به یاد ژاور می‌انداخت.

با این حال، وقتی کوزت را دید که کنار نهال کوچک ایستاده و با دقت به برگ‌های تازه‌اش نگاه می‌کند، تلاش کرد نگرانی‌اش را پنهان کند.

کوزت با خوشحالی گفت:
«بابا! نگاه کن! فکر کنم نهالمون داره بزرگ می‌شه!»

ژان خم شد و برگ کوچکی را که تازه باز شده بود، لمس کرد.
«آره، دخترم. فقط باید صبور باشیم و مراقبش بمونیم.»

اما درست همان لحظه، فوشلوان با قدم‌هایی شتاب‌زده وارد باغ شد. از چهره‌اش پیدا بود که خبر خوشی ندارد.

آهسته گفت:
«ژان، باید با هم صحبت کنیم. همین حالا.»

ژان از کوزت خواست کمی آن‌طرف‌تر بازی کند و همراه باغبان پیر به گوشه‌ای خلوت رفت.

فوشلوان گفت:
«آن مردی که دیروز پشت دروازه بود، امروز دوباره در شهر دیده شده. از چند نفر درباره‌ی صومعه پرس‌وجو کرده؛ حتی می‌خواسته بداند چه کسانی به‌تازگی اینجا ساکن شده‌اند.»

ژان پرسید:
«کسی او را می‌شناخت؟»

«یکی از مغازه‌دارها گفته مردی با ظاهر و رفتار مأموران پلیس بوده. نمی‌توانم با اطمینان بگویم ژاور است، اما نشانه‌ها نگران‌کننده‌اند.»

ژان نگاهش را به زمین دوخت. نام ژاور برایش تنها یادآور یک مأمور پلیس نبود؛ او نماد گذشته‌ای بود که هرگز اجازه نمی‌داد ژان با خیال آسوده زندگی کند.

فوشلوان ادامه داد:
«باید خودت را برای روزهای سخت آماده کنی. اگر این مرد به صومعه برسد، ممکن است آرامش همه به خطر بیفتد.»

ژان با قاطعیت پاسخ داد:
«من نمی‌خواهم برای دیگران دردسر درست کنم. اما نمی‌توانم کوزت را دوباره به جاده‌ها ببرم؛ او تازه دارد معنای خانه را می‌فهمد.»

*

ظهر، سرپرست صومعه ژان را فراخواند. او از پرس‌وجوهای اخیر باخبر شده بود و می‌خواست بداند آیا حضور این مرد و دخترک می‌تواند برای صومعه خطری ایجاد کند.

ژان با احترام گفت:
«من چیزی جز فرصتی برای کار و زندگی آرام نمی‌خواهم. اگر ماندن ما امنیت اینجا را تهدید کند، هر تصمیمی که بگیرید می‌پذیرم؛ اما از شما می‌خواهم اجازه دهید تا جایی که ممکن است، از این کودک مراقبت کنم.»

سرپرست مدتی به او نگاه کرد. در چهره‌ی ژان، مردی را می‌دید که از گذشته‌ای دشوار گریخته بود، اما تمام خواسته‌اش حفظ آرامش دختری بی‌پناه بود.

سرانجام گفت:
«تا وقتی قوانین صومعه را رعایت کنید و خطری متوجه دیگران نباشد، دلیلی برای تغییر تصمیممان نمی‌بینم. با این حال، باید محتاط باشید.»

ژان تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد. هنوز نمی‌دانست این فرصت تا چه زمانی باقی خواهد ماند.

عصر، کوزت در باغ به استقبالش دوید و دست او را گرفت.
«بابا، امروز هم برام قصه می‌گی؟»

ژان لبخند زد.
«البته، دخترم.»

آن شب، کنار تخت کوزت نشست و قصه‌ای از دختری گفت که پس از روزهای سخت، سرانجام خانه‌ای امن پیدا کرده بود. کوزت آرام‌آرام به خواب رفت، اما ژان تا مدت‌ها به چهره‌ی او خیره ماند.

او می‌دانست خطر به آن‌ها نزدیک‌تر شده است. بااین‌حال، این بار نمی‌خواست تنها به فرار فکر کند. شاید برای نخستین بار باید راهی پیدا می‌کرد تا در برابر گذشته بایستد، بی‌آنکه آینده‌ی کوزت را قربانی کند.

در بیرون صومعه، شب آرام بود؛ اما در شهری نه‌چندان دور، ژاور همچنان به جست‌وجوی مردی ادامه می‌داد که سال‌ها تصور می‌کرد از چنگ عدالت گریخته است.

undefined سخن ماندگار:
«گاهی شجاعت، فرار نکردن از گذشته نیست؛ پیدا کردن راهی است برای آنکه گذشته، آینده‌ی عزیزانت را نابود نکند.»

undefined ادامه دارد...

#رمان_های_ماندگار_جهان
#بینوایان
#بینوایان_قسمت_۷۳

┅═✧undefined️ستون آزادundefined️کانالی متفاوتundefined️✧═┅
undefined۲
undefined۱

۳۰۹

۱۷:۰۹