« سلسله نشست های آموزشی جهاد و شهادت»
با موضوع: “روایت جنگ دوره کارگاهیِ آموزشِ مصاحبه، ثبت و نگارش روایتهای جنگ”
مدرس: خانم معصومه دستجانی فراهانی
پژوهشگر و نویسنده تاریخ شفاهیکارشناس مدیریت امور فرهنگی و کتابکارشناس ارشد جامعه شناسیمسئول واحد ادبیات پایداری انتشارات کتاب جمکران
در این دوره شما با:چیستی و چرایی تاریخ شفاهیمصاحبه و تدوین آشنا میشوید.
مخاطبان:
علاقهمندان به تاریخ جنگ، نویسندگان، پژوهشگران و هر کسی که میخواهد خاطرات شخصی یا خانوادگی خود از جنگ را به کتاب تبدیل کند.فعالان دوره میتوانند در دوره روایتنویسی بعد از تمام این دوره شرکت کنند.
لینک ثبتنام:https://formafzar.com/form/yf31e
توجه :این دوره به صورت آنلاین و رایگان هست ویژه فعالان عرصه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت استان بوشهر
بدون دریافت گواهینامه می باشد.
توضیحات کلاس ها :دوشنبه ها پنجشنبه هاساعت ۱۷ الی ۱۸:۳۰ عصر از هفته آیندهبه مدت ۸ جلسه
با موضوع: “روایت جنگ دوره کارگاهیِ آموزشِ مصاحبه، ثبت و نگارش روایتهای جنگ”
مدرس: خانم معصومه دستجانی فراهانی
پژوهشگر و نویسنده تاریخ شفاهیکارشناس مدیریت امور فرهنگی و کتابکارشناس ارشد جامعه شناسیمسئول واحد ادبیات پایداری انتشارات کتاب جمکران
در این دوره شما با:چیستی و چرایی تاریخ شفاهیمصاحبه و تدوین آشنا میشوید.
مخاطبان:
علاقهمندان به تاریخ جنگ، نویسندگان، پژوهشگران و هر کسی که میخواهد خاطرات شخصی یا خانوادگی خود از جنگ را به کتاب تبدیل کند.فعالان دوره میتوانند در دوره روایتنویسی بعد از تمام این دوره شرکت کنند.
لینک ثبتنام:https://formafzar.com/form/yf31e
توجه :این دوره به صورت آنلاین و رایگان هست ویژه فعالان عرصه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت استان بوشهر
توضیحات کلاس ها :دوشنبه ها پنجشنبه هاساعت ۱۷ الی ۱۸:۳۰ عصر از هفته آیندهبه مدت ۸ جلسه
۷:۳۲
#بیاییدداستانبنویسیم#کتابخور
۹:۰۵
دیده شده در میدان توحیددیگه حالا خود دانید.
۲۱:۵۷
در جریان باشید...
۹:۰۰
مومنین و مومنات
معصومه را اولین بار در پایگاه بسیج دیدم. وقتی تکیه داده بودم به دیواری که حس میکردم حرف برای گفتن زیاد دارد. بعدها فهمیدم در زمان جنگ پناهگاه بوده و دستی کنده شده.
معصومه آن موقع فرمانده پایگاه بسیج بود. پرشور و خاص صحبت میکند. نه اینکه برود روی استیج و میکروفن بگیرد ها. نه!حرف عادیاش را هم پر شور میزند. صدایش اینجوری است. خاص خودش که با هیچ کسی اشتباه نشود. آن موقع هم ماما و در درمانگاهی نزدیکی همان پایگاه مشغول بود. آنقدر در بسیج مشغول شد که درمانگاه را رها کرد.
بعدها درس را ادامه داد و ارشد مامایی را گرفت. گردش ایام هر کداممان را یک جایی مشغول کرد. همان گردش ایام همهمان را کشید توی خیابان و دوباره جمعمان کرد.
بعضی شبها میبینمش. کنار میدان یک پرچم دست دارد و بعضی شبها بی هوا دستم را میگیرد و میگوید فراهانی بیا اینجا و میبرد سمت یک میزی موکبی چیزی که کار دست آدم بدهد.من هم دِ فرار. فرار که میکنم با همان صدا داد میزند: «خفه نشی.» و میخندد.
یک شب کنار میدان به ماشینی که رانندهاش خانم بود و موهایش یک وری از زیر شال بیرون بود گفت:«ماشاالله. پرچم میخواهید؟» خانم با اشاره سر تایید کرد. معصومه رفت سمت میدان دنبال پرچم. راه باز شد و ماشین راه افتاد. دیدم تا معصومه برگردد کار از کار گذشته. پرچم را بردم و دادم دست راننده و برگشتم. معصومه بیپرچم برگشت. پیدا نکرده بود. گفتم:«پرچم نداری چرا تعارف میزنی؟نیم ساعت نشد دوباره پرچم خریده بودم.»
اگر آخرهای تجمع باشد و کار دستم ندهد، کنارش میایستم و حرف میزنیم. از همان حرفها که همه جا نمیشود گفت. همان حرفها که اگر به بقیه بگویی هر طیفی یک جور متهمت میکنند.
درد در دل زیاد داریم و گریه نکرده بسیار. آن موقع هست که روح حماسی پیدا میکنم. کلی آیه و مثال میآورم و دلداریاش میدهم.
میگوید: «من هر کجا از مسئولی انتقاد میکنم، همه میگویند هیس اتحاد را به هم نزن. نکند ما در تجمعات مشغول باشیم و هر کاری خواستند بکنند.» میگویم:«اوضاع من هم همین است. حرفت را بزن. قرار نیست به بهانه وحدت همه را رها کنیم و مسئولین یادشان برود باید درست کار کنند. ما شبها در خیابانیم که هر کسی هر کاری دلش خواست نکند. ببین یک سخنران معروفی میگفت: این مردم توی خیابان مومنین و مومناتند و آن مسئولی که میخواهد هستهای را بدهد برود تا مثلا آرامش برقرار باشد، هم خائن نیست. فقط یا ایها الذین آمنوا است. او مبعوث نشده. آن خانمی و آقایی که کنار خیابان پرچم دست گرفته مبعوث شده...»میگوید: «روحیه گرفتم. هر شب بیا حرف بزنیم من حالم خوب بشود.»
ذهنم میرود به وقتی بابا از دنیا رفت. معصومه آمد مسجد و کنارم نشست. آنقدر آن روزها گریه میکردم، همه کلافه بودند از دستم. اما معصومه درِ گوشم گفت: «گریه کن. من میدانم آدم هر قدر هم برای پدرش گریه کند اشکش تمام نمیشود.»
دیشب زل زدم توی چشمهایش. گفتم چقدر ما گریه داریم. از دی ماه 98 تا حالا. مجال پیدا نمیکنیم دل سیر گریه کنیم. صدایش این شبها با بغض ممذوج شده.
باز هم سر میگذارد روی شانهام و گریه میکند. اما من گریه نمیکنم. توی خلوت خودم گریه میکنم تا باز هم بقیه را کلافه نکنم. حتی توی تاکسی اشک میریزم. راننده که من را نمیشناسد که کلافه بشود.
از معصومه خداحافظی میکنم. زنی به دخترهایش میگوید: «اینها شبی دو میلیون میگیرند.»زن خبر ندارد ما دو معصومه و خیلیهای توی میدان صبح اول وقت باید سرکار باشیم و او احتمالا تا ظهر خواب است. خبر ندارد، معصومه مامای نمونه کشوری است و با بقیه همکارانش در طرح جوانی و افزایش جمعیت فعالند.
" />
معصومه دستجانی فراهانی
#ایرانمن #شبهایپایداری #روایت
https://eitaa.com/GahiNeveshthttps://ble.ir/gahinevesht
#ایرانمن #شبهایپایداری #روایت
https://eitaa.com/GahiNeveshthttps://ble.ir/gahinevesht
۹:۱۲
#بیاییدداستانبنویسیم#کتابخور
«گاهینوشتهایم»
https://eitaa.com/GahiNeveshthttps://ble.ir/gahinevesht
۱۳:۱۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سوره مبارکه البقرة آیه ۱۸صُمٌّ بُكمٌ عُميٌ فَهُم لا يَرجِعونَ﴿۱۸﴾آنها کران، گنگها و کورانند؛ لذا (از راه خطا) بازنمیگردند!
همونکه گفته یک اقلیت رانتی کف خیابانمصداقش همینه و لاغیر
همونکه گفته یک اقلیت رانتی کف خیابانمصداقش همینه و لاغیر
۱۴:۴۵
رانتی که نصیب ما اقلیت کف خیابان شده.
۲۲:۰۱
بازارسال شده از گاهینوشتهایم
خوش به حال گلهای قالی
دیوار و طاقچه و همه جا تصویر پسر ارشد خانواده است.سرم را میاندازم پایین. رد قدمهایش را روی فرش خانه پدری حس میکنم.حتی استکانها میشود روزی در دست امیر بوده باشد. وقتی میآمده به پدر سر بزند. رو به رویم آقا سیدعلی نشسته. هر بار نگاه از گلهای قالی میگیرم او را میبینم.فیلم سخنرانی امیر در جوانی را یادم میآورد. چند پسر در دنیا تا این حد به پدر شبیهند؟خوب شد کنجی نشستهام که برادران امیر نمیبینند یک ریز اشک میریزم.لحظهای سر برمیگردانم. روی دیوار پشت سرم عکسهایش با آقای شهید است.
پیرزنی که دعا کرده بود سیدعبدالرحیم محلهی دروازه ری قم سپهبد بشود حالا کجاست؟زیر کدام خاک نتیجه دعایش را تماشا میکند؟خوش به حال پیرزن پارچه فروش پایین شهر قم.
این حسرت تمام نشدنی چرا رهایم نمیکند؟منِ بیلیاقت چرا زودتر به این خانه نیامدم؟چرا یکبار حتی به اندازه یک سلام همکلامش نشدم؟
امیر برایم دعا کن. این را دو سه باری رو به عکس زمینه سفیدش میگویم.میخواهم از برادرش بخواهم خاطره آخرین دیدار را تعریف کند. باید رعایتشان را بکنیم. بیش از دو ماه است شبانه روز مهمان دارند.خاطره را برای خودم مرور میکنم.پنج روز قبل از شهادت به قم میآید. میگوید:«حضرت آقا توصیه کردند بیایم خانواده را ببینم.»یعنی چهارم اسفند برای آخرین بار در همین خانه بوده. همان روز انگشتری را به برادرش آقا سیدعبدالرسول هدیه داده.یعنی داشته تعلقات را از خودش دور میکرده؟
از کتاب زندگی امیر از کودکی تا پذیرش قطعنامه با روایت خود شهید پیش از شهادت، صحبت میکنیم.به پسرش سپرده کدام بخشها بیاید در کتاب و کدام بخشها حذف بشود.
میدانستم امیر بسیار مودب و متواضع بوده. پسر هم مودب و متواضع است. از شروع و ادامه صحبتش و حتی اینکه میداند کی باید صحبت کند.پسر سپهبد شهید بودن حلالت جوان.
پدر هر از گاهی سرش را به دستهای روی عصا تکیه میدهد.میخواهیم بلند بشویم تا زودتر محیای خواب و استراحت بشود. دلمان اما میخواهد بیشتر در این هوا نفس بکشیم.آقای دکتر بهداروند (نویسنده کتاب زندگینامه امیر) میپرسد:«شما وقتی یاد امیر میافتید چکار میکنید؟» پدر باید الان غم بدود در اجزای صورتش. اما هیچ تغییری نمیکند. جواب میدهد:«شکر خدا»
کمی هم از مسجد جمکران میپرسیم.میگوید:«شبیه به کاروانسرا بود.»بنا میشود عکس قدیمی مسجد را برایش بفرستیم. یک ساعت و خردهای زود میگذرد. ما دشتمان را از دیدار با پدر، برادران و پسر امیرسپهبد شهید سیدعبدالرحیم موسوی در همان یک ساعت برمیداریم.ساعتی که از عمر حساب نشد.
دیشب جریان، انگشتری که ماهها قبل از حاجقاسم به دستم رسیده بود را برای اولین بار شنیدم. همان که سال تحویل امسال در سفره تحویل سال گذاشتم.
انگشتر آقای شهیدمان بوده. هدیه شده به حاج قاسم. حاج قاسم شهید هدیه داده به واسطهای که انگشتر را به من داد. او هم انگشتر را هدیه داده به حاج رمضان شهید. حاج رمضان شهید برگردانده به واسطه. بعد هم انگشتر هدیه شده به سپهبد شهید موسوی. باز هم انگشتر برگشته به واسطه. در آخر هم رسیده به من.انگشتری که به دست هر کسی رسیده، شهید شده.یعنی من شهید پنجمم؟جا دارد بگویم:«فک نکنم»
میآیم توی راهپله میخواهم از بنر کنج پاگرد هم عکس بگیرم. عکس فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در لنز دوربین گوشی من، جا نمیشود.
امروز عکسهای شب گذشته را برای برادر و رفیق صمیمی سپهبد شهید میفرستم.مینویسم: - من حتی به گلهای قالی خانه پدری شما، غبطه خوردم.
#شهدا#انگشتر#خانهپدری
منزل پدربزرگوار سپهبد شهید امیر سیدعبدالرحیم موسوی فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران
چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
" />
معصومه دستجانی فراهانی
https://eitaa.com/GahiNeveshthttps://ble.ir/gahinevesht
پیرزنی که دعا کرده بود سیدعبدالرحیم محلهی دروازه ری قم سپهبد بشود حالا کجاست؟زیر کدام خاک نتیجه دعایش را تماشا میکند؟خوش به حال پیرزن پارچه فروش پایین شهر قم.
این حسرت تمام نشدنی چرا رهایم نمیکند؟منِ بیلیاقت چرا زودتر به این خانه نیامدم؟چرا یکبار حتی به اندازه یک سلام همکلامش نشدم؟
امیر برایم دعا کن. این را دو سه باری رو به عکس زمینه سفیدش میگویم.میخواهم از برادرش بخواهم خاطره آخرین دیدار را تعریف کند. باید رعایتشان را بکنیم. بیش از دو ماه است شبانه روز مهمان دارند.خاطره را برای خودم مرور میکنم.پنج روز قبل از شهادت به قم میآید. میگوید:«حضرت آقا توصیه کردند بیایم خانواده را ببینم.»یعنی چهارم اسفند برای آخرین بار در همین خانه بوده. همان روز انگشتری را به برادرش آقا سیدعبدالرسول هدیه داده.یعنی داشته تعلقات را از خودش دور میکرده؟
از کتاب زندگی امیر از کودکی تا پذیرش قطعنامه با روایت خود شهید پیش از شهادت، صحبت میکنیم.به پسرش سپرده کدام بخشها بیاید در کتاب و کدام بخشها حذف بشود.
میدانستم امیر بسیار مودب و متواضع بوده. پسر هم مودب و متواضع است. از شروع و ادامه صحبتش و حتی اینکه میداند کی باید صحبت کند.پسر سپهبد شهید بودن حلالت جوان.
پدر هر از گاهی سرش را به دستهای روی عصا تکیه میدهد.میخواهیم بلند بشویم تا زودتر محیای خواب و استراحت بشود. دلمان اما میخواهد بیشتر در این هوا نفس بکشیم.آقای دکتر بهداروند (نویسنده کتاب زندگینامه امیر) میپرسد:«شما وقتی یاد امیر میافتید چکار میکنید؟» پدر باید الان غم بدود در اجزای صورتش. اما هیچ تغییری نمیکند. جواب میدهد:«شکر خدا»
کمی هم از مسجد جمکران میپرسیم.میگوید:«شبیه به کاروانسرا بود.»بنا میشود عکس قدیمی مسجد را برایش بفرستیم. یک ساعت و خردهای زود میگذرد. ما دشتمان را از دیدار با پدر، برادران و پسر امیرسپهبد شهید سیدعبدالرحیم موسوی در همان یک ساعت برمیداریم.ساعتی که از عمر حساب نشد.
دیشب جریان، انگشتری که ماهها قبل از حاجقاسم به دستم رسیده بود را برای اولین بار شنیدم. همان که سال تحویل امسال در سفره تحویل سال گذاشتم.
انگشتر آقای شهیدمان بوده. هدیه شده به حاج قاسم. حاج قاسم شهید هدیه داده به واسطهای که انگشتر را به من داد. او هم انگشتر را هدیه داده به حاج رمضان شهید. حاج رمضان شهید برگردانده به واسطه. بعد هم انگشتر هدیه شده به سپهبد شهید موسوی. باز هم انگشتر برگشته به واسطه. در آخر هم رسیده به من.انگشتری که به دست هر کسی رسیده، شهید شده.یعنی من شهید پنجمم؟جا دارد بگویم:«فک نکنم»
میآیم توی راهپله میخواهم از بنر کنج پاگرد هم عکس بگیرم. عکس فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در لنز دوربین گوشی من، جا نمیشود.
امروز عکسهای شب گذشته را برای برادر و رفیق صمیمی سپهبد شهید میفرستم.مینویسم: - من حتی به گلهای قالی خانه پدری شما، غبطه خوردم.
#شهدا#انگشتر#خانهپدری
منزل پدربزرگوار سپهبد شهید امیر سیدعبدالرحیم موسوی فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران
چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
https://eitaa.com/GahiNeveshthttps://ble.ir/gahinevesht
۱۲:۰۹
بازارسال شده از گاهینوشتهایم
۱۲:۰۹
بازارسال شده از گاهینوشتهایم
۱۲:۰۹
بازارسال شده از گاهینوشتهایم
۱۲:۰۹
بازارسال شده از گاهینوشتهایم
۱۲:۰۹
بازارسال شده از گاهینوشتهایم
۱۲:۰۹
دو سه شبی ترک پست کردنداخبار رسید جنگ دریایی شده، برگشتند سرپست.از فردا همش پست پست پست
۲۰:۲۴
بهش میگم:«چکارش دارید سس خرسی فلک زده رو؟»میگه:«حالا حالاها باهاش کار داریم.»
میگم سس خرسی، لعنتی با اینهمه خاطرخواه پس چرا نمیای؟
میگم سس خرسی، لعنتی با اینهمه خاطرخواه پس چرا نمیای؟
۲۲:۱۶
میگما با افزایش تورم، حقوق تجمعات نباید افزایش پیدا کنه؟
۹:۳۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۹:۲۹