بله | کانال دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگر
عکس پروفایل دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگرد

دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگر

۵.۸ هزار عضو
thumbnail
با بچه‌هایمان حرف بزنیم!
توی شلوغی‌ها رفته بودم سر بزنم به خواهرم و بچه‌هاش. تا رسیدم دختر کوچک خواهرم بدو بدو اومد و خواست زیر آب خواهرش رو بزنه:- خاله خاله ... مهلا میگه شاه خوبه خمینی بده!
یک لحظه احساس کردم چیزی در دلم افتاد و من صدای افتادنش را شنیدم. چند ثانیه‌ای میخکوب سرجایم ماندم. بعد به مهلا نگاه کردم که داد می‌زد:- دروغ میگه خاله! بعد هم دنبال دنیا گذاشت. خواهر هشت ساله‌اش. خواهرم هم با دمپایی دنبال هر دو!
چند دقیقه بعد وقتی که خواهرم چای برایم آورد یک برگه از کیفم درآوردم و با یک خودکار به مهلا دادم:- خاله جون توی یک صفحه هر چیزی که از پهلوی می‌دونی برام بنویس ...تلخ بود برایم که مهلا دختر ١۴ ساله خواهرم حتی یک سطر هم نتوانست بنویسد. این یعنی تحت تاثیر همسالان و فضای مجازی بوده.بعد گفتم‌: مهلا جانم، بگو چرا رهبر رو دوست نداری؟گفت: همین جوری خاله، دلیلی ندارهگفتم: جانِ دلم.. ما همین‌جوری نداریم خاله، باید دلیل بگی تا در موردش حرف بزنیم.
بعد خواستم لباس بپوشد و با هم برویم بیرون.
دقیقا چند قدمی خانه حاج مامان. کوچه شهید آقا محمدی. تابلوی کوچه را نشانش دادم و گفتم: میدونی این شهید کیه؟ پسر آقجه خانم. همون پیرزنی که هر روز روی سکوی خونه اش می نشست و بهش سلام می دادی. همون که حالا فوت کرده و خونه قدیمیش هنوز مونده. گفتم چهار ساله بودم وقتی عروسی پسرش بود. گفتم خودم رو کشتم از بس گریه کردم. می گفتم من می خوام عروس ببینم. اون روزها حتی به قیمت جانم هم که شده من باید عروس می دیدم. خیال می کردم عروس خوشگل ترین آدم روی زمینه. مثل حالا نبود که خیلی ها مثل عروسند. این را که گفتم مهلا خندید. گفتم ما دعوت نبودیم. دست آخر مادرم با خجالت من را برد تا عروس را ببینم. عروس قشنگ بود. چشم هایش سبز و درشت بود. مثل عروسک ها. یک هفته بعد کومله ها سر شوهرش را بریدند و بیرون در پاسگاه مرزی گذاشتند. مهلا تازه پرسید کومله یعنی چی؟ گفتم تجزیه طلب ها. تازه پرسید تجزیه طلب یعنی چی ... گفتم من دیدم که عروس زیبای آن خانه با شیون اهل خانه برای همیشه از آن خانه رفت. گفتم کومله ها وسط میدانند حالا. قاتل های پسر آقجه خانم ... بعد گفتم همین خیابان ۱۷ شهریور که هر روز با مادرت از اون میای خونه حاج مامان. تا حالا از خودت پرسیدی چرا ۱۷ شهریور؟ چرا ۱۸ مهر نیست. چرا ۱۲ اسفند نیست؟ نمی دانست. بعد برایش قصه ۱۷ شهریور را گفتم. قصه میدان ژاله. قصه جدایی بحرین. جدایی آرارات. از قانون کاپیتالاسیون. از قتل عام و سرکوب عشایر. اشغال ایران و متفقین. تبعید شاه پهلوی به موریس. کشف حجاب. برایش گفتم که در روستای حاج مامان تازه عروسی حامله از ترس اینکه حجابش را بردارند وسط کوچه از ترس مرد. با بچه توی شکمش دفنش کردند. بعد یکی یکی از کوچه ها گذشتیم و قصه شهیدهایش را برایش گفتم. اینجا کوچه شهید خزلی ... برادران شعبانی. گفتم رفته بودم بستنی بخرم. پنج سالم بود شاید. شاید هم کمتر. نامزد شهید شعبانی هم در مغازه بود. یک دفعه خبر دادند نامزدش اومده مرخصی. ظرف ماست از دستش افتاد. با چادر سفیدش توی کوچه می دوید. چادرش توی باد می رقصید. وسط کوچه زمین خورد. من داشتم نگاهش می کردم. خیلی نگذشت که نامزدش شهید شد. شد اسم همین کوچه. با اسم برادرش با هم. من هنوز نامزدش رو گاهی توی خواب می بینم. توی کوچه داره می دوئه. بهش گفتند نامزدش اومده مرخصی. چادرش پر از پروانه های صورتی یه. اینجا کوچه شهید امیر حسنی ... می دانی این شهید چطور شهید شده؟ میدانی این یکی چطور؟ برایش گفتم تا به اینجا برسیم ۴۰۰ هزار شهید داده‌ایم.
خیلی حرف زدیم آن روز. یعنی من فقط حرف زدم، مهلا فقط گوش می‌داد.سردم شده بود دیگر، خواهرم هم مدام زنگ می‌زد که برگردید.
صبح فردا سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و با خنده گفت:- چی گفتی به این بچه دیروز، میگه من از شاه متنفرم، میگه رهبرم رو دوست دارم.
گوشی را که قطع کردم داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر با بچه‌هایمان حرف زده‌ایم؟ با بچه هایمان حرف بزنیم، قبل از اینکه دشمن با آن‌ها حرف بزند.

undefined منبع#روایت_بخوانیم3️⃣6️⃣9️⃣
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۹:۳۵

thumbnail
تو چطور پژمانی هستی؟
حسین‌ آقای بابری من پژمانم. مثل تو، مثل گذشته‌ تو. دیروز پدرت پته‌ات را ریخت روی آب. رفته‌بودیم خانه‌ات و پدر گاهی با بغض و گاهی با خنده از تو برایمان می‌گفت. از وقت‌هایی گفت که هنوز اسمت پژمان بود. توی عروسی‌ها بدن را می‌گذاشتی روی رگبار و بندری می‌رفتی. می‌گفت تو دایره‌ی رقص ترکی هم، همه چشم‌ها به دستمال‌های تو بود. البته من رقصم خوب نیست. وقتی می‌رقصم مثل سپیداری می‌شوم که لای شاخه‌هایش باد افتاده. من از بابت دیگری پژمانم؛ نه مثل پژمان‌های کلیشه‌ای فیلم‌های صدا و سیما. نه مثل پژمانی که تو بودی‌.
اصلا تو چطور پژمانی هستی؟ پژمان نه! تو چطور آدمی هستی؟ چطور توانستی دختر‌هایت را بگذاری بروی مرودشت. نمی‌دانستی آن جا قیامت به پا شده؟ من اگر جای تو بودم اگر دوتا دختر داشتم و یک تو راهی، نه می‌خوابیدم نه می‌رفتم بیرون نه حتی پلک می‌زدم. آنقدر توی خانه می‌ماندم و نگاهشان می‌کردم که ازم خسته‌شوند.
دیروز پدرت زهراکوچولویت را بغل کرده بود. نازش می‌کرد و می‌گفت چطور پسر دست گلش از دستش در رفت. روزه بودی. دخترهایت اذیت می‌کردند. همسرت بردشان خانه یکی از اقوام که برگردد و بتواند افطاری برایت دست و پا کند. آن‌ها که رفتند تو هم رفتی. پایت را گذاشته‌بودی روی گاز که از قرخلو بزنی بیرون. بین راه پدرت را دیدی و پیچیدی تو کوچه‌ دایی. که مثلا می‌خواهی به آن‌ها سر بزنی. هم پدرت هم مادرت بهت گفته‌بودند این دفعه را بی‌خیال شو. این دفعه فرق می‌کند. این دفعه نه! نگفته‌بودند؟ وقتی بد به دل مادر بیفتد ردخور ندارد. این را نمی‌دانستی؟ وقتی پدرت زنگ زد که برگرد؛ که جواب دخترهایت را چه بدهم؟ خنده‌های فاطمه و ناز کردن‌های زهرا جلوی چشمت نیامد؟ چطور توانستی پدال گاز را محکم‌تر فشار بدهی؟ پدرت گفت پشت گوشی چه جوابی دادی :«جواب دخترهام و خانومم با شما؛ اما جواب امام حسین رو کی بده؟»
اصلا تو چه سری با امام حسین داری؟ از وقتی رفتی شیراز درس بخوانی کم‌کم عوض شدی. شدی آن آدمی که حالا می‌شناسیم. اسمت را گذاشتی حسین. جای دایره‌های دستمال‌بازی نفر اول دایره‌های عزاداری شدی. بال‌هایت را باز می‌کردی و می‌زدی بر سینه. حالا همه چشم‌ها به زنجیر‌های تو بود. همه گوش‌ها به حرف‌های تو بود و انگار همه روستا روی انگشت‌های تو می‌چرخید. پدرت می‌گفت روز عاشورا دسته‌های عزاداریتان یکی نمی‌شدند. ریش‌سفیدها هم نتوانسته‌بودند کاری کنند. سربند‌های یاحسین گرفتی. رفتی بین صف‌های هیئت مقابل. یکی یکی به پیشانیشان سربند بستی و این گره کور و قدیمی را باز کردی.
دیروز پیش دانش‌آموزهایت هم رفتیم. هنوز دست‌خطت روی تخته بود :«موضوع انشا: تسلیم یا مقاومت؟» دلشان نمی‌آمد پاکش کنند. نمی‌دانم بینمان بودی یا نه؛ اما دانش‌آموزهایت انشاهایشان را خواندند و از تو برایمان گفتند. یکی از دانش‌آموزهات می‌گفت برای ساختن خانه عالم بیل دستشان دادی. چه کیفی می‌کرد وقتی از آن روز می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از آش‌سبزی‌های دورهمی می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از کلاسی می‌گفت که تو معلمش بودی. تو چطور پژمانی هستی که همان روستای کوچک برایت مرکز دنیا بود؟ که خسته نمی‌شدی ناامید نمی‌شدی. تو حتی وقتی تیر به شکمت خورده‌بود می‌خندیدی و هنوز رجز می‌خواندی.
حالا بنظرت من چطور پژمانی هستم؟ تا همین دو ماه پیش از زمستان امسال ناامید شده‌بودم. نه برفی نه بارانی و نه حتی ابر و سرمایی! ولی آن روز که آمدیم خانه‌ات و تو نبودی، برف آمده‌بود. برای بار چندم برف آمده‌بود. من معنی پژمانم! زود ناامید می‌شوم زود پا پس می‌کشم. حاج قاسم که رفت ناامید شدم. سیدحسن که رفت ناامید شدم. روز اول جنگ ۱۲ روزه از همه ناامیدتر من بودم. با یک مویز گرمیم می‌شود با یک غوره سردیم. می‌بینی؟ پژمان بودنم هم با تو فرق دارد. کاش یک شب به خوابم می‌آمدی. از همان سربند‌های یاحسین به پیشانیم می‌بستی و می‌گفتی بیا قاتی ما. کاش راز حسین شدنت را می‌فهمیدم و یاد می‌گرفتم سنگ بزرگ بردارم. کاش می‌فهمیدم چطور از پژمان کنده‌شوم. بشوم حسین.
پ‌ن: تصویر شهید حسین(پژمان) بابری و فرزندانشتاریخ را به حافظه بسپارید.
#پنجشنبه‌_باشهدا🌷
undefined#محمدجواد_رحیمیundefined[منبع](https://ble.ir/hafezeh_shz)#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۸:۳۲

thumbnail
سایه پرچم
نور کم رمق روزهای سرد، خودش را رسانده بود تا وسط فرش هال. ظاهرش این بود که داشتم گرد و خاک نشسته روی برگ انجیری نازک نارنجی را تمیز می‌کردم، در اصل چشم‌هایم دوخته شده بود به قاب تلویزیون.صدای هم‌وطن‌های نازنینم، آن‌هایی که حالا بیش از پیش محبت‌شان مهمان دلم شده، در خانه می‌پیچید. آن‌هایی که ۲۲ دی، زیر آسمان این شهر، پس از روزهایی باور نکردنی و تلخ‌تر از زهر، آرام گرفتند.چطور می‌‌توان هم‌زمان کوه غم بود از رفتن عزیزان و هم‌زمان سرخوش از نفس کشیدن زیر این پرچم دوست داشتنی و کمی دل‌نگران بابت زخم‌ها و خیلی بیشتر دل‌مطمئن و امیدوار به آینده.
نمی‌دانم، شاید آدم‌ها این روزها بیشتر شک می‌‌کنند و از نو مطمئن می‌شوند. راستش را بخواهید من هم از پس همان قاب تماشایی، شک نکردم، اما دلم آرام شد و دوباره ایمان آوردم. قاب خانومی که چشمانش از گریه، سرخ سرخ بود، بغضش را هنرمندانه پنهان کرد، عکس شهید را در آغوش گرفت و گفت: «حال ما و اشک مردم ما از ضعف نیست، دل شکسته‌ایم، وگرنه بعد از این همه شهید که هرکدوم عزیز دل ما و خانواده‌هاشون بودن، ما مرده باشیم تا این خاک از دست بره».
من ایمان آوردم.من از نو، ایمان آوردم.

undefined#سعیده_باغستانی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۸:۴۸

thumbnail
جوشن نور
پشت میزم نشسته بودم و می‌خواستم مطلب جدیدی بنویسم، جز چند داستان از زندگی حضرت علی‌اکبر چیزی به ذهنم نرسید که یک دفعه محمدمهدی وارد اتاقم شد.
از اینکه به جای بازی مشغول نوشتن بودم؛ حوصله‌اش سر رفته بود. شال‌گردن مشکی‌ام را از روی جا رختی برداشت و پهن کرد، کف اتاق. سرش را گذاشت پایین شال‌گردن و بعد غلت زد و غلت زد و شال گردن با هر غلت یک دور، دور سرش پیچیده شد. بی‌خیال نوشتن متن شدم و پیش خودم خندیدم که اگر همه‌ی حاج‌آقاها برای عمامه پیچیدن مثل محمد‌مهدی روی زمین غلت می‌خوردند، چقدر ماجرا خنده‌دار می‌شد. شال‌گردن که به آخر رسید، بلند شد. با خوشحالی دوید طرفم که خاله‌جون، عکس بگیر، رهبر شدم. بعد دست‌هایش را شبیه رهبر بالا گرفت و تکان داد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم، روزی با خواهرزاده‌ی هشت ساله‌ام، رهبربازی کنیم.
چشمم خورد به قاب‌عکس روی دیوار اتاقم که اتفاقا عکس رهبر بود با یک دست بالا گرفته به نشانه‌ی محبت و سلام. شاید محمدمهدی می‌خواست خودش را شبیه همین عکس کند.
به محمد گفتم برو زیر همین عکس رهبر. محمد مهدی زیر قاب ایستاد و عکس گرفتم. شال گردن سنگین بود از دور سرش سُرخورد و باز شد. محمد چندبار دیگر رهبربازی کرد و بعد شال گردن را کف اتاق ول کرد و رفت.
محمدمهدی را صدا زدم، شمشیر پلاستیکی توی دستش بود. گفتم: شمشیر گرفتی ما رو نکشی؟!
شمشیر را شبیه جومونگ توی هوا تکان داد و گفت: این برا کشتن دشمن‌هاست.
گفتم: محمد چرا دوست داشتی رهبر‌بشی؟!
خندید و چشم‌های درشت‌‌اش روی قاب عکس ایستاد: خوشگله! دوست‌ش دارم.
لپ‌ محمدمهدی را کشیدم و برگشتم سمت میزکارم و نوشتم: وقتی حسین‌فهمیده، سیزده ساله رهبر ماست، چرا محمدمهدی، هشت‌ساله‌ی ما رهبر نباشد؟.
محمدمهدی نوشته‌ها را خواند و گفت: مشق می‌نویسی؟! اسم من رو هم نوشتی؟!
گفتم: آره عشقم، منم دارم مشق می‌نویسم یاد بگیرم با مشق‌هام شمشیر درست کنم که با اون شمشیر بتونم مثل تو رهبر بشم و پدر دشمن‌ها رو در بیارم.
محمدمهدی کمی ایستاد و نگاهم کرد و نفهمیدم کی از اتاق بیرون رفت. دوباره نوشتم: استاد سنگری در کتاب آینه‌داران آفتاب درباره‌ی حضرت علی‌اکبر از قول یک شاعر عرب آورده بود که: امام‌حسین وقتی علی‌اکبر به نوجوانی رسید، بالای تپه‌ای مشرف به شهر مدینه، کلبه‌ای برای علی‌اکبر ساخت. علی‌اکبر هر غروب بیرون کلبه آتش درست می‌کرد و گرسنه‌ها و در راه مانده‌ها با دیدن آتش به سمت کلبه می‌آمدند. علی‌اکبر‌ گوشت را خوب می‌پخت و لقمه‌‌ای با دست خودش در هنگام ورود مهمان‌ها در دهان‌شان می‌گذاشت. بعد هم مهمان را می‌برد سر سفره و با گوشتی که به بهترین شکل پخته بود، پذیرایی می‌کرد.از در باز اتاق به شمشیربازی محمدمهدی نگاه کردم و دوباره نوشتم: انگار امام‌حسین می‌خواست علی‌اکبر از بچگی شبیه پیامبر مهربان و کریم و سخاوتمند بودن را بچشد. تا شبیه‌ترین در چهره، خلق و منطق به آسمانی‌ترین پیامبر باشد.
محمدمهدی چادرم را هم انداخته بود مثل عبا روی دوشش و می‌خندید که حالا واقعا رهبر شدم. گفتم: پس شمشیرت کو؟!گفت: شمشیر برا سربازهاست!و من نوشتم؛ شاید بهترین روش تربیت فرزند، همین شبیه کردن‌ فکر و اخلاق کودک به رهبران آسمانی باشد، این محکم‌ترین جوشنی‌ست که ما زن‌ها می‌توانیم به تن و فکر عزیزان‌مان برای دفاع از انقلاب اسلامی بدوزیم. آن‌وقت در هرجایی که لازم باشد محمدمهدی‌ها مثل علی‌اکبر امام‌حسین جوشن را تن می‌کنند و می‌ایستند جلوی دشمنان انقلاب اسلامی. مگر این همه شهید، مصداق همین نوع تربیت نیست؟!.

undefined#محدثه_قاسم‌پور#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۳:۳۶

thumbnail
«روز سیزدهم جنگ»
جنگ اگر آدم بود مردی چهارشانه بود.مستوی القامة.حدودا چهل و هشت ساله که توی نگاه اول سفیدی روی شقیقه هایش به چشم می آمد و زخم قدیمی بالای ابروی چپش!و صداقت و بی شرمساری اش!توی آینه جنگ هم قیافه خودش پیداست و هم آن رویِ دیگرِ آدم‌ها.خودش را که چقدر خشن است و قواعد خاصی دارد و مگر شوخی است و عشق است و آتش و خون و ازین حرف ها! و آدم‌ها را که وسط جنگ چقدر می توانند عجیب باشند!جنگ از دیرباز همینجوری است. همین دوازده روزی که سرو کله اش بعد چهل و چند سال پیدا شد، انگار آمده بود یک وجب غباری که روی خاطراتمان نشسته بتکاند. یک جوری که ما، وقتی گرد و خاک هایمان پرید چشممان به هم افتاد! چشم هایی که دریچه روحند و هزار تا سِرِّ مگو داخلشان پیداست...دیدیم خیلی از فاصله های بینمان واقعی نبوده! خیلی از دلخوری ها ارزشش را نداشته!موشک که خورد وسط تهران، چشم باز کردیم دیدیم تنگِ دلِ هم ایستادیم، ما که خیلی هم شبیه هم نبودیم! ما که گاهی وسطِ دعوا توی دلمان می گفتیم«می خواهم سر به تنت نباشد...»جنگ چیز عجیبی ست!روز سیزدهم عجیب تر...چشم باز می کنی می بینی ، یکی هفت پُشت غریبه وسطِ خودمانی هایمان جاخوش کرده! برای پیاده نظام دشمن کوچه وا کرده. گاهی برایشان قر و غمزه می آید و گاهی زَنجِموره می کند. خودش را به در و دیوار می زند. که نگاهش کنند. که کاری را که دشمن توی آن‌دوازده روز ناتمام گذاشته تمام کند!روز سیزدهمِ جنگ، روز غریبه هاست! روزی که کشته هایش از همه روزهای جنگ بیشترند!تلخ ترین‌روز جنگ! روزی که ناموس فروش ها و خاک حراج کن ها بساط می کنند. خونخوار ها و بی عِرق ها...اِنگار نه اِنگار که توی هوای ما نفس کشیدند. روی زمین ما! جنگ با صراحتش همه چیز را تکان می دهد ، غبارها را می تکاند. حتی غبارِ سیاهِ روی غریبه ها را!بی عِرق ها را ...خاک فروش ها روز سیزدهم را بساط می کنند.کف خیابان یا توی حصر. با قمه و چاقوبا کاغذ و قلم...وسط بیانیه های مَکُش مرگ مای غریبه ها سِفت دست های هم را بچسبیم.آبِ رفته، هیچوقت به جوی کوچه ما بر نمی گردد.آب های رفته بروند به جهنم!

undefined#طیبه_فریدundefined منبع#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۵:۴۷

thumbnail
دخیل و منتظر
به او غبطه می‌خورم، تا اراده کند می‌تواند دم کار خیر را بگیرد،اما من چه؟! گاهی حس می‌کنم دست و بالم را به بچه‌هایم گره زده‌اند. نمی‌دانم امسال می‌توانم با نوزادی از چله در نیامده و پسری دو ساله که یک دقیقه از پا نمی‌نشیند، قدمی برای تولد امام زمان بردارم یا نه.
حال دلم ابری است. محمد مهدی شیطنت می‌کند پنجره را باز می‌کند و توی خیابان سرک می‌کشد؛ با هر سوز سرمایی که زیر پوستم می‌دود، صدایم مثل فواره اوج می‌گیرد و توی سرش پایین می‌آید: «آقا محمد مهدی، آجی سرما می‌خوره.» پنجره پذیرایی را که می‌بندم چراغ‌های رنگی ساختمان رو به رو، دلم را آب می‌کند. حتی فراموش کرده‌ام امسال ریسه‌ها را آویزان کنم. کرخت شده ام، مثل درخت‌های سرما زده کوچه، خشک و بی روح‌.
به همسر با حسرت نگاه می‌کنم. توی راهروی کوتاه خانه می‌رود و بر می‌گردد، به این و آن زنگ می‌زند برای تدارک جشن فردای خانواده‌های نیازمند. خیالش راحت است کار برای امام زمان زمین نمی‌ماند.
چشم و گوش تیز می‌کنم کار خیری صید کنم‌. شوهرم به رفیقش که مدیر خیریه است زنگ می‌زند:«خیالت راحت. هشتاد تا خونواده نیازمند رو خودم تا شب زنگ می‌زنم دعوت می کنم.»تا قطع می‌کند تور می‌اندازم:«میشه تماسا رو من بگیرم؟»«آره، خدا خیرت بده.»
نماز مغرب محمد مهدی را می‌برد مسجد. از فرصت استفاده می‌کنم چمباتمه می‌زنم روی روایت‌های تلنبار شده نصفه نیمه. چند دقیقه بعد صدای پیامک گوشی می‌آید:«مسجد جشنه، نذری هم میدن.»دلم نمی‌آید دست رد به یادگاری ویار نذری که از بارداری محمدمهدی جا خشک کرده، بزنم. فاطمه زهرا را لای پتو می‌پیچم. پا تند می‌کنم که شادی همسر و پسرم تکمیل شود.تا نوبت نذری شود حاج آقای اهل دل مسجد، بساط آتش بازی را رو به راه می‌کند. پسرکم رنگین کمان منورها را با انگشت‌های کوچک توی آسمان نشان می‌دهد. قهقهه می‌زند و بالا پایین می‌پرد.
آخرهای نذری به من می‌رسد. از توی خیابان زن و مرد اصرار می‌کنند دست خالی نروند. غذا تمام شده. خیابان سوت و کور است. همه رفته‌اند، جز آقایی که دخیل نرده‌های درب بسته مسجد مانده. به همسر اشاره می‌کنم:«مهمان امام زمانه دست خالی نره.»یکی از غذاهایمان روزی‌اش شد.
بر می‌گردم خانه. سراغ شماره ها را می‌گیرم. مدیر خیریه پشیمان شده زنگ بزنم؛ می‌گوید خودش باید تماس بگیرد تا هماهنگی‌های مفصل سفر مشهد را هم بکند. بدجور توی برجکم می‌خورد. لب‌هایم از دو طرف آویزان می‌شود:_ یا امام زمان... منو لایق نمی‌دونی کاری کنم؟چند ساعت بیشتر به پایان نیمه شعبان نمانده. باید سمج شوم، مثل همان مرد مستضعف پشت درهای بسته مسجد. پاپیچ آقا محمد می‌شوم تا کاری دست و پا کند. هیچی پیدا نمی‌کند.فکری شده‌ام اما منتظر می‌مانم. یک دفعه می‌گوید:آهان پرچمای جشن فردا.. باید چوباشون وصل بشه. چشم‌هایم برق می‌افتد و لبخند توی دلم سر می‌خورد. پرچم‌های کوچک را از توی کمد دیواری می‌آورد و بساط را پهن می‌کنیم. محمد مهدی چشم هایش تیز شده، خیز بر می‌دارد پای کار، با خودم می‌گویم تا تمام شود کلی بکن نکن باید بگم، وسوسه می‌شوم قیدش را بزنم تا بخوابد. اما صبر می کنم. پسرکم پای کار امام زمان بنشیند بهتر است. به برکت دست‌های کوچولوی او، پنجاه تا پرچم خیلی زودتر از آن که فکرش را می‌کردم آماده شدند. امام زمان، انتظار منتظر را بی جواب نمی‌گذارد.
undefined#دست‌های_خالی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۱:۰۵

thumbnail
مرا هزار امید است و‌ هر هزار تویی
نم نم باران شروع شده بود که چهارتایی از حوزه هنری تهران زدیم بیرون. بالا بودن قیمت اسنپ بهانه را جور کرد تا بزنیم به دل خیابان‌های خیس تهران. راستش بدمان نمی‌آمد شب عیدِ نیمه شعبان توی خیابان و زیر باران قدم بزنیم‌‌. این مسیر نسبتا زیاد را تا متروی فردوسی پیاده طی کردیم.‌ هنوز روی صندلی‌های ایستگاه جا خوش نکرده بودیم که قطار از راه رسید.با زینب وارد واگن خانم‌ها شدیم. یک ایستگاه رد کرده و نکرده صدایی توی واگن پیچید.‌پسری نوجوان با میله‌ای در دست که برایش نقش عصا را داشت، با موهایی درهم و چهره ای خسته و نامرتب آمد میان جمعیت. نگاهش را دور تا دور چرخاند. رفتارش برایم عجیب و غیر معمول بود. آرام خودش را رساند کنار زینب که غرق خواندن کتاب بود. کنارش ایستاد. زینب نگاهش را از کتاب برداشت و خیره شد به چهره‌اش. پسر خطاب به او اما جوری که بقیه هم بشنوند با صدایی رسا گفت:« تو کوچیکی، خیلی کوچیک. اما تو برای ایران دعا کن، برای پیشرفت، برای وطن...» بعد هم با همان عصا کم کم از ما فاصله گرفت و رفت. نگاهش کردم، نیم نگاهی کرد، لبخندی زد و رفت. چند قدم نرفته دوباره برگشت و گفت:« برای ظهور دعا کن، برای اومدن امام زمان...» از حرف‌هایش تعجب کردم، پسری با این سن و سال با این ظاهر عجیب و غریب، این وقت شب با این عصا و این حرف‌ها...با همان صدای آشنای اعلام ایستگاه‌ها به خودم آمدم. از قطار پیاده شدیم چند قدم برنداشته همان پسر جلویمان ظاهر شد. عصایش را محکم به زمین می‌کوبید قدم زنان در کنار قطار قدم برمی‌داشت، به مردمی که داخل واگن ها بودند چیزهایی می‌گفت و رد می‌شد. همه با تعجب نگاهش می‌کردند اما او مشغول کار خودش بود. شلوغی و صدای پیچیده در ایستگاه اجازه نداد تا صدایش را بشنوم. از پشت سر نگاهش کردم. به آن پاهای سیاهی که به زور توی یک دمپایی کهنه کوچک جایش کرده بود. نگاهم را کشاندم تا بالا به پارگی بزرگ پشت کاپشنی که پوشیده بود، فقر از سر و رویش می‌بارید اما ... اما دلش ...نفهمیدم کجا راهمان جدا شد ، بین شلوغی جمعیت گمش کردم. هر چه نگاهم را چرخاندم دیگر ندیدمش. از در مترو آمدیم بیرون، حالا باران شدت گرفته بود، قدم‌هایم را آهسته کردم برای چند لحظه چشمانم را بستم و صورتم را گرفتم رو به آسمان‌ و گفتم: «امید مستضعفین عالم بیا.»
undefined#راحله_دهقانپورundefined[منبع](https://ble.ir/@elalhossein)#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۳:۴۰

thumbnail
فرق من با تو
اگر بیشتر می‌دیدمت، حتما با هم رفیق صمیمی می‌شدیم. آخر ما خیلی چیزهایمان شبیه هم بود. توی دهه‌ سوم زندگی بودیم؛ دخترهایمان هم تقریبا هم سن هستند و مطمئنم هم‌ بازی می‌شدند؛ ته‌لهجه‌هایمان هم که گیلکی... قلبت رقیق بود و مثل همه‌ی مادرها، جانت برای بچه در می‌رفت. من درکت کردم وقتی زهرا گفت: «گذاشت بچه‌ش چهارساله بشه و حسابی از آب و گل درآد، بعدش رفت سر کار تو درمانگاه امام سجاد.»عزیز همسرت الیاس هم بودی و برای او هم کم از مادر نبودی. هر خانمی دوست دارد همسرش را هر روز ببیند اما تو راضی شدی نگهبان مرزها باشد. چه شب‌ها و روزها که نبود. من می‌فهمم که خیلی سخت بود. اما تو نشان دادی واقعا دوست داشتی مرز کشورت از الیاس سهم داشته باشد تا امن بماند. آخر مرزها هم مادر می‌خواهند.می‌دانم دوست داشتی حافظ و مروج قرآن شوی، ولی تو خیلی کار داشتی. خوش به حالت به خاطر همان سهم هشت‌جزئی توی سینه‌ات.حتما پدر و مادر خوبی هم داشتی. احتمالا نگذاشته‌اند آب توی دلت تکان بخورد. با بلامیسَر و جانِ قوربان بزرگ شدی و عادت به خشونت نداشتی. شاید به خاطر همین جگرم مثل تن بی‌جانت موقع رفتن شده. ۲۱ روز است زبانم قفل شده و هربار آمده‌ام بنویسم، چشم‌هایم تار شده، سرم تیر کشیده و آن قدر باریده‌ام که حال گرفتن قلم توی دستم را نداشته باشم. من مدام به آن شب فکر می‌کنم. شب سرد ۱۸ دی ماه را می‌گویم. از خودم می‌پرسم وقتی می‌دانستی قرار است خیابان‌ها شلوغ شود، چطور کارت را تعطیل نکردی؟ چه عشقی بود که نگهت داشت؟ خواهرت گفت قبلا توی جنگ ۱۲ روزه، صبح و شبت یکی شد و همیشه محل کار بودی. مگر دلت به زینب بند نبود؟فاطمه جوابم را می‌دهد: «بعضی همکارا شیفتشون تموم میشه و طبیعیه برن. ولی توی این موقعیتا مردم بیشتری میان؛ داد زخمی ها زیاد می‌شه و به پرستار خیلی نیازه؛ وگرنه مرضیه رشته‌ش مامایی بود، اومد به پرستارا کمک کنه.» می‌دانی؟ فرق من با تو توی همین انتخاب‌هاست. تو می‌توانستی نروی ولی نخواستی پنج‌شنبه شب، بچه‌ یکی از هم‌وطنانت، روی تخت درمانگاه تنها بماند. سِرُم را سر حوصله از دستانش کندی و بدرقه‌اش کردی برود. آن مرد و زن‌های پنج‌شنبه‌شب را هم دوست داشتی. اصلا آن‌جا بودی که اگر تن‌شان زخم برداشت، مرهم‌شان شوی. اصلا من فکر می‌کنم نمی‌توانستی نروی چون آن‌قدر تمرین مادری کرده بودی که جزو بودنت شده بود.همه‌اش از خودم می‌پرسم، آن شب وقتی از پشت درهای شیشه‌ای درمانگاه، قمه‌زن‌های مسلح را دیدی، چه حالی داشتی؟ فکرش را نمی‌کردی نه؟ همسرت و زینب، چند متر آن طرف‌تر منتظرت بودند، جمعیت نگذاشت خودشان را به تو برسانند. شنیده‌ام وقتی باهمکارهایت از پله‌های اضطراری بالا می‌رفتید، هرجا پنجره می‌دیدی سرت را بیرون می‌دادی، فکر می کردی همسرت صدا را می‌شنود. هرچه توان داشتی می‌گذاشتی توی گلو. آن مردنماهای پایین، صدای ریز زنانه ولی محکمی را می‌شنیدند که بعضی حرف‌ها را می‌کشید و می‌گفت: «برید، بچه رو ببر، بچه رو ببر...» من فکر می‌کنم تو تمام ثانیه‌های آن روز و شب به زینبت فکر می‌کردی، و به بچه‌های دیگر، آینده‌شان، کشورشان.رفیق صمیمی‌ات گفت که نامردم‌ها، اول لوله‌ گاز شهری را دستکاری کردند، بعد سرش را کشیدند سمت طبقه‌ی اول، به حال فرصت گذاشتند که گاز تا توی درز دیوارها بتازد. پشت‌بندش آتش درست کردند. گاز، آتش را وحشی کرد و آن هم توی چشم‌ به‌ هم‌ زدنی، هرچه جلویش بود سوزاند؛ بالا و بالاتر رفت، دو طبقه‌ی اول کج و معوج شدند و روی هم فروریختند و سرهایشان پایین آمد. آتش سرکش بازهم جلوتر رفت و شعله‌ها از پنجره‌ها جهید توی طبقات.«من فقط می‌گم ای کاش قبل این‌که آتیش به طبقه هشت برسه، راه نفسش بسته شده باشه.» فاطمه هم مادر و پرستار است. نمی‌خواست دم رفتن، دردی را حس کنی. نمی‌خواست چنگال آتش خشم دشمن، به جانِ توی تنت برسد. نمی‌خواست که قرآن توی سینه‌ات، مثل قرآن‌های تکه‌تکه‌ توی مسجدها شوند. می‌دانی مرضیه؟ هیچ جوان‌مردی نمی‌تواند دردکشیدن زن‌ها را تحمل کند. من فکر می‌کنم آن قدر روح مادری‌ات بزرگ شده بود، که دیگر توی این دنیا جا نمی‌شدی. حالا هم گمانم خوشحال باشی، چون مادر آدم‌های بیشتری هستی. هرجایی و توی هر لحظه‌ای صدایت بزنند، مرامت نمی‌گذارد جواب‌شان را ندهی؛ تو نشان‌ دادی برای مردمت جان می‌دهی. گمانم حضرت مادر مادری‌هایت را قبول کرده باشد. حالا با خاکستر تنت حافظ قرآن‌ و مادر کشورت شدی دوست من.

#پنجشنبه‌_باشهدا🌷#شهیده_مرضیه_نبوی_نیا
undefined#فاطمه_کهن‌پور#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۴:۰۷

thumbnail
از آپاندیس تا فغانستان
خاله‌جان که وسط باغ خورده بود زمین، کلی طول کشیده بود تا بر ضعف و خون‌ریزی‌ غلبه کند و بتواند خودش را بکشاند توی ساختمان. تا برسد به تلفن و با اورژانس تماس بگیرد و بچه‌ها از تهران خودشان را برسانند دماوند، نیاز به بودن سرایدار در ذهن همه جرقه خورد.
انباری گوشه حیاط را خالی کردند. بنّا و لوله‌کش و گچکار، رفتند و آمدند تا اتاقی جایش ساختند که یک گوشه‌اش آبچکان و گاز بود و گوشه دیگرش دستشویی و حمام. آقا امین و فائزه خانم و سوسن کلاس اولی هم در همین مدت پیدا شدند.شیعه افغانستان بودند و مطمئن و مهربان. آمریکایی‌ها هنوز توی کشورشان بودند که فرار کرده‌بودند. در انتظار تولد فرزند جدید بودند که خانه اجاره‌ایشان را خالی کردند و با یک موکت و چند تا قابلمه و کمی لباس آمدند؛ وخیال یک فامیل را از تنهایی‌های خاله‌جان راحت کردند.سمانه با چشم‌های ریز بادامی و موهای لخت پرکلاغی‌اش، توی خانه خاله‌جان چشم باز کرد، دندان درآورد و راه افتاد. هرچقدر نوه‌ها و نتیجه‌ها هفته‌ها از آغوش خاله‌جان دور بودند، سوسن و سمانه به جای همه صبح‌ تا شبشان را دور و بر خاله‌جان، می‌گذراندند.
وسط جنگ ۱۲ روزه، یک روز صبح آقا امین، رفت تا نان بگیرد. تا ظهر همه صبر کردند اما نیامد! چند ساعت بعد تماس گرفت که مرا در میدان شهرداری گرفته‌اند و چون مدارک اقامت نداریم، دارند برم می‌گردانند افغانستان.زن و بچه خشک‌شان زد؛ خاله جان بیشتر از آن‌ها. چه باید می‌کردند؟ به پلیس زنگ زدند، رئیس کلانتری به احترام سن و سال و مدیرِ فرهنگیِ بازنشسته بودن خاله‌جان، تا توی حیاط آمد. زن و بچه را که دید و اصرارهای خاله‌جان را، گفت فعلا این‌ها اینجا توی خانه بمانند اما مرد را دیگر نمی‌توان برگرداند؛ حتی به قدر دیداری کوتاه: «وضعیت کشور رو که می‌بینین... افغانستانی‌های بدون مدرک باید برگردن. مدارک معتبر که گرفتن، دوباره تشریف بیارن، قدمشون روی چشم!»
همان شد. چند روزی طول کشید که آقا امین اولین تماس تصویری را از افغانستان بگیرد و خبر سلامتی‌اش را بدهد و بشود بابای از راه دور. فائزه تنها ماندن کنار خاله‌جان را، ترجیح می‌داد به بازگشت به کشور. هربار که می‌رفتیم دماوند و من حسرت نگاه دخترهایش را موقع بازی با بابای دخترهایم می‌دیدم، با تعجب می‌پرسیدم: «چرا برنمی‌گردی پیش شوهر و خانواده‌ت!؟» چیزی ته چشم‌های بادامی سیاهش تکان می‌خورد؛ از نبود امکانات می‌گفت و بی‌کاری و نداری: «مامانمینا یخچال و تلویزیون هم ندارن. شهر ما تو کوهستان‌های افغانستانه. برق نیست. گاز و آب هم ...» حرف‌هایش با محاسبات ذهن من جور درنمی‌آمد. تهش که می‌گفت: « طالبان یا آمریکا، فرقی به حال ما نکرده... بازم نمی‌شه با دو تا دختربچه اونجا برگشت» با تردید سر تکان می‌دادم و می‌گفتم: «ایشالا آقا امین مدارکش رو می‌گیره و میاد پیشتون.» در حالیکه می‌دانستم این آرزوی چند صد میلیونی، هیچ‌وقت برآورده نخواهد شد.
دیروز، نیمه شعبان بود. خاله جان زنگ زدند و من فکر کردم مثل همه عیدهای دیگر، شوخی و خنده‌هایشان از پشت خط، تهران تا دماوند را گرم و شاد خواهد کرد؛ اما مکالمه‌ کوتاه بود: «آپاندیس آقا امین ترکیده... تو خونه مُرده.» خشکم زد؛ مثل فائزه و سوسن و سمانه، مثل خاله جان، مثل دخترهایم بعد از شنیدن خبر.تا شب سوال‌هایشان تمامی نداشت: «مامان آپاندیس کجاست؟ چرا آقا امین نرفته بیمارستان؟ پول نداشته یا اونجا دکتر نیست؟ دیگه نباید جلوی سوسن از بابا بگیم؟ می‌مونن بازم پیش خاله جون یا میرن؟ اگه آپاندیس من درد بگیره چی؟»خیالشان را راحت کردم که آپاندیس اصلا چیز مهمی نیست و اینجا توی ایران، دم دستی‌ترین عمل ممکن، همین است. اما جواب بقیه سوال‌هایشان را نمی‌دانستم. فقط توانستم یک چیز را برایشان بگویم: «ایران با افغانستان فرق داره.‌‌.. آمریکا کشور قشنگ سوسن اینا رو خراب کرده. کسی هم نیست که فعلا درستش کنه. سوسن و سمانه هم جایی نمی‌رن؛ خاله جون حسابی مراقبشونه» دلم گرفت اما حواس دخترها را با وعده خوشگذرانی در راهپیمایی پرت می‌کنم و راهی‌شان می‌کنم بروند پی پیدا کردن پرچم و سربند؛ اما دلم آرام نمی‌گیرد. اخبار دارد از مذاکره ایران با آمریکا می‌گوید و من برای آقاامین فاتحه می‌خوانم. محاسبات ذهنی‌ام درباره فائزه و تصمیماتش در حال تغییرند. عمرهای چند نفر شبیه آقا امین کوتاه، دلتنگی‌های چند نفر شبیه فائزه بی‌پایان، و آرزوهای چند نسل شبیه سوسن و سمانه، در فاصله ایران تا افغانستان دود می‌شود و می‌رود هوا؟
undefined#نازنین_آقاییundefined منبع#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | ایتا

۱۴:۰۳

thumbnail
این جهنم‌ بَزَک‌کرده
خیلی وقت است ذهنم درگیرِ آمریکاست.درگیرِ جزیره‌ی اپستین.درگیرِ اسنادی که یکی‌یکی رو شده‌اند و هنوز هم بوی ناگفته می‌دهند.گاهی با خودم می‌گویم:این آمریکا با این همه وسعت،با جمعیتی چند برابرِ ایران،واقعاً حتی یک شروین ندارد؟یک نفر که بعد از افشای این اسناد بایستد و برایشان بخواند؟
مثلاً وقتی کلیپِ دخترهایی را می‌بینمکه در جزیره‌ی اپستین قربانی تجاوز شده‌اند،کسی باشد که بخواند:
برای خواهرم،
خواهرت،
خواهرامون…
یا وقتی ذهنم می‌رود سمتِ زندگی‌های تباه‌شده‌ی این زن‌ها،کسی ادامه بدهد:
برای حسرتِ یک زندگیِ معمولی…
وقتی به آمار وحشتناکِ کودکانی فکر می‌کنم که به آن جزیره قاچاق شدند،بخواند:
برای کودکِ زباله‌گرد و آرزوهاش…

این روزها فکر می‌کنم به پدر و مادرهاییکه بچه‌هایشان را گم کرده‌اند؛به آن پنجاه‌ویک هزار کودکِ مهاجریکه فقط در دو سال، در اروپا ناپدید شدند و دیگر هرگز پیدا نشدند.والدین‌شان چه حالی دارند؟شب‌ها با خودشان می‌گویند:نکند بچه‌ی ما هم سر از همان جزیره درآورده باشد؟…برای گریه‌های بی‌وقفه…
برای تکرارِ تصویرِ آن لحظه…
یا وقتی یادشان می‌افتداز آخرین خاطره‌ها،از آخرین تصویرِ خنده دلبندشان،کسی بخواند:
برای چهره‌ای که می‌خندید…
برای دانش‌آموزها…
برای آینده…
برای این «بهشتِ اجباری»—
نه، ببخشید—
برای این جهنمِ بزک‌کرده.
برای این‌همه «برایِ» غیر تکراری…
برای این همه شعار تو خالی...

واقعاً چرا آمریکایی‌ها شروین ندارند؟آها… راستی،خودش گفته بود:«برای این اقتصادِ دستوری…»خب، انگار این‌جااصلاً دستوری نرسیده که بخوانند.حالا فرض هم که یکی بخواند؛مگر بلاگرهای آمریکا،مثل دیاسپورای ایران،جرأت دارند هر چیزی را منتشر کنند؟سؤال‌ها زیادند.سکوت‌ها بیشتر.و هنوزهیچ‌کسبرایشان نخوانده است.


کانال دکتر موتامشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان


undefined#دکتر_موتاundefined منبع#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | ایتا

۹:۴۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
مردی که با قرآن زندگی می‌کرد
انقلاب که پیروز شد، هجده سال داشت. سرباز پابه‌رکاب امام خمینی بود. همان سال پیروزی انقلاب، رشته مهندسی مکانیک دانشگاه علم و صنعت قبول شد، ولی این باعث نشد کمتر از دو سال بعد که جنگ شروع شد، خودش را به‌خاطر درس و دانشگاه از معرکه جهاد کنار بکشد. ماه اول شروع جنگ بود که وارد سپاه شد.منتظر شهادت بود. شهادت همیشه نزدیکش شده بود و بهترین دوستانش را با دقت انتخاب کرده بود، ولی او ماند؛ نه ماندن معمولی، ماندن بر سر پیمان. «و ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» حکایت زندگی‌اش بود. همین شد که یک لحظه آرام نگرفت. همیشه در حال تلاش بود. بعد جنگ، تا گرفتن دکترای مدیریت استراتژیک درسش را ادامه داد. پنج سال فرمانده دوره عالی جنگ (دافوس) در سپاه بود؛ دوره‌ای که در آن، فرماندهان ارشد نظامی تربیت می‌شوند. سال ۱۳۸۴، فرمانده نیروی هوایی سپاه شد. بخش زیادی از اقتدار موشکی ما در زمان فرماندهی‌اش بر نیروی هوایی اتفاق افتاد. از سال ۱۳۹۸ تا لحظه شهادتش، «فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» بود. فرمانده‌ای که روزی شانزده هفده ساعت کار می‌کرد و هیچ جمعه‌ای تعطیل نبود. نیروی قدس و حزب‌الله لبنان و مقاومت یمن را در همین دوره به اوج رساند. بین همه کارهایی که داشت، خدمت به مردم برای فرمانده کل سپاه مثل قافیه برای شعر بود. خیلی برای محرومیت‌زدایی تلاش کرد. همه مردم را مثل خانواده خودش می‌دانست. برای همین وقتی مشکل مردم را می‌دید، آرام‌وقرار نداشت تا کاری بکند. سیل آمده بود و از کپرهای روستایی محروم در هرمزگان جز تلی از خاک چیزی باقی نمانده بود. مردم سیل‌زده منتظر بودند برایشان چادری به پا کنند، اما بلوک‌های سیمانی و آهن و درها را که دیدند، دلشان گرم شد. سپاه برایشان شهرک جدیدی ساخت، با خانه‌های زیبایی که قبلاً فکرش را هم نمی‌کردند. اسم روستای کوچکشان که حالا مسجد و مدرسه و زمین چمن کوچکی برای بازی بچه‌ها داشت، شد شهرک شهید حاج قاسم سلیمانی. حکمت از قلب به زبان جاری می‌شود. بعضی‌ها حرف زدنشان با بقیه فرق دارد. کلماتشان مثل در و گوهر از گنجینه قلبشان بیرون می‌ریزد. هر که با قرآن بیشتر زندگی کرده باشد، سخنش حکیمانه‌تر است. خیلی قرآنی بود. این هم در ظاهر زندگی‌اش دیده می‌شد و هم در حرف‌ها و کارهایش. حافظ قرآن بود. شب‌ها در حال گوش دادن به قرآن می‌خوابید و صبح‌ها فرزندانش با صدای قرآن خواندنش بیدار می‌شدند. توی ماشین تا به مقصد برسد، بلندبلند سوره حمد را می‌خواند. برای تصمیم گرفتن از آیه‌های قرآن کمک می‌گرفت. برخلاف عرف جلسات، به نیروهایش گفته بود رئیس جلسه خودش باید قرآن ابتدای جلسه را بخواند. این آمیختگی با قرآن وقتی سخنرانی می‌کرد بیشتر معلوم می‌شد. سخنرانی‌های زیادی داشت، با موضوعات مختلف که سرشار بود از حکمت‌های قرآنی. مرد سخنرانی‌های حماسی و کلمات نغز، بی‌مطالعه سخنرانی نمی‌کرد. گفته بود برای یک سخنرانی بیست دقیقه‌ای حداقل پانزده ساعت جدیدترین متن‌های روز دنیا را مطالعه کرده‌ام. فقط بعد نظامی و قرآنی و مردمی‌‌اش نبود که از او شخصیت کاملی می‌ساخت. نقطه‌های روشن زیادی بود که او را به شهید سلامی تبدیل کرد. خاصیت همیشه در جهاد بودن این است که گوشه‌های پنهان وجود انسان را صیقل می‌دهد. اهل هنر بود و به نقاشی علاقه داشت. به ورزش و ورزشکاران هم توجه زیادی داشت. دی‌ماه ۱۴۰۲، با بچه‌های تیم‌ ملی فوتبال دیدار داشت. بچه‌های تیم از اینکه همه را به نام و چهره می‌شناخت تعجب کرده بودند. در پایان دیدار، پیراهن تیم ملی را با اسم خودش و شماره دوازده به او هدیه دادند. بهشان گفته بود: «خیابان‌ها برای تماشای بازی شما خلوت می‌شود. حتی من هم گاهی برنامه‌هایم را با زمان بازی‌های شما هماهنگ می‌کنم.» برایشان توضیح داد که فوتبال و جنگ شباهت‌هایی دارند. اینکه در فوتبال قدرت بدنی و استقامت و تمرکز ذهنی تعیین‌کننده است و در جنگ هم، با این تفاوت که در فوتبال، تیم‌ها را به بازی جوانمردانه دعوت می‌کنند، اما در جنگ این‌طور نیست. آن‌قدر پرتلاش بودن برایش اهمیت داشت که همه‌جا این ویژگی به چشمش می‌آمد. «احترامی که برای شما قائلم بیشتر به این خاطر است که عضویت شما در تیم ملی حاصل پشتکار شماست.» یک بار که می‌خواست بازی تیم ملی فوتبال را ببیند...
#پنجشنبه‌_باشهدا🌷#قسمت_اول
undefined#س_سجادی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۱:۳۱

thumbnail
مردی که با قرآن زندگی می‌کرد
همان پیراهن اچ. سلامی را پوشید. اهمیت دادنش به فوتبال نشان می‌داد ‌نشاط نوجوان‌ها و جوان‌ها چقدر برایش مهم است. می‌گفت اگر به جوانان نشاط را هدیه بدهیم، آنها حتما بر دشمن غلبه می‌کنند. رفته بود دیدن خانواده شهدای حادثه شاهچراغ و به پسر نوجوانی که از شنیدن سروصدای تیراندازی هنوز مضطرب بود، دلگرمی می‌داد: «اینها چیزی نیست. ما ۸ سال زیر همین آتش‌ها بودیم.» بعد با لحن مهربانی گفت: «یک هدیه مخصوص باید به شما بدهم، چی دوست داری؟» پسر گفت زیارت امام رضا علیه‌السلام. خندید و گفت: «یک زیارت امام رضا با خانواده مهمان ما.»با همه این لطافت‌ها، رجزهایش لرزه می‌انداخت به تن دشمن. لحنش از یادمان نمی‌رود وقتی می‌گفت: «ما مقابل هیچ دشمنی حتی یک گام عقب نمی‌نشینیم... ما فقط برای پیروزی ساخته شده‌ایم... کابوس ایران، اسرائیلی‌ها را شب و روز می‌لرزاند... نشانه‌های پایان آن‌ها را می‌بینیم... حتما طعم تلخ انتقام از شرارت‌هایشان را خواهند گرفت... نباید فکر کنند می‌زنند و می‌گریزند؛ نه، می‌خورند و نمی‌توانند بگریزند ... و عبرت خواهند گرفت که دیگر با دم شیر بازی نکنند.» شاید این حرف‌ها را برای امروزمان می‌گفت. آن موقع کسی متوجه نشد که نبودنِ خودش را باید با همین کلمات، مرهم بگذاریم.آن چهره همیشه خندان، غم هم داشت. بعضی جاها فقط، غمش فوران کرده بود؛ یکبارش در جلسه‌ فرماندهان سپاه با رهبر انقلاب بود. رفت پشت تریبون که به فرمانده گزارش کار بدهد. وقتی به یاد حاج قاسم رسید که سال‌های قبل در همان جلسه حضور داشت، یک لحظه بغض جلوی صحبت کردنش را گرفت. حاج قاسم را این‌طور معرفی کرد: «‌مردی با آرزوهای بزرگ و همت بلند که رایحه دل‌انگیز جهاد و عطر شهادت از وجودش به مشام می‌رسید.» عطر شهادت را خوب می‌شناخت. بعد از تمام شدن جلسه، خبرنگار از علت بغضش پرسید، دوباره صدایش لرزید: «سخت است، تحمل ندیدن قاسم خیلی سخت است»؛ اما برای او که با عطر شهادت آشنا بود، غم‌ چیزی نبود که بتواند پشتش را خم کند یا حرکتش را کند. تنها آرزویش پیوستن به شهدا بود. تاریخ ایران را مردهایی ساخته‌اند که چشم کشیده بودند برای لحظه شهادت و می‌دانستند رمز رسیدن، پرکاری است. شهید حسین سلامی نقشه راه را از روی قرآن دیده بود و بعد بی‌وقفه و با سرعت برای رسیدن به آرزوی دیرینه‌اش حرکت کرده‌ بود. دلتنگ شهادت بود. آخرین بار که داشت از خانه بیرون می‌رفت، این شعر را زمزمه می‌کرد: «گوشه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست.» انگار داشت با شهادت حرف می‌زد
#پنجشنبه‌_باشهدا🌷#قسمت_دوم
undefined#س_سجادی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefinedundefined[منبع](https://ble.ir/@nojavan_khamenei)
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۱:۳۲

thumbnail
آرزوهای بزرگ
نشسته‌ام در صف نماز جمعه مدینه؛ جمعه آخر ماه شعبان است و رسول خدا(ص) دارند خطبه می‌خوانند و ماه مبارک رمضان را توصیف می‌کنند:هُوَ شَهْرٌ دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللهِدعوتیم به مهمانی خدا...
مثل خیلی مهمانی‌ها، از سر ذوق، به این فکر می‌کنم که در مهمانی چطور باشم؟ چه بگویم و اصلا چه بپوشم؟! زیباترین و دوست داشتنی‌ترین طرح را در ذهنم متصور می‌شوم. یاد دختر رسول خدا (ص) می افتم. کاش می‌شد برای این مهمانی لباسی شبیه او بپوشم و کمی مثل او شوم. اما فاصله‌مان خیلی زیاد است.برای پوشیدن چیزی شبیه آن لباس مطهر، چقدر محتاج تطهیر وجودم در چشمه رحمت الهی‌ام و چاره‌ای ندارم که بروم در پس پرده مغفرت خدا پناه بگیرم.

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْكُمْ شَهْرُ اللهِ بِالْبَرَكَةِ وَالرَّحْمَة وَالْمَغْفِرَةِرحمت و مغفرت!
چه خوب است این ماه رحمت و مغفرت را باخودش می آورد. بارقه امیدی در دلم روشن می‌شود. مردم آرام نفس می‌کشند تا صدای رسول، بهتر به همه برسد.
أَنْفَاسُكُمْ فِيهِ تَسْبِيحٌ، وَنَوْمُكُمْ فِيهِ عِبَادَةٌ نفس کشیدن و خوابم! اگر ذکر و عبادت باشد عالیست. آنهم برای مادری مثل من، محتاج خواب و خسته.یادم هست در روایتی خوانده‌ام که تسبیح حضرت زهرا (س) مصداق ذکر کثیر است؛ذکرهایم که تند و تند و کم خاصیتند، اما نفس را مطمئنم زیاد می‌کشم! اگر این هم تسبیح باشد واقعا عالیست.
خطبه شوق‌انگیز است و حضرت ادامه می‌دهند:وَعَمَلُكُمْ فِيهِ مَقْبُولٌ، وَدُعَاؤُكُمْ فِيهِ مُسْتَجَابٌ
با خودم فکر می‌کنم راستگوتر از رسول خدا (ص) که نداریم؛ خودشان دارند می‌گویند اعمالمان مقبول است در این ماه و دعایمان مستجاب.
فکرش هم آدم را به وجد می‌آورد و طمع رسیدن به آرزوهای بزرگ را در دل می‌نشاند؛آخر هرجور حساب می‌کنم خودم که لیاقتش را ندارم اما این ماه، ماه عجیبی است.شاید از این زمان بتوانم بعنوان شتاب‌دهنده‌ای استفاده کنم که وجودم را لحظاتی به آن الگوی دوست داشتنی، نزدیک کند. از ته قلبم آرزو می‌کنم، امسال لباسی شبیه لباس دختر رسول خدا (ص) در این مهمانی بزرگ بپوشم.باید با خودم خلوت کنم. اوصاف او را یکبار دیگر برای خودم در لیستی بنویسم. فرصت عالی‌ای پیش رو دارم. کمی، فقط کمی شبیه‌تر؛ همین می‌تواند توشه یک سال آینده من از این مهمانی بزرگ باشد.باید لیستی بنویسم از شیوه او در مادری، همسری، عبادت، رفتار اجتماعی، دختری و ...
خطبه هنوز ادامه دارد، سر من پر شده از شوق؛ مثل دخترکی که چادر گل گلی سر می‌کند و کفش‌های تق تقی مادرش را می‌پوشد و خیال می‌کند شبیه مادرش شده. حتی خیالش هم شیرین است

undefined#ماحundefined[منبع](https://ble.ir/mehmother)#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۰:۳۰

thumbnail
#بیست‌وپنجمین‌جمع‌خوانی‌کتاب‌‌دورهمگرام
undefinedکتاب «سرگذشت استعمار» جلد ۱
ما پانزده جلد کتاب از قلب تاریخ جهان را آهسته و پیوسته با هم خواهیم خواند.

undefined اگر می‌خواهید فشرده و‌ دقیق و‌ مستند بدانید استعمار از کجای دنیای ما شروع شد و به کجا سرایت کردundefinedاگر برای شما هم ماجرای کشف قاره آمریکا مشکوک به نظر می‌رسدundefined اگر دلیل شکاف عمیق طبقاتی بین کشورهای دنیا را نمی دانید و...با ما همراه شوید.

رهبر انقلاب در دیدار با نخبگان و استعدادهای برتر تحصیلی (۱۴۰۱/۰۷/۲۷):
«من اخیراً یک کتابی دیدم که یکی از همین نویسندگان خودمان‌ (مهدی میرکیایی) نوشته، به نام سرگذشت استعمار ؛ پانزده شانزده جلد کتاب ۱۵۰ صفحه‌ای، ۱۲۰ صفحه‌ای است؛ تشریح می‌کند که استعمار چگونه در قارّه‌ی آمریکا و در قارّه‌ی آسیا توانست ثروت‌های اینها را از بین ببرد و خودش را ثروتمند کند. کشور انگلیس ثروتمند نبود، فرانسه ثروتمند نبود، کشورهای اروپایی ثروتمند نبودند؛ اینها ثروت کشورهای دیگر را گرفتند.»
••••••••________________________•••••••
undefined سرگذشت استعمارجلد اول: سفر به آن سوی دریاها
undefinedنویسنده: مهدی میرکیایی
undefinedهزینه ثبت‌نام: رایگان
undefinedزمان جمع خوانی جلد اول ۲۹ بهمن تا ۲ اسفندماه ۱۴۰۴
undefinedجهت شرکت در جمع‌خوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:undefined@rdehghanpour#جمع_خوانی_کتاب
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۱۲:۵۰

دورهمگرام؛ شبکه‌زنان‌روایتگر
undefined #بیست‌وپنجمین‌جمع‌خوانی‌کتاب‌‌دورهمگرام undefinedکتاب «سرگذشت استعمار» جلد ۱ ما پانزده جلد کتاب از قلب تاریخ جهان را آهسته و پیوسته با هم خواهیم خواند. undefined اگر می‌خواهید فشرده و‌ دقیق و‌ مستند بدانید استعمار از کجای دنیای ما شروع شد و به کجا سرایت کرد undefinedاگر برای شما هم ماجرای کشف قاره آمریکا مشکوک به نظر می‌رسد undefined اگر دلیل شکاف عمیق طبقاتی بین کشورهای دنیا را نمی دانید و... با ما همراه شوید. رهبر انقلاب در دیدار با نخبگان و استعدادهای برتر تحصیلی (۱۴۰۱/۰۷/۲۷): «من اخیراً یک کتابی دیدم که یکی از همین نویسندگان خودمان‌ (مهدی میرکیایی) نوشته، به نام سرگذشت استعمار ؛ پانزده شانزده جلد کتاب ۱۵۰ صفحه‌ای، ۱۲۰ صفحه‌ای است؛ تشریح می‌کند که استعمار چگونه در قارّه‌ی آمریکا و در قارّه‌ی آسیا توانست ثروت‌های اینها را از بین ببرد و خودش را ثروتمند کند. کشور انگلیس ثروتمند نبود، فرانسه ثروتمند نبود، کشورهای اروپایی ثروتمند نبودند؛ اینها ثروت کشورهای دیگر را گرفتند.» ••••••••________________________••••••• undefined سرگذشت استعمار جلد اول: سفر به آن سوی دریاها undefinedنویسنده: مهدی میرکیایی undefinedهزینه ثبت‌نام: رایگان undefinedزمان جمع خوانی جلد اول ۲۹ بهمن تا ۲ اسفندماه ۱۴۰۴ undefinedجهت شرکت در جمع‌خوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:undefined @rdehghanpour #جمع_خوانی_کتاب undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن! undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید: undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined
thumbnail
#بیست‌وپنجمین‌جمع‌خوانی‌کتاب‌‌دورهمگرام
undefinedکتاب «سرگذشت استعمار» جلد ۱
ما پانزده جلد کتاب از قلب تاریخ جهان را آهسته و پیوسته با هم خواهیم خواند.

undefined اگر می‌خواهید فشرده و‌ دقیق و‌ مستند بدانید استعمار از کجای دنیای ما شروع شد و به کجا سرایت کردundefinedاگر برای شما هم ماجرای کشف قاره آمریکا مشکوک به نظر می‌رسدundefined اگر دلیل شکاف عمیق طبقاتی بین کشورهای دنیا را نمی دانید و...با ما همراه شوید.

رهبر انقلاب در دیدار با نخبگان و استعدادهای برتر تحصیلی (۱۴۰۱/۰۷/۲۷):
«من اخیراً یک کتابی دیدم که یکی از همین نویسندگان خودمان‌ (مهدی میرکیایی) نوشته، به نام سرگذشت استعمار ؛ پانزده شانزده جلد کتاب ۱۵۰ صفحه‌ای، ۱۲۰ صفحه‌ای است؛ تشریح می‌کند که استعمار چگونه در قارّه‌ی آمریکا و در قارّه‌ی آسیا توانست ثروت‌های اینها را از بین ببرد و خودش را ثروتمند کند. کشور انگلیس ثروتمند نبود، فرانسه ثروتمند نبود، کشورهای اروپایی ثروتمند نبودند؛ اینها ثروت کشورهای دیگر را گرفتند.»
••••••••________________________•••••••
undefined سرگذشت استعمارجلد اول: سفر به آن سوی دریاها
undefinedنویسنده: مهدی میرکیایی
undefinedهزینه ثبت‌نام: رایگان
undefinedزمان جمع خوانی جلد اول ۲۹ بهمن تا ۲ اسفندماه ۱۴۰۴
undefinedجهت شرکت در جمع‌خوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:undefined@rdehghanpour#جمع_خوانی_کتاب
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
undefined بله | اینستاگرام | ایتا | ایمیل undefined

۷:۵۶

thumbnail
ماه امسال
امسال ماه رمضان امیدوارم نور بیشتری تولید کنیم.مثل شب‌تاب‌هامثل شمع‌های کوچیکامسال برای من اعمال عبادی ماه رمضان رنگ دیگه‌ای داره.بعد از جزیره‌ی اپستین بعد دیدن آنچه حتی درباره‌ی اون می‌دونستیم.به یقین رسیدمکه باید در کار تولید نور باشیم.و اعمال عبادی ما دیگه فقط شخصی نیست.بلکه در پیکار با شر جهانی و تاریکی شیطانیهپس امسال باید به نیت ظهور بیشتر عبادت کنیم.خب از کجا شروع کنیم؟فعلا از خانه‌تکانی قبل ماه مبارککه زدودن آلودگی هاکژی‌ها و پلشتی‌ها زدودن شیطانهو نظافت نشانه‌ای از ایمانهپس این هفته به استقبال ماه عزیزمون می‌ریمماهی که در اون شیطان و جنودش در غل و زنجیر هستند.نبرد زنانه ما آذین بستن خانه‌ها برای تابیدن بیشتر اهل خانه است.

undefined#معصومه_امیرزادهundefined[منبع](https://ble.ir/@rozhaye_khob)#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۰:۵۹

thumbnail
استهلال
کلاسْ اولیِ خانه‌ام به زحمت داشت می‌خوانْد: « اَست...هَ...لللل...آاااا». خنده‌ام گرفت: «اِستهلال درسته مامان!»موهایش را از توی چشم‌ها کنار زد و گفت: «ینی چی؟» تلویزیون داشت خبر رویت هلال ماه رمضان را پخش می‌کرد. لب پنجره رفتم، «آاااخ» بلندی گفتم و در حالیکه اسباب‌بازیِ فرورفته در پایم را به کناری شوت می‌کردم و صورتم از درد مچاله شده بود، گفتم: «یعنی چند تا آدم میرن روی بلندی و آسمون رو با دقت نگاه می‌کنن و دنبال هلال ماه می‌گردن و به بقیه خبر میدن! مامان جان جمع کن تو رو خدا این اسباب بازی ها رو!» بی‌توجه به اعتراضم ابروهایش را بالاداد: «چرا خبر میدن؟» ناامید از همدردی‌اش با پای زخمی‌ام گفتم: «تا بفهمیم ماه رمضون شده یا نه.» برق توی چشم‌هایش به وضوح دیده می‌شد. درد را فراموش کردم. حتما تلاش‌هایم برای نقش بستن خاطره‌های خوش توی ذهن دخترم از ماه خدا به ثمر نشسته بود. سریع گفت: «یعنی حتما باید ماه رو ببینیم....» وسط حرفش پریدم: «که قاطیِ آدم خوبا بشیم و از مهمونی خدا جا نمونیم.» لبخندی زد و لی لی کنان توی خانه دوید: «آخ جووون من عاشق ماه رمضونم...»
دوباره به آسمان پشت پنجره خیره شدم. هلال را پیدا نکردم. یادِ «او» افتادم. همان کسی که به تازگی جشن تولد ۱۱۹۲ سالگی‌اش را جشن گرفتیم.
کاش برای دیدنِ روی ماهش همینقدر آسمان و زمین را می‌گشتیم. پاهایمان را می‌کردیم توی یک کفش که خدایا نه فقط هلال ماه جهان مادی‌ات بلکه ما در جستجوی دیدن روی ماه ولیّ تو هستیم. تا نبینیمش، تا نفسمان عطر حضورش را به خود نگیرد، تا در این مهمانی در کنار او سر سفره‌ات ننشینیم، روزه‌هایمان را افطار نمی‌کنیم. اصلا بدون او هیچ جرعه آبی، عطش طولانی‌مان را رفع نخواهد کرد. چشم از آسمان برداشتم.صدای تلویزیون آمد: «ماه بندگی خدا آغاز شد.»دستم را از روی زخم پایم برداشتم و به علامت دعا بلند کردم: «خدایا کاری کن نه فقط پاهامون، حتی اگه همه وجودمون در راه ظهور ولّی تو زخمی و مجروح شد، بازم از استهلال روی ماهِش دست نکشیم.» دخترم با صدای بلند گفت: «الهی آمییییین.» خندیدم: «تو کی اینجا وایسادی وروجک؟» چشم‌هایش را از سقف خانه برداشت و به من زل زد: «حالا این دعایی که خوندی ینی چی؟»

undefined#معصومه_امین‌رستمی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۸:۲۹

thumbnail
آدم حسابی
من بچه‌هایم را هر مسجدی نمی‌برم، مگر از اخلاق نمازگزارانش مطمئن شوم. ترجیح می‌دهم آدم‌های معمولی‌ای شوند تا با غرولند برخی پیرزن پیرمردها، پای دلشان از دین بریده شود. یکی از اقوام از من خیلی حساس‌تر بود. امکان نداشت هر جمعی به دلش بنشیند. دیدم چند وقت است روز و شب دست نوه‌اش را می‌گیرد می‌برد مسجد چند کوچه بالاتر. پرس و جو که کردم گفت: «یه امام جماعت اومده خیلی آدم حسابیه. هم شوخ طبعه، هم هوای بچه‌ها رو داره، هم حرف و حدیثی پیش بیاد سریع حل و فصل می‌کنه.»
همین روزها بود که همسر یک لیست آورد و گفت: «از روش بخون وارد اکسل کنم.»تای کاغذ را باز کردم و پرسیدم: «جریان این اسامی چیه؟»لپ‌تاپ را روشن کرد: «این‌ شهدا، بستگان نمازگزارا هستن. هر شب امام جماعت مسجد به نیت یکی‌شون قرآن می‌خونه.»ابرویم را بالا دادم و با سر تحسین کردم: «چه جالب.»«اوهوم... روحانی با صفائی‌ه، قرآن رو آروم می‌خونه تا همه باهاش قرائت کنن. آخرشم یه دعای جالب می‌کنه: خدایا به شیخ این مسجد شهادت عنایت فرما. همه هم بلند می‌گن آمین.»زیر لب گفتم چه زرنگ...
تعریف‌ها باعث شد که جشن نیمه شعبان پارسال با وجود سرما دخترم را لای پتو بپیچم و دست پسرم را بگیرم و برویم. دیر رسیدیم. آن قدر جمعیت آمده بود که در را بسته بودند. از پشت نرده‌ها دیدم امام جماعت با کیسه غذای نذری از آشپزخانه مسجد بیرون آمد. تا چشمش بهمان افتاد در را باز کرد. خانم‌ها و آقایان به صف شدند. حاج آقا عبا را تا کرد گذاشت روی تک صندلی کنج حیاط مسجد و گفت: «نذری رو گرفتین نرینا. پارک رو به رو مراسم نور افشانی و آتیش بازی داریم.»همهمه را با صلوات آرام کرد، خودش صف‌ها را نظم داد و غذاها را به عدالت تقسیم کرد. ترق توروق و بومب بومب آتش بازی نگاه پسرم را به آسمان برد. با انگشت رد نور را گرفت و از ذوق بالا و پایین پرید:«هییییع... مامان اون‌جا رو...»
پسرم خیلی شب‌ها با پدرش می‌رفت و خودم هرزگاهی. هنوز نیامده، کفشش را در نیاورده، شکلات‌ها و عیدی‌ای که حاج آقا به او داده بود از جیبش در می‌آورد و می‌گفت:«مامان بازم بریم.»
چند بار دیگر گذرم افتاد و رفتیم. حاج آقا ظهرها بعد از نماز نهج‌البلاغه می‌گفت و شب‌ها بعد از قرآن تبیین مسائل سیاسی روز. ساده، صریح، بی‌پرده و نقطه‌زن. آن قدر دلنشین که دلم می‌خواست جای تحلیل‌های مجازی، هر شب توفیق پیدا کنم و بروم. از آن حرف‌ها که به مذاق یک سری مسئول منفعت طلب خوش نیامده بود و او را بار‌ها توبیخ و برکنار کرده بودند؛ ولی قد ارزنی از روشنگری کوتاه نیامده بود.
تازه تصمیم گرفته بودم محمدمهدی را بیشتر مسجد ببرم که صدای خرابکاری اغتشگرهای روز سیزدهم جنگ بلند شد. شب‌ها جرأت بیرون رفتن نداشتیم. دو روز بعد از هیاهوی شلوغی‌ها، همسر آمد و گفت: «محله ما یه شهید داده! اگه گفتی کی؟!»دلم هری ریخت. از روی صندلی بلند شدم:«پرسیدم کی؟!»لبخند شیرینی زد:«حاج آقا محمد دوست‌...»صدای بعد قرآنش توی گوشم زنگ زد: «خدایا به شیخ این مسجد شهادت عنایت فرما...» اشک توی چشمم لرزید و آه از دلم بیرون ریخت.

#پنجشنبه‌_باشهدا🌷#شهید_عبدالله_محمددوست
undefined#دست‌های_خالی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۱۵:۰۵

thumbnail
زندگی با قرآن
اولین ماموریتی که روز های ابتدای ورودم به خبرگزاری قرآن به من داده شد این بود «برو از زندگی روزمره مردم و قرآن عکس بگیر.»
با ذوق رفتم. فکر می‌کردم قرار است قرآن را وسط زندگی ببینم؛ کنار مادر، کنار دست‌های کار کرده‌ی پدرها، کنار وسایل بازی بچه ها.
اما بیشتر خانه‌ها شبیه هم بودند.قرآن، بالای طاقچه.جلد چرمی سالم.روکش تمیز.دست‌نخورده. برق می‌زد، اما نفس نمی‌کشید.
فقط در خانه‌هایی که حافظ یا قاری قرآن بودند، ورق‌ها خم داشت. گوشه‌ها تا شده بود. رد انگشت روی صفحه‌ها مانده بود. آن‌جا قرآن زندگی می‌کرد.
مسابقات بین‌المللی قرآن در راه بود و همه در تکاپو. خبرگزاری شلوغ‌تر از همیشه بود. خبر، گزارش، مصاحبه… اما ذهن من درگیر همان طاقچه‌ها بود.
دلم می‌خواست یک تصویر بسازم که بگوید قرآن فقط برای قاب نیست. برای زندگی است.
روزها فکر کردم. با اساتید حرف زدم. با دوستان مشورت کردم.بالاخره با کمک دوستانم مجموعه‌ای شکل گرفت؛ «یک قرآن، یک امت».قرآن را از طاقچه پایین آوردیم.گذاشتیم وسط سفره زندگی آدم ها.کنار دست‌های پینه‌بسته.کنار کودکی که هنوز درست خواندن بلد نبود اما صفحه را با انگشت دنبال می‌کرد.
آن روزها فکر می‌کردم قدم کوچکی برداشته‌ام. فکر می‌کردم قرآن در بطن زندگی مردم وارد میشود.
چیزی حدود ده سال‌ گذشت.دی ماه ۱۴۰۴ آمد اول خبر را دیدم و بعد تصویر،تصویر قرآن‌های پاره و آتش‌گرفته .جلدی سوخته.صفحه‌هایی که نیمه‌جان در هوا تکان می‌خوردند.کاغذی که سیاه شده بود، اما هنوز کلمه‌ها از میان خاکستر پیدا بودند.
همان‌جا چیزی در سینه‌ام فرو ریخت.
نه فقط از خشم.از شرم.
از این‌که ما سال‌ها قرآن را روی طاقچه نگه داشتیم،و من تازه دوباره یادم افتاد باید کاری بکنم.
توانم امروز به اندازه‌ی همان دوربین است.همان عکس‌ها را دوباره منتشر می‌کنم.شاید دوباره کسی قرآن را از طاقچه پایین بیاورد.شاید دوباره جایی، صفحه‌ای ورق بخورد.شاید دوباره کلمه‌ای خوانده شود.
و من هنوز امیدوارم روزی برسد که قرآن نه روی طاقچه، بلکه در دست‌های همه ما باشد.
undefined#سارا_سیفی#روایت_بخوانیم undefinedundefinedundefined
undefined اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
undefined دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگیundefined با مااز طریق لینک زیر همراه شوید:undefined بله | اینستاگرام | ایتا

۹:۲۸