بله | کانال دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگر
عکس پروفایل دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگرد

دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگر

۵,۷۳۷عضو
thumbnail
برای یک روز مرخصی
«چی‌ می‌شد یه روز در ماه خدا به مامانا مرخصی می‌داد خودش بچه‌ها رو نگه می‌داشت؟!»چای خشک می‌ریزد توی قوری و در جوابم می‌گوید: «خدا مرد خونه و خانواده‌ها رو وسیله قرار داده برای همین، تو خودت کمک نمی‌گیری.»قابلمه سبزی پلو را توی دیس برمی‌گردانم:«خیال من وقتی راحته که تو بغل خود خدا باشن. یه مرخصی واقعی! که زحمت بقیه هم نشه.»بعد از غذا چای می‌خوریم. مثل هر شب ساعت دوازده، پسرم را کتاب به دست، راهی تخت خواب می‌کنم. چند تا شعر می‌خوانم اما چشم‌هایش جای روی هم رفتن گشادتر شده و مردمکش روی تصاویر می‌چرخد و سوال پشت سوال می‌پرسد: «این‌چیه، اون چی کار می‌کنه، چی شد اون جور شد و...»نفس عمیقی می‌کشم، ته مانده انرژی‌ام را جمع می‌کنم و با حوصله جواب چند تا از بی‌شمار کنجکاوی‌هایش را می‌دهم. صدای خروپف همسر از اتاق بغلی بلند شده. دخترم را زیر بغل زده پسرم را بوس می‌کنم می‌روم توی جا ولو می‌شوم. هنوز پاهایم زیر پتو نرسیده، محمد‌مهدی شروع می‌کند با کلمه «دوستت دارم» به تک‌تک‌مان ابراز لطف کردن: «مامان دوست دارم، بابا دوست دارم، آجی دوست دارم، مامانی بابا دوست داره ...»با همین فرمان به صورت ضربدری ادامه می‌دهد و با همین دوستت‌دارم‌هایش قلاب به دلم می‌اندازد و دهانم را از غر‌و‌لند می‌بندد. فاطمه زهرا از او شگفت‌انگیز‌تر است. از سر و کول من و پدرش بالا و پایین می‌رود. چشم‌هایش را می‌مالد و به زور باز نگه می‌دارد که یک وقت خواب گولش نزند! ساعت سه شده و چشم‌هایشان روی جغد را کم کرده‌اند. صدایم مثل فواره بلند می‌شود و توی سرشان فرود می‌آید:«بخواااابیییید دیگه...فردا کلی کار داریم...»دو ساعت بعد برای نماز صبح بلند می‌شوم‌. فرنی فاطمه زهرا را توی ظرف در دار می‌ریزم. یک دست لباس و پوشک هر دو را توی کوله می‌گذارم. پیش‌پیششان می‌کنم و آهسته آهسته لباسشان را عوض‌می‌کنم. سوار ماشین می‌شوم می‌روم دنبال دوستانم.به مناسبت تولد حضرت زهرا(س) برای مادرهای نیازمند و بچه‌هایشان جشن گرفته‌اند. گفتم بروم شرایط سختشان را ببینم شاید لکنت زبان شکر‌گذاری‌ام درمان شد. محمدمهدی از بدو ورود تا آخر در پله‌ها رفت و آمد می‌کند و دل توی دلم نیست. با این حال خنده لب‌های مادران بین خط‌هایی که پیری به جوانی‌شان نشانده از نظرم دور نمی‌ماند. برق نگاه پرمهرشان میان چروک‌های دور چشمشان گم نمی‌شود. وقتی بچه‌ها دست‌های مادران را می‌بوسند اشک شوقشان در هم گره می‌خورد. می‌خندند و می‌خندانند. همسر در اتفاقی نادر، آخر مراسم می‌آید پسرم را می‌برد تا نفسی بکشم. از بدو‌ بدو دنبال فاطمه زهرا و محمدمهدی خسته شده‌ام اما دلم آرام گرفته. داشته‌هایی که پس ذهنم خاک خورده و محو شده بودند در قلبم رنگ می‌گیرند و الحمدلله زیر لب می‌گویم. در راه برگشتیم. توی فکرم خسته و کوفته شام چه درست کنم که همسر زنگ می‌‌زند:«طاقچه صندلی عقب ماشین یه کیسه هست؛ توش رو نگاه کن...»دست می‌برم سمتش . می‌بینم چند تا کلیپس خریده. می‌خندم. با صدایی شرمنده می‌گوید:«روزت مبارک، شرمنده کمه...»توی پاییز بی‌روح چهره‌ام، لبخند شکوفه می‌زند.در آسانسور را که باز می‌کنم بوی آشنایی توی مشامم می‌پیچد. وارد خانه می‌شوم. می‌بینم همسر، محمدمهدی را با آب‌بازی توی حمام مشغول کرده و خودش پای گاز ایستاده کتلت کدو و هویج سرخ می‌کند.از کیک و رستوران خبری نیست. بعد از مدت‌ها ما را مهمان دست‌پختش کرده‌است. همین‌که یک‌شب زحمت شام را کشیده تا کمتر کار کنم از هر کافه رستورانی برایم باارزش‌تر است. این‌که با وجود دست تنگی، بی خیال کادو نشده و همان چیزی که نیاز داشتم خریده، برایم از هر طلا و هدیه آن‌چنانی قشنگ‌تر است.بعد از شام رفتم پای ظرفشویی، همسر کشیدم کنار:«امشب روز شماست، بیا برو بیرون.»با رفتارش توی قلبم جمله آقا را قاب می‌گیرد:«زن در خانه گل است؛ کارگزار خانه نیست. گل را باید مراقبت کرد. او رئیس خانه است. باید از زنان که با وجود درآمدهای ناکافی و ثابت همسران و گرانی اجناس، هنرمندانه خانه را اداره می‌کنند قدردانی کرد. ۱۲/۹/۱۴۰۴»دست خدا را می‌بوسم که همسری ارزانی‌ام کرد تا لحظاتی از شغل تمام وقت مادری مرخصی داشته باشم.امشب کنار هم با بچه‌هایمان یکی دو ساعتی گفتیم و خندیدیم. به همین سادگی روز مادر برایم شیرین شد. از اول هم قرار بود زندگی را شانه‌به‌شانه هم جلو ببریم و جای توقعات سنگین و رنج زیاد کردن، خوشی‌های کوچک را برای هم بزرگ کنیم.
undefined#دست‌های_خالی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
undefined*دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛* فرصتی برای ثبت لحظه‌های زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۴:۱۰

thumbnail
تاریخِ گمشده
حس می‌کردم الان است که پسرم از دستم بیفتد. وزن زیادی نداشت. پتو و قنداق خیلی سنگینش کرده بود. جمع کردن چادرِساده با کیسه‌ی کفش و زیارت نامه واقعا سخت بود. کنارِ پیرزنی که نماز می‌خواند نشستم.
چشمانم خطوط زیارت نامه را دنبال می‌کرد که ناگهان پیرزن در حالِ بوسیدن پا و دست شیرخوارم شد._ان شاءالله خدا به حق این زائر کوچولو، به ما هم بچه بده . چشمانم پیوندی از خجالت و ذوق بود.نگاهش آشنا بود. خیلی ها اینجا مضطر بودند.بدون هیچ پرسشی خودش بندِ کیسه ی اسرارش را باز کرد: «پسرم بچه دار نمیشه ، چند ساله ازدواج کردن؛ پدر و مادر عروسم فوت شدن؛ طفلک خیلی تنها شده.»یادِ آن شب افتادم. بعد از دکتر، فقط دلم حرم می‌خواست. مگر همین‌طور راحت به یک تازه عروس می‌شود گفت سخت بچه دار می‌شوید و ممکن است هیچ وقت مادر نشوی! در کلبه ای که اسیر شده بودم، اشعه خورشید از شیشه‌های پنجره رد می‌شد. باید این نور را به پیرزن نشان می‌دادم: «ماهم ممکن بود بچه‌دار نشیم. نذر حضرت علی اصغر (ع) کردیم که تو مُحرم، شیر بدیم.»برقی چشمانِ زن را گرفت. امیدواری از زیر پوست چروکیده‌اش پیدا بود .شرح حالم را پرسید و من هم‌ کمی از پسر و نوه‌اش پرسیدم، وضعیتشان با ما قابل مقایسه نبود. اما من به معجزه ایمان داشتم ، به گره گشایی دستِ «علی اصغر ع».برایش از ماماهای متبحر در حوزه ناباروری گفتم.لبخند، دامنش را بر روی لبِ به ذکر نشسته اش پهن کرد. _تازه نماز امام جواد (ع) رو خوندم. قسمت این بود بیام اینجا نماز بخونم و شما اینا رو به ما معرفی کنید.اینبار من بودم که چشمانم را رعد گرفت و بارانِ رحمت را بر کلبه پیرزن حس کردم .باز هم از نذر گفتم از همان اشعه‌های پر نفوذِ خورشید. با التماس دعایی، گفتگو خاتمه یافت.حالا بعد از چند هفته، یادشان کردم. هیچ چیزی اتفاقی نیست. باید کاری کنم .کنج دلم ناراحتم از گم شدنِ تولد باب الحوائج شش ماهه در تاریخ ، هر چند بزرگی به این چیز ها نیست ، شهادتش عالمی را دگرگون کرده. در یخچال را باز می‌کنم. مواد را انتخاب می‌کنم. تخم مرغ ها را می‌شویم. کیکِ امشب را به یادِ تمامی چشم انتظارانی می‌پزم که محتاج اشاره دستانِ کوچکش هستند.حالا تک به تک یادم می‌آید تمام ملتمسین دعا را .کسانی که آرزوی گرفتنِ انگشتانِ باریکِ نوزادشان را دارند.دهمین شبِ ماهِ رجب است ،تاریخی که برای یادبودِ تولدِ علی اصغر ع امام حسین ع گذاشته اند. راستی تولدِ امام جواد ع هم هست .

undefined#محدثه_حبیبی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
undefined*دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛* فرصتی برای ثبت لحظه‌های زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۱:۲۹

thumbnail
دفتر محاسبات
وقتی دفتر محاسبات معصومه را ورق می‌زدم، فهمیدم چرا او شهید شده.ما فقط صحنه آخر زندگی او جلوی چشممان رژه می‌رود. همان صحنه‌ای که دست در دستِ همسر مجاهدش همسفر بهشت شد!ولی چه بسیار مراقبت‌ها و حساب‌کشی‌های دقیقی که پشت سر این سکانس پایانی بوده و فقط خدا آن‌ها را می‌داند.عکسی که در تصویر می‌بینید یکی از محاسبات ماهانه اوست. او که به تمام معنا به وصیّت امام علی(ع) که می‌فرمایند: «الله،الله فی نظم اَمرِکم» عمل کرده‌بود.
برنامه خواب و بیداری، استفاده از اینترنت و تلفن شهیده روی نمودار مشخص است. او با به کار گیری سبک زندگی اسلامی سعی کرده ساعت‌هایی که خواب برای بدن مفیدتر است و ارزش دو برابری دارد بخوابد و از میزان خواب غیر مفید به مرور کم‌ کند. او برای برنامه‌ریزی دقیقش از تکنیک‌های روز، استفاده می‌کرده.در تصویر ببینید که حالت‌های شادی، عصبانی بودن، معمولی و پرانرژی بودن را روزانه ثبت کرده تا بتواند با یک نگاه، در آخر ماه خودش را محاسبه کند؛ تا خدایی نکرده امروزش با فردایش یکسان نباشد که /منَ تساوی یَوماه فَهُوَ مغبون.» وقتی ارزش کار او بیشتر می‌شود که بدانید، او بیماری صرع داشته. کمبود خواب ممکن بود او را در معرض تشنّج قرار دهد یا حتّی می‌توانست بر شدّت بیماری بیفزاید. او با کنترل ِاسترسِ ناشی از این بیماریِ غیر قابل پیش بینی، با به کارگیری الگوی خواب مفید در ابتدای شب، توانسته‌بود سحرخیز باشد و تمام فعالیت‌های اجتماعی و فردیش را با داشتن پنج فرزند مدیریّت کند.
#اولین_بانوی_ایرانی_شهید_راه_قدس#شهیده_معصومه_کرباسی

undefined منبع#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
#پنجشنبه‌_باشهدا🌷
undefined به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
undefined*دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛* فرصتی برای ثبت لحظه‌های زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۱:۳۷

thumbnail
دختری به رنگ پدر
ـ ببخشید می‌شه باهم عکس بگیریم؟عجله داشت، اما لبخند ملیحی گوشه لبش نشاند و گفت:ـ بله، حتمانزدیکش شدم. قدش یک سر و گردن از من بلندتر بود. با وقار و خانوم به دوربین لبخند زد. سلفی را گرفتم و تشکر کردم. چادرش را روی سر مرتب کرد و رفت. خیلی معمولی. مثل همه‌ی آدم‌هایی که توی نمایشگاه کتاب بودند. از همان در‌ها و مسیری که همه رفت و آمد می‌کردند. از پشت به رفتنش نگاه کردم. آرام و با طمأنینه قدم برمی‌داشت. نه بادیگاردی داشت نه خدم و حشمی. اسم نشر شهید سلیمانی را که بالای غرفه دیدم. وارد شدم. دور تا دور قفسه‌ها پر بودند از کتاب‌هایی درباره او. از کتاب «ازچیزی نمی‌ترسیدم» به قلم خود شهید تا کتاب جدید «عزیز زیبای من» از زبان فرزندان شهید درباره‌ی ۷۲ ساعت پایانی زندگی‌اش. قسمتی از غرفه تجمع بود. عکاسی داشت مرتب عکس می‌گرفت. مردم جمع شده و چیزی را نگاه می‌کردند. کنجکاو شدم چه خبر است. نزدیک رفتم. زینب روی صندلی نشسته بود. درباره‌ی کتاب تازه چاپ شده‌ از خاطرات پدرش صحبت می‌کرد. باورم نمی‌شد از نزدیک دختر سردار را می‌بینم. سوال‌های مصاحبه کننده که تمام شد بلند شد برود. خواستم با او عکس یادگاری بگیرم. مردد بودم، درخواستم را بگویم یا نه. می‌ترسیدم با نزدیک شدن به او محافظانی جلویم را بگیرند و با خشونت دورم کنند. دل به دریا زدم. خداحافظی و صحبت‌هایش با بقیه تمام شد‌. موقع خروج از در غرفه، دویدم دنبالش. کسی دور و برش نبود. نه محافظی جلویم را گرفت نه کسی با تشر دورم کرد. با خجالت به چشم‌های درشت مشکی‌اش نگاه کردم.ـ ببخشید میشه با هم عکس بگیریم.
روی سکوهای وسط نمایشگاه نشستم. کیسه کتاب‌ها و کیف را بین پاهایم روی زمین گذاشتم. گوشی را دست گرفتم. عکس را دوباره و چندباره توی گوشی نگاه کردم. واقعا من دخترِ سادهٔ شهرستانی در کنار دختر سردار و ژنرال بزرگ خاورمیانه قرار گرفته بودم؟ کسی که خبیث‌ترین آدم‌های روی کره زمین برای گرفتن جانش جایزه تعیین کرده بودند. بی‌هیچ آداب و رسومی. بدون تعیین وقت قبلی. بی هیچ مجوزی از محافظ و بادیگاردی.یاد مستند ۱:۲۰ دقیقه افتادم. زینب با بغض از لحظه‌ی وداع می‌گفت. از سنگینی ثانیه‌هایی که عقربه‌ها به دوش می‌کشیدند. زینب گفت: «پدرم معمولا عادت نداشت از ما تعریف کند. اما آن روز، موقع خداحافظی، نگاهی به من انداخت و گفت: زینب بابا من از تو خیلی راضیم». تمام تصاویری که از شهید سلیمانی دیده‌بودم پیش چشمم نقش بست. از اخلاص و مردمی بودنش در سیل خوزستان تا عکس‌های سلفی‌اش با سربازان. از لبخند ملیحی که همیشه گوشه لب داشت تا جدیت‌ در کارش.زینبی که من دیدم آیینه‌ای تمام قد بود از پدرش. کسی که می‌توانستی تمام صفات شهید: اخلاص، مردم‌داری، وقار، مهربانی را در او دید. کاش می‌شد به زینب بگویم پدرت حق داشت از تو راضی باشد.
undefined#زهرا_نجفی_یزدیundefined منبع#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
undefined*دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛* فرصتی برای ثبت لحظه‌های زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۲:۳۵

thumbnail
به رنگ‌پدر
«زن زندگی آزادی!» با خطی کج و معوج روی دیوار آجرنمای کهنه و قدیمی خانه‌ آقـا خودنمایی می‌کند. انگار زمستانِ امسال داخل تقویم مانده؛ چهره‌ی شهر به‌ خاکستری می‌زند. نه سفیدِ زمستان و نه حتی طلاییِ پاییز‌، همه‌ی روزها به غروبِ جمعه می‌مانَد! آفتابِ تیز و سوزِ باد، همه باهم بدون هیچ باران یا برفی! بیرون از خانه حس غربت دارم، زن‌های رنگارنگِ کم حجاب و یکی درمیان بدون روسری! شهر من در نظرم چقدر بی‌حیا شده. در راه برگشت، توصیه های پزشکم را چندباره از همسرم می‌شنوم. برای اولین بار ترس به چشمان روشن و نجیبش رسیده. مرجعِ تقلید می‌شود و فتوا می‌دهد: «با ای بار شیشه‌ات به تو‌ واجب نیس دختر، اگه یکی از همینویی که بهشون میگی: خانومَم حجـابِت! عزیزم روسریت افتاده..» موقع گفتن این جملات قیافه‌اش را کج کرده، با ناز و‌ ادا صدای مرا تقلید می‌کند: «اَی یکی اَ همینا هولت بده، بزنه تو شیکَمِت چیطو؟ اَی فشارت رَف بالا؟! بعضی‌هاشون بهایی‌ان، می‌فهمی؟ یعنی پول گرفتن بَرُی ای کاراشون، زَن به خودت رحم کن»؛ زن را کشیده‌تر از همیشه ادا می‌کند. خشمش بالا می‌گیرد: « اصلا من دیگه اجازه نَمیدم بری بیرون، دکترتم گف وضعت خوب نیس. مادر خطرناکی!» با خنده برای تلطیف فضا جمله اش را تصحیح می‌کنم: «مادر پرخطر!» مدتی سکوت و خانه نشینی پیشه می‌کنم. روزها خاکستری می‌گذرند؛ آن بیرون بلوایی برپاست به نام زن زندگی آزادی! و من از خودم و این همه نشستن و کاری نکردن کلافه ام. تا اینکه شبی آقـای ریش سفید و محترمِ خانه کمی زخمی و بسیـار ناراحت به خانه می‌رسد. ظاهراً بعد از نماز مغرب و عشا در خلوت و تاریکی کوچه بعد از مسجد، ناشناسی عمامه پرانی کرده. مادر در سکوت با چشمی نمناک زخم‌هایش را می‌بندد. غمگین به همسرم و‌ پدرش نگاه می‌کنم. خشم و غم به فقرات وجودم می‌کوبند. می‌گویم: «همون روزی که رو دیوار خونه‌مون شعار نوشتن و با نامه تهدیدمون کردن باید یه کاری می‌کردیم. این مملکت صاحاب داره، الکی که نیس!» لگدی از درون حس می‌کنم، دخترکم مثل مادرش بیقرار شده. تیغِ بغضِ گلویم اشک می‌شود‌. آقـا را قدر پدرم دوست دارم. نه تنها برای من، که پدری کردن برای یتیمان، نه بهتر بگویم برای همه، جزئی از اوست. کمک می‌کنم عمامه جدید بپیچد. مقید است تمام نمازهای واجب مسجد به جماعت برگزار شود.نیمه شب بی‌خوابی به سرم زده، از لای در نیمه باز کتابخانه آقـا را می‌بینم. امشب هم با لباس سفید خانگی مرواریدوار پای سجاده‌ سبزش می‌درخشد. دست به آسمان برده؛ گوش تیز می‌کنم. اشک می‌ریزد: «خدایا جَوونن و خام. ببخششون و کمکشون کن! هدایتشون کن یا ارحم الراحمین ...» ذکر استغفار به نخ می‌کشد. از خلوتش فاصله می‌گیرم. شوری اشک به لب‌هایم رسیده. چه قلب بزرگی دارد! گیج و مبهوت زیر لحاف می‌خزم. عصرِ فردا سمت مسجد همراهش می‌شوم. عطر بهار نارنج کوچه را بغل کرده، هوای نرم و لطیف اسفندِ شیراز را می‌بلعم و زیر لب می‌خوانم: «نازم هوای فارس کَز اعتدال آن، بادام بُن شکوفه، مَه بهمن آوَرَد». سیزدهم رجب است و کوچه و حیاط مسجد غلغله؛ ریسه‌ها و پرچم‌ها با نسیم می‌رقصند. وارد می‌شوم. بوی قرمه سبزی هوش از سرم می‌پراند! میان این همه شوق و تکاپو، جمعی نوجوان توجهم را جلب می‌کنند، چند سطل رنگ برداشتت بودند و پرچمی سه رنگ و دوست داشتنی جای نوشته‌های سیاهِ روی دیوارهای محله می‌کشیدند. آقـا احسنت گویان برایشان دعا می‌کند، زیر لب آمین می‌گویم. نشاط و امید زیر پوستم دویده؛ بعد از جشن همسر به دنبالم آمده، بهانه می‌گیرم که: «حاجی دلم مشکل گشا‌ی آسّونه می‌خواد.» خسته به نظر می‌رسد. کلی چانه می‌زنم که ویار کرده‌ام تا دلسوزی‌اش گل می‌کند: «باااشه! بابا رو برسونیم بریم.» شیشه را پایین می‌کشم تا بوی بهار بنوشم، شهر من میان این همه چراغانی رنگارنگ خواستنی‌تر شده.
undefined#مریم_اصلی‌بحرینی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۹:۰۳

thumbnail
ترس
بعد از مدت‌ها گذرم به سررسیدم افتاده؛ خاطرات شش ماه گذشته را مرور می‌کنم. به خردادماه می‌رسم. اتفاقات آن دوازده روز جلوی چشمانم مثل یک فیلم سینمایی روی پرده می‌رود. تنها تماشاچی سینما من هستم.
انگار فیلم در یک سینمای مه‌آلود اکران می‌شود. خاطراتی پراکنده و مبهم؛ خودم را می‌بینم که می‌خندم و با پسرکانم بازی می‌کنم. احساس می‌کنم چیزی مثل یک دستِ فولادی اعماق وجودم را چنگ می‌زند، ولی لب‌هایم همچنان می‌خندند. باید امید را در رگ‌و‌ریشهٔ خانه تزریق کنم، اما ترس‌هایم مزهٔ دهانم را تلخ می‌کنند. ترس از دست دادن عزیزانم همیشه مثل یک وزنه روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد  اما روزهای جنگ دیگر مثل وزنه نبود، بختکی بود چسبیده بیخ گلویم که راه نفس کشیدن را برایم سخت می‌کرد. 
توی ذهنم قرار بود روزی به جنگ این ترس‌ها بروم؛ خیلی زودتر از این‌ها. اما هنوز هم بعد از گذشت چندین ماه پا برجا هستند. همچنان محکم ایستاده‌اند و حتی با تمسخر نگاهم می‌کنند و سعی دارند باز هم با تمام توان جسم و جانم را دربر بگیرند. تصویر زنی که همسر و فرزندانش شهید شده‌اند ولی با صلابت، ایستاده بوده از جلوی چشمانم دور نمی‌شود. در اعماق چشمان کم فروغش می‌شد فریاد دلتنگی‌های مادرانه را دید ولی حرف‌هایش پر از شُکر، آرامش و خویشتن‌داری بود. 
 به خودم و ترس هایم نگاه می‌کنم و هرچه بیشتر در ناتوانیِ خودم غرق می‌شوم. روشن‌تر می‌فهمم که باید دست‌به‌کار شوم. زمان را از دست داده‌ام. باید پتک‌ به‌ دست شوم، سنگ‌بنای اعتقاداتم را خراب کنم و این‌بار طوری شروع به چیدن کنم که در برابرِ ترس‌ از دست دادن ها قد علم کند. باید رها شوم. به ما رایت الا جمیلا فکر می‌کنم. به صبوری، به ایستادگی بعد از داغی سنگین و کمر شکن.متوسل می‌شوم به حضرت زینب (س) تا کمکم کنند این بار سنگ بنا درست چیده شود.

undefined#سارا_سیفی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۵:۱۸

thumbnail
زندگی در پناه جمهوری اسلامی
یک هفته است آمده‌ام زنجان.ساختمان‌های چندطبقه‌ی اطراف خانه‌ی مادربزرگ، سهم ما را از امواج محدود کرده و به ندرت پایم به فضای مجازی باز می‌شود اما وقتی باز می‌شود می‌فهمم که در ایران، انقلاب شده، جمهپری اسلامی سرنگون شده، مردم به جان هم افتاده‌اند و همه‌جا خون و خون‌ریزی است.فروشگاه‌های زنجیره‌ای خالی از اجناس شدهو سهم همه از ایرانی بودن، خاکستری است!
بعد که گوشی را خاموش می‌کنم، انگار وارد ایران دیگری می‌شوم!از درب خانه که بیرون می‌زنم، هنوز همسایه‌ها به هم سلام می‌کنند.بچه‌ها توی مدرسه‌ی رو به روی خانه با صدای بلند الفبای فارسی را یاد می‌گیرند.اغلب بعدازظهرها میزبان عیادت‌کنندگان مادربزرگیم.غروب‌ها می‌رویم فیزیوتراپی و در اتاق انتظار، کنار همه‌ی آن‌هایی می‌نشینیم که آمده‌اند تا فردای سالم‌تری را برای خودشان رقم بزنند.در ترافیکِ خیابان‌های شلوغ و مغازه‌های باز و مشتری‌های پیر و جوان، به خانه بر می‌گردیمو شب‌ها دورهمی خانوادگی داریم با آن‌هایی که هرکدام در طول روز یک طرف شهر مشغول درآوردن یک لقمه نان بودند.برای زندگی،به خیابان می‌رویم، خرید می‌کنیم، از بی‌ثباتی قیمت‌ها حرص می‌خوریم، با آدم‌ها مراوده می‌کنیم، برای عاقبت بخیری خودمان و ایران عزیزمان دعا می‌کنیم، به روی تمام نیروهای نظامی وطن که برای حفظ جان و مال مردم آماده‌باش هستند لبخند می‌زنیم و در تمامی لحظاتآسمان همینقدر آبی‌ست.اذان از سر ماذنه‌های مسجد محل بلند است و زندگی در پناهِ جمهوری اسلامی، به سمت قله‌ها جریان دارد!.

undefined#فاطمه‌سادات_مظلومیundefined[منبع](https://ble.ir/elaa_habib)#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۷:۵۰

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined رهبر انقلاب: ان‌شاء‌اللّه به زودیِ زود، خداوند احساس پیروزی را در دلهای همه‌ی مردم ایران رواج بدهد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
undefined سایز پست | استوری
undefined Farsi.Khamenei.ir

۸:۵۱

بازارسال شده از خبرگزاری فارس
پیام تجلیل رهبر انقلاب از ملت عظیم‌الشان ایران در پی اجتماعات گسترده امروز
undefined حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی در پیامی ضمن تجلیل از کار بزرگ ملّت عظیم‌الشأن ایران در اجتماعات گسترده امروز و روز تاریخی‌ای که آفریده شد، تأکید کردند: ملّت ایران، خود را و همّت و هویت خود را به رخ دشمنان کشید و این هشداری به سیاستمداران آمریکا بود که فریبکاری خود را متوقف کنند و به مزدوران خائن تکیه نکنند.
متن پیام رهبر انقلاب اسلامی خطاب به ملّت ایران به این شرح‌ است:
undefined بسم الله الرّحمن الرّحیم
undefinedملّت عظیم‌الشأن ایران! امروز کار بزرگی انجام دادید و روزی تاریخی آفریدید. این اجتماعات عظیم و سرشار از عزم راسخ، نقشه‌ی دشمنان خارجی را که قرار بود به دست مزدوران داخلی پیاده شود، باطل کرد.
undefined ملّت بزرگ ایران، خود را و همّت و هویت خود را به رخ دشمنان کشید. این هشداری به سیاستمداران آمریکا بود که فریبکاری خود را متوقف کنند و به مزدوران خائن تکیه نکنند.
undefinedملّت ایران، قوی و مقتدر است، آگاه و دشمن‌شناس است، و در همه حال در صحنه حضور دارد.
undefined خداوند رحمت خود را بر همه‌ی شما نازل کند.
undefined سیّدعلی خامنه‌ای۲۲ دی‌ماه ۱۴۰۴@Farsna

۱۷:۲۵

بازارسال شده از کانال رسمی آستان قدس رضوی و حرم مطهر
thumbnail
دلت نلرزه! ببین و undefinedundefinedبا افتخار زمزمه کنundefined
با ما اگه...دشمن بشه تمام زمانه!این مملکت، مملکت امام زمانِ(عج)با نور امام رضا(ع) ایران منورهundefinedاینجا شیعه‌خانه‌ی موسی ابن جعفرِ(ع)
@aqr_ir

۱۰:۲۴

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
undefined فرارسیدن سالروز بعثت پیامبر اعظم حضرت محمد مصطفی صلوات‌الله‌علیه‌‌وآله مبارک باد...
🫶 ای جامه بر سر کشیده؛
برخیز!...

...روز با روح شیری خویش، در کار دمیدن در کالبد رخوت‌زده‌ی شهر بود. تاریکی نرم‌نرم واپس می‌نشست و روشنایی پیش می‌خزید. سیاهی رنگ می‌باخت و هر دَم نازکتر می‌گشت، و سپیدی بر آن چیرگی می‌یافت...
به حیاط اندر، خنکای سپیده دم واپسین روزهای پاییز که از جانب صحرا در زیر پوست شهر می‌دوید، لرزه بر تن گنجشکان می‌افکند. در زیر آن روی‌اندازهای کلفت اما، گرمایی دلچسب تن پیامبر را در بر گرفته بود.
پیامبر، غوطه‌ور در میانه‌ی خواب و بیداری، ناگاه چندی، صدایی چونان کشیده شدن آهن بر آهن شنید.
🫶 ای جامه بر سر کشیده،
برخیز!

صدا، بیگانه و هم آشنا می‌نمود. نرم و هموار. چونان زمزمه‌ی ملایم نسیم که در میان برگهای نخلی پیچد، یا آواز خیال‌انگیز جویباری که از میانه‌ی قلوه‌سنگ‌هایی کوچک، در دشتی ساکت راه گشاید و پیش رود. لیک در بُن آن، صلابتی پدرانه بود: آمیزه‌ی مهر و نرمی و قدرت. نه از جنس صدای آدمیان. زلال و شفاف، چونان بلوری روشن و بی‌حباب. بُرنده و با نفوذ، بر مثال شمشیر آب داده‌ی شامی.
🫶 ای جامه بر سر کشیده،
برخیز!

آه... چگونه از یاد برده بود...! این، همان صدای فرشته‌ی دوشین بود که در غار حرا و از پس آن، در افقهایِ آسمان صحرا بر او آشکار گشته بود. این، صدای جبریل بود!
undefined بخش‌هایی از کتاب آنک آن یتیم نظر کرده را در شب #مبعث پیامبر اعظم صلوات‌الله‌علیه‌وآله بخوانیدundefinedfarsi.khamenei.ir/others-page?id=9346

۶:۴۶

بازارسال شده از روشنگری
thumbnail
undefined️ وضع اقتصادی مردم در زمان شاه چگونه بود؟ برای پاسخ به این سوال هیچ چیز بهتر از روایت خود مردمی که در زمان شاه زندگی میکردند نیست. با دقت ببینید!
undefined @Roshangari_ir

۵:۳۲

thumbnail
به اندازه یک نقطه
بهناز زنگ زد که :«میگم،شما این روزها چکار دارید می‌کنید؟ نرفتید تو صحنه روایت بنویسید؟» آه از نهادم بلند شد:«نه بابا دختر، تو این اوضاع تو کدوم میدون برم روایت بنویسم؟ مگه میشه به اینا نزدیک شد؟ » شاید فکر می‌کرد روزها که شلوغی کمتر است از خانه بیرون بزنم و از بقایای وحشیگری‌ها بنویسم. مطمئنش کردم از این خبرها نیست:«من صبح‌ها که تو خونه، حسابی مشغولم. پسر کلاس اوّلی و مدرسه مجازی یعنی کل زمان صبح میره، بقیهٔ روز هم که سعی می‌کنم آرامش خونه برقرار باشه دخترم بتونه به برنامه‌ درسی ش برسه، امسال کنکور داره.» هر چند اینها را جزء لاینفک مادری‌ام می‌دانستم اما دلم گرفته بود از اینکه هیچ از دستم بر‌نمی‌آید. وقتی تلویزیون اعلام کرد در همه شهرها مردم به میدان بیایند مثل بیابان‌زده‌ای بودم که روزها عطش را تحمل کرده و حالا به آب رسیده. امّا شب همه نقشه‌هایم نقش بر آب شد. همسرم موافق بردن پسر‌ کوچکم نبود. حتی به دخترم هم گفت:« در مورد اینکه شما بری یک کم فکر کنم بهت میگم.»با این حساب حتی یک سیاهی لشکر ساده هم نبودم.‌ خدا خدا می‌کردم با رفتن دخترم موافقت کند که لااقل یک نماینده در میدان داشته باشم. بغض ریزی راه گلویم را بسته بود. تلفن همراهم زنگ خورد، خانم محسنی بود، دنبال یک خوشنویس می‌گشت تا برای راهپیمایی فردا جملاتی را با خط درشت بنویسد. خیلی خوشحال شدم صدایم را صاف کردم: «خانم محسنی خدا شاهده که شما روزی رسون هستین برام. دنبال این بودم که یک کاری انجام بدم. خوب جمله‌هاتون رو بگید تا بنویسم. فردا میرم مقوا و ماژیک می‌خرم انجامش میدم.» قرار شد خودش همه وسایل را بیاورد.از ساعت ۱۰ صبح که مقواها رسید دو کلمه می‌نوشتم و چهار کلمه به پسرک در کلاس مجازی‌اش کمک می‌کردم. باز دو کلمه می‌نوشتم و به غذا سر می‌زدم. دیگر ساعت داشت به ۲ نزدیک می‌شد. هنوز چند مقوا سفید بود و دست من کُند. رو انداختم به دخترم: «مامان جان تو که هنوز معلوم نیست اجازه داشته باشی بری تجمع، بیا حداقل چند تا از این مقواها رو‌ بنویس، خطت هم که از من بهتره.»پسر دوازده ساله‌ام که حالا کلاس مجازی‌اش تمام شده بود، توجهش جلب شد: «مامان نمی‌شه بابا رو راضی کنین همه باهم بریم؟ من که خوشنویسی هم بلد نیستم. هیچ کار نمی‌تونم بکنم.» دخترم تند و تند کلمات را می‌نوشت و من نقطه‌ها را می‌گذاشتم، به این امید که به اندازه یک نقطه در گستره بزرگ جمهوری اسلامی اثری مثبت بگذارم. نمی‌دانستم چه جوابی به پسرم بدهم. آخرین مقوا را که دست گرفتم، فقط یک ربع تا آغاز راهپیمایی زمان داشتیم. آخرین نقطه را که گذاشتم پسرم گوشی به دست دوید سمتم: «مامان، بابا دارن زنگ می‌زنن. بهشون بگین اجازه بدن بریم...»هنوز نمی‌دانستم کدام طرف را بگیرم که خنکای حرف همسرم تمام عطش جانم را شست: «دارم میام سمت خونه، اگه بچه‌ها ناهار نخوردن سریع یک چیزی بهشون‌بده، شما برید راهپیمایی من پیش حسین می‌مونم.»می‌دانستم پسر بزرگم دوست ندارد در راهپیمایی توی صف خانم‌ها بیاید. رفتم سمت آشپزخانه و جواب دادم:«شما با بچه‌ها بری من خیالم راحت‌تره. من و حسین خونه هستیم.»
وقتی رفتند تلویزیون‌ را روشن کردم. لپتاپ را هم آوردم. شده بودم مثل بچه‌هایی که نه از شوق دیدن یک‌ فیلم‌ خوب می‌گذرند و نه می‌توانند مشق‌هایشان را رها کنند. نشستم به نوشتن روایت این کوچکترین حرکتی که توانستیم انجام دهیم. حسین کوچکم پای تلویزیون ذوق می‌کرد که می‌تواند اسم‌ بعضی شهرها را بخواند: «اِ مامان نوشته شیراز، اینجا سمنان نوشته؟ درسته؟ اینم بلدم بخونم،کرمان....»

undefined#ف_ف#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۲:۳۱

thumbnail
خودی و غیرخودی
حواسم را پرت غذا خوردن کردم که در اخبار عمیق نشوم. همین چند خبر اول و صدای گریه، برای مدت‌ها غصه خوردن بس بود. صدای پدرش توی گوشم می‌پیچید: «این خون دخترمه روی دستم…» مادری به خودش می‌پیچد انگار قلب خودش تیر خورده باشد: «بچه‌م فرشته بود». آن یکی صدایش در نمی‌آمد، داغش سنگین است و تیر به سر دختر دو ساله‌اش خورده. این سه بچه هم رفتند کنار همه بچه‌هایی که این سال‌ها دشمن با حمله به قلبمان از ما گرفت. همه این اتفاق ها در یک شب افتاد. ما در مهمانی خانوادگی بودیم. اولش شنیدم شلوغ است، فکر می‌کردم امنیت هست و حالا دو تا تیر و ترقه در کردن چیزی نمی‌شود. آخر شب از ترافیک خیابان آزادی برگشتیم. میله‌ها وسط خیابان بود و افق کوروش و بی آرتی کج شده و سوخته بود. مادرم گفت: «کاش ماهواره‌ها رو جمع کنن». تند جواب دادم:«همه‌ش که ماهواره نیست مامان! خب مردم ناراضین.» سکوت شد.از دود آتشی که خاموش شده بود رد شدیم. پشت چراغ قرمزی ایستادیم که چراغ نداشت و سیم‌هایش بیرون ریخته بود. با این حرف که مردم خشم دارند و با ما کاری ندارند خودم را آرام می‌کردم. اما ناخودآگاهم می‌گفت سپر بچه‌ام شوم. ما مدت‌هاست دیگر آدم‌های سابق نیستیم. ترس از حضور دشمن را چشیده‌ایم. فاطمه را محکم بغل کرده بودم و خودم را کمی چرخاندم پشت به در ماشین، که اگر تیری خورد به خودم بخورد. خندیدم و این را گفتم. همه همزمان گفتند: «خدا نکنه»، «خبری نیست» و ازینجور جملات که معلوم بود هرکس دل خودش را گرم می‌کند.فضا در آن ساعت آرام بود و من فکر نمی‌کردم یا دلم نمی‌خواست که فکر کنم، ساعاتی پیش کجاهای ایران چه ها شده. برای شکستن سکوت گفتم:«ولی کاریشون نداشتن که فقط میله‌ها رو بریزن و اینکارا رو کنن خشمشون بریزه». توی مرحله کتمان بودم یا چیزی شبیه به آن. از روی شیشه خرده‌ها رد شدیم. آقایی از بسیج اشاره می‌کرد که آرامتر برویم. سکوت و ترس با ما به خانه می‌آمد. مدام فکر می‌کردم فامیلمان، موقع خداحافظی چه گفت: «بچه ها میگن یه نفر با کلت تو کرج همینجوری شلیک کرده و رفته یکی دیگه‌ام با چاقو پشتش میومده». آن یکی گفت: «چاقو کشی که حتما خصومت شخصی داشته و الا اسلحه ندارن مردم. اعتراض دارن.» چند نفر تاییدش کردند. آنتن‌ها رفته بود که به خانه رسیدیم. چشم‌هایم را می‌بستم که بخوابم، نمی‌شد. از شهرم دود بلند شده بود. قلبم محکم می‌زد طوریکه گلویم هم تکان می‌خورد. خیابان شبیه به همیشه نبود. مسیر و خیابانی که سال‌ها با بی آر تی و پیاده رفت و برگشت کرده بودم مثل میدان جنگ بود. سنگ توی گلویم گیر کرده‌بود. پاهایم می‌لرزید و فکر می‌کردم خوب شد به بچه‌ام حائل شدم. پوکساید را با یک قلپ آب بالا انداختم تا خوابم ببرد. برای زمینی که تویش نفس می‌کشم سوره ی فتح خواندم.صبح که چشمانم باز شد، دیدم ترسم درست بوده. دیشب ریخته بودند بدرند و ببرند. همه آماده باش از پژاک و تجزیه‌طلب‌ها بگیر تا همین اسلحه به دست ها.حتی توی جنگ هم خبرها را رصد نمی کردم. اما یکی را باز کردم. متخصص اسلحه بود و پشت سرش پر تا پر جنازه. همینطور توضیح می‌داد و در کف دستش گلوله‌ها را نشان می‌داد، می‌گفت:«برای نیروهای ما نیست». چشمانم داغ شد. دلم سوخت و خالی شد. متخصص اسلحه باید بیاورند که مردم بفهمند به خدا کار خودی نبوده؟ وطن ما اینشکلی ست؟ برادر و عمو و دایی، اصلا هر خانواده‌ای یک تا چند نفر بسیجی و سپاهی و نیروی انتظامی دارند که عزیز دل افراد خانواده ست. خودی و غیر خودی یعنی چه؟به یکنفر اشاره کرد و گفت: «به پای ایشون دشنه زدن». اسم دشنه آشنا بود. از روضه کویتی پور شنیده بودم. هیچوقت پیگیر نشده بودم که چیست و آیا هنوز وجود دارد یا نه! متخصص توضیح داد: «یکطرف دشنه پهن است و به لبه که می‌رسد باریک می‌شود و از هر دو سمت می‌برد. از پای چپ ایشان وارد شده و از پای راست خارج…» گلویم را گرفتم و چشمانم را بسته بودم که صحنه را نبینم. دیدن نداشت، ولی شنیدن چرا. تا تهش شنیدم که بفهمم این فرد نظامی بوده تا دل بعضی‌ها خنک شود یا نه. که نگفت و گفت ایشان در جمعیت این اتفاق برایش افتاده. گوشی را کنار گذاشتم. صورتم داغ شد و اشک‌هایم ریخت. چه بر سرت آمد در بین جمعیت؟ خودی دشنه و چاقویش کجا بود؟ شیر فهم شدم. جنگ داخلی یعنی همین. تیزت کنند که حتی با خودی در بیفتی و به او دشنه بزنی… خودی یعنی همه ی ما که با هم دشمن نبودیم.


undefined#مطهره_یادگاری#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۲:۰۶

thumbnail
بیعت با خون
روبروی ضریح مطهر امام رئوف ایستاده بودم و به خیال خام خویش، داشتم با معرفت زیارت‌نامه می‌خواندم!چهره تکیده و ظاهر ژولیده مرد میان‌سال مشهدی که مرا صدا می‌زد، باعث شد تا خیال کنم می‌خواهد مسأله‌ای شرعی بپرسد. و چون اندک حالی برای زیارت حضرت رضا علیه السلام حاصل شده بود، کاملا بی حوصله و شاید با کمی ناراحتی رویم را به سویش برگرداندم‌ تا ببینم چه می‌گوید.- میخواهم با امام رضا با خون خود بیعت کنم!دقیق متوجه منظورش نشدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که شاید گرفتار عرفان‌های کاذب شده یا حرف کسی را اشتباه متوجه شده.از او پرسیدم، یعنی چه می‌خواهی با امام ع بیعت خون کنی؟!با همان لهجه شیرین مشهدی و با سادگی وصف ناپذیری که محصول صفای باطنی‌اش بود گفت: میگن اینا (اغتشاشگران) اگه کارشون بالا بگیره، به حرم آقا امام رضایم رحم نمی‌کنن، یک حاج آقایی گفته بود ما باید بیعت خون با امام رضا بکنیم! اومدم اینجا تا بیعت خون بکنم برا حفظ جمهوری اسلامی!من، مات و مبهوت معرفت و زلالی روح این مرد شده بودم! در همین حال بودم که ادامه داد:میخواستم ببینم دعایی چیزی نداره، میخوام با حضرت بیعت خون بکنم؟!
وقتی پیرمرد به سمت ضریح مطهر حضرت حرکت کرد، حس عجیبی داشتم. هم خوشحال، هم غمگین!خوشحال از اینکه در ایرانی متولد شدم، که امامانی چون خمینی کبیر رضوان الله علیه و خامنه‌ای حفظه‌ الله داشت و دارد که چنین انسان‌هایی ساخته‌اندو غمگین از اینکه من و امثال من با این همه ادعا، قدر یک ارزن، معرفت و اخلاص این انسان‌های اصیل انقلاب اسلامی را هم نداریم.و همین ها هستند که انقلاب را نگه می‌دارند!
پ.ن: این رخداد، مربوط به ۱۸ دی ۴۰۴ است.


undefined#محمدسجاد_بیگیundefined[منبع](https://ble.ir/syahe)#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۰:۴۷

thumbnail
«ملاقات با حبیب»
امید داشتیم به ته‌دیگ مراسم برسیم. سیل جمعیت از میدان انقلاب برمی‌گشت و ما تازه می‌رفتیم! دیر رسیدن پدر خانواده و مسابقه با عقربه‌های ساعت برای آماده کردن سه بچه‌ی کوچک، باعث تاخیر شده بود. ماشین را پارک کرده بودیم و بچه به بغل می‌رفتیم که پیرمرد ترمز زد: «می‌ریم انقلاب، اگه هم مسیر هستیم بفرمایید».معطل نکردیم و سوار شدیم. ترافیک شدید که باعث حرکت لاک پشتی ماشین شده بود باب گفتگو را باز کرد. از پشت سر، موهای سرش تنک بود و همان چند تار باقیمانده کاملا سفید شده بود. جایی زیرِ پونزِ نقشه را اسم برد که از آنجا می‌آمدند و برای همین دیر رسیده‌اند. پژوی خاکستری مثل خود پیرمرد حسابی عمر کرده بود. منتظر بودم بگوید گرانی بیداد می‌کند. بگوید حقوق بازنشستگی دستش را باز نمی‌گذارد که با دل سیر برای نوه‌ها هدیه بخرد. بگوید بیمه بیشتر داروها را پوشش نمی‌دهد و مجبور است همان چندرغاز حقوق را هم پای دکتر و دوا بریزد. بگوید حاج‌خانم همینطوری خجالت می‌کشید که در قیمه به‌جای گوشت گوسفند، مرغ می‌ریخت و جلوی داماد می‌گذاشت؛ حالا همان مرغ هم ممکن است نتوانند بخرند. اما هیچ کدام را نگفت. اشاره کرد به صندلی پلاستیکیِ تاشو که جلوی پای پیرزن بود و گفت: «حاج‌خانم پاش درد می‌کنه، می‌خواد بیاد دور میدون بشینه، منم یه ده بیست دقیقه برم قاطی جمعیت شعار بدم برگردم. بالاخره آدم نباید بی‌غیرت باشه. از اون سر دنیا ما رو تهدید کرده، سیب‌زمینی نباید باشیم، جوابش رو باید بدیم. مزدوراش رو فرستاده جاده صاف کن بشن بعد خودش دوباره حمله کنه».پیرمرد می‌گفت و من حظ می‌کردم از هم‌جواری با یکی از حبیب ابن مظاهرهای انقلاب. دیگر دلشوره‌ی نرسیدن به راهپیمایی را نداشتم. رزقمان را خدا فرستاده بود جلوی پایمان. سبک‌دل و امیدوار از میدان حر به سمت خانه برگشتیم.

undefined#مریم_صفدری#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۰:۲۷

thumbnail
برای وطن
دو هفته است که از سر کار نیامده، شال و کلاه می‌کند و می‌رود. از ظهر تا آخر شب توی خیابان است.از سرما و گرما، هر دو، واهمه دارم. هم می‌ترسم حرامی‌های اغتشاش‌گر آتش به جانش بکشند، هم نگران شلاق سرمای استخوان سوز زمستان هستم.
امشب که آمد. روی اُور‌‌کتش برف نشسته بود. نوک بینی‌اش سرخ شده بود و گوش‌هایش قرمز. انگشت‌هایش مثل شاخه‌های خشکیده یک درخت سرما زده شده بود.دست‌هایش را گرفتم، انگار یک گلوله برف توی مشتم گرفته باشم. سرد سرد بود؛ مثل تنی بی‌روح. یاد کلیپی از سربازهای مرزبان افتادم؛ آن قدر منجمد شده بودند که توان هیچ کاری نداشتند، حتی نشست و برخواست ساده یا درآوردن لباس‌های یخ زده. تصویر مرزبان رحیم مجیدی مهر جلوی نظرم آمد؛ همین چند روز پیش بود که در کولاک بانه به شهادت رسید.‌ خبر چند روزی دست به دست شد و بعد هم فراموش شد و زن و بچه هایش ماندند و خاطراتی که هرگز فراموش نخواهد شد.امیدوارم روزی داستان واقعی‌ مدافعان این مرز و بوم جای داستان‌های خیالی‌ای مثل پتروس را بگیرد.
وقتی همسرم خوابید روی تَرَک‌‌ها و سوختگی‌های سرد دستش کِرِم زدم. حمد شفا خواندم و زیر لب دعا کردم ریشه ظلم ظالمان در دنیا خشک شود.
پ.ن: به نقل از همسر یک مدافع امنیت

undefined#دست‌های_خالی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۶:۱۷

بازارسال شده از کانال رسمی بنیاد شهید پالیزوانی
thumbnail
undefinedیک بار برای همیشه، ابهام‌های ذهنی خود را برطرف کنیم.
undefined️چرا رهبر مسائل کشور را حل نمی‌کند؟
undefined️چرا رفراندوم برگزار نمی‌شود؟
undefined️رهبری جلوی ورود واکسن را گرفتند؟
undefined️امام خمینی (رحمة‌الله‌علیه) بهتر از رهبر نبودند؟

undefined و سوالاتی که این روزها بیشتر می‌شنویم ....
undefined اگر می‌خواهید به این موضوعات و سوال‌های بیشتر نگاه درست و آگاهانه و دقیق داشته باشید این همایش برای شماست.undefined<img style=" />undefined
undefined همایشِ «نظریه ولایت فقیه
مبانی، تاریخچه، شبهات و شخصیت شناسی»

undefined مدرس: دکتر علی غلامیundefined زمان : پنجشنبه ۹ بهمن‌ماه | ساعت ۸ الی ۱۷:۴۰undefined مکان : مرکز همایش‌های رازی دانشگاه علوم پزشکی ایران undefined مهلت ثبت‌نام: از ۳۰ دی‌ماه ۱۴۰۴
undefined ثبت‌نام از طریق سایت به نشانی www.shahidpalizvani.ir
#دکتر_علی_غلامی#بنیاد_شهید_پالیزوانی(ره)undefined اینستاگرام | بله | ایتا | تلگرام | روبیکا

۱۱:۴۹

thumbnail
روایت یک شاهد عینی
از ۱۴۰۴ به ۱۵۰۰.سلام. ما دشمنی جانی داشتیم. من آن روز را به چشم دیدم...
زن را می‌شناسم. اولین بار روز تولد دخترم دیدمش. از در زایشگاه رفتم تو و مامای جوانی گفت: "چه روزی اومدی. خانم پورعلیجانم هست. کارش حرف نداره." یادم مانده که خودش آمد به استقبالم. درباره‌ی بچه اولم پرسید و مدام می‌گفت: "زود دنیا میاد. هیچی نیست. بچه خوبیه." چون احتمالا فهمیده بود چقدر ترسیده‌ام. گفته بودم که تجربه اولم خیلی خوشایند نبوده.
ساعت حوالی ده شب بود، جمعه ۱۹ دی. ما آدم‌هایی بودیم گریخته از حمله کوکتل‌مولوتف‌ها و بطری‌خالی‌ها و پاره‌سنگ‌ها. در ذهنم ده سال گذاشتم روی تاریخ تولد دخترم و زل زدم به صورت زن. پیرتر شده بود. خون از زیر روسری راه گرفته بود و رسیده بود کنار دهانش و او انگار چیز مهمی را در ذهنش مرور کند، ساکت و بی‌حرکت بود. تا وقتی نیم ساعت بعد، پسر صاحبخانه توانست ماشینی جور کند و از میانه آشوب خیابان برساندش بیمارستان. گویی مشغول امر مقدسی باشد، لبه‌ی تخت چوبی حیاط آرام نشست و انگشت‌های درهم‌قفل‌شده‌اش را نگاه کرد.
روز بعد، وقتی همه جا آرام شده بود، وقتی از جنگ، فقط خرده‌شیشه مانده بود و دیوارهای سیاه، توانستم آدرسش را پیدا کنم. سخت نبود. شهر ما کوچک است، ما زود همدیگر را پیدا می‌کنیم. ما فریدونکناریم، خیابان اصلی شهرمان موازی خط ساحلی خزر است. پیغام دادم که "می‌خواهم درباره زخم برداشتنش حرف بزند." و او گفته بود: "نه، آخه من که کار خاصی نکردم. حالمم خوبه." ولی رفتم. چیزی در من حتی عوض شده بود. پیگیر بودم، می‌خواستم بدانم حالا که حادثه آمده سراغش، باز هم می‌تواند لبخند بزند، مثل روزی که دستش را می‌کشید روی شکم من؟ می‌تواند از زن جنگی بگوید که "کم نمیاره"؟ خانه، حیاط پرمرکباتی داشت و وقتی وارد شدیم، خودش روی ایوان ایستاده بود و می‌خندید: "میاین عیادتم، فک می‌کنم مریضم." و پر روسری‌اش را می‌گیرد جلوی دهانش و می‌خندد. توی خانه تمیز و مرتب است. انگار نوروز است و آمده‌ایم عیددیدنی. انتظارش را نداشته‌ام، همه چیز بی‌اندازه عادی و معمولی‌ست. اگر کبودی دور چشمانش نبود و گوشه باند سفید بیرون‌زده از روسری و اگر خودم جمعه‌شب جوی خون روی صورتش را ندیده بودم، باور نمی‌کردم اینجا آدم حادثه‌‌ دیده‌ای زندگی می‌کند. رفت و برایمان چای و شیرینی آورد. پرسیدم: "چرا رفته بودین بیرون؟" سوالی که خیلی‌ها از خودم پرسیده بودند. گفت: "ما اینجا دنیا اومدیم، اینجا بزرگ شدیم، اینجا کار کردیم، گفتم شاید کمکی ازم بربیاد." و ادامه داد: "می‌خواستم با جوونا حرف بزنم، بگم شهرو خراب نکنن." می‌خواستم بپرسم حرف زده یا نه. "اینا ولی فریدونکناری نبودن بیشترشون." و من خیال کردم سعی دارد آبروی شهرش را حفظ کند. مادری‌ست که می‌خواهد خطای فرزندانش را لاپوشانی کند. سرش هفت تا بخیه خورده. "چرا پس دور چشمتون کبوده؟" تعریف می‌کند که وقتی آن جسم تیز به سرش خورده، همه‌ی ماسکی‌ها، همه‌ی بلوار، درخت‌های نارنج، مغازه‌ها دور سرش چرخیده‌اند و او با صورت فرود آمده روی قلوه‌سنگی رها شده. آنی فکر می‌کنم، پاکبان شهرداری، امروز صبح سنگی خونین دیده. می‌پرسم: "الان فکر نمی‌کنین نباید می‌رفتین؟" فنجان چایش را می‌گذارد روی میز. تکیه می‌دهد به پشتی مبل و خودش را صاف می‌کند: "فک می‌کنی اول انقلاب چجوری بود؟ اون وقتم منافقین همین کارارو کردن. زن جنگی که جا نمی‌زنه." وقتی از کنار درخت‌های پرتقال می‌گذرم تا از خانه‌اش بروم بیرون، فکر می‌کنم، موشک هم نمی‌تواند اراده آدم‌های عاشق را بشکند.


undefined#شیرین_هزارجریبیundefined منبع#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۸:۱۴

thumbnail
با بچه‌هایمان حرف بزنیم!
توی شلوغی‌ها رفته بودم سر بزنم به خواهرم و بچه‌هاش. تا رسیدم دختر کوچک خواهرم بدو بدو اومد و خواست زیر آب خواهرش رو بزنه:- خاله خاله ... مهلا میگه شاه خوبه خمینی بده!
یک لحظه احساس کردم چیزی در دلم افتاد و من صدای افتادنش را شنیدم. چند ثانیه‌ای میخکوب سرجایم ماندم. بعد به مهلا نگاه کردم که داد می‌زد:- دروغ میگه خاله! بعد هم دنبال دنیا گذاشت. خواهر هشت ساله‌اش. خواهرم هم با دمپایی دنبال هر دو!
چند دقیقه بعد وقتی که خواهرم چای برایم آورد یک برگه از کیفم درآوردم و با یک خودکار به مهلا دادم:- خاله جون توی یک صفحه هر چیزی که از پهلوی می‌دونی برام بنویس ...تلخ بود برایم که مهلا دختر ١۴ ساله خواهرم حتی یک سطر هم نتوانست بنویسد. این یعنی تحت تاثیر همسالان و فضای مجازی بوده.بعد گفتم‌: مهلا جانم، بگو چرا رهبر رو دوست نداری؟گفت: همین جوری خاله، دلیلی ندارهگفتم: جانِ دلم.. ما همین‌جوری نداریم خاله، باید دلیل بگی تا در موردش حرف بزنیم.
بعد خواستم لباس بپوشد و با هم برویم بیرون.
دقیقا چند قدمی خانه حاج مامان. کوچه شهید آقا محمدی. تابلوی کوچه را نشانش دادم و گفتم: میدونی این شهید کیه؟ پسر آقجه خانم. همون پیرزنی که هر روز روی سکوی خونه اش می نشست و بهش سلام می دادی. همون که حالا فوت کرده و خونه قدیمیش هنوز مونده. گفتم چهار ساله بودم وقتی عروسی پسرش بود. گفتم خودم رو کشتم از بس گریه کردم. می گفتم من می خوام عروس ببینم. اون روزها حتی به قیمت جانم هم که شده من باید عروس می دیدم. خیال می کردم عروس خوشگل ترین آدم روی زمینه. مثل حالا نبود که خیلی ها مثل عروسند. این را که گفتم مهلا خندید. گفتم ما دعوت نبودیم. دست آخر مادرم با خجالت من را برد تا عروس را ببینم. عروس قشنگ بود. چشم هایش سبز و درشت بود. مثل عروسک ها. یک هفته بعد کومله ها سر شوهرش را بریدند و بیرون در پاسگاه مرزی گذاشتند. مهلا تازه پرسید کومله یعنی چی؟ گفتم تجزیه طلب ها. تازه پرسید تجزیه طلب یعنی چی ... گفتم من دیدم که عروس زیبای آن خانه با شیون اهل خانه برای همیشه از آن خانه رفت. گفتم کومله ها وسط میدانند حالا. قاتل های پسر آقجه خانم ... بعد گفتم همین خیابان ۱۷ شهریور که هر روز با مادرت از اون میای خونه حاج مامان. تا حالا از خودت پرسیدی چرا ۱۷ شهریور؟ چرا ۱۸ مهر نیست. چرا ۱۲ اسفند نیست؟ نمی دانست. بعد برایش قصه ۱۷ شهریور را گفتم. قصه میدان ژاله. قصه جدایی بحرین. جدایی آرارات. از قانون کاپیتالاسیون. از قتل عام و سرکوب عشایر. اشغال ایران و متفقین. تبعید شاه پهلوی به موریس. کشف حجاب. برایش گفتم که در روستای حاج مامان تازه عروسی حامله از ترس اینکه حجابش را بردارند وسط کوچه از ترس مرد. با بچه توی شکمش دفنش کردند. بعد یکی یکی از کوچه ها گذشتیم و قصه شهیدهایش را برایش گفتم. اینجا کوچه شهید خزلی ... برادران شعبانی. گفتم رفته بودم بستنی بخرم. پنج سالم بود شاید. شاید هم کمتر. نامزد شهید شعبانی هم در مغازه بود. یک دفعه خبر دادند نامزدش اومده مرخصی. ظرف ماست از دستش افتاد. با چادر سفیدش توی کوچه می دوید. چادرش توی باد می رقصید. وسط کوچه زمین خورد. من داشتم نگاهش می کردم. خیلی نگذشت که نامزدش شهید شد. شد اسم همین کوچه. با اسم برادرش با هم. من هنوز نامزدش رو گاهی توی خواب می بینم. توی کوچه داره می دوئه. بهش گفتند نامزدش اومده مرخصی. چادرش پر از پروانه های صورتی یه. اینجا کوچه شهید امیر حسنی ... می دانی این شهید چطور شهید شده؟ میدانی این یکی چطور؟ برایش گفتم تا به اینجا برسیم ۴۰۰ هزار شهید داده‌ایم.
خیلی حرف زدیم آن روز. یعنی من فقط حرف زدم، مهلا فقط گوش می‌داد.سردم شده بود دیگر، خواهرم هم مدام زنگ می‌زد که برگردید.
صبح فردا سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و با خنده گفت:- چی گفتی به این بچه دیروز، میگه من از شاه متنفرم، میگه رهبرم رو دوست دارم.
گوشی را که قطع کردم داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر با بچه‌هایمان حرف زده‌ایم؟ با بچه هایمان حرف بزنیم، قبل از اینکه دشمن با آن‌ها حرف بزند.

undefined منبع#روایت_بخوانیم3️⃣6️⃣9️⃣
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۹:۳۵