نسیم ملایمی در صحن گوهرشاد میوزد...صدای زائران، از دور و نزدیک، با آواز کبوترها درهم آمیخته شده ...آرام آرام قدم میزنم...به خودم میآیم و میبینم... در گوشهی سمت چپ صحن ایستادهام؛ همانجایی که سالها پیش، دختربچهای برای اولینبار فهمید دعا چطور میتواند آرامش ببخشد...
میایستم.همانجاست.ستونها، کاشیهای لاجوردی، آن نیمکت سنگی گوشهی صحن...هیچچیز تغییر نکرده.جز من...نفس عمیقی میکشم.بوی اسفند، که یکی از خادمان حرم آرام از کنارم عبور میدهد، انگار دری را به خاطرهای قدیمی باز میکند؛ نسیمی که از لابهلای سالها عبور میکند...
هفتساله بودم. راهی اولین سفرم به مشهد شدم.شب بود در قطار، بیشتر بیدار بودم تا خواب. هیجان، مثل مور مور نرمی در تنم دویده بود. از پنجره به تاریکی بیرون خیره شدم؛ چراغهای پراکندهی روستاها، مثل ستارههایی بودند که از آسمان به زمین ریخته بود.واگن نیمهتاریک بود. مادرم خوابیده بود، با چادری که تا زیر چانهاش کشیده بود. خواهرها و برادرم هر کدام روی یکی از تخت های واگن قطار خوابیده بودند. فقط پدر بیدار بود. آرام،نشسته بود و استکان چای کمرنگش را در نعلبکی میچرخاند. بخار چای با بوی هل قاطی شده بود و فضای واگن را پر از عطر خوش کرده بود.
صدای قطار، مثل لالایی یکنواختی روی ریلها میلغزید. پدر گاهی نگاهم میکرد و لبخند میزد. گفتم: "نمیتونم بخوابم." گفت: "طبیعیه... اولین سفر مشهده، دل هرکی بیتاب میشه."صدای چرخهای قطار که روی ریلها میدویدند، پدرم آرام برایم از امام رضا میگفت. از گنبد طلایی، از کفترهایی که همیشه همانجا میمانند...توی ذهنم، مشهد شهری طلایی بود که آدمها از آن سبکتر برمیگردند.
صبح روز بعد از کمی استراحت و پوشیدن بهترین لباس های مان، وقتی وارد حرم شدیم، مادرم چادر گلدار سفیدم را مرتب کرد. سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:– اینجا آرزوهات شنیده میشن. فقط باید از ته دل از امام رضا بخوای.با دستهای کوچکم چادرم را جمع کرده بودم تا زمین نخورم.
صحن گوهرشاد آن موقع تقریبا خلوت بود و آفتابِ صبح، نقش کاشیها را روی سنگهای کف صحن انداخته بود.گوشهی دنجی پیدا کردیم.درست همانجایی که حالا ایستادهام.پیرزنی آنجا نشسته بود.چادری کرمرنگ به سر داشت و تسبیح فیروزهایاش مثل نهر باریکی از نور، بین انگشتانش میلغزید.چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد و لبخند زد.از آن لبخندهایی که شبیه لبخند همه مادربزرگهاست؛ آرام، آشنا، امن.کنارش نشستم.دستم را گرفت.پوست دستش شبیه کاغذی قدیمی بود؛ پر از چینهایی که هرکدامشان قصهای داشت.با صدایی لرزان اما روشن گفت:"میخوای با هم دعا کنیم؟ لازم نیست بفهمی. فقط گوش بده و حس کن."و من گوش دادم...به کلماتی که نمیشناختم، اما انگار قلبم آنها را بلد بود.چشمهایم بیدلیل خیس شده بود. شاید بهخاطر صدایش، شاید بهخاطر همان آرامشِ عجیبِ آن لحظه.وقتی خواستم بلند شوم، تسبیحش را از دور مچش باز کرد و در دستم گذاشت:" اینو نگهدار؛ یادگاری از من داشته باش هر وقت باهاش ذکر گفتی، منم یاد کن"
و حالا، بعد از اینهمه سال، دوباره همانجا ایستادهام.دست میبرم به کیفم.تسبیح هنوز هست.مهرهها کمی کهنه شدهاند، اما رنگشان همان است؛ آبی، مثل آسمان صحن گوهرشاد.مینشینم در همان گوشهی دنج.چشمهایم را میبندم.صدای آن دعا، همان زمزمهی کودکانه، دوباره در ذهنم جان میگیرد.لبهایم، بیآنکه بخواهم، همان کلمات را تکرار میکنند؛با صدایی آرام، انگار برای کسی که دیگر نیست... اما هنوز هست؛در این فضا، در این صحن، در تپش تند قلب من.
گاهی بعضی خاطرهها فقط گذشته نیستند؛مثل دانههایی هستند که در دل آدم جوانه میزنند،رشد میکنند،و سالها بعد، درست در همان خاک، شکوفه میزنند.من برگشتم؛ نه فقط به مشهد... به همان لحظهای که ایمان، آرام و بیصدا، در دل یک دختربچه، جوانه زد.و شاید راز زیارت همین باشد:بازگشت به لحظهای که دل، برای اولینبار،با آسمان حرف زد.
#میلاد_امام_رضا_ع#مشهد#دهه_کرامت
۱۷:۰۸