بله | کانال دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگر
عکس پروفایل دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگرد

دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگر

۵.۹ هزار عضو
thumbnail
مرا هزار امید است و‌ هر هزار تویی
نم نم باران شروع شده بود که چهارتایی از حوزه هنری تهران زدیم بیرون. بالا بودن قیمت اسنپ بهانه را جور کرد تا بزنیم به دل خیابان‌های خیس تهران. راستش بدمان نمی‌آمد شب عیدِ نیمه شعبان توی خیابان و زیر باران قدم بزنیم‌‌. این مسیر نسبتا زیاد را تا متروی فردوسی پیاده طی کردیم.‌ هنوز روی صندلی‌های ایستگاه جا خوش نکرده بودیم که قطار از راه رسید.با زینب وارد واگن خانم‌ها شدیم. یک ایستگاه رد کرده و نکرده صدایی توی واگن پیچید.‌پسری نوجوان با میله‌ای در دست که برایش نقش عصا را داشت، با موهایی درهم و چهره ای خسته و نامرتب آمد میان جمعیت. نگاهش را دور تا دور چرخاند. رفتارش برایم عجیب و غیر معمول بود. آرام خودش را رساند کنار زینب که غرق خواندن کتاب بود. کنارش ایستاد. زینب نگاهش را از کتاب برداشت و خیره شد به چهره‌اش. پسر خطاب به او اما جوری که بقیه هم بشنوند با صدایی رسا گفت:« تو کوچیکی، خیلی کوچیک. اما تو برای ایران دعا کن، برای پیشرفت، برای وطن...» بعد هم با همان عصا کم کم از ما فاصله گرفت و رفت. نگاهش کردم، نیم نگاهی کرد، لبخندی زد و رفت. چند قدم نرفته دوباره برگشت و گفت:« برای ظهور دعا کن، برای اومدن امام زمان...» از حرف‌هایش تعجب کردم، پسری با این سن و سال با این ظاهر عجیب و غریب، این وقت شب با این عصا و این حرف‌ها...با همان صدای آشنای اعلام ایستگاه‌ها به خودم آمدم. از قطار پیاده شدیم چند قدم برنداشته همان پسر جلویمان ظاهر شد. عصایش را محکم به زمین می‌کوبید قدم زنان در کنار قطار قدم برمی‌داشت، به مردمی که داخل واگن ها بودند چیزهایی می‌گفت و رد می‌شد. همه با تعجب نگاهش می‌کردند اما او مشغول کار خودش بود. شلوغی و صدای پیچیده در ایستگاه اجازه نداد تا صدایش را بشنوم. از پشت سر نگاهش کردم. به آن پاهای سیاهی که به زور توی یک دمپایی کهنه کوچک جایش کرده بود. نگاهم را کشاندم تا بالا به پارگی بزرگ پشت کاپشنی که پوشیده بود، فقر از سر و رویش می‌بارید اما ... اما دلش ...نفهمیدم کجا راهمان جدا شد ، بین شلوغی جمعیت گمش کردم. هر چه نگاهم را چرخاندم دیگر ندیدمش. از در مترو آمدیم بیرون، حالا باران شدت گرفته بود، قدم‌هایم را آهسته کردم برای چند لحظه چشمانم را بستم و صورتم را گرفتم رو به آسمان‌ و گفتم: «امید مستضعفین عالم بیا.»
undefined#راحله_دهقانپورundefined[منبع](https://ble.ir/@elalhossein)#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۳:۴۰

thumbnail
فرق من با تو
اگر بیشتر می‌دیدمت، حتما با هم رفیق صمیمی می‌شدیم. آخر ما خیلی چیزهایمان شبیه هم بود. توی دهه‌ سوم زندگی بودیم؛ دخترهایمان هم تقریبا هم سن هستند و مطمئنم هم‌ بازی می‌شدند؛ ته‌لهجه‌هایمان هم که گیلکی... قلبت رقیق بود و مثل همه‌ی مادرها، جانت برای بچه در می‌رفت. من درکت کردم وقتی زهرا گفت: «گذاشت بچه‌ش چهارساله بشه و حسابی از آب و گل درآد، بعدش رفت سر کار تو درمانگاه امام سجاد.»عزیز همسرت الیاس هم بودی و برای او هم کم از مادر نبودی. هر خانمی دوست دارد همسرش را هر روز ببیند اما تو راضی شدی نگهبان مرزها باشد. چه شب‌ها و روزها که نبود. من می‌فهمم که خیلی سخت بود. اما تو نشان دادی واقعا دوست داشتی مرز کشورت از الیاس سهم داشته باشد تا امن بماند. آخر مرزها هم مادر می‌خواهند.می‌دانم دوست داشتی حافظ و مروج قرآن شوی، ولی تو خیلی کار داشتی. خوش به حالت به خاطر همان سهم هشت‌جزئی توی سینه‌ات.حتما پدر و مادر خوبی هم داشتی. احتمالا نگذاشته‌اند آب توی دلت تکان بخورد. با بلامیسَر و جانِ قوربان بزرگ شدی و عادت به خشونت نداشتی. شاید به خاطر همین جگرم مثل تن بی‌جانت موقع رفتن شده. ۲۱ روز است زبانم قفل شده و هربار آمده‌ام بنویسم، چشم‌هایم تار شده، سرم تیر کشیده و آن قدر باریده‌ام که حال گرفتن قلم توی دستم را نداشته باشم. من مدام به آن شب فکر می‌کنم. شب سرد ۱۸ دی ماه را می‌گویم. از خودم می‌پرسم وقتی می‌دانستی قرار است خیابان‌ها شلوغ شود، چطور کارت را تعطیل نکردی؟ چه عشقی بود که نگهت داشت؟ خواهرت گفت قبلا توی جنگ ۱۲ روزه، صبح و شبت یکی شد و همیشه محل کار بودی. مگر دلت به زینب بند نبود؟فاطمه جوابم را می‌دهد: «بعضی همکارا شیفتشون تموم میشه و طبیعیه برن. ولی توی این موقعیتا مردم بیشتری میان؛ داد زخمی ها زیاد می‌شه و به پرستار خیلی نیازه؛ وگرنه مرضیه رشته‌ش مامایی بود، اومد به پرستارا کمک کنه.» می‌دانی؟ فرق من با تو توی همین انتخاب‌هاست. تو می‌توانستی نروی ولی نخواستی پنج‌شنبه شب، بچه‌ یکی از هم‌وطنانت، روی تخت درمانگاه تنها بماند. سِرُم را سر حوصله از دستانش کندی و بدرقه‌اش کردی برود. آن مرد و زن‌های پنج‌شنبه‌شب را هم دوست داشتی. اصلا آن‌جا بودی که اگر تن‌شان زخم برداشت، مرهم‌شان شوی. اصلا من فکر می‌کنم نمی‌توانستی نروی چون آن‌قدر تمرین مادری کرده بودی که جزو بودنت شده بود.همه‌اش از خودم می‌پرسم، آن شب وقتی از پشت درهای شیشه‌ای درمانگاه، قمه‌زن‌های مسلح را دیدی، چه حالی داشتی؟ فکرش را نمی‌کردی نه؟ همسرت و زینب، چند متر آن طرف‌تر منتظرت بودند، جمعیت نگذاشت خودشان را به تو برسانند. شنیده‌ام وقتی باهمکارهایت از پله‌های اضطراری بالا می‌رفتید، هرجا پنجره می‌دیدی سرت را بیرون می‌دادی، فکر می کردی همسرت صدا را می‌شنود. هرچه توان داشتی می‌گذاشتی توی گلو. آن مردنماهای پایین، صدای ریز زنانه ولی محکمی را می‌شنیدند که بعضی حرف‌ها را می‌کشید و می‌گفت: «برید، بچه رو ببر، بچه رو ببر...» من فکر می‌کنم تو تمام ثانیه‌های آن روز و شب به زینبت فکر می‌کردی، و به بچه‌های دیگر، آینده‌شان، کشورشان.رفیق صمیمی‌ات گفت که نامردم‌ها، اول لوله‌ گاز شهری را دستکاری کردند، بعد سرش را کشیدند سمت طبقه‌ی اول، به حال فرصت گذاشتند که گاز تا توی درز دیوارها بتازد. پشت‌بندش آتش درست کردند. گاز، آتش را وحشی کرد و آن هم توی چشم‌ به‌ هم‌ زدنی، هرچه جلویش بود سوزاند؛ بالا و بالاتر رفت، دو طبقه‌ی اول کج و معوج شدند و روی هم فروریختند و سرهایشان پایین آمد. آتش سرکش بازهم جلوتر رفت و شعله‌ها از پنجره‌ها جهید توی طبقات.«من فقط می‌گم ای کاش قبل این‌که آتیش به طبقه هشت برسه، راه نفسش بسته شده باشه.» فاطمه هم مادر و پرستار است. نمی‌خواست دم رفتن، دردی را حس کنی. نمی‌خواست چنگال آتش خشم دشمن، به جانِ توی تنت برسد. نمی‌خواست که قرآن توی سینه‌ات، مثل قرآن‌های تکه‌تکه‌ توی مسجدها شوند. می‌دانی مرضیه؟ هیچ جوان‌مردی نمی‌تواند دردکشیدن زن‌ها را تحمل کند. من فکر می‌کنم آن قدر روح مادری‌ات بزرگ شده بود، که دیگر توی این دنیا جا نمی‌شدی. حالا هم گمانم خوشحال باشی، چون مادر آدم‌های بیشتری هستی. هرجایی و توی هر لحظه‌ای صدایت بزنند، مرامت نمی‌گذارد جواب‌شان را ندهی؛ تو نشان‌ دادی برای مردمت جان می‌دهی. گمانم حضرت مادر مادری‌هایت را قبول کرده باشد. حالا با خاکستر تنت حافظ قرآن‌ و مادر کشورت شدی دوست من.

#پنجشنبه‌_باشهدا undefined#شهیده_مرضیه_نبوی_نیا
undefined#فاطمه_کهن‌پور#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۴:۰۷

thumbnail
از آپاندیس تا فغانستان
خاله‌جان که وسط باغ خورده بود زمین، کلی طول کشیده بود تا بر ضعف و خون‌ریزی‌ غلبه کند و بتواند خودش را بکشاند توی ساختمان. تا برسد به تلفن و با اورژانس تماس بگیرد و بچه‌ها از تهران خودشان را برسانند دماوند، نیاز به بودن سرایدار در ذهن همه جرقه خورد.
انباری گوشه حیاط را خالی کردند. بنّا و لوله‌کش و گچکار، رفتند و آمدند تا اتاقی جایش ساختند که یک گوشه‌اش آبچکان و گاز بود و گوشه دیگرش دستشویی و حمام. آقا امین و فائزه خانم و سوسن کلاس اولی هم در همین مدت پیدا شدند.شیعه افغانستان بودند و مطمئن و مهربان. آمریکایی‌ها هنوز توی کشورشان بودند که فرار کرده‌بودند. در انتظار تولد فرزند جدید بودند که خانه اجاره‌ایشان را خالی کردند و با یک موکت و چند تا قابلمه و کمی لباس آمدند؛ وخیال یک فامیل را از تنهایی‌های خاله‌جان راحت کردند.سمانه با چشم‌های ریز بادامی و موهای لخت پرکلاغی‌اش، توی خانه خاله‌جان چشم باز کرد، دندان درآورد و راه افتاد. هرچقدر نوه‌ها و نتیجه‌ها هفته‌ها از آغوش خاله‌جان دور بودند، سوسن و سمانه به جای همه صبح‌ تا شبشان را دور و بر خاله‌جان، می‌گذراندند.
وسط جنگ ۱۲ روزه، یک روز صبح آقا امین، رفت تا نان بگیرد. تا ظهر همه صبر کردند اما نیامد! چند ساعت بعد تماس گرفت که مرا در میدان شهرداری گرفته‌اند و چون مدارک اقامت نداریم، دارند برم می‌گردانند افغانستان.زن و بچه خشک‌شان زد؛ خاله جان بیشتر از آن‌ها. چه باید می‌کردند؟ به پلیس زنگ زدند، رئیس کلانتری به احترام سن و سال و مدیرِ فرهنگیِ بازنشسته بودن خاله‌جان، تا توی حیاط آمد. زن و بچه را که دید و اصرارهای خاله‌جان را، گفت فعلا این‌ها اینجا توی خانه بمانند اما مرد را دیگر نمی‌توان برگرداند؛ حتی به قدر دیداری کوتاه: «وضعیت کشور رو که می‌بینین... افغانستانی‌های بدون مدرک باید برگردن. مدارک معتبر که گرفتن، دوباره تشریف بیارن، قدمشون روی چشم!»
همان شد. چند روزی طول کشید که آقا امین اولین تماس تصویری را از افغانستان بگیرد و خبر سلامتی‌اش را بدهد و بشود بابای از راه دور. فائزه تنها ماندن کنار خاله‌جان را، ترجیح می‌داد به بازگشت به کشور. هربار که می‌رفتیم دماوند و من حسرت نگاه دخترهایش را موقع بازی با بابای دخترهایم می‌دیدم، با تعجب می‌پرسیدم: «چرا برنمی‌گردی پیش شوهر و خانواده‌ت!؟» چیزی ته چشم‌های بادامی سیاهش تکان می‌خورد؛ از نبود امکانات می‌گفت و بی‌کاری و نداری: «مامانمینا یخچال و تلویزیون هم ندارن. شهر ما تو کوهستان‌های افغانستانه. برق نیست. گاز و آب هم ...» حرف‌هایش با محاسبات ذهن من جور درنمی‌آمد. تهش که می‌گفت: « طالبان یا آمریکا، فرقی به حال ما نکرده... بازم نمی‌شه با دو تا دختربچه اونجا برگشت» با تردید سر تکان می‌دادم و می‌گفتم: «ایشالا آقا امین مدارکش رو می‌گیره و میاد پیشتون.» در حالیکه می‌دانستم این آرزوی چند صد میلیونی، هیچ‌وقت برآورده نخواهد شد.
دیروز، نیمه شعبان بود. خاله جان زنگ زدند و من فکر کردم مثل همه عیدهای دیگر، شوخی و خنده‌هایشان از پشت خط، تهران تا دماوند را گرم و شاد خواهد کرد؛ اما مکالمه‌ کوتاه بود: «آپاندیس آقا امین ترکیده... تو خونه مُرده.» خشکم زد؛ مثل فائزه و سوسن و سمانه، مثل خاله جان، مثل دخترهایم بعد از شنیدن خبر.تا شب سوال‌هایشان تمامی نداشت: «مامان آپاندیس کجاست؟ چرا آقا امین نرفته بیمارستان؟ پول نداشته یا اونجا دکتر نیست؟ دیگه نباید جلوی سوسن از بابا بگیم؟ می‌مونن بازم پیش خاله جون یا میرن؟ اگه آپاندیس من درد بگیره چی؟»خیالشان را راحت کردم که آپاندیس اصلا چیز مهمی نیست و اینجا توی ایران، دم دستی‌ترین عمل ممکن، همین است. اما جواب بقیه سوال‌هایشان را نمی‌دانستم. فقط توانستم یک چیز را برایشان بگویم: «ایران با افغانستان فرق داره.‌‌.. آمریکا کشور قشنگ سوسن اینا رو خراب کرده. کسی هم نیست که فعلا درستش کنه. سوسن و سمانه هم جایی نمی‌رن؛ خاله جون حسابی مراقبشونه» دلم گرفت اما حواس دخترها را با وعده خوشگذرانی در راهپیمایی پرت می‌کنم و راهی‌شان می‌کنم بروند پی پیدا کردن پرچم و سربند؛ اما دلم آرام نمی‌گیرد. اخبار دارد از مذاکره ایران با آمریکا می‌گوید و من برای آقاامین فاتحه می‌خوانم. محاسبات ذهنی‌ام درباره فائزه و تصمیماتش در حال تغییرند. عمرهای چند نفر شبیه آقا امین کوتاه، دلتنگی‌های چند نفر شبیه فائزه بی‌پایان، و آرزوهای چند نسل شبیه سوسن و سمانه، در فاصله ایران تا افغانستان دود می‌شود و می‌رود هوا؟
undefined#نازنین_آقاییundefined منبع#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | ایتا

۱۴:۰۳

thumbnail
این جهنم‌ بَزَک‌کرده
خیلی وقت است ذهنم درگیرِ آمریکاست.درگیرِ جزیره‌ی اپستین.درگیرِ اسنادی که یکی‌یکی رو شده‌اند و هنوز هم بوی ناگفته می‌دهند.گاهی با خودم می‌گویم:این آمریکا با این همه وسعت،با جمعیتی چند برابرِ ایران،واقعاً حتی یک شروین ندارد؟یک نفر که بعد از افشای این اسناد بایستد و برایشان بخواند؟
مثلاً وقتی کلیپِ دخترهایی را می‌بینمکه در جزیره‌ی اپستین قربانی تجاوز شده‌اند،کسی باشد که بخواند:
برای خواهرم،
خواهرت،
خواهرامون…
یا وقتی ذهنم می‌رود سمتِ زندگی‌های تباه‌شده‌ی این زن‌ها،کسی ادامه بدهد:
برای حسرتِ یک زندگیِ معمولی…
وقتی به آمار وحشتناکِ کودکانی فکر می‌کنم که به آن جزیره قاچاق شدند،بخواند:
برای کودکِ زباله‌گرد و آرزوهاش…

این روزها فکر می‌کنم به پدر و مادرهاییکه بچه‌هایشان را گم کرده‌اند؛به آن پنجاه‌ویک هزار کودکِ مهاجریکه فقط در دو سال، در اروپا ناپدید شدند و دیگر هرگز پیدا نشدند.والدین‌شان چه حالی دارند؟شب‌ها با خودشان می‌گویند:نکند بچه‌ی ما هم سر از همان جزیره درآورده باشد؟…برای گریه‌های بی‌وقفه…
برای تکرارِ تصویرِ آن لحظه…
یا وقتی یادشان می‌افتداز آخرین خاطره‌ها،از آخرین تصویرِ خنده دلبندشان،کسی بخواند:
برای چهره‌ای که می‌خندید…
برای دانش‌آموزها…
برای آینده…
برای این «بهشتِ اجباری»—
نه، ببخشید—
برای این جهنمِ بزک‌کرده.
برای این‌همه «برایِ» غیر تکراری…
برای این همه شعار تو خالی...

واقعاً چرا آمریکایی‌ها شروین ندارند؟آها… راستی،خودش گفته بود:«برای این اقتصادِ دستوری…»خب، انگار این‌جااصلاً دستوری نرسیده که بخوانند.حالا فرض هم که یکی بخواند؛مگر بلاگرهای آمریکا،مثل دیاسپورای ایران،جرأت دارند هر چیزی را منتشر کنند؟سؤال‌ها زیادند.سکوت‌ها بیشتر.و هنوزهیچ‌کسبرایشان نخوانده است.


کانال دکتر موتامشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان


undefined#دکتر_موتاundefined منبع#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | ایتا

۹:۴۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
مردی که با قرآن زندگی می‌کرد
انقلاب که پیروز شد، هجده سال داشت. سرباز پابه‌رکاب امام خمینی بود. همان سال پیروزی انقلاب، رشته مهندسی مکانیک دانشگاه علم و صنعت قبول شد، ولی این باعث نشد کمتر از دو سال بعد که جنگ شروع شد، خودش را به‌خاطر درس و دانشگاه از معرکه جهاد کنار بکشد. ماه اول شروع جنگ بود که وارد سپاه شد.منتظر شهادت بود. شهادت همیشه نزدیکش شده بود و بهترین دوستانش را با دقت انتخاب کرده بود، ولی او ماند؛ نه ماندن معمولی، ماندن بر سر پیمان. «و ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» حکایت زندگی‌اش بود. همین شد که یک لحظه آرام نگرفت. همیشه در حال تلاش بود. بعد جنگ، تا گرفتن دکترای مدیریت استراتژیک درسش را ادامه داد. پنج سال فرمانده دوره عالی جنگ (دافوس) در سپاه بود؛ دوره‌ای که در آن، فرماندهان ارشد نظامی تربیت می‌شوند. سال ۱۳۸۴، فرمانده نیروی هوایی سپاه شد. بخش زیادی از اقتدار موشکی ما در زمان فرماندهی‌اش بر نیروی هوایی اتفاق افتاد. از سال ۱۳۹۸ تا لحظه شهادتش، «فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» بود. فرمانده‌ای که روزی شانزده هفده ساعت کار می‌کرد و هیچ جمعه‌ای تعطیل نبود. نیروی قدس و حزب‌الله لبنان و مقاومت یمن را در همین دوره به اوج رساند. بین همه کارهایی که داشت، خدمت به مردم برای فرمانده کل سپاه مثل قافیه برای شعر بود. خیلی برای محرومیت‌زدایی تلاش کرد. همه مردم را مثل خانواده خودش می‌دانست. برای همین وقتی مشکل مردم را می‌دید، آرام‌وقرار نداشت تا کاری بکند. سیل آمده بود و از کپرهای روستایی محروم در هرمزگان جز تلی از خاک چیزی باقی نمانده بود. مردم سیل‌زده منتظر بودند برایشان چادری به پا کنند، اما بلوک‌های سیمانی و آهن و درها را که دیدند، دلشان گرم شد. سپاه برایشان شهرک جدیدی ساخت، با خانه‌های زیبایی که قبلاً فکرش را هم نمی‌کردند. اسم روستای کوچکشان که حالا مسجد و مدرسه و زمین چمن کوچکی برای بازی بچه‌ها داشت، شد شهرک شهید حاج قاسم سلیمانی. حکمت از قلب به زبان جاری می‌شود. بعضی‌ها حرف زدنشان با بقیه فرق دارد. کلماتشان مثل در و گوهر از گنجینه قلبشان بیرون می‌ریزد. هر که با قرآن بیشتر زندگی کرده باشد، سخنش حکیمانه‌تر است. خیلی قرآنی بود. این هم در ظاهر زندگی‌اش دیده می‌شد و هم در حرف‌ها و کارهایش. حافظ قرآن بود. شب‌ها در حال گوش دادن به قرآن می‌خوابید و صبح‌ها فرزندانش با صدای قرآن خواندنش بیدار می‌شدند. توی ماشین تا به مقصد برسد، بلندبلند سوره حمد را می‌خواند. برای تصمیم گرفتن از آیه‌های قرآن کمک می‌گرفت. برخلاف عرف جلسات، به نیروهایش گفته بود رئیس جلسه خودش باید قرآن ابتدای جلسه را بخواند. این آمیختگی با قرآن وقتی سخنرانی می‌کرد بیشتر معلوم می‌شد. سخنرانی‌های زیادی داشت، با موضوعات مختلف که سرشار بود از حکمت‌های قرآنی. مرد سخنرانی‌های حماسی و کلمات نغز، بی‌مطالعه سخنرانی نمی‌کرد. گفته بود برای یک سخنرانی بیست دقیقه‌ای حداقل پانزده ساعت جدیدترین متن‌های روز دنیا را مطالعه کرده‌ام. فقط بعد نظامی و قرآنی و مردمی‌‌اش نبود که از او شخصیت کاملی می‌ساخت. نقطه‌های روشن زیادی بود که او را به شهید سلامی تبدیل کرد. خاصیت همیشه در جهاد بودن این است که گوشه‌های پنهان وجود انسان را صیقل می‌دهد. اهل هنر بود و به نقاشی علاقه داشت. به ورزش و ورزشکاران هم توجه زیادی داشت. دی‌ماه ۱۴۰۲، با بچه‌های تیم‌ ملی فوتبال دیدار داشت. بچه‌های تیم از اینکه همه را به نام و چهره می‌شناخت تعجب کرده بودند. در پایان دیدار، پیراهن تیم ملی را با اسم خودش و شماره دوازده به او هدیه دادند. بهشان گفته بود: «خیابان‌ها برای تماشای بازی شما خلوت می‌شود. حتی من هم گاهی برنامه‌هایم را با زمان بازی‌های شما هماهنگ می‌کنم.» برایشان توضیح داد که فوتبال و جنگ شباهت‌هایی دارند. اینکه در فوتبال قدرت بدنی و استقامت و تمرکز ذهنی تعیین‌کننده است و در جنگ هم، با این تفاوت که در فوتبال، تیم‌ها را به بازی جوانمردانه دعوت می‌کنند، اما در جنگ این‌طور نیست. آن‌قدر پرتلاش بودن برایش اهمیت داشت که همه‌جا این ویژگی به چشمش می‌آمد. «احترامی که برای شما قائلم بیشتر به این خاطر است که عضویت شما در تیم ملی حاصل پشتکار شماست.» یک بار که می‌خواست بازی تیم ملی فوتبال را ببیند...
#پنجشنبه‌_باشهدا undefined#قسمت_اول
undefined#س_سجادی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۱:۳۱

thumbnail
مردی که با قرآن زندگی می‌کرد
همان پیراهن اچ. سلامی را پوشید. اهمیت دادنش به فوتبال نشان می‌داد ‌نشاط نوجوان‌ها و جوان‌ها چقدر برایش مهم است. می‌گفت اگر به جوانان نشاط را هدیه بدهیم، آنها حتما بر دشمن غلبه می‌کنند. رفته بود دیدن خانواده شهدای حادثه شاهچراغ و به پسر نوجوانی که از شنیدن سروصدای تیراندازی هنوز مضطرب بود، دلگرمی می‌داد: «اینها چیزی نیست. ما ۸ سال زیر همین آتش‌ها بودیم.» بعد با لحن مهربانی گفت: «یک هدیه مخصوص باید به شما بدهم، چی دوست داری؟» پسر گفت زیارت امام رضا علیه‌السلام. خندید و گفت: «یک زیارت امام رضا با خانواده مهمان ما.»با همه این لطافت‌ها، رجزهایش لرزه می‌انداخت به تن دشمن. لحنش از یادمان نمی‌رود وقتی می‌گفت: «ما مقابل هیچ دشمنی حتی یک گام عقب نمی‌نشینیم... ما فقط برای پیروزی ساخته شده‌ایم... کابوس ایران، اسرائیلی‌ها را شب و روز می‌لرزاند... نشانه‌های پایان آن‌ها را می‌بینیم... حتما طعم تلخ انتقام از شرارت‌هایشان را خواهند گرفت... نباید فکر کنند می‌زنند و می‌گریزند؛ نه، می‌خورند و نمی‌توانند بگریزند ... و عبرت خواهند گرفت که دیگر با دم شیر بازی نکنند.» شاید این حرف‌ها را برای امروزمان می‌گفت. آن موقع کسی متوجه نشد که نبودنِ خودش را باید با همین کلمات، مرهم بگذاریم.آن چهره همیشه خندان، غم هم داشت. بعضی جاها فقط، غمش فوران کرده بود؛ یکبارش در جلسه‌ فرماندهان سپاه با رهبر انقلاب بود. رفت پشت تریبون که به فرمانده گزارش کار بدهد. وقتی به یاد حاج قاسم رسید که سال‌های قبل در همان جلسه حضور داشت، یک لحظه بغض جلوی صحبت کردنش را گرفت. حاج قاسم را این‌طور معرفی کرد: «‌مردی با آرزوهای بزرگ و همت بلند که رایحه دل‌انگیز جهاد و عطر شهادت از وجودش به مشام می‌رسید.» عطر شهادت را خوب می‌شناخت. بعد از تمام شدن جلسه، خبرنگار از علت بغضش پرسید، دوباره صدایش لرزید: «سخت است، تحمل ندیدن قاسم خیلی سخت است»؛ اما برای او که با عطر شهادت آشنا بود، غم‌ چیزی نبود که بتواند پشتش را خم کند یا حرکتش را کند. تنها آرزویش پیوستن به شهدا بود. تاریخ ایران را مردهایی ساخته‌اند که چشم کشیده بودند برای لحظه شهادت و می‌دانستند رمز رسیدن، پرکاری است. شهید حسین سلامی نقشه راه را از روی قرآن دیده بود و بعد بی‌وقفه و با سرعت برای رسیدن به آرزوی دیرینه‌اش حرکت کرده‌ بود. دلتنگ شهادت بود. آخرین بار که داشت از خانه بیرون می‌رفت، این شعر را زمزمه می‌کرد: «گوشه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست.» انگار داشت با شهادت حرف می‌زد
#پنجشنبه‌_باشهدا undefined#قسمت_دوم
undefined#س_سجادی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefinedundefined[منبع](https://ble.ir/@nojavan_khamenei)
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۱:۳۲

thumbnail
آرزوهای بزرگ
نشسته‌ام در صف نماز جمعه مدینه؛ جمعه آخر ماه شعبان است و رسول خدا(ص) دارند خطبه می‌خوانند و ماه مبارک رمضان را توصیف می‌کنند:هُوَ شَهْرٌ دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللهِدعوتیم به مهمانی خدا...
مثل خیلی مهمانی‌ها، از سر ذوق، به این فکر می‌کنم که در مهمانی چطور باشم؟ چه بگویم و اصلا چه بپوشم؟! زیباترین و دوست داشتنی‌ترین طرح را در ذهنم متصور می‌شوم. یاد دختر رسول خدا (ص) می افتم. کاش می‌شد برای این مهمانی لباسی شبیه او بپوشم و کمی مثل او شوم. اما فاصله‌مان خیلی زیاد است.برای پوشیدن چیزی شبیه آن لباس مطهر، چقدر محتاج تطهیر وجودم در چشمه رحمت الهی‌ام و چاره‌ای ندارم که بروم در پس پرده مغفرت خدا پناه بگیرم.

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْكُمْ شَهْرُ اللهِ بِالْبَرَكَةِ وَالرَّحْمَة وَالْمَغْفِرَةِرحمت و مغفرت!
چه خوب است این ماه رحمت و مغفرت را باخودش می آورد. بارقه امیدی در دلم روشن می‌شود. مردم آرام نفس می‌کشند تا صدای رسول، بهتر به همه برسد.
أَنْفَاسُكُمْ فِيهِ تَسْبِيحٌ، وَنَوْمُكُمْ فِيهِ عِبَادَةٌ نفس کشیدن و خوابم! اگر ذکر و عبادت باشد عالیست. آنهم برای مادری مثل من، محتاج خواب و خسته.یادم هست در روایتی خوانده‌ام که تسبیح حضرت زهرا (س) مصداق ذکر کثیر است؛ذکرهایم که تند و تند و کم خاصیتند، اما نفس را مطمئنم زیاد می‌کشم! اگر این هم تسبیح باشد واقعا عالیست.
خطبه شوق‌انگیز است و حضرت ادامه می‌دهند:وَعَمَلُكُمْ فِيهِ مَقْبُولٌ، وَدُعَاؤُكُمْ فِيهِ مُسْتَجَابٌ
با خودم فکر می‌کنم راستگوتر از رسول خدا (ص) که نداریم؛ خودشان دارند می‌گویند اعمالمان مقبول است در این ماه و دعایمان مستجاب.
فکرش هم آدم را به وجد می‌آورد و طمع رسیدن به آرزوهای بزرگ را در دل می‌نشاند؛آخر هرجور حساب می‌کنم خودم که لیاقتش را ندارم اما این ماه، ماه عجیبی است.شاید از این زمان بتوانم بعنوان شتاب‌دهنده‌ای استفاده کنم که وجودم را لحظاتی به آن الگوی دوست داشتنی، نزدیک کند. از ته قلبم آرزو می‌کنم، امسال لباسی شبیه لباس دختر رسول خدا (ص) در این مهمانی بزرگ بپوشم.باید با خودم خلوت کنم. اوصاف او را یکبار دیگر برای خودم در لیستی بنویسم. فرصت عالی‌ای پیش رو دارم. کمی، فقط کمی شبیه‌تر؛ همین می‌تواند توشه یک سال آینده من از این مهمانی بزرگ باشد.باید لیستی بنویسم از شیوه او در مادری، همسری، عبادت، رفتار اجتماعی، دختری و ...
خطبه هنوز ادامه دارد، سر من پر شده از شوق؛ مثل دخترکی که چادر گل گلی سر می‌کند و کفش‌های تق تقی مادرش را می‌پوشد و خیال می‌کند شبیه مادرش شده. حتی خیالش هم شیرین است

undefined#ماحundefined[منبع](https://ble.ir/mehmother)#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۰:۳۰

thumbnail
#بیست‌وپنجمین‌جمع‌خوانی‌کتاب‌‌دورهمگرام
undefinedکتاب «سرگذشت استعمار» جلد ۱
ما پانزده جلد کتاب از قلب تاریخ جهان را آهسته و پیوسته با هم خواهیم خواند.

undefined اگر می‌خواهید فشرده و‌ دقیق و‌ مستند بدانید استعمار از کجای دنیای ما شروع شد و به کجا سرایت کردundefinedاگر برای شما هم ماجرای کشف قاره آمریکا مشکوک به نظر می‌رسدundefined اگر دلیل شکاف عمیق طبقاتی بین کشورهای دنیا را نمی دانید و...با ما همراه شوید.

رهبر انقلاب در دیدار با نخبگان و استعدادهای برتر تحصیلی (۱۴۰۱/۰۷/۲۷):
«من اخیراً یک کتابی دیدم که یکی از همین نویسندگان خودمان‌ (مهدی میرکیایی) نوشته، به نام سرگذشت استعمار ؛ پانزده شانزده جلد کتاب ۱۵۰ صفحه‌ای، ۱۲۰ صفحه‌ای است؛ تشریح می‌کند که استعمار چگونه در قارّه‌ی آمریکا و در قارّه‌ی آسیا توانست ثروت‌های اینها را از بین ببرد و خودش را ثروتمند کند. کشور انگلیس ثروتمند نبود، فرانسه ثروتمند نبود، کشورهای اروپایی ثروتمند نبودند؛ اینها ثروت کشورهای دیگر را گرفتند.»
••••••••________________________•••••••
undefined سرگذشت استعمارجلد اول: سفر به آن سوی دریاها
undefinedنویسنده: مهدی میرکیایی
undefinedهزینه ثبت‌نام: رایگان
undefinedزمان جمع خوانی جلد اول ۲۹ بهمن تا ۲ اسفندماه ۱۴۰۴
undefinedجهت شرکت در جمع‌خوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:undefined@rdehghanpour#جمع_خوانی_کتاب
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۲:۵۰

دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگر
undefined #بیست‌وپنجمین‌جمع‌خوانی‌کتاب‌‌دورهمگرام undefinedکتاب «سرگذشت استعمار» جلد ۱ ما پانزده جلد کتاب از قلب تاریخ جهان را آهسته و پیوسته با هم خواهیم خواند. undefined اگر می‌خواهید فشرده و‌ دقیق و‌ مستند بدانید استعمار از کجای دنیای ما شروع شد و به کجا سرایت کرد undefinedاگر برای شما هم ماجرای کشف قاره آمریکا مشکوک به نظر می‌رسد undefined اگر دلیل شکاف عمیق طبقاتی بین کشورهای دنیا را نمی دانید و... با ما همراه شوید. رهبر انقلاب در دیدار با نخبگان و استعدادهای برتر تحصیلی (۱۴۰۱/۰۷/۲۷): «من اخیراً یک کتابی دیدم که یکی از همین نویسندگان خودمان‌ (مهدی میرکیایی) نوشته، به نام سرگذشت استعمار ؛ پانزده شانزده جلد کتاب ۱۵۰ صفحه‌ای، ۱۲۰ صفحه‌ای است؛ تشریح می‌کند که استعمار چگونه در قارّه‌ی آمریکا و در قارّه‌ی آسیا توانست ثروت‌های اینها را از بین ببرد و خودش را ثروتمند کند. کشور انگلیس ثروتمند نبود، فرانسه ثروتمند نبود، کشورهای اروپایی ثروتمند نبودند؛ اینها ثروت کشورهای دیگر را گرفتند.» ••••••••________________________••••••• undefined سرگذشت استعمار جلد اول: سفر به آن سوی دریاها undefinedنویسنده: مهدی میرکیایی undefinedهزینه ثبت‌نام: رایگان undefinedزمان جمع خوانی جلد اول ۲۹ بهمن تا ۲ اسفندماه ۱۴۰۴ undefinedجهت شرکت در جمع‌خوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:undefined @rdehghanpour #جمع_خوانی_کتاب undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن! undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید: undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined
thumbnail
#بیست‌وپنجمین‌جمع‌خوانی‌کتاب‌‌دورهمگرام
undefinedکتاب «سرگذشت استعمار» جلد ۱
ما پانزده جلد کتاب از قلب تاریخ جهان را آهسته و پیوسته با هم خواهیم خواند.

undefined اگر می‌خواهید فشرده و‌ دقیق و‌ مستند بدانید استعمار از کجای دنیای ما شروع شد و به کجا سرایت کردundefinedاگر برای شما هم ماجرای کشف قاره آمریکا مشکوک به نظر می‌رسدundefined اگر دلیل شکاف عمیق طبقاتی بین کشورهای دنیا را نمی دانید و...با ما همراه شوید.

رهبر انقلاب در دیدار با نخبگان و استعدادهای برتر تحصیلی (۱۴۰۱/۰۷/۲۷):
«من اخیراً یک کتابی دیدم که یکی از همین نویسندگان خودمان‌ (مهدی میرکیایی) نوشته، به نام سرگذشت استعمار ؛ پانزده شانزده جلد کتاب ۱۵۰ صفحه‌ای، ۱۲۰ صفحه‌ای است؛ تشریح می‌کند که استعمار چگونه در قارّه‌ی آمریکا و در قارّه‌ی آسیا توانست ثروت‌های اینها را از بین ببرد و خودش را ثروتمند کند. کشور انگلیس ثروتمند نبود، فرانسه ثروتمند نبود، کشورهای اروپایی ثروتمند نبودند؛ اینها ثروت کشورهای دیگر را گرفتند.»
••••••••________________________•••••••
undefined سرگذشت استعمارجلد اول: سفر به آن سوی دریاها
undefinedنویسنده: مهدی میرکیایی
undefinedهزینه ثبت‌نام: رایگان
undefinedزمان جمع خوانی جلد اول ۲۹ بهمن تا ۲ اسفندماه ۱۴۰۴
undefinedجهت شرکت در جمع‌خوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:undefined@rdehghanpour#جمع_خوانی_کتاب
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۷:۵۶

thumbnail
ماه امسال
امسال ماه رمضان امیدوارم نور بیشتری تولید کنیم.مثل شب‌تاب‌هامثل شمع‌های کوچیکامسال برای من اعمال عبادی ماه رمضان رنگ دیگه‌ای داره.بعد از جزیره‌ی اپستین بعد دیدن آنچه حتی درباره‌ی اون می‌دونستیم.به یقین رسیدمکه باید در کار تولید نور باشیم.و اعمال عبادی ما دیگه فقط شخصی نیست.بلکه در پیکار با شر جهانی و تاریکی شیطانیهپس امسال باید به نیت ظهور بیشتر عبادت کنیم.خب از کجا شروع کنیم؟فعلا از خانه‌تکانی قبل ماه مبارککه زدودن آلودگی هاکژی‌ها و پلشتی‌ها زدودن شیطانهو نظافت نشانه‌ای از ایمانهپس این هفته به استقبال ماه عزیزمون می‌ریمماهی که در اون شیطان و جنودش در غل و زنجیر هستند.نبرد زنانه ما آذین بستن خانه‌ها برای تابیدن بیشتر اهل خانه است.

undefined#معصومه_امیرزادهundefined[منبع](https://ble.ir/@rozhaye_khob)#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۰:۵۹

thumbnail
استهلال
کلاسْ اولیِ خانه‌ام به زحمت داشت می‌خوانْد: « اَست...هَ...لللل...آاااا». خنده‌ام گرفت: «اِستهلال درسته مامان!»موهایش را از توی چشم‌ها کنار زد و گفت: «ینی چی؟» تلویزیون داشت خبر رویت هلال ماه رمضان را پخش می‌کرد. لب پنجره رفتم، «آاااخ» بلندی گفتم و در حالیکه اسباب‌بازیِ فرورفته در پایم را به کناری شوت می‌کردم و صورتم از درد مچاله شده بود، گفتم: «یعنی چند تا آدم میرن روی بلندی و آسمون رو با دقت نگاه می‌کنن و دنبال هلال ماه می‌گردن و به بقیه خبر میدن! مامان جان جمع کن تو رو خدا این اسباب بازی ها رو!» بی‌توجه به اعتراضم ابروهایش را بالاداد: «چرا خبر میدن؟» ناامید از همدردی‌اش با پای زخمی‌ام گفتم: «تا بفهمیم ماه رمضون شده یا نه.» برق توی چشم‌هایش به وضوح دیده می‌شد. درد را فراموش کردم. حتما تلاش‌هایم برای نقش بستن خاطره‌های خوش توی ذهن دخترم از ماه خدا به ثمر نشسته بود. سریع گفت: «یعنی حتما باید ماه رو ببینیم....» وسط حرفش پریدم: «که قاطیِ آدم خوبا بشیم و از مهمونی خدا جا نمونیم.» لبخندی زد و لی لی کنان توی خانه دوید: «آخ جووون من عاشق ماه رمضونم...»
دوباره به آسمان پشت پنجره خیره شدم. هلال را پیدا نکردم. یادِ «او» افتادم. همان کسی که به تازگی جشن تولد ۱۱۹۲ سالگی‌اش را جشن گرفتیم.
کاش برای دیدنِ روی ماهش همینقدر آسمان و زمین را می‌گشتیم. پاهایمان را می‌کردیم توی یک کفش که خدایا نه فقط هلال ماه جهان مادی‌ات بلکه ما در جستجوی دیدن روی ماه ولیّ تو هستیم. تا نبینیمش، تا نفسمان عطر حضورش را به خود نگیرد، تا در این مهمانی در کنار او سر سفره‌ات ننشینیم، روزه‌هایمان را افطار نمی‌کنیم. اصلا بدون او هیچ جرعه آبی، عطش طولانی‌مان را رفع نخواهد کرد. چشم از آسمان برداشتم.صدای تلویزیون آمد: «ماه بندگی خدا آغاز شد.»دستم را از روی زخم پایم برداشتم و به علامت دعا بلند کردم: «خدایا کاری کن نه فقط پاهامون، حتی اگه همه وجودمون در راه ظهور ولّی تو زخمی و مجروح شد، بازم از استهلال روی ماهِش دست نکشیم.» دخترم با صدای بلند گفت: «الهی آمییییین.» خندیدم: «تو کی اینجا وایسادی وروجک؟» چشم‌هایش را از سقف خانه برداشت و به من زل زد: «حالا این دعایی که خوندی ینی چی؟»

undefined#معصومه_امین‌رستمی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۸:۲۹

thumbnail
آدم حسابی
من بچه‌هایم را هر مسجدی نمی‌برم، مگر از اخلاق نمازگزارانش مطمئن شوم. ترجیح می‌دهم آدم‌های معمولی‌ای شوند تا با غرولند برخی پیرزن پیرمردها، پای دلشان از دین بریده شود. یکی از اقوام از من خیلی حساس‌تر بود. امکان نداشت هر جمعی به دلش بنشیند. دیدم چند وقت است روز و شب دست نوه‌اش را می‌گیرد می‌برد مسجد چند کوچه بالاتر. پرس و جو که کردم گفت: «یه امام جماعت اومده خیلی آدم حسابیه. هم شوخ طبعه، هم هوای بچه‌ها رو داره، هم حرف و حدیثی پیش بیاد سریع حل و فصل می‌کنه.»
همین روزها بود که همسر یک لیست آورد و گفت: «از روش بخون وارد اکسل کنم.»تای کاغذ را باز کردم و پرسیدم: «جریان این اسامی چیه؟»لپ‌تاپ را روشن کرد: «این‌ شهدا، بستگان نمازگزارا هستن. هر شب امام جماعت مسجد به نیت یکی‌شون قرآن می‌خونه.»ابرویم را بالا دادم و با سر تحسین کردم: «چه جالب.»«اوهوم... روحانی با صفائی‌ه، قرآن رو آروم می‌خونه تا همه باهاش قرائت کنن. آخرشم یه دعای جالب می‌کنه: خدایا به شیخ این مسجد شهادت عنایت فرما. همه هم بلند می‌گن آمین.»زیر لب گفتم چه زرنگ...
تعریف‌ها باعث شد که جشن نیمه شعبان پارسال با وجود سرما دخترم را لای پتو بپیچم و دست پسرم را بگیرم و برویم. دیر رسیدیم. آن قدر جمعیت آمده بود که در را بسته بودند. از پشت نرده‌ها دیدم امام جماعت با کیسه غذای نذری از آشپزخانه مسجد بیرون آمد. تا چشمش بهمان افتاد در را باز کرد. خانم‌ها و آقایان به صف شدند. حاج آقا عبا را تا کرد گذاشت روی تک صندلی کنج حیاط مسجد و گفت: «نذری رو گرفتین نرینا. پارک رو به رو مراسم نور افشانی و آتیش بازی داریم.»همهمه را با صلوات آرام کرد، خودش صف‌ها را نظم داد و غذاها را به عدالت تقسیم کرد. ترق توروق و بومب بومب آتش بازی نگاه پسرم را به آسمان برد. با انگشت رد نور را گرفت و از ذوق بالا و پایین پرید:«هییییع... مامان اون‌جا رو...»
پسرم خیلی شب‌ها با پدرش می‌رفت و خودم هرزگاهی. هنوز نیامده، کفشش را در نیاورده، شکلات‌ها و عیدی‌ای که حاج آقا به او داده بود از جیبش در می‌آورد و می‌گفت:«مامان بازم بریم.»
چند بار دیگر گذرم افتاد و رفتیم. حاج آقا ظهرها بعد از نماز نهج‌البلاغه می‌گفت و شب‌ها بعد از قرآن تبیین مسائل سیاسی روز. ساده، صریح، بی‌پرده و نقطه‌زن. آن قدر دلنشین که دلم می‌خواست جای تحلیل‌های مجازی، هر شب توفیق پیدا کنم و بروم. از آن حرف‌ها که به مذاق یک سری مسئول منفعت طلب خوش نیامده بود و او را بار‌ها توبیخ و برکنار کرده بودند؛ ولی قد ارزنی از روشنگری کوتاه نیامده بود.
تازه تصمیم گرفته بودم محمدمهدی را بیشتر مسجد ببرم که صدای خرابکاری اغتشگرهای روز سیزدهم جنگ بلند شد. شب‌ها جرأت بیرون رفتن نداشتیم. دو روز بعد از هیاهوی شلوغی‌ها، همسر آمد و گفت: «محله ما یه شهید داده! اگه گفتی کی؟!»دلم هری ریخت. از روی صندلی بلند شدم:«پرسیدم کی؟!»لبخند شیرینی زد:«حاج آقا محمد دوست‌...»صدای بعد قرآنش توی گوشم زنگ زد: «خدایا به شیخ این مسجد شهادت عنایت فرما...» اشک توی چشمم لرزید و آه از دلم بیرون ریخت.

#پنجشنبه‌_باشهدا undefined#شهید_عبدالله_محمددوست
undefined#دست‌های_خالی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۵:۰۵

thumbnail
زندگی با قرآن
اولین ماموریتی که روزهای ابتدای ورودم به خبرگزاری قرآن به من داده شد این بود: «برو از زندگی روزمره مردم و قرآن عکس بگیر.»
با ذوق رفتم. فکر می‌کردم قرار است قرآن را وسط زندگی ببینم؛ کنار مادر، کنار دست‌های کار کرده‌ی پدرها، کنار وسایل بازی بچه‌ها.اما بیشتر خانه‌ها شبیه هم بودند.قرآن، بالای طاقچه.جلد چرمی سالم.روکش تمیز.دست‌نخورده.برق می‌زد، اما نفس نمی‌کشید.
فقط در خانه‌هایی که حافظ یا قاری قرآن بودند، ورق‌ها خم داشت. گوشه‌ها تا شده بود. رد انگشت روی صفحه‌ها مانده بود. آن‌جا قرآن زندگی می‌کرد.
مسابقات بین‌المللی قرآن در راه بود و همه در تکاپو. خبرگزاری شلوغ‌تر از همیشه بود. خبر، گزارش، مصاحبه… اما ذهن من درگیر همان طاقچه‌ها بود.
دلم می‌خواست یک تصویر بسازم که بگوید قرآن فقط برای قاب نیست. برای زندگی است.
روزها فکر کردم. با اساتید حرف زدم. با دوستان مشورت کردم.بالاخره با کمک دوستانم مجموعه‌ای شکل گرفت: «یک قرآن، یک امت».قرآن را از طاقچه پایین آوردیم.گذاشتیم وسط سفره زندگی آدم‌ها.کنار دست‌های پینه‌بسته.کنار کودکی که هنوز درست خواندن بلد نبود اما صفحه را با انگشت دنبال می‌کرد.
آن روزها فکر می‌کردم قدم کوچکی برداشته‌ام. فکر می‌کردم قرآن در بطن زندگی مردم وارد می‌شود.
چیزی حدود ده سال‌ گذشت.دی ماه ۱۴۰۴ آمد؛ اول خبر را دیدم و بعد تصویر را؛ تصویر قرآن‌های پاره و آتش‌گرفته،جلدهای سوخته.صفحه‌هایی که نیمه‌جان در هوا تکان می‌خوردند.کاغذی که سیاه شده بود، اما هنوز کلمه‌ها از میان خاکسترش پیدا بود.
همان‌جا چیزی در سینه‌ام فرو ریخت.نه فقط از خشم.از شرم.از این‌که ما سال‌ها قرآن را روی طاقچه نگه داشتیم،و من تازه دوباره یادم افتاد باید کاری بکنم.
توانم امروز به اندازه‌ی همان دوربین است.همان عکس‌ها را دوباره منتشر می‌کنم.شاید دوباره کسی قرآن را از طاقچه پایین بیاورد.شاید دوباره جایی، صفحه‌ای ورق بخورد.شاید دوباره کلمه‌ای خوانده شود.و من هنوز امیدوارم روزی برسد که قرآن نه روی طاقچه، بلکه در دست‌های همه ما باشد.
undefined#سارا_سیفی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۹:۲۸

thumbnail
#بیست‌وششمین‌جمع‌خوانی‌کتاب‌‌دورهمگرام
undefinedکتاب «سرگذشت استعمار» جلد ۲گرگ‌ها با چشم باز‌می‌خوابند
ما پانزده جلد کتاب از قلب تاریخ جهان را آهسته و پیوسته با هم خواهیم خواند.

undefined اگر می‌خواهید فشرده و‌ دقیق و‌ مستند بدانید استعمار از کجای دنیای ما شروع شد و به کجا سرایت کرد
undefinedاگر برای شما هم ماجرای کشف قاره آمریکا مشکوک به نظر می‌رسد
undefined اگر دلیل شکاف عمیق طبقاتی بین کشورهای دنیا را نمی دانید و...با ما همراه شوید.
••••••••________________________•••••••
undefined سرگذشت استعمارجلد دوم: گرگ‌ها با چشم باز می‌خوابند
undefinedنویسنده: مهدی میرکیایی
undefinedهزینه ثبت‌نام: رایگان
undefinedزمان جمع خوانی جلد دوم ۶ تا ۹ اسفندماه
undefinedجهت شرکت در جمع‌خوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:undefined@rdehghanpour#جمع_خوانی_کتاب
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۲:۳۳

thumbnail
مناره های خاموش
چهارشنبه ساعت یازده سر کلاس چهارمی‌ها تازه رسیده بودم به «نقش میراث فرهنگی در هویت ملی». بوی پوست نارنگی می‌زد زیر دماغم (هنوز ماه رمضان نبود).درباره خانه‌ها، حیاط‌ها و باغچه‌ها، مسجدها، بازارها و دروازه‌ها گفتم که نگاه آدم‌های هر عصری به زندگی را نشان می‌دهد؛ میراث فرهنگی زاویه دید اجداد ما بوده به زندگی.اصلا هدفم تحریک چهارمی‌ها نبود. نمی‌خواستم بچه‌های مردم خون‌شان به جوش بیاید و بروند روی نیمکت‌ها و شروع کنند به جیغ و سر و صدا و شعار دادن! من فقط درسم را گفتم با کمی تِم تاریخ و قصه و یک فیلم کوتاه از دروازه‌های دوره ناصری. اولش یکی دوتایشان توی تاریکی کلاس موقع پخش فیلم تیکه انداختند. ندیدم کی ها بودند! سومی اما اجازه گرفت: «اجازه میشه یه چی بگیم؟» و وقتی من اجازه دادم، راست راست توی چشمم نگاه کرد و گفت «بیشعوووور»... به قیافه‌اش نمی‌خورد فحش بلد باشد! یا حتی دلی مثل آدم بزرگ‌ها داشته باشد که به درد بیاید. اصلا مگر بی‌شعور اگر سر جایش استفاده شود فحش است؟ توی دستگاه ادراکی آدم چهارمی کسی که خلاف شعور عمل کند، فاقد شعور است...ساعت یازده ایستاده بودم کنار دروازه‌های عصر ناصری که ناصرالدین شاهِ قاجار قوانلو دستور داده‌بود استادهای معمار از شرق و غرب، شمال و جنوب، اطراف تهران بسازند و استاد محمدقلی خان کاشی‌پز، قصه رستم و دیو سفید را نقاشی کند روی کاشی‌های مناره‌ها و ستون‌هایش. عجب چیزی شده بود. پشت عین دوازده تا دروازه خندق زده بودند. قشنگ نقطه شروع و تمام تهران از هر طرف مشخص بود. نسقچی‌ها غروب تا غروب لنگر دروازه‌ها را می‌انداختند و فقط آدم‌هایی که اسم شب را بلد بودند راه می‌دادند. چهارمی‌ها، پنجمی.ها و حتی بچه‌های متوسطه قصه دوست دارند و من رسیده بودم به سربالایی داستان‌. همان موقع که مردم روزگار قاجار آن‌قدر توی خانه‌های تاریخی‌شان غرق زندگی بودند که حواسشان نبود فرانسوی‌ها دارند یواشکی روستاها را حفاری می‌کنند‌ و هر چی پیدا می‌کنند بین خودشان و شاه تقسیم می کنند! «هر چی» یعنی میراث فرهنگی ما. چیزهایی که از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان به یادگار مانده بود. وقتی داشتم نوشته‌های روی تخته را پاک می‌کردم پهلوی اول روی کار آمده بود. رضاخان دستور داد با پتک و چکش بیفتند به جان دروازه‌های تهران و تبریز.یازده تا دروازه از دوازده تا دروازه همه چیز تمامِ خوشگلِ تهران و چند تا بنای تبریز را به بهانه مدرن سازی پایتخت با خاک یکسان کردند. قانون نوشتند که میراث فرهنگی ایران تا دوره زندیه حساب است! از زندیه تا پهلوی اصلا تاریخ ایران نیست و قاجارها اصلا آدم نبودند که کاخ و کوخ و برج و بارویشان میراث فرهنگی باشد! وجب به وجب دروازه‌های تهران شد تلی از خشت. با کاشی‌ شکسته‌های نقشِ رستم و دیو سفید...من فقط داشتم تاریخ می‌گفتم اما خون چهارمی‌ها به جوش آمده بود. ایرانی‌های کوچکِ کلاس، به من شکایت داشتند.از ما دزدیده بودند! میراث‌مان را ، خانه‌های آبا و اجدادی‌مان را، چیزهای داخلش را. دروازه‌هایمان را با قصه‌های شاهنامه ...شهر بی در و دروازه اول و آخرش مشخص نیست! شهرِ بی‌هویت تهرانِ بی در و پیکر پهلوی است شب که بشود دزدها و غارتگرها می‌زنند به دلش. میراث‌مان را می‌برند. پهلوی‌ها شبیه همند. دزدهای میراث و هویت ایران. خاک‌خورها و خاک فروش‌ها. اصلا آدم‌ها شبیه اجدادشان می‌شوند. اجداد من معلم بودند. کی گفته معلم‌ها نباید تاریخ بگویند؟ کی گفته مدرسه جای حرف‌های سیاسی نیست؟ وقتی مدرسه نه جای دیانت باشد، نه سیاست و نه تاریخ، چهارمی‌هایی که بی سیاست و دین و تاریخ پایشان به صنعتی شریف برسد فندک می‌گیرند زیر هویت سه رنگ خودشان. چون جمهوری اسلامی ایران را، دروازه‌هایش را، خاکش را، خانه‌هایش را و حتی سربازها و پرچمش را ایرانی نمی دانند...کلاس چهارم، ایران است؛ کمی کوچکتر. آدم‌هایش شهروندان ایرانند؛ کمی کوچکتر. شهروندهای ایران اگر سرشان گرم خانه‌های کوچکِ خودشان باشد، دزدها میراث اجدادی‌مان را می برند. چشم باز می کنیم وقتی نه دری مانده و نه دروازه‌ای.
undefined#طیبه_فریدundefined منبع#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
undefined*دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛* فرصتی برای ثبت لحظه‌های زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل

۳:۱۱

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
undefined باخبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر باشیــم!
✾ تبــریــــــــک بــه خــانــم‌هـــــundefinedــــا :| #مریم_صفدری | #مریم_راستگوفر| #یکتا_نورافشان | #فاطمه‌سادات‌_آل‌علی| #مریم_ارسلانی | #معصومه_سادات_صدری|#زینب_گودرزی |#مریم_حمیدیان|#فهیمه_فرشتیان |#زهرا_نجفی‌یزدی|#اعظم‌الشریعه_موسوی|#محدثه_حبیبی|#مائده_مرادی
undefined به‌خاطــــر برگزیــــــــــده شدنروایتشون در نشریه عین undefined
undefinedمی‌دونستیــــــــــــــــــــد که ...روایت این دوستان در مجله عین به چاپ رسیده! شما هم می‌تونید روایت دوستان رو در دهمین شماره این نشریه با نام "نور" مشاهده و مطالعه کنید.
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظه‌های زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۲:۵۷

thumbnail
شهیدی که از همه بیشتر، از جمهوری اسلامی زخم خورده بود!

بعضی‌ها برای وطن می‌میرند،بعضی‌ها قبل از مردن، هزار بار می‌شکنند؛او از همان‌ها بود.دلش پر بود و تنش خسته؛ و سهمش زخم بود و سکوت...
اما باز زمانی که وقتش رسید، خودش را قبل از همه فدا کرد.شهید شد، بی‌آن‌که حسابِ زخم‌هایش را پس بگیرد...
#شهید_مسعود_مرادزاده#پنجشنبه‌_باشهدا🌷

undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!

undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۶:۰۶

thumbnail
سرباز
یادت هست!؟ بچه بودم، دعای توسل مسجد تمام شده بود. زن‌ها اشک‌ها و فین‌ها را پاک کرده بودند. سرپا ایستاده بودند تا بی‌بی‌جان دعا کند. پیرزن گوشه‌ روسری سبزش را دست گرفته بود و رو به آسمان با صدای بلند دعا می‌کرد: «خدایا به حق مادرم زهرا فرج امام زمان را زودتر برسان». آمینِ بلندِ زنانه در سقف گنبدی مسجد پیچید اما یک نفر بود که تندتند دعا می‌کرد: «خدایا لطفا نه، خواهش می‌کنم امام زمان فعلا نیاد، آخه من هنوز دختر خوبی نشدم، اگه ظهور کنه حتما گردنم رو می‌زنه».
از تو همین را برای من گفته بودند: وقتی بیایی سوار بر اسبی و با شمشیرت گردن تمام آدم‌های بد را می‌زنی‌. تعریف آدم بد برای من آنقدر باز بود که خودم را هم شامل می‌شد. حتی خانم معلم که هرازگاهی سرمان داد می‌زد و لیچار آبداری بارمان می‌کرد هم آدم بد بود. از تو چه پنهان بابا هم که هر روز پفک نمی‌خرید ممکن بود آدم بدی باشد. دایره‌ی آدم‌های بد برای من همین اندازه بزرگ بود و به من هفت ساله حق بده نخواهم کسی بیاید که هم زمان گردن خودم و پدرم و معلمم را بزند.
بزرگتر که شدم یاد گرفتم تو را لابه‌لای کتاب‌ها پیدا کنم تا صحبت‌های خانم جلسه‌ای‌ها؛ و آن وقت تو فرق کردی. تعریف آدم‌های بد فرق کرد. راستش عاشقت شدم؛ عاشق دیدن روی تو. در به در دنبال دستور و ذکری بودم که من را به دیدار تو برساند، چهل تا دعای عهد، چهل تا زیارت عاشورا، چهل تا نماز امام زمان... موقع شمع روشن کردنِ عصر تاسوعا در هفت تا مسجد - که رسم شهرمان بود- من فقط و فقط دیدن تو را می‌خواستم. ندیدمت اما دلم خوش بود که حتما دیدمت و نشناختمت.
تو نیامدی و من بزرگتر شدم. آنقدر که فهمیدم وظیفه‌ سرباز نشستن به امید دیدن فرمانده نیست. کاغذ جلویم گذاشتم و نوشتم تا سرباز تو شدن چه چیزهایی ندارم. رفتم پی فراهم‌کردنشان و هنوز در همان راه هستم.
حالا از آن دعاهای سفت و سخت هفت سالگی رسیده‌ام به رد شدن از مرز چهل سالگی و هنوز چیز زیادی از آن لیست خط نخورده. حالا که همه جا اسم تو و مسابقه‌ رسیدن به تو هست من باز هم می‌ترسم. اینبار نه از گردن زدن، که از جا ماندن. می‌ترسم از این همه‌ آدم که در شرق و غرب عالم به سرعت نور در حال رشد هستند جا بمانم. می‌ترسم جمعه صبحی شود و من حین غذا دادن به سه ساله و‌ عوض کردن پوشک شش ماهه و‌ دیکته گفتن به کلاس اولی، نامه‌ی فراخوان تو را اصلا نبینم. پس لطفا بیا و به حق نان و نمک چهل ساله، من را با همین بضاعت مزجاة بخر، با همین آرزوی بلند و عمل کوتاه....
undefined#مریم_صفدری#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
undefined*دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛* فرصتی برای ثبت لحظه‌های زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل

۵:۵۸