#ایرانم_تسلیت#مرگ_بر_اسرائیل
۱۰:۵۶
به مردم بگویید همه #ذکر «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم» را برای نصرت سربازان اسلام زیاد بگویند.
۰:۳۷
#مرگ_بر_اسرائیل #غزه #وعده_صادق3
۱۰:۲۵
وَلَا تَهِنُواْ وَلَا تَحۡزَنُواْ وَأَنتُمُ ٱلۡأَعۡلَوۡنَ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ
و سست نگردید و غمگین نشوید، که اگر مؤمن باشید، شما برترید.(سوره مبارکه آل عمران آیه 139)
#وعده_صادق3
https://ble.ir/ghalamroye_man
و سست نگردید و غمگین نشوید، که اگر مؤمن باشید، شما برترید.(سوره مبارکه آل عمران آیه 139)
#وعده_صادق3
۱۶:۵۵
#وعده_صادق3#ایران
۱۲:۱۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
از بوسنی*، قلبی پر از عشق و احترام برای شما پیام میفرستیم.
در این روزهای غرور آفرین ، همراه با کل دنیا، به شما افتخار می کنیم .
*«از بوسنی تا ایران، یک صدا، یک پیام: افتخار به مقاومت و ایستادگی!»
#زنان_مقاوم#مقاومت #ایران#بوسنی
۱۱:۰۹
۱۵:۲۲
۱۵:۲۲
۱۵:۲۲
۱۵:۲۲
۱۵:۲۲
۱۸:۵۷
همبستگی در سوگ
ظهر تاسوعا بود. آفتاب تند و بیملاحظهی تابستان، بر دیوارهای حیاط کوچک خانه سایه انداخته بود.
در این روزها، در چند مجلس عزاداری شرکت کرده بودم؛ اما این یکی چیز دیگری بود. یک روضهی خانگی*، بیتکلف و صمیمی.همین سادگیاش دلم را برد.
به محض اینکه وارد شدم چشمانم به تزئینات ساده و زیبای خانه افتاد. پرچمهای سیاه، ریسههای مشکی، و میانشان *کتیبههایی با طرحهای کودکانه*... این ترکیب، حال و هوایی خاص به فضا داده بود. انگار مجلس را برای دل بچهها هم چیده بودند.
بچهها حضوری پررنگ داشتند؛ با لباسهای مشکی، طبل و زنجیرهای کوچک، و شوقی که از چهرههای معصومشان میبارید. حرکات کودکانه و صدای خنده هایشان، در کنار صدای زنجیر و طبل، فضایی ساخته بود که نه فقط سوگ، که زندگی را هم به یاد میآورد. بیشتر از بزرگترها فعال بودند. شورشان، گرمای روضه را بیشتر کرده بود.
در میان این همه رنگ و صدا، چیزی بود که بیصدا، اما پرمعنا، خودنمایی میکرد: یک پرچم خاص روی میز روضهخوان، کنار کتاب دعا و تسبیح.بله پرچم سهرنگ ایران بود که بیهیاهو اما پرصلابت، در دل مجلس جای گرفته بود.*
کمتر دیده بودم در مراسمهای اینچنینی، پرچم ایران اینطور برجسته باشد. اما حالا، در این فضای کوچک و خودمانی، این پرچم معنای تازهای داشت. گویی سوگواری برای امام، با عشق به وطن در هم تنیده شده بود. مثل دو نخی که از قدیم در دل این مردم، به هم دوخته شدهاند.
آن مجلس ساده و بی ریا، برایم چیزی فراتر از یک مراسم عزاداری بود. تصویری بود از همبستگی؛ از دلی که برای امام میتپد و برای وطن هم آرام نمیگیرد. عزاداری و حب وطن، در دل این جمع کوچک، نه در تضاد که در آغوش هم بودند.و شاید همین بود که آن روز را، از میان تمام روزهای محرم، ماندگارتر کرد.
اگر مورد پسندت بود، به "مجله" پیشنهاد بده تا دیگران هم بخونن!
#محرم#ایران #روضه_خونگی
https://ble.ir/ghalamroye_man
در این روزها، در چند مجلس عزاداری شرکت کرده بودم؛ اما این یکی چیز دیگری بود. یک روضهی خانگی*، بیتکلف و صمیمی.همین سادگیاش دلم را برد.
به محض اینکه وارد شدم چشمانم به تزئینات ساده و زیبای خانه افتاد. پرچمهای سیاه، ریسههای مشکی، و میانشان *کتیبههایی با طرحهای کودکانه*... این ترکیب، حال و هوایی خاص به فضا داده بود. انگار مجلس را برای دل بچهها هم چیده بودند.
بچهها حضوری پررنگ داشتند؛ با لباسهای مشکی، طبل و زنجیرهای کوچک، و شوقی که از چهرههای معصومشان میبارید. حرکات کودکانه و صدای خنده هایشان، در کنار صدای زنجیر و طبل، فضایی ساخته بود که نه فقط سوگ، که زندگی را هم به یاد میآورد. بیشتر از بزرگترها فعال بودند. شورشان، گرمای روضه را بیشتر کرده بود.
در میان این همه رنگ و صدا، چیزی بود که بیصدا، اما پرمعنا، خودنمایی میکرد: یک پرچم خاص روی میز روضهخوان، کنار کتاب دعا و تسبیح.بله پرچم سهرنگ ایران بود که بیهیاهو اما پرصلابت، در دل مجلس جای گرفته بود.*
کمتر دیده بودم در مراسمهای اینچنینی، پرچم ایران اینطور برجسته باشد. اما حالا، در این فضای کوچک و خودمانی، این پرچم معنای تازهای داشت. گویی سوگواری برای امام، با عشق به وطن در هم تنیده شده بود. مثل دو نخی که از قدیم در دل این مردم، به هم دوخته شدهاند.
آن مجلس ساده و بی ریا، برایم چیزی فراتر از یک مراسم عزاداری بود. تصویری بود از همبستگی؛ از دلی که برای امام میتپد و برای وطن هم آرام نمیگیرد. عزاداری و حب وطن، در دل این جمع کوچک، نه در تضاد که در آغوش هم بودند.و شاید همین بود که آن روز را، از میان تمام روزهای محرم، ماندگارتر کرد.
#محرم#ایران #روضه_خونگی
۷:۵۲
انسانم آرزوست …
غزة تموت من الجوع ..Gaza is dying of hunger
#غزه از گرسنگی می میرد…
#اللهم_عجل_الولیک_الفرج
https://ble.ir/ghalamroye_man
غزة تموت من الجوع ..Gaza is dying of hunger
#اللهم_عجل_الولیک_الفرج
۱۱:۲۱
بازارسال شده از دورهمگرام؛ شبکهزنانروایتگر
گلولههای رنگی
وقتی دوستم پیشنهاد رفتن به بازی پینتبال را مطرح کرد، از روی هیجان و کنجکاوی و اینکه اولین بار بود به چنین میدان هیجانانگیزی دعوت میشدم قبول کردم. تصور کردم قرار است یک روز پر از هیجان و خنده داشته باشیم. لحظهای که پیشنهاد داد، ذهنم پر از تصاویری شد که در آن با دوستانم در میدان رنگارنگی میدویم و از ته دل میخندیم، به تنها چیزی که فکر نکردم این بود که ممکن است چادر و اعتقاداتم در این بازی به چالش کشیدهشود.وقتی به مجموعه رسیدیم، فضای بازی پر از شور و نشاط بود. صدای خنده و شلیک گلولههای رنگی از میدان به گوش میرسید. همان لحظه که وارد ساختمان شدیم، متوجه چیزی شدم که انتظارش را نداشتم: مردی پشت شیشههای بلند دفتر مجموعه نشستهبود و به بازی نظارت میکرد. دوستم با لحنی عادی گفت: «نگران نباش، مسئول مجموعه ست. حضورش برای اینه که اگه مشکلی پیش اومد، سریع رسیدگی کنه.»همین جمله ساده کافی بود تا احساس راحتیام فرو بریزد. با خودم فکر کردم: چطور ممکن است با وجود این نگاهها، در چنین فضایی آزادانه بازی کنیم؟ نگاهی به دوستانم انداختم. بیشترشان محجبه بودند، اما تعداد کمی مثل من چادر داشتند. نگاههایی رد و بدل شد و فهمیدیم که تصمیم مهمی پیش رو داریم: چادرهایمان را کنار بگذاریم یا همانطور که هستیم وارد میدان شویم یا اصلا بازی نکنیم...ممکن بود با قضاوتهای نا به جایی رو به رو شویم، اما بالاخره تصمیم نهایی را گرفتیم؛ با همان چادر بازی میکنیم. لباسهای مخصوص بازی را زیر چادر پوشیدیم و چادرهایمان را محکم کردیم. یکی از دوستانم لبخندی زد و گفت: «خب، اینم یه چالش جدید برای ماست. آمادهاید؟» اسلحههایمان را گرفتیم و وارد زمین شدیم.لحظهای که وارد زمین شدیم، نگاههای کنجکاو و گاهی تمسخرآمیز برخی از کسانی که آنجا بودند، به ما دوخته شد. صدای خندههای کوتاه و زیرلبی به گوشم رسید. یکی از دخترها، با لباس ورزشی چسبان و بیخیالی خاصی، دستش را به سمت ما تکان داد و گفت: «با چادر اومدین پینتبال بازی کنید؟! نمیترسید چادرتون خراب بشه؟»دوستم که کنارم بود، درحالیکه سعی میکرد لبخندش را حفظ کند، آرام گفت: «ولش کن، تمرکز کن روی بازی.» اما نمیتوانستم. سنگینی قضاوتها روی شانههایم بود، درست مثل سنگینی اسلحهای که در دست داشتم.با اولین قدم، باد خنکی به صورتم خورد و گلولهای با صدا از کنارم گذشت. برای لحظهای حس کردم که چادر دور پاهایم میپیچد، اما سریع جمعش کردم و پشت یکی از سنگرها پناه گرفتم. لکهای از رنگ قرمز روی دیوار سنگر پاشیدهبود. قبلم تند تند میزد، اما هیجان بازی بیشتر از هر چیز دیگری حس میشد. صدای خنده دوستانم از دور به گوش میرسید و این هیجان عجیب به من هم سرایت کرد.لحظه به لحظه بیشتر در بازی غرق میشدم. میدویدم، جاگیری میکردم و شلیک میکردم. هربار که گلولهای به هدف میخورد یا حتی وقتی رنگی به لباس و چادرم میپاشید، احساس میکردم که چالش اصلی بازی نه فقط رقابت، بلکه حفظ چیزی است که برایم خیلی ارزش دارد.در پایان بازی، کنار زمین ایستادیم. لباسها و چادرهایمان پر از لکههای رنگی شده بود، اما خنده از لب هیچکداممان نمیافتاد. دوستم با شیطنت گفت: «با چادر هم که حسابی حرفهای بازی کردی!» همه خندیدیم.اما همان لحظه، وقتی چشمم به مرد پشت شیشه افتاد که هنوز به کارش مشغول بود، و نگاهی دوباره به آن دخترها که حالا از شدت هیجان بازی ما دیگر چیزی نمیگفتند، فکری ذهنم را درگیر کرد: چرا باید در چنین فضایی که برای تفریح و شادی طراحی شده، همچنان دغدغه قضاوتها را داشته باشیم؟ چرا نباید همهچیز برای خانمها، راحت و بدون هیچ محدودیتی باشد؟کاش مجموعههای فرهنگی و تفریحی بیشتری مخصوص خانمها ساخته شود. فضاهایی که بتوانیم با آزادی و آرامش، سرشار از هیجان و نشاط از لحظات شاد زندگیمان لذت ببریم. آن روز فهمیدم که گاهی چالش اصلی، نه رنگهای گلولهها، بلکه محافظت از باورها و هویت ماست، حتی در میدان بازی.
#میم_الف#روایت_بخوانیم 


به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
*دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛* فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل 
وقتی دوستم پیشنهاد رفتن به بازی پینتبال را مطرح کرد، از روی هیجان و کنجکاوی و اینکه اولین بار بود به چنین میدان هیجانانگیزی دعوت میشدم قبول کردم. تصور کردم قرار است یک روز پر از هیجان و خنده داشته باشیم. لحظهای که پیشنهاد داد، ذهنم پر از تصاویری شد که در آن با دوستانم در میدان رنگارنگی میدویم و از ته دل میخندیم، به تنها چیزی که فکر نکردم این بود که ممکن است چادر و اعتقاداتم در این بازی به چالش کشیدهشود.وقتی به مجموعه رسیدیم، فضای بازی پر از شور و نشاط بود. صدای خنده و شلیک گلولههای رنگی از میدان به گوش میرسید. همان لحظه که وارد ساختمان شدیم، متوجه چیزی شدم که انتظارش را نداشتم: مردی پشت شیشههای بلند دفتر مجموعه نشستهبود و به بازی نظارت میکرد. دوستم با لحنی عادی گفت: «نگران نباش، مسئول مجموعه ست. حضورش برای اینه که اگه مشکلی پیش اومد، سریع رسیدگی کنه.»همین جمله ساده کافی بود تا احساس راحتیام فرو بریزد. با خودم فکر کردم: چطور ممکن است با وجود این نگاهها، در چنین فضایی آزادانه بازی کنیم؟ نگاهی به دوستانم انداختم. بیشترشان محجبه بودند، اما تعداد کمی مثل من چادر داشتند. نگاههایی رد و بدل شد و فهمیدیم که تصمیم مهمی پیش رو داریم: چادرهایمان را کنار بگذاریم یا همانطور که هستیم وارد میدان شویم یا اصلا بازی نکنیم...ممکن بود با قضاوتهای نا به جایی رو به رو شویم، اما بالاخره تصمیم نهایی را گرفتیم؛ با همان چادر بازی میکنیم. لباسهای مخصوص بازی را زیر چادر پوشیدیم و چادرهایمان را محکم کردیم. یکی از دوستانم لبخندی زد و گفت: «خب، اینم یه چالش جدید برای ماست. آمادهاید؟» اسلحههایمان را گرفتیم و وارد زمین شدیم.لحظهای که وارد زمین شدیم، نگاههای کنجکاو و گاهی تمسخرآمیز برخی از کسانی که آنجا بودند، به ما دوخته شد. صدای خندههای کوتاه و زیرلبی به گوشم رسید. یکی از دخترها، با لباس ورزشی چسبان و بیخیالی خاصی، دستش را به سمت ما تکان داد و گفت: «با چادر اومدین پینتبال بازی کنید؟! نمیترسید چادرتون خراب بشه؟»دوستم که کنارم بود، درحالیکه سعی میکرد لبخندش را حفظ کند، آرام گفت: «ولش کن، تمرکز کن روی بازی.» اما نمیتوانستم. سنگینی قضاوتها روی شانههایم بود، درست مثل سنگینی اسلحهای که در دست داشتم.با اولین قدم، باد خنکی به صورتم خورد و گلولهای با صدا از کنارم گذشت. برای لحظهای حس کردم که چادر دور پاهایم میپیچد، اما سریع جمعش کردم و پشت یکی از سنگرها پناه گرفتم. لکهای از رنگ قرمز روی دیوار سنگر پاشیدهبود. قبلم تند تند میزد، اما هیجان بازی بیشتر از هر چیز دیگری حس میشد. صدای خنده دوستانم از دور به گوش میرسید و این هیجان عجیب به من هم سرایت کرد.لحظه به لحظه بیشتر در بازی غرق میشدم. میدویدم، جاگیری میکردم و شلیک میکردم. هربار که گلولهای به هدف میخورد یا حتی وقتی رنگی به لباس و چادرم میپاشید، احساس میکردم که چالش اصلی بازی نه فقط رقابت، بلکه حفظ چیزی است که برایم خیلی ارزش دارد.در پایان بازی، کنار زمین ایستادیم. لباسها و چادرهایمان پر از لکههای رنگی شده بود، اما خنده از لب هیچکداممان نمیافتاد. دوستم با شیطنت گفت: «با چادر هم که حسابی حرفهای بازی کردی!» همه خندیدیم.اما همان لحظه، وقتی چشمم به مرد پشت شیشه افتاد که هنوز به کارش مشغول بود، و نگاهی دوباره به آن دخترها که حالا از شدت هیجان بازی ما دیگر چیزی نمیگفتند، فکری ذهنم را درگیر کرد: چرا باید در چنین فضایی که برای تفریح و شادی طراحی شده، همچنان دغدغه قضاوتها را داشته باشیم؟ چرا نباید همهچیز برای خانمها، راحت و بدون هیچ محدودیتی باشد؟کاش مجموعههای فرهنگی و تفریحی بیشتری مخصوص خانمها ساخته شود. فضاهایی که بتوانیم با آزادی و آرامش، سرشار از هیجان و نشاط از لحظات شاد زندگیمان لذت ببریم. آن روز فهمیدم که گاهی چالش اصلی، نه رنگهای گلولهها، بلکه محافظت از باورها و هویت ماست، حتی در میدان بازی.
۱۰:۲۶