غیرت
پرچم را گرفته بود توی یک دستش و کیسه بازیافت ها را انداخته بود روی دوشش. باد هم میآمد. او را چند دقیقه پیش دیده بودم که داشت از کنار جوی بی آب بطریهای نوشابه و کارتن بر میداشت. وقتی آنجا کنار خیابان با پرچمی در دست دیدمش با خودم فکر کردم وطن پرستی شکم سیر نمیخواهد، غیرت میخواهد.
#نجمه_جوادی#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
پرچم را گرفته بود توی یک دستش و کیسه بازیافت ها را انداخته بود روی دوشش. باد هم میآمد. او را چند دقیقه پیش دیده بودم که داشت از کنار جوی بی آب بطریهای نوشابه و کارتن بر میداشت. وقتی آنجا کنار خیابان با پرچمی در دست دیدمش با خودم فکر کردم وطن پرستی شکم سیر نمیخواهد، غیرت میخواهد.
۹:۲۶
کتاب سوخته
کتابخانه سیدالشهدای زنجان در آتش حملات آمریکایی صهیونی سوخت و دل کودکانِ عضو کتابخانه را به آتش کشید؛ دل کودکانی که تشنه خواندن بودند و هر روز برای امانت کتاب های جدید به کتابخانه می آمدند. قصه های گلستان و بوستان، قصه های کلیله و دمنه، قصه های پروین اعتصامی، قصه های مرزبان نامه، قصه های خوب برای بچه های خوب و ... در آتشِ جهل و نادانی سوخت.قصه های شاهنامه که همیشه در بالای قفسه ها بود به زیر افتاد. زیر خاک و سنگ. کاغذهایش تا خورد و سوخت. اما دشمن باید بداند، کودکانِ ما، شاهنامه را حفظ اند و سطر به سطر آن را از بَر می خوانند. آنها خود، رستمِ تهمتن هستند. آرش کمانگیر و کاوه آهنگر را می شناسند. ضحاک ماردوش را دیده اند. اهریمن را خوب می شناسند و هر شب در خیابان، مشت های گره کرده شان را به سمتش روانه می کنند.اگر چه امروز، کودکانِ ما، با دیدن خرابی های کتابخانه مثل کوتی کوتی، لیوان لیوان اشک ریختند و غصه خوردند ولی در عوض گرگ سیاه و بدجنس قصه سرزمینشان را خوب شناختند.آنها هیچ وقت، درِ ایران عزیز را به روی این گرگ بدجنس باز نمی کنند و فریب حرف هایش را نمی خورند.امروز آنها، قلبشان بیشتر برای وطنشان می تپد و نمیگذارند یک وجب از این خاک، دست غریبه ها بیفتد. امروز با سوختن کتابها در آتش حماقتِ دشمن، کودکان ما بیدارتر شدند و در دل آنها بذر دانایی پاشیده شد. من ایمان دارم به فردایی روشن. فردایی که کودکانِ ما، چراغ کتابخانه ها را پرنورتر از قبل کنند و پرچم سه رنگ ایران را به قله برسانند.
#ریحانه_صادقییکتا
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
کتابخانه سیدالشهدای زنجان در آتش حملات آمریکایی صهیونی سوخت و دل کودکانِ عضو کتابخانه را به آتش کشید؛ دل کودکانی که تشنه خواندن بودند و هر روز برای امانت کتاب های جدید به کتابخانه می آمدند. قصه های گلستان و بوستان، قصه های کلیله و دمنه، قصه های پروین اعتصامی، قصه های مرزبان نامه، قصه های خوب برای بچه های خوب و ... در آتشِ جهل و نادانی سوخت.قصه های شاهنامه که همیشه در بالای قفسه ها بود به زیر افتاد. زیر خاک و سنگ. کاغذهایش تا خورد و سوخت. اما دشمن باید بداند، کودکانِ ما، شاهنامه را حفظ اند و سطر به سطر آن را از بَر می خوانند. آنها خود، رستمِ تهمتن هستند. آرش کمانگیر و کاوه آهنگر را می شناسند. ضحاک ماردوش را دیده اند. اهریمن را خوب می شناسند و هر شب در خیابان، مشت های گره کرده شان را به سمتش روانه می کنند.اگر چه امروز، کودکانِ ما، با دیدن خرابی های کتابخانه مثل کوتی کوتی، لیوان لیوان اشک ریختند و غصه خوردند ولی در عوض گرگ سیاه و بدجنس قصه سرزمینشان را خوب شناختند.آنها هیچ وقت، درِ ایران عزیز را به روی این گرگ بدجنس باز نمی کنند و فریب حرف هایش را نمی خورند.امروز آنها، قلبشان بیشتر برای وطنشان می تپد و نمیگذارند یک وجب از این خاک، دست غریبه ها بیفتد. امروز با سوختن کتابها در آتش حماقتِ دشمن، کودکان ما بیدارتر شدند و در دل آنها بذر دانایی پاشیده شد. من ایمان دارم به فردایی روشن. فردایی که کودکانِ ما، چراغ کتابخانه ها را پرنورتر از قبل کنند و پرچم سه رنگ ایران را به قله برسانند.
۱۶:۴۵
نام ماندگار
نمیتوانم باور کنم.باورِ نبودن، گاهی از خودِ نبودن هم سنگینتر است.این روزها تنها همین قلم و کاغذ است که مرا از هیاهوی دنیا جدا میکنند؛ که میدانند آدمی گاهی برای زنده ماندن باید بنویسد.همین قلم و کاغذ است که حالم را میفهمد، که میداند دلتنگی، گاهی نام ندارد و فقط وزن دارد.چهل روز گذشته است، اما زمان از جایی به بعد دیگر جلو نمیرود؛ دورِ یک خاطره میچرخد و خسته نمیشود.این نخستین بار است که قلمم از شما مینویسد؛ با ترس، با احترام و با این امید که زیر بارِ نامتان نشکند.راستش را بخواهید، اهل اغراق نیستم. از شما نمیشود اغراقآمیز گفت.میدانم، بارها قدر حضورتان را آنگونه که باید نفهمیدم. میدانم فرزند بینقصی نبودم. اما شما همیشه پدری کامل بودید؛ پدری که تکیهگاه بود، بیآنکه از تکیه دادن سخنی بگوید.این روزها به دخترانی غبطه میخورم، که نخستین نمازهایشان پشت سر شما قامت بست؛ آنها که اولین تکبیرشان با صدای شما قد کشید و جشن بندگیشان در سایهی نگاه آرام شما معنا گرفت.یاد آن صبحهای عید فطر، هنوز در دلم زنده است؛ صبحهایی که شهر بوی دعا میداد و صفهای بلند نماز، چون موجی آرام تا افق امتداد مییافت و شما در پیشانی آن جمعیت، نماز را اقامه میکردید.آن لحظهها زمان انگار مکث میکرد و سکوتِ هزاران دل با یک «اللهاکبر» میشکست.
امسال عید آمد، اما شما نبودید؛ و نبودنتان چنان سنگین بود که انگار آسمان هم دلش گرفت. عیدی که دلهای بیشماری راهی خراسان شد تا فقط نزدیکتر به خاطرهی شما نفس بکشند.در مشهد جایگاهی خالی مانده بود؛ جایگاهی که سالها شما آنجا برایمان سخن گفتهبودید.آنجا که بودم، میان آن همه جمعیت، جای صدای شما خالیتر از همیشه بود. اما آن جای خالی بلندتر از هر سخنرانی با ما حرف میزد.
خانهی شما خانهای بود که عطر ایمان داشت؛ خانهای که در آن شهیده زهرا حدادعادل بهعنوان عروس شما راهی را رفت که پایانش آسمان بود.و امروز پسرتان، رهبر امروز این سرزمین، کسی که خون شما در رگهایش جاری است، راه شما را ادامه میدهد.ما میدانیم این راه راهِ ایستادن است.و ما نام شما را در حافظهی این سرزمین چون نوری خاموشنشدنی نگه خواهیم داشت.زیرا بعضی آدمها با رفتن تمام نمیشوند؛ آنها در صداهایی که به خدا دعوت میکند، در صفهایی که برای نماز شکل میگیرد، در دلهایی که هنوز به ایمان تکیه دارند ادامه پیدا میکنند.و شما از همان نامهایی هستید، که نبودنشان پایان حضورشان نیست.
#پنجشنبه_باشهدا
#شهید_سیدعلی_حسینیخامنهای
#ستاره_غلامی#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
نمیتوانم باور کنم.باورِ نبودن، گاهی از خودِ نبودن هم سنگینتر است.این روزها تنها همین قلم و کاغذ است که مرا از هیاهوی دنیا جدا میکنند؛ که میدانند آدمی گاهی برای زنده ماندن باید بنویسد.همین قلم و کاغذ است که حالم را میفهمد، که میداند دلتنگی، گاهی نام ندارد و فقط وزن دارد.چهل روز گذشته است، اما زمان از جایی به بعد دیگر جلو نمیرود؛ دورِ یک خاطره میچرخد و خسته نمیشود.این نخستین بار است که قلمم از شما مینویسد؛ با ترس، با احترام و با این امید که زیر بارِ نامتان نشکند.راستش را بخواهید، اهل اغراق نیستم. از شما نمیشود اغراقآمیز گفت.میدانم، بارها قدر حضورتان را آنگونه که باید نفهمیدم. میدانم فرزند بینقصی نبودم. اما شما همیشه پدری کامل بودید؛ پدری که تکیهگاه بود، بیآنکه از تکیه دادن سخنی بگوید.این روزها به دخترانی غبطه میخورم، که نخستین نمازهایشان پشت سر شما قامت بست؛ آنها که اولین تکبیرشان با صدای شما قد کشید و جشن بندگیشان در سایهی نگاه آرام شما معنا گرفت.یاد آن صبحهای عید فطر، هنوز در دلم زنده است؛ صبحهایی که شهر بوی دعا میداد و صفهای بلند نماز، چون موجی آرام تا افق امتداد مییافت و شما در پیشانی آن جمعیت، نماز را اقامه میکردید.آن لحظهها زمان انگار مکث میکرد و سکوتِ هزاران دل با یک «اللهاکبر» میشکست.
امسال عید آمد، اما شما نبودید؛ و نبودنتان چنان سنگین بود که انگار آسمان هم دلش گرفت. عیدی که دلهای بیشماری راهی خراسان شد تا فقط نزدیکتر به خاطرهی شما نفس بکشند.در مشهد جایگاهی خالی مانده بود؛ جایگاهی که سالها شما آنجا برایمان سخن گفتهبودید.آنجا که بودم، میان آن همه جمعیت، جای صدای شما خالیتر از همیشه بود. اما آن جای خالی بلندتر از هر سخنرانی با ما حرف میزد.
خانهی شما خانهای بود که عطر ایمان داشت؛ خانهای که در آن شهیده زهرا حدادعادل بهعنوان عروس شما راهی را رفت که پایانش آسمان بود.و امروز پسرتان، رهبر امروز این سرزمین، کسی که خون شما در رگهایش جاری است، راه شما را ادامه میدهد.ما میدانیم این راه راهِ ایستادن است.و ما نام شما را در حافظهی این سرزمین چون نوری خاموشنشدنی نگه خواهیم داشت.زیرا بعضی آدمها با رفتن تمام نمیشوند؛ آنها در صداهایی که به خدا دعوت میکند، در صفهایی که برای نماز شکل میگیرد، در دلهایی که هنوز به ایمان تکیه دارند ادامه پیدا میکنند.و شما از همان نامهایی هستید، که نبودنشان پایان حضورشان نیست.
#پنجشنبه_باشهدا
#شهید_سیدعلی_حسینیخامنهای
۱۲:۳۰
پرچمی که هرگز به زمین نمیافتد…
چهل روز است که هر شب مردم به خیابانها میآیند؛ هرکس به شیوهای، یکی تنها، یکی با خانواده. این شبها، از میدان امام حسین که رد میشدم صبح، ظهر یا نیمهشب همیشه یک نفر را میدیدم که پرچمی را دور میدان میچرخاند. این تصویر برایم سؤال شده بود.امروز صبح، چهلم رهبر بود و من بهعنوان آمادهباش هلالاحمر به سمت حسینیه امیر چخماق میرفتم. همانجا دوباره همان پرچم را دیدم؛ مردی تنها، ایستاده در سکوت صبح، و پرچمی که در باد میرقصید. دیگر کنجکاوی امانم نداد. دور میدان ایستادم، جلو رفتم و سلام کردم.پرسیدم: «داستان این پرچم چیه؟ چرا هر صبح و هر شب یک نفر اینجاست؟»لبخند زد و گفت: «هیئت شبابالحسن یه پویش گذاشته. هرکس ثبتنام میکنه و دو ساعت، این پرچم رو تو دستش میگیره… تا هیچوقت زمین نیفته.» بعد به پوستر پشت سرش اشاره کرد؛ پوستر هشتگ «پستِ پرچم» و یک شماره برای هماهنگی.دلم لرزید. حس کردم در این شبها کاری نکردهام. فهمیدم این پرچم، بیستوچهار ساعت در حال چرخیدن در دست آدمهاست، از نفر به نفر… تا نماد ایستادگی زمین نیفتد.میخواستم به آن شماره زنگ بزنم و بگویم: «شرمنده، نمیتونم براتون پرچم بگیرم.» اما با خودم گفتم—اگر نتوانم پرچم را نگه دارم، روایتش را نگه میدارم. روایتها میمانند… و همین خودش پرچمی است که نمیگذارم به زمین بیفتد.
#معصومه_زندیراد#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
چهل روز است که هر شب مردم به خیابانها میآیند؛ هرکس به شیوهای، یکی تنها، یکی با خانواده. این شبها، از میدان امام حسین که رد میشدم صبح، ظهر یا نیمهشب همیشه یک نفر را میدیدم که پرچمی را دور میدان میچرخاند. این تصویر برایم سؤال شده بود.امروز صبح، چهلم رهبر بود و من بهعنوان آمادهباش هلالاحمر به سمت حسینیه امیر چخماق میرفتم. همانجا دوباره همان پرچم را دیدم؛ مردی تنها، ایستاده در سکوت صبح، و پرچمی که در باد میرقصید. دیگر کنجکاوی امانم نداد. دور میدان ایستادم، جلو رفتم و سلام کردم.پرسیدم: «داستان این پرچم چیه؟ چرا هر صبح و هر شب یک نفر اینجاست؟»لبخند زد و گفت: «هیئت شبابالحسن یه پویش گذاشته. هرکس ثبتنام میکنه و دو ساعت، این پرچم رو تو دستش میگیره… تا هیچوقت زمین نیفته.» بعد به پوستر پشت سرش اشاره کرد؛ پوستر هشتگ «پستِ پرچم» و یک شماره برای هماهنگی.دلم لرزید. حس کردم در این شبها کاری نکردهام. فهمیدم این پرچم، بیستوچهار ساعت در حال چرخیدن در دست آدمهاست، از نفر به نفر… تا نماد ایستادگی زمین نیفتد.میخواستم به آن شماره زنگ بزنم و بگویم: «شرمنده، نمیتونم براتون پرچم بگیرم.» اما با خودم گفتم—اگر نتوانم پرچم را نگه دارم، روایتش را نگه میدارم. روایتها میمانند… و همین خودش پرچمی است که نمیگذارم به زمین بیفتد.
۱۲:۴۳
عاشقانهترین فیلم کوتاه جهانخیلی دوستت دارم
برای ثانیههای آخر، هقهق به پیوست است...
منبع
به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل 
برای ثانیههای آخر، هقهق به پیوست است...
۱۱:۲۲
«ماهی گُلی»
«امروز عصری شیمی درمانی بودم، یه ساعت و نیم قبل تموم شد. مستقیم اومدم اینجا»اینها را خانم «کاف» میگوید که از اردیبهشت پارسال فهمید مهمان ناخوانده دارد. سرطان حمله کرده و پدافند لَنفها و رودههاش فعال شده. اول چِل چلیاش با همسری که فکر میکنم خیلی هم را دوست دارند و دو تا دختر نوجوان.این ایام خودش را یک جوری جمع کرد که خیلی از همکارها نفهمیدند. از زاویه دیدِ آدمِ خاکی، سرطان کاف میتوانست فاجعه باشد. اما کاف خاکی نیست، مرغِ باغ ملکوت است؛ متوکل و ستوندار. آنقدر که بعد از شیمیدرمانی هفتگیاش با همه خستگی و بیحالی میرود سرِ پُستش. روتینِ زندگی اش تغییر محسوسی نکرده. ابروها و موها و مژه هاش به لطف سوزن جدیدی که یکی دو سال است آمده نریخته و از قیافه اش پیدا نیست توی وجودش جنگ است. گاهی یک چیزهائی را یادش می رود، برای همین بچه ها اسمش را گذاشتند ماهی گُلی. با همکارهایش یک گوشه میدان را دست گرفتند. چهره مشکوک، آدم متفاوت، رفتارهای عجیب و غریب... امشب بین جمعیت جوانکی را دیده بود که دور مچهای دستش را رنگ سفید زده. میگفت آستینهای کاپشنش را داده بود بالا که سفیدی مچ دستش توی چشم باشد. گرفته بودش به سوال و جواب که «قصه این رنگا چیه؟»جوانک هم قُمپُز در کرده بود که: «یه کم دیگه خودت می فهمی!»آمار مرد را داده بود به «بچههای بالا». کاشف به عمل آمدهبود که لیدر است؛ بی صدا جمعش کردند. یادم افتاد چند روز پیش زمزمه بردن پرچم سفید توی اجتماعات شبهای خیابان را توی یکی از پیامرسانها دیدم اما باورم نشد! با خودم گفتم: «عجب جماعتِ یَله و نفهمی اند. معلوم نیست کجا بودند که شعارها و داد و بیدادهای مردم به گوششان نخورده. فکرش را بکن دو روز دیگر چوب خطِ موج چهلم میدان داریِ مردم پر میشود بفهمند کسی برایشان خوابهای آشفته دیده نوبت به اَخَوانِ انتظامی نمیرسد.»ماهی گلی هنوز نرفته خانه که من بر میگردم. خیلیها بنا دارند تا سحر توی خیابان بمانند. ترامپ که این ایام عین شرخرها فقط تهدیدکرده و طرفی نبسته دوباره زمان تهدیدش را تمدید کرده. ساعت سه و چند دقیقه بعد از نصفه شب میخواهد سوپرایزمان کند. ساعت از دو و نیم هم گذشته اما خواب به چشمم نمیآید. چادر نماز جلو بسته آستین دارم را میپوشم. مثل بعضی از شبهای قبل. نوتیفهای روی صفحه موبایلم هی زیاد میشود. بله را باز میکنم.حس میکنم وسطِ لازمان و لامکانم. دوباره میخوانم. گروهها و کانالها پر شده از «آمریکا شروط ده گانه ایران را پذیرفت»امشب کلی سوژه پیدا کردم که میخواهم بنویسمشان. از زنی که وسط خیابان سینی چای دستش بود و غش کرد. از دکتر نظری که تا من را دید گفت بیا کیسِ باردار آمده. از آقای حاضری که با لباس نارنجی شهرداری و کیسه مشکی توی دستش بین مردم میچرخد و می گوید جنگ یک جای درستی باید تمام شود. از آقای راننده اتوبوسی که سمت چپ صورتش اسکار قدیمی دارد و پرچم میپوشد و با سه تا قلم موی ظریف روی صورت مردم پرچم میکشد و میگوید اسمم را نگو میخواهم گمنام باشم. از دختر میاندار که...سحر است. ماهی گلی و رفیقهایش هنوز توی میدان معلمند. ایران شرطهایش را گفته. پاکستان واسطه شده. آمریکا بعد از کلی موس موس گفته قبول است. اسرائیل اما گفته «لبنان» را باید از شرطهای ایران حذف کنیم. منظورش جنوب لبنان است. جایی که دور است اما آدمهایش شهروندهای ایرانند. غلط اضافی کرده. اسرائیل که کشور نیست که حساب باشد. ماهی گلی میگفت آن اولها روی رودههایش لکه دیدند. سرطان داشته پیش می رفته. میگفت امام زمان کمک کرد خوب شد! غرب آسیا عینِ ماهی گلی است. آدم از جنگ خوشش نمیآید اما جنگ عین شیمی درمانی است. متاستاز اسرائیل تنیده دور و برمان. جنگِ آدم با سرطان جنگِ وجودی است. تو او را از پا در نیاری او تو را از پا در می آورد.این را ماهی گلی خوب میفهمد. جنگ تمام نشده فقط قیافهاش عوض شده. «پاشید ملت! پاشید بساطتان را جمع کنید. چیزی تا شب نمانده. ما حالا حالا ها با خیابان کار داریم...»خبر جدیدی نشده، فقط جنگ قیافهاش عوض شده!شاید کمی سختتر،شاید کمی نزدیکتر.
#طیبه_فرید
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
«امروز عصری شیمی درمانی بودم، یه ساعت و نیم قبل تموم شد. مستقیم اومدم اینجا»اینها را خانم «کاف» میگوید که از اردیبهشت پارسال فهمید مهمان ناخوانده دارد. سرطان حمله کرده و پدافند لَنفها و رودههاش فعال شده. اول چِل چلیاش با همسری که فکر میکنم خیلی هم را دوست دارند و دو تا دختر نوجوان.این ایام خودش را یک جوری جمع کرد که خیلی از همکارها نفهمیدند. از زاویه دیدِ آدمِ خاکی، سرطان کاف میتوانست فاجعه باشد. اما کاف خاکی نیست، مرغِ باغ ملکوت است؛ متوکل و ستوندار. آنقدر که بعد از شیمیدرمانی هفتگیاش با همه خستگی و بیحالی میرود سرِ پُستش. روتینِ زندگی اش تغییر محسوسی نکرده. ابروها و موها و مژه هاش به لطف سوزن جدیدی که یکی دو سال است آمده نریخته و از قیافه اش پیدا نیست توی وجودش جنگ است. گاهی یک چیزهائی را یادش می رود، برای همین بچه ها اسمش را گذاشتند ماهی گُلی. با همکارهایش یک گوشه میدان را دست گرفتند. چهره مشکوک، آدم متفاوت، رفتارهای عجیب و غریب... امشب بین جمعیت جوانکی را دیده بود که دور مچهای دستش را رنگ سفید زده. میگفت آستینهای کاپشنش را داده بود بالا که سفیدی مچ دستش توی چشم باشد. گرفته بودش به سوال و جواب که «قصه این رنگا چیه؟»جوانک هم قُمپُز در کرده بود که: «یه کم دیگه خودت می فهمی!»آمار مرد را داده بود به «بچههای بالا». کاشف به عمل آمدهبود که لیدر است؛ بی صدا جمعش کردند. یادم افتاد چند روز پیش زمزمه بردن پرچم سفید توی اجتماعات شبهای خیابان را توی یکی از پیامرسانها دیدم اما باورم نشد! با خودم گفتم: «عجب جماعتِ یَله و نفهمی اند. معلوم نیست کجا بودند که شعارها و داد و بیدادهای مردم به گوششان نخورده. فکرش را بکن دو روز دیگر چوب خطِ موج چهلم میدان داریِ مردم پر میشود بفهمند کسی برایشان خوابهای آشفته دیده نوبت به اَخَوانِ انتظامی نمیرسد.»ماهی گلی هنوز نرفته خانه که من بر میگردم. خیلیها بنا دارند تا سحر توی خیابان بمانند. ترامپ که این ایام عین شرخرها فقط تهدیدکرده و طرفی نبسته دوباره زمان تهدیدش را تمدید کرده. ساعت سه و چند دقیقه بعد از نصفه شب میخواهد سوپرایزمان کند. ساعت از دو و نیم هم گذشته اما خواب به چشمم نمیآید. چادر نماز جلو بسته آستین دارم را میپوشم. مثل بعضی از شبهای قبل. نوتیفهای روی صفحه موبایلم هی زیاد میشود. بله را باز میکنم.حس میکنم وسطِ لازمان و لامکانم. دوباره میخوانم. گروهها و کانالها پر شده از «آمریکا شروط ده گانه ایران را پذیرفت»امشب کلی سوژه پیدا کردم که میخواهم بنویسمشان. از زنی که وسط خیابان سینی چای دستش بود و غش کرد. از دکتر نظری که تا من را دید گفت بیا کیسِ باردار آمده. از آقای حاضری که با لباس نارنجی شهرداری و کیسه مشکی توی دستش بین مردم میچرخد و می گوید جنگ یک جای درستی باید تمام شود. از آقای راننده اتوبوسی که سمت چپ صورتش اسکار قدیمی دارد و پرچم میپوشد و با سه تا قلم موی ظریف روی صورت مردم پرچم میکشد و میگوید اسمم را نگو میخواهم گمنام باشم. از دختر میاندار که...سحر است. ماهی گلی و رفیقهایش هنوز توی میدان معلمند. ایران شرطهایش را گفته. پاکستان واسطه شده. آمریکا بعد از کلی موس موس گفته قبول است. اسرائیل اما گفته «لبنان» را باید از شرطهای ایران حذف کنیم. منظورش جنوب لبنان است. جایی که دور است اما آدمهایش شهروندهای ایرانند. غلط اضافی کرده. اسرائیل که کشور نیست که حساب باشد. ماهی گلی میگفت آن اولها روی رودههایش لکه دیدند. سرطان داشته پیش می رفته. میگفت امام زمان کمک کرد خوب شد! غرب آسیا عینِ ماهی گلی است. آدم از جنگ خوشش نمیآید اما جنگ عین شیمی درمانی است. متاستاز اسرائیل تنیده دور و برمان. جنگِ آدم با سرطان جنگِ وجودی است. تو او را از پا در نیاری او تو را از پا در می آورد.این را ماهی گلی خوب میفهمد. جنگ تمام نشده فقط قیافهاش عوض شده. «پاشید ملت! پاشید بساطتان را جمع کنید. چیزی تا شب نمانده. ما حالا حالا ها با خیابان کار داریم...»خبر جدیدی نشده، فقط جنگ قیافهاش عوض شده!شاید کمی سختتر،شاید کمی نزدیکتر.
۳:۰۷
ننه
«ننه! یه بار دیگهام بِگرد! دردات تو جونم»پسر جوان همانطور که داشت تندتند پوسترهای توی دستش را ورق میزد، با اخمهای توی هم کشیده غرولندکنان گفت: «حاجخانوم همین حالا جلوی خودتون گشتم. دیدید که نبود. الانم مراسم تموم شده مردم منتظر ایستادن.» جمعیت گعدهاش کرده بود و پنج شش دست، از چپ و راست، به انتظار دراز شده بود. پسربچهای از لابهلای جمعیت خودش را جلو کشید. با سرعت چنگ زد تا عکسی را بکشد و برود. نزدیک بود که دسته پوسترها از دستش در بروند و ولو شوند کف خیابان. با عصبانیت داد زد: «عمو چه خبرتهه؟! حاجخانم شرمنده. نیست. عکسای آقامجتبی زود تموم میشن. همین رو بگیرید تا فردا شب.»پیرزن کمی این پا و آن پا کرد و قول گرفت که فردا شب یکی از خوشگلهایش را برایش نگهدارد. چند قدمی که از شلوغی دور شد، ایستاد و نگاهی به پوستر توی دستش انداخت. به صورت رهبر شهید خیره شد. چندلحظهای مکث کرد. انگار که چیزی برایش تازگی داشت. خوب که به عکس نگاه کرد، آهی کشید و پوستر را در بغل گرفت. با دست دیگر چادر را کشید توی صورتش و رو به آسمان کرد: «خدایا پدر رو که ازمون گرفتی، این پسر رو در پناه خودت حفظ کن.»با اینکه شب به نیمه رسیده، اما هنوز میدان شلوغ است. انگار مردم دلشان نمیآید که به خانه بروند.
#محمدصالح_عبداللهیکرمانی #روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
«ننه! یه بار دیگهام بِگرد! دردات تو جونم»پسر جوان همانطور که داشت تندتند پوسترهای توی دستش را ورق میزد، با اخمهای توی هم کشیده غرولندکنان گفت: «حاجخانوم همین حالا جلوی خودتون گشتم. دیدید که نبود. الانم مراسم تموم شده مردم منتظر ایستادن.» جمعیت گعدهاش کرده بود و پنج شش دست، از چپ و راست، به انتظار دراز شده بود. پسربچهای از لابهلای جمعیت خودش را جلو کشید. با سرعت چنگ زد تا عکسی را بکشد و برود. نزدیک بود که دسته پوسترها از دستش در بروند و ولو شوند کف خیابان. با عصبانیت داد زد: «عمو چه خبرتهه؟! حاجخانم شرمنده. نیست. عکسای آقامجتبی زود تموم میشن. همین رو بگیرید تا فردا شب.»پیرزن کمی این پا و آن پا کرد و قول گرفت که فردا شب یکی از خوشگلهایش را برایش نگهدارد. چند قدمی که از شلوغی دور شد، ایستاد و نگاهی به پوستر توی دستش انداخت. به صورت رهبر شهید خیره شد. چندلحظهای مکث کرد. انگار که چیزی برایش تازگی داشت. خوب که به عکس نگاه کرد، آهی کشید و پوستر را در بغل گرفت. با دست دیگر چادر را کشید توی صورتش و رو به آسمان کرد: «خدایا پدر رو که ازمون گرفتی، این پسر رو در پناه خودت حفظ کن.»با اینکه شب به نیمه رسیده، اما هنوز میدان شلوغ است. انگار مردم دلشان نمیآید که به خانه بروند.
۱۳:۲۹
موقعیت: «اَمرآباد»، چند کیلومتری اراک.
تا همین چند روز پیش ما از «امرآباد» فقط شنیده بودیم. پدربزرگم که ما آقاجان صدایش میکردیم ۴۰ سال برای مردمش تب میکرد و آنها هم پی درد آقاجان ما بالا میآمدند. جانشان برای هم در میرفت. در گوش چند نسل از مردم امرآباد را آقاجان ما اذان گفته بود و عقد و نماز میت خوانده بود اما من هیچ وقت امرآباد را ندیده بودیم تا همین دیروز.
راننده آمده بودم پیام تا بروم اراک برای نشست «نبرد روایت». هفتهی قبلش که هنوز جنگ هوار نشده بود بر سرمان راننده گفته بود رفتند سوریه را آباد کردند و جوانهای خودمان را کشتند. بداقبال بود که خورده بود به پست کسی که سوریه زندگی کرده و خیابانهای دمشق را مثل کف دستش بلد بود. منبر رفتم برایش، عقب نشست اما هنوز زورش میآمد بپذیرد حرف حق را. اینبار تا نشستم توی ماشین گفت:« دو روز است هواپیماها آسمان اراک را به هم میدوزند. اینجا چه خبر؟» حرف دل آدم را آرام و نرم میکند. خبرها را داد و گرفت و ذوق کرد از زدن عربهای حاشیهنشین.تا بیست کیلومتری اراک که امرآباد را نشانم داد و گفت:« اینجا را زدهاند. میخواهید برویم نشانتان بدهم؟» کور از خدا چه میخواهد؟ از خدا خواسته فرمان را گرداند به جادهی فرعی. من حریص بودم به دیدن آبادی که آقاجانم سالها متولی دین و ایمان مردمش بود و او احتمالا به از نزدیک دیدن خبر. روستا آباد بود. ظاهرش نشان میداد دوروبرش شهرک صنعتی است و احتمالا سر جوانهایش به تنشان میارزد. پیشتر رفتیم تا از خرابهها جای موشک را بجوریم. یک روستا چه داغی به دل صهیونیستها گذاشته که خاکش را توبره کردهاند؟ جلوتر راه بسته بود اما چند خانه روی هم هوار شده بود. مردم میرفتند و میآمدند. همه صاحب خانهای که خورده بود را تا هفت پشت میشناختند. راننده از یکی پرسید:«چه خبر؟» مرد لاغر و استخوانی که چکمههایش گِل داشت گفت:« پسر فلانی را میخواستند بزنند... مهندس بوده... از اینها که برای ایران موشک میساخته.» یکی که جوانتر بود گفت:«چشمشان کور! زنده مانده اما خب داغ به دلش گذاشتند. آمده زن تازه زایمان کرده را بگذارد و برگردد همان جایی که بوده و ردش را زدهاند.» آن یکی گفت:« بیچاره زن و بچهاش که سپر بلا شدند.» آن یکی جوابش را داد:«هرکس کار بزرگ کند، دشمن بزرگ دارد.» آن یکی گفت:« کینهکشها به زن و بچه چه کار دارید؟» یکی که دورتر ایستاده بود گفت:«چرا آمدند امرآباد؟ خانهی پدر و پدر زنش با خاک یکی شد!» بقیه بیحرف و ابرو به هم کشیده برگشتند بهش. مرد عقب نشست و سبیلهای پرپشتش را به دندان کشید:« اینجا هم نمیآمد، جای دیگر شکارش میکردند.» از کلمه «شکار» متلاطم شدم. رزمنده و شکار! عقاب و آهوی گریزپا به سرم پر میکشند و میدوند برای شکار. من به آقاجانم و پرندههایی که از امرآباد برخاستهاند فکر میکنم. نمیدانم راننده به چی فکر میکند. هردو بین مردم و صداهایشان مانده بودیم و قهرمانی که داغدار زن و بچه و نوزاد چهار روزه احتمالا برگشته بود سر سنگرش.دلم میخواهد فکر کنم F35 دیروز را بابای مجتبی چهار روزه از امرآباد زده.
#سمیه_عالمی
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
تا همین چند روز پیش ما از «امرآباد» فقط شنیده بودیم. پدربزرگم که ما آقاجان صدایش میکردیم ۴۰ سال برای مردمش تب میکرد و آنها هم پی درد آقاجان ما بالا میآمدند. جانشان برای هم در میرفت. در گوش چند نسل از مردم امرآباد را آقاجان ما اذان گفته بود و عقد و نماز میت خوانده بود اما من هیچ وقت امرآباد را ندیده بودیم تا همین دیروز.
راننده آمده بودم پیام تا بروم اراک برای نشست «نبرد روایت». هفتهی قبلش که هنوز جنگ هوار نشده بود بر سرمان راننده گفته بود رفتند سوریه را آباد کردند و جوانهای خودمان را کشتند. بداقبال بود که خورده بود به پست کسی که سوریه زندگی کرده و خیابانهای دمشق را مثل کف دستش بلد بود. منبر رفتم برایش، عقب نشست اما هنوز زورش میآمد بپذیرد حرف حق را. اینبار تا نشستم توی ماشین گفت:« دو روز است هواپیماها آسمان اراک را به هم میدوزند. اینجا چه خبر؟» حرف دل آدم را آرام و نرم میکند. خبرها را داد و گرفت و ذوق کرد از زدن عربهای حاشیهنشین.تا بیست کیلومتری اراک که امرآباد را نشانم داد و گفت:« اینجا را زدهاند. میخواهید برویم نشانتان بدهم؟» کور از خدا چه میخواهد؟ از خدا خواسته فرمان را گرداند به جادهی فرعی. من حریص بودم به دیدن آبادی که آقاجانم سالها متولی دین و ایمان مردمش بود و او احتمالا به از نزدیک دیدن خبر. روستا آباد بود. ظاهرش نشان میداد دوروبرش شهرک صنعتی است و احتمالا سر جوانهایش به تنشان میارزد. پیشتر رفتیم تا از خرابهها جای موشک را بجوریم. یک روستا چه داغی به دل صهیونیستها گذاشته که خاکش را توبره کردهاند؟ جلوتر راه بسته بود اما چند خانه روی هم هوار شده بود. مردم میرفتند و میآمدند. همه صاحب خانهای که خورده بود را تا هفت پشت میشناختند. راننده از یکی پرسید:«چه خبر؟» مرد لاغر و استخوانی که چکمههایش گِل داشت گفت:« پسر فلانی را میخواستند بزنند... مهندس بوده... از اینها که برای ایران موشک میساخته.» یکی که جوانتر بود گفت:«چشمشان کور! زنده مانده اما خب داغ به دلش گذاشتند. آمده زن تازه زایمان کرده را بگذارد و برگردد همان جایی که بوده و ردش را زدهاند.» آن یکی گفت:« بیچاره زن و بچهاش که سپر بلا شدند.» آن یکی جوابش را داد:«هرکس کار بزرگ کند، دشمن بزرگ دارد.» آن یکی گفت:« کینهکشها به زن و بچه چه کار دارید؟» یکی که دورتر ایستاده بود گفت:«چرا آمدند امرآباد؟ خانهی پدر و پدر زنش با خاک یکی شد!» بقیه بیحرف و ابرو به هم کشیده برگشتند بهش. مرد عقب نشست و سبیلهای پرپشتش را به دندان کشید:« اینجا هم نمیآمد، جای دیگر شکارش میکردند.» از کلمه «شکار» متلاطم شدم. رزمنده و شکار! عقاب و آهوی گریزپا به سرم پر میکشند و میدوند برای شکار. من به آقاجانم و پرندههایی که از امرآباد برخاستهاند فکر میکنم. نمیدانم راننده به چی فکر میکند. هردو بین مردم و صداهایشان مانده بودیم و قهرمانی که داغدار زن و بچه و نوزاد چهار روزه احتمالا برگشته بود سر سنگرش.دلم میخواهد فکر کنم F35 دیروز را بابای مجتبی چهار روزه از امرآباد زده.
۱۱:۱۹
یخرجالحی من المیت...
تولد زندگی از یک چیز مرده باید خیلی شگفتانگیز باشد! فکر کن چیزی که خودش به خودی خود نیست بوده یکهو شکم باز کند و یک چیزی متولد کند از جنس زندگی! از جنس یک بودنِ همیشگی!من به خیالم، جوانه زدن دانه از دل خاک وبهارِ بعد از زمستان وگسستن و پیوستن روح و جسم،هیچکدام مصداق این آیه نیست!ما یک چیز مرده در جهان داریم که از آن مردهتر نیست!و چیزی زنده که زندگیاش خیلی خیلی نزدیک به خداست. تو خیال کن همسایهی خدا!با یک دو دوتا چهارتا،وسط این بلبشوی آخرالزمانیاظهر من الشمس است که توی جهان، نیستتر از وجودی که دلش بندِ اهل بیت نباشد نیست! کسی که با شنیدن نام علی، سلولهاش یکپارچه قیام نکند و از ذوق تهِ دلش یکهو فرو نریزد!و زنده تر از کسی که نفسهاش پیچیده شده باشد به قد و بالای شور علی!
میخواهم بگویم،اگر ما بچه شیعههای معمولی،از شنیدن نام امیرالمؤمنین سر از پا نمیشناسیم دلیلش وجود یک زن است! فاطمه ام فروه که تجلیِ روشن همین آیهی خداست. که آنقدر از گسستگیِ نَسَبش از علی اشک ریخته که خدا دست انداخته لابهلای تاریخ و از بین اشکهاش، از دلِ مردگیِ اجدادش، نوری ابدی تابانده به جهان!فاطمه ام فروه، خود خود این آیه است؛ زندهای از نسل مرده...دختری از نسل ابوبکر، که دلش سخت به علی و آل علی گره خورده بود!مثل شکوفهای که خودش را از شاخهی خشک درخت جدا کرده و به ریشهی علی گره زده! خدای ما،خدای همهی بزنگاههای ناب دنیاست!آنقدر که وجود مولای مکتب تشیع، امام جعفر صادق را در بطن نورانیِ فاطمهی عفیف و عاشق بپرورد..زنی که نسل خاموش را به نور پیوند زد
فاطمه ام فروه، دختر قاسمبنمحمدبنابیبکر، عروس امام سجاد(ع) و همسر امام محمدباقر(ع) و مادر گرامی امام ششم، صادق آل محمد(ع) هستند. پدرشون از یاران خاص امام سجاد و پدربزرگشون محمد بن ابوبکر از فداییان امام علی جان بودند.
#روایت_بخوانیم



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
تولد زندگی از یک چیز مرده باید خیلی شگفتانگیز باشد! فکر کن چیزی که خودش به خودی خود نیست بوده یکهو شکم باز کند و یک چیزی متولد کند از جنس زندگی! از جنس یک بودنِ همیشگی!من به خیالم، جوانه زدن دانه از دل خاک وبهارِ بعد از زمستان وگسستن و پیوستن روح و جسم،هیچکدام مصداق این آیه نیست!ما یک چیز مرده در جهان داریم که از آن مردهتر نیست!و چیزی زنده که زندگیاش خیلی خیلی نزدیک به خداست. تو خیال کن همسایهی خدا!با یک دو دوتا چهارتا،وسط این بلبشوی آخرالزمانیاظهر من الشمس است که توی جهان، نیستتر از وجودی که دلش بندِ اهل بیت نباشد نیست! کسی که با شنیدن نام علی، سلولهاش یکپارچه قیام نکند و از ذوق تهِ دلش یکهو فرو نریزد!و زنده تر از کسی که نفسهاش پیچیده شده باشد به قد و بالای شور علی!
میخواهم بگویم،اگر ما بچه شیعههای معمولی،از شنیدن نام امیرالمؤمنین سر از پا نمیشناسیم دلیلش وجود یک زن است! فاطمه ام فروه که تجلیِ روشن همین آیهی خداست. که آنقدر از گسستگیِ نَسَبش از علی اشک ریخته که خدا دست انداخته لابهلای تاریخ و از بین اشکهاش، از دلِ مردگیِ اجدادش، نوری ابدی تابانده به جهان!فاطمه ام فروه، خود خود این آیه است؛ زندهای از نسل مرده...دختری از نسل ابوبکر، که دلش سخت به علی و آل علی گره خورده بود!مثل شکوفهای که خودش را از شاخهی خشک درخت جدا کرده و به ریشهی علی گره زده! خدای ما،خدای همهی بزنگاههای ناب دنیاست!آنقدر که وجود مولای مکتب تشیع، امام جعفر صادق را در بطن نورانیِ فاطمهی عفیف و عاشق بپرورد..زنی که نسل خاموش را به نور پیوند زد
فاطمه ام فروه، دختر قاسمبنمحمدبنابیبکر، عروس امام سجاد(ع) و همسر امام محمدباقر(ع) و مادر گرامی امام ششم، صادق آل محمد(ع) هستند. پدرشون از یاران خاص امام سجاد و پدربزرگشون محمد بن ابوبکر از فداییان امام علی جان بودند.
#روایت_بخوانیم
۱۳:۰۷
مردی که نابغه جنگ بود
تا حدود بیست سالگی محمدحسین افشردی بود. وقتی وارد جبهه شد بهخاطر اینکه دانشجوی مکانیک دانشگاه امیرکبیر بود، مهندس کاظم صدایش میکردند. در واحد اطلاعاتعملیات فعالیت میکرد، کنار برادرش حسن باقری که او هم حسن باقری نبود؛ غلامحسین افشردی بود و نام مستعارش حسن باقری. قرار نبود کسی بداند مهندس کاظم و حسن باقری با هم برادرند، اما شباهتشان کار دستشان میداد. هر تازهواردی هم بدون درنگ متوجه نسبت این دو نفر میشد؛ پس محمدحسین تصمیم گرفت نام مستعارش را مثل برادرش به باقری تغییر دهد. مادرشان میگفت این دو برادر با همدیگر سه چهار تا کتابخانه داشتند. اهل مطالعه بودند و عمیق. از چیزی سرسری و سطحی نمیگذشتند ... همین هم باعث شد بعد از جنگ مباحث ژئوپلتیک را بهطور جدی پیگیری کند. وقتی کف میدان جنگ با چالش روبهرو شد، سطحی نگذشت و تصمیم گرفت در جغرافیای منطقه عمیق شود تا آنجا که دکترای جغرافیای سیاسی گرفت و استادتمام این رشته شد؛ استاد دانشگاه دفاع ملی و عضو هیئت مؤسس انجمن ژئوپلتیک ایران!سال ۱۳۹۵ بود که رهبر انقلاب، فرماندهی ستاد کل نیروهای مسلح را به او سپردند تا این ستاد قرارگاهی برای روزهای جنگ باشد. روزهای سخت جنگ، روزهایی که محمد باقری تمام روز و شبهای هشت سال از جوانیاش را در هوای آن تنفس کرده بود، بیداری و خستگی کشیده بود، یاد گرفته بود، تجربه کسب کرده بود، فرماندهی کرده بود و پیروزیها و شکستها دیده بود. حالا زمانش رسیده بود که فرماندهی ستاد کل نیروهای مسلح را به عهده بگیرد؛ قرارگاهی برای جنگ تا همه تجربیات و دانستههایش را دوباره به میدان آورد. قرارگاه از نامش هم پیداست که باید در روزهای پرالتهاب جنگ محل قراری باشد برای بازگرداندن آراموقرار کشور. در این سالها، دیگر محمد باقری نه مهندس کاظم بود و نه محمد باقریِ اطلاعاتعملیات؛ بلکه سرلشگری بود که مغز متفکر نظام دفاعی ایران نامیده میشد. او را دیگر نابغه دفاع صدا میزدند. سرلشکر باقری خوب میدانست با تسلط به دانش ژئوپلتیک میتوان در جنگهای مدرن دست برتر را داشت؛ پس با علمی که در این زمینه کسب کرده بود، در دوره نهسالهای که فرمانده کل نیروهای مسلح بود، قدرت دفاعی نیروهای مسلح را ارتقا داد و برای روز جنگ آمادهشان کرد، همانطور که فرمانده کل قوا از او خواسته بود. او، محمدحسین افشردی، مهندس کاظم، سرلشکر پاسدار محمد باقری، نابغه دفاع، مردی بود که تمام عمر برای ایران جنگید و زمانی که دشمن بر طبل جنگ کوبید، اولین تیر، قلب او را نشانه گرفت. او را نابغه دفاع صدا میزدند؛ چون خوب میدانست چطور باید از خاک و مردم وطنش دفاع کند. خوب میدانست زمین جنگ را چگونه بچیند که اگر روزی خودش هم نبود، ایران قطعاً پیروز میدان باشد.
#شهید_محمدحسین_باقری#پنجشنبه_باشهدا
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
تا حدود بیست سالگی محمدحسین افشردی بود. وقتی وارد جبهه شد بهخاطر اینکه دانشجوی مکانیک دانشگاه امیرکبیر بود، مهندس کاظم صدایش میکردند. در واحد اطلاعاتعملیات فعالیت میکرد، کنار برادرش حسن باقری که او هم حسن باقری نبود؛ غلامحسین افشردی بود و نام مستعارش حسن باقری. قرار نبود کسی بداند مهندس کاظم و حسن باقری با هم برادرند، اما شباهتشان کار دستشان میداد. هر تازهواردی هم بدون درنگ متوجه نسبت این دو نفر میشد؛ پس محمدحسین تصمیم گرفت نام مستعارش را مثل برادرش به باقری تغییر دهد. مادرشان میگفت این دو برادر با همدیگر سه چهار تا کتابخانه داشتند. اهل مطالعه بودند و عمیق. از چیزی سرسری و سطحی نمیگذشتند ... همین هم باعث شد بعد از جنگ مباحث ژئوپلتیک را بهطور جدی پیگیری کند. وقتی کف میدان جنگ با چالش روبهرو شد، سطحی نگذشت و تصمیم گرفت در جغرافیای منطقه عمیق شود تا آنجا که دکترای جغرافیای سیاسی گرفت و استادتمام این رشته شد؛ استاد دانشگاه دفاع ملی و عضو هیئت مؤسس انجمن ژئوپلتیک ایران!سال ۱۳۹۵ بود که رهبر انقلاب، فرماندهی ستاد کل نیروهای مسلح را به او سپردند تا این ستاد قرارگاهی برای روزهای جنگ باشد. روزهای سخت جنگ، روزهایی که محمد باقری تمام روز و شبهای هشت سال از جوانیاش را در هوای آن تنفس کرده بود، بیداری و خستگی کشیده بود، یاد گرفته بود، تجربه کسب کرده بود، فرماندهی کرده بود و پیروزیها و شکستها دیده بود. حالا زمانش رسیده بود که فرماندهی ستاد کل نیروهای مسلح را به عهده بگیرد؛ قرارگاهی برای جنگ تا همه تجربیات و دانستههایش را دوباره به میدان آورد. قرارگاه از نامش هم پیداست که باید در روزهای پرالتهاب جنگ محل قراری باشد برای بازگرداندن آراموقرار کشور. در این سالها، دیگر محمد باقری نه مهندس کاظم بود و نه محمد باقریِ اطلاعاتعملیات؛ بلکه سرلشگری بود که مغز متفکر نظام دفاعی ایران نامیده میشد. او را دیگر نابغه دفاع صدا میزدند. سرلشکر باقری خوب میدانست با تسلط به دانش ژئوپلتیک میتوان در جنگهای مدرن دست برتر را داشت؛ پس با علمی که در این زمینه کسب کرده بود، در دوره نهسالهای که فرمانده کل نیروهای مسلح بود، قدرت دفاعی نیروهای مسلح را ارتقا داد و برای روز جنگ آمادهشان کرد، همانطور که فرمانده کل قوا از او خواسته بود. او، محمدحسین افشردی، مهندس کاظم، سرلشکر پاسدار محمد باقری، نابغه دفاع، مردی بود که تمام عمر برای ایران جنگید و زمانی که دشمن بر طبل جنگ کوبید، اولین تیر، قلب او را نشانه گرفت. او را نابغه دفاع صدا میزدند؛ چون خوب میدانست چطور باید از خاک و مردم وطنش دفاع کند. خوب میدانست زمین جنگ را چگونه بچیند که اگر روزی خودش هم نبود، ایران قطعاً پیروز میدان باشد.
#شهید_محمدحسین_باقری#پنجشنبه_باشهدا
۱۲:۴۲
جایی کنار رگ غیرت
این مدت بیشتر از قبل سراغ تلوزیون میرفت. از سرکار آمده و نیامده، با لباس کار جلوی تلوزیون میایستاد تا تمام زیرنویسهای شبکه خبر را بخواند. چند روز یکبار، میان آن همه اخبار جنگی، سراغ مهدیه اسفندیاری را میگرفت. حس کردم زندانی بودن زن ایرانی توی کشور غریب، اذیتش میکند، وگرنه حافظهاش برای این چیزها، قوی نبود. چند باری خواستم بگویم بیخیال مرد بالاخره یکطوری میشود، اما دلم نیامد ذهن آشفتهاش را تنها بگذارم. تا اینکه توی خبرها خواندم قرار است آزاد شود یا بالاخره آزاد شده! به منبع خبر دقت نکردم. شاید توی ناخودآگاهم خیال کردم حتی اگر درست نباشد، دل شوهرم آرام میشود. از سرکار که آمد بهش گفتم و لبخندی به نشانهی رضایت تحویلم داد.تا سر اخبار مذاکره و... باز هم اسم خانم اسفندیاری زیرنویس شبکه خبر شد! با تعجب پرسید: «مگه نگفتی آزاد شده؟»شانههایم را انداختم بالا که یعنی نمیدانم دقیقا کدام خبر درست است.تا امشب که مصاحبه یوسف سلامی با خانم اسفندیاری میان تجمعات شبانه تهران را دیدم. باورم نمیشد. خودش بود. چادر سرش کرده بود. چهرهاش مثل همهی عکسهایی که ازش دیده بودم، آرام و با ابهت بود. من که قبل از اسارتش را ندیدهام اما حدس میزنم، زندان از او آدم نورانیتری ساخته است.فوری فیلم مصاحبه را ذخیره کردم تا اول صبح بهش نشان بدم و بگویم خبر درست این است که مهدیه خانم توی تهران است، خیالت راحت!به این فکر میکنم که همهی مردهای ایرانی اینطوری هستند. نگران زنی از وطن که در اسارت بیگانه است. شاید دلیل اینکه چنین اخباری، با آن ذهن شلوغ یادشان میماند، این است که غم اسارت زن ایرانی را توی قلبشان به خاطر میسپارند، جایی کنار رگ غیرت!
#مریم_حمیدیان#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
این مدت بیشتر از قبل سراغ تلوزیون میرفت. از سرکار آمده و نیامده، با لباس کار جلوی تلوزیون میایستاد تا تمام زیرنویسهای شبکه خبر را بخواند. چند روز یکبار، میان آن همه اخبار جنگی، سراغ مهدیه اسفندیاری را میگرفت. حس کردم زندانی بودن زن ایرانی توی کشور غریب، اذیتش میکند، وگرنه حافظهاش برای این چیزها، قوی نبود. چند باری خواستم بگویم بیخیال مرد بالاخره یکطوری میشود، اما دلم نیامد ذهن آشفتهاش را تنها بگذارم. تا اینکه توی خبرها خواندم قرار است آزاد شود یا بالاخره آزاد شده! به منبع خبر دقت نکردم. شاید توی ناخودآگاهم خیال کردم حتی اگر درست نباشد، دل شوهرم آرام میشود. از سرکار که آمد بهش گفتم و لبخندی به نشانهی رضایت تحویلم داد.تا سر اخبار مذاکره و... باز هم اسم خانم اسفندیاری زیرنویس شبکه خبر شد! با تعجب پرسید: «مگه نگفتی آزاد شده؟»شانههایم را انداختم بالا که یعنی نمیدانم دقیقا کدام خبر درست است.تا امشب که مصاحبه یوسف سلامی با خانم اسفندیاری میان تجمعات شبانه تهران را دیدم. باورم نمیشد. خودش بود. چادر سرش کرده بود. چهرهاش مثل همهی عکسهایی که ازش دیده بودم، آرام و با ابهت بود. من که قبل از اسارتش را ندیدهام اما حدس میزنم، زندان از او آدم نورانیتری ساخته است.فوری فیلم مصاحبه را ذخیره کردم تا اول صبح بهش نشان بدم و بگویم خبر درست این است که مهدیه خانم توی تهران است، خیالت راحت!به این فکر میکنم که همهی مردهای ایرانی اینطوری هستند. نگران زنی از وطن که در اسارت بیگانه است. شاید دلیل اینکه چنین اخباری، با آن ذهن شلوغ یادشان میماند، این است که غم اسارت زن ایرانی را توی قلبشان به خاطر میسپارند، جایی کنار رگ غیرت!
۱۲:۲۸
روز دختران حوادث خاص
روز دختر است و میخواهم اولین تبریک این میلاد فرخنده را تقدیم کنم به تمام دخترانی که از سن کم و حتی پیش از مکلف شدن، حجاب داشتند و برایشان لب ساحل و پارک و خیابان و مسجد، حکم جداگانهای نداشت. دخترانی که تا دو ماه پیش در همین تهران هزار رنگ، زیر سایهی امنیتی که جمهوری اسلامی به برکت خون چند صد هزار شهید مظلوم فراهم کرده بود، شرایط تحصیل مناسب و تفریحات سالم داشتند. دخترانی که کمکاری و دروغ و دونگ چهار تا آخوند و روسری به سر را ملعبهی لجبازی با ج.ا نمیکردند. دخترانی که در همین کشور، دکتر و مهندس و پژوهشگر و هنرمند و چه و چه شدند. دخترانی که مرگ مظلومانهشان را هیچ رسانهی آنور آبی در بوق و کرنا نکرد، کسی فریاد نکشید از تماشای این همه ظلم و موی نتراشید و عریان نشد. تصویر شهیده زینب شادکامی را مشاهده میکنید. نوجوانی که از پنج سالگی حجاب داشته است و هرگز در طول عمر کوتاهش، به خاطر زائدهای مادرزادی در حنجره، صدا نداشته. خالهی زینب جان میگوید: «من برای شهادت خواهرم و همسرش آرام عزاداری میکنم و صبورم... اما حاشا که ما از خون کودکان مظلوم خود بگذریم. من غم آنها را فریاد میزنم و اصلا نمیخواهم زیر بار این ظلم آشکار سکوت کنم.» راستی مردم! یادتان هست هر سال چه مکافاتی داشتیم با جماعتی که در توهم حق پایمال شدهی زن و دختر ایرانی، شادی میلاد بانو حضرت معصومه(س) را با پیامهای پرطمطرقشان، به کام ما تلخ میکردند و هنوز جوهر کلام ما برای تبریک روز دختر خشک نشده بود، میگفتند: دخترها روز نمیخواهند، حق و حقوق و احترام و امنیت میخواهند!!! حالا دقیقا کجا هستند!؟ آنها که در مرگ نامعلوم دختری جوان هشتکسازی و نفرتپراکنی میکردند، چرا برای زینبها گریبان چاک نمیکنند، حالا که پیکر زینب نوجوان ما در اثر اصابت بمبهای رژیم غاصب اپستینی، از طبقهی چندم خانهیشان توی کوچه افتاده، به عمو ترامپ اعتراضی ندارند!؟
زیاده عرضی نیست اما ضمن تبریک به تمام دختران و خواهران ایمانی و ایرانی، خاصه از خواهران غیر محجبهی خودم در این ایام میخواهم کمی بیشتر روی این تمرکزی که رسانههای دنیا بر حوادث خاص در ایران دارند، مطالعه کنند؛ همین!
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل 
روز دختر است و میخواهم اولین تبریک این میلاد فرخنده را تقدیم کنم به تمام دخترانی که از سن کم و حتی پیش از مکلف شدن، حجاب داشتند و برایشان لب ساحل و پارک و خیابان و مسجد، حکم جداگانهای نداشت. دخترانی که تا دو ماه پیش در همین تهران هزار رنگ، زیر سایهی امنیتی که جمهوری اسلامی به برکت خون چند صد هزار شهید مظلوم فراهم کرده بود، شرایط تحصیل مناسب و تفریحات سالم داشتند. دخترانی که کمکاری و دروغ و دونگ چهار تا آخوند و روسری به سر را ملعبهی لجبازی با ج.ا نمیکردند. دخترانی که در همین کشور، دکتر و مهندس و پژوهشگر و هنرمند و چه و چه شدند. دخترانی که مرگ مظلومانهشان را هیچ رسانهی آنور آبی در بوق و کرنا نکرد، کسی فریاد نکشید از تماشای این همه ظلم و موی نتراشید و عریان نشد. تصویر شهیده زینب شادکامی را مشاهده میکنید. نوجوانی که از پنج سالگی حجاب داشته است و هرگز در طول عمر کوتاهش، به خاطر زائدهای مادرزادی در حنجره، صدا نداشته. خالهی زینب جان میگوید: «من برای شهادت خواهرم و همسرش آرام عزاداری میکنم و صبورم... اما حاشا که ما از خون کودکان مظلوم خود بگذریم. من غم آنها را فریاد میزنم و اصلا نمیخواهم زیر بار این ظلم آشکار سکوت کنم.» راستی مردم! یادتان هست هر سال چه مکافاتی داشتیم با جماعتی که در توهم حق پایمال شدهی زن و دختر ایرانی، شادی میلاد بانو حضرت معصومه(س) را با پیامهای پرطمطرقشان، به کام ما تلخ میکردند و هنوز جوهر کلام ما برای تبریک روز دختر خشک نشده بود، میگفتند: دخترها روز نمیخواهند، حق و حقوق و احترام و امنیت میخواهند!!! حالا دقیقا کجا هستند!؟ آنها که در مرگ نامعلوم دختری جوان هشتکسازی و نفرتپراکنی میکردند، چرا برای زینبها گریبان چاک نمیکنند، حالا که پیکر زینب نوجوان ما در اثر اصابت بمبهای رژیم غاصب اپستینی، از طبقهی چندم خانهیشان توی کوچه افتاده، به عمو ترامپ اعتراضی ندارند!؟
زیاده عرضی نیست اما ضمن تبریک به تمام دختران و خواهران ایمانی و ایرانی، خاصه از خواهران غیر محجبهی خودم در این ایام میخواهم کمی بیشتر روی این تمرکزی که رسانههای دنیا بر حوادث خاص در ایران دارند، مطالعه کنند؛ همین!
۲۰:۲۸
#بعد_از_پنجاه_روز
من برای بچههای میناب گریه نکردم. ایستادم پشت در، محکم فشارش دادم و جلوی طوفان را گرفتم. گوشهایم را گرفتم، چشمهایم را بستم، نگذاشتم غم بیاید داخل؛ توانش را نداشتم.
سه سال پیش، فاطمه کلاس اول بود. اسم دوست صمیمیاش هم فاطمه بود. مثل ما مشهدی بودند و ساکن تهران. آخر اسفند رفتند سفر. پیک بهاری و وسایل جاماندهاش در مدرسه دست ما بود که مشهد به دستش برسانیم. فاطمه هیچوقت به مشهد نرسید؛ یک تصادف جادهای او را از خانوادهاش گرفت و پیک بهاری و سوییتشرت سرمهای و ظرف خمیربازیاش برای همیشه دست ما ماند. بعدِ رفتن فاطمه من دیگر هیچ وقت آدم سابق نشدم. من توی غم فاطمه هفتسالهای که همسن فاطمه هفتسالهام بود ماندم. روزی نبود که بیهوا یادش نیفتم؛ وقتی روپوش مدرسه فاطمهام را روی بند پهن میکردم، وقتی برای مدرسه بدرقهاش میکردم، وقتی جشن آخر سالش را شرکت میکردم. وقتی به تکلیف رسید، وقتی برایش چادر نماز دوختم. توی همه لحظههای قد کشیدنش غم و حسرت یک مادر بیفرزند شده را با خودم حمل کردم. غمی که برایش کلمه نداشتم. چه شبها که تا عروسی و فارغالتحصیلی و مادرشدن فاطمهام را برای نگاه خالی و آغوش خالیتر مادر دوستش اشک ریختم.
من برای بچههای میناب گریه نکردم. تنها تصویر دخترانی که در بهشت دور آقای شهید نشستهاند را در ذهنم نگه داشتم؛ فقط بهشت. نمیتوانستم به این طرف ماجرا فکر کنم؛ غم از من بزرگتر بود. خیلی بزرگتر. محکم ایستادم پشتِ در، بلکه بتوانم جلوی طوفان را بگیرم. آدمها انگار به جای حرف زدن، لب میزدند و معنای اخبار را نمیفهمیدم. چشمم همه تصاویر دیگر را تار میکرد. مغزم خودش را به گیجی زده بود. میدانستم اینیکی طوفانی است که در مقابلش تاب نمیآورم.
پنجاه روز خبر را در حد کلمه نگه داشتم و تاب آوردم. روز پنجاهم نباید روز دختر میشد. روز دختر مثلا باید میرفت تا ده ماه بعد، یازده ماه بعد؛ وقتی چشمهایم به این کوری خودخواسته عادت کرده باشد. وقتی وزوز دنیا در گوشهایم آنقدر زیاد شده باشد که صداهای دیگر را نشنوم. نشد!
دیروز روز دختر بود و از صبح با هر دلبری دخترکانم فکر کرده بودم روز دختر را باید به جای دخترها به مادر و پدرهایشان تبریک گفت. به هر کسی که دختری توی خانه دارد. به هر دلی که صاحب محبت این فرشتهها باشد.
در خواب و بیداری بعد نماز صبح، دختر کوچکم آمده بود بغلم. روسری خواهرش را از دیشب سرش نگه داشته بود و صدبار گره زده بود و باز کرده بود تا قشنگتر شود. دستبندی که روز دختر هدیه گرفته بود دور مچش بود، انگشتر پاپیون قرمز توی انگشت کوچک آن یکی دستش. دستش را گرفته بودم توی دستم و انگشتان ظریفش را نوازش میکردم که بیهوا طوفان آمد. در را از جا کند. سروها و درختها را شکست. خانهها را خراب کرد. از مدرسه شجره طیبه میناب تلّی خاک به جای گذاشت و نگاه پر حسرت دهها مادر، دلتنگی دهها پدر. خاطره شیرینزبانیهایی که روی صبح نُه اسفند قفل شده بود، گالری گوشیای که دیگر پر نمیشد، لباسهایی که کثیف نمیشد، صفحههای سفید دفتر نقاشی... .دیگر نمیتوانستم چشمهایم را بسته نگه دارم، دستانم به جای اینکه روی گوشهایم باشد، حالا به سینهام کوفته میشد. شیون میکردم. نشسته بودم وسط تلّی از خاک. آوارها را به دنبال پارههای تنم کنار میزدم. زار میزدم: «أللّهُمَّ اِنّا نَشْکوُا اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنا وَ کَثْرَهَ عَدُوِّنا وَ قِلَّةَ عَدَدِنا وَ شِدّةَ الْفِتَنِ بِنا...»
#غزاله_صباغیان_طوسی
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل 
من برای بچههای میناب گریه نکردم. ایستادم پشت در، محکم فشارش دادم و جلوی طوفان را گرفتم. گوشهایم را گرفتم، چشمهایم را بستم، نگذاشتم غم بیاید داخل؛ توانش را نداشتم.
سه سال پیش، فاطمه کلاس اول بود. اسم دوست صمیمیاش هم فاطمه بود. مثل ما مشهدی بودند و ساکن تهران. آخر اسفند رفتند سفر. پیک بهاری و وسایل جاماندهاش در مدرسه دست ما بود که مشهد به دستش برسانیم. فاطمه هیچوقت به مشهد نرسید؛ یک تصادف جادهای او را از خانوادهاش گرفت و پیک بهاری و سوییتشرت سرمهای و ظرف خمیربازیاش برای همیشه دست ما ماند. بعدِ رفتن فاطمه من دیگر هیچ وقت آدم سابق نشدم. من توی غم فاطمه هفتسالهای که همسن فاطمه هفتسالهام بود ماندم. روزی نبود که بیهوا یادش نیفتم؛ وقتی روپوش مدرسه فاطمهام را روی بند پهن میکردم، وقتی برای مدرسه بدرقهاش میکردم، وقتی جشن آخر سالش را شرکت میکردم. وقتی به تکلیف رسید، وقتی برایش چادر نماز دوختم. توی همه لحظههای قد کشیدنش غم و حسرت یک مادر بیفرزند شده را با خودم حمل کردم. غمی که برایش کلمه نداشتم. چه شبها که تا عروسی و فارغالتحصیلی و مادرشدن فاطمهام را برای نگاه خالی و آغوش خالیتر مادر دوستش اشک ریختم.
من برای بچههای میناب گریه نکردم. تنها تصویر دخترانی که در بهشت دور آقای شهید نشستهاند را در ذهنم نگه داشتم؛ فقط بهشت. نمیتوانستم به این طرف ماجرا فکر کنم؛ غم از من بزرگتر بود. خیلی بزرگتر. محکم ایستادم پشتِ در، بلکه بتوانم جلوی طوفان را بگیرم. آدمها انگار به جای حرف زدن، لب میزدند و معنای اخبار را نمیفهمیدم. چشمم همه تصاویر دیگر را تار میکرد. مغزم خودش را به گیجی زده بود. میدانستم اینیکی طوفانی است که در مقابلش تاب نمیآورم.
پنجاه روز خبر را در حد کلمه نگه داشتم و تاب آوردم. روز پنجاهم نباید روز دختر میشد. روز دختر مثلا باید میرفت تا ده ماه بعد، یازده ماه بعد؛ وقتی چشمهایم به این کوری خودخواسته عادت کرده باشد. وقتی وزوز دنیا در گوشهایم آنقدر زیاد شده باشد که صداهای دیگر را نشنوم. نشد!
دیروز روز دختر بود و از صبح با هر دلبری دخترکانم فکر کرده بودم روز دختر را باید به جای دخترها به مادر و پدرهایشان تبریک گفت. به هر کسی که دختری توی خانه دارد. به هر دلی که صاحب محبت این فرشتهها باشد.
در خواب و بیداری بعد نماز صبح، دختر کوچکم آمده بود بغلم. روسری خواهرش را از دیشب سرش نگه داشته بود و صدبار گره زده بود و باز کرده بود تا قشنگتر شود. دستبندی که روز دختر هدیه گرفته بود دور مچش بود، انگشتر پاپیون قرمز توی انگشت کوچک آن یکی دستش. دستش را گرفته بودم توی دستم و انگشتان ظریفش را نوازش میکردم که بیهوا طوفان آمد. در را از جا کند. سروها و درختها را شکست. خانهها را خراب کرد. از مدرسه شجره طیبه میناب تلّی خاک به جای گذاشت و نگاه پر حسرت دهها مادر، دلتنگی دهها پدر. خاطره شیرینزبانیهایی که روی صبح نُه اسفند قفل شده بود، گالری گوشیای که دیگر پر نمیشد، لباسهایی که کثیف نمیشد، صفحههای سفید دفتر نقاشی... .دیگر نمیتوانستم چشمهایم را بسته نگه دارم، دستانم به جای اینکه روی گوشهایم باشد، حالا به سینهام کوفته میشد. شیون میکردم. نشسته بودم وسط تلّی از خاک. آوارها را به دنبال پارههای تنم کنار میزدم. زار میزدم: «أللّهُمَّ اِنّا نَشْکوُا اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنا وَ کَثْرَهَ عَدُوِّنا وَ قِلَّةَ عَدَدِنا وَ شِدّةَ الْفِتَنِ بِنا...»
۲:۳۷
روز، خارجی، سردار
هفته دوم جنگ بود، روزهای پر از خبر و بغض و اضطراب. رفتهبودم حرم. یک گوشه خیلی دنج، پشت قفسه کتابها نشستم. کسی تا جلو نمیآمد، مرا نمیدید! مردی میانسال، قد بلند، چهارشانه آمد، من را ندید. کفشهایش را در آورد و بعد جورابهایش را. پابرهنه روبهروی حضرت قامت بست. فهمیدم دارد نماز استغاثه می خواند. نمازش که تمام شد نشست. گوشیاش را گرفت نزدیک صورتش و بسم الله گفت. بعد از بسم الله گفت: این هفدهمین وصیت من است به تاریخ ۱۹ اسفند، ۲۰ رمضان سال ۱۴۰۴. قصدش را نداشتم، اما واضح و مو به مو تمام وصیتش را شنیدم. فرمانده بود، سردار بود، کشف کردم از حرفهایش! آنقدر گرفتار بود که فقط خودش را برای یک نماز استغاثه گوشه حیاط رسانده بود به حرم. گفت آمده اینجا کنار حضرت وصیت کند و برود. مسئولیت کامل زندگی تک دخترش را سپرد به دائیاش، گفت این دختر خیلی مظلوم است و غصههایش را توی دلش میریزد، خواهش کرد که دائی عبدالرضایش هوای هاجر را خیلی داشته باشد. بعد برای دو تا پسرش جدا جدا حرف زد. تک تک جملاتش را یادم هست. دست آخر رسید به مریم خانم، همسرش؛ با بغض، حلالیت ۴۳ سال زندگی مشترک را طلبید. هی از مریم خانم بابت سالها این شهر و آن شهر زندگی کردن و بیشتر شبها و روزها با سه تا بچه قد و نیم قد، تنها بودن عذرخواهی کرد. بابت تمام سالهای مستاجری و اسبابکشیهایی که مریم خانم تنهایی کردهبود معذرت خواست. برای زندگی سخت و خیلی وقتها با بیپولی ساختن و دم نزدن. قربان صدقه مریم خانم رفت. بعد رفت سراغ بحث حق و حقوقهایی که خیال میکرد بر گردنش باشد. گفت به کسی بدهی ندارد، به جز سه نفر و توضیح داد. خواهش کرد هاجر و برادرهایش به نیابتش امسال بروند پیاده روی اربعین، چون هیچ وقت کارش مجال رفتن به او نداده بود. خواهش کرد بچه ها به نیابتش بین الحرمین زیارت عاشورا بخوانند. گفت و گفت و گفت و خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت جیبش.دست کشید روی موزائیکهای حرم و دستش را به سر و صورتش کشید و شانههایش شروع به لرزیدن کرد. به حضرت گفت خیالش بابت خانوادهاش راحت است، چون آنها را سپرده به او. بعد به هق هق افتاد. التماس حضرت را کرد که آمدهام اینجا فقط از شما یک چیز بخواهم «مبادا مبادا مرگ من مرگی جز شهادت باشد.»گردنش را کج کرد، هق هق کرد و التماس. بعد به ساعتش نگاه کرد. جورابها و کفشهایش را پوشید. دوباره دست کشید کف صحن و مالید به سر و صورتش. بلند شد. قد بلند و چهارشانه روبهروی پنجره فولاد، خداحافظی کرد و رفت حواسم بود حالا که هاجر اینجا نبود تا بابایش را از زیر قرآن رد کند، من چهار قل و نمیدانم چند تا آیتالکرسی بخوانم و فوت کنم به قد و بالای مدافع وطنی که رفت و شاید دفعه بعد حضرت به دیدارش بروند ...
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا
هفته دوم جنگ بود، روزهای پر از خبر و بغض و اضطراب. رفتهبودم حرم. یک گوشه خیلی دنج، پشت قفسه کتابها نشستم. کسی تا جلو نمیآمد، مرا نمیدید! مردی میانسال، قد بلند، چهارشانه آمد، من را ندید. کفشهایش را در آورد و بعد جورابهایش را. پابرهنه روبهروی حضرت قامت بست. فهمیدم دارد نماز استغاثه می خواند. نمازش که تمام شد نشست. گوشیاش را گرفت نزدیک صورتش و بسم الله گفت. بعد از بسم الله گفت: این هفدهمین وصیت من است به تاریخ ۱۹ اسفند، ۲۰ رمضان سال ۱۴۰۴. قصدش را نداشتم، اما واضح و مو به مو تمام وصیتش را شنیدم. فرمانده بود، سردار بود، کشف کردم از حرفهایش! آنقدر گرفتار بود که فقط خودش را برای یک نماز استغاثه گوشه حیاط رسانده بود به حرم. گفت آمده اینجا کنار حضرت وصیت کند و برود. مسئولیت کامل زندگی تک دخترش را سپرد به دائیاش، گفت این دختر خیلی مظلوم است و غصههایش را توی دلش میریزد، خواهش کرد که دائی عبدالرضایش هوای هاجر را خیلی داشته باشد. بعد برای دو تا پسرش جدا جدا حرف زد. تک تک جملاتش را یادم هست. دست آخر رسید به مریم خانم، همسرش؛ با بغض، حلالیت ۴۳ سال زندگی مشترک را طلبید. هی از مریم خانم بابت سالها این شهر و آن شهر زندگی کردن و بیشتر شبها و روزها با سه تا بچه قد و نیم قد، تنها بودن عذرخواهی کرد. بابت تمام سالهای مستاجری و اسبابکشیهایی که مریم خانم تنهایی کردهبود معذرت خواست. برای زندگی سخت و خیلی وقتها با بیپولی ساختن و دم نزدن. قربان صدقه مریم خانم رفت. بعد رفت سراغ بحث حق و حقوقهایی که خیال میکرد بر گردنش باشد. گفت به کسی بدهی ندارد، به جز سه نفر و توضیح داد. خواهش کرد هاجر و برادرهایش به نیابتش امسال بروند پیاده روی اربعین، چون هیچ وقت کارش مجال رفتن به او نداده بود. خواهش کرد بچه ها به نیابتش بین الحرمین زیارت عاشورا بخوانند. گفت و گفت و گفت و خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت جیبش.دست کشید روی موزائیکهای حرم و دستش را به سر و صورتش کشید و شانههایش شروع به لرزیدن کرد. به حضرت گفت خیالش بابت خانوادهاش راحت است، چون آنها را سپرده به او. بعد به هق هق افتاد. التماس حضرت را کرد که آمدهام اینجا فقط از شما یک چیز بخواهم «مبادا مبادا مرگ من مرگی جز شهادت باشد.»گردنش را کج کرد، هق هق کرد و التماس. بعد به ساعتش نگاه کرد. جورابها و کفشهایش را پوشید. دوباره دست کشید کف صحن و مالید به سر و صورتش. بلند شد. قد بلند و چهارشانه روبهروی پنجره فولاد، خداحافظی کرد و رفت حواسم بود حالا که هاجر اینجا نبود تا بابایش را از زیر قرآن رد کند، من چهار قل و نمیدانم چند تا آیتالکرسی بخوانم و فوت کنم به قد و بالای مدافع وطنی که رفت و شاید دفعه بعد حضرت به دیدارش بروند ...
۱۰:۴۶
#بیستوهشتمینجمعخوانیکتابدورهمگرام
کتاب «سرگذشت استعمار» جلد۴صلیب خونین
ما پانزده جلد کتاب از قلب تاریخ جهان را آهسته و پیوسته با هم خواهیم خواند. چون این روزها بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم تا از تاریخ بدانیم از تاریخ استعمار...
آیا کلیسا هم در غارت پادشاهان اروپایی سهیم بود؟
نقش روحانیون مسیحی در استعمار تا چه اندازه بود؟ و ...پاسخ به سوالاتی از این دست موضوع جلد چهارم کتاب سرگذشت استعمار است
••••••••________________________•••••••
سرگذشت استعمارجلد چهارم: صلیب خونین
نویسنده: مهدی میرکیایی
هزینه ثبتنام: رایگان
زمان جمع خوانی جلد چهارم: ۵ تا ۱۳ اردیبهشت ماه
جهت شرکت در جمعخوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:
@rdehghanpour#جمع_خوانی_کتاب
اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل 
ما پانزده جلد کتاب از قلب تاریخ جهان را آهسته و پیوسته با هم خواهیم خواند. چون این روزها بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم تا از تاریخ بدانیم از تاریخ استعمار...
••••••••________________________•••••••
۷:۲۶
ماکاننصیری؛
ردپای ناپیدای مدرسه شجره طیبه
در لابهلای کوچههای میناب، جایی که بوی نمِ خاک و عطر تلخ نخلها در هم میآمیزد، قصهی «ماکان» هنوز زنده است، نه زنده به نفس، که زنده به انتظار!دهم رمضان، روزی که تقویم، جشن تولد هفت سالگیاش را نشان میداد، اما آسمان جنوب، بر سر مدرسه شجره طیبه، غرقِ ماتم شد. بمبها، لالاییِ آرام صبح را به نعرهیِ مرگ بدل کردند و ۱۶۸ پرندهی کوچک، در آشیانه پر از مهرشان، سوختند و پر کشیدند.اما از میان این پرپر شدنها، از میان این ۱۶۸ نشانِ غم، تنها یک نام، در میان اعداد مفقودان، حک شد: «ماکان نصیری». انگار که زمین او را در آغوش خود کشیده باشد و آسمان، از پس گرفتنش، عاجز مانده باشد.«جاویدالاثر»؛ کلمهای که نه فقط بار سنگینی از اندوه، که بار تمام پرسشهای بیپاسخ را بر دوش خانوادهای میگذارد که ماههاست، روز و شب، در انتظار خبری، روزگار میگذرانند.مادری، که هنوز گوش جان سپرده به زمزمههای باد، شاید خبری از نورَس خاموشش بشنود. «شاید از ترس، فرار کرده باشه». این امید لرزان، همان نخ نازکی است که رشتههای صبر مادر را به هم گره زده. ریسمانی که اگر پاره شود، بغض فروخورده جنوب، در سینه او، فریاد خواهد شد.«توی حیاط بودن... اون ساعت ورزش داشتن...» کلماتی که همچون خنجر، قلب مادر را میشکافد. اگر آن روز، پای ساعت ورزش، در حیاطِ مدرسه، همان ساعت شومِ ویرانی، نبودند، چه؟ هزاران «اگر» چون موجِ گردباد، ذهن او را در بر گرفتهاند. اما معلمها… آن شاهدانِ حادثه، خود قربانی همان خاکستر شدند، ۱۶۸ نشانِ سوخته، اما تنها یک گُمشده.ماکان نصیری، انگار که انتخاب شده بود تا نماد انتظار باشد. نماد مادری که روزها، هفتهها، و ماههاست، با چشمانی اشکبار، بر زمین سوخته مدرسه، خم میشود و در میان غبار خاطرات، به دنبال کوچکترین نشانی از عزیز گمشدهاش میگردد. «یک انگشت، یک ناخن، هر چه باشد...» این زمزمه مادرانه، فریاد عشق است؛ عشقی که از ترس ویرانی، نهراسید و در میان آوار، به دنبال جرقهای از نور امید گشت.اما خاک، خاموش است. دریا، بیصدا. و مادر، هنوز در افق نامعلوم آینده، به دنبال ماکان میگردد. منتظر صدایی، نشانی، یا شاید... خود او. «منتظرم خودش بیاید.» این جمله، چکیده تمام امید و ناامیدی اوست؛ اعترافی تلخ به عشقی که مرزهای مرگ و زندگی را در هم نوردیده است. ماکان، شاید در آن روزِ تولدش، در میانِ ورزشِ صبحگاهی، در حیاطِ مدرسه، یا در لابهلایِ آنهمه آوار، گم شده باشد. اما برایِ مادرش، او هنوز زنده است.این، روایتی است از مادری که با نخ نازکِ انتظار، ریسمانِ عشق را در دل خاک گِلیِ جنوب، گره زده است.
#اسـرا_بـرکم
#روایت_بخوانیم


#پنجشنبه_باشهدا
به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل 
ردپای ناپیدای مدرسه شجره طیبه
در لابهلای کوچههای میناب، جایی که بوی نمِ خاک و عطر تلخ نخلها در هم میآمیزد، قصهی «ماکان» هنوز زنده است، نه زنده به نفس، که زنده به انتظار!دهم رمضان، روزی که تقویم، جشن تولد هفت سالگیاش را نشان میداد، اما آسمان جنوب، بر سر مدرسه شجره طیبه، غرقِ ماتم شد. بمبها، لالاییِ آرام صبح را به نعرهیِ مرگ بدل کردند و ۱۶۸ پرندهی کوچک، در آشیانه پر از مهرشان، سوختند و پر کشیدند.اما از میان این پرپر شدنها، از میان این ۱۶۸ نشانِ غم، تنها یک نام، در میان اعداد مفقودان، حک شد: «ماکان نصیری». انگار که زمین او را در آغوش خود کشیده باشد و آسمان، از پس گرفتنش، عاجز مانده باشد.«جاویدالاثر»؛ کلمهای که نه فقط بار سنگینی از اندوه، که بار تمام پرسشهای بیپاسخ را بر دوش خانوادهای میگذارد که ماههاست، روز و شب، در انتظار خبری، روزگار میگذرانند.مادری، که هنوز گوش جان سپرده به زمزمههای باد، شاید خبری از نورَس خاموشش بشنود. «شاید از ترس، فرار کرده باشه». این امید لرزان، همان نخ نازکی است که رشتههای صبر مادر را به هم گره زده. ریسمانی که اگر پاره شود، بغض فروخورده جنوب، در سینه او، فریاد خواهد شد.«توی حیاط بودن... اون ساعت ورزش داشتن...» کلماتی که همچون خنجر، قلب مادر را میشکافد. اگر آن روز، پای ساعت ورزش، در حیاطِ مدرسه، همان ساعت شومِ ویرانی، نبودند، چه؟ هزاران «اگر» چون موجِ گردباد، ذهن او را در بر گرفتهاند. اما معلمها… آن شاهدانِ حادثه، خود قربانی همان خاکستر شدند، ۱۶۸ نشانِ سوخته، اما تنها یک گُمشده.ماکان نصیری، انگار که انتخاب شده بود تا نماد انتظار باشد. نماد مادری که روزها، هفتهها، و ماههاست، با چشمانی اشکبار، بر زمین سوخته مدرسه، خم میشود و در میان غبار خاطرات، به دنبال کوچکترین نشانی از عزیز گمشدهاش میگردد. «یک انگشت، یک ناخن، هر چه باشد...» این زمزمه مادرانه، فریاد عشق است؛ عشقی که از ترس ویرانی، نهراسید و در میان آوار، به دنبال جرقهای از نور امید گشت.اما خاک، خاموش است. دریا، بیصدا. و مادر، هنوز در افق نامعلوم آینده، به دنبال ماکان میگردد. منتظر صدایی، نشانی، یا شاید... خود او. «منتظرم خودش بیاید.» این جمله، چکیده تمام امید و ناامیدی اوست؛ اعترافی تلخ به عشقی که مرزهای مرگ و زندگی را در هم نوردیده است. ماکان، شاید در آن روزِ تولدش، در میانِ ورزشِ صبحگاهی، در حیاطِ مدرسه، یا در لابهلایِ آنهمه آوار، گم شده باشد. اما برایِ مادرش، او هنوز زنده است.این، روایتی است از مادری که با نخ نازکِ انتظار، ریسمانِ عشق را در دل خاک گِلیِ جنوب، گره زده است.
#روایت_بخوانیم
۱۸:۱۷
سند تاریخی
دلم میخواهد بگذارمشان توی صندوق. درش را هم چهار قفله کنم. سند تاریخی است. باید بماند برای نسلهای بعد. برای نسلهای مطالبهگر و آگاهی که تا سند و مدرک نشان ندهی حقیقت حرفهایت را باور نمیکنند. میخواهم حقیقت را همانطور که بوده نشانشان بدهم نه آنطوری که ممکن است از چهارتا کتاب و تحلیلگر غیر متعهد بگیرند. حتما آنها هم روزی دورهام میکنند و میگویند: «مادرجون، واقعا سال۱۴۰۵ شبها به خاطر تجمع توی خیابون بهتون پول میدادن؟» یا زمانی که متن کتاب فلان نویسنده را جلویم باز میکنند و میگویند: « ببین توی خاطرات آقای فلانی هم نوشته، شبها پرچم رایگان و یک وعده غذا توی بهترین رستوران شهر به مردم میدادند تا خیابونها را شلوغ کنند.» آن وقت لنگ لنگان بروم سراغ صندوقچه خاک گرفتهام. غبار سالها را از رویش بتکانم. کِشموها را بیرون بکشم و بگویم: « اینا رو شب تولد حضرت معصومه(روز دختر) توی خیابون، از همین مردمی که میگید، هدیه گرفتم.» کش سبز را دختر جوان بیست و چندسالهای گرفت سمتم. دو دستم را حلقه کرده بودم دور چوب بلند پرچم تا موقع تابدادنش فشار کمتری روی بازوهایم باشد. یکی از پشت زد روی شانهام. سر که چرخاندم، کش را گرفت سمتم و روز دختر را تبریک گفت. بعد کوکهای نامرتب روی آن را به دخترم نشان بدهم و بگویم معلوم است خودش دوخته. از درز بین دو پارچه هم مشخص است که تکهپارچههایش را چسبانده تنگ هم تا نوار درازی شود. دست بکشم روی برجستگی نخهای جمع شدهٔ جای دوخت. اشک توی چشمهای تارم حلقه بزند که حتما موقع خیاطی چرخش هم کلی بازی درآورده و اعصابش را بهم ریخته. کش صورتی را دور موهای خرمایی نوهام بپیچم و بگویم این را هم زن رانندهای بهم هدیه داد. یک دستش به فرمان بود و همانطور که میدان را دور میزد با دست دیگر این کشهای شکلات پیچ را میگذاشت توی دست دختران. دخترهای نجیبی که آن سال مجبور بودند به جای اینکه جمع شوند توی کافه و رستورانها و روزشان را جشن بگیرند، سلاح پرچم دست بگیرند و بیایند تا از سنگر خیابان حفاظت کنند.آن شب پدرم هم جیبهایش را پر کرده بود از شکلات. لای ماشینهای عبوری و مردم توی میدان میچرخید و کامدخترها را شیرین میکرد. آن دخترجوان، زن راننده، پدر بازنشستهام، هیچ کدام اجیر شده دولت و وابسته به ارگانی نبودند. هرکدام با تتمه حسابشان، از جیب خودشان خرج کرده بودند تا سهمی در شادی و تشکر از دخترهای پاسدار این کشور داشته باشند.
#زهرا_نجفییزدی
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا
دلم میخواهد بگذارمشان توی صندوق. درش را هم چهار قفله کنم. سند تاریخی است. باید بماند برای نسلهای بعد. برای نسلهای مطالبهگر و آگاهی که تا سند و مدرک نشان ندهی حقیقت حرفهایت را باور نمیکنند. میخواهم حقیقت را همانطور که بوده نشانشان بدهم نه آنطوری که ممکن است از چهارتا کتاب و تحلیلگر غیر متعهد بگیرند. حتما آنها هم روزی دورهام میکنند و میگویند: «مادرجون، واقعا سال۱۴۰۵ شبها به خاطر تجمع توی خیابون بهتون پول میدادن؟» یا زمانی که متن کتاب فلان نویسنده را جلویم باز میکنند و میگویند: « ببین توی خاطرات آقای فلانی هم نوشته، شبها پرچم رایگان و یک وعده غذا توی بهترین رستوران شهر به مردم میدادند تا خیابونها را شلوغ کنند.» آن وقت لنگ لنگان بروم سراغ صندوقچه خاک گرفتهام. غبار سالها را از رویش بتکانم. کِشموها را بیرون بکشم و بگویم: « اینا رو شب تولد حضرت معصومه(روز دختر) توی خیابون، از همین مردمی که میگید، هدیه گرفتم.» کش سبز را دختر جوان بیست و چندسالهای گرفت سمتم. دو دستم را حلقه کرده بودم دور چوب بلند پرچم تا موقع تابدادنش فشار کمتری روی بازوهایم باشد. یکی از پشت زد روی شانهام. سر که چرخاندم، کش را گرفت سمتم و روز دختر را تبریک گفت. بعد کوکهای نامرتب روی آن را به دخترم نشان بدهم و بگویم معلوم است خودش دوخته. از درز بین دو پارچه هم مشخص است که تکهپارچههایش را چسبانده تنگ هم تا نوار درازی شود. دست بکشم روی برجستگی نخهای جمع شدهٔ جای دوخت. اشک توی چشمهای تارم حلقه بزند که حتما موقع خیاطی چرخش هم کلی بازی درآورده و اعصابش را بهم ریخته. کش صورتی را دور موهای خرمایی نوهام بپیچم و بگویم این را هم زن رانندهای بهم هدیه داد. یک دستش به فرمان بود و همانطور که میدان را دور میزد با دست دیگر این کشهای شکلات پیچ را میگذاشت توی دست دختران. دخترهای نجیبی که آن سال مجبور بودند به جای اینکه جمع شوند توی کافه و رستورانها و روزشان را جشن بگیرند، سلاح پرچم دست بگیرند و بیایند تا از سنگر خیابان حفاظت کنند.آن شب پدرم هم جیبهایش را پر کرده بود از شکلات. لای ماشینهای عبوری و مردم توی میدان میچرخید و کامدخترها را شیرین میکرد. آن دخترجوان، زن راننده، پدر بازنشستهام، هیچ کدام اجیر شده دولت و وابسته به ارگانی نبودند. هرکدام با تتمه حسابشان، از جیب خودشان خرج کرده بودند تا سهمی در شادی و تشکر از دخترهای پاسدار این کشور داشته باشند.
۱۱:۳۰
روشنایی
ترمز کردم، آن هم وسط خیابان اول نیروی هوایی.همهی ماشینها هر جایی که بودند برای چند ثانیه ایستادند. آمریکا برق محل را زده بود.داشتیم با مامان میرفتیم تجمع چهارراه نبرد. بچه که بودم، هر وقت برق میرفت، صدای مامان میآمد: "هر جا هستید، همونجا وایسید، تا روشنایی رو روشن کنم."روشنایی به آن چراغی که به عَلمک لوله گاز روی دیوار پذیرایی بود، میگفتند. روشن که میشد از ایست در میآمدیم و به بازی خودمان برمیگشتیم.امشب برق کل محله رفت. تا به حال اینقدر تاریکی یکپارچه ندیده بودم. چراغ ماشینها روشن بود، اما قدرت نداشت ظلمات محله را بشکند. از بالای نور ماشینها به سمت آسمان که نگاه میکردم، همهجا چادر مشکیِ شب پهن بود. ضبط ماشین را خاموش کردم. چند بار هیس گفتم تا از بچهها صدایی جز نفس کشیدنشان نیاید.میخواستم رد صدای بمبها را بشنوم و مسیرم را به سمت دیگری تغییر بدهم. نور پدافندها از بین چند ساختمان، آسمان را روشن کرد. صدا نزدیک بود.فاطمهزهرا شروع کرد به خواندن: "اللهمالرزقنا شهادت فیسبیلک"مامان برگشت سمت دخترم: "نه،نه اینو نخون بگو اللهم الرزقنا زیارتَالمهدی، مادر ما باید بمونیم و امام زمان رو کمک کنیم." خیلی نزدیک را دوباره بمباران کردند و دعاها از یاد رفت.خلاف سمت و سوی صدا راهمان را به سمت خیابان فرعی کج کردیم.ماشین را توی تاریکی پارک کردم و راه اُفتادیم سمت چهارراه.از هر کوچه عدهای زن و مرد پرچم به دست، مثل رودهایی که میخواستند به دریای جمعیت برسند، میآمدند.هیچکس سر جایش توقف نکرده بود. هیچکس منتظر آمدنِ برق نبود. مردم بزرگ شده بودند. میرفتند تا آن روشنایی که روی دیوار شهر هست را روشن کنند.آدمها همه مثل مامان بودند، درست وقتی که توی تاریکی به سمت علمک میرفت تا خانه را روشن کند.
#مهدیه_مقدم
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل 
ترمز کردم، آن هم وسط خیابان اول نیروی هوایی.همهی ماشینها هر جایی که بودند برای چند ثانیه ایستادند. آمریکا برق محل را زده بود.داشتیم با مامان میرفتیم تجمع چهارراه نبرد. بچه که بودم، هر وقت برق میرفت، صدای مامان میآمد: "هر جا هستید، همونجا وایسید، تا روشنایی رو روشن کنم."روشنایی به آن چراغی که به عَلمک لوله گاز روی دیوار پذیرایی بود، میگفتند. روشن که میشد از ایست در میآمدیم و به بازی خودمان برمیگشتیم.امشب برق کل محله رفت. تا به حال اینقدر تاریکی یکپارچه ندیده بودم. چراغ ماشینها روشن بود، اما قدرت نداشت ظلمات محله را بشکند. از بالای نور ماشینها به سمت آسمان که نگاه میکردم، همهجا چادر مشکیِ شب پهن بود. ضبط ماشین را خاموش کردم. چند بار هیس گفتم تا از بچهها صدایی جز نفس کشیدنشان نیاید.میخواستم رد صدای بمبها را بشنوم و مسیرم را به سمت دیگری تغییر بدهم. نور پدافندها از بین چند ساختمان، آسمان را روشن کرد. صدا نزدیک بود.فاطمهزهرا شروع کرد به خواندن: "اللهمالرزقنا شهادت فیسبیلک"مامان برگشت سمت دخترم: "نه،نه اینو نخون بگو اللهم الرزقنا زیارتَالمهدی، مادر ما باید بمونیم و امام زمان رو کمک کنیم." خیلی نزدیک را دوباره بمباران کردند و دعاها از یاد رفت.خلاف سمت و سوی صدا راهمان را به سمت خیابان فرعی کج کردیم.ماشین را توی تاریکی پارک کردم و راه اُفتادیم سمت چهارراه.از هر کوچه عدهای زن و مرد پرچم به دست، مثل رودهایی که میخواستند به دریای جمعیت برسند، میآمدند.هیچکس سر جایش توقف نکرده بود. هیچکس منتظر آمدنِ برق نبود. مردم بزرگ شده بودند. میرفتند تا آن روشنایی که روی دیوار شهر هست را روشن کنند.آدمها همه مثل مامان بودند، درست وقتی که توی تاریکی به سمت علمک میرفت تا خانه را روشن کند.
۱۴:۳۸
«زندگی همچنان جاری ست»
صبح با صدای انفجار برای نماز بلند شدم. شاید دشمن هم به اندازه خدا نمیخواست نمازم قضا شود! نگاهم را به پنجره دادم. پای کوهها ستون دود خاکستری بالا میرفت. دیگر به اندازه قبل نترسیدم. آدمیزاد است دیگر به هر چیزی عادت میکند. باور نمیکردم به صدایی که ناقوس مرگ است، هم عادت کنم؛ اما اتفاق افتاد. کمی که گذشت ابرها دودهای سیاه را پراکنده کردند. سپیده سر زد. کوهها سپید پوش از برف بود. صدای جیک جیک گنجشکها میآمد. باران شهر را آب و جارو کرده و باد شاخههای نورس بهاری را تکان میداد.
ذهنم پر میکشد به برنامه دورهمی. صدای مدیری توی سرم میپیچد: «احساس خوشبختی میکنی؟»رو به رویش احسان علیخانی نشسته تصویری میسازد که مینشیند کج ذهنم در کنار تعریف خوشبختی: «بچه که بودیم برای شوخی سر دوستامون رو میکردیم زیر آب. وقتی حباب میزد میآوردیم بیرون. بعد نفس که میگرفت دوباره میکردیم تو آب. خوشبختی همین یه لحظه است فاصله بین دو تا رنج.»
به بالکن رفتم تا لباسها را پهن کنم. پیرمرد همسایه سرش را از پنجره بیرون آورده. شاید دنبال اثری از انفجارهای دیشب میگشت. گیره را که به جوراب زدم، چشمم به پارک روبه رو خانه افتاد. مردی در حال دویدن بود. زمین فوتبال پارک را دور میزد و نفس نفس زنان میچرخید. با دیدنش جا خوردم همان طور که دیشب با دیدن مردی در مترو جا خوردم. مرد ساک ورزشی به دست سوار پله برقی شد. سینه فراخش نشان میداد هیچ وقت باشگاهش قضا نمیشود، حتی در میانه جنگ. عجیب بود، تلاش برای حفظ سلامتی در این روزها.
حتی از خودم متعجبم. وقتی صدای مهیبی بلند شد و دود سیاه آسمان را پر کرد، روی دوچرخه بودم. دسته کبوترها که از ساختمان گریختند، لحظهای ایستادم و سریع به سمت خانه رکاب زدم.
با گذشت بیشتر از یکماه از جنگ هنوز پیروزی هر باره زندگی شگفت زدهام میکند. هنوز هم نمیفهمم چه طور خورشید هر روز از پس این غمها طلوع میکند و شب را جا میگذارد؟ از خود میپرسم چرا امید همچنان جاری ست؟ و طبیعت راه خودش را میرود؟ هر چه قدر هم به آدمها سخت بگذرد، خورشید طلوع میکند و صدای جیک جیک گنجشکها سر زدن صبح را خبر میدهد. شاید طبیعت نمیفهمد. خالقش دستور داده و او هم اطاعت میکند، اما آدمها چی؟ ما میفهمیم اشکها را کنار میزنیم و زندگی را از سر میگیریم. بمبها توان کشتن آدمها را دارند؛ اما امیدها را نه. خونها بر زمین میریزد و جوانه میدهد. هر بار پربارتر و ریشهدارتر.
شجاعت زیادی میخواهد زندگی کردن، وقتی مرگ نزدیک میشود. مثل زدن به دل آتش است، در قصه ابراهیم. نمیدانی گلستان است میان شعلههای رقصنده. اما دل میدهی به دستور پروردگارت. باید زندگی کنم میان صدای دو انفجار. قهوه را مینوشم و لپ تاپ را برای نوشتن باز میکنم. احسان علیخانی راست میگفت: «خوشبختی؛ فاصله کوتاه میان دو رنج است.»
پن۱:ویدئوی پیوست از بهار و پرندگان را ببینید که چطور زندگی را جاری کردند.
پن۲: روایتی به قلم ، ۲۸ ساله، نویسنده، مدرس داستان نویسی نوجوان
#سارا_شهابیفراهانی
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا
صبح با صدای انفجار برای نماز بلند شدم. شاید دشمن هم به اندازه خدا نمیخواست نمازم قضا شود! نگاهم را به پنجره دادم. پای کوهها ستون دود خاکستری بالا میرفت. دیگر به اندازه قبل نترسیدم. آدمیزاد است دیگر به هر چیزی عادت میکند. باور نمیکردم به صدایی که ناقوس مرگ است، هم عادت کنم؛ اما اتفاق افتاد. کمی که گذشت ابرها دودهای سیاه را پراکنده کردند. سپیده سر زد. کوهها سپید پوش از برف بود. صدای جیک جیک گنجشکها میآمد. باران شهر را آب و جارو کرده و باد شاخههای نورس بهاری را تکان میداد.
ذهنم پر میکشد به برنامه دورهمی. صدای مدیری توی سرم میپیچد: «احساس خوشبختی میکنی؟»رو به رویش احسان علیخانی نشسته تصویری میسازد که مینشیند کج ذهنم در کنار تعریف خوشبختی: «بچه که بودیم برای شوخی سر دوستامون رو میکردیم زیر آب. وقتی حباب میزد میآوردیم بیرون. بعد نفس که میگرفت دوباره میکردیم تو آب. خوشبختی همین یه لحظه است فاصله بین دو تا رنج.»
به بالکن رفتم تا لباسها را پهن کنم. پیرمرد همسایه سرش را از پنجره بیرون آورده. شاید دنبال اثری از انفجارهای دیشب میگشت. گیره را که به جوراب زدم، چشمم به پارک روبه رو خانه افتاد. مردی در حال دویدن بود. زمین فوتبال پارک را دور میزد و نفس نفس زنان میچرخید. با دیدنش جا خوردم همان طور که دیشب با دیدن مردی در مترو جا خوردم. مرد ساک ورزشی به دست سوار پله برقی شد. سینه فراخش نشان میداد هیچ وقت باشگاهش قضا نمیشود، حتی در میانه جنگ. عجیب بود، تلاش برای حفظ سلامتی در این روزها.
حتی از خودم متعجبم. وقتی صدای مهیبی بلند شد و دود سیاه آسمان را پر کرد، روی دوچرخه بودم. دسته کبوترها که از ساختمان گریختند، لحظهای ایستادم و سریع به سمت خانه رکاب زدم.
با گذشت بیشتر از یکماه از جنگ هنوز پیروزی هر باره زندگی شگفت زدهام میکند. هنوز هم نمیفهمم چه طور خورشید هر روز از پس این غمها طلوع میکند و شب را جا میگذارد؟ از خود میپرسم چرا امید همچنان جاری ست؟ و طبیعت راه خودش را میرود؟ هر چه قدر هم به آدمها سخت بگذرد، خورشید طلوع میکند و صدای جیک جیک گنجشکها سر زدن صبح را خبر میدهد. شاید طبیعت نمیفهمد. خالقش دستور داده و او هم اطاعت میکند، اما آدمها چی؟ ما میفهمیم اشکها را کنار میزنیم و زندگی را از سر میگیریم. بمبها توان کشتن آدمها را دارند؛ اما امیدها را نه. خونها بر زمین میریزد و جوانه میدهد. هر بار پربارتر و ریشهدارتر.
شجاعت زیادی میخواهد زندگی کردن، وقتی مرگ نزدیک میشود. مثل زدن به دل آتش است، در قصه ابراهیم. نمیدانی گلستان است میان شعلههای رقصنده. اما دل میدهی به دستور پروردگارت. باید زندگی کنم میان صدای دو انفجار. قهوه را مینوشم و لپ تاپ را برای نوشتن باز میکنم. احسان علیخانی راست میگفت: «خوشبختی؛ فاصله کوتاه میان دو رنج است.»
پن۱:ویدئوی پیوست از بهار و پرندگان را ببینید که چطور زندگی را جاری کردند.
پن۲: روایتی به قلم ، ۲۸ ساله، نویسنده، مدرس داستان نویسی نوجوان
۹:۱۸
تا رسیدیم در پمپ بنزین گفت :«ملت پرچما غلاف.شیشه هارَم بدید بالا! »پرچمم را لول کردم و کشیدم داخل و پیش خودم گفتم: «ای خاااک! ببین با کیا رفتیم تنگه اُحُد!لابد ترسیده ماشینشُ شناسایی کنن! از جون زن و بچه ش هم ترسیده که میگه شیشه هارو بدین بالا! پس این همه آدم توی این شهر هر شب سه چار ساعت از یَمین و یَسار می کوبن میان توی فلان میدون و خیابون و گذر می گازن و بنزین می سوزونن و یه خروار زن و بچه بار می زنند با کلی علائم جونشونُ از سر راه آووردن؟»بنزین که زد سوار شد و گفت گروهان آزااااااد.....بچه هایش بار و بندیل ماشین پیمائی شان را از شیشه های ماشین سرریز کردند توی خیابان.مادر بچه هایش که انگار صدای غُرغُر حاجی گرینوف درونم را شنیده بود ازصندلی بغلِ راننده تابید سمت من و گفت:«یه شب اینجا اومدیم بنزین زدیم ،موقع کارت کشیدن کارمند پمپِ بنزین یه راننده پژو رو نشون داد که اصلنم به ریخت و قیافه ش نمیومد اهل حال باشه که اون پول بنزین شمارو حساب کرده. حاجی رفته ازش پرسیده «چرا؟»طرف گفته«شما دارید میرید خیابون ما شرایطشو نداریم مارو تو ثوابش شریک کنید...! ازونشب میگه تو پمپ بنزین بساطو جمع کنین، قیافه هاتونم عین بسیج مستضعفینه شیشه هارو بدید بالا،یهو یکی پول بنزینمونو نده! مگه خودمون چِمونه ثواب جمع کنیم! ولاااا بخدااا»از همه شیشه های ماشین چهار پنج تا علم داشت توی خیابان هوار می کشید! باران تازه نم گرفته بود...حاجی گرینوف درونم از فرط شلتاق بازی اشتا خود میدان معلم کز کرد و حرفی نزد!
۹:۱۲