بله | کانال قلم‌دوش
عکس پروفایل قلم‌دوشق

قلم‌دوش

۱۰۳ عضو
روی بدنهٔ اسنپ باکسش عکس رهبر را زده بود. آنقدر سریع گاز داد و رد شد که فرصت نشد عکس بگیرم. یاد حرف یکی از اقوام افتادم. توی حوادث دی ماه می‌گفت: « دیگه کسی طرفدار جمهوری اسلامی نمونده، جز یه عده جیره‌خوار که دارند از قِبَلِش نفع می‌برن.»این جوان پیک موتوری هم حتما یکی از آن جیره‌خوارها بود.این موتور فَکَستنی و خانه‌ای احتمالا اجاره‌ای هم نفعی بود که از این انقلاب برده بود.
https://ble.ir/ghalamdosh
#روز_سی_و_یکم_جنگ#پیک_موتوری_با_شرف

۱۷:۱۵

در راستای شعارهای ورژن یزدیundefinedundefined
#نه_سازش_نه_پوزش_ایران_بزن_تو_پوزش
پ. ن: پوز در لهجه یزدی به معنی اطراف دهان است.

۱۷:۲۳

thumbnail
در روز الست، بلی گفتی
در یک دیدگاه در مورد آیه «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا بَلَىٰ» گفته شده: « حق همان عهد ازلی و تعهد ذاتی است که انسان به خدا داد. فطرت بشر با حقیقت بسته شده است. گاهی انسان در مصادیق حق اشتباه می‌کند، عناد دارد، نفسانیات دارد و چیز دیگری را به جای آن حق در نظر می‌گیرد اما وقتی با خود خلوت می‌کند آیا خود را دشمن حقیقت می‌داند؟ قطعا این‌طور نیست!»۴۷سال پیش ۹۸%از مردم ایران در چنین روزی یک‌بار دیگر عهد تازه کردند و در جواب، بلی گفتند. حالا ما ۴۷سال بعد، در شب ۱۲ فروردین باز هم زیر بمب و موشک‌های دشمن، از دل خیابان، بر بلندای تَل آوار‌ خانه‌هایمان، از کنار مزار رهبران و پدران و مادران و فرزندان شهیدمان ایستادیم و عهد بستیم. فریاد الله اکبر سر دادیم تا نشان دهیم ما هنوز هم بر همان عهدازلی که بستیم تا طرف حقیقت باشیم، محکم و استوار ایستاده‌ایم.
پ.ن: وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا بَلَىٰ ۛ شَهِدْنَا ۛ أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَٰذَا غَافِلِينَ.«آیه۱۷۲اعراف»https://ble.ir/ghalamdosh
#روز_جمهوری_اسلامی_ایران#فطرت_حقیفت_جو#الله_اکبر#از_روز_ازل_گفتیم_بلی_ان‌شاالله_تا_ابد_پای_عهدمان_می‌مانیم

۱۰:۰۱

thumbnail
#روز نوشت سی و سوم جنگ
توی بغل گرفتم و سفت فشارش دادم. لب‌هایم را گذاشتم روی لپ‌های سفید و لطیفش و غرق بوسه کردم. فکر کردم هنوز آنقدر بزرگ نشدم که تاب از دست دادن عزیزانم را داشته باشم. سعی کردم تمام افکار منفی‌ را پس بزنم. «اگه بار آخر باشه که می‌بینمش چی؟ نکنه یکی از این بمب‌های لعنتی ازم بگیردش؟ نکنه مثل تیارا صادقی دختر بچه یزدی، قلب کوچیکش طاقت صداهای وحشتناک موشک و جنگنده رو نیاره و از حرکت وایسه؟» داشت نگاهم می‌کرد. زود پرده اشکی که روی چشم‌هایم افتاده بود را کنار زدم. دست‌های کوچکش رو توی دست گرفتم و گفتم: «دوباره زود بیا عمه‌جون. دلم برات تنگ میشه.» توپ رنگی‌ رنگی‌اش را محکم‌تر به سینه فشرد و با همان شیرینی و صداقت کودکانه‌اش جواب داد._دیر میام دوباره، آخه یزد از تهران خیلی دوره.لبخندی پهن شد روی صورتم. نشست توی ماشین. سرش را از شیشه بیرون داد و تمام مسیر تا سر کوچه را بلند بلند خداحافظی کرد و با دست برایمان بوس فرستاد. آیت الکرسی خواندم و بدرقه راهشان کردم. به صورت پدر و مادرم نگاه کردم. نگرانی و غم دوری توی چشم‌های آنها هم خیمه زده بود. وقتی برگشتم توی خانه، سکوت هجوم آورد سمتم. یک آن چشمم به مدادرنگی‌ها و خرده بیسکویت‌های روی فرش و کوسن‌های مبل که دور اتاق پخش شده بود افتاد. دلم گرفت. یاد تمام خانواده‌هایی افتادم که توی این جنگ رمضان و دوازده روزه کودکی از دست داده بودند. آنها که یکباره خانه‌شان به جای صدای خنده و بازی بچه‌ها پر شد از سکوت سنگین مرگ.تا شب مثل مرغ سرکنده توی خانه چرخیدم. ریخت و پاش‌ها را جمع کردم و فکر‌ها مثل سربازان پیاده نظام توی سرم رژه رفتند. همیشه در تمام جنگ‌ها، بچه‌ها بی‌گناه‌ترین و بی‌طرف‌ترین و مظلوم‌ترین افراد بودند. مگر نوزاد سه روزه و کودک سه ساله و دختر و پسر بچه دبستانی چه درکی از بمب و جنگ و موشک و شهادت دارد؟ مداد رنگی‌ها را توی جعبه جا دادم. این رنگ‌های سرخ و سیاه و خاکستری و کدر کجای جهان رنگی رنگی کودکان جا داشت؟ بچه را چه به غبار باروت، چه به پر شدن گوشش با صدای مهیب بمب، چه به تاریکی و تنهایی و زخم و خون. سعی کردم جای خالی سر و صداهای پسر سه ساله برادرم را با صدای قیژ قیژ جاروبرقی و تلویزیون پر کنم. موقع گذاشتن بالشتش توی کمد، بوی شامپو خرسی موهایش را عمیق نفس کشیدم. عروسک صورتی و توپ رنگی و کوله پشتی گُل‌گلی باید توی بغل و زیر پا و روی دوش بچه‌ها باشد نه اینکه از زیر خروار‌ها آجر و سنگ و سیمان، خاکی و پاره و خون آلود بیرون کشیده شود. کودک‌خوار‌ها که ادعای کمک به مردم را داشتند و آن مردمی که برای کمک این خون‌ریز‌ها صدا بلند کردند، چه دنیای زییایی برای این معصوم‌های بی‌گناه ساختند! دنیایی که کودکی کردن را از آنها گرفت. روان آرام‌شان را طوفانی کرد. امنیتی که توی پارک و خانه و مدرسه داشتند را مثل گرگی گرسنه چنگ انداخت و درید.خانه که مرتب شد، دیدم کاری جز دعا و نگه‌ داشتن سنگر خیابان ازم برنمی‌آید. لباس پوشیدم و رفتم تجمع میدان امام حسن. این‌بار نه فقط برای اینکه خیابان و کشور به من نیاز داشت؛ بلکه حالا من بودم که به این مردم نیاز داشتم. باید کنارشان قد می‌کشیدم و بزرگ می‌شدم. کنار همین مردمی که شاید هرکدام داغ عزیزی به دل داشتند اما باز استوار و امیدوار پای وطن ایستاده بودند. از چهره‌های شاداب و قلب‌های مهربان‌شان آرامش و انرژی گرفتم. مرگ بر آمریکا و اسرائیل و منافق را به یاد همهٔ کودکان شهید رساتر فریاد زدم و پرچمم را به نیت صبر و آرامش برای خانواده‌هایشان تکان دادم.
https://ble.ir/ghalamdosh
#روز_سی_و_سوم_جنگ_رمضان#کودکان_بی_گناه#به_یاد_بچه‌های_شهید_مدرسه_میناب#به_یاد_همهٔ_نوزادان_و_نونهالان_شهید

۲۱:۳۸

شعار‌های خلاقانه مردم نوشت.undefined
#یا_حضرت_عزاراییل_هر_شب_برو_اسرائیل#شاه_فقط_شاهرگمون_خونش_فدای_رهبرمون

۱۹:۰۹

مطمئن از عملی شدن وعده ترامپ به خرابی زیر ساخت‌ها و قطع برق صحبت می‌کرد. صبح حساب می‌کرد چند ساعت به پایان مهلت ۴۸ ساعته ترامپ مانده. داشت تند تند برای انجام کارهای که نیاز به برق داشت، برنامه ریزی می‌کرد. با پوزخند به بقیه توصیه می‌کرد تا برق و اینترنت هست در پویش جانفدا ثبت‌نام کنند. می‌گفت: «یه روزی اگه نظام عوض نشد، به درد می‌خوره. شاید وامی، سهمیه‌ای چیزی بهمون دادن.» عکس پروفایلش، تصویر آقاست به ضمیمه جمله رهبر شهیدم؛ اما هنوز منتظر پهلوی است تا بیاید و او فردایش استعفا بدهد و برود کاباره‌اش را راه بیندازد.هر بار می‌بینمش بود گند نفاق می‌خورد توی دماغم و حالم را بهم می‌زند. به نظرم منحوس‌تر و منفور‌تر از کافر، منافق است. کافر حداقل خط و مسیرش مشخص است و به قول مولا علی در باطل خود ثبات دارد. تکلیفش هم با خودش مشخص است هم با دشمنش. امان از منافق که حزب باد است و هر طرفی نفعش باشد غش می‌کند آن‌طرف.
#روز_سی_و_هشتم_جنگ#مرگ_بر_منافق

۲۱:۱۶

#روز نوشت چهلم
نیمه شب با صدای غرش جنگنده از خواب پریدم. صدای متفاوتی با آنچه توی این چند روز شنیدم داشت. انگار در ارتفاع پایین‌تر پرواز می‌کرد و درست از کنار پنجره اتاقم می‌گذشت. قلبم به تپش افتاد. ساعت را نگاه کردم دو و ربع بامداد بود. چند ثانیه بعد باز صدای غرش شنیدم. نزدیک همان ساعتی بود که ترامپ ملعون وعده زدن زیر ساخت‌ها را داده بود. اولین کاری که کردم دست بردم و کلید چراغ بالای تخت را زدم. نور پاشید و تاریکی اتاق را توی خود حل کرد. خدا را شکر کردم و چراغ را خاموش کردم؛ اما هنوز ته دلم نگران بود. فکر کردم این جنگنده‌ها از یزد عبور کردند تا بروند و جایی دیگر نور را از مردم بگیرند یا خانه‌ای را روی سرشان آوار کنند. کاری از دستم برنمی‌آمد جز دعا و سپردن ایران‌جان دست صاحبش و شاه خراسان. با همان چشم‌های نیمه‌باز و بسته موبایل را روشن کردم تا کانال‌های خبری را چک کنم. یکی از کانال‌ها خبر از قبول شروط ده‌گانه ایران توسط آمریکا و آتش بس موقت را نوشته بود. باور نکردم این سگ پیر به این راحتی تسلیم بشود. چشم‌هایم سنگین شد و روی هم افتاد. اذان صبح صدای شکرهای بابا را که شنیدم، مطمئن شدم خبر راست است. با اینکه ته دلم نگران بود از بدعهدی آمریکا و اسرائیل اما باز از این پیروزی خوشحال بودم. همین که بعد از چهل روز بچه‌ها می‌توانستند شب‌ها بی‌ترس و واهمه از صدای جنگنده و بمب آرام بخوابند دلم را آرام می‌کرد. سرکار باز بعضی بهانه گرفتند و این پیروزی را از نگاه ضعف به کشورشان نگاه کردند. مثل همیشه بی‌توجه گذشتم. همین که اَبر قدرت جلوی چشم دنیا فرو ریخت. قدرتش دود شد و جز خاکستر خواری و ذلت برایش چیزی نماند، یعنی دست خدا بالای همهٔ دست‌هاست، یعنی ما پیروز شدیم، یعنی وعده خدا صدق است و درنهایت حق بر باطل پیروز می‌شود.https://ble.ir/ghalamdosh
#حق_همیشه_پیروز_است#شکر_خدا_که_چهل_روز_پای_حق_ماندیم#چهل_روز_گذشت_از_ندیدنت_پدر_امت#داغ_کودکان_میناب_هنوز_روی_دل‌مان_است

۱۸:۲۱

امتحان ولایت پذیری
از اول جنگ هر وقت به نحوه جنگیدن و عملکرد مسئولین و رزمنده‌ها اعتراض کردم یا نظر دادم بابا با خنده و شوخی رد کرد. یک روز اما خیلی محکم و جدی جلویم نشست و گفت: «بابا مهم‌ترین وظیفه این روز‌ها میدونی چیه؟ مطیع بودن. اگه بلدش نیستی این دوران یاد بگیر.» امروز که از موافق و مخالف به خاطر مذاکره و آتش بس متلک و حرف‌های ضد و نقیض شنیدم، یاد حرف‌ بابا افتادم. به روزی فکر کردم که با دهان روزه رفتم و با رهبر بیعت کردم. دست بیعت دادم چون انتخاب ایشان را به عنوان یک مجتهد عادلِ با درایتِ آگاه پذیرفته بودم. قرار بود از این به بعد تمام وجودم گوش شود و به فرمان او در بیاید. امشب در انتهای دسته روی مراسم چهلم آقا، سخنران حرف دل و احوالم را در سه کلمه خلاصه کرد. صدا بلند کرد و گفت: «مردم امشب، شب اقتدار و بیعت و عزاست.» موقع گفتن عزا صدایش لرزید، مردم هم ریز ریز چشمه‌های اشکشان جوشید و روی صورت‌هایشان راه گرفت. بعد صدایش را صاف کرد و گفت: « امتحان سخت این روزها ولایت پذیری است. دعا کنیم خدا کمک کند تا از این امتحان هم سربلند بیرون بیاییم.» دست‌ها سمت آسمان بلند شد و صدها مرغ آمین از کف خیابان سمت آسمان پر کشید.
#مطیع_امر_رهبریم#هر_کس_باید_به_وظیفه_خود_عمل_کند#خیابان_هنوز_با_ماست

۲۱:۱۷

thumbnail
آقاجان ببخشید درستش این بود که توی مراسم چهلم شما به سر و سینه می‌کوبیدیم. این گلوله سربی که چهل روز بیخ گلویمان جا خوش کرده را با گرمای اشک‌هایمان ذوب می‌کردیم. باید به جای فریاد‌های مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل، ذکر یا حسین می‌گرفتیم. اما آقا خودتان که می‌دانید شرایط عادی نیست. هنوز وسط جنگیم.ما هنوز حسرت یک عزاداری درست و حسابی برای شما را به دل داریم. می‌دانم که شما هم این مراسم متفاوت را دوست داشتید. شمایی که در شب عاشورا خواستید برای‌تان از ایران بخوانند، حتما امشب هم راضی بودید. خرسند از اینکه در چهلم‌تان به‌‌جای پرچم‌های سیاه عزا پرچم‌‌های سه رنگ ایران بلند شد و به‌جای فاتحه و فریاد یاحسین، لعن و نفرین بر سر قاتلین مظلومان دنیا کوبیده شد.
#چهلم_شهدای_جنگ_رمضان

۲۱:۴۶

امشب توی دسته‌روی عزا که از میدان امام حسن صفاییه به سمت چهارراه اطلسی می‌رفت، تکه به تکهٔ مسیر پسر بچه‌های ۸ـ۹ ساله شده بودند رهبر و سر دسته. شعار می‌دادند و پیر و جوان و مرد و زن هم پشت سرش تکرار می‌کردند. می‌خواهم بگویم ما مردمی هستیم که تا قبل از این شاید نظر این بچه‌ها درمورد یک خرید ساده را هم به حساب نمی‌آوردیم، اما حالا مطیع و آرام منتظر می‌مانیم تا او چه شعاری می‌دهد که ما پشت بندش تکرار کنیم. آن وقت ممکن است فرمانبردار کسی که می‌دانیم گوشش به گوش صاحب الزمان است نمانیم؟
#ولایت#ما_توی_این_چهل_روز_بزرگ_شدیم

۲۲:۰۲

thumbnail
مقاومت حزب‌ا... برادریه که در حقمان برادری را تمام کرد.
خواهر و برادر لبنانی‌ام، تسلیت. شمایی که این روز‌ها هم داره بمب و موشک‌های اسرائیل رو سرت آوار میشه، هم به خاطر حمایت از ما، احیانا زخم زبون‌های یه سری هم‌وطنت دلت رو به درد میاره. به زودی انشاا... با رمز یاعلی انتقام همهٔ این خون‌ها رو از صهیونیسم جنایتکار می‌گیریم.
#دلاوران_حزب‌ا...#لبنانی‌‌های_بامعرفت#شهید_سید_حسن_نصرا...

۲۳:۰۱

thumbnail
هنرمند
خاص بود، خیلی خاص. اما شبیه هیچ‌کدام از هنرمند‌هایی که دیده بودم، نبود. شبیه آنها که از چند فرسخی سالن‌های تئاتر و دانشکده‌‌های هنری می‌توان تشخیص‌شان داد. آن پسر‌هایی که تسبیح دور گردن می‌اندازند یا لباس‌های عجیب و غریب بلند و کوتاه می‌پوشند یا موهای دم اسبی دارند و یک عینک گرد کائوچویی روی چشم می‌گذارند. شبیه سلبریتی‌های قد بلندِ چشم رنگی که عضلات بازویشان از زیر لباس‌های شیک و مارک‌دار بیرون زده هم نبود.وارد میدان میرچقماق که شدم، عده‌ای دور چیزی حلقه زده بودند. پرچم را روی دوش جابه‌جا کردم و راه افتادم سمت جمعیت. توان‌خواهی داشت نمایش تک نفره اجرا می‌کرد. واژه «*توان‌خواه*»را از همان‌جا یاد گرفتم. تا قبل از آن، مثل باقی مردم به این‌ جور آدم‌ها می‌گفتم: «*معلول.*» بعد یک نگاه ترحم انگیز می‌انداختم سمتشان و توی دل برای شفایشان دعا می‌کردم. آخر‌های نمایش بود. بازیگر پرچم ایران را پهن کرد روی زمین. روی کتاب و دفتر‌های ورق ورق و مداد‌های پخش و پلا شده. رو به مردم یک سلام نظامی داد. زانو زد مقابل پرچم. بر الله وسط آن سجده کرد و لاله‌های سرخش را بوسید. نفهمیدم قصه چیست، اما از کیف و کتاب‌های پخش زمین شده و آجر‌های شکسته و موشک‌های کاغذی فهمیدم باید یک ربطی به مدرسه میناب داشته باشد. فکر کردم کارگردان از این بازیگر هم استفاده کرده تا شدت درام کار را بالا ببرد. همراه بقیه مردم برایش دست زدم و خودم را آرام از بین جمعیت بیرون کشیدم. نیمهٔ راه برگشت بودم که با حرف‌های مجری درجا خشکم زد._ اثری که ملاحظه کردید. اسمش «کوله بهشتی» بود. به یاد بچه‌های شجره طیبه میناب. یه بار دیگه من داستان رو می‌گم برای اونایی که دیر رسیدن یا متوجه نشدن. ماجرای یه سرباز هوافضا بود که به خاطر بی‌توجهی به تخصصش قصد مهاجرت به آمریکا رو داره. اما بعد از بمبارون بچه‌های مدرسه میناب نظرش عوض میشه. تصمیم می‌گیره همین‌جا بمونه. به مردمش ساخت موشک رو یاد بده و به کشورش خدمت کنه. از صفر تا صد کار هم خود آقای محمد زارع زاده انجام دادن. از نویسندگی اثر تا دکور و کارگردانی و بازیگری.مثل کوه یخی آب شدم. حس کردم قطره‌ای هستم که دارد در دل زمین خشک و تفتیده کویر فرو می‌رود. تمام معادلاتم از هنر و هنرمند در هم پیچید و شد چند مجهولی و پیش چشمم رژه رفت. اگر کارگردان‌ها و بازیگر‌ها و نویسنده‌هایی که این روز‌ها روزه سکوت گرفتند هنرمند بودند پس این آقا محمد که بود؟ و اگر او واقعی بود چرا مثل منی او را فقط به چشم یک معلول نگاه می‌کرد؟ کاش می‌توانستم پشت سرش راه بیفتم و توی کوچه و خیابان به همهٔ آدم‌ها معرفی‌اش کنم. با انگشت نشانش بدهم و بگویم نگاه کنید، این آدم یک سلبریتی واقعی است. چشمان سبز و قد بلند و هیکل ورزشکاری ندارد اما جای همهٔ این‌ها شرف دارد. آزاده است. هنرمندی که به گفته سیدالشهدای هنر، تکلیفش را درک کرده است.
پ.ن: شهید آوینی: «#آزادی_هنرمند_در_درک_تکلیف_اوست
https://ble.ir/ghalamdosh
#روز_چهل_و_سوم_جنگ_رمضان#هنرمند_واقعی#تجمع_مردم_هنرمندان_واقعی_این_روز‌ها_در_میدان_میرچقماق#شب_تجمع_به_میزبانی_اصحاب_هنر

۱۶:۱۳

thumbnail
موسیقی وعده صادق (اسپانیایی ـ مکزیکی)*
مکزیکی‌ها در یکی دو روز اخیر یک موسیقی درباره جنگ ایران ساخته‌اند که به شدت در حال انتشار در کشورهای اسپانیایی‌زبان است.
── ✦ حوزه هنری یزد ✦ ── undefined تازه‌ترین رویدادها و آثار هنری:
https://eitaa.com/joinchat/2105409800C2162be0894

۱۶:۳۶

2324660575116926720_502726397617570 (1).mp3

۰۳:۴۲-۴.۸۵ مگابایت
اینم فایل صوتی برای کسایی که می‌خوان دانلودش کنن.
#مقاومت نمی‌میرد و نمی‌میرد، آمین

۱۶:۳۹

thumbnail
اینجا ایرانهپدر‌ان به عشق دختر‌ها، حسینیه را که هیچ حتی موشک‌ها را هم صورتی می‌کنند.
#روز_دختر_مبارک#به_یاد_همهٔ_دختران_آسمانی_ایران#به_یاد_پدر_مهربان_دختران_ایران

۱۱:۴۴

#روزنوشت پنجاه‌ و یکم جنگ
من بیشتر محتاج سنگر خیابانم
پنجاه شب است که خیابان پناهگاهم شده. تناقض عجیبی است که خیابان‌ برای یک دختر در نیمه شب محل امنیت و آرامش باشد. هر شب موقع رفتن حس کردم بیشتر از آنکه خیابان‌ها به حضور من احتیاج داشته باشد، من به بودن در کنار این مردم نیاز دارم. صبر و ایمان و اراده‌شان دلم را قرص می‌کند و پایه‌های اعتقادات و باورم را محکم‌تر توی زمین فرو می‌برد. دل‌های مهربان و قلب صبورشان، روح خسته و زخمی‌ام را شفا می‌دهد. برای من هوای تجمعات مثل هوای بعد از یک روز بارانی می‌مانند. همان‌قدر پر اکسیژن و باطراوات. شاید چون مجبورم هر روز، روزی ۶ـ۷ ساعت در محیط خفه و مسمومی نفس بکشم که بوی گند توهین و تحقیر و تهمت می‌دهد. امشب که بغض دل‌تنگی‌ نبود آقا و توهین‌هایی که صبح نسبت به ایشان شنیدم بیخ گلویم چسبیده بود، فکر کردم اگر روزی این تجمعات جمع شود من باید به کجا پناهنده شوم‌. گوش‌هایم بعد از پر شدن از حرف‌های شیطانی احتیاج به شنیدن بانگ الله‌اکبر دارد. چشم‌هایم بعد از دیدن آن همه بغض و کینه نسبت به جمهوری اسلامی، محتاج لبریز شدن با زیبایی پرچم‌های سه‌رنگی است که در هوا تاب می‌خورند. دلم خوش به همین علم کوچکی‌ست که هر شب برای یاری رهبرم به دوش می‌کشم.
#روز_پنجاه_و_یکم_جنگ_رمضان#سنگر_خیابان#مردم_صبور_و_غیور#میدان_با_شما_خیابان_با_ما

۱۶:۴۶

thumbnail
سند تاریخی
دلم می‌خواهد بگذارمشان توی صندوق. درش را هم چهار قفله کنم. سند تاریخی است. باید بماند برای نسل‌های بعد. برای نسل‌های مطالبه‌گر و آگاهی که تا سند و مدرک نشان‌ ندهی حقیقت حرف‌هایت را باور نمی‌کنند. می‌خواهم حقیقت را همان‌طور که بوده نشان‌‌شان بدهم نه آن‌طوری که ممکن است از چهارتا کتاب و تحلیلگر غیر متعهد بگیرند. حتما آنها هم روزی دوره‌ام می‌کنند و می‌گویند: «مادرجون، واقعا سال۱۴۰۵ شب‌ها به خاطر تجمع توی خیابون بهتون پول می‌دادن؟» یا زمانی که متن کتاب فلان نویسنده را جلویم باز می‌کنند و می‌گویند: « ببین توی خاطرات آقای فلانی هم نوشته، شب‌ها پرچم رایگان و یک وعده غذا توی بهترین رستوران شهر به مردم می‌دادند تا خیابون‌ها را شلوغ کنند.» آن وقت لنگ لنگان بروم سراغ صندوقچه خاک گرفته‌ام. غبار سال‌ها را از رویش بتکانم. کِش‌‌موها را بیرون بکشم و بگویم: « اینا رو شب تولد حضرت معصومه(روز دختر) توی خیابون‌، از همین مردمی که می‌گید، هدیه گرفتم.» کش سبز را دختر جوان بیست و چندساله‌ای گرفت سمتم. دو دستم را حلقه کرده بودم دور چوب بلند پرچم تا موقع تاب‌دادنش فشار کمتری روی بازوهایم باشد. یکی از پشت زد روی شانه‌ام. سر که چرخاندم، کش را گرفت سمتم و روز دختر را تبریک گفت. بعد کوک‌های نامرتب روی آن را به دخترم نشان بدهم و بگویم معلوم است خودش دوخته. از درز بین دو پارچه هم مشخص است که تکه‌پارچه‌هایش را چسبانده تنگ هم تا نوار درازی شود. دست بکشم روی برجستگی نخ‌های جمع شدهٔ جای دوخت. اشک توی چشم‌های تارم حلقه بزند که حتما موقع خیاطی چرخش هم کلی بازی درآورده و اعصابش را بهم ریخته. کش صورتی را دور موهای خرمایی نوه‌ام بپیچم و بگویم این را هم زن راننده‌ای بهم هدیه داد. یک دستش به فرمان بود و همان‌‌طور که میدان را دور می‌زد با دست دیگر این کش‌های شکلات پیچ را می‌گذاشت توی دست دختران. دختر‌های نجیبی که آن سال مجبور بودند به جای اینکه جمع شوند توی کافه و رستوران‌ها و روزشان را جشن بگیرند، سلاح پرچم دست بگیرند و بیایند تا از سنگر خیابان‌ حفاظت کنند.آن شب پدرم هم جیب‌هایش را پر کرده بود از شکلات. لای ماشین‌های عبوری و مردم توی میدان می‌چرخید و کام‌دختر‌ها را شیرین می‌کرد. آن دخترجوان، زن راننده، پدر بازنشسته‌ام، هیچ کدام اجیر شده دولت و وابسته به ارگانی نبودند. هرکدام با تتمه حساب‌شان، از جیب خودشان خرج کرده بودند تا سهمی در شادی و تشکر از دختر‌های پاسدار این کشور داشته باشند.
https://ble.ir/ghalamdosh#دختر_ایران#مردم_مهربان#روایت_حقیقی_این_شب‌ها

۱۹:۴۸

شعار ورژن یزدیundefined
#ترامپوک_شَل_و_شُل_ت‍َخ_بیشورن_پَس_مُل😂😂

۲۰:۰۲

غیر یزدی‌ها می‌تونید ترجمه کنید یا پی نوشت بزنم براتون؟undefined

۲۰:۰۶

قلم‌دوش
غیر یزدی‌ها می‌تونید ترجمه کنید یا پی نوشت بزنم براتون؟undefined
تَخundefined منظور تخت مرده شور خونه است. مُلundefined در گویش یزدی به معنی گردن است.
دیگه فکر کنم ترجمه راحت شد. اون یه نفری که نتونست ترجمه کنه الان متوجه شد یا نه؟

۱۷:۲۵