از حالِ دلم نگـو که بـد دلتنگم! با عقل و جنونِ خود فقط در جنگمیک عمر تو پا به پای من آمدی وحالا تو که نیستی ببین میلنگم
فاطمه خاکینهاد
عاطفه آریان
شعر گراش | @gerash_poem
۲۱:۳۱
آنچه در عالم ادبیات میتواند در معرض انتقاد قرار گیرد اثری است که واجد مرحلهای از کمال باشد.اثر ادبی و هنری، هرقدر بیشتر با کمال و جمال مقرون باشد بیشتر درخور عنایت و علاقه است و هرچه کمتر از لطف و جمال بهره داشتهباشد کمتر مورد توجه و نظر واقع میشود.
۲۲:۲۱
دست از قلم افتاد و دل از کار نیفتادخون خورد ولی در پی آزار نیفتاد
دل بود همان نخل صبوری که سرافرازصد مرتبه پاییز شد از بار نیفتاد
آسوده! که بعد از شب طوفان و هیاهوجز تشت دروغ از سر بازار نیفتاد
هر ضربه امیدیست و هر کوبه ندایی:تا فرش نشد پرگره از دار نیفتاد
آزاده از آنیم که افتاد سر امااشک طلب از دیدهی بیدار نیفتاد
مریم قاسمیزادگان
شعر گراش | @gerash_poem
دل بود همان نخل صبوری که سرافرازصد مرتبه پاییز شد از بار نیفتاد
آسوده! که بعد از شب طوفان و هیاهوجز تشت دروغ از سر بازار نیفتاد
هر ضربه امیدیست و هر کوبه ندایی:تا فرش نشد پرگره از دار نیفتاد
آزاده از آنیم که افتاد سر امااشک طلب از دیدهی بیدار نیفتاد
۱۳:۱۲
خانه نقطه بودـ آه میثمِ عزیز ـشیشههای خانۀ سعید نقطه بودداییِ مجیدخواهرِ بزرگِ فاطمه طفلِ بیستروزۀ پریده روی شاخۀ درختدخترِ دوسالۀ دورود نقطه بودهرچه هست و هرکه بود نقطه بودوعدۀ شما و ما به روزِ داوری...
نقطه مرکزِ سیاهِ سیبل نیستنقطه ابتدای خطنقطه ختمِ حرفهای ماستمردمی که پای پرچمند نقطهاندبیشمار مردمی که درهمند و باهمند نقطهاندبیشمار جانفدای سرزمین مادری...
بیشمار نقطهایمبیشمار نقطهزن بیاورید.
امید مهدینژاد
شعر گراش | @gerash_poem
۲۱:۲۳
سرهای بلند و سرفرازی داریمبیرقهای در اهتزازی داریمدر کشورمان به برکت هیئتهادانشکدهی شهیدسازی داریم
مهدی کارگر
شعر گراش | @gerash_poem
۲۲:۵۴
خبر از اون ور دنیا رسیده-یکی که لرز دستاش مثل بیده-میگه: «وا کن در تنگه!» ولی حیفکلیدش دست سردار شهیده
مریم قاسمیزادگان
نازنین اسماعیلی
شعر گراش | @gerash_poem
۱۲:۲۲
آه ای تلفیق ناب بیریایی با محبتشادی تو کودکانه رأفت تو مادرانه
شهربانوی وجودم باش و کابینِ تو بستاناینک اقلیم دل من بیکرانِ بیکرانه
حسین منزوی
روز ریحانهی خلقت، دختر، مبارک!
شعر گراش | @gerash_poem
شهربانوی وجودم باش و کابینِ تو بستاناینک اقلیم دل من بیکرانِ بیکرانه
۱۴:۱۱
دیدم که درون خویشتن گم شده امتا دیده شوم رو به سوی قم شده امدریای کریمه حضرت معصومه استچون ماهی مرده سوی قلزم شده ام
اسدالله هرمی
میلاد باسعادت بانوی کرامت، حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها گرامی باد.
شعر گراش | @gerash_poem
۱۴:۱۷
وجه مشخصهی سعدی این است که او را نمیتوان کاملاً در هیچ چارچوب فکری و اجتماعی گنجاند. او هم عقلی است هم عشقی، هم مذهبی هم غیرجزمی، هم اخلاقی هم واقعبین، هم دنیوی هم اخروی، هم دوستدار عرفان و تصوف، هم انتقادکننده از عارفان و صوفیانِ «واقعاً موجود». این صفت ممکن است به نظر ما خوب یا بد باشد. صفتی است که در زبان جدلی به آن «التقاطی» میگویند. شاید اصطلاح التقاطی درباره او درست باشد اما به این شرط که اولاً التقاطی را به معنای کسی که از هر چارچوبی چیزی را گرفته و با هم جمع کرده است نگیریم، و ثانیاً آن را به حساب بیاعتقادی و به این در و آن درزنی نگذاریم. به عبارت دیگر سعدی اگرچه آدم بیسیستمی است، یعنی مجموعه آراء و اخلاقش را نمیتوان در یکی از سیستمهای موجود گنجاند، اما همین بیسیستمی او سیستمی دارد و نظم و تربیت و انسجامی؛ واگرچه منادی هیچ کمال مطلوب و بهشت روی زمینی نیست، اما مربی اخلاق و معلم انصاف است در روی زمین برای رستگاری در نظر آسمان. برخورد او با علم و اخلاق بیشباهت به روش علمی به معنای مدرن آن نیست؛ یعنی اگرچه کوشش برای بهبود و پیشرفت را لازم میداند، دستیافتن به کمال را در جهان خاکی ممکن نمیداند؛ و اگرچه هرچیز خوب و زیبایی را میستاید ولی هیچچیز را خالی از عیب نمیبیند. و به همه این دلایل، هم مبلغ و مروج دانش و تقواست، هم هوادار قبول و تحمل و مدارا در برابر ندانستن و خطا کردن -چنانکه در جایی در گلستان از قرآن شاهد میآورد که «اذا مروا باالغو مروا کراما»: وقتی خطایی میبینید، به کرم درگذرید.
۶:۰۳
هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش؟نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش؟
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویششوآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویشوآن که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به در شد مثل کرّهی توسننتوان باز گرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادقمژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفتهی خاک لحد را که تو ناگه به سر آییعجب ار باز نیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندتکه همه عمر نبودهست چنین سرو روانش
گفتم از ورطهی عشقت به صبوری به درآیمباز میبینم و دریا نه پدید است کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیّر بپذیردبوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی؟بنده بی جرم و خطایی نه صواب است مرانش
نرسد نالهی سعدی به کسی در همه عالمکه نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشدعاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
سعدی
شعر گراش | @gerash_poem
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویششوآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویشوآن که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به در شد مثل کرّهی توسننتوان باز گرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادقمژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفتهی خاک لحد را که تو ناگه به سر آییعجب ار باز نیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندتکه همه عمر نبودهست چنین سرو روانش
گفتم از ورطهی عشقت به صبوری به درآیمباز میبینم و دریا نه پدید است کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیّر بپذیردبوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی؟بنده بی جرم و خطایی نه صواب است مرانش
نرسد نالهی سعدی به کسی در همه عالمکه نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشدعاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
۶:۲۳
من شبم، تاریک خورشیدی برایم پست کنچشمهایم شب شد امیدی برایم پست کن
میروی باغ از گل سوسن سراغم را بگیرهرچه از آن «لال» پرسیدی برایم پست کن
باد میآید تمام سایهها را میبردگیسوان روشن بیدی برایم پست کن
چند گنجشگ از درخت دفتر شعرت بچینشادی صبحی که خندیدی برایم پست کن
لطفاً از عطاری فردا کمی رؤیا بخر! نیمهشب وقتی که خوابیدی برایم پست کن
چند بادام از دوبیتیهای چشمت ای عزیزمن دلم تنگ است فهمیدی برایم پست کن
قهوهای نه آبی روشن به قول مادرماز همانهایی که میچیدی برایم پست کن
کفش، کوزهبشنو از نی چون حکایت می کندروزهایی را که خیام از کنار چارراه شک گذشتبوسعیدِ میْهَنِه نان، کبوترچند برگ از شاخ زیتوناین نشانی:کوی نومیدی برایم پست کن
صادق رحمانی
صادق رحمانی، در توضیحات این شعر نوشتهاند:این غزلْنیمایی را در سال ۱۳۷۴ سرودهام. هرچند سالیانی از آن گذشته است، اما خواندش خالی از لطف نیست. آن روزگاران هنوز غزلهای مدرن شکوفا نشده بود.
«خانهات سرد است؟خورشیدی در پاکت میگذارمو برایت پست میکنمستارهی کوچکی در کلمهای بگذارو به آسمانم روانه کن، بسیار تاریکم.»#منوچهر_آتشی
شعر گراش | @gerash_poem
میروی باغ از گل سوسن سراغم را بگیرهرچه از آن «لال» پرسیدی برایم پست کن
باد میآید تمام سایهها را میبردگیسوان روشن بیدی برایم پست کن
چند گنجشگ از درخت دفتر شعرت بچینشادی صبحی که خندیدی برایم پست کن
لطفاً از عطاری فردا کمی رؤیا بخر! نیمهشب وقتی که خوابیدی برایم پست کن
چند بادام از دوبیتیهای چشمت ای عزیزمن دلم تنگ است فهمیدی برایم پست کن
قهوهای نه آبی روشن به قول مادرماز همانهایی که میچیدی برایم پست کن
کفش، کوزهبشنو از نی چون حکایت می کندروزهایی را که خیام از کنار چارراه شک گذشتبوسعیدِ میْهَنِه نان، کبوترچند برگ از شاخ زیتوناین نشانی:کوی نومیدی برایم پست کن
«خانهات سرد است؟خورشیدی در پاکت میگذارمو برایت پست میکنمستارهی کوچکی در کلمهای بگذارو به آسمانم روانه کن، بسیار تاریکم.»#منوچهر_آتشی
۸:۳۶
سلام لشکر ایرانزمین! سلام! سلام! رسیده موسم نستوه انتقام، تمام!
برایم ایدهی صدها ترانه بنویسید بهانه نیست؟ برایم بهانه بنویسید
همیشه محکم و سینهستبر باید بود نه اختیار! به این قوم جبر باید بود
برای دشمن ایران سفیدیِ کفنید زدید و خوب خوب زدید و دوباره هم بزنید
به جای قطرهی باران تگرگ بفرستید به سوی ظلم فراخوان مرگ بفرستید
سپاه مکر اگر پاپتی شود زیباست و رنگ موشکمان صورتی شود زیباست
یهودیان پُرِ دردند و زخمخاطر همکه زورشان نرسد بر همین عشایر هم
نمانده از خنکای عدو به جز تبِ رنجشکار سر پر تکلول ماست اف سی و پنج
مرید هیمنهی مقتدای ایرانیم به خون قسم! همگی جانفدای ایرانیم
وطن فروشیِ ما؟ این کلام بی معناست«حلال زاده رهش از حرامزاده جداست»
شبانهروزی و یکبند در خیابانیم همه شبیه پدافند در خیابانیم
بگو بدون کمی شک و لحظه ای تردید«غروب غیرت ما را کسی نخواهد دید»
از این هوای جنون و فضای خوش مستیم آهای زیرزمینی! هوافضا هستیم
زدیم گرده ی نحس تو را و حالا شد که آهِ کودک میناب قارهپیما شد
ببین سپاه خدا و غرور غبغب راو وای از لحظاتی که باب مندب را...
رسیده خوب ببین نوبت زوال خودت و کاپ جام جهانی ظلم مال خودت
به جای ملتِ ما با تُوی پر از خواهشمذاکره بکند شاهد صد و سی و شش
ببند زیپ دهان را قبارباز گناهآهای مردکِ بی... لاالهالاالله
علم بلند کن و مثل من بگو! بلدی«مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی»
مهدی کارگر
ی.عباسی
شعر گراش | @gerash_poem
برایم ایدهی صدها ترانه بنویسید بهانه نیست؟ برایم بهانه بنویسید
همیشه محکم و سینهستبر باید بود نه اختیار! به این قوم جبر باید بود
برای دشمن ایران سفیدیِ کفنید زدید و خوب خوب زدید و دوباره هم بزنید
به جای قطرهی باران تگرگ بفرستید به سوی ظلم فراخوان مرگ بفرستید
سپاه مکر اگر پاپتی شود زیباست و رنگ موشکمان صورتی شود زیباست
یهودیان پُرِ دردند و زخمخاطر همکه زورشان نرسد بر همین عشایر هم
نمانده از خنکای عدو به جز تبِ رنجشکار سر پر تکلول ماست اف سی و پنج
مرید هیمنهی مقتدای ایرانیم به خون قسم! همگی جانفدای ایرانیم
وطن فروشیِ ما؟ این کلام بی معناست«حلال زاده رهش از حرامزاده جداست»
شبانهروزی و یکبند در خیابانیم همه شبیه پدافند در خیابانیم
بگو بدون کمی شک و لحظه ای تردید«غروب غیرت ما را کسی نخواهد دید»
از این هوای جنون و فضای خوش مستیم آهای زیرزمینی! هوافضا هستیم
زدیم گرده ی نحس تو را و حالا شد که آهِ کودک میناب قارهپیما شد
ببین سپاه خدا و غرور غبغب راو وای از لحظاتی که باب مندب را...
رسیده خوب ببین نوبت زوال خودت و کاپ جام جهانی ظلم مال خودت
به جای ملتِ ما با تُوی پر از خواهشمذاکره بکند شاهد صد و سی و شش
ببند زیپ دهان را قبارباز گناهآهای مردکِ بی... لاالهالاالله
علم بلند کن و مثل من بگو! بلدی«مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی»
۲۰:۳۵
• شعرخوانی• نقد شعر• گفتگوی ادبی• معرفی کتاب
۱۱:۲۹
ما صلحپیشهایم نه اما شبیه خلقکز ترس جنگ خانه به دشمن سپردهاند
فاضل نظری
زهرا افشار
شعر گراش | @gerash_poem
۱۴:۳۳
مباد در جگری درد خسته جانیهاکه سوی توست نشان همه نشانیها
ضریحت از دو_سه فرسنگ دورتر حتیعیان به دیدهی عینکتهاستکانیها
به جز محبتت ارزانیِ همه همهچیزدلم خوش است به عشقت در این گرانیها
فقط تصورِ دست کرامتت به سرمنتیجهاش شود از غصه دلتکانیها
طلای ناب بدون تو تکهای سنگ استشوند از کَرَمت زر، تمام کانیها
تو واقفی به حسینیههای در ایراننه خَیّران و نه این باعثان و بانیها
قسم به پیرغلامان، تَهِ خوشیست اگرشوند خرج جوان رضا جوانیها
ملاک شاه شدن نوکری سلطان استکریمخان به فدای کریمخانیها
مهدی کارگر
شعر گراش | @gerash_poem
ضریحت از دو_سه فرسنگ دورتر حتیعیان به دیدهی عینکتهاستکانیها
به جز محبتت ارزانیِ همه همهچیزدلم خوش است به عشقت در این گرانیها
فقط تصورِ دست کرامتت به سرمنتیجهاش شود از غصه دلتکانیها
طلای ناب بدون تو تکهای سنگ استشوند از کَرَمت زر، تمام کانیها
تو واقفی به حسینیههای در ایراننه خَیّران و نه این باعثان و بانیها
قسم به پیرغلامان، تَهِ خوشیست اگرشوند خرج جوان رضا جوانیها
ملاک شاه شدن نوکری سلطان استکریمخان به فدای کریمخانیها
۷:۱۶
تو انسجام یقینی، کریم شاه و گدایی شبیه آینه پیدا، نهفته در همه جایی
به اتّفاق شبیهی؛ شبیه حادثهای خوشکه اتفاق نیفتد مگر به اذن خدایی
به لب ندای تو دارم، کما که نام تو گویم تویی که در همه صورت در انتظار صدایی
به دل اگر بسپارند، طریقِ عشقِ رضاییشود دل از همه بیدل، رسد به اوج بهایی
یقین که بودی و هستی، ورای هرچه که گویم نه مثل اکثر خَلقی، که ماورای وفایی
" />
احمدرضا صالحی فرد
شعر گراش | @gerash_poem
به اتّفاق شبیهی؛ شبیه حادثهای خوشکه اتفاق نیفتد مگر به اذن خدایی
به لب ندای تو دارم، کما که نام تو گویم تویی که در همه صورت در انتظار صدایی
به دل اگر بسپارند، طریقِ عشقِ رضاییشود دل از همه بیدل، رسد به اوج بهایی
یقین که بودی و هستی، ورای هرچه که گویم نه مثل اکثر خَلقی، که ماورای وفایی
۱۱:۴۵

پاکت هدیه
شعر گراش
ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه السلام مبارک!
زائری خسته در حرم دادهتکیه بر عرش، شانههایش رامتوسل به نام او میکرد،نخ تسبیح و دانههایش را
رنگها، رنگ دیدن است اینجا؛کور مردی عصازنان حتی گریه میکرد و زیر لب میگفت: دانه دانه نشانههایش را!
دست بر سینه میرسد باران،دل به لمس ضریح خوش کردهزائری خسته از زمین و زمان،آمده تا بهانههایش را...
حرفها میزند سکوتآلودچشم سرخی به گنبد زردیناامید از تلاطم کلمات،گریه کرده ترانههایش را
راهگمکرده نیست در این راه،همه دلگرم پرچمش هستندآسمان هست و گم نخواهد کردجای خورشیدخانههایش را
شعر را جز برای عرض ادبمحضر حضرتت نمیخواهمبرگ سبزیست تحفهی درویش،میخری دعبلانههایش را؟
راضیه سیاح
شعر گراش | @gerash_poem
رنگها، رنگ دیدن است اینجا؛کور مردی عصازنان حتی گریه میکرد و زیر لب میگفت: دانه دانه نشانههایش را!
دست بر سینه میرسد باران،دل به لمس ضریح خوش کردهزائری خسته از زمین و زمان،آمده تا بهانههایش را...
حرفها میزند سکوتآلودچشم سرخی به گنبد زردیناامید از تلاطم کلمات،گریه کرده ترانههایش را
راهگمکرده نیست در این راه،همه دلگرم پرچمش هستندآسمان هست و گم نخواهد کردجای خورشیدخانههایش را
شعر را جز برای عرض ادبمحضر حضرتت نمیخواهمبرگ سبزیست تحفهی درویش،میخری دعبلانههایش را؟
۲۰:۳۶
موج خواهشها مرا تا کعبهی دلها کشانددر کمال کاستی تا مرز کاملها کشاند
کودکی بودم به روی دوشها و دستهادانهی هل گشتم و تا شیشهی هلها کشاند
رود یا سیلاب یا یک قطره باران؛ فرق چیست؟شوق دریایش مرا تا پای ساحلها کشاند
یک سرم پیش پریشانها و یک سر پای عقلجذبهی عشقش مرا از جمع عاقلها کشاند
این غبارآلوده را دست رئوفی پیش خواندمهربانی کرد و تا صفهای شاملها کشاند
خوش به حال قطرهی باران که بر دریا نشستخوش به حال من که او تا سمت واصلها کشاند
مریم قاسمیزادگان
شعر گراش | @gerash_poem
کودکی بودم به روی دوشها و دستهادانهی هل گشتم و تا شیشهی هلها کشاند
رود یا سیلاب یا یک قطره باران؛ فرق چیست؟شوق دریایش مرا تا پای ساحلها کشاند
یک سرم پیش پریشانها و یک سر پای عقلجذبهی عشقش مرا از جمع عاقلها کشاند
این غبارآلوده را دست رئوفی پیش خواندمهربانی کرد و تا صفهای شاملها کشاند
خوش به حال قطرهی باران که بر دریا نشستخوش به حال من که او تا سمت واصلها کشاند
۷:۳۹
یا ضامن آهو! نظری سوی گدا کنلطفی ز سر مهر بر این بی سر و پا کن
درگاه تو جای دل محتاجترینهاستمن درد تو را دارم و آن را تو دوا کن
ای کاش کبوتر بشوم بال گشایماین غمزده را در حرم خویش رها کن
افتادهترینم به سر کوی تو مولا!یک لحظه نگاهی ز کرم بر کف پا کن
از زائر خود چشم نپوشیدی و گفتیدرمانده شدی! نام مرا ساده صدا کن
تا لذت عالم بچشی با دل و جانتترک همهجا غیر در خانهی ما کن
مصطفی کارگر
شعر گراش | @gerash_poem
درگاه تو جای دل محتاجترینهاستمن درد تو را دارم و آن را تو دوا کن
ای کاش کبوتر بشوم بال گشایماین غمزده را در حرم خویش رها کن
افتادهترینم به سر کوی تو مولا!یک لحظه نگاهی ز کرم بر کف پا کن
از زائر خود چشم نپوشیدی و گفتیدرمانده شدی! نام مرا ساده صدا کن
تا لذت عالم بچشی با دل و جانتترک همهجا غیر در خانهی ما کن
۸:۴۴