عکس پروفایل ستون آزادس
۶.۸ هزار عضو

ستون آزاد

کانالی فرهنگی،مذهبی،انقلابی،همراه با مسابقات و چالشهای جذاب و پاکت هدیهundefinedundefinedundefined undefined
undefined️ارتباط با ما و هماهنگی تبلیغات @mahdy8900
اینجاحرفتوناشناس بگو: https://harfeto.timefriend.net/17184571774846
ستون آزاد
undefined ﷽ undefined خون دلی که لعل شد undefined فصل هشتم: قلعه سرخ undefined قسمت هفتاد و یکم: سفینه غزل undefinedundefined هم‌سفر با غزل، در دل روزهای سخت هواپیما از زاهدان به مقصد تهران پرواز می‌کرد؛ اما این سفر، سفر معمولی یک مسافر نبود. آیت‌الله خامنه‌ای، در حدود بیست‌وچهارسالگی، تحت‌الحفظ مأموران ساواک به تهران منتقل می‌شد؛ روزهایی که سایهٔ بازداشت و فشارهای حکومت پهلوی بر زندگی‌اش سنگینی می‌کرد. در چنین لحظه‌ای، ذهن یک زندانی سیاسی می‌توانست درگیر نگرانی از آینده، تلخی بازداشت و آنچه در انتظارش بود شود؛ اما روح او دلبستگی دیگری هم داشت: شعر و ادبیات. شعر برای او سرگرمی گذرای روزهای آسایش نبود. از سال‌های جوانی با غزل مأنوس بود؛ بیت‌های زیبا را به خاطر می‌سپرد و شعرهایی را که به دلش می‌نشستند، در دفترچه‌ای گرد می‌آورد. نام آن دفترچه را «سفینه غزل» گذاشته بود؛ سفینه‌ای از واژه‌ها و احساسات، که در میان آشفتگی‌های زندگی، پناهی برای ذوق و اندیشه‌اش به شمار می‌رفت. تصور کنید در آن پرواز، هنگامی که مأموران او را به تهران می‌بردند، ذهنش می‌توانست از تلخی موقعیت فاصله بگیرد و به زیبایی یک غزل پناه ببرد؛ لحظه‌ای که شعر، حتی در دل محدودیت، راهی برای حفظ آرامش درونی باز می‌کرد. این ماجرا جلوه‌ای از روحیه‌ای است که دشواری‌های بیرونی نتوانسته بود علاقه‌اش به ادبیات را از میان ببرد. بااین‌حال، سرنوشت «سفینه غزل» نیز با دوران بازداشت او گره خورد؛ دفترچه‌ای که بعدها در جریان بازداشت ساواک ضبط شد و به او بازگردانده نشد. چه تلخ است که دفترچه‌ای کوچک، حاصل سال‌ها انس با شعر، در دست مأموران امنیتی باقی بماند؛ اما شعرهایی که در خاطر انسان نشسته‌اند، به‌آسانی از او گرفته نمی‌شوند. undefined ادامه دارد... undefined فردا: قسمت هفتاد و دوم «پادگان سلطنت‌آباد» #خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_هشتم #قسمت_هفتاد_و_یکم ┅═✧❁ستون آزادundefined️کانالی متفاوت❁✧═┅
thumbnail
﷽

undefined خون دلی که لعل شد
undefined فصل هشتم: قلعه سرخ

undefined قسمت هفتاد و دوم: پادگان سلطنت‌آباد

undefined
از آسمان تا پشت دیوارهای پادگان

پرواز از زاهدان به تهران به پایان رسیده بود؛ اما برای کسی که سال‌های جوانی‌اش را در مسیر مبارزه با حکومت پهلوی می‌گذراند، رسیدن به تهران به معنای پایان گرفتاری‌ها نبود.

تهران، با همهٔ بزرگی و شلوغی‌اش، برای او مقصد یک سفر عادی نبود. مأموران ساواک او را به پایتخت منتقل کرده بودند و حالا مرحله‌ای دیگر از دوران بازداشتش پیش رو قرار داشت.

در آن روزگار، بازداشت یک روحانی مبارز تنها به معنای دورشدن از خانه و خانواده نبود؛ یعنی قرارگرفتن در فضایی که مأموران امنیتی می‌کوشیدند با فشار و محدودیت، ارادهٔ زندانی را در هم بشکنند. هر انتقال، هر بازجویی و هر روزی که پشت دیوارهای مراکز نظامی و امنیتی می‌گذشت، می‌توانست آزمونی تازه باشد.

عنوان این خاطره، «پادگان سلطنت‌آباد» است؛ نامی که ما را به یکی از ایستگاه‌های دوران بازداشت و مبارزه می‌برد. در آن سال‌ها، حکومت پهلوی از دستگاه‌های امنیتی و امکانات نظامی خود برای کنترل مخالفان سیاسی استفاده می‌کرد و مبارزان، روزهای دشواری را در بازداشتگاه‌ها و زندان‌ها می‌گذراندند.

اما آنچه در چنین روزهایی اهمیت داشت، تنها تحمل سختی نبود؛ حفظ باورها در شرایطی بود که فشارها می‌توانست انسان را به عقب‌نشینی وادار کند.

undefined ادامه دارد...

undefined فردا: قسمت هفتاد و سوم
«آن روز برفی»

#خون_دلی_که_لعل_شد
#فصل_هشتم
#قسمت_هفتاد_و_دوم

┅═✧❁ستون آزادundefined️کانالی متفاوت❁✧═┅
undefined۲

۳۴۸

۱۵:۱۴