گرهگشای کارمان باش آقاجان
۱۹:۱۸
دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری؟
۱۹:۲۱
تو دل یه مزرعه یه کلاغی رو سیاههوایی شده بره پابوس امام رضا
اما هی فک میکنه اونجا جای کفتراسآخه من کجا برم یه کلاغ که روسیاس
من که توی سیاهیا از همه روسیاترممیون اون کبوترا با چه رویی بپرم
اما هی فک میکنه اونجا جای کفتراسآخه من کجا برم یه کلاغ که روسیاس
من که توی سیاهیا از همه روسیاترممیون اون کبوترا با چه رویی بپرم
۱۹:۳۶
و مثقال ذرةٍ
۱۹:۴۶
چوب، آتش، چای
از جمعه شب آمدهام موکب محل خودمان. جمعهشبها نماز استغاثه میخوانند. موکب خلوتی است. بعد از نماز ذکر توسل و مصیبت بود. فضای موکب و دعا دل آدم را به دست میگیرد. حاجآقا رو کرد به سوی جمع اندک و خلوت، گفت: «پیرمردی که همین جا کنار ما پرچم تکان میداد، از دنیا رفت. شادی روح آقای کشاورزی صلوات، امروز مراسم تشیعش بود.» من هم صلواتی فرستادم. شبی که یک کشاورزی برای همیشه از موکب و دنیا رفت، همان شب یک کشاورزی دیگر تصمیم گرفت این موکب را پاتوق هر شب خود انتخاب کند.
موکب شبیه همان موکبهای قبل و بعد مسجد سهله است، خلوت، با صفا، محلی. دلم برای تک تک آن موکبهای محلی تنگ میشود. موکب محل ما همان حس را به آدم منتقل میکند. همه چیز ساده و جمع و جور است. هدف برپایی علم است و روشن کردن چراغی. داخل کابینت کنار خیابان سطل آبی گذاشتهاند تا آب شستشوی استکان کنار خیابان جاری نشود. استکان کوچک چای بوی آتش باغمان را میدهد. ماشینی آمد، یک بغل چوب گذاشت زمین رفت. این حرکت را نشان کردم به مامان بگویم از روستا مقداری چوب بیاورد و نذر موکب کند. به کارشان میآید. چه چیزها که این روزها شرف پیدا نمیکند. کی به ذهنم میرسید چوب را هم میتوان نذر کرد؟ نوجوانهای فرز چپ و راست میروند و کار موکب را انجام میدهند. ما لرها در این مواقع میگوییم شبیه «پشپروک» میمانند. عین پروانهای که یک جا بند نیستند.
چند شب از جمعهشب گذشته است. اولین شبی که دو دل بودم به موکب محل سر بزنم یا همراه گروه دمامزنی خودمان باشم. حس غریبانهی شب اول دارد کمرنگتر میشود. شب اول چهرهای برای سلام و احوال پرسی نداشتم. حالا هر شب چهرههایی از اهالی محل هستند که از دور، لبخندمان کلی گپوگفت دارد که بزند. بعضی خانمها پچپچهای وسط کوچه و کنار ماشین سبزی فروشی را آوردند وسط تجمع شبانه. دو به دو، چند نفر چند نفر گرم صحبتاند. در این حد با آنها صمیمی نیستم. پرچم به دستام و یادداشتهای شبانهام را مینویسم. بعضیها هم شبیه مجلس زنانه ختم، به ردیف مینشینند روی جدول کنار پارک و صف پرچم به دستهای کنار خیابان را زیر نظر دارند. چند پیرمرد هم منظم وسط بلوار ایستادهاند. به گمانم همان پیرمردهای عصرهای پارکاند که جمع میشدند و از روزگار سپری شده برای هم تعریف میکردند. سیستم صوت طلب دعای فرج میکند. ساعت 23:00 شد. هنگام رفتن است... تا شبی دیگر و دعای فرجی دیگر...
دوشنبه شب، ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، موکب بلوار دولت غربی، فاطمه کشاورزی
#جنگ_رمضان@ghalamro_fk
از جمعه شب آمدهام موکب محل خودمان. جمعهشبها نماز استغاثه میخوانند. موکب خلوتی است. بعد از نماز ذکر توسل و مصیبت بود. فضای موکب و دعا دل آدم را به دست میگیرد. حاجآقا رو کرد به سوی جمع اندک و خلوت، گفت: «پیرمردی که همین جا کنار ما پرچم تکان میداد، از دنیا رفت. شادی روح آقای کشاورزی صلوات، امروز مراسم تشیعش بود.» من هم صلواتی فرستادم. شبی که یک کشاورزی برای همیشه از موکب و دنیا رفت، همان شب یک کشاورزی دیگر تصمیم گرفت این موکب را پاتوق هر شب خود انتخاب کند.
موکب شبیه همان موکبهای قبل و بعد مسجد سهله است، خلوت، با صفا، محلی. دلم برای تک تک آن موکبهای محلی تنگ میشود. موکب محل ما همان حس را به آدم منتقل میکند. همه چیز ساده و جمع و جور است. هدف برپایی علم است و روشن کردن چراغی. داخل کابینت کنار خیابان سطل آبی گذاشتهاند تا آب شستشوی استکان کنار خیابان جاری نشود. استکان کوچک چای بوی آتش باغمان را میدهد. ماشینی آمد، یک بغل چوب گذاشت زمین رفت. این حرکت را نشان کردم به مامان بگویم از روستا مقداری چوب بیاورد و نذر موکب کند. به کارشان میآید. چه چیزها که این روزها شرف پیدا نمیکند. کی به ذهنم میرسید چوب را هم میتوان نذر کرد؟ نوجوانهای فرز چپ و راست میروند و کار موکب را انجام میدهند. ما لرها در این مواقع میگوییم شبیه «پشپروک» میمانند. عین پروانهای که یک جا بند نیستند.
چند شب از جمعهشب گذشته است. اولین شبی که دو دل بودم به موکب محل سر بزنم یا همراه گروه دمامزنی خودمان باشم. حس غریبانهی شب اول دارد کمرنگتر میشود. شب اول چهرهای برای سلام و احوال پرسی نداشتم. حالا هر شب چهرههایی از اهالی محل هستند که از دور، لبخندمان کلی گپوگفت دارد که بزند. بعضی خانمها پچپچهای وسط کوچه و کنار ماشین سبزی فروشی را آوردند وسط تجمع شبانه. دو به دو، چند نفر چند نفر گرم صحبتاند. در این حد با آنها صمیمی نیستم. پرچم به دستام و یادداشتهای شبانهام را مینویسم. بعضیها هم شبیه مجلس زنانه ختم، به ردیف مینشینند روی جدول کنار پارک و صف پرچم به دستهای کنار خیابان را زیر نظر دارند. چند پیرمرد هم منظم وسط بلوار ایستادهاند. به گمانم همان پیرمردهای عصرهای پارکاند که جمع میشدند و از روزگار سپری شده برای هم تعریف میکردند. سیستم صوت طلب دعای فرج میکند. ساعت 23:00 شد. هنگام رفتن است... تا شبی دیگر و دعای فرجی دیگر...
دوشنبه شب، ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، موکب بلوار دولت غربی، فاطمه کشاورزی
#جنگ_رمضان@ghalamro_fk
۱۹:۱۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
اگر دوستم داری، نشانهای بفرست
آمدهام موکب محل. شب تولد امام رضاست. باز دلم گرفت. نوای «رضا رضا رضا» نواخته میشود و مداح آرام زمزمه میکند. ریتم همه چیز آنقدر آرام است که سر رشتهی درددل را با امام گم نکنی و حواست پرت نشود. دو روز پیش پنجرهی حرم آقا را سمباده کشیدیم برود برای رنگ و نصب. یادم نبود امشب تولد امام رضاست. حساب روزها از دستم در رفته. شاید اگر میدانستم میگفتم فلان خواسته را تا روز تولدت بپیچ ببرم. در کارگاه همهی حرفهای دلم ماند. یادم رفت حرفهایم را به گرههای چینی گره بزنم. از امام رضا میخواهم اگر دوستم داد امشب نشانهای بفرستد. گیراییام ضعیف است. ایما و اشاره حالیام نمیشود. نشانهی واضحی میخواهم که با چشم قابل دیدن باشد. با گوشم قابل شنیدن. لمس کردنی باشد. شبیه آنچه حضرت ابراهیم طلب کرد و دید. ما به آسودگی خاطر بیشتر نیاز داریم! نه امام عزیز؟
@ghalamro_fk
آمدهام موکب محل. شب تولد امام رضاست. باز دلم گرفت. نوای «رضا رضا رضا» نواخته میشود و مداح آرام زمزمه میکند. ریتم همه چیز آنقدر آرام است که سر رشتهی درددل را با امام گم نکنی و حواست پرت نشود. دو روز پیش پنجرهی حرم آقا را سمباده کشیدیم برود برای رنگ و نصب. یادم نبود امشب تولد امام رضاست. حساب روزها از دستم در رفته. شاید اگر میدانستم میگفتم فلان خواسته را تا روز تولدت بپیچ ببرم. در کارگاه همهی حرفهای دلم ماند. یادم رفت حرفهایم را به گرههای چینی گره بزنم. از امام رضا میخواهم اگر دوستم داد امشب نشانهای بفرستد. گیراییام ضعیف است. ایما و اشاره حالیام نمیشود. نشانهی واضحی میخواهم که با چشم قابل دیدن باشد. با گوشم قابل شنیدن. لمس کردنی باشد. شبیه آنچه حضرت ابراهیم طلب کرد و دید. ما به آسودگی خاطر بیشتر نیاز داریم! نه امام عزیز؟
@ghalamro_fk
۱۷:۴۹
این هم نشانه!
یک طوری رعد و برق میفرستد که هم چشمانم میبیند، هم گوشم میشنود، احتمالا به چند قسمت مساوی که تقسیم بشوم، گوشتم هم لمس خواهد کرد. گفتم نشانهای بفرست که بفهمم هنوز دوستم داری؛ اینقدر خشونت هم لازم نبود :)))
یک طوری رعد و برق میفرستد که هم چشمانم میبیند، هم گوشم میشنود، احتمالا به چند قسمت مساوی که تقسیم بشوم، گوشتم هم لمس خواهد کرد. گفتم نشانهای بفرست که بفهمم هنوز دوستم داری؛ اینقدر خشونت هم لازم نبود :)))
۱۸:۵۵
#کنارکارما
بهش میگم لردگان کدوم استان میشه؟ تامل میکنه میگه لردگان هستیم. میگم جز خوزستانه یا لرستان؟ بعد سرچ میزنم میفهمم چهارمحال و بختیاریه. میگم چهارمحال و بختیاری هستید درسته؟ میگه آره.
زن! تو باید استان رو بدونی خب!
یه زن دیگه رو تماس گرفتم شماره کفش بچههاش رو نمیدونست. مگه مامانا همیشه همه چیز رو بلد نبودن؟
بهش میگم لردگان کدوم استان میشه؟ تامل میکنه میگه لردگان هستیم. میگم جز خوزستانه یا لرستان؟ بعد سرچ میزنم میفهمم چهارمحال و بختیاریه. میگم چهارمحال و بختیاری هستید درسته؟ میگه آره.
زن! تو باید استان رو بدونی خب!
یه زن دیگه رو تماس گرفتم شماره کفش بچههاش رو نمیدونست. مگه مامانا همیشه همه چیز رو بلد نبودن؟
۶:۴۳
#کنارکارما
سر کلاس انگلیسی وقتی کلمهها اسپل میشد، میگفتم واقعا اینها دیکته کلمه رو نمیدونن؟ حتما باید حرف به حرف تلفظ بشه؟ اف، إی، تی، ای، ام، ای.
حالا هر روز خودم از کاربرهام میخوام حرف به حرف تلفظ کنن و من بنویسم. «ک» مثل کمک درسته؟ کدوم «ت»؟ «ط» دسته دار یا «ت» دو نقطه؟ «ه» مثل هادی درسته؟ «ق» مثل قناری درسته؟ «ف» مثل فاطمه درسته؟ ما چند تا «ف» نداریم. میخوام مطمئن بشم حرف «ف» رو گفت نه یه حرف دیگه.
همهی اینها در تماس تلفنی میگم. مکالمات هم ضبط میشه. چهره همکاران موقع شنیدن، دیدنی میشه. یکیش عرب زبان بود، حرف به حرف تلفظ نمیکرد. به نظرس راحت بود و من نباید اینقدر خنگ باشم که نفهمم. چند بار پرسیدم. میگفت «خطَب». یعنی من اینو شنیدم. خندهم گرفته بود از این همه نفهمیدن. سکوتی حاکم شد تا خندهم را کنترل کنم. تشکر کردم. همین را به اشتباه یا درست نوشتم. «ط» را تجویدی و محکم ادا میکرد .با صدای کلفت مردانه عربی. فکر میکردم میخواد منو بزنه یا عصبانی شده از دستم.
زنگ زدم به آقایی. اهل کهگیلویه و بویر احمد بود. وقتی اسم شهر را میگفت، دختر کوچکش کنارش بود. هی تکرار میکرد «کهگیلویه، کهگیلویه» و قش قش میخندید. احتمالا کنار باباش بالا و پایین میپرید، تکرار میکرد و باز میخندید. مرد هم لابد با چشم، دست و پا بهش چشم غره میرفت تا ساکت بشه. شاید باید به زبان لری به مرد میگفتم: «بچل ایما هم میرغضبن، یکی که زنگ ایزنه آبرو سی آدم نیلن»
@ghalamro_fk
سر کلاس انگلیسی وقتی کلمهها اسپل میشد، میگفتم واقعا اینها دیکته کلمه رو نمیدونن؟ حتما باید حرف به حرف تلفظ بشه؟ اف، إی، تی، ای، ام، ای.
حالا هر روز خودم از کاربرهام میخوام حرف به حرف تلفظ کنن و من بنویسم. «ک» مثل کمک درسته؟ کدوم «ت»؟ «ط» دسته دار یا «ت» دو نقطه؟ «ه» مثل هادی درسته؟ «ق» مثل قناری درسته؟ «ف» مثل فاطمه درسته؟ ما چند تا «ف» نداریم. میخوام مطمئن بشم حرف «ف» رو گفت نه یه حرف دیگه.
همهی اینها در تماس تلفنی میگم. مکالمات هم ضبط میشه. چهره همکاران موقع شنیدن، دیدنی میشه. یکیش عرب زبان بود، حرف به حرف تلفظ نمیکرد. به نظرس راحت بود و من نباید اینقدر خنگ باشم که نفهمم. چند بار پرسیدم. میگفت «خطَب». یعنی من اینو شنیدم. خندهم گرفته بود از این همه نفهمیدن. سکوتی حاکم شد تا خندهم را کنترل کنم. تشکر کردم. همین را به اشتباه یا درست نوشتم. «ط» را تجویدی و محکم ادا میکرد .با صدای کلفت مردانه عربی. فکر میکردم میخواد منو بزنه یا عصبانی شده از دستم.
زنگ زدم به آقایی. اهل کهگیلویه و بویر احمد بود. وقتی اسم شهر را میگفت، دختر کوچکش کنارش بود. هی تکرار میکرد «کهگیلویه، کهگیلویه» و قش قش میخندید. احتمالا کنار باباش بالا و پایین میپرید، تکرار میکرد و باز میخندید. مرد هم لابد با چشم، دست و پا بهش چشم غره میرفت تا ساکت بشه. شاید باید به زبان لری به مرد میگفتم: «بچل ایما هم میرغضبن، یکی که زنگ ایزنه آبرو سی آدم نیلن»
@ghalamro_fk
۷:۵۰
دله یامان.mp3
۰۵:۴۶-۵.۲۸ مگابایت
خواننده: زارا مگویان
#قلمرو_ارمنستان
#قلمرو_ارمنستان
۱۶:۴۴
نذری هم دارید؟ مفاتیح چی؟
از مذهبش نپرسیدم. پدر بزرگش از دنیا رفت. تسلیتی عرض کردم. باب صحبت باز شد. احتمال میدادم مذهب متفاوتی دارد، اما چیزی نپرسیدم. خودش گفت. کنجکاوم بدانم برای مراسم عزاداریشان چه برنامهای دارند. از «مراسم دعا» برای امواتشان میپرسم. میگوید: «چطوری است؟ نه نداریم» سوال را با عبارت أخریٰ میپرسم. «وقتی کسی میمیرد برایش چکار میکنید؟» ظاهرا دوست و آشنا تا یک هفته میآیند خانهی آن مرحوم. به محض ورود الفاتحه مع الصلوات میگویند و تمام. زبان به دهان نگرفته میپرسم: «مفاتیح هم دارید؟ نذری چطور؟ برای خلفا اعمال یا برنامهای ندارید؟ کلا از دین چه چیزی دارید؟» یکی پس از دیگری جواب سوالها منفی است.
میگویم ما شیعهها کلی اعمال و برنامه داریم. مذهب برای ما در زندگی مثل اکسیژن جاری است. از بدو تولد کام بچه را با تربت کربلا باز میکنیم. برای زمین خوردنش یا علی میگوییم. وقت تب و ناخوشیاش بوی نذری آشپزخانه را پرمیکند و کام همسایه را شیرین. دعایمان برای بزرگسالیاش یار مهدی بودن است. شبهای قدر خدا را به چهارده معصوم قسم میدهیم. انواع زیارتهای عریض و طویل را بنابر حال میخوانیم. دعای کمیل پنجشنهها را...
شب هفتم و چله برای اموات زیارت عاشورا و دعای توسل میفرستیم. از اولین باری که اربعین و طریق الحسین را تجربه میکنیم، دیگر نمیتوانیم مثل سابق زندگی کنیم. از لحظهی تولد تا لحظهی مرگ، به امامان گره خوردهایم. میگوید نماز، روزه، عید قربان و عید فطر را دارند. با صمیمیتی دوستانه کمی هم متعجبانه میپرسم همین چهار تا؟ البته زیاد وارد مذهب نمیشویم. اطلاعات کافی هم ندارد. چیزی نمیپرسم. فقط هنوز کنجکاوم بدانم به جای «أبوالفضل به کمرت بزنه، بلند نشی» چه میگویند؟ لابد در مذهبشان کمر همه صاف، قبراق و سر حال است.
#قلمرو_دین
@ghalamro_fk
از مذهبش نپرسیدم. پدر بزرگش از دنیا رفت. تسلیتی عرض کردم. باب صحبت باز شد. احتمال میدادم مذهب متفاوتی دارد، اما چیزی نپرسیدم. خودش گفت. کنجکاوم بدانم برای مراسم عزاداریشان چه برنامهای دارند. از «مراسم دعا» برای امواتشان میپرسم. میگوید: «چطوری است؟ نه نداریم» سوال را با عبارت أخریٰ میپرسم. «وقتی کسی میمیرد برایش چکار میکنید؟» ظاهرا دوست و آشنا تا یک هفته میآیند خانهی آن مرحوم. به محض ورود الفاتحه مع الصلوات میگویند و تمام. زبان به دهان نگرفته میپرسم: «مفاتیح هم دارید؟ نذری چطور؟ برای خلفا اعمال یا برنامهای ندارید؟ کلا از دین چه چیزی دارید؟» یکی پس از دیگری جواب سوالها منفی است.
میگویم ما شیعهها کلی اعمال و برنامه داریم. مذهب برای ما در زندگی مثل اکسیژن جاری است. از بدو تولد کام بچه را با تربت کربلا باز میکنیم. برای زمین خوردنش یا علی میگوییم. وقت تب و ناخوشیاش بوی نذری آشپزخانه را پرمیکند و کام همسایه را شیرین. دعایمان برای بزرگسالیاش یار مهدی بودن است. شبهای قدر خدا را به چهارده معصوم قسم میدهیم. انواع زیارتهای عریض و طویل را بنابر حال میخوانیم. دعای کمیل پنجشنهها را...
شب هفتم و چله برای اموات زیارت عاشورا و دعای توسل میفرستیم. از اولین باری که اربعین و طریق الحسین را تجربه میکنیم، دیگر نمیتوانیم مثل سابق زندگی کنیم. از لحظهی تولد تا لحظهی مرگ، به امامان گره خوردهایم. میگوید نماز، روزه، عید قربان و عید فطر را دارند. با صمیمیتی دوستانه کمی هم متعجبانه میپرسم همین چهار تا؟ البته زیاد وارد مذهب نمیشویم. اطلاعات کافی هم ندارد. چیزی نمیپرسم. فقط هنوز کنجکاوم بدانم به جای «أبوالفضل به کمرت بزنه، بلند نشی» چه میگویند؟ لابد در مذهبشان کمر همه صاف، قبراق و سر حال است.
#قلمرو_دین
@ghalamro_fk
۱۷:۳۹
کولهپشتی اشیا مفقودی
«همون شالی که از اصفهان خریدی بپوش، گفتی ست همین لباسه». یادم نمیآمد کدام شال را میگفت. هیچ کدام از شالها به لباسی که یک سال است خریدم و نپوشیدم، نمیآمد. میخواستم شال متناسب بگیرم اما یادم نیست خریدم یا نه. دخترخاله کمی نشانه فرستاد از آن شالی که اصفهان برای همین لباس خریدم.
آلزایمرم رقیق شده و یادم به کولهپشتی میافتد. روزهای اول جنگ مدارک را در یک پوشه جمع کردم. اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساقدست، جوراب، شارژها و... را در کولهپشتی گذاشتم. کوله را دم در قرار دادم تا موقع خروج اضطراری که اسم خودت هم یادت میرود، جلوی چشم باشد و خودش بگوید «من را هم ببر». لباسهای خوبتر را برداشتم. آن لحظهای که همه چیز آوار شده، نباید ظاهرم جنگزده و ترحمبرانگیز به نظر برسد. چند باری فکر میکردم جن عاشق دارم و لباسهایم را یادگاری برمیدارد. شال مثل بقیه اشیا گمشده، از ته کولهپشتی بیرون آمد، نه از دست جن عاشق. از جن عاشق هم شانس ندارم.
به خیالم وقتی موشک زدهاند و همه چیز روی سرم آوار میشود، مثل آن بندهی صالح بیرون آمده از شکم نهنگ، من هم زنده بیرون میآیم. نشانی کولهپشتی را به امدادگران میدهم که فقط همان را برایم نجات دهند. لباسها را میپوشم و بعدش هم به روستا میروم. از لحظهی آتشبس تا الان کولهپشتی تخلیه نشده است. تنها چیزی است که گوشهی کمدم یادآور روزهای جنگی است.
دخترخاله میخواست بیرون برود. کارت اتوبوسم را میخواست. توی کیفم پیدا نشد. دوباره یادم به کولهپشتی افتاد. عین چراغ جادو سربزنگاه هر چیزی که لازم داری بیرون میدهد. دخترخاله میخندد و میگوید: «مثلا آن لحظه با کارت اتوبوس کجا میخواهی بروی؟» به این سوال فکر نکرده بودم. فقط میدانستم کیف پول، کلید، کارت اتوبوس همیشه کنار هم بودهاند. شاید هم میخواستم با داشتن کارت اتوبوس، زندگی روزمرهام را حفظ کنم و زندگی را ادامه دهم.
#جنگ_رمضان@ghalamro_fk
«همون شالی که از اصفهان خریدی بپوش، گفتی ست همین لباسه». یادم نمیآمد کدام شال را میگفت. هیچ کدام از شالها به لباسی که یک سال است خریدم و نپوشیدم، نمیآمد. میخواستم شال متناسب بگیرم اما یادم نیست خریدم یا نه. دخترخاله کمی نشانه فرستاد از آن شالی که اصفهان برای همین لباس خریدم.
آلزایمرم رقیق شده و یادم به کولهپشتی میافتد. روزهای اول جنگ مدارک را در یک پوشه جمع کردم. اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساقدست، جوراب، شارژها و... را در کولهپشتی گذاشتم. کوله را دم در قرار دادم تا موقع خروج اضطراری که اسم خودت هم یادت میرود، جلوی چشم باشد و خودش بگوید «من را هم ببر». لباسهای خوبتر را برداشتم. آن لحظهای که همه چیز آوار شده، نباید ظاهرم جنگزده و ترحمبرانگیز به نظر برسد. چند باری فکر میکردم جن عاشق دارم و لباسهایم را یادگاری برمیدارد. شال مثل بقیه اشیا گمشده، از ته کولهپشتی بیرون آمد، نه از دست جن عاشق. از جن عاشق هم شانس ندارم.
به خیالم وقتی موشک زدهاند و همه چیز روی سرم آوار میشود، مثل آن بندهی صالح بیرون آمده از شکم نهنگ، من هم زنده بیرون میآیم. نشانی کولهپشتی را به امدادگران میدهم که فقط همان را برایم نجات دهند. لباسها را میپوشم و بعدش هم به روستا میروم. از لحظهی آتشبس تا الان کولهپشتی تخلیه نشده است. تنها چیزی است که گوشهی کمدم یادآور روزهای جنگی است.
دخترخاله میخواست بیرون برود. کارت اتوبوسم را میخواست. توی کیفم پیدا نشد. دوباره یادم به کولهپشتی افتاد. عین چراغ جادو سربزنگاه هر چیزی که لازم داری بیرون میدهد. دخترخاله میخندد و میگوید: «مثلا آن لحظه با کارت اتوبوس کجا میخواهی بروی؟» به این سوال فکر نکرده بودم. فقط میدانستم کیف پول، کلید، کارت اتوبوس همیشه کنار هم بودهاند. شاید هم میخواستم با داشتن کارت اتوبوس، زندگی روزمرهام را حفظ کنم و زندگی را ادامه دهم.
#جنگ_رمضان@ghalamro_fk
۸:۰۸
بازارسال شده از موکب جُوْنِ بْنِ حُوَی
بوی انقلاب میدهد
من اگر عکاس بودم، اگر دوربین عکاسی داشتم، سوژهی تمام عمرم را پیرمردها و پیرزنها انتخاب میکردم. در کوچه و خیابان، پشت ویترین مغازهها، با کیسههای خرید وسط کوچه، به وقت انتظار در ایستگاه اتوبوس، کنار کتری و آتش موکبها، موقع آشپزی برای هیئت، موقع بازی با نوه و نتیجه و... به نظرم میآید آدمها در این سن و سال به فرشته تبدیل میشوند. آدمها فرشته به دنیا میآیند، مثل آدم زندگی میکنند دوباره فرشته از دنیا میروند.
وقتی چشمم به این پدربزرگ افتاد، اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که «چقدر بوی انقلاب میدهد. چقدر خود انقلاب است». انقلاب ما هر چه جلوتر میرود موهایش به رنگ برف میشود، قامتش خمیده، اما دلش همچنان جوان. چیزی شبیه گردو؛ پوست چروکیده میشود اما مغز رسیدهتر و دلنشینتر. دلم برای انقلاب تنگ میشود؛ برای پیراهن سفید راه راه، لبخند دلنشین و نگاه پرمحبتش.
بلوار پاسداران، روبروی خیابان آقایی، مسجد امام سجاد علیه السلام، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
|| موکب جُوْنِ بْنِ حُوَی، شیراز ||https://ble.ir/jun_ibn_huway
من اگر عکاس بودم، اگر دوربین عکاسی داشتم، سوژهی تمام عمرم را پیرمردها و پیرزنها انتخاب میکردم. در کوچه و خیابان، پشت ویترین مغازهها، با کیسههای خرید وسط کوچه، به وقت انتظار در ایستگاه اتوبوس، کنار کتری و آتش موکبها، موقع آشپزی برای هیئت، موقع بازی با نوه و نتیجه و... به نظرم میآید آدمها در این سن و سال به فرشته تبدیل میشوند. آدمها فرشته به دنیا میآیند، مثل آدم زندگی میکنند دوباره فرشته از دنیا میروند.
وقتی چشمم به این پدربزرگ افتاد، اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که «چقدر بوی انقلاب میدهد. چقدر خود انقلاب است». انقلاب ما هر چه جلوتر میرود موهایش به رنگ برف میشود، قامتش خمیده، اما دلش همچنان جوان. چیزی شبیه گردو؛ پوست چروکیده میشود اما مغز رسیدهتر و دلنشینتر. دلم برای انقلاب تنگ میشود؛ برای پیراهن سفید راه راه، لبخند دلنشین و نگاه پرمحبتش.
بلوار پاسداران، روبروی خیابان آقایی، مسجد امام سجاد علیه السلام، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
|| موکب جُوْنِ بْنِ حُوَی، شیراز ||https://ble.ir/jun_ibn_huway
۸:۰۹
#یادآوری
حضرت نوح 950 سال مردم را به دین خدا دعوت کرد، فقط 81 نفر به او ایمان آوردند.
#قلمرو_دین
@ghalamro_fk
حضرت نوح 950 سال مردم را به دین خدا دعوت کرد، فقط 81 نفر به او ایمان آوردند.
#قلمرو_دین
@ghalamro_fk
۱۷:۴۲
#کنارکارما
خانمی بود بلوچ، میخواست بگه بچهم چاق نیست لاغره؛ میگفت «بُرد نیست، جمعه»
از یه خانم دیگه پرسیدم دخترتون چاقه یا لاغر؟ گفت چاقه. بعد صدای دخترش میومد میگفت: «من چاقم؟ من چاقم؟ من چاقم؟» به گمانم چند مشت و ضربه هم میزد به مامان. :)
پ.ن: اون روز یه لباس پوشیدم به زور دکمهش بسته شد. تو این یک سال به قول بلوچها بُرد شدم و به عربها گوشتدار شدم.
#کلمه_بازی@ghalamro_fk
خانمی بود بلوچ، میخواست بگه بچهم چاق نیست لاغره؛ میگفت «بُرد نیست، جمعه»
از یه خانم دیگه پرسیدم دخترتون چاقه یا لاغر؟ گفت چاقه. بعد صدای دخترش میومد میگفت: «من چاقم؟ من چاقم؟ من چاقم؟» به گمانم چند مشت و ضربه هم میزد به مامان. :)
پ.ن: اون روز یه لباس پوشیدم به زور دکمهش بسته شد. تو این یک سال به قول بلوچها بُرد شدم و به عربها گوشتدار شدم.
#کلمه_بازی@ghalamro_fk
۱۹:۱۲
میدونم به جای واژهی چاق، باید تو پُر، یا تپل به کار ببرم تا بار منفی کمتری داشته باشه. یا به جای قد کوتاه واژهی دیگری به کار ببرم.
اما چون در تماس اینترنت بده، صدا ضعیف میره، صدا بد میاد، ما هم سریع باید خواستهی اصلی رو ثبت و ضبط کنیم؛ لذا همون واژهها رو انتخاب میکنم تا نیازی به تکرار جمله نباشه؛ بنابر تجربه. بعضا هم که فارسی بلد نیستند صحبت کنند.
از بعضیها میپرسم پسرتون قد بلنده یا متوسط؟ میگن پسرم یه خرده درازه
اما چون در تماس اینترنت بده، صدا ضعیف میره، صدا بد میاد، ما هم سریع باید خواستهی اصلی رو ثبت و ضبط کنیم؛ لذا همون واژهها رو انتخاب میکنم تا نیازی به تکرار جمله نباشه؛ بنابر تجربه. بعضا هم که فارسی بلد نیستند صحبت کنند.
از بعضیها میپرسم پسرتون قد بلنده یا متوسط؟ میگن پسرم یه خرده درازه
۱۹:۲۵
نظر شخصی من تا الان این بوده که عربها خیلی واژههای باکمالاتی در روزمره به کار میبرند. خیلی مودبانه صحبت میکنند. قشنگ مشخصه «احترام» در فرهنگشون جاری هست. پنج شش باری هم که باهاشون کربلا رفتم، به وضوح این فرهنگ رو دیدم.
البته هنوز با همه اقوام صحبت نکردم. در ادامه کار شاید سمت شمال و غرب هم رفتم.
البته هنوز با همه اقوام صحبت نکردم. در ادامه کار شاید سمت شمال و غرب هم رفتم.
۱۹:۲۸
#کنارکارما
الان دیگه اسم خیلی از شهر و روستاهای سیستان و بلوچستان رو یاد گرفتم. برعکس روزهای اول که ناراحت بودم. اینترنت هم نبود صحت سنجی کنم. وقتی کاربرهای جدید اسم روستا و شهر رو با لهجه تلفظ میکنند و من راحت متوجه میشم کدام روستاست، ذوق زده میشم. آشنا شدن با شهرهای دور و نزدیک برام لذت بخشه.
از طرفی اسمهاشون، فامیلیهاشون، اسم روستاهاشون خیلی جذابه. یه فرهنگ و میراث غنی و با ارزش. آهنگ پیشوازشون توجهم رو جلب میکنه. آهنگ «تو ای انسان نمیدانی، در این دنیا نمیمانی...» ظاهرا پیشواز محبوبتری هست.
هر روز به صورت مجازی به این دیار سفر میکنم. با اهالی سلام و علیک دارم. ممکنه یه روز شغلم طوری باشه فیزیکی به تکتک روستاها سفر کنم و از نزدیک ببینمشون؟
بگید ایشالا
الان دیگه اسم خیلی از شهر و روستاهای سیستان و بلوچستان رو یاد گرفتم. برعکس روزهای اول که ناراحت بودم. اینترنت هم نبود صحت سنجی کنم. وقتی کاربرهای جدید اسم روستا و شهر رو با لهجه تلفظ میکنند و من راحت متوجه میشم کدام روستاست، ذوق زده میشم. آشنا شدن با شهرهای دور و نزدیک برام لذت بخشه.
از طرفی اسمهاشون، فامیلیهاشون، اسم روستاهاشون خیلی جذابه. یه فرهنگ و میراث غنی و با ارزش. آهنگ پیشوازشون توجهم رو جلب میکنه. آهنگ «تو ای انسان نمیدانی، در این دنیا نمیمانی...» ظاهرا پیشواز محبوبتری هست.
هر روز به صورت مجازی به این دیار سفر میکنم. با اهالی سلام و علیک دارم. ممکنه یه روز شغلم طوری باشه فیزیکی به تکتک روستاها سفر کنم و از نزدیک ببینمشون؟
بگید ایشالا
۱۹:۴۲
داستان چشمهها
با یه کاربر اهل «چشمه زیارت» زاهدان تماس گرفتم. چندمین باری بود با اهالی این منطقه تماس داشتم. پرسیدم چرا اسمش را گذاشتهاند «چشمه زیارت»؟ نمیدانست. پرسیدم آنجا چشمه دارید؟ گفت بله. پرسیدم یعنی چشمه را زیارت میکنید؟ گفت نه. اما هم چشمه داشتند هم زیارتگاه دیگری. اسم جذابی است.
سمت خودمان یک روستا داریم به اسم «چشمه تلخ»، در زبان لری صدایش میزنیم «چشمه تَلو»؛ چشمه تلخو. اسم این روستا عجیبتر از چشمه زیارت است. آب چشمه همیشه شیرین است. باز شوری آب قابل تصورتر است تا تلخی آب. حالا چطور این اسم را گذاشتهاند الله اعلم. در جستجوی ثانویه اطلاعات جدیدی پیدا کردم به اطلاع شهروندان قلمرو میرسانم.
قبل از رسیدن به روستایمان اسم یک پیچ از جاده را «چشمه امام» گذاشتهایم. ظاهرا سالی که امام خمینی رحلت کرده است، این چشمه همان موقع یا همان سال درآمده. به همین خاطر صدایش میزنیم «چشمه امام». چندین سال چشمه خشک شده و آب ندارد. شاید اگر یک سال باران زیادی ببارد مدتی محدود آب بدهد. اما باز برای ما زنده است و اسمش محفوظ.
#کنارکارما#کلمه_بازی@ghalamro_fk
با یه کاربر اهل «چشمه زیارت» زاهدان تماس گرفتم. چندمین باری بود با اهالی این منطقه تماس داشتم. پرسیدم چرا اسمش را گذاشتهاند «چشمه زیارت»؟ نمیدانست. پرسیدم آنجا چشمه دارید؟ گفت بله. پرسیدم یعنی چشمه را زیارت میکنید؟ گفت نه. اما هم چشمه داشتند هم زیارتگاه دیگری. اسم جذابی است.
سمت خودمان یک روستا داریم به اسم «چشمه تلخ»، در زبان لری صدایش میزنیم «چشمه تَلو»؛ چشمه تلخو. اسم این روستا عجیبتر از چشمه زیارت است. آب چشمه همیشه شیرین است. باز شوری آب قابل تصورتر است تا تلخی آب. حالا چطور این اسم را گذاشتهاند الله اعلم. در جستجوی ثانویه اطلاعات جدیدی پیدا کردم به اطلاع شهروندان قلمرو میرسانم.
قبل از رسیدن به روستایمان اسم یک پیچ از جاده را «چشمه امام» گذاشتهایم. ظاهرا سالی که امام خمینی رحلت کرده است، این چشمه همان موقع یا همان سال درآمده. به همین خاطر صدایش میزنیم «چشمه امام». چندین سال چشمه خشک شده و آب ندارد. شاید اگر یک سال باران زیادی ببارد مدتی محدود آب بدهد. اما باز برای ما زنده است و اسمش محفوظ.
#کنارکارما#کلمه_بازی@ghalamro_fk
۱۷:۵۹