•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی سوم]:ایرانِ عاشق
اولین مواجههی واقعیام با شهید بهشتی یک ویدیو بود. مشهورترین سخنرانی بهشتی باشد به گمانم. انقدر در این چند سال دوباره و دوباره دیدمش که جملاتش را از بَرَم!«ایران کشور عاشقان است، و نه کشور عاقلان.»بله آقای بهشتی.ما عاشقیم. و هیچ کجای دیگر دنیا مثل ما عاشق پیدا نمیشود؛ اگر عاشق نبودیم چهل شب در خیابانها میدانداری نمیکردیم. اگر عاشق نبودیم، سپر نمیشدیم برای زیرساختهای زیر تهدید؛ روی پل و راهآهن و در نیروگاه نمیخواندیم و نمینواختیم. اگر عاشق نبودیم استاد دانشگاهمان کلاسش را در دانشکده آسیبدیده برگزار نمیکرد. اگر عاشق نبودیم مرد عشایر، برنو به دست به آسمان خیره نبود. مرد پاکبان در وقت استراحتش پرچم به جارویش نمیزد و گوشه میدان پرچمداری نمیکرد. نانواهایمان نان مجانی و بینوبت به کادر درمان و آتشنشانی نمیدادند. زنانمان برای آموزش امدادرسانی و کار با اسلحه، مساجد را پرسوجو نمیکردند. اگر عاشق نبودیم، جوان تازهدامادمان پشت لانچر پر پر نمیشد. پسرانمان برای ایستادن در ایست بازرسی التماس نمیکردند. هر روز برای آماده کردن غذا برای سربازان وطن دور هم جمع نمیشدیم.نمیدانم تصویر موشک صورتی آخر سر واقعی بود یا نه؛ اما مردان هوافضای عاشقی که من میشناسم، اصلا ازشان بعید نیست که رنگ صورتی بخرند، چند نفره بنشینند برای دختر انقلابی موشک رنگ کنند؛ و به دخترانشان که بیش از یک ماه است ندیدندشان فکر کنند...ما عاشقیم. ما عاشقیم که روبهروی ابرقدرت جهان ایستادهایم. ما عاشقیم که از تهدیدهایش نمیترسیم. ما عاشقیم که جان خود را کف دست گرفتهایم و میجنگیم. ما عاشقیم که هر شب آرزوی شهادت میکنیم. ما عاشق اوییم و جانفدایش.
«عاشق شوید» شهید بهشتیhttps://www.aparat.com/v/v73z6w2?refererRef=search
" />
: محیا اصفهانی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
اولین مواجههی واقعیام با شهید بهشتی یک ویدیو بود. مشهورترین سخنرانی بهشتی باشد به گمانم. انقدر در این چند سال دوباره و دوباره دیدمش که جملاتش را از بَرَم!«ایران کشور عاشقان است، و نه کشور عاقلان.»بله آقای بهشتی.ما عاشقیم. و هیچ کجای دیگر دنیا مثل ما عاشق پیدا نمیشود؛ اگر عاشق نبودیم چهل شب در خیابانها میدانداری نمیکردیم. اگر عاشق نبودیم، سپر نمیشدیم برای زیرساختهای زیر تهدید؛ روی پل و راهآهن و در نیروگاه نمیخواندیم و نمینواختیم. اگر عاشق نبودیم استاد دانشگاهمان کلاسش را در دانشکده آسیبدیده برگزار نمیکرد. اگر عاشق نبودیم مرد عشایر، برنو به دست به آسمان خیره نبود. مرد پاکبان در وقت استراحتش پرچم به جارویش نمیزد و گوشه میدان پرچمداری نمیکرد. نانواهایمان نان مجانی و بینوبت به کادر درمان و آتشنشانی نمیدادند. زنانمان برای آموزش امدادرسانی و کار با اسلحه، مساجد را پرسوجو نمیکردند. اگر عاشق نبودیم، جوان تازهدامادمان پشت لانچر پر پر نمیشد. پسرانمان برای ایستادن در ایست بازرسی التماس نمیکردند. هر روز برای آماده کردن غذا برای سربازان وطن دور هم جمع نمیشدیم.نمیدانم تصویر موشک صورتی آخر سر واقعی بود یا نه؛ اما مردان هوافضای عاشقی که من میشناسم، اصلا ازشان بعید نیست که رنگ صورتی بخرند، چند نفره بنشینند برای دختر انقلابی موشک رنگ کنند؛ و به دخترانشان که بیش از یک ماه است ندیدندشان فکر کنند...ما عاشقیم. ما عاشقیم که روبهروی ابرقدرت جهان ایستادهایم. ما عاشقیم که از تهدیدهایش نمیترسیم. ما عاشقیم که جان خود را کف دست گرفتهایم و میجنگیم. ما عاشقیم که هر شب آرزوی شهادت میکنیم. ما عاشق اوییم و جانفدایش.
«عاشق شوید» شهید بهشتیhttps://www.aparat.com/v/v73z6w2?refererRef=search
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۵:۱۳
گره_ایران عاشق.mp3
۰۵:۳۱-۱۲.۶۳ مگابایت
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی سوم]:ایرانِ عاشق«روایت صوتی»
•نویسنده و گوینده: محیا اصفهانی•~تدوینگر: محیا اصفهانی~
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
•نویسنده و گوینده: محیا اصفهانی•~تدوینگر: محیا اصفهانی~
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۵:۲۱
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی چهارم]:ایران
کافهی نسبتا بزرگی بود. کنار خیابان گیلان بود و صندلی هایش در فضای باز چیده شده بود. فقط یک پیادهرو به فاصله ۱۰ قدم، آن را از خیابان جدا کرده بود. البته هنوز جدا نشده است؛ دقایقی بعد جدا میشود. مِنو را نگاه کردیم. ارزانترین چیزی که میشد دید، چای بود که آن هم ۱۷۰ هزار تومان بود. اگر میخواستیم اسنپ بگیریم و از آنجا برویم؛ گرانتر در میآمد پس با هر اخم و تخمی بود، همانجا ماندیم و همان چاییِ گران ۱۷۰هزار تومنی را سفارش دادیم. کافه شلوغ بود. دخترها و پسرهای جوان و نوجوان؛ همه خوشگل بودند و اکثرشان سیگار میکشیدند. بعضی به دنبال کسی بودند و بعضی همراه کسی. فقط من بودم آن وسط که یک کنکوری خسته بود و برای یک استراحت کوتاه به کافه آمده بود. گرم صحبت بودیم که صدای "الله اکبر" بلندی، توجه همه را جلب کرد و نگاه همه ساکت شد. دیگر کسی به دنبال کسی نبود و با چشمش به کسی که در میز دیگری نشسته بود نگاه نمیکرد. همه فقط خیابان را نگاه میکردند.پیاده رو دیگر پیاده رو نبود. جداکننده بود. مرزی بین دو خط قرمز. مرزی بین دو دوست یا دو دشمن. ماشینهای متنوعی رد میشدند و همه از پنجرههایشان پرچمهای ایران را بیرون داده بودند. البته آن پرچم برای بیشتر اعضای کافه حکم ایران را نداشت. خیابان، تصویری تکراری برایم داشت و ۴۰ روز است که در ویدیوی تجمعات، شبیه آن را میبینم؛ پس نگاهم را از آن طرف مرز گرفتم و به این طرف مرزِ پیاده رو دادم. برخی اخم کرده بودند. برخی درِ گوشی حرف میزدند و بعضی دیگر فقط خیره بودند. پچ پچها به گوشم میرسید: "اه"، "خب روز آتش بس دیگه چرا اینطوری میکنن؟"، "همه دارن بهشون میخندن! از رو هم نمیرنها!"، "آخه جون من، تو ماشینها رو ببین! تو یدونه پراید و سمند میبینی؟"و... آنجا هم پراید بود هم سمند. کسی هم خیلی به آنها نمیخندید؛ بیشتر همه متعجب بودند. روز آتش بس هم که اصلا ربطی به تجمعات نداشت. مگر جنگ تمام شده است؟ آن "اه" را ولی میفهمیدم. آن "اه" خیلی آشناست. من هم وقتی چیزی را نمیفهمم همین را میگویم. و خیلیها بیشتر از فحش و حرص، در چشمهایشان یک "اه"ِ بلند بود. شاید برخی از حرفها و فحشهایی که شنیدم را بتوانم سرزنش کنم اما "اه"ها را نه. آنها نمیفهمیدند. حق هم داشتند. من هم اگر سه سال پیش بود نمیفهمیدم. من هم اگر دوستهای چادری و حزباللهی نداشتم؛ نمیفهمیدم. من هم اگر با اسلام کمی آشتی نکرده بودم، نمیفهمیدم. اگر یک اسم میتوانستم به آن صحنه بدهم، "ایران" بود. دختر چادریای که پرچم حزبالله و ایران را به دست دارد؛ و ده قدم آن طرف تر، دختری در همان سن و سال که سیگار و قهوهش را در دست دارد و به آن طرف مرزِ پیادهرو، خیره است.پسری که در بلندگو "الله و اکبر" فریاد میزند و پسر دیگری که در کافه، گارسون هست و با هر "الله و اکبر"، یک بار دیگر چشمش را از سفارشاتی که اینور و آنور میبرد میگیرد و به بلندگو میدهد. پسری که گارسون است، شبیه به مَرزبانِ این مرز ۱۰ قدمیست. جوان هست و شاید به زور ۲۵ سالش باشد. موهایش بور است ولی قیافهش کاملا ایرانی. به هیچ چیز نگاه نمیکند. او نه به دخترهایی که گاهاً بهش لبخند میزدند نگاهی میکرد و نه به بعضی مردها که سرش فریاد میکشیدند. حتی وقتی خواست برایمان دستمال بیاورد و تعادلش را از دست داد و از دیوار برای نیفتادنش کمک گرفت؛ باز هم نگاهی به ما نکرد و چشمش هنوز پایین بود. تنها جایی که آن پسر واقعا به چیزی نگاه کرد، آن موقعی بود که مرز، پررنگ شد و نیروهای آن طرفِ مرز داشتند رد میشدند. پسر هر بار که سرش را برمیگرداند، با برقی در چشم و در عین حال اخم کوچکی آن طرف را نگاه میکرد. او هم در دستهی "اه"ها بود. او هم نمیفهمید. ولی اگر با خودش روراست میبود، دوست داشت که بفهمد. آن صحنه، عجیب بود. اما ناآشنا نه. آنجا، به واقع، «ایران» بود.
" />
: رازان فیروزکار.
•|روایتِ گِرِهْ|• @geereh
کافهی نسبتا بزرگی بود. کنار خیابان گیلان بود و صندلی هایش در فضای باز چیده شده بود. فقط یک پیادهرو به فاصله ۱۰ قدم، آن را از خیابان جدا کرده بود. البته هنوز جدا نشده است؛ دقایقی بعد جدا میشود. مِنو را نگاه کردیم. ارزانترین چیزی که میشد دید، چای بود که آن هم ۱۷۰ هزار تومان بود. اگر میخواستیم اسنپ بگیریم و از آنجا برویم؛ گرانتر در میآمد پس با هر اخم و تخمی بود، همانجا ماندیم و همان چاییِ گران ۱۷۰هزار تومنی را سفارش دادیم. کافه شلوغ بود. دخترها و پسرهای جوان و نوجوان؛ همه خوشگل بودند و اکثرشان سیگار میکشیدند. بعضی به دنبال کسی بودند و بعضی همراه کسی. فقط من بودم آن وسط که یک کنکوری خسته بود و برای یک استراحت کوتاه به کافه آمده بود. گرم صحبت بودیم که صدای "الله اکبر" بلندی، توجه همه را جلب کرد و نگاه همه ساکت شد. دیگر کسی به دنبال کسی نبود و با چشمش به کسی که در میز دیگری نشسته بود نگاه نمیکرد. همه فقط خیابان را نگاه میکردند.پیاده رو دیگر پیاده رو نبود. جداکننده بود. مرزی بین دو خط قرمز. مرزی بین دو دوست یا دو دشمن. ماشینهای متنوعی رد میشدند و همه از پنجرههایشان پرچمهای ایران را بیرون داده بودند. البته آن پرچم برای بیشتر اعضای کافه حکم ایران را نداشت. خیابان، تصویری تکراری برایم داشت و ۴۰ روز است که در ویدیوی تجمعات، شبیه آن را میبینم؛ پس نگاهم را از آن طرف مرز گرفتم و به این طرف مرزِ پیاده رو دادم. برخی اخم کرده بودند. برخی درِ گوشی حرف میزدند و بعضی دیگر فقط خیره بودند. پچ پچها به گوشم میرسید: "اه"، "خب روز آتش بس دیگه چرا اینطوری میکنن؟"، "همه دارن بهشون میخندن! از رو هم نمیرنها!"، "آخه جون من، تو ماشینها رو ببین! تو یدونه پراید و سمند میبینی؟"و... آنجا هم پراید بود هم سمند. کسی هم خیلی به آنها نمیخندید؛ بیشتر همه متعجب بودند. روز آتش بس هم که اصلا ربطی به تجمعات نداشت. مگر جنگ تمام شده است؟ آن "اه" را ولی میفهمیدم. آن "اه" خیلی آشناست. من هم وقتی چیزی را نمیفهمم همین را میگویم. و خیلیها بیشتر از فحش و حرص، در چشمهایشان یک "اه"ِ بلند بود. شاید برخی از حرفها و فحشهایی که شنیدم را بتوانم سرزنش کنم اما "اه"ها را نه. آنها نمیفهمیدند. حق هم داشتند. من هم اگر سه سال پیش بود نمیفهمیدم. من هم اگر دوستهای چادری و حزباللهی نداشتم؛ نمیفهمیدم. من هم اگر با اسلام کمی آشتی نکرده بودم، نمیفهمیدم. اگر یک اسم میتوانستم به آن صحنه بدهم، "ایران" بود. دختر چادریای که پرچم حزبالله و ایران را به دست دارد؛ و ده قدم آن طرف تر، دختری در همان سن و سال که سیگار و قهوهش را در دست دارد و به آن طرف مرزِ پیادهرو، خیره است.پسری که در بلندگو "الله و اکبر" فریاد میزند و پسر دیگری که در کافه، گارسون هست و با هر "الله و اکبر"، یک بار دیگر چشمش را از سفارشاتی که اینور و آنور میبرد میگیرد و به بلندگو میدهد. پسری که گارسون است، شبیه به مَرزبانِ این مرز ۱۰ قدمیست. جوان هست و شاید به زور ۲۵ سالش باشد. موهایش بور است ولی قیافهش کاملا ایرانی. به هیچ چیز نگاه نمیکند. او نه به دخترهایی که گاهاً بهش لبخند میزدند نگاهی میکرد و نه به بعضی مردها که سرش فریاد میکشیدند. حتی وقتی خواست برایمان دستمال بیاورد و تعادلش را از دست داد و از دیوار برای نیفتادنش کمک گرفت؛ باز هم نگاهی به ما نکرد و چشمش هنوز پایین بود. تنها جایی که آن پسر واقعا به چیزی نگاه کرد، آن موقعی بود که مرز، پررنگ شد و نیروهای آن طرفِ مرز داشتند رد میشدند. پسر هر بار که سرش را برمیگرداند، با برقی در چشم و در عین حال اخم کوچکی آن طرف را نگاه میکرد. او هم در دستهی "اه"ها بود. او هم نمیفهمید. ولی اگر با خودش روراست میبود، دوست داشت که بفهمد. آن صحنه، عجیب بود. اما ناآشنا نه. آنجا، به واقع، «ایران» بود.
•|روایتِ گِرِهْ|• @geereh
۱۵:۲۰
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی پنجم]:مامانبزرگ
ساعت نزدیک یازدهِ شب بود و ما داشتیم از میدون انقلاب خارج میشدیم تا به ماشین برسیم. هرچی دورتر میشدیم، صدای مردم اصلا کم نمیشد! مثل این عطر مشهدیها که بوشون رو از کیلومتر ها میشه تشخیص داد، صدای فریاد های مردمِ پرچم به دست هم، تا مسافت طولانی هنوز همراه ما بود...پرچم و گوشیم توی یه دستم بود و با دست دیگه لیوان دمنوش رو طوری گرفته بودم که نسوزم؛ و داشتم سعی میکردم سریعتر تماماش کنم تا دستم رو خالی کنم. در همین حال که فکر میکردم چطوری از شر این لیوان خلاص بشم، صدای زمزمهی مامان و بابام باعث شد سرم رو بیارم بالا. به اون طرف خیابون نگاه میکردن و میگفتن:«تا کجا میخواد اینطوری بره بنده خدا؟».به اونور نگاه کردم. یک مامانبزرگِ پیر با عصا و کمرِ خمیده و پرچمِ توی دستش، به سختی، اما در عین حال آرام و با قدم های منظم در حال جلو رفتن بود. مامانم گفت ازش بپرسیم کجا میره شاید بتونیم برسونیمش. بابام گفت پس من جلوتر میرم تا ماشین رو بیارم.من و مامانم و خواهرم رفتیم اون طرف خیابون سمت مامانبزرگ؛ مامانم سلام داد و پرسید:«حاج خانم مسیرتون کجاست؟ اگه بخواید ما برسونیمتون». مامانبزرگ با اون چهرهی پر از نرمی و آرامشش برگشت و جواب سلام داد و فکر کنم آدرسی داد که حدودا میشد آن طرف میدان آزادی به سمت جادهی تهران_کرج. گفت:«میخوام برم سوار تاکسی های آزادی بشم».من و مامانم داشتیم فکر میکردیم چطور میخواد اینهمه مسیر رو با این وضعیت و خیابونِ به این خلوتی بره؟! مامانم پرسید:«چطوری تا اینجا اومدید؟»جوابی که داد، انگار رفت توی قلبم و باعث شد بعد از یک ماه، واقعا لبخند بزنم... گفت:«والا تنها نیومدم، خدا منو رسونده!»مامانم هم انگار مثل من شد. لبخند زد و گفت:«پس با ما بیاید. همسرم الان ماشین رو میاره. فعلا یکم اینجا بشینید، خسته شدید..خدا خیرتون بده که اومدید!» مامانبزرگ نشست لب سکوی کنار خیابون و با مامانم صحبت کرد. دیگه نشنیدم چی گفتن انقدر که توی فکر بودم. فکر میکردم به جوابی که داد؛ فکر سنگینی پرچم توی دستش، فکر اینکه چرا اصلا باید سختیِ اومدن به اینجا رو میکشید، فکر اینکه معنی ایران براش چی بوده؟ به تمام اینها فکر میکردم و میخواستم گریه کنم از اینکه چرا من شبیهش نیستم... یکم بعد بابام رسید. مامانبزرگ با سختی و کمک مامانم داشت از روی سکو بلند میشد و من باز هم داشتم فکر میکردم کسی که حتی به سختی تونسته روی پاهاش بایسته چطوری این همه راه رو امده؟ حتی اگه تاکسی هم اون رو تا اینجا رسونده باشه، باز هم از جایی که دیگه اجازهی عبورِ ماشینها رو نمیدن، تا میدون، مسافت زیادیه که بخواد پیاده بره! اون وقت من بعدِ یک ربع ایستادن تو میدون، پاهام درد گرفته بود و میخواستم بشینم...پس واقعا خدا اون رو رسونده بود؟ توی این تاریکی و با وجودِ جنگنده های توی آسمون، تنها نبود؟ خدا همراهش بوده؟از بعد اون شب هروقت دنیا دوباره عجیب میشد، فقط یکچیز توی مغزم میپیچید:«*تنها نیومدم، خدا منو رسونده!*»
" />
: حسنا علیقارداشی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
ساعت نزدیک یازدهِ شب بود و ما داشتیم از میدون انقلاب خارج میشدیم تا به ماشین برسیم. هرچی دورتر میشدیم، صدای مردم اصلا کم نمیشد! مثل این عطر مشهدیها که بوشون رو از کیلومتر ها میشه تشخیص داد، صدای فریاد های مردمِ پرچم به دست هم، تا مسافت طولانی هنوز همراه ما بود...پرچم و گوشیم توی یه دستم بود و با دست دیگه لیوان دمنوش رو طوری گرفته بودم که نسوزم؛ و داشتم سعی میکردم سریعتر تماماش کنم تا دستم رو خالی کنم. در همین حال که فکر میکردم چطوری از شر این لیوان خلاص بشم، صدای زمزمهی مامان و بابام باعث شد سرم رو بیارم بالا. به اون طرف خیابون نگاه میکردن و میگفتن:«تا کجا میخواد اینطوری بره بنده خدا؟».به اونور نگاه کردم. یک مامانبزرگِ پیر با عصا و کمرِ خمیده و پرچمِ توی دستش، به سختی، اما در عین حال آرام و با قدم های منظم در حال جلو رفتن بود. مامانم گفت ازش بپرسیم کجا میره شاید بتونیم برسونیمش. بابام گفت پس من جلوتر میرم تا ماشین رو بیارم.من و مامانم و خواهرم رفتیم اون طرف خیابون سمت مامانبزرگ؛ مامانم سلام داد و پرسید:«حاج خانم مسیرتون کجاست؟ اگه بخواید ما برسونیمتون». مامانبزرگ با اون چهرهی پر از نرمی و آرامشش برگشت و جواب سلام داد و فکر کنم آدرسی داد که حدودا میشد آن طرف میدان آزادی به سمت جادهی تهران_کرج. گفت:«میخوام برم سوار تاکسی های آزادی بشم».من و مامانم داشتیم فکر میکردیم چطور میخواد اینهمه مسیر رو با این وضعیت و خیابونِ به این خلوتی بره؟! مامانم پرسید:«چطوری تا اینجا اومدید؟»جوابی که داد، انگار رفت توی قلبم و باعث شد بعد از یک ماه، واقعا لبخند بزنم... گفت:«والا تنها نیومدم، خدا منو رسونده!»مامانم هم انگار مثل من شد. لبخند زد و گفت:«پس با ما بیاید. همسرم الان ماشین رو میاره. فعلا یکم اینجا بشینید، خسته شدید..خدا خیرتون بده که اومدید!» مامانبزرگ نشست لب سکوی کنار خیابون و با مامانم صحبت کرد. دیگه نشنیدم چی گفتن انقدر که توی فکر بودم. فکر میکردم به جوابی که داد؛ فکر سنگینی پرچم توی دستش، فکر اینکه چرا اصلا باید سختیِ اومدن به اینجا رو میکشید، فکر اینکه معنی ایران براش چی بوده؟ به تمام اینها فکر میکردم و میخواستم گریه کنم از اینکه چرا من شبیهش نیستم... یکم بعد بابام رسید. مامانبزرگ با سختی و کمک مامانم داشت از روی سکو بلند میشد و من باز هم داشتم فکر میکردم کسی که حتی به سختی تونسته روی پاهاش بایسته چطوری این همه راه رو امده؟ حتی اگه تاکسی هم اون رو تا اینجا رسونده باشه، باز هم از جایی که دیگه اجازهی عبورِ ماشینها رو نمیدن، تا میدون، مسافت زیادیه که بخواد پیاده بره! اون وقت من بعدِ یک ربع ایستادن تو میدون، پاهام درد گرفته بود و میخواستم بشینم...پس واقعا خدا اون رو رسونده بود؟ توی این تاریکی و با وجودِ جنگنده های توی آسمون، تنها نبود؟ خدا همراهش بوده؟از بعد اون شب هروقت دنیا دوباره عجیب میشد، فقط یکچیز توی مغزم میپیچید:«*تنها نیومدم، خدا منو رسونده!*»
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۳:۲۷
گره_مامانبزرگ.mp3
۰۳:۳۷-۸.۲۸ مگابایت
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی پنجم]:مامانبزرگ«روایت صوتی»
•نویسنده و گوینده: حسنا علیقارداشی•~تدوینگر: محیا اصفهانی~
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
•نویسنده و گوینده: حسنا علیقارداشی•~تدوینگر: محیا اصفهانی~
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۳:۳۰
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی ششم]:قِصّهی پَرچَم
پرچم را از این دست به آن دست جا به جا کردم. دست راستم نوبتش تمام شده بود و به خواب رفته بود. حالا نوبت دست چپم بود تا این علم را در آسمان بلند کند و آن را در کنار بقیهی پرچم ها، که هرکدام در سمتی متفاوت میرقصیدند؛ بچرخاند.کمی بعد، در حالی که دستم باز هم داشت خواب میرفت، به پرچم ها نگاه کردم.انگار ستارگانِرویِزمین بودند نه پرچم!مطمئن بودم در آسمان، فرشتهها آنها را دانه دانه برای خود انتخاب می کردند و باهم می گفتند:«این ستارهی من است!»شاید هم پرچم من انقدر که بین دستانم جا به جا شده بود؛ از آن بالا، شبیه ستارهی چشمکزن به نظر می رسید.در بین پرچم ها، یک پرچم بلند، بزرگ و زیبا که نام مبارک "قَمَرِبَنیهاشِم" رویش نوشته شده بود؛ جوری دیگر خودنمایی میکرد و گویی در بین ستارهها، ماهِدرخشان شده بود!مشتاق بودم ببینم علمدارِ این پرچم، کیست که پرچمش جور دیگری در آسمانِخدا به پرواز در آمده..از لابهلای جمعیت، خودم را به پرچم بزرگ رساندم.وقتی علمدارش را دیدم، از دستان خودم که مدام خسته میشدند، حسابی خجالت زده شدم..!پسربچهکوچکی که خودش برخلاف پرچمش، در میان جمعیت گم شده بود؛ آنچنان با شور و غیرت و بدون لحظهای درنگ پرچمداری می کرد که به هر بیننده ای جان دوباره می بخشید.از دیدن لبخند پسربچه، انگار که خونِ در رگهایم تازه شده باشد، محکم تر از قبل و اینبار بدون خستگی، پرچمم را بالا بردم.
ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و همهی پرچم ها را به صف کرد. همهشان صاف و ایستاده و در یک جهت با هم همسو شدند.انگاری که باد، از اتحاد دل و جان پرچمداران باخبر شده بود و آمده بود پرچمها را نیز با هم متحد و همسو کند.همهی پرچمها، کوچک و بزرگ، بلند و کوتاه، با جنس های مختلفشان، همه و همه، چنان سدی از اتحاد درست کرده بودند که هیچ بنی بشری نمی توانست آن را در هم بشکند.گویی نور همهی ستارگان، با هم جمع شده باشند و دل ظلمات و تاریکی را نشانه رفته باشند، همچون لشکری به خط شده، برای فتح قله های پیروزی!و فرماندهی آن لشکر، پرچمِبزرگِعلمدارِکوچکی بود که بقیهی پرچمها، زیر سایهی "قَمَرِبَنیهاشِمِ" آن،استوار و یکرنگ، ایستاده بودند.
دست های من هم، دیگر خسته نمیشدند.چون باد به جای من، پرچمم را می رقصاند...
" />
: مریم مطلبی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
پرچم را از این دست به آن دست جا به جا کردم. دست راستم نوبتش تمام شده بود و به خواب رفته بود. حالا نوبت دست چپم بود تا این علم را در آسمان بلند کند و آن را در کنار بقیهی پرچم ها، که هرکدام در سمتی متفاوت میرقصیدند؛ بچرخاند.کمی بعد، در حالی که دستم باز هم داشت خواب میرفت، به پرچم ها نگاه کردم.انگار ستارگانِرویِزمین بودند نه پرچم!مطمئن بودم در آسمان، فرشتهها آنها را دانه دانه برای خود انتخاب می کردند و باهم می گفتند:«این ستارهی من است!»شاید هم پرچم من انقدر که بین دستانم جا به جا شده بود؛ از آن بالا، شبیه ستارهی چشمکزن به نظر می رسید.در بین پرچم ها، یک پرچم بلند، بزرگ و زیبا که نام مبارک "قَمَرِبَنیهاشِم" رویش نوشته شده بود؛ جوری دیگر خودنمایی میکرد و گویی در بین ستارهها، ماهِدرخشان شده بود!مشتاق بودم ببینم علمدارِ این پرچم، کیست که پرچمش جور دیگری در آسمانِخدا به پرواز در آمده..از لابهلای جمعیت، خودم را به پرچم بزرگ رساندم.وقتی علمدارش را دیدم، از دستان خودم که مدام خسته میشدند، حسابی خجالت زده شدم..!پسربچهکوچکی که خودش برخلاف پرچمش، در میان جمعیت گم شده بود؛ آنچنان با شور و غیرت و بدون لحظهای درنگ پرچمداری می کرد که به هر بیننده ای جان دوباره می بخشید.از دیدن لبخند پسربچه، انگار که خونِ در رگهایم تازه شده باشد، محکم تر از قبل و اینبار بدون خستگی، پرچمم را بالا بردم.
ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و همهی پرچم ها را به صف کرد. همهشان صاف و ایستاده و در یک جهت با هم همسو شدند.انگاری که باد، از اتحاد دل و جان پرچمداران باخبر شده بود و آمده بود پرچمها را نیز با هم متحد و همسو کند.همهی پرچمها، کوچک و بزرگ، بلند و کوتاه، با جنس های مختلفشان، همه و همه، چنان سدی از اتحاد درست کرده بودند که هیچ بنی بشری نمی توانست آن را در هم بشکند.گویی نور همهی ستارگان، با هم جمع شده باشند و دل ظلمات و تاریکی را نشانه رفته باشند، همچون لشکری به خط شده، برای فتح قله های پیروزی!و فرماندهی آن لشکر، پرچمِبزرگِعلمدارِکوچکی بود که بقیهی پرچمها، زیر سایهی "قَمَرِبَنیهاشِمِ" آن،استوار و یکرنگ، ایستاده بودند.
دست های من هم، دیگر خسته نمیشدند.چون باد به جای من، پرچمم را می رقصاند...
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۵:۰۶
گره_قصه پرچم.mp3
۰۳:۱۰-۷.۲۵ مگابایت
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی ششم]:قصهی پرچم«روایت صوتی»
•نویسنده و گوینده: مریم مطلبی•~تدوینگر: محیا اصفهانی~
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
•نویسنده و گوینده: مریم مطلبی•~تدوینگر: محیا اصفهانی~
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۶:۳۸
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی هفتم]:دلخوشیهای کوچک
فرداش روز دختر بود و با دوستم قرار گذاشته بودیم بادکنک صورتی بگیریم و شب ببریم یه پارک که موکب داره به بچهها بدیم.از باشگاه که اومدم بیرون باهاش تماس گرفتم.گفت برم خونشون.بادکنکهایی که خریده بود رو باد کردیم و با نخ به هم بستیم و راه افتادیم.اون با مانتوی شاد و جینگیلِ دخترونه پشت فرمون نشست و منم با چادر و دستهی بادکنکِصورتیبهدست سمت شاگرد. کل مسیر بادکنکها رو از پنجره ماشین گرفته بودم بیرون و هر آدم اهل دلی از کنارمون رد میشد، یه چیزی میگفت و میخندیدیم... انگار از اول بنای حرکتمون بر شاد شدن دل خودمون بوده نه کوچولوهایی که بهونهی این خوشحالسازی بودن!رسیدیم پارک و بیشتر بچههایی که میومدن سمتمون «خاله به ماهم بادکنک بده» گویان، دختر بودن و به فکر اون یکی فسقلیِ نزدیکشون...کلی از مامانا هم ماکارونی پخته بودن آورده بودن تا بین بچها پخش بشه.هرروز و هرجایی که میریم داریم جلوههایی جدیدی از همزیستی خیابونی ملت در حمایت از میهن رو میبینیم، همدلی و محبت این شبها کوچیک و بزرگ نمیشناسه، یه جور عجیبِ قشنگی همه داریم باهم عجین میشیم :)
" />
: غزاله زارع.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
فرداش روز دختر بود و با دوستم قرار گذاشته بودیم بادکنک صورتی بگیریم و شب ببریم یه پارک که موکب داره به بچهها بدیم.از باشگاه که اومدم بیرون باهاش تماس گرفتم.گفت برم خونشون.بادکنکهایی که خریده بود رو باد کردیم و با نخ به هم بستیم و راه افتادیم.اون با مانتوی شاد و جینگیلِ دخترونه پشت فرمون نشست و منم با چادر و دستهی بادکنکِصورتیبهدست سمت شاگرد. کل مسیر بادکنکها رو از پنجره ماشین گرفته بودم بیرون و هر آدم اهل دلی از کنارمون رد میشد، یه چیزی میگفت و میخندیدیم... انگار از اول بنای حرکتمون بر شاد شدن دل خودمون بوده نه کوچولوهایی که بهونهی این خوشحالسازی بودن!رسیدیم پارک و بیشتر بچههایی که میومدن سمتمون «خاله به ماهم بادکنک بده» گویان، دختر بودن و به فکر اون یکی فسقلیِ نزدیکشون...کلی از مامانا هم ماکارونی پخته بودن آورده بودن تا بین بچها پخش بشه.هرروز و هرجایی که میریم داریم جلوههایی جدیدی از همزیستی خیابونی ملت در حمایت از میهن رو میبینیم، همدلی و محبت این شبها کوچیک و بزرگ نمیشناسه، یه جور عجیبِ قشنگی همه داریم باهم عجین میشیم :)
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۶:۴۰
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی هشتم]:اخمها و لبخندها
دیشب نشد سر قرار دوردست بروم. چهارراه آپادانای اصفهان پرچم گردانی، گرانتر از مناطق پاییندستتر است. نه که خیلی خرجبرداردها...ممکن است یک شاسیِ شیشهدودی، پیش پایت توقف کند و دود سیگارش را توی صورتت فوت کند. اخمها و عاقلاندرسفیه نگاه کردنها که، کف قیمت آنجا ایستادن و شعار دادن است!دیشب تولدِ خواهرزادهام بود و دیر شد. خودم را رساندم چندتا خیابان بالاتر از محلهی خودمان. اینقدری بالا بود که برنامهی غزلخوانیِ شاعرههای جوان، اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. غزلهای چندلایه و پیچیده و قوی. عجب!پس این خیابان، حسابی فرهیختگانی و شاعرخیز است! فسقلی دست مردم هندوانه دید و روانهام کرد به صف نان و پنیر و هندوانه.پسندیدم. یک شام سبک دلپذیر که هیچ پلاستیک و ظرف یکبار مصرفی، صرفش نشده بود.هنوز اولین گاز هندوانه توی دهنم بود که استادم را دیدم؛ دکتر ج از آن جامعه شناسهایی بود که سر کلاسش حرص میخوردم و سکوت می کردم. صدر تا ذیل مملکت در دیدگاه او داشتند اشتباه ترین مسیرها را طی می کردند و در نظرش، مثال من که بهشان اندک امیدی داشتیم، سخت اغفال شده و نادان بودیم. استاد آخرین جلسهی کلاسش را چهار سال پیش با این جمله به پایان برده بود:« به زودی خیلی از شما یک فروپاشی ایدئولوژیک را تجربه خواهید کرد.»آب هندوانه پاشید توی چشمم و بیخ گلویم. رفتم جلو و با وجودی که کمی معذب بودم «سلام استاد»ای گفتم و ایستادم کنار. ولی دیدم که یک طلبهی جوان. با لباس روحانیت، به استاد نزدیک شد و او را در آغوش گرفت:«برادر شما کجا اینجا کجا!» و شنیدم که به استاد ج گفت:«همین که شما رو اینجا دیدم خودش فتح و ظفره!»استاد سوئیچ ماشینش را توی دستش چرخاند و گفت:«نه! یه شب تا صبح باید باهات بحث کنم. اینجوری نمیشه بار خودتو به منزل برسونی...»از این صحبت، لبخندی که پنهان کردنش را لازم ندیدم، صورتم را گرفت. اما لبخند برانگیزتر، همراهیِ پر شور استاد بود با شعارها:«آمریکا در چه فکریه؟ ایران پر از بسیجیه!»
" />
: خدیجه آقایی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
دیشب نشد سر قرار دوردست بروم. چهارراه آپادانای اصفهان پرچم گردانی، گرانتر از مناطق پاییندستتر است. نه که خیلی خرجبرداردها...ممکن است یک شاسیِ شیشهدودی، پیش پایت توقف کند و دود سیگارش را توی صورتت فوت کند. اخمها و عاقلاندرسفیه نگاه کردنها که، کف قیمت آنجا ایستادن و شعار دادن است!دیشب تولدِ خواهرزادهام بود و دیر شد. خودم را رساندم چندتا خیابان بالاتر از محلهی خودمان. اینقدری بالا بود که برنامهی غزلخوانیِ شاعرههای جوان، اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. غزلهای چندلایه و پیچیده و قوی. عجب!پس این خیابان، حسابی فرهیختگانی و شاعرخیز است! فسقلی دست مردم هندوانه دید و روانهام کرد به صف نان و پنیر و هندوانه.پسندیدم. یک شام سبک دلپذیر که هیچ پلاستیک و ظرف یکبار مصرفی، صرفش نشده بود.هنوز اولین گاز هندوانه توی دهنم بود که استادم را دیدم؛ دکتر ج از آن جامعه شناسهایی بود که سر کلاسش حرص میخوردم و سکوت می کردم. صدر تا ذیل مملکت در دیدگاه او داشتند اشتباه ترین مسیرها را طی می کردند و در نظرش، مثال من که بهشان اندک امیدی داشتیم، سخت اغفال شده و نادان بودیم. استاد آخرین جلسهی کلاسش را چهار سال پیش با این جمله به پایان برده بود:« به زودی خیلی از شما یک فروپاشی ایدئولوژیک را تجربه خواهید کرد.»آب هندوانه پاشید توی چشمم و بیخ گلویم. رفتم جلو و با وجودی که کمی معذب بودم «سلام استاد»ای گفتم و ایستادم کنار. ولی دیدم که یک طلبهی جوان. با لباس روحانیت، به استاد نزدیک شد و او را در آغوش گرفت:«برادر شما کجا اینجا کجا!» و شنیدم که به استاد ج گفت:«همین که شما رو اینجا دیدم خودش فتح و ظفره!»استاد سوئیچ ماشینش را توی دستش چرخاند و گفت:«نه! یه شب تا صبح باید باهات بحث کنم. اینجوری نمیشه بار خودتو به منزل برسونی...»از این صحبت، لبخندی که پنهان کردنش را لازم ندیدم، صورتم را گرفت. اما لبخند برانگیزتر، همراهیِ پر شور استاد بود با شعارها:«آمریکا در چه فکریه؟ ایران پر از بسیجیه!»
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۴:۵۷
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی نهم]:زخمی که سر باز میکند
نفسهایم تنگ شده است. دیدهام به تاری میزند. مرور خاطره..مرور خاطره..«خاطرهای تقریبا دور از صفحات کنونیِ تاریخ فعلی و نزدیک و مستقر شده در کنجی از قلبم.»از یک جایی به بعد، مسیر آشنا، و خیابانها آشناتر اند؛از اینجا به بعد، این حجوم جانگداز یادآوریِ دوازدهم آبان هزاروچهارصدوسه است..:هرهفته و هرروز دوساعت زودتر از شروع کلاسهای مدرسه بیدار شدن و مستقر شدن در سرویس، آن هم به دلیل نخستین نفر بودن، سخت بود. اما به رزق آن روز میارزید!ساعت حوالیِ شش و بیست و یک-دو دقیقه بود که از ماشین پیاده شدیم _مثل هرروز_.به یاد دارم که چطور شبِ قبل، غم خانه کرده بود در قلبم. چون میدانستم اسم من در لیست دیدارهای دانشآموزیِ فردا با آقا نیست.خواستیم از در مدرسه وارد حیاط شویم که مدیر مدرسه که از قبل با سهنفر از انتخاب شدگانِ دیدار دانشآموزی آنجا ایستاده بود؛ روبه ما دونفر گفت:«وسایلتون رو بذارین، میخوایم بریم بیت».و در ادامه اضافه کرد:«قرار گذاشته بودیم دونفری که زودتر از همه اومدن رو باخودمون ببریم بیت».الان، تاریخ بیستمِ فروردین هزاروچهارصدوپنج را نشان میدهد.با هرثانیه حرکت ماشین و پیشروی به سمت خیابانجمهوری، تاریِ دید بیشتر میشود.یادآوریِ پیمودن همان مسیر و عدم تلاقی با بیت،یادآوریِ آوارههایی که روزی شاهد لبخندهایم بودند،یادآوریِ حزن و اندوهِ این چهل شبانه روز که سرآغازِ دلیل آن، همین حضور و حرکت به سمت خیابانهایی است که تا چهل روزِ پیش، مردمی را به این جهت با این دلیل نکشانده بود...همه و همه برای من و «من»هایی که روزی مهمان آقا در بیت ایشان بودهایم، وَ تمام این خیابانها را با شوق دیدار پیمودهایم؛ حزن و اندوهی مختص را، روانهی جان هایمان میکند.
" />
: فاطمه صفرنژاد.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
نفسهایم تنگ شده است. دیدهام به تاری میزند. مرور خاطره..مرور خاطره..«خاطرهای تقریبا دور از صفحات کنونیِ تاریخ فعلی و نزدیک و مستقر شده در کنجی از قلبم.»از یک جایی به بعد، مسیر آشنا، و خیابانها آشناتر اند؛از اینجا به بعد، این حجوم جانگداز یادآوریِ دوازدهم آبان هزاروچهارصدوسه است..:هرهفته و هرروز دوساعت زودتر از شروع کلاسهای مدرسه بیدار شدن و مستقر شدن در سرویس، آن هم به دلیل نخستین نفر بودن، سخت بود. اما به رزق آن روز میارزید!ساعت حوالیِ شش و بیست و یک-دو دقیقه بود که از ماشین پیاده شدیم _مثل هرروز_.به یاد دارم که چطور شبِ قبل، غم خانه کرده بود در قلبم. چون میدانستم اسم من در لیست دیدارهای دانشآموزیِ فردا با آقا نیست.خواستیم از در مدرسه وارد حیاط شویم که مدیر مدرسه که از قبل با سهنفر از انتخاب شدگانِ دیدار دانشآموزی آنجا ایستاده بود؛ روبه ما دونفر گفت:«وسایلتون رو بذارین، میخوایم بریم بیت».و در ادامه اضافه کرد:«قرار گذاشته بودیم دونفری که زودتر از همه اومدن رو باخودمون ببریم بیت».الان، تاریخ بیستمِ فروردین هزاروچهارصدوپنج را نشان میدهد.با هرثانیه حرکت ماشین و پیشروی به سمت خیابانجمهوری، تاریِ دید بیشتر میشود.یادآوریِ پیمودن همان مسیر و عدم تلاقی با بیت،یادآوریِ آوارههایی که روزی شاهد لبخندهایم بودند،یادآوریِ حزن و اندوهِ این چهل شبانه روز که سرآغازِ دلیل آن، همین حضور و حرکت به سمت خیابانهایی است که تا چهل روزِ پیش، مردمی را به این جهت با این دلیل نکشانده بود...همه و همه برای من و «من»هایی که روزی مهمان آقا در بیت ایشان بودهایم، وَ تمام این خیابانها را با شوق دیدار پیمودهایم؛ حزن و اندوهی مختص را، روانهی جان هایمان میکند.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۳:۴۵
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی دهم]:ما صبرمون زیاده!
از تجمع با علی برگشتیم خونه. با موتور بودیم و سگ لرز زدیم. هر شب میگیم دیگه فردا موتور نمیبریم. اما به عشق پرچم تکون دادن پشت موتور، باز همون کار رو می کنیم و به خودمون می خندیم. هر دوتامون یهذره سرما خوردیم و سرفه میکنیم و تب داریم. واسهی همین چند تا قرصِ سرما خوردگی و استامینوفن انداختیم بالا. علی قدیمی ترین رفیقمه. اطلاعاتیه. یعنی کارمند وزرات اطلاعاته. ولی نمیدونم دقیقا کارش چیه اونجا. از بین همهی رفیقاش، فقط من میدونم. کِیف میکنم که فقط من میدونم. چون علی رو خیلی دوست دارم. حس می کنم این یعنی که من صمیمیترین رفیقشم!
مادر یکی از بچههای میناب داره تو تلویزیون صحبت میکنه. دربارهی پسرش که چه جوری شهید شد و چه اتفاقی اون روز افتاد. دارم آتیش میگیریم. میخوام گریه کنم ولی جلوی علی خجالت میکشم. علی راحت گریه میکنه. خجالت نمیکشه. برنامه که تموم شد، رو کردم به علی و در حالی که داشت اشکهاش رو پاک میکرد گفتم:« چرا ما مدرسهشون رو نمیزنیم؟ چرا ما بیمارستان نزنیم؟ چرا ما از بچه هاشون نکشیم؟»گفت:« نمیشه، درست نیست. خب اگه ما هم کار اونا رو انجام بدیم، فرقی با اونا نداریم که!»توضیح داد که ما باید اخلاقی بجنگیم و قوانین بینالمللی هم هست و ما رو توی دنیا محکوم میکنن و یه سری حرفای دیگه...موتورش توی صحبت کردن که روشن بشه، دیگه خاموش نمیشه.
علی خیلی منطقیه. خیلی با استدلال حرف میزنه. خیلی صغری کبری میچینه. با اینکه داره گریه میکنه بازم میخواد منطقی و مستدل باشه. من آدم منطقیای نیستم. من هیجانیام. علی اما قبل از اینکه هرکاری بکنه فکر میکنه، سبک سنگین میکنه، بعد حرف میزنه و عمل میکنه. تصورم این بود، حالا که داره به صحبت های یکی از مادرای میناب گوش میده و احساسی شده و گریه هم کرده، شاید حرفم رو حداقل تو این لحظه قبول کنه.جوری که انگار حرفاش برام مهم نبود، دوباره ازش پرسیدم:«چرا ما ترامپ و نتانیاهو رو ترور نکنیم؟»گفت سخته ترور اینا تو خاکشون و بازم از قوانین بینالمللی و این چیزا گفت. بعد شروع کرد به صحبت کردن از عملیاتهای برون مرزی و محدودیتهاش. داشت یه جورایی چیزای تخصصی از کارش میگفت که اصلا خوشم نیومد. اگه علی رو نمیشناختم و دوسش نداشتم، احتمالا بعید نبود باهاش حتی چند روز قهر کنم. قهر هم نمیکردم از این به بعد باهاش سرسنگین میشدم. سر سنگین هم نمیشدم، بالاخره یهجوری حرصش رو در میآوردم. حرصم رو درآورده الان! واسهی اینکه جلوش کم نیارم، میگم:"«نه اینکه نمیشه. اگه قانون راه گذاشته برای این جونورا ، دلیل نمیشه که خودمون رو محدود کنیم و سرمون کلاه بره. یعنی یکی توی دنیا ظلم کنه و بعد با استناد به قوانین و این مزخرفات حقوق بینالملل دربره از زیرش؟»بازم شروع میکنه به استدلال کردن و میگه که حالا این دوتا خیلی مهم نیستن و ما هدفهای مهمتری داریم. آخرسر هم میگه صبر کن، بهوقتش درست میشه.دوباره از کوره در رفتم و گفتم:«تو صبور باش علی!من صبور نیستم. اونا دارن بچه و رهبر و مدرسه و بیمارستان ما رو میزنن، ما میخوایم مثلِ بچههای خوب بجنگیم، میخوایم کاپ اخلاق ببریم، که کسی تو جهان بهمون نگه ترورریست! خب همین الان هم میگن دیگه. اصلا بگن، چه اهمیتی داره؟!»
کلی سرش غر زدم و علی با صبوری به همهی غرهام گوش داد. آروم بلند شد و اومد کنارم نشست؛ گفت:« میدونی صدام چهطوری مرد؟ وقتی داشت اعدام می شد دو تا از افسرای اطلاعاتیِ ما بالای سرش بودن. بالا سرش بودن و شروع کردن به فارسی صحبت کردن. یکی از وکلای صدام که اون هم اونجا بود می گفت:«این دوتا افسر، از عمد فارسی حرف می زدن که بگن ما بودیم که تو رو کشیدیم بالا، نه آمریکایی ها!جنگ سال 68 تموم شد و صدام سال 85 رفت بالای چوبه دار. فقط 17 سال لازم بود که بریم بالای سرش و چهارپایه رو از زیر پاش بزنیم. مطمئن باش این دفعه زودتر از 17 سال میرسیم بالا سر این دوتا حرومزاده و چهارپایه رو از زیر پاشون می زنیم!»بعد دوباره گریهاش دراومد و بهم گفت:«نمیذاریم این خونها پامال بشه. اگه یه روز قرار شد من برم بالاسر این دوتا و شاهد اعدامشون باشم، تو رو هم با خودم میبرم. تو رو هم با خودم میبرم و باهم بالاسر این دو ملعون فارسی حرف می زنیم.»گفتم:«بالاسرشون چی بگیم که بیشتر بسوزوندشون؟»گفت:«نمیدونم. بهش فکر کن. هرچی تو بگی، همون رو میگیم!»گفتم:«اید فکر کنم، خیلی طول میکشه بدونم چی باید بالاسرشون بگم که هم دلم خنک بشه و هم تا فیهاخالدونشون بسوزه... خیلی وقت میخوام. میتونی تا اون موقع صبر کنی؟»گفت:«نگران نباش؛ وقت داری. خوب فکر کن. من صبرم زیاده...»
" />
: علی خادملو.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
از تجمع با علی برگشتیم خونه. با موتور بودیم و سگ لرز زدیم. هر شب میگیم دیگه فردا موتور نمیبریم. اما به عشق پرچم تکون دادن پشت موتور، باز همون کار رو می کنیم و به خودمون می خندیم. هر دوتامون یهذره سرما خوردیم و سرفه میکنیم و تب داریم. واسهی همین چند تا قرصِ سرما خوردگی و استامینوفن انداختیم بالا. علی قدیمی ترین رفیقمه. اطلاعاتیه. یعنی کارمند وزرات اطلاعاته. ولی نمیدونم دقیقا کارش چیه اونجا. از بین همهی رفیقاش، فقط من میدونم. کِیف میکنم که فقط من میدونم. چون علی رو خیلی دوست دارم. حس می کنم این یعنی که من صمیمیترین رفیقشم!
مادر یکی از بچههای میناب داره تو تلویزیون صحبت میکنه. دربارهی پسرش که چه جوری شهید شد و چه اتفاقی اون روز افتاد. دارم آتیش میگیریم. میخوام گریه کنم ولی جلوی علی خجالت میکشم. علی راحت گریه میکنه. خجالت نمیکشه. برنامه که تموم شد، رو کردم به علی و در حالی که داشت اشکهاش رو پاک میکرد گفتم:« چرا ما مدرسهشون رو نمیزنیم؟ چرا ما بیمارستان نزنیم؟ چرا ما از بچه هاشون نکشیم؟»گفت:« نمیشه، درست نیست. خب اگه ما هم کار اونا رو انجام بدیم، فرقی با اونا نداریم که!»توضیح داد که ما باید اخلاقی بجنگیم و قوانین بینالمللی هم هست و ما رو توی دنیا محکوم میکنن و یه سری حرفای دیگه...موتورش توی صحبت کردن که روشن بشه، دیگه خاموش نمیشه.
علی خیلی منطقیه. خیلی با استدلال حرف میزنه. خیلی صغری کبری میچینه. با اینکه داره گریه میکنه بازم میخواد منطقی و مستدل باشه. من آدم منطقیای نیستم. من هیجانیام. علی اما قبل از اینکه هرکاری بکنه فکر میکنه، سبک سنگین میکنه، بعد حرف میزنه و عمل میکنه. تصورم این بود، حالا که داره به صحبت های یکی از مادرای میناب گوش میده و احساسی شده و گریه هم کرده، شاید حرفم رو حداقل تو این لحظه قبول کنه.جوری که انگار حرفاش برام مهم نبود، دوباره ازش پرسیدم:«چرا ما ترامپ و نتانیاهو رو ترور نکنیم؟»گفت سخته ترور اینا تو خاکشون و بازم از قوانین بینالمللی و این چیزا گفت. بعد شروع کرد به صحبت کردن از عملیاتهای برون مرزی و محدودیتهاش. داشت یه جورایی چیزای تخصصی از کارش میگفت که اصلا خوشم نیومد. اگه علی رو نمیشناختم و دوسش نداشتم، احتمالا بعید نبود باهاش حتی چند روز قهر کنم. قهر هم نمیکردم از این به بعد باهاش سرسنگین میشدم. سر سنگین هم نمیشدم، بالاخره یهجوری حرصش رو در میآوردم. حرصم رو درآورده الان! واسهی اینکه جلوش کم نیارم، میگم:"«نه اینکه نمیشه. اگه قانون راه گذاشته برای این جونورا ، دلیل نمیشه که خودمون رو محدود کنیم و سرمون کلاه بره. یعنی یکی توی دنیا ظلم کنه و بعد با استناد به قوانین و این مزخرفات حقوق بینالملل دربره از زیرش؟»بازم شروع میکنه به استدلال کردن و میگه که حالا این دوتا خیلی مهم نیستن و ما هدفهای مهمتری داریم. آخرسر هم میگه صبر کن، بهوقتش درست میشه.دوباره از کوره در رفتم و گفتم:«تو صبور باش علی!من صبور نیستم. اونا دارن بچه و رهبر و مدرسه و بیمارستان ما رو میزنن، ما میخوایم مثلِ بچههای خوب بجنگیم، میخوایم کاپ اخلاق ببریم، که کسی تو جهان بهمون نگه ترورریست! خب همین الان هم میگن دیگه. اصلا بگن، چه اهمیتی داره؟!»
کلی سرش غر زدم و علی با صبوری به همهی غرهام گوش داد. آروم بلند شد و اومد کنارم نشست؛ گفت:« میدونی صدام چهطوری مرد؟ وقتی داشت اعدام می شد دو تا از افسرای اطلاعاتیِ ما بالای سرش بودن. بالا سرش بودن و شروع کردن به فارسی صحبت کردن. یکی از وکلای صدام که اون هم اونجا بود می گفت:«این دوتا افسر، از عمد فارسی حرف می زدن که بگن ما بودیم که تو رو کشیدیم بالا، نه آمریکایی ها!جنگ سال 68 تموم شد و صدام سال 85 رفت بالای چوبه دار. فقط 17 سال لازم بود که بریم بالای سرش و چهارپایه رو از زیر پاش بزنیم. مطمئن باش این دفعه زودتر از 17 سال میرسیم بالا سر این دوتا حرومزاده و چهارپایه رو از زیر پاشون می زنیم!»بعد دوباره گریهاش دراومد و بهم گفت:«نمیذاریم این خونها پامال بشه. اگه یه روز قرار شد من برم بالاسر این دوتا و شاهد اعدامشون باشم، تو رو هم با خودم میبرم. تو رو هم با خودم میبرم و باهم بالاسر این دو ملعون فارسی حرف می زنیم.»گفتم:«بالاسرشون چی بگیم که بیشتر بسوزوندشون؟»گفت:«نمیدونم. بهش فکر کن. هرچی تو بگی، همون رو میگیم!»گفتم:«اید فکر کنم، خیلی طول میکشه بدونم چی باید بالاسرشون بگم که هم دلم خنک بشه و هم تا فیهاخالدونشون بسوزه... خیلی وقت میخوام. میتونی تا اون موقع صبر کنی؟»گفت:«نگران نباش؛ وقت داری. خوب فکر کن. من صبرم زیاده...»
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۶:۰۰
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی یازدهم]:عروسک
(این بچهی منه، خب باید با خودم همه جا ببرمش…)
.زینب میگفت، در مورد عروسکش، عروسکی که ریخت و قیافه هم ندارد چندان، سر و صورتش هم خط خطیست، ولی از بغلش جدایش نمیکرد، یادت هست دیگر؟بعد البته دستش خسته میشد، عروسک را میداد بغل تو، و آن تصویر عجیب را میساخت؛ حاجی، عروسک در بغل.من هر بار که تو را در آن تصویر میدیدم، با خودم فکر میکردم بچهها اگر ببینند حاجی عروسک بغل کرده چه میگویند؟ یادت میاید یک بار که داشتی میرفتی سر کار، زینب یک گل سر زده بود گوشهی موهات، و تو فراموشش کرده بودی؟ دم در نجاتت دادم، از اینکه حاجی گلسر به سر باشی و حسابی همه را بخندانی…بگذریم، آمدیم سر بزنیم حاجیجان، زینب هم بود، با بچهاش، اتفاقا بچه را داد بغل شما، مادر نگران بود که عروسک را نگذارید روی مزار بابا، ولی مگر مهم است؟ بگذار همه بدانند، حاجی یک دختر پنج ساله داشت، که شبها وقتی خسته میرسید خانه، مینشست کنارش و با او بازی میکرد، عروسکش را بغل میگرفت و گل سرش را به سر میزد، حاجی قلب لطیفی داشت که وقتی از خانه میرفت بیرون در جیبش پنهانش میکرد، تا دشمن را بیچاره کند.
راستی بابا، من هم بچهی توام، نمیشد با خودت همه جا ببریام؟
امضا: دختر دیگرت، نرگس
" />
: نرگس قشلاقی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
(این بچهی منه، خب باید با خودم همه جا ببرمش…)
.زینب میگفت، در مورد عروسکش، عروسکی که ریخت و قیافه هم ندارد چندان، سر و صورتش هم خط خطیست، ولی از بغلش جدایش نمیکرد، یادت هست دیگر؟بعد البته دستش خسته میشد، عروسک را میداد بغل تو، و آن تصویر عجیب را میساخت؛ حاجی، عروسک در بغل.من هر بار که تو را در آن تصویر میدیدم، با خودم فکر میکردم بچهها اگر ببینند حاجی عروسک بغل کرده چه میگویند؟ یادت میاید یک بار که داشتی میرفتی سر کار، زینب یک گل سر زده بود گوشهی موهات، و تو فراموشش کرده بودی؟ دم در نجاتت دادم، از اینکه حاجی گلسر به سر باشی و حسابی همه را بخندانی…بگذریم، آمدیم سر بزنیم حاجیجان، زینب هم بود، با بچهاش، اتفاقا بچه را داد بغل شما، مادر نگران بود که عروسک را نگذارید روی مزار بابا، ولی مگر مهم است؟ بگذار همه بدانند، حاجی یک دختر پنج ساله داشت، که شبها وقتی خسته میرسید خانه، مینشست کنارش و با او بازی میکرد، عروسکش را بغل میگرفت و گل سرش را به سر میزد، حاجی قلب لطیفی داشت که وقتی از خانه میرفت بیرون در جیبش پنهانش میکرد، تا دشمن را بیچاره کند.
راستی بابا، من هم بچهی توام، نمیشد با خودت همه جا ببریام؟
امضا: دختر دیگرت، نرگس
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۵:۲۳
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی دوازدهم]:کلاسِدرسِخیابان
تقویم را نگاه کردم.امروز، دوازدهم اردیبهشت، شصت و چهارمین روز خیاباننشینیِما، و البته روز معلم.قبل از این، هرسال به چنین روزی که می رسیدیم، به معلمهای مدرسه یا استادان دانشگاه تبریک میگفتیم.
اما امسال، کلاس درس ما، محدود به مدرسه و دانشگاه نمی شود و آموزگارانِما، نه فقط معلم های مدرسه و استادان دانشگاه، بلکه تک تک مردم این سرزمین و وجب به وجب این خاک بودند که بهمان درس ایثار میدادند.و مدرسهی ما، مدرسهایست به وسعتِ بیپایانِ وطن.
آموزگارِ من امسال، آن پیرمردیست که به سختی روی عصایش بلند میشود و صندلی اش را به جوانی که مدت زیادی پرچم به دست ایستاده تعارف می کند. و اینگونه یاد می دهد که از خودگذشتگی، سن و سال و جا و مکان نمیشناسد.آموزگارِ من، آن مادریست که نوزاد شیرخوارهاش را با خود به خیابان میآورد و در مدرسهی ایران، خود به او وطنپرستی را یاد میدهد.معلمِ من، آن پاکبانِ باغیرتیست که با تمام خستگی های بیشمارش، سربند یاحسین به سر بسته و در این حرم، خادمی سربازان ولایت را میکند.آن استاد دانشگاهی که در دانشگاه بمباران شده، به شاگردانش درس ایستادگی را میداد، بیشتر از هر استاد دانشگاهی، آموزگارِ من است.آموزگارِ من، آن دستنوشتههایی هستند که بر دستان کودک و نوجوان و زن و مرد، بهتر از هرکس دیگری درس مطالبهگری و وحدت میآموزند.آن کودکی که اللهاکبر را بلندتر از همه صدا می زند.آن مردمی که در باران همدیگر را زیر چتر هم جای میدهند. لبخندهایی که هنگام برخورد پرچم ها به هم، بر چهرهمان جاری میشود.اشکهایی که با نام سیدالشهدا صورتمان را نوازش میدهند و درسی را که به خاطرش گرد هم آمده ایم، یادآوری می کنند؛ درسِجهاد.در این شصت و چهار روز، هر روز و هر شب، در خیابانهای وطنم، کلاس درسی برپاست.کلاس درسی که در آن، شاگرد و آموزگار یکی هستند.همه از هم یاد می گیرند و به هم میآموزند.کلاس درسی به وسعت ایران؛و معلمانی به قدرت مردم ایران.
بنیانگذار این کلاس، روحاللهخمینی و مربی این معلمان، رهبر شهید ما بود که با خون خود، به ما درس ایثاری خستگیناپذیر داد.
آری امسال، روز معلم فقط برای مدرسه و دانشگاه نیست. امسال، روز معلم، روزیست به بزرگی ملت ایران. ملتی که آموختههای رهبر شهید خود را، نه تنها از یاد نبرده و نمی برند؛ بلکه با جان و دل خود بر صفحه روزگار مینویسند و به هر آزادهای در جهان میآموزند.
" />
: مریم مطلبی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
تقویم را نگاه کردم.امروز، دوازدهم اردیبهشت، شصت و چهارمین روز خیاباننشینیِما، و البته روز معلم.قبل از این، هرسال به چنین روزی که می رسیدیم، به معلمهای مدرسه یا استادان دانشگاه تبریک میگفتیم.
اما امسال، کلاس درس ما، محدود به مدرسه و دانشگاه نمی شود و آموزگارانِما، نه فقط معلم های مدرسه و استادان دانشگاه، بلکه تک تک مردم این سرزمین و وجب به وجب این خاک بودند که بهمان درس ایثار میدادند.و مدرسهی ما، مدرسهایست به وسعتِ بیپایانِ وطن.
آموزگارِ من امسال، آن پیرمردیست که به سختی روی عصایش بلند میشود و صندلی اش را به جوانی که مدت زیادی پرچم به دست ایستاده تعارف می کند. و اینگونه یاد می دهد که از خودگذشتگی، سن و سال و جا و مکان نمیشناسد.آموزگارِ من، آن مادریست که نوزاد شیرخوارهاش را با خود به خیابان میآورد و در مدرسهی ایران، خود به او وطنپرستی را یاد میدهد.معلمِ من، آن پاکبانِ باغیرتیست که با تمام خستگی های بیشمارش، سربند یاحسین به سر بسته و در این حرم، خادمی سربازان ولایت را میکند.آن استاد دانشگاهی که در دانشگاه بمباران شده، به شاگردانش درس ایستادگی را میداد، بیشتر از هر استاد دانشگاهی، آموزگارِ من است.آموزگارِ من، آن دستنوشتههایی هستند که بر دستان کودک و نوجوان و زن و مرد، بهتر از هرکس دیگری درس مطالبهگری و وحدت میآموزند.آن کودکی که اللهاکبر را بلندتر از همه صدا می زند.آن مردمی که در باران همدیگر را زیر چتر هم جای میدهند. لبخندهایی که هنگام برخورد پرچم ها به هم، بر چهرهمان جاری میشود.اشکهایی که با نام سیدالشهدا صورتمان را نوازش میدهند و درسی را که به خاطرش گرد هم آمده ایم، یادآوری می کنند؛ درسِجهاد.در این شصت و چهار روز، هر روز و هر شب، در خیابانهای وطنم، کلاس درسی برپاست.کلاس درسی که در آن، شاگرد و آموزگار یکی هستند.همه از هم یاد می گیرند و به هم میآموزند.کلاس درسی به وسعت ایران؛و معلمانی به قدرت مردم ایران.
بنیانگذار این کلاس، روحاللهخمینی و مربی این معلمان، رهبر شهید ما بود که با خون خود، به ما درس ایثاری خستگیناپذیر داد.
آری امسال، روز معلم فقط برای مدرسه و دانشگاه نیست. امسال، روز معلم، روزیست به بزرگی ملت ایران. ملتی که آموختههای رهبر شهید خود را، نه تنها از یاد نبرده و نمی برند؛ بلکه با جان و دل خود بر صفحه روزگار مینویسند و به هر آزادهای در جهان میآموزند.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۷:۰۲
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی سیزدهم]:«بعد کنکور»
این روزها در تمام مکالماتم با بچهها، ترکیبِ «بعدِ کنکور..» حاضر است. بعد کنکور خیلی برایم دور است.این روزها یکچیزی توی مایههای دورهی کروناست. احساس میکنم «بعد»ای وجود ندارد. انگار آخر دنیاست و من آخر آخر آخر درهی امروز ایستادهام و خبری از فردا نیست.فردای کنکور خیلی برایم دیر و دور است.اما خیالبافی دربارهاش خیلی شیرین است...مدام برایش برنامه میریزم. میدانم که از پس کنکور برمیآیم. میدانم که خوب میتوانم درس بخوانم و به نتیجهی خوبی هم برسم. میدانم که همهمان میتوانیم. فقط چون احساس میکنیم آخر دنیاست، خسته میشویم گاهی. واگرنه، میدانم که کنکور واقعا کاری ندارد. به امروزمان که فردای سالهای کروناست نگاه میکنم و امیدوار میشوم.دیشب با رفیقم حرف میزدم؛ گفتم یعنی بیست سال بعد داریم چیکار میکنیم؟ خیلی دور است بیستسال بعد! واقعا بیستسال بعدی اصلا وجود دارد؟!کنکور که هیچ، اصلا فردای جنگ چطور خواهد بود؟ فردایی برای جنگ متصور هست؟ حتما که هست.فکر میکنم بشر دوپا، کل تاریخ دویده تا برسد به اینجا و امروز. انقدر سرعت تحولات بالاست که جا میماند. انقدر نفس نفس میزند و خسته است، که نمیتواند تصور بکند فردایی برای این رنج هست...اما من میدانم فردا حتما میآید.امروز برای من شبیه همان لحظه از آزمونهای پایان ترم ورزش است که باید تعداد بالایی دراز نشست میرفتیم و دو سه تا مانده به آخر، نفسم میبرید و میخواستم بمیرم اما ادامه ندهم. همان ثانیهای که دیگر عضلات شکمم میلرزیدند و التماس میکردند تا بایستم.میدانم که دو سه تا بیشتر دراز نشست نمانده تا برسیم به نقطهی پایانِ امروز؛ و فردا را آغاز کنیم.فردایی که نمیدانم چطور خواهد بود و من در چه حالی خواهم بود؛ اما برایش ذوق دارم و قلبم میتپد!کرونا گذشت، کنکور و جنگ هم میگذرند. مهم این است که وقتی گذشتند، من جا نمانم. اگر دستم به فردا برسد و همچنان غصهدارِ امروز باشم؛ حیف میشود.اگر حسرت کارهای نکردهام برای فردایم بماند، خیلی حیف میشود. اگر دو سه تا دراز نشست آخر بماند و حسرتش دلم را خراش بدهد، حیف میشود.چون تا اینجا دیوانهوار دویدهام و نفسم بریده است. میدانم کلیشهها همه را خسته کردهاند.گفتنِ «تو میتونی»، «امیدتو از دست نده»، «تلاشتو بکن بقیهش مهم نیست» ها؛ به اندازهی شنیدنشان حوصله سر بر است. هیچ قصد ندارم اینها را بگویم.تنها حرفم این است که ما از یکسری چیزها مطمئن هستیم. حرف زدن دربارهی قطعیات، خیالم را راحت میکند. پس اجازه بدهید مرورشان بکنم:قطعا فردایی هست.قطعا گرهگشاییِ نور از شب، در تاریکترین لحظه است.قطعا چیزهایی هست که در حساب و کتاب ما زمینیها نمیگنجد.قطعا رَبّ، الکی نمیگوید که «فَإنَّ حِزْبَاللهِ، هُمُ الْغٰلِبونَ(یقینا حزب خدا [در هر زمان و همه جا] پیروز است)...»و میدانم که به وعدهی خدا و به قولِ شیرینِ سید عزیزم؛قطعا سَنَنْتَصِرْ.و میدانم و یقین دارم که آخر این مصاف به قول خواهرم اسپویل است. میدانیم چه میشود.میدانیم هرچقدر هم طول بکشد، حزب خدا غالب خواهد شد. تمام مقصودم این است که نباید هرگز ناامید شد.این روزها در اوج زهر بودنِ روزگارِ کنکور، امید دارم.و هرچقدر هم کلیشهای، بگذارید بگویم که ما واقعا با امید زندهایم. این روزها اگر امید به فردا و «بعد کنکور..» در رگهایم نبود؛ دلم دیگر شوقی برای تپیدن نداشت.میدانم که فردا میآید، حتی اگر دست من بهش نرسد، فردا میآید. و همین برای به پایان رساندن امروز کافیست.
" />
: ریحانه احمدزاده.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
این روزها در تمام مکالماتم با بچهها، ترکیبِ «بعدِ کنکور..» حاضر است. بعد کنکور خیلی برایم دور است.این روزها یکچیزی توی مایههای دورهی کروناست. احساس میکنم «بعد»ای وجود ندارد. انگار آخر دنیاست و من آخر آخر آخر درهی امروز ایستادهام و خبری از فردا نیست.فردای کنکور خیلی برایم دیر و دور است.اما خیالبافی دربارهاش خیلی شیرین است...مدام برایش برنامه میریزم. میدانم که از پس کنکور برمیآیم. میدانم که خوب میتوانم درس بخوانم و به نتیجهی خوبی هم برسم. میدانم که همهمان میتوانیم. فقط چون احساس میکنیم آخر دنیاست، خسته میشویم گاهی. واگرنه، میدانم که کنکور واقعا کاری ندارد. به امروزمان که فردای سالهای کروناست نگاه میکنم و امیدوار میشوم.دیشب با رفیقم حرف میزدم؛ گفتم یعنی بیست سال بعد داریم چیکار میکنیم؟ خیلی دور است بیستسال بعد! واقعا بیستسال بعدی اصلا وجود دارد؟!کنکور که هیچ، اصلا فردای جنگ چطور خواهد بود؟ فردایی برای جنگ متصور هست؟ حتما که هست.فکر میکنم بشر دوپا، کل تاریخ دویده تا برسد به اینجا و امروز. انقدر سرعت تحولات بالاست که جا میماند. انقدر نفس نفس میزند و خسته است، که نمیتواند تصور بکند فردایی برای این رنج هست...اما من میدانم فردا حتما میآید.امروز برای من شبیه همان لحظه از آزمونهای پایان ترم ورزش است که باید تعداد بالایی دراز نشست میرفتیم و دو سه تا مانده به آخر، نفسم میبرید و میخواستم بمیرم اما ادامه ندهم. همان ثانیهای که دیگر عضلات شکمم میلرزیدند و التماس میکردند تا بایستم.میدانم که دو سه تا بیشتر دراز نشست نمانده تا برسیم به نقطهی پایانِ امروز؛ و فردا را آغاز کنیم.فردایی که نمیدانم چطور خواهد بود و من در چه حالی خواهم بود؛ اما برایش ذوق دارم و قلبم میتپد!کرونا گذشت، کنکور و جنگ هم میگذرند. مهم این است که وقتی گذشتند، من جا نمانم. اگر دستم به فردا برسد و همچنان غصهدارِ امروز باشم؛ حیف میشود.اگر حسرت کارهای نکردهام برای فردایم بماند، خیلی حیف میشود. اگر دو سه تا دراز نشست آخر بماند و حسرتش دلم را خراش بدهد، حیف میشود.چون تا اینجا دیوانهوار دویدهام و نفسم بریده است. میدانم کلیشهها همه را خسته کردهاند.گفتنِ «تو میتونی»، «امیدتو از دست نده»، «تلاشتو بکن بقیهش مهم نیست» ها؛ به اندازهی شنیدنشان حوصله سر بر است. هیچ قصد ندارم اینها را بگویم.تنها حرفم این است که ما از یکسری چیزها مطمئن هستیم. حرف زدن دربارهی قطعیات، خیالم را راحت میکند. پس اجازه بدهید مرورشان بکنم:قطعا فردایی هست.قطعا گرهگشاییِ نور از شب، در تاریکترین لحظه است.قطعا چیزهایی هست که در حساب و کتاب ما زمینیها نمیگنجد.قطعا رَبّ، الکی نمیگوید که «فَإنَّ حِزْبَاللهِ، هُمُ الْغٰلِبونَ(یقینا حزب خدا [در هر زمان و همه جا] پیروز است)...»و میدانم که به وعدهی خدا و به قولِ شیرینِ سید عزیزم؛قطعا سَنَنْتَصِرْ.و میدانم و یقین دارم که آخر این مصاف به قول خواهرم اسپویل است. میدانیم چه میشود.میدانیم هرچقدر هم طول بکشد، حزب خدا غالب خواهد شد. تمام مقصودم این است که نباید هرگز ناامید شد.این روزها در اوج زهر بودنِ روزگارِ کنکور، امید دارم.و هرچقدر هم کلیشهای، بگذارید بگویم که ما واقعا با امید زندهایم. این روزها اگر امید به فردا و «بعد کنکور..» در رگهایم نبود؛ دلم دیگر شوقی برای تپیدن نداشت.میدانم که فردا میآید، حتی اگر دست من بهش نرسد، فردا میآید. و همین برای به پایان رساندن امروز کافیست.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۸:۵۰
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی چهاردهم]:یه پلاک، یه پلاکارد، یه رویا
پیشاپیش از این که ریا میشه، عذرمیخوام. ببخشید واقعا.
عصری زینب زنگ زده بود؛ رفیق دوران دبیرستان.خاطره و خاطرهبازی! حرف رسید به اون پلاکِ طلایی که از پول خیاطی کردن خودش توی خونه باباش، برای من هدیه خریده بود. یه برگ چنار که روش اسممو حک کرده بودن.
گفتم: «یادته همچین هدیه قشنگ و گرونی برام آوردی؟» یادش نبود. گفتم: «زینب! یه روزی رسید که همهی طلاهام به فنای سیاه رفت و فقط اون پلاک موند برام». گفت: «داریش هنوز؟»من و من کردم که بگم یا نه... .: «عه...راستش یادته هجده سال پیش یه سیل اومد و پاکستان خیلی اوضاع خراب شد؟»یادش نبود.گفتم: «پلاک رو انداختم تو صندوق کمک به سیلزدههای پاکستان...»
دیشب توی تجمع یه پاکستانی اومده بود برای سخنرانی؛ میگفت :«من اومدم به صورت جهادی، به خود شما نشون بدم که چقدر مهماید!پلاکاردهای شما، فریادهای خفه در گلوی ماست!شما اون سرود «الله اکبر» اول انقلابتون رو یادتون هست؟
این بانگ آزادیست کز خاوران خیزدفریاد انسانهاست کز نای جان خیزد
شما برای ما، دقیقا همین معنی رو دارید...».
به خودم گفتم ظاهراً چندتا ایران وجود داره؛ و از همه بهترش توی شبهای خیابانها در جریانه. خیلی از این که با اومدن به خیابون عضوی از اون ایران رویایی شده بودم، خدا رو شکر کردم.ولی خب توی فضای مجازی که میرم متوجه میشم یه ایران دیگه هم هست که خیلی اوضاعش افتضاحه! اینترنتش قطعه و همه چیزش روی هواست و... .اما فعلا دلم قرصه به اون یکی ایران؛ ایران غنی سازی، ایران رویایی... .فکر میکنم اون پلاک، پلاکارد شد و با ارزش ده برابری برگشت بهم!
{...من جا بالحسنه فله عشر امثالها...}
" />
: خدیجه آقایی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
پیشاپیش از این که ریا میشه، عذرمیخوام. ببخشید واقعا.
عصری زینب زنگ زده بود؛ رفیق دوران دبیرستان.خاطره و خاطرهبازی! حرف رسید به اون پلاکِ طلایی که از پول خیاطی کردن خودش توی خونه باباش، برای من هدیه خریده بود. یه برگ چنار که روش اسممو حک کرده بودن.
گفتم: «یادته همچین هدیه قشنگ و گرونی برام آوردی؟» یادش نبود. گفتم: «زینب! یه روزی رسید که همهی طلاهام به فنای سیاه رفت و فقط اون پلاک موند برام». گفت: «داریش هنوز؟»من و من کردم که بگم یا نه... .: «عه...راستش یادته هجده سال پیش یه سیل اومد و پاکستان خیلی اوضاع خراب شد؟»یادش نبود.گفتم: «پلاک رو انداختم تو صندوق کمک به سیلزدههای پاکستان...»
دیشب توی تجمع یه پاکستانی اومده بود برای سخنرانی؛ میگفت :«من اومدم به صورت جهادی، به خود شما نشون بدم که چقدر مهماید!پلاکاردهای شما، فریادهای خفه در گلوی ماست!شما اون سرود «الله اکبر» اول انقلابتون رو یادتون هست؟
این بانگ آزادیست کز خاوران خیزدفریاد انسانهاست کز نای جان خیزد
شما برای ما، دقیقا همین معنی رو دارید...».
به خودم گفتم ظاهراً چندتا ایران وجود داره؛ و از همه بهترش توی شبهای خیابانها در جریانه. خیلی از این که با اومدن به خیابون عضوی از اون ایران رویایی شده بودم، خدا رو شکر کردم.ولی خب توی فضای مجازی که میرم متوجه میشم یه ایران دیگه هم هست که خیلی اوضاعش افتضاحه! اینترنتش قطعه و همه چیزش روی هواست و... .اما فعلا دلم قرصه به اون یکی ایران؛ ایران غنی سازی، ایران رویایی... .فکر میکنم اون پلاک، پلاکارد شد و با ارزش ده برابری برگشت بهم!
{...من جا بالحسنه فله عشر امثالها...}
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۵:۱۴
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی پانزدهم]:دنیای او؛
در جنگ اخیر متوجه شدم دنیای ما در عین یکی بودن، چقدر میتواند متفاوت باشد. نه اینکه چند وجه داشته باشد، بلکه دقیقا "متفاوت" باشد. در جنگ قبل وقتی درحال ترک خانه بودم؛ به این فکر میکردم اگر برگردم و خانهای نباشد چه؟ پس حتما این شمع را با خودم ببرم، این دفتر را بردارم، این لباس را بپوشم و... .و در این جنگ فکر میکردم حتما باید "قلبم" را بردارم و با خود ببرم اما هرکاری که کردم نشد. قلبم ماند در خرابه های شهرم. ماند در کشور دوست، ماند در انقلاب، ماند در طرشت، ماند در پیروزی، ماند... .این روزها را در جستجوی قلبم طی میکنم. هرشب چه در خانه باشم و چه در تجمعات، باز هم دنبالش میگردم. هروقت که تنها میشوم فکر میکنم امشب کجا دنبالش بروم؟ باید خانه بمانم و درس بخوانم و حواسم را از قلبم پرت کنم؛ یا باز هم بروم و عاجزانه دنبالش باشم؟ در همین حال با آدم هایی مواجه میشوم که برای همان دنیای متفاوتی هستند که گفتم. آنها متعلق به جای دیگری بودند و هستند. از ظاهرشان معلوم است اصلا گمکردهای ندارند. ظاهری که با شنیدن صدای پدافند، فریادش بلندتر میشود و درونی که از همیشه آرامتر است.از اول قلبشان برای اینجا نبود که آن را گم کنند. از همان اول آن را در دنیای متفاوتِ زیبایشان گذاشته بودند و خیالشان را تخت کرده بودند که جایش امنِ امن است.با این آدم های متفاوت که صحبت میکردم مشخص بود قلب آنها جایی است که نه ترس و نه غم به آن نمیرسد و تنها چیزی که آن قلبِ عزیز را محصور کرده امید است. "امید به او"و او چقدر خوب مراقب قلبشان است.و من حالا دنبال دنیای گمشدهام میگردم تا از صاحبش بخواهم قلب من را پیدا کند و پیش خودش برگرداند!
" />
: حسنا علیقارداشی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
در جنگ اخیر متوجه شدم دنیای ما در عین یکی بودن، چقدر میتواند متفاوت باشد. نه اینکه چند وجه داشته باشد، بلکه دقیقا "متفاوت" باشد. در جنگ قبل وقتی درحال ترک خانه بودم؛ به این فکر میکردم اگر برگردم و خانهای نباشد چه؟ پس حتما این شمع را با خودم ببرم، این دفتر را بردارم، این لباس را بپوشم و... .و در این جنگ فکر میکردم حتما باید "قلبم" را بردارم و با خود ببرم اما هرکاری که کردم نشد. قلبم ماند در خرابه های شهرم. ماند در کشور دوست، ماند در انقلاب، ماند در طرشت، ماند در پیروزی، ماند... .این روزها را در جستجوی قلبم طی میکنم. هرشب چه در خانه باشم و چه در تجمعات، باز هم دنبالش میگردم. هروقت که تنها میشوم فکر میکنم امشب کجا دنبالش بروم؟ باید خانه بمانم و درس بخوانم و حواسم را از قلبم پرت کنم؛ یا باز هم بروم و عاجزانه دنبالش باشم؟ در همین حال با آدم هایی مواجه میشوم که برای همان دنیای متفاوتی هستند که گفتم. آنها متعلق به جای دیگری بودند و هستند. از ظاهرشان معلوم است اصلا گمکردهای ندارند. ظاهری که با شنیدن صدای پدافند، فریادش بلندتر میشود و درونی که از همیشه آرامتر است.از اول قلبشان برای اینجا نبود که آن را گم کنند. از همان اول آن را در دنیای متفاوتِ زیبایشان گذاشته بودند و خیالشان را تخت کرده بودند که جایش امنِ امن است.با این آدم های متفاوت که صحبت میکردم مشخص بود قلب آنها جایی است که نه ترس و نه غم به آن نمیرسد و تنها چیزی که آن قلبِ عزیز را محصور کرده امید است. "امید به او"و او چقدر خوب مراقب قلبشان است.و من حالا دنبال دنیای گمشدهام میگردم تا از صاحبش بخواهم قلب من را پیدا کند و پیش خودش برگرداند!
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۵:۴۷
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی پانزدهم]:آماده باش آماده باش...
«ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باشبهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش..»
همیشه این نوا را، با فیلم های هشت سال دفاع مقدس می شنیدم و به حال و روز سربازانی که سربند «یا مهدی ادرکنی» بر سر بسته و به میدان جهاد می رفتند، فکر می کردم.راستش، همیشه به آنها غبطه میخوردم و در عین حال با هر باری که صدای آماده باش آماده باش طنین انداز می شد، به این فکر می کردم که اگر من جای آنها بودم، می توانستم بمانم و بایستم؟همیشه این دو بیت شعر که از تلویزیون پخش می شد، روحم را سفر می داد به زمانی که در آن، به دنیا نیامده بودم ولی با جان و دل، دوستش می داشتم و افتخار میکردم.
چند شب پیش، در میدان که بودیم، آقای آهنگران آمده بود تا با صدایآسمانیاش آن خاطره را تازه و زنده کند.اما اینبار،جور دیگری می خواند..«ای لشکر صاحب زمان آمادهایم آمادهایمبهر نبردی بیامان آمادهایم آمادهایم.. »
هوا، بوی عطر دفاع مقدس را گرفته بود. عطری که در جهان چرخیده بود تا دوباره به مشام ایرانیانِ مسلمانِ حماسهساز برسد.اما داشتم به این فکر می کردم کهدر این جهادی که برایم هموار شده، همچون آن حماسهسازان آمادهام؟ آمادهام تا در لشکر صاحبزمان باشم؟باید خود را آماده کنم.
" />
: مریم مطلبی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
«ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باشبهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش..»
همیشه این نوا را، با فیلم های هشت سال دفاع مقدس می شنیدم و به حال و روز سربازانی که سربند «یا مهدی ادرکنی» بر سر بسته و به میدان جهاد می رفتند، فکر می کردم.راستش، همیشه به آنها غبطه میخوردم و در عین حال با هر باری که صدای آماده باش آماده باش طنین انداز می شد، به این فکر می کردم که اگر من جای آنها بودم، می توانستم بمانم و بایستم؟همیشه این دو بیت شعر که از تلویزیون پخش می شد، روحم را سفر می داد به زمانی که در آن، به دنیا نیامده بودم ولی با جان و دل، دوستش می داشتم و افتخار میکردم.
چند شب پیش، در میدان که بودیم، آقای آهنگران آمده بود تا با صدایآسمانیاش آن خاطره را تازه و زنده کند.اما اینبار،جور دیگری می خواند..«ای لشکر صاحب زمان آمادهایم آمادهایمبهر نبردی بیامان آمادهایم آمادهایم.. »
هوا، بوی عطر دفاع مقدس را گرفته بود. عطری که در جهان چرخیده بود تا دوباره به مشام ایرانیانِ مسلمانِ حماسهساز برسد.اما داشتم به این فکر می کردم کهدر این جهادی که برایم هموار شده، همچون آن حماسهسازان آمادهام؟ آمادهام تا در لشکر صاحبزمان باشم؟باید خود را آماده کنم.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۸:۳۲
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی شانزدهم]:گرمایی که بر دستم جا ماند...
حوالی ظهر، قبل از ساعت ۱۲ بود. آماده شده بودم که از خانه بیرون بروم براي حضور در قرارگاه. هنوز پایم را از درگاه بیرون نگذاشته بودم که زمین زیر پایمان تکان خورد و بلافاصله، صدای انفجاری مهیب تنمان را لرزاند. اولین کارم این بود که به صورت علی و حسينم نگاه کنم. ترس را در چشمهایشان دیدم. سکوت معنادار پسر دو و نیم سالهام که به تنها پناهش زل زده بود، سنگینترین سکوت دنیا بود. هر دو را در آغوش کشیدم و در گوششان زمزمه کردم: «باباجان چیزی نبود... رفت... تموم شد...».
خودم را به خیابان رساندم و به آسمان خیره شدم تا مرکز دود را پیدا کنم. بله، حوالی میدان شهدا بود. با موتور، خودم را به دلِ غبار و دود رساندم. محوطهی اداره برق مورد اصابت قرار گرفته بود. از کنار آنهایی که موج انفجار گرفته بودشان و سرپا ایستاده بودند رد شدم و وارد تالار اصلی شدم. کمکم صدای ناله و درخواست کمک از زیر آوار به گوش میرسید.
یکی از مجروحین که آسیبش جدی نبود، نقطهای را نشانم داد که زیر بلوکهای سنگین بتنی، چند نفر گرفتار شده بودند. تنها بودم و توان جابجا کردن آن وزن را نداشتم. فریاد زدم و دو نفر دیگر به من ملحق شدند. با دستهای خالی به جان آوار افتادیم. فقط میتوانستیم خاک و آجرهای خرد شده را کنار بزنیم.
در میان همین تلاشها، از یک شکاف، دستی را دیدم. بیدرنگ دستش را گرفتم. گرم بود. با تمام وجود فریاد زدم: «صداي منو میشنوی؟ میشنوی؟» ناگهان با شستش، دست چپم را فشار داد. انگار دنیا را به من داده بودند. همین یک حرکت کوچکِ شست او کافی بود تا بفهمم هنوز زنده است و دارد میجنگد.
بیاختیار شروع کردم به فریاد زدن: آقا زندهست!اما تا رسیدن تجهیزات نمیتوانستیم دست روی دست بگذاریم. با همان دستهای خالی و خونی به جان خاک و سنگ افتادیم. چنگ میزدیم و آوار را کنار میزدیم تا حداقل راهی برای نفس کشیدنش باز کنیم.
وقتی بالاخره توانستیم بیشتر آوار را پس بزنیم و به صورت و بدنش رسیدیم جوان بیستودو/سه ساله اي بود. خشکم زد. یک ستون سنگین و بیرحم بتنی، دقیقاً روی بدنش آوار شده بود. با اضطراب دست بردم و نبضش را گرفتم. میزد، اما زیر انگشتانم داشت لحظه به لحظه کُندتر و ضعیفتر میشد. رفتن جانش را میدیدم. شروع کرديم به احیا؛ با تمام توان و التماس تلاش کردیم برش گردانیم، اما نشد... همانجا، مقابل چشمهایمان تمام کرد.
این روایت تمام شد، اما آن لحظه رهایم نمیکند. من هنوز هم که هنوزه، در سکوت شبها، گرمیِ فشارِ دستش را روی دست چپم حس میکنم. جانش رفت، اما گرمای دستش برای همیشه روی دستم جا ماند... .
" />
: محمدحسين هاشمپور.
#روایت_شما
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
حوالی ظهر، قبل از ساعت ۱۲ بود. آماده شده بودم که از خانه بیرون بروم براي حضور در قرارگاه. هنوز پایم را از درگاه بیرون نگذاشته بودم که زمین زیر پایمان تکان خورد و بلافاصله، صدای انفجاری مهیب تنمان را لرزاند. اولین کارم این بود که به صورت علی و حسينم نگاه کنم. ترس را در چشمهایشان دیدم. سکوت معنادار پسر دو و نیم سالهام که به تنها پناهش زل زده بود، سنگینترین سکوت دنیا بود. هر دو را در آغوش کشیدم و در گوششان زمزمه کردم: «باباجان چیزی نبود... رفت... تموم شد...».
خودم را به خیابان رساندم و به آسمان خیره شدم تا مرکز دود را پیدا کنم. بله، حوالی میدان شهدا بود. با موتور، خودم را به دلِ غبار و دود رساندم. محوطهی اداره برق مورد اصابت قرار گرفته بود. از کنار آنهایی که موج انفجار گرفته بودشان و سرپا ایستاده بودند رد شدم و وارد تالار اصلی شدم. کمکم صدای ناله و درخواست کمک از زیر آوار به گوش میرسید.
یکی از مجروحین که آسیبش جدی نبود، نقطهای را نشانم داد که زیر بلوکهای سنگین بتنی، چند نفر گرفتار شده بودند. تنها بودم و توان جابجا کردن آن وزن را نداشتم. فریاد زدم و دو نفر دیگر به من ملحق شدند. با دستهای خالی به جان آوار افتادیم. فقط میتوانستیم خاک و آجرهای خرد شده را کنار بزنیم.
در میان همین تلاشها، از یک شکاف، دستی را دیدم. بیدرنگ دستش را گرفتم. گرم بود. با تمام وجود فریاد زدم: «صداي منو میشنوی؟ میشنوی؟» ناگهان با شستش، دست چپم را فشار داد. انگار دنیا را به من داده بودند. همین یک حرکت کوچکِ شست او کافی بود تا بفهمم هنوز زنده است و دارد میجنگد.
بیاختیار شروع کردم به فریاد زدن: آقا زندهست!اما تا رسیدن تجهیزات نمیتوانستیم دست روی دست بگذاریم. با همان دستهای خالی و خونی به جان خاک و سنگ افتادیم. چنگ میزدیم و آوار را کنار میزدیم تا حداقل راهی برای نفس کشیدنش باز کنیم.
وقتی بالاخره توانستیم بیشتر آوار را پس بزنیم و به صورت و بدنش رسیدیم جوان بیستودو/سه ساله اي بود. خشکم زد. یک ستون سنگین و بیرحم بتنی، دقیقاً روی بدنش آوار شده بود. با اضطراب دست بردم و نبضش را گرفتم. میزد، اما زیر انگشتانم داشت لحظه به لحظه کُندتر و ضعیفتر میشد. رفتن جانش را میدیدم. شروع کرديم به احیا؛ با تمام توان و التماس تلاش کردیم برش گردانیم، اما نشد... همانجا، مقابل چشمهایمان تمام کرد.
این روایت تمام شد، اما آن لحظه رهایم نمیکند. من هنوز هم که هنوزه، در سکوت شبها، گرمیِ فشارِ دستش را روی دست چپم حس میکنم. جانش رفت، اما گرمای دستش برای همیشه روی دستم جا ماند... .
#روایت_شما
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۴:۱۹
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی هفدهم]:میان دشمن و وطن، ننگ بر آنکه شک کند!
بعد از والیبال درحالی که داشت موهاش رو دم اسبی میبست و منم چادرم رو میپوشیدم، بامزه نگاهم کرد و گفت حوصله داری منم برسونی؟گفتم آره جوجه بیا بریم و باهم رفتیم سمت ماشینم و سوار شدیم.یک سالی میشد که هم تیمی بودیم و ۱۰ـ۱۲ سالی ازم کوچیکتر بود، یه دختر دبیرستانی پر انرژی که همیشه کلی به خودش میرسید و تو چشم بود.تو مسیر کلی درباره خودش و دوستاش و اتفاقات اخیر زندگیامون صحبت کردیم، میگفت خوشم میاد میشه درباره همه چی باهات حرف زد حتی اگه نظرامون مخالفه مثل همین حجاب و دین و... .من بیشتر گوش میدادم و خودمو با ترافیک خیابونها هماهنگ میکردم.یه چندتا ماشین از کنارمون رد شدن که پرچم ایرانشون تو هوا میرقصید؛یهو بهشون گفت اه خاک تو سرتون، هرچی میکشیم از شما پاچه خواراس...!رومو برگردوندم سمتش گفتم چرا اینجور فکرمیکنی نگار؟گفت حکومت هر غلطی میکنه اینا کورن نمیبینن بدبختیامونو، هی طرفداری میکنن! انگار نه انگار مردم زندگی و بچههاشون داغون شدن بخاطر اینا... .گفتم عشقم الان جنگ بین وطن و دشمنه، مهمترین چیز ایران قشنگمونه.صندلی عقب ماشینمو ببین، منم پرچم ایران دارم و این شبها وقتی میرم بیرون میذارم لب پنجره که نشون بدم من سمت ایرانم، نه اونا که خوشحال شدن از تجاوز به این خاک، فقط میخوایم راهمونو از وطن فروش و خائن جدا کنیم و بگیم پشت این کشور هستیم با هر تفکر و خط سیاسی و دینی؛لزوماً هرکسی این شبها تو خیابون و تجمعات میاد حکومتی نیست... مردمیم!دیدم زل زده به آدمهای تو خیابون و غرق فکره، چیزی نگفتم تا خودش سکوت رو بشکنه... .
" />
: غزاله زارع.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
بعد از والیبال درحالی که داشت موهاش رو دم اسبی میبست و منم چادرم رو میپوشیدم، بامزه نگاهم کرد و گفت حوصله داری منم برسونی؟گفتم آره جوجه بیا بریم و باهم رفتیم سمت ماشینم و سوار شدیم.یک سالی میشد که هم تیمی بودیم و ۱۰ـ۱۲ سالی ازم کوچیکتر بود، یه دختر دبیرستانی پر انرژی که همیشه کلی به خودش میرسید و تو چشم بود.تو مسیر کلی درباره خودش و دوستاش و اتفاقات اخیر زندگیامون صحبت کردیم، میگفت خوشم میاد میشه درباره همه چی باهات حرف زد حتی اگه نظرامون مخالفه مثل همین حجاب و دین و... .من بیشتر گوش میدادم و خودمو با ترافیک خیابونها هماهنگ میکردم.یه چندتا ماشین از کنارمون رد شدن که پرچم ایرانشون تو هوا میرقصید؛یهو بهشون گفت اه خاک تو سرتون، هرچی میکشیم از شما پاچه خواراس...!رومو برگردوندم سمتش گفتم چرا اینجور فکرمیکنی نگار؟گفت حکومت هر غلطی میکنه اینا کورن نمیبینن بدبختیامونو، هی طرفداری میکنن! انگار نه انگار مردم زندگی و بچههاشون داغون شدن بخاطر اینا... .گفتم عشقم الان جنگ بین وطن و دشمنه، مهمترین چیز ایران قشنگمونه.صندلی عقب ماشینمو ببین، منم پرچم ایران دارم و این شبها وقتی میرم بیرون میذارم لب پنجره که نشون بدم من سمت ایرانم، نه اونا که خوشحال شدن از تجاوز به این خاک، فقط میخوایم راهمونو از وطن فروش و خائن جدا کنیم و بگیم پشت این کشور هستیم با هر تفکر و خط سیاسی و دینی؛لزوماً هرکسی این شبها تو خیابون و تجمعات میاد حکومتی نیست... مردمیم!دیدم زل زده به آدمهای تو خیابون و غرق فکره، چیزی نگفتم تا خودش سکوت رو بشکنه... .
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۳:۳۷
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی شانزدهم]:ما دهه هشتادیا
شنیدم گفت: «کنکوریای ۴۰۵ پاشون که به دانشگاه و بعدش هم حوزه فعالیت کاریشون برسه، دربارهی این صفحات از تاریخ به طور تاثیر گذاری میتونن فعالیت کنن.»حرفی که شنیدم برای من نیاز به صبر، فکر و دقت داشت.این جنبه از اتفاقات اخیر از دست من در رفته بود.اینکه هرکدوم از بچههایی که سال کنکورشون به سه جنگ تحمیلی (با انواع مختلف) خورد چقدر در اجتماع میتونن تاثیر منحصر به فرد خودشون رو بزارن.فکر میکنم نسل دههی هشتاد با اتفاقات اخیری که پشت سر گذاشت و همچنان پشت سر میذاره،بردباری و توان مضاعفی شامل حالش شده که شاید دهههای قبل یا حتی دهههای بعد اونها رو نداشته باشن.احتمالا در آینده و در حوزه کلانتری از اجتماع وقتی افرادی قرار میگیرن که علاوه بر سازماندهی و مدیریت درس و کنکور و اخبار زیر مجموعهش و فشارهای مختص به این مبحث توانمندی همین مدیریت و درکنارش مدیریت جنگ رو کسب کردن، در مواجه با اجتماعی کلانتر و جنبههای مختلف رویارویی با اون، به مراتب با هنرمندی و توانمندی بیشتر از پس اون چیزی که باید بر خواهند اومد.چیزی که من در رویارویی با دهه هشتادیها دیدم و میبینم -معمولا-، پوستکلفتی و پختگی حاصل از پوستکلفت بودنشونه. جدیت و در عین حال نرمیای که باتوجه به سنجش شرایط به خرج میدن، صبر و استقامتی که دارن، همهی اینا دست به دست هم میدن تا از این دهه چیزی رو به تصویر بکشن که همدههایهاشون معمولا توان درک دقیق ازشون رو دارن.چیزی که من میبینم، با تمام دودستگی واضحی که امروز گریبانگیر جامعه شده و دهه هشتادیها به عنوان نسل جوان و امروزی جامعه رو هم شامل شده، میدونم اگر با همین دودستگیای که هست، اتحاد و همبستگی برای جامعه خودشون که جزو پایه های اصلی کشورشون میشه رو حفظ کنن، باهمدیگه نرم، و با متخاصم عصر خودشون سخت و پوستکلفت باشن، کشورمون ایران، تا وقتی این نسل جوان رو داره، حتی در بدترین شرایط، پابرجا باقی میمونه، انشاءالله.
" />
: فاطمه صفرنژاد.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
شنیدم گفت: «کنکوریای ۴۰۵ پاشون که به دانشگاه و بعدش هم حوزه فعالیت کاریشون برسه، دربارهی این صفحات از تاریخ به طور تاثیر گذاری میتونن فعالیت کنن.»حرفی که شنیدم برای من نیاز به صبر، فکر و دقت داشت.این جنبه از اتفاقات اخیر از دست من در رفته بود.اینکه هرکدوم از بچههایی که سال کنکورشون به سه جنگ تحمیلی (با انواع مختلف) خورد چقدر در اجتماع میتونن تاثیر منحصر به فرد خودشون رو بزارن.فکر میکنم نسل دههی هشتاد با اتفاقات اخیری که پشت سر گذاشت و همچنان پشت سر میذاره،بردباری و توان مضاعفی شامل حالش شده که شاید دهههای قبل یا حتی دهههای بعد اونها رو نداشته باشن.احتمالا در آینده و در حوزه کلانتری از اجتماع وقتی افرادی قرار میگیرن که علاوه بر سازماندهی و مدیریت درس و کنکور و اخبار زیر مجموعهش و فشارهای مختص به این مبحث توانمندی همین مدیریت و درکنارش مدیریت جنگ رو کسب کردن، در مواجه با اجتماعی کلانتر و جنبههای مختلف رویارویی با اون، به مراتب با هنرمندی و توانمندی بیشتر از پس اون چیزی که باید بر خواهند اومد.چیزی که من در رویارویی با دهه هشتادیها دیدم و میبینم -معمولا-، پوستکلفتی و پختگی حاصل از پوستکلفت بودنشونه. جدیت و در عین حال نرمیای که باتوجه به سنجش شرایط به خرج میدن، صبر و استقامتی که دارن، همهی اینا دست به دست هم میدن تا از این دهه چیزی رو به تصویر بکشن که همدههایهاشون معمولا توان درک دقیق ازشون رو دارن.چیزی که من میبینم، با تمام دودستگی واضحی که امروز گریبانگیر جامعه شده و دهه هشتادیها به عنوان نسل جوان و امروزی جامعه رو هم شامل شده، میدونم اگر با همین دودستگیای که هست، اتحاد و همبستگی برای جامعه خودشون که جزو پایه های اصلی کشورشون میشه رو حفظ کنن، باهمدیگه نرم، و با متخاصم عصر خودشون سخت و پوستکلفت باشن، کشورمون ایران، تا وقتی این نسل جوان رو داره، حتی در بدترین شرایط، پابرجا باقی میمونه، انشاءالله.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۱:۴۰