بازارسال شده از روایت پیشرفت ایران
#دانشگاه_مستقل #نهاد_پیشرفت_بومی#بیانیه_پذیرش_اخلاق_استعماری#شهید_طهرانچی #رسوایی_دانشگاهی_غرب
۱۶:۱۸
کوخَک
️ در مورد حکمرانی آکادمیک، دیگر نباید خودمان را بفریبیم
گفتاری از #دانشمند_شهید دکتر طهرانچی
دانشگاهِ ابتدای قرن بیستم، عرصه علم و فرهنگ بود. اما بعد از جنگجهانی، با چرخشی که ایالات متحده به سمت اقتدار علمی برداشت، محصولات دانشگاه هم تغییر کرد و غرب، حکمرانی علم را هم در صحنه سیاسی به دست گرفت. در این مسیرِ سیاست علمی، شاهدیم هم عناوینی همچون حقوق بشر، حقوق بینالملل و... زاییده متفکران دانشگاهی بوده و هم سلاحهایی که قلب ساختمانها و بیمارستانهای غزه را میشکافد، محصول تحقیقات و فناوریهای دانشگاه است.
بنابراین آنچه در قرن ۲۱ با آن مواجهایم، محصول ۷۰ سال حضور دانشگاه در عرصه حکمرانی است؛ دانشگاهی که مولد ابزار نظری و عملی نظام سلطه بوده است. اما طوفانالاقصی ظاهر دروغین آرایششده نظام لیبرال دمکراسی غرب را کنار زد و حقیقت عریان چهره این نظام را که هیچ اهمیتی به دمکراسی و حقوق بشر و حقوق شهروندی نمیدهد نشان داد. تا پیش از طوفان الاقصی، غرب مدعی بود که علم، دانشگاه و جامعه دانشمندان را بهصورت دموکراتیک پیش میبرد و همواره با بزک، بر استقلال علم و نهاد علم تأکید میکرد؛ اما برخوردهای خشن و دوگانه آنها در جریان طوفان الاقصی، به وضوح پرده را کنار زد و نشانه همان چیزی شد که در مورد فروپاشی تمدن غرب و رو به افول بودن آن مطرح میشود.
طوفان الاقصی روشن کرد که «سیاست علم» چگونه بیرحمانه نسبت به دانشگاه اظهارنظر میکند. دانشگاههای غزه را با خاک یکسان کردند، رتبه برتر کنکور غزه و استاد دانشگاه را به شهادت رساندند؛ نه رحمی بود، نه زن، نه زندگی و نه آزادی. رؤسای سه دانشگاه برتر دنیا را به خاطر حمایت دانشجوهای این دانشگاهها از غزه محاکمه کردند. حتی در این جریان، خود رؤسای دانشگاهها حمایتی نداشتند؛ بلکه فقط بعضی از دانشجویان این دانشگاهها در حمایت از غزه حرف زده بودند. این همان بازی علم در غرب است که در بزنگاه و وقتی کِشتی سیاستهایشان در حال غرق شدن است، دستکش مخملی را از دست چدنی خود برمیدارند.
باید طرحی نو درانداخت
باید بدانیم که ذات دیکتاتوری غرب یا به تعبیر رهبر انقلاب «دیکتاتوری اتوکشیده» غرب، نه فقط در دفاع از صهیونیزم، بلکه بارها در تحمیل نظام و فهم علمی خود بر دیگران و به سخره گرفتن و حتی دست به ترور زدن آنانی که این فهم و نظام را قبول ندارند، دیده شده است. شهادت استادان دانشگاه در ایران اسلامی همچون شهریاری و علیمحمدی و تحریم دانشگاههای ایرانی نمونه بارزی از رفتار غیرآکادمیک این جریان بود؛ ولی غربباوران با اغماض از آن میگذشتند.
اما امروز پس از طوفانالاقصی، ماهیت واقعی چهره نظام سلطه در عرصه حکمرانی علم و نهاد علم و دانشگاه آشکار شده است. همانطور که سالها قبل به یکی از سفرای کشورهای اروپایی گفتم که ننگ ترور یک دانشمند در ایران مانند آنچه در قرون وسطی انجام دادید، از دامن شما پاک نخواهد شد؛ امروز تأکید میکنم که پایان عمر حکمرانی آکادمیک در نظام لیبرال دمکراسی غرب فرا رسیده و باید طرحی دیگر درانداخت... دیگر نباید خود را بفریبیم و باید بدانیم که در غرب، علم بهصورت بیرحمانه و تابع سیاستگذاران پیش میرود و اگر بخواهیم دنبالهرو آنها باشیم، مسلماً راه به جایی نخواهیم برد.
پرونده #فتح_علم #دانشگاه_مستقل #نهاد_پیشرفت_بومی #بیانیه_پذیرش_اخلاق_استعماری #شهید_طهرانچی #رسوایی_دانشگاهی_غرب
| تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
خانه هنر و رسانه پیشرفت| راوی پیشرفت ایران @khaneh_pishraft
.گاهی یک حرفهایی وقتی در یک زمینهای قرار بگیرد، بهتر درک و فهم میشود. درست شبیه همین صحبت آدمهایی مثل شهید طهرانچی که پرده از چهره آمریکا و غرب برمیدارند. این روزها که بیشتر از هروقت دیگری تمدن وحشی غرب را داریم جلوی چشم خودمان میبینیم، این قبیل صحبتها خیلی بهتر به جان مخاطب مینشیند. هم خودمان بخوانیم هم به دست افراد بیشتری برسانیم.
۱۶:۲۰
.اگر این صحنه را توی فیلم میدیدیم که یکی روز سیزدهبهدر، پرچم ایران بسته کنار بقیه دم و دستگاهاش و میرود به دل طبیعت، میگفتیم؛ بابا چهقدر فیلم را شعاری کردید. آقا اصلا این فیلم تخیلی است. این صحنهاش دیگر خیلی آرمانیطور درآمده. جماعت حزباللهی هم با این تیکهاش ارتباط نمیگیرد چه برسد اینکه بقیه مردم بپسندند. حالا دیروز مردم ایران، توی کوه و دشت و جنگل و پارک کشورشان پرچم به دوش، زیر بمبهای آمریکایی_اسرائیلی سیزدهشان را به در کردند.#مشهد
@koookhak
@koookhak
۹:۰۸
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۲:۰۶
.تندی گوشی را درآوردم و یک عکس ازش انداختم. خدا خدا میکردم چراغ قرمز شود و بتوانیم برویم جلوی تاکسی. جمله پشت شیشه عقباش خیلی توجهم را جلب کرد. خوشم آمد که یک خلاقیتی توی فضای کار خودش به خرج داده. از قضا زد و چراغ قرمز شد. به محسن گفتم: «بهش بگو چه جمله جالبی پشت ماشینش زده.» یک اسیر شدیم خاصی توی چشمهای محسن بود. ماشین را برد نزدیک تاکسی. وقتی به راننده گفت چه کار جالبی کرده، مرد دستی به ریشهای جوگندمیاش کشید و گفت: «تازه یه سری سوالم نوشتم اگه مسافرا بلد باشن، کرایه رو ازشون نصف میگیرم.» محسن پرسید: «مثلا چی حاجی؟» تکه کاغذ کوچکی از جیب روی لباسش درآورد: «مثلا اسم ناوی که فراری دادیم. اسم جنگندههایی که ساقط کردیم. اسم پهپادهای ایرانی. ازین جور چیزا.» محسن مشتاش را گره کرد و گفت: «حاجی دمت گرم. خدا به خودت و تاکسیت برکت بده.» اگر به من بود، میگفتم همانجا بزنیم کنار. ماشین را پارک کنیم و تا خانه با تاکسیای برویم که دربست خودش را در اختیار نابودی اسراییل گذاشته.#مشهد@koookhak
۷:۴۱
.
ساعت شش صبح برایم پیام گذاشته که امروز هم بیاییم؟ مینویسم: «آره چرا میخواین نیاین؟ کلی کار داریم. من امروز از چهار صبح رفتم بزرگترین قابلمه جهیزیهام رو آوردم و گذاشتم رو گاز.»استیکر خنده و گریه را کنار هم میگذارد و مینویسد: «چه خبره امشب؟ تازه من میخواستم کنسل کنم نیام. حسش نیست.»گفتم: «امشب که خیلی کار داریم. خیابونا حتما شلوغتره. پس خوراکیهای متنوعتر و بیشتری لازمه. به بودن کنار هم بیشتر احتیاج داریم. شاید لازم باشه کلی حرف بزنیم.»
.
نشستهایم به ریش ریش کردن مرغها. لیلا میگوید: «خانم چه دل خوشی داری! مگه الان ما شکست نخوردیم همه که ناراحتن مرغ میخوایم چیکار؟!»میگویم: «میخوای به نشانه اعتراض به آتشبس، مرغا رو از طبقه چهارم بریزیم پایین؟»میزند زیر خنده: «بابا منظورم یه چیز دیگهاس خانم.»میگویم: «میدونم منظورت چیه. حالت رو میفهمم از فضا که نیومدم. منم خستهام. گیجم. غم و شادیم قاطیه. خوشحالم اون مردک رو یکی تو این دنیا نشوند سرجاش. غم دارم که نکنه اتفاق بدی با آتشبس بیفته.»بلند میشوم و میروم سراغ میزم. برگهای که همان اول صبح آماده کردهام را میآورم و نشانش میدهم: «بیین من نشسته فک کردم امشب ممکنه چه اتفاقاتی بیفته و ما باید به چه سناریوهایی براش فک کنیم. مثلا ممکنه بعضیا خیلی خوشحال باشن که جنگ دیگه تمومه و فازشون جشن پیروزی باشه. بعضیا زیادی ناراحت باشن و یه گوشه وار رفته باشن. بعضیا مثل ما گیج باشن.باید برا همهاش به جواب فک کنیم.»میگوید: «حتی پلاکارد هم باید فرق کنه نه؟»میگویم: «آره خیلی حرفا رو با اونا میشه زد. مطالبهتمون از حاکمیت. حالا دارم از صبح زنگ میزنم مشورت میگیرم.»
پ_ن: این سه نفر که یکی دو هفته است میآیند کمکم، تره هم برای انقلاب خورد نمیکردند. روز اول که خبرشان کردم بیایند، یکیشان گفت خانم ما برای انقلاب کار نمیکنیم. ادای ادبیات خودم را درمیآورد. گفتم؛ فدای سرم. حالا کی گفته انقلاب کار شما را لازم دارد که بلد نیستید یک ظرف آب بجوشانید! بیایید زینب را نگه دارید. اسم دخترم را که میآوردم همیشه با سر میآمدند.روزهای اول فقط تماشا میکردند. چند شب آمدند توی تجمع دخترم را نگه میداشتند که من بروم سراغ گفتوگو و مصاحبه. یکی دو شب خوراکی پخش کردند. گاهی برای مسخره بازی پرچم هم تکان دادند. میدانستم هوای این جمعیت گیر میاندازدشان. کمکم خودشان را قاطی کارهایم کردند. حتی وقتی میگفتم راهتان نمیدهم هم میآمدند. میدانستم یک چیزی ته قلبشان تکان خورده. شاید همین بعثت که حرفش همه جا هست. نشان به آن نشان که امروز صبح برای ایران مضطرب شده بودند؛ مثل همه مردمی که اگر وطن تکه جانشان نشده بود این جور دلشان برایش شور نمیزد. راستش دلم خیلی سوخت برای آنها که در همه این شب و روزها چشمشان برای وطن، نه خندید نه گریه کرد.
@koookhak
ساعت شش صبح برایم پیام گذاشته که امروز هم بیاییم؟ مینویسم: «آره چرا میخواین نیاین؟ کلی کار داریم. من امروز از چهار صبح رفتم بزرگترین قابلمه جهیزیهام رو آوردم و گذاشتم رو گاز.»استیکر خنده و گریه را کنار هم میگذارد و مینویسد: «چه خبره امشب؟ تازه من میخواستم کنسل کنم نیام. حسش نیست.»گفتم: «امشب که خیلی کار داریم. خیابونا حتما شلوغتره. پس خوراکیهای متنوعتر و بیشتری لازمه. به بودن کنار هم بیشتر احتیاج داریم. شاید لازم باشه کلی حرف بزنیم.»
.
نشستهایم به ریش ریش کردن مرغها. لیلا میگوید: «خانم چه دل خوشی داری! مگه الان ما شکست نخوردیم همه که ناراحتن مرغ میخوایم چیکار؟!»میگویم: «میخوای به نشانه اعتراض به آتشبس، مرغا رو از طبقه چهارم بریزیم پایین؟»میزند زیر خنده: «بابا منظورم یه چیز دیگهاس خانم.»میگویم: «میدونم منظورت چیه. حالت رو میفهمم از فضا که نیومدم. منم خستهام. گیجم. غم و شادیم قاطیه. خوشحالم اون مردک رو یکی تو این دنیا نشوند سرجاش. غم دارم که نکنه اتفاق بدی با آتشبس بیفته.»بلند میشوم و میروم سراغ میزم. برگهای که همان اول صبح آماده کردهام را میآورم و نشانش میدهم: «بیین من نشسته فک کردم امشب ممکنه چه اتفاقاتی بیفته و ما باید به چه سناریوهایی براش فک کنیم. مثلا ممکنه بعضیا خیلی خوشحال باشن که جنگ دیگه تمومه و فازشون جشن پیروزی باشه. بعضیا زیادی ناراحت باشن و یه گوشه وار رفته باشن. بعضیا مثل ما گیج باشن.باید برا همهاش به جواب فک کنیم.»میگوید: «حتی پلاکارد هم باید فرق کنه نه؟»میگویم: «آره خیلی حرفا رو با اونا میشه زد. مطالبهتمون از حاکمیت. حالا دارم از صبح زنگ میزنم مشورت میگیرم.»
پ_ن: این سه نفر که یکی دو هفته است میآیند کمکم، تره هم برای انقلاب خورد نمیکردند. روز اول که خبرشان کردم بیایند، یکیشان گفت خانم ما برای انقلاب کار نمیکنیم. ادای ادبیات خودم را درمیآورد. گفتم؛ فدای سرم. حالا کی گفته انقلاب کار شما را لازم دارد که بلد نیستید یک ظرف آب بجوشانید! بیایید زینب را نگه دارید. اسم دخترم را که میآوردم همیشه با سر میآمدند.روزهای اول فقط تماشا میکردند. چند شب آمدند توی تجمع دخترم را نگه میداشتند که من بروم سراغ گفتوگو و مصاحبه. یکی دو شب خوراکی پخش کردند. گاهی برای مسخره بازی پرچم هم تکان دادند. میدانستم هوای این جمعیت گیر میاندازدشان. کمکم خودشان را قاطی کارهایم کردند. حتی وقتی میگفتم راهتان نمیدهم هم میآمدند. میدانستم یک چیزی ته قلبشان تکان خورده. شاید همین بعثت که حرفش همه جا هست. نشان به آن نشان که امروز صبح برای ایران مضطرب شده بودند؛ مثل همه مردمی که اگر وطن تکه جانشان نشده بود این جور دلشان برایش شور نمیزد. راستش دلم خیلی سوخت برای آنها که در همه این شب و روزها چشمشان برای وطن، نه خندید نه گریه کرد.
@koookhak
۹:۱۳
کوخَک
. ساعت شش صبح برایم پیام گذاشته که امروز هم بیاییم؟ مینویسم: «آره چرا میخواین نیاین؟ کلی کار داریم. من امروز از چهار صبح رفتم بزرگترین قابلمه جهیزیهام رو آوردم و گذاشتم رو گاز.» استیکر خنده و گریه را کنار هم میگذارد و مینویسد: «چه خبره امشب؟ تازه من میخواستم کنسل کنم نیام. حسش نیست.» گفتم: «امشب که خیلی کار داریم. خیابونا حتما شلوغتره. پس خوراکیهای متنوعتر و بیشتری لازمه. به بودن کنار هم بیشتر احتیاج داریم. شاید لازم باشه کلی حرف بزنیم.» . نشستهایم به ریش ریش کردن مرغها. لیلا میگوید: «خانم چه دل خوشی داری! مگه الان ما شکست نخوردیم همه که ناراحتن مرغ میخوایم چیکار؟!» میگویم: «میخوای به نشانه اعتراض به آتشبس، مرغا رو از طبقه چهارم بریزیم پایین؟» میزند زیر خنده: «بابا منظورم یه چیز دیگهاس خانم.» میگویم: «میدونم منظورت چیه. حالت رو میفهمم از فضا که نیومدم. منم خستهام. گیجم. غم و شادیم قاطیه. خوشحالم اون مردک رو یکی تو این دنیا نشوند سرجاش. غم دارم که نکنه اتفاق بدی با آتشبس بیفته.» بلند میشوم و میروم سراغ میزم. برگهای که همان اول صبح آماده کردهام را میآورم و نشانش میدهم: «بیین من نشسته فک کردم امشب ممکنه چه اتفاقاتی بیفته و ما باید به چه سناریوهایی براش فک کنیم. مثلا ممکنه بعضیا خیلی خوشحال باشن که جنگ دیگه تمومه و فازشون جشن پیروزی باشه. بعضیا زیادی ناراحت باشن و یه گوشه وار رفته باشن. بعضیا مثل ما گیج باشن. باید برا همهاش به جواب فک کنیم.» میگوید: «حتی پلاکارد هم باید فرق کنه نه؟» میگویم: «آره خیلی حرفا رو با اونا میشه زد. مطالبهتمون از حاکمیت. حالا دارم از صبح زنگ میزنم مشورت میگیرم.» پ_ن: این سه نفر که یکی دو هفته است میآیند کمکم، تره هم برای انقلاب خورد نمیکردند. روز اول که خبرشان کردم بیایند، یکیشان گفت خانم ما برای انقلاب کار نمیکنیم. ادای ادبیات خودم را درمیآورد. گفتم؛ فدای سرم. حالا کی گفته انقلاب کار شما را لازم دارد که بلد نیستید یک ظرف آب بجوشانید! بیایید زینب را نگه دارید. اسم دخترم را که میآوردم همیشه با سر میآمدند. روزهای اول فقط تماشا میکردند. چند شب آمدند توی تجمع دخترم را نگه میداشتند که من بروم سراغ گفتوگو و مصاحبه. یکی دو شب خوراکی پخش کردند. گاهی برای مسخره بازی پرچم هم تکان دادند. میدانستم هوای این جمعیت گیر میاندازدشان. کمکم خودشان را قاطی کارهایم کردند. حتی وقتی میگفتم راهتان نمیدهم هم میآمدند. میدانستم یک چیزی ته قلبشان تکان خورده. شاید همین بعثت که حرفش همه جا هست. نشان به آن نشان که امروز صبح برای ایران مضطرب شده بودند؛ مثل همه مردمی که اگر وطن تکه جانشان نشده بود این جور دلشان برایش شور نمیزد. راستش دلم خیلی سوخت برای آنها که در همه این شب و روزها چشمشان برای وطن، نه خندید نه گریه کرد. @koookhak
.انتظار میرفت در این برهه حساس کنونی دوستان بیایند بپرسند نتیجه مشورتهایت را به ما هم منتقل کن ولی همه دنبال آدرس محل توزیع خوراکیها هستند. باید بگویم با کمال تأسف این خوراکیها به دوستان حکومتی تعلق نمیگیرد و متعلق به کسانی است که دل در گرو انقلاب اسلامیشان کمرنگ است.
۱۱:۱۳
بازارسال شده از قرارگاه مردمی شجره طیبه
حزب الله یار روزهای سخت ماست. تنهایش نمیگذاریم.
اگر لبنان شامل آتشبس نشود، رژیم صهیونیستی هم شامل آتش بس نمیشود.
با غلط دوباره موشک ادامه دارهبین ایران و لبنان فرقی وجود نداره
حزب الله حزب اللهچشم و چراغ ایران
پایگاه آمریکایییا تخلیه یا تخریب
هم ضاحیه هم تهرانباید باشند در امان
- لبنان تنها نیست- لانترک لبنان
لبنان همان ایرانهبیروت همین تهرانه
حزب الله دلاورکنارتیم تا آخر
برادران لبنانما همه با شماییم
ای ملت مسلمانهمه کنار لبنان
زیر پرچم اللهسنگر ما حزب الله
لبنان برادر ماستحزب الله یاور ماست
آتش بس، بی لبنانخیانت است به اسلام
سید مجید، قهرمان پشت حزبالله بمان
۱۷:۰۵
کوخَک
#پیشنهاد | شعار و نوشته برای حمایت از حزبالله لبنان 1 حزب الله یار روزهای سخت ماست. تنهایش نمیگذاریم. اگر لبنان شامل آتشبس نشود، رژیم صهیونیستی هم شامل آتش بس نمیشود. با غلط دوباره موشک ادامه داره بین ایران و لبنان فرقی وجود نداره حزب الله حزب الله چشم و چراغ ایران پایگاه آمریکایی یا تخلیه یا تخریب هم ضاحیه هم تهران باید باشند در امان - لبنان تنها نیست - لانترک لبنان لبنان همان ایرانه بیروت همین تهرانه حزب الله دلاور کنارتیم تا آخر برادران لبنان ما همه با شماییم ای ملت مسلمان همه کنار لبنان زیر پرچم الله سنگر ما حزب الله لبنان برادر ماست حزب الله یاور ماست آتش بس، بی لبنان خیانت است به اسلام سید مجید، قهرمان پشت حزبالله بمان
قرارگاه مردمی شجره طیبه:
https://ble.ir/ShajareT
https://eitaa.com/shajareT
ادامه شعارها رو هم میتونید تو کانال قرارگاه ببینید.
۱۷:۰۵
.اینجا بیمارستان قائم(عج) مشهد است. هرشب که از جلویش رد میشویم چند تا دکتر و پرستار، پرچم به دست کنار مردم ایستادهاند. بعضیهایشان هم با پلاکارد بین صف ماشینهای عبوری از مقابل بیمارستان راه میروند. گاهی سرشان را میآورند نزدیک شیشه راننده و سلام و خوشآمد میگویند. انگار مثلا از جلو در خانهشان رد شده باشیم.خیلی دلم میخواهد یک شب با یکی از این دکترها مصاحبه کنم. خصوصا همین آقای دکتر توی تصویر. هرشب با همین پرچم با یک لبخند پت و پهن روی صورتش، در همین نقطه ایستاده و جمعیت را تماشا میکند.
@koookhak
@koookhak
۶:۱۱
.گفت: «حیوونا هم توی این مملکت آسایش ندارن. بیخود نبود اون آقاهه میخواست بره یه گاوی توی خارج بشه.»از حرفش خندهام گرفت. گفتم: «چرا حاج خانم؟ چی شده؟»همانجور که پرچم را پُر زور میچرخاند گفت: «چند شب پیش که صدای پدافند و بمب بلند شد، گوسفندام از طویله ریختن بیرون. چند روزه زبون بستهها هیچی نمیخورن.»گفتم: «حق دارید. این اسراییل و آمریکا آسایش برای هیچ جنبدهای روی زمین نذاشتن. خدا زودتر نابودشون کنه.»میله پرچم را گذاشت روی زمین و تکیه داد بهش: «سی و خوردهای شبه غروب که میشه بیلم رو میذارم گوشه دیوار حیاط، چادر میبندم به کمرم و از روستا میکوبم میام اینجا پرچم تاب بدم. قلبم گواهی میده این قوم ظالم از زیر همین پرچم تموم میشن.»
پ_ن: بابت کیفیت بالای عکس پیشاپیش عذر خواهم:)#مشهد
@koookhak
پ_ن: بابت کیفیت بالای عکس پیشاپیش عذر خواهم:)#مشهد
@koookhak
۱۲:۰۷
کوخَک
https://ble.ir/rahbar_enghelab_ir/5905780225367113973/1775756043380
.دیشب یک خانوم توی تجمع روی پلاکاردش نوشته بود، اینترنشنال رو خاموش کن، حرف خدا رو گوش کن!تا حالا چنین شعاری نشنیده بودم. الان که بند دوم این قسمت پیام آقا را خواندم یاد متن آن پلاکارد افتادم.
۱۷:۵۹
بازارسال شده از روایت پیشرفت ایران
بیانات در دیدار کارگران در گروه صنعتى مپنا۱۳۹۳/۰۲/۱۰
#رهبر_شهید #فناوری_هستهای#خودباوری_ملی #پیشرفت_ایران#روایت_مقاومت #دشمن_بدعهد
۱۶:۵۷
.شهید ما هم بالاخره خودش را به روزهای جنگ رمضان رساند.
#شهیدرضادامرودی#اولینمدافعحرمسبزوار
@koookhak
#شهیدرضادامرودی#اولینمدافعحرمسبزوار
@koookhak
۱۳:۴۰
.یک
شب تاسوعای سال ۹۴ ایستاده بودم بالای پیکرش. چفیه و تکهپارچهها را از دستهایی که به سمت پیکر میآمد میگرفتم، میکشیدم به پرچم ایران و برمیگرداندم. هنوز درست نمیفهمیدم کجا هستم. یاد سه ساعت قبل افتادم که زنگ زدند امشب دانشگاه مهمان دارد، زود همه را خبر کنید که وقت نداریم. بدو راه افتادیم طرف خوابگاههای دانشگاه. در اولین اتاق را زدم. گفتم امشب بیایید مهدیه شهید مدافع حرم داریم، پرسیدند؛ مدافع حرم یعنی چه؟ فامیلش است؟ سوالی که هرچه اتاقهای بیشتری را در میزدم، بیشتر تکرار میشد. این دو تا کلمه غریبتر ازین حرفها بود که فکرش را میکردم.
حیران مانده بودم. با خودم میگفتم آخر یک جوان بسیجی بیست و چند ساله کجا و سوریه کجا؟تو چهطور سر از جنگی درآوردی که نه تنها آدمهای شَهرت که حتی مردم کشورت هم هنوز درست چیزی ازش نمیدانند؟آخر تو از گوشه یک روستا چهجوری پایت به جنگ داعش باز شد؟یک نگاهام به جمعیت بود، یک نگاهام به چشمهای سرخ زن جوانش که با نوزاد شیرخوار تقلا میکرد دستش را به پیکر برساند و سوالاتی که دست از سرم برنمیداشت.
دنیا چرخید و درست ده سال بعد، شهید دوباره آمده بود سراغم. این بار یک خروار کلمه گذاشته بودند جلویم تا از لابهلایش آن مرد جوان بیستوچند ساله مدافع حرم را روایت کنم.
#گُلاول#شهیدرضادامرودی#اولینمدافعحرمسبزوار
@koookhak
شب تاسوعای سال ۹۴ ایستاده بودم بالای پیکرش. چفیه و تکهپارچهها را از دستهایی که به سمت پیکر میآمد میگرفتم، میکشیدم به پرچم ایران و برمیگرداندم. هنوز درست نمیفهمیدم کجا هستم. یاد سه ساعت قبل افتادم که زنگ زدند امشب دانشگاه مهمان دارد، زود همه را خبر کنید که وقت نداریم. بدو راه افتادیم طرف خوابگاههای دانشگاه. در اولین اتاق را زدم. گفتم امشب بیایید مهدیه شهید مدافع حرم داریم، پرسیدند؛ مدافع حرم یعنی چه؟ فامیلش است؟ سوالی که هرچه اتاقهای بیشتری را در میزدم، بیشتر تکرار میشد. این دو تا کلمه غریبتر ازین حرفها بود که فکرش را میکردم.
حیران مانده بودم. با خودم میگفتم آخر یک جوان بسیجی بیست و چند ساله کجا و سوریه کجا؟تو چهطور سر از جنگی درآوردی که نه تنها آدمهای شَهرت که حتی مردم کشورت هم هنوز درست چیزی ازش نمیدانند؟آخر تو از گوشه یک روستا چهجوری پایت به جنگ داعش باز شد؟یک نگاهام به جمعیت بود، یک نگاهام به چشمهای سرخ زن جوانش که با نوزاد شیرخوار تقلا میکرد دستش را به پیکر برساند و سوالاتی که دست از سرم برنمیداشت.
دنیا چرخید و درست ده سال بعد، شهید دوباره آمده بود سراغم. این بار یک خروار کلمه گذاشته بودند جلویم تا از لابهلایش آن مرد جوان بیستوچند ساله مدافع حرم را روایت کنم.
#گُلاول#شهیدرضادامرودی#اولینمدافعحرمسبزوار
@koookhak
۱۵:۵۱
بازارسال شده از روایت پیشرفت ایران
خانم شایسته صادقی، از معلمهای دبیرستان مهدیه تهران، در شبهایی که صدای انفجار، آرامش شهر را کمرنگ کرده بود، دانشآموزانش را دور هم جمع کرد تا با هم از صفحات «مجله سُها»، داستان ایستادگی و پیشرفت زنان توانمند ایران را بخوانند.
#روایت_پیشرفت #مدرسه #زنان_پیشرفت #معلم#دانشآموران #ساخت_آینده #پیشرفت #جریانسازی
۱۰:۴۵
بازارسال شده از انتشارات راه یار
۱۳:۱۸
.امروز صبح توی صف آزمایشگاه نشسته بودم، متصدی آزمایشگاه با چند مرد دیگر مشغول صحبت بودند. حرفشان سر حج بود. یکی میگفت آقا سالی صدبار مردم بیایند بروند کربلا ما حرفی نداریم ولی پولشان را توی شکم آل سعود نریزند. مرد دیگر میگفت چه کاریست ما اصلا پایمان را میگذاریم توی عربستان که هرسال یک بلایی سرحاجیهایمان بیاید. نفر بعد هم گذاشت به نفرین مسئولین سازمان حج که لابد ریگی به کفش دارند.در ادامه هم همزمان بحث را کشاندند به اعزام حاجیان امسال به اضافه مقادیری بد و بیراه.
مشابه این حرفها را نه امسال که قبلا هم زیاد جاهای مختلف شنیده بودم. گمان میکنم مسأله حج، ضرورت حج و اصلا معنای این اجتماع عبادی-سیاسی خصوصا از نوع ایرانیاش، درست جا نیفتاده و تبیین نشده که حاصلش میشود این جور تحلیلها و خروجیها و اجماعها در اذهان عمومی. اصلا چه بسا سعودیها از خدایشان باشد ایرانی جماعت حج را تحریم کند تا ذیل خانه خدا هر مدل شکری که دوست دارند بخورند، تو انگار کن بخشی از مرزهای ما آنجاست. من اهمیت قضیه را در بیانات آقای شهید و نَقلهای به حج رفتهها در این سطح دیدم. اگر مرز باشد که پس پاسداری میخواهد نه تحریم! اگر مرز باشد که پس سرش کشته و زخمی میدهیم و قرار نیست برایمان حلوا پخش کنند و مثلاً خیلی شیک و بدون خط و خش، با همان لباس سفید برویم و برگردیم.
فارغ از اعزامهای امسال، باید فکر اساسی برای روشن کردن قضیه حج برداشت. تا جایگاهش از یک امر اگر نرویم هم به جایی برنمیخورد، بیاید توی پازل اصلی خودش.
@koookhak
مشابه این حرفها را نه امسال که قبلا هم زیاد جاهای مختلف شنیده بودم. گمان میکنم مسأله حج، ضرورت حج و اصلا معنای این اجتماع عبادی-سیاسی خصوصا از نوع ایرانیاش، درست جا نیفتاده و تبیین نشده که حاصلش میشود این جور تحلیلها و خروجیها و اجماعها در اذهان عمومی. اصلا چه بسا سعودیها از خدایشان باشد ایرانی جماعت حج را تحریم کند تا ذیل خانه خدا هر مدل شکری که دوست دارند بخورند، تو انگار کن بخشی از مرزهای ما آنجاست. من اهمیت قضیه را در بیانات آقای شهید و نَقلهای به حج رفتهها در این سطح دیدم. اگر مرز باشد که پس پاسداری میخواهد نه تحریم! اگر مرز باشد که پس سرش کشته و زخمی میدهیم و قرار نیست برایمان حلوا پخش کنند و مثلاً خیلی شیک و بدون خط و خش، با همان لباس سفید برویم و برگردیم.
فارغ از اعزامهای امسال، باید فکر اساسی برای روشن کردن قضیه حج برداشت. تا جایگاهش از یک امر اگر نرویم هم به جایی برنمیخورد، بیاید توی پازل اصلی خودش.
@koookhak
۱۹:۳۸