بله | کانال گاهی‌نوشت‌هایم
عکس پروفایل گاهی‌نوشت‌هایمگ

گاهی‌نوشت‌هایم

۵۶ عضو
« سلسله نشست های آموزشی جهاد و شهادت»
با موضوع: “روایت جنگ دوره کارگاهیِ آموزشِ مصاحبه، ثبت و نگارش روایت‌های جنگ”

مدرس: خانم معصومه دستجانی فراهانی
پژوهشگر و نویسنده تاریخ شفاهیکارشناس مدیریت امور فرهنگی و کتابکارشناس ارشد جامعه شناسیمسئول واحد ادبیات پایداری انتشارات کتاب جمکران
در این دوره شما با:چیستی و چرایی تاریخ شفاهیمصاحبه و تدوین آشنا می‌‌‌شوید.

مخاطبان:
علاقه‌مندان به تاریخ جنگ، نویسندگان، پژوهشگران و هر کسی که می‌خواهد خاطرات شخصی یا خانوادگی خود از جنگ را به کتاب تبدیل کند.فعالان دوره می‌توانند در دوره روایت‌نویسی بعد از تمام این دوره شرکت کنند.
لینک ثبت‌نام:https://formafzar.com/form/yf31e
توجه :این دوره به صورت آنلاین و رایگان هست ویژه فعالان عرصه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت استان بوشهر
undefined بدون دریافت گواهینامه می باشد.

توضیحات کلاس ها :دوشنبه ها پنجشنبه هاساعت ۱۷ الی ۱۸:۳۰ عصر از هفته آیندهبه مدت ۸ جلسه

۷:۳۲

undefinedبین‌السطور
undefinedنویسندگی یعنی پرحوصلگی. حتی نویسنده‌های بزرگ هم گاهی مجبور می‌شوند یک اثر را بارها و بارها بازنویسی کنند. می‌گویند ارنست همینگوی داستان مشهور «پیرمرد و دریا» را دویست بار بازنویسی کرد.
#بیایید‌داستان‌بنویسیم#کتاب‌خور

۹:۰۵

thumbnail
دیده شده در میدان توحیددیگه حالا خود دانید.

۲۱:۵۷

thumbnail
در جریان باشید...

۹:۰۰

thumbnail
مومنین و مومنات

undefinedمعصومه را اولین بار در پایگاه بسیج دیدم. وقتی تکیه داده بودم به دیواری که حس می‌‌کردم حرف برای گفتن زیاد دارد. بعدها فهمیدم در زمان جنگ پناهگاه بوده و دستی کنده شده.
undefinedمعصومه آن موقع فرمانده پایگاه بسیج بود. پرشور و خاص صحبت می‌کند. نه اینکه برود روی استیج و میکروفن بگیرد ها. نه!حرف عادی‌اش را هم پر شور می‌زند. صدایش اینجوری است. خاص خودش که با هیچ کسی اشتباه نشود. آن موقع هم ماما و در درمانگاهی نزدیکی همان پایگاه مشغول بود. آنقدر در بسیج مشغول شد که درمانگاه را رها کرد.
undefinedبعدها درس را ادامه داد و ارشد مامایی را گرفت. گردش ایام هر کدام‌مان را یک جایی مشغول کرد. همان گردش ایام همه‌‌مان را کشید توی خیابان و دوباره جمع‌‌مان کرد.
undefinedبعضی شبها می‌‌بینمش. کنار میدان یک پرچم دست دارد و بعضی شبها بی هوا دستم را می‌‌گیرد و می‌‌گوید فراهانی بیا اینجا و می‌برد سمت یک میزی موکبی چیزی که کار دست آدم بدهد.من هم دِ فرار. فرار که می‌کنم با همان صدا داد می‌زند: «خفه نشی.» و می‌خندد.
undefinedیک شب کنار میدان به ماشینی که راننده‌‌اش خانم بود و موهایش یک وری از زیر شال بیرون بود گفت:«ماشاالله. پرچم می‌خواهید؟» خانم با اشاره سر تایید کرد. معصومه رفت سمت میدان دنبال پرچم. راه باز شد و ماشین راه افتاد. دیدم تا معصومه برگردد کار از کار گذشته. پرچم را بردم و دادم دست راننده و برگشتم. معصومه بی‌پرچم برگشت. پیدا نکرده بود. گفتم:«پرچم نداری چرا تعارف می‌زنی؟نیم ساعت نشد دوباره پرچم خریده بودم.»
undefinedاگر آخرهای تجمع باشد و کار دستم ندهد، کنارش می‌ایستم و حرف می‌ز‌نیم. از همان حرفها که همه جا نمی‌شود گفت. همان حرف‌ها که اگر به بقیه بگویی هر طیفی یک جور متهمت می‌کنند.
undefinedدرد در دل زیاد داریم و گریه نکرده بسیار. آن موقع هست که روح حماسی پیدا می‌کنم. کلی آیه و مثال می‌آورم و دلداری‌اش می‌دهم.
undefinedمی‌گوید: «من هر کجا از مسئولی انتقاد می‌کنم، همه می‌گویند هیس اتحاد را به هم نزن. نکند ما در تجمعات مشغول باشیم و هر کاری خواستند بکنند.» می‌گویم:«اوضاع من هم همین است. حرفت را بزن. قرار نیست به بهانه وحدت همه را رها کنیم و مسئولین یادشان برود باید درست کار کنند. ما شبها در خیابانیم که هر کسی هر کاری دلش خواست نکند. ببین یک سخنران معروفی می‌گفت: این مردم توی خیابان مومنین و مومناتند و آن مسئولی که می‌خواهد هسته‌ای را بدهد برود تا مثلا آرامش برقرار باشد، هم خائن نیست. فقط یا ایها الذین آمنوا است. او مبعوث نشده. آن خانمی و آقایی که کنار خیابان پرچم دست گرفته مبعوث شده...»می‌‌گوید: «روحیه گرفتم. هر شب بیا حرف بزنیم من حالم خوب بشود.»

undefinedذهنم می‌رود به وقتی بابا از دنیا رفت. معصومه آمد مسجد و کنارم نشست. آنقدر آن روزها گریه می‌کردم، همه کلافه بودند از دستم. اما معصومه درِ گوشم گفت: «گریه کن. من می‌دانم آدم هر قدر هم برای پدرش گریه کند اشکش تمام نمی‌شود.»
undefinedدیشب زل زدم توی چشم‌هایش. گفتم چقدر ما گریه داریم. از دی ماه 98 تا حالا. مجال پیدا نمی‌کنیم دل سیر گریه کنیم. صدایش این شبها با بغض ممذوج شده.
undefined باز هم سر می‌گذارد روی شانه‌ام و گریه می‌کند. اما من گریه نمی‌‌کنم. توی خلوت خودم گریه می‌کنم تا باز هم بقیه را کلافه نکنم. حتی توی تاکسی اشک می‌‌ریزم. راننده که من را نمی‌شناسد که کلافه بشود.
undefinedاز معصومه خداحافظی می‌‌کنم. زنی به دخترهایش می‌گوید: «اینها شبی دو میلیون می‌گیرند.»زن خبر ندارد ما دو معصومه و خیلی‌های توی میدان صبح اول وقت باید سرکار باشیم و او احتمالا تا ظهر خواب است. خبر ندارد، معصومه مامای نمونه کشوری است و با بقیه همکارانش در طرح جوانی و افزایش جمعیت فعالند.
undefined<img style=" />undefinedمعصومه دستجانی فراهانی
#ایران‌من #شبهای‌‌پایداری #روایت‌
https://eitaa.com/GahiNeveshthttps://ble.ir/gahinevesht

۹:۱۲

undefinedبین‌السطور
undefinedیادمان باشد در پایان هر نشست جایی قلم را زمین بگذاریم که هنوز مطلبی برای نوشتن در ذهن داریم.
#بیایید‌داستان‌بنویسیم#کتاب‌خور

«گاهی‌نوشت‌هایم»
https://eitaa.com/GahiNeveshthttps://ble.ir/gahinevesht

۱۳:۱۳

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

سوره مبارکه البقرة آیه ۱۸صُمٌّ بُكمٌ عُميٌ فَهُم لا يَرجِعونَ﴿۱۸﴾آنها کران، گنگها و کورانند؛ لذا (از راه خطا) بازنمی‌گردند!
همونکه گفته یک اقلیت رانتی کف خیابانمصداقش همینه و لاغیر

۱۴:۴۵

thumbnail
رانتی که نصیب ما اقلیت کف خیابان شده.

۲۲:۰۱

بازارسال شده از گاهی‌نوشت‌هایم
thumbnail
خوش به حال گلهای قالی
undefinedدیوار و طاقچه و همه جا تصویر پسر ارشد خانواده است‌.سرم را می‌اندازم پایین. رد قدم‌هایش را روی فرش خانه پدری حس می‌کنم.حتی استکان‌ها می‌شود روزی در دست امیر بوده باشد. وقتی می‌آمده به پدر سر بزند. رو به رویم آقا سیدعلی نشسته. هر بار نگاه از گلهای قالی می‌گیرم او را می‌بینم.فیلم سخنرانی امیر در جوانی را یادم می‌آورد. چند پسر در دنیا تا این حد به پدر شبیهند؟خوب شد کنجی نشسته‌ام که برادران امیر نمی‌بینند یک ریز اشک می‌ریزم.لحظه‌ای سر برمی‌گردانم. روی دیوار پشت سرم عکس‌هایش با آقای شهید است.
پیرزنی که دعا کرده بود سیدعبدالرحیم محله‌ی دروازه ری قم سپهبد بشود حالا کجاست؟زیر کدام خاک نتیجه دعایش را تماشا می‌کند؟خوش به حال پیرزن پارچه فروش پایین شهر قم.
این حسرت تمام نشدنی چرا رهایم نمی‌کند؟منِ بی‌لیاقت چرا زودتر به این خانه نیامدم؟چرا یک‌بار حتی به اندازه یک سلام هم‌کلامش نشدم؟
امیر برایم دعا کن. این را دو سه باری رو به عکس زمینه سفیدش می‌گویم.می‌خواهم از برادرش بخواهم خاطره آخرین دیدار را تعریف کند. باید رعایت‌شان را بکنیم. بیش از دو ماه است شبانه روز مهمان دارند.خاطره را برای خودم مرور می‌کنم.پنج روز قبل از شهادت به قم می‌آید. می‌گوید:«حضرت آقا توصیه کردند بیایم خانواده‌ را ببینم.»یعنی چهارم اسفند برای آخرین بار در همین خانه بوده. همان روز انگشتری را به برادرش آقا سیدعبدالرسول هدیه داده.یعنی داشته تعلقات را از خودش دور می‌کرده؟
از کتاب زندگی امیر از کودکی تا پذیرش قطعنامه با روایت خود شهید پیش از شهادت، صحبت می‌کنیم.به پسرش سپرده کدام بخش‌ها بیاید در کتاب و کدام بخش‌ها حذف بشود.
می‌دانستم امیر بسیار مودب و‌ متواضع بوده. پسر هم مودب و متواضع است. از شروع و ادامه صحبتش و حتی اینکه می‌داند کی باید صحبت کند.پسر سپهبد شهید بودن حلالت جوان.
پدر هر از گاهی سرش را به دستهای روی عصا تکیه می‌دهد.می‌خواهیم بلند بشویم تا زودتر محیای خواب و استراحت بشود. دلمان اما می‌خواهد بیشتر در این هوا نفس بکشیم.آقای دکتر بهداروند (نویسنده کتاب زندگینامه امیر) می‌پرسد:«شما وقتی یاد امیر می‌افتید چکار می‌کنید؟» پدر باید الان غم بدود در اجزای صورتش. اما هیچ تغییری نمی‌کند. جواب می‌دهد:«شکر خدا»
کمی هم از مسجد جمکران می‌پرسیم.می‌گوید:«شبیه به کاروانسرا بود.»بنا می‌شود عکس قدیمی مسجد را برایش بفرستیم. یک ساعت و خرده‌ای زود می‌گذرد‌. ما دشت‌مان را از دیدار با پدر، برادران و پسر امیرسپهبد شهید سیدعبدالرحیم موسوی در همان یک ساعت برمی‌داریم.ساعتی که از عمر حساب نشد.
دیشب جریان، انگشتری که ماه‌ها قبل از حاج‌قاسم به دستم رسیده بود را برای اولین بار شنیدم. همان که سال تحویل امسال در سفره تحویل سال گذاشتم.
انگشتر آقای شهیدمان بوده. هدیه شده به حاج قاسم. حاج قاسم شهید هدیه داده به واسطه‌ای که انگشتر را به من داد. او هم انگشتر را هدیه داده به حاج رمضان شهید. حاج رمضان شهید برگردانده به واسطه. بعد هم انگشتر هدیه شده به سپهبد شهید موسوی. باز هم انگشتر برگشته به واسطه. در آخر هم رسیده به من.انگشتری که به دست هر کسی رسیده، شهید شده.یعنی من شهید پنجمم؟جا دارد بگویم:«فک نکنم»
می‌آیم توی راه‌پله می‌خواهم از بنر کنج پاگرد هم عکس بگیرم. عکس فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در لنز دوربین گوشی من، جا نمی‌شود.
امروز عکس‌های شب گذشته را برای برادر و رفیق صمیمی سپهبد شهید می‌فرستم.می‌نویسم: - من حتی به گلهای قالی خانه پدری شما، غبطه خوردم.

#شهدا#انگشتر#خانه‌پدری
منزل پدربزرگوار سپهبد شهید امیر سیدعبدالرحیم موسوی فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران

چهارشنبه ۱۶ اردی‌بهشت ۱۴۰۵

undefined<img style=" />undefinedمعصومه دستجانی فراهانی
https://eitaa.com/GahiNeveshthttps://ble.ir/gahinevesht

۱۲:۰۹

بازارسال شده از گاهی‌نوشت‌هایم
thumbnail

۱۲:۰۹

بازارسال شده از گاهی‌نوشت‌هایم
thumbnail

۱۲:۰۹

بازارسال شده از گاهی‌نوشت‌هایم
thumbnail

۱۲:۰۹

بازارسال شده از گاهی‌نوشت‌هایم
thumbnail

۱۲:۰۹

بازارسال شده از گاهی‌نوشت‌هایم
thumbnail

۱۲:۰۹

thumbnail
دو سه شبی ترک پست کردنداخبار رسید جنگ دریایی شده، برگشتند سرپست.از فردا همش پست پست پستundefined

۲۰:۲۴

thumbnail
بهش میگم:«چکارش دارید سس خرسی فلک زده رو؟»میگه:«حالا حالاها باهاش کار داریم.»
میگم سس خرسی، لعنتی با اینهمه خاطرخواه پس چرا نمیای؟

۲۲:۱۶

میگما با افزایش تورم، حقوق تجمعات نباید افزایش پیدا کنه؟

۹:۳۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
undefinedخب دیگه با پوتین اومد سرپست.

۱۹:۲۹