بله | کانال قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
عکس پروفایل قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـق

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ

۴.۱ هزار عضو
قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #آرام_در_تنهایی #part_30 به هوای بیرون نگاهی انداخت. چه باران شدیدی می آمد..! هوا گرفته و خورشید گویا طلوع نکرده بود. سامان چترش را برداشت با خوردن لقمه ای نون و پنیر از خانه بیرون زد. سوار ماشینش شد و خانه را ترک کرد. دقایقی بعد ماشینش را گوشه ای پارک کرد و پیاده شد. با قدم هایی استوار به طرف بانک راه افتاد که فردی نامش را صدا زد: سامان جان..! در کسری از ثانیه سامان متوجه صدا شد. این صدا را میشناخت. آشنا بود..! بدون نگاه کردن به فرد گفت: من به شما اجازه ندادم بیاین محل کار من..! لطفا برین جایی که تا هفت سال پیش بودین. : سامان.. : خواهش میکنم. اینجا محل کار منه خانوم. بفرمایین. : سام.. سامان هیچ اجازه ای به او نداد و وارد بانک شد. همه به پایش بلند شدند. مهدی که سر یکی از میز ها بود به طرفش رفت. با دیدن قیافه او گفت: بازم دیدیش؟! سامان: جلو دره اول صبحی..! مهدی سرش را تکان داد و گفت: سامان بیا کارت دارم. سامان به دنبال مهدی رفت. مهدی سر میزش نشست و گفت: مامان شهربانوت بابت اون هفت سال چی میگه؟! سامان پوزخندی زد و گفت: شکست عشقی..! : البته اینم یه شکست عشقی به حساب میاد..! : آره ولی نه اونی که شهربانو منظورشه. مهدی نفس عمیقی کشید و گفت: حالا چیکار کنیم؟! سامان: نمیدونم. تو رییس شعبه ای باید بدونی..! : مسخره این موضوع رو میگم. سامان تک خنده ای کرد. سرش را عقب برد و با دست شقیقه هایش را مالید و گفت: نمیدونم. کاری نباید بکنیم. بیخیال میشیم. : ولی اونم گناه داره. : گناه داره که داره به جهنم. چیکار کنم؟! و سریع موضوع را عوض کرد و گفت: بارون و دیدی؟! حال میده واسه قدم زدن..! مهدی که فهمید او دلش نمیخواهد در این مورد صحبت کند گفت: پاشو برو سرکارت بینم. عمرا بذارم کارو ول کنی بری بیرون. سامان خندید و از جایش بلند شد undefinedundefinedundefined روی تخت نشسته بود و به صدای باران گوش میکرد. قشنگ ترین صدای عمرش بود. وسوسه شد. از جایش بلند شد و یک بارانی پوشید. کتانی اش را هم پوشید، چترش را برداشت و روی یک کاغذ برای بقیه نوشت: سلام. من رفتم یکم تو بارون قدم بزنم. ممکنه دیر بیام. نگران من نشین..! اما بعد پشیمان شد. چه کسی نگران او میشد که این خانواده دومی اش باشند؟! آن قسمت را خط زد و نوشت: روزتون بخیر. و روی در اتاقش چسباند. از پله ها پایین آمدو از خانه خارج شد. چه حالی میکرد زیر این باران. هندزفری اش را در گوشش گذاشت و آهنگی را پلی کرد. یکی از آهنگ های غمگینی که همیشه میان ناراحتی هایش آن را گوش میکرد تا بغض نشکسته اش، بشکند: *کوچه به کوچه، خونه به خونه دنبالت گشتم، منه دیوونه سایه به سایه، دنبالت کردم اما گم شدی، دورت بگردم بارون میبارید، چشمام نمیدید قلبم یه لحظه، صداتو نشنید بهم میریزه، تموم دنیام وقتی تو نیستی، من خیلی تنهام گریم میگیـــره، وقتی که حرفام از یادت میره، یادت میوفتم یادت میوفتم، بارون میگیره جایی نمیرم، وای چه دلگیرم از دنیا سیرم، بی تو میمیرم بی تو میمیرم، بی تو.. میمیرمـــ چشامو بستم، خسته ی خستم.. با عکسات اینجا، تنها نشستم تو رو ندارم، هی بد میارم دلم گرفته، از روزگارم چشامو بستم، خسته ی خستم با عکسات اینجا، تنها نشستم تو رو ندارم، هی بد میارم دلم گرفته، از روزگارم...* آسمان غرش کرد و باران شدت بیشتری گرفت. همانطور که در خیابان راه میرفت اشک هایش صورتش را خیس میکرد. چتر را روی سرش گرفت و و دست آزادش را روی دهانش گذاشت تا صدای هق هقش زیاد نشود. به چه کسی این موضوع را میگفت؟! فرهاد؟! شهربانو؟! سارینا؟! یا.. یا سامانی که بیشتر از همه کنجکاویش در برابر او زیاد شده بود؟! او حتی به سامان فکر هم نکرده بود. سرش را پایین انداخت. چترش را پایین آورد. قطرات باران خیلی سریع لباسش را خیس کردند. به اشک ریختنش ادامه داد. هوا زیادی سرد شده بود. نمیدانست ساعت دیگر چند است..! اما میدانست، چند ساعتی هست که بیرون است. مدام آهنگ های غمگین را گوش و زیر باران هق هق میکرد. تمام لباسش خیس شده بود. چتر پایین بود و او در باران راه میرفت..! حالش خراب بود. راه رفتن برایش سخت شده بود. چند ساعتی زیر آن باران مانده بود. کم چیزی نبود..! حتی نمیتوانست دیگر روی پاهایش بایستد. تلفنش را بالا آورد و به ساعت آن نگاه کرد. باورش نمیشد..! ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#آرام_در_تنهایی
#part_31

ساعت دوازده ظهر بود و او هنوز زیر باران.حتی قطره ای از آن هم بند نیامده بود.از هشت صبح تا الان فقط قدم زده بود.مقصد مشخصی هم نداشت.فقط گریه میکرد و میرفت.فقط و فقط گریه..!
undefinedundefinedundefined
شهربانو با استرس در خانه راه میرفت.نه سارینا خانه بود، نه سامان و فرهاد. ساعت ده که بیدار شده بود فقط بارندگی بود و تا حالا هم قطع نشده بود.خبری از آرام نبود.نوشته روی در را که خواند استرسش دو برابر شد. از کی او رفته و تا الان باز نگشته بود؟! میترسید به فرهاد چیزی بگوید.برای همین تلفن را برداشت و شماره سامان را گرفت.سامان بعد دوبوق جواب داد:بله؟! : ساما..ن: جانم؟! چیزی شده؟! چرا انقد صدات میلرزه؟! : آرام نمیدونم کی رفته بیرون تا حالا برنگشته.زیر بارون..! نمیدونم چیکار کنم.. توروخدا تو یکاری کن. شمارشو ندارم من..! سامان مشکوک گفت:یعنی چی؟! رفته بیرون برنگشته؟! : نه: خیله خب خودم دنبالش میگردم.شما استرس نداشته باش خدافظ. : سام...اما جوابش بوق هایی بود که قطع شدن تماس را نشان میداد.گوشی را پایین آورد و سرجایش گذاشت.با چند نفس عمیق خودش را آرام کرد.مطمئنا پیدا میشد.
undefinedundefinedundefined
سریع از روی صندلی بلند شد و به طرف میز مهدی رفت.مهدی با دیدن او گفت:بازم چیزی شده؟! سامان بدون جواب تلفنش را برداشت و شماره آرام را گرفت.تنها کسی که شماره اش را داشت.خب قبلا شماره برای خودش بود.از این بابت خداراشکر کرد.بعد از چندین بوق که سامان را پشیمان کرده بود کسی با صدای ضعیفی گفت:بله؟! : آرام؟! آرام کجایی؟!
undefinedundefinedundefined
به دیواری تکیه داد و تلفن را بالا گرفت.شماره ناشناس بود.دسته یخ زده اش باعث شده بود نتواند تماس را جواب دهد.اما بعد، بزور دایره سبز را حرکت داد و تماس برقرار شد:بله؟! : آرام؟! آرام کجایی؟! : نمیدونم زیر بارون..! : دختره.. استغفروالله..! تا الان موندی زیر بارون؟! میدونی چقد نگرانت شدن؟! آرام پوزخندی زد و گفت:گفتم که میام بیرون. : آره ولی نگفته بودی دیرم قراره بیای..! میگم کجایی؟! : نمیدونم. : از یکی بپرس. آرام سرش را بالا گرفت.چشمانش در حال بسته شدن بود.نام کوچه را که برای سامان خواند، سامان فهمید خیلی هم دور نیست.با عصبانیت گفت:همونجا میمونی تا بیام. فهمیدی؟! آرام خیلی آهسته گفت:خیله خبتلفن را قطع کرد.سامان از میان نگاه های متعجب بقیه گذشت و گفت:مهدی من برمیگردم. مهدی با تعجب او را نگاه میکرد.آرام دیگر که بود که سامان نگرانش شده؟! سرش را تکان داد و چیزی نگفت.سامان با قدم هایی بلند خیابان را طی کرد تا خیس نشود.تا نشست، ماشین را روشن کرد و پایش را روی گاز فشرد.چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا به کوچه منتخب برسد. افراد زیادی در خیابان نبودند، زیرا باران به شدت میبارید..!سامان، کنار خیابان، دختری را دید که به دیواری تکیه داده و حال درستی ندارد. سریع ماشین را پارک کرد و پیاده شد.خود را به طرف دیگر خیابان رساند، اما تا برسد آرام بی هوش شده و پاهایش لرزید.قبل از اینکه بیوفتد سامان دست او را کشید و آرام بی حال در آغوشش افتاد.سامان شوک زده به او نگاه کرد.اولین دختری بود که در آغوش سامان بیحال افتاده بود.سامان با ترس سریع دستی زیر زانو اش انداخت و بلندش کرد.با شتاب به طرف ماشین رفت و آرام را در صندلی جلو خواباند.صندلی را که خم کرد صورتش مقابل صورت آرام قرار گرفت.به قیافه بیحال او نگاه کرد.آب دهانش را قورت داد و سرش را عقب برد.در طرف آرام را بست و خودش هم سریع سوار شد.بخاری ماشین را روی آرام تنظیم کرد.با خود گفت:الان من اینو ببرم خونه که همه نگران میشن.تازه مامان هم خیلی ناراحت میشه.خدایا چیکار کنم؟! کجا ببرمش؟! بعد کمی کلنجار رفتن بالاخره راه چاره را یافت و پایش را روی گاز فشرد.
undefinedundefinedundefined
رضا به دختر خیره شد.دختر متعجب و عصبی گفت:سهیل؟!امکان نداره..! رضا پوزخندی زد و گفت:امکان داره.تو شرط بندی بردتش..! کسی که به شما میگفت عشقم تو شرط بندی دختر برده. دختر نمیتوانست هیچ عکس العملی از خود نشان دهد.نمیخواست آن چیزی که در ذهنش بود به واقعیت تبدیل شود. با عصبانیت کیف خود را برداشت که رضا گفت:وایسین ندا خانوم..!

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۸:۲۹

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #آرام_در_تنهایی #part_31 ساعت دوازده ظهر بود و او هنوز زیر باران. حتی قطره ای از آن هم بند نیامده بود. از هشت صبح تا الان فقط قدم زده بود. مقصد مشخصی هم نداشت. فقط گریه میکرد و میرفت. فقط و فقط گریه..! undefinedundefinedundefined شهربانو با استرس در خانه راه میرفت. نه سارینا خانه بود، نه سامان و فرهاد. ساعت ده که بیدار شده بود فقط بارندگی بود و تا حالا هم قطع نشده بود. خبری از آرام نبود. نوشته روی در را که خواند استرسش دو برابر شد. از کی او رفته و تا الان باز نگشته بود؟! میترسید به فرهاد چیزی بگوید. برای همین تلفن را برداشت و شماره سامان را گرفت. سامان بعد دوبوق جواب داد: بله؟! : ساما..ن : جانم؟! چیزی شده؟! چرا انقد صدات میلرزه؟! : آرام نمیدونم کی رفته بیرون تا حالا برنگشته. زیر بارون..! نمیدونم چیکار کنم.. توروخدا تو یکاری کن. شمارشو ندارم من..! سامان مشکوک گفت: یعنی چی؟! رفته بیرون برنگشته؟! : نه : خیله خب خودم دنبالش میگردم. شما استرس نداشته باش خدافظ. : سام... اما جوابش بوق هایی بود که قطع شدن تماس را نشان میداد. گوشی را پایین آورد و سرجایش گذاشت. با چند نفس عمیق خودش را آرام کرد. مطمئنا پیدا میشد. undefinedundefinedundefined سریع از روی صندلی بلند شد و به طرف میز مهدی رفت. مهدی با دیدن او گفت: بازم چیزی شده؟! سامان بدون جواب تلفنش را برداشت و شماره آرام را گرفت. تنها کسی که شماره اش را داشت. خب قبلا شماره برای خودش بود. از این بابت خداراشکر کرد. بعد از چندین بوق که سامان را پشیمان کرده بود کسی با صدای ضعیفی گفت: بله؟! : آرام؟! آرام کجایی؟! undefinedundefinedundefined به دیواری تکیه داد و تلفن را بالا گرفت. شماره ناشناس بود. دسته یخ زده اش باعث شده بود نتواند تماس را جواب دهد. اما بعد، بزور دایره سبز را حرکت داد و تماس برقرار شد: بله؟! : آرام؟! آرام کجایی؟! : نمیدونم زیر بارون..! : دختره.. استغفروالله..! تا الان موندی زیر بارون؟! میدونی چقد نگرانت شدن؟! آرام پوزخندی زد و گفت: گفتم که میام بیرون. : آره ولی نگفته بودی دیرم قراره بیای..! میگم کجایی؟! : نمیدونم. : از یکی بپرس. آرام سرش را بالا گرفت. چشمانش در حال بسته شدن بود. نام کوچه را که برای سامان خواند، سامان فهمید خیلی هم دور نیست. با عصبانیت گفت: همونجا میمونی تا بیام. فهمیدی؟! آرام خیلی آهسته گفت: خیله خب تلفن را قطع کرد. سامان از میان نگاه های متعجب بقیه گذشت و گفت: مهدی من برمیگردم. مهدی با تعجب او را نگاه میکرد. آرام دیگر که بود که سامان نگرانش شده؟! سرش را تکان داد و چیزی نگفت. سامان با قدم هایی بلند خیابان را طی کرد تا خیس نشود. تا نشست، ماشین را روشن کرد و پایش را روی گاز فشرد. چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا به کوچه منتخب برسد. افراد زیادی در خیابان نبودند، زیرا باران به شدت میبارید..! سامان، کنار خیابان، دختری را دید که به دیواری تکیه داده و حال درستی ندارد. سریع ماشین را پارک کرد و پیاده شد. خود را به طرف دیگر خیابان رساند، اما تا برسد آرام بی هوش شده و پاهایش لرزید. قبل از اینکه بیوفتد سامان دست او را کشید و آرام بی حال در آغوشش افتاد. سامان شوک زده به او نگاه کرد. اولین دختری بود که در آغوش سامان بیحال افتاده بود. سامان با ترس سریع دستی زیر زانو اش انداخت و بلندش کرد. با شتاب به طرف ماشین رفت و آرام را در صندلی جلو خواباند. صندلی را که خم کرد صورتش مقابل صورت آرام قرار گرفت. به قیافه بیحال او نگاه کرد. آب دهانش را قورت داد و سرش را عقب برد. در طرف آرام را بست و خودش هم سریع سوار شد. بخاری ماشین را روی آرام تنظیم کرد. با خود گفت: الان من اینو ببرم خونه که همه نگران میشن. تازه مامان هم خیلی ناراحت میشه. خدایا چیکار کنم؟! کجا ببرمش؟! بعد کمی کلنجار رفتن بالاخره راه چاره را یافت و پایش را روی گاز فشرد. undefinedundefinedundefined رضا به دختر خیره شد. دختر متعجب و عصبی گفت: سهیل؟! امکان نداره..! رضا پوزخندی زد و گفت: امکان داره. تو شرط بندی بردتش..! کسی که به شما میگفت عشقم تو شرط بندی دختر برده. دختر نمیتوانست هیچ عکس العملی از خود نشان دهد. نمیخواست آن چیزی که در ذهنش بود به واقعیت تبدیل شود. با عصبانیت کیف خود را برداشت که رضا گفت: وایسین ندا خانوم..! ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#آرام_در_تنهایی
#part_32

ندا برگشت و به چشمان رضا خیره شد.رضا ادامه داد:الان که سهیل خونه نیست شما هم تازه از سفر رسیدین.ندا:پس کجاست؟! : رفته ترمینال تا شاید چیزی پیدا کنه..! ندا سری تکان داد.بدون اینکه هیچ عکس العملی از خود نشان دهد گفت:باشه مرسی که خبر دادین.میتونین برین حالا. رضا پوزخند زد و گفت:خواهش میکنم وظیفه بود. و بدون هیچ خداحافظی خانه را ترک کرد. ندا روی مبل نشست و صورتش را با دستانش پوشاند.باورش زیاد سخت نبود.از سهیل هم همچین چیزی بعید نبود.اما از این ناراحت بود که چرا وقتی نامزد دارد همچین کاری کرده است.ندا نامزدش بود اما او.. با چشمانی پر از اشک از جایش بلند شد و به طرف آیینه رفت.از زیبایی چیزی کم نداشت.موهایی مشکی دماغی قلمی و لبانی برجسته.دختر قد بلند و لاغری بود.پوست برنزه اش به او زیبایی خیره کننده ای داده بود.سرش را پایین انداخت.او سهیل را دوست نداشت.به اجبار پدرش.. نادر اژدری با او نامزد کرده بود.فقط و فقط به اجبار پدرش که سهیل را دوست داشت با او نامزد کرده بود. وگرنه خود ندا علاقه ای به سهیل نداشت.اما سهیل چرا..! به گفته های خودش جانباخته ندا بود.اما حال.. چرا دنبال دختر دیگری میگشت؟! او که ندا را دوست داشت.برای او خیلی کارها کرده بود..! چرا؟! ندا همین سوال در ذهنش بود.فقط چرا؟! یک شک بزرگ در ذهنش بود. آیا سهیل آرام را برای ازدواج میخواهد؟! یا برای معاملات و منافع خودش؟! با این افکار ترس دلش را برداشت.همیشه از کار پدرش متنفر بود.از اینکه او یک قاچاقچی مواد مخدر است.حتی حاضر بود کف خیابان بخوابد اما پدرش شغلش را ترک کند..! حتی نامزدش هم همانکاره بود.بدون هیچ فکر اضافه ای کیفش را برداشت و خانه خودش را به مقصد خانه سهیل ترک کرد.دلش یک دعوای حسابی میخواست.دعوایی که بتواند سهیل را تحت تاثیر قرار دهد تا این رفتار های مسخره اش را تمام کند.با سرعت زیاد به سوی خانه سهیل میرفت.وقتی وارد شد فهمید که سهیل خانه نیست و به همان جایی رفته است که رضا میگفت.
undefinedundefinedundefined
در خانه را باز کرد.هر وقت که دلش تنهایی میخواست وارد خانه ای میشد که خودش، با پول خودشخریده بود. آرام را روی کاناپه گذاشت و به طرف شومینه رفت.سریع آنرا روشن کرد.پتویی را کمی با فاصله از شومینه پهن کرد و آرام را روی آن خواباند.شماره شهربانو را گرفت.شهربانو تلفن را برداشت و گفت:سلام سامان جان. چیشد؟! پیداش کردی؟! سامان:آره مامان.: چطوری؟! : من شمارشو داشتم. : خب کجا بود. نمیاد؟! : گفت میره خونه یکی از دوستاش. نگرانش نشیم. : آهان باشه. شب نمیاد؟! : به من که گفت نمیاد.منم شب با دوستام میرم بیرون نمیام.منتظرم نباشین. : باشه باشه. خوش بگذره خدافظ. : خدافظ. وقتی تلفن را قطع کرد به آرام خیره شد.لیوانی قهوه برای خودش ریخت و کنار پنجره رفت.به بارانی که می آمد نگاه کرد.صدایی توجهش را جلب کرد:نه.. نه.. ولم کنین..! توروخدا ولم کنین..! صورتش مچاله شد.به طرف آرام برگشت.چرا در خواب حرف میزد؟! به طرفش رفت و بالای سرش ایستاد.آرام دوباره میان خواب با بغض گفت:توروخـ...ـدا.. جلالی.. جلالی دنبالمه..! جـ...جلالی..! ابروهای سامان بالا رفت.جلالی؟! این نام را قبلا شنیده بود. وقتی پشت در اتاق آرام به حرفهایش گوش میداد این نام را شنیده بود. اما نمیدانست رابطه او با این دختر چیست.هق هق هایی که آرام در خوابش میکرد سامان را کنجکاو تر کرده بود..! آرام با صدایی خیلی آهسته گفت:من و..فـ...ــروخـ...ـختی.بـ..ـابـ..و دیگر چیزی نگفت.سامان با خود تکرار کرد:من و فروختی باب،من و فروختی باب..چهره اش مچاله شد.آهسته گفت:نکنه منظورش از باب.. باباشه؟! یعنی باباش فروختتش؟!به چی؟! یعنی چی؟! این دختره چرا انقد مشکوکه؟! و به آرام نگاه کرد.با خود گفت:حتما همین امروز همه چیو میفهمم..! و قهوه اش را برداشت و کنار شومینه نشست و به شعله های آتش نگاه کرد.نیم ساعت گذشت تا اینکه سامان فهمید آرام قصد بیدار شدن ندارد..! اصلا یادش نبود باید به آرام رسیدگی کند.دستش را جلو برد و روی پیشانی آرام گذاشت.از کوره داغ تر بود.کاسه متوسطی برداشت و آن را با آب ولرم پر کرد و به طرف آرام برد.دستمال سفیدی را خیس کرد و روی پیشانی او گذاشت.چند باری اینکار را کرد، آرام لرزید..! سامان سریع دستمال را برداشت.نمیدانست دیگر باید چه کند؟!

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۸:۲۹

The moon can't be yours if you fear the height of the sky

اگه از ارتفاع آسمون بترسی، هیچ وقت نمیدونی ماه رو تو دستات بگیری.



β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۱۹:۴۶

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #گرگینه #فصل_اول #part_14 وقتی که روی تخت نشست، خواستم دستش رو رها کنم که متوجه شدم شالم از دور گردنم باز شده..! تا خواستم بندازمش روی شونم، دیگه دیر شده بود و رایان، باندهای دور گردنم رو دید..! هرچی تقلا کردم که دستم رو ول کنه، نکرد. دستش رو به سمت گردنم دراز کرد و روی باندم رو نوازش میکرد. این تضاد شخصیتیش من رو سخت به فکر فرو برده بود. گاهی خیلی وحشی بود و گاهی هم بسیار مهربون..! واقعا مشکلش چی بود؟! چرا توی تیمارستان بستری شده بود؟! چرا نمیتونست حرف بزنه؟! همه ی این سوالها، ذهنم رو سخت، درگیر کرده بود..! لبخندی به روش زدم و کنارش، روی صندلی نشستم. با خودم گفتم: حالا که رایان اینهمه ظاهرش عوض شده، پس چه خوب میشه اگه بیرونم ببرمش و کمی توی حیاط بچرخونمش. اما برای اونروز کافی بود..! نمیتونستم بیشتر از این بهش فشار بیارم و اذیتش کنم. کمی دیگه پیشش موندم و بلند شدم که برم و سری به مقیسی بزنم و ازش بخوام که ملحفه های رایان رو بگه بیان عوض کنن، که رایان دستم رو گرفت. نمیدونم چرا؟! اما اونروز وقتی که دستم رو گرفت، گرمای شدیدی ناگهان وارد رگهام شد. حس عجیبی داشتم. یه حالت خلصه یا شایدم لذت. هر چی بود که غافلگیرم کرد و باعث شد که از اونروز به بعد، بیشتر حریمم رو در مقابل رایان، حفظ کنم. دستش رو از دستم جدا کردم و از اتاق خارج شدم. به استیشن که رسیدم، مقیسی رو دیدم که داشت با کرامت حرف میزد. به سمتشون رفتم. مقیسی تا من رو دید، از کنارم رد شد و به حیاط رفت. با رفتن مقیسی، رو به کرامت کردم و گفتم: مقیسی چش بود؟! چیزی شده؟! : نه خانم دکتر. مثل اینکه مادرش کمی کسالت داره..! : چــــی؟! چرا؟! چشون شده؟! : والا منم خبر ندارم. فقط از خونشون تماس گرفتن و خواستن که سریعا بره خونه. : بسیار خب.. به کارت برس. به طرف حیاط رفتم. به اطراف نگاه کردم که دیدم روی یکی از نیمکتهای حیاط نشسته. به سمتش رفتم و کنارش، روی نیمکت نشستم. : از دستم دلخوری؟! سرش رو به نشانه نفی تکون داد. با دستم، چونه ی ظریفش رو بالا اوردم و به چشمهاش خیره شدم. : ساره..! اگه از دستم دلخور نیستی پس چته؟! اشک توی چشمهاش جمع شد و منو در آغوش گرفت. : مایا مامانم.. مامانم حالش بده..! در حالی که سرش رو نوازش میکردم،گفتم: : چیشده عزیزم؟! مادرت چشه؟! : نمیدونم. چند سالی میشه که همش سر دردهای مزمن داره..! هرکاریش میکردم، نمیومد بریم دکتر. اما حالا.. حالا سردرداش اود کرده..! همین الان همسایمون تماس گرفت و گفت که برم پیشش. : پس چرا نشستی؟! پاشو دیگه.. پاشو برو تا دیر نشده..! : مایا همش تقصیر من بود که مامان، اینطوری شد. بس که غصه منو خورد..! : ساره الان وقت این حرفها نیست. پاشو.. پاشو برو من و کرامت هستیم. درضمن زنگ میزنم که "شریف" هم بیاد امشب شیفت. نگران نباش و برو. دستم رو در دستاش گرفت و گفت: ممنونم مایا.. جبران میکنم. و بعد با عجله از ورودی تیمارستان خارج شد و رفت. با رفتن مقیسی، پوفی کردم و از روی نیمکت حیاط بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. به صندلی اتاقم تکیه زدم و به فکر فرو رفتم. خوشحال بودم از اینکه تونستم، تا حدی به رایان کمک کنم. به بیماری که تا چند ماهه پیش، به تختش غل و زنجیر بود و تنها پرستارهای مرد بخش، برای تزریق و دادن داروهاش، وارد اتاقش میشدن. از کارم راضی بودم، اما اینا هیچ کدوم کافی نبود. درسته که من یه پزشک متخصص بودم و میتونستم بهترین بیمارستانها برای کار برم، اما ترجیح میدادم که کنار استاد و پدرم بمونم و حالا هم که با وجود رایان، دیگه علاقه ای به ترک اینجا نداشتم. توی همین افکار بودم، که فکری به ذهنم رسید. اون شب قرار بود که شب رو در کنار رایان بمونم و مراقبش باشم، پس چه خوب میشد اگه میرفتم و کمی براش خرید میکردم. با این فکر، سوییچ رو از روی میز برداشتم و به سمت در اتاقم رفتم که موبایلم زنگ خورد. در حالی که به کرامت، اشاره کردم که دارم میرم بیرون، از خروجی بیرون اومدم و دکمه ی اتصال گوشیمو زدم. : بله بفرمایید؟! : مایا سلام. : سلام حسام. جانم؟! : کجایی؟! : میرم تا بیرون و برمیگردم. : ا چه خوب. منم کاری دارم میخوام برم بیرون. چطوره با هم بریم؟! : من میخوام برم خریدها. : بازم چه جالب. چون منم میخوام برم خرید. : باشه پس من توی پارکینگم، زود بیا که بریم. : باشه اومدم. گوشی رو قطع کردم و در حالی که ماشین رو روشن میکردم که گرم بشه، آینه ماشین رو روی صورتم تنظیم کردم. شالم رو مرتب کردم و دستی به موهام کشیدم. ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#گرگینه#فصل_اول

#part_15

صدای بوق ماشینی اومد. رومو به سمت صدا برگردوندم که دیدم حسامه. از ماشینش پیاده شد و اومد طرف ماشین من.شیشه ماشین رو پایین کشیدم.: سلام بر خانم دکتر عزیز..! : سلام حسام. خسته نباشی..! : سلامت باشی.ماشینتو خاموش کن بیا با ماشین من بریم.: تو بیا با ماشین من بریم. : نه نمیشه بدو بیا. من تو ماشینم منتظرتم.با ماشین حسام، به سمت مرکز خرید رفتیم.: حسام تو چی میخوای بخری؟!میخوای اول تو خریدتو انجام بدی بعد من؟!: نه اول تو کارتو بکن.بعد من.: باشه پس بریم.توی راهرو قدم میزدیم و دونه دونه مغازه ها رو نگاه میکردیم.به یه مغازه رسیدیم و داشتیم اجناسش رو نگاه میکردیم، که چشمم به یه تیشرت سفید، با یقه ای که به شکل کراوات بسته میشد، خورد.خیلی ازش خوشم اومد و رایان رو در حالی که کمی وزن، اضافه کرده و استایلش روی فرم اومده، توی اون تیشرت تصور کردم. به نظرم، خیلی برازندش میشد.رو به حسام گفتم:من از این خوشم اومده. +اما من فکر کردم میخوای برای خودت لباس بخری.اینکه پسرونست.: آره پسرونه ست.چون میخوام برای رایان بخرمش..! با چشمهایی که از تعجب، گرد شده بود بهم نگاه کرد.: چیه؟! چرا تعجب کردی؟!این برای روحیه اش خوبه.از شر اون لباسهای چرکی تیمارستان هم خلاص میشه.پوفی کرد و بی آنکه جوابم رو بده وارد مغازه شد.منم پشت سرش وارد شدم.از فروشنده خواستم تا تیشرت رو بیاره برام.وقتی آوردش، از حسام خواستم که پرووش کنه.با بی میلی، قبول کرد.تیشرت رو ازم گرفت و به اتاق پروو رفت.لحظه ای بعد، در حالی که تیشرت تنش بود، از اتاق خارج شد.با دیدن حسام، من رایان رو دیدم در جلد حسام..! باورم نمیشد که اینقدر به رایان این تی شرت بیاد.ناخودآگاه به سمت حسام رفتم و دستی روی گونش کشیدم و گفتم:چقدر ناز شدی رایان..! حسام دستم رو با عصبانیت از روی گونش، پس زد و بعد از تعویض تیشرت، به سرعت از در مغازه خارج شد.از رفتار تند حسام متعجب موندم، واقعا این رفتار از حسام بعید بود..! شونه ای بالا انداختم و به سمت صندوق رفتم. بعد از خرید از مغازه رفتم بیرون. نگاهی به اطرافم کردم، حسام به میله های وسط پاساژ تکیه داده بود و دستاشو را بغل کرده بود.خیره منو نگاه میکرد.تصمیم گرفتم یکم باهاش خشک رفتار کنم، رفتارش اصلا برام قابل هضم نبود.از کنارش رد شدم و به طرف مغازه های دیگه رفتم. حسام هم دنبالم راه افتاد. کنارم قدم برمیداشت و هر دو ساکت بودیم.نگاهم به یه سیوشرت خوشرنگ کرم قهوه ای افتاد که مطمئن بودم به چشمای خوشرنگ رایان میومد.: قشنگه..! سرم را به طرف حسام برگرداندم.: میدونم..! : برای رایان میخوای؟! چیزی نگفتم.: میرم پرو کنم.منم از خدا خواسته دنبالش رفتم داخل. واقعا معرکه بود. به حسام هم میومد ولی رایان.. مطمئنا تو تنش عالی میشد.برای جلو گیری از برخورد بدش سری تکان دادم و رفتم سمت دیگه ی مغازه. وقتی از اتاق پرو بیرون اومد صدام کرد.: مایا؟! : بله؟! : به نظرم یه شلوار هم بگیری براش خوب باشه، در ضمن این لباسها خلاف مقررات تیمارستانه.: میدونم، ولی امشب یک فکر مهم دارم.برای روند درمانش موثره.مشخص بود از حرفهام ناراحت شده ولی من دلیلش رو درک نمیکردم.شلوار جین قهوه ای هم براش خریدیم و رفتیم بیرون مغازه.: خب، حالا نوبت خریدهای شماست آقای دکتر.نگاهی بهم کرد. : حوصله داری؟! ابروهام را دادم بالا. : معلومه دارم. تا الان معطل من شدی حالا من وقتمو صرف تو کنم، چی میشه مگه؟! با این حرفم اخمهاش باز شد و لبخند محوی زد. به طرف مغازه های دیگه راه افتادیم، یه سری لباس کامل با سلیقه ی من برای خودش خرید.لباس آستین کوتاه آبی با آستین و یقه ی سفید، شلوار جین خوش رنگ و خوش دوختی که توی تنش عالی بود.کت اسپرت آبی آسمونی که با لباسهاش کاملا متناسب بود.: میگم آقای دکتر زودتر برای متاهل شدنت اقدام بکن، با این تیپ بری بیرون خوردنت..! بلند خندید. : اتفاقا تو فکرشم.: جدی؟! سرش را تکان داد. : گرسنه ات نیست؟! : اممم.. یکمی ولی باید برگردیم تیمارستان.با حرص گفت:حتما باز هم رایان؟! حالت مدافعانه ای گرفتم:خب، اشکالش چیه؟! اون بیمارمه. پوزخندی زد.: بیمار؟!فکر نمیکنی از بیمار فراتره؟! : اجازه نمیدم هر چی دلت خواست بگی. پوزخندی زدم.واقعا از تو انتظار نداشتم.با قدمهای تند از پاساژ خارج شدم. حوصله نداشتم سریع سوار ماشین شدم و برگشتم تیمارستان. توی راه مدام موبایلم زنگ میخورد.

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۹:۴۶

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #گرگینه #فصل_اول #part_15 صدای بوق ماشینی اومد. رومو به سمت صدا برگردوندم که دیدم حسامه. از ماشینش پیاده شد و اومد طرف ماشین من. شیشه ماشین رو پایین کشیدم. : سلام بر خانم دکتر عزیز..! : سلام حسام. خسته نباشی..! : سلامت باشی. ماشینتو خاموش کن بیا با ماشین من بریم. : تو بیا با ماشین من بریم. : نه نمیشه بدو بیا. من تو ماشینم منتظرتم. با ماشین حسام، به سمت مرکز خرید رفتیم. : حسام تو چی میخوای بخری؟! میخوای اول تو خریدتو انجام بدی بعد من؟! : نه اول تو کارتو بکن. بعد من. : باشه پس بریم. توی راهرو قدم میزدیم و دونه دونه مغازه ها رو نگاه میکردیم. به یه مغازه رسیدیم و داشتیم اجناسش رو نگاه میکردیم، که چشمم به یه تیشرت سفید، با یقه ای که به شکل کراوات بسته میشد، خورد. خیلی ازش خوشم اومد و رایان رو در حالی که کمی وزن، اضافه کرده و استایلش روی فرم اومده، توی اون تیشرت تصور کردم. به نظرم، خیلی برازندش میشد. رو به حسام گفتم: من از این خوشم اومده. +اما من فکر کردم میخوای برای خودت لباس بخری. اینکه پسرونست. : آره پسرونه ست. چون میخوام برای رایان بخرمش..! با چشمهایی که از تعجب، گرد شده بود بهم نگاه کرد. : چیه؟! چرا تعجب کردی؟! این برای روحیه اش خوبه. از شر اون لباسهای چرکی تیمارستان هم خلاص میشه. پوفی کرد و بی آنکه جوابم رو بده وارد مغازه شد. منم پشت سرش وارد شدم. از فروشنده خواستم تا تیشرت رو بیاره برام. وقتی آوردش، از حسام خواستم که پرووش کنه. با بی میلی، قبول کرد. تیشرت رو ازم گرفت و به اتاق پروو رفت. لحظه ای بعد، در حالی که تیشرت تنش بود، از اتاق خارج شد. با دیدن حسام، من رایان رو دیدم در جلد حسام..! باورم نمیشد که اینقدر به رایان این تی شرت بیاد. ناخودآگاه به سمت حسام رفتم و دستی روی گونش کشیدم و گفتم: چقدر ناز شدی رایان..! حسام دستم رو با عصبانیت از روی گونش، پس زد و بعد از تعویض تیشرت، به سرعت از در مغازه خارج شد. از رفتار تند حسام متعجب موندم، واقعا این رفتار از حسام بعید بود..! شونه ای بالا انداختم و به سمت صندوق رفتم. بعد از خرید از مغازه رفتم بیرون. نگاهی به اطرافم کردم، حسام به میله های وسط پاساژ تکیه داده بود و دستاشو را بغل کرده بود. خیره منو نگاه میکرد. تصمیم گرفتم یکم باهاش خشک رفتار کنم، رفتارش اصلا برام قابل هضم نبود. از کنارش رد شدم و به طرف مغازه های دیگه رفتم. حسام هم دنبالم راه افتاد. کنارم قدم برمیداشت و هر دو ساکت بودیم. نگاهم به یه سیوشرت خوشرنگ کرم قهوه ای افتاد که مطمئن بودم به چشمای خوشرنگ رایان میومد. : قشنگه..! سرم را به طرف حسام برگرداندم. : میدونم..! : برای رایان میخوای؟! چیزی نگفتم. : میرم پرو کنم. منم از خدا خواسته دنبالش رفتم داخل. واقعا معرکه بود. به حسام هم میومد ولی رایان.. مطمئنا تو تنش عالی میشد. برای جلو گیری از برخورد بدش سری تکان دادم و رفتم سمت دیگه ی مغازه. وقتی از اتاق پرو بیرون اومد صدام کرد. : مایا؟! : بله؟! : به نظرم یه شلوار هم بگیری براش خوب باشه، در ضمن این لباسها خلاف مقررات تیمارستانه. : میدونم، ولی امشب یک فکر مهم دارم. برای روند درمانش موثره. مشخص بود از حرفهام ناراحت شده ولی من دلیلش رو درک نمیکردم. شلوار جین قهوه ای هم براش خریدیم و رفتیم بیرون مغازه. : خب، حالا نوبت خریدهای شماست آقای دکتر. نگاهی بهم کرد. : حوصله داری؟! ابروهام را دادم بالا. : معلومه دارم. تا الان معطل من شدی حالا من وقتمو صرف تو کنم، چی میشه مگه؟! با این حرفم اخمهاش باز شد و لبخند محوی زد. به طرف مغازه های دیگه راه افتادیم، یه سری لباس کامل با سلیقه ی من برای خودش خرید. لباس آستین کوتاه آبی با آستین و یقه ی سفید، شلوار جین خوش رنگ و خوش دوختی که توی تنش عالی بود. کت اسپرت آبی آسمونی که با لباسهاش کاملا متناسب بود. : میگم آقای دکتر زودتر برای متاهل شدنت اقدام بکن، با این تیپ بری بیرون خوردنت..! بلند خندید. : اتفاقا تو فکرشم. : جدی؟! سرش را تکان داد. : گرسنه ات نیست؟! : اممم.. یکمی ولی باید برگردیم تیمارستان. با حرص گفت: حتما باز هم رایان؟! حالت مدافعانه ای گرفتم: خب، اشکالش چیه؟! اون بیمارمه. پوزخندی زد. : بیمار؟! فکر نمیکنی از بیمار فراتره؟! : اجازه نمیدم هر چی دلت خواست بگی. پوزخندی زدم. واقعا از تو انتظار نداشتم. با قدمهای تند از پاساژ خارج شدم. حوصله نداشتم سریع سوار ماشین شدم و برگشتم تیمارستان. توی راه مدام موبایلم زنگ میخورد. ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#گرگینه#فصل_اول

#part_16

وقتی رسیدم توی محوطه ی تیمارستان، همه چیز یادم رفت. دیگه حسام و اتفاقهای چند ساعت قبل برام مهم نبود.پلاستيکها رو برداشتم و رفتم داخل بخش.کرامت داشت شیفت رو تحویل میداد.کرامت:سلام خانم دکتر.: سلام.. از مقیسی چخبر؟! : والا خبری ندارم گوشیش خاموشه.: باشه خبری شد خبرم کن.: حتما.وارد اتاقم شدم. لباسمو عوض کردم. در اتاق رایان رو به آرومی باز کردم، روی تخت دراز کشیده بود دستاش رو به دو طرف تخت بسته بودن.سریع برگشتم تو بخش و با عصبانیت گفتم:کی این کار رو کرده؟دخترک بیچاره از ترس نگاهی بهم کرد.: با توام..! : من.. من همین الان شیفت رو تحویل گرفتم.اه، راست میگفت. : سریع شماره کرامت رو بگیر..! نه.. تا نرفته پیجش کن.بیچاره عین ربات این کارو کرد.وقتی کرامت رسید تو بخش، به طرفش رفتم.: کی دستای رایان رو بسته؟! : نمیدونم.. شما خودتون گفتید کسی وارد اتاقش نشه. احتمالا کمک بهیارای آقا مثل عادت هر شبشون این کارو میکنن، دستاشو بستن.نفس عمیقی کشیدم، برگشتم تو اتاق رایان.با دیدن من خواست تکون بخوره اما دستانش اجازه هیچ کاری رو بهش نمیدادن. نگاهی به دستاش کرد.: الان باز میکنم.آروم و با دقت دستاش رو آزاد کردم، دور مچش کبود شده بود.: درد داری؟! باز هم جواب نداد. من موندم این حسام به این چی یاد میده؟!دستاش رو نوازش کردم. : راستی برات چیزای خوشگل خریدم ببین دوست داری؟! فقط نگاهم میکرد.لباسها رو از توی پلاستیک درآوردم.باز هم نگاه کرد.از اتاق رفتم بیرون و یکی از بهیار های بخش رو صدا کردم.: بله؟! : آقای جامی کمک کنین بیمار لباساش رو عوض کنه.: چشم.: فقط رفتارتون باهاش آروم باشه.: چشم.کنار در اتاق منتظر موندم تا لباساشو عوض کنه.: خانم دکتر تموم شد.: ممنون.وارد اتاق شدم، با دیدنش سرجام خشک شدم. این پسر یه الهه ی زیبایی بود.تو این لباسها معرکه شده بود.: بچرخ..! باز هم نفهمید. با ناله گفتم:Rouler (به فرانسه یعنی بچرخ) با کمال ناباوری چرخید.: تو.. تو فرانسه بلدی؟! باورم نمیشه..! چند کلمه دیگه فرانسه گفتم ولی فایده نداشت کلا توهم بود. این رفتاراش عجیب بود گاهی به کلمات فرانسه واکنش نشون میداد و گاهی انگار نه انگار..! : Tu es si Belle (خیلی زیبا شدی)لبخند زیبایی زد به قول دخترها، لبخند دختر کش..! آروم دستمو به طرفش دراز کردم، به نرمی دستامو را گرفت. به سمت در قدم برداشتم اما ایستاد.: چرا نمیای؟! از توی چشماش ترس رو خوندم.دستامو را دور شانه اش حلقه کردم، در گوشش گفتم:Je suis à vos côtés (کنارتم من..!) به سمت بیرون رفتیم، آروم قدم بر میداشتیم. یکی از پرستارهای بخش در حالی که از اتاقی بیرون میومد سرشو بالا گرفت و با دیدن ما سرجاش ایستاد.به دنبالش بقیه پرستارها هم وسط راه رو ردیف شدند.همه با دهانهای باز ما رو نگاه میکردن، رایان به من چسبیده بود.نگاهی به رایان کردم، چشماشو بسته بود، محکم دستای منو گرفته بود و پشت من قایم شده بود.یک قدم به جلو برداشتم اما رایان تکون نخورد، پس با نور هم مشکل داری؟! با صدای بلند گفتم:اینجا چه خبره؟! بخش چرا این طوریه؟! هد نرس بخش کیه؟! دختر جوانی به سمتم اومد.: بله؟! : شما هد نرسی؟! سرشو تکون داد.: فامیلیت چیه؟! : سمایی. : بخش چرا اینطوریه؟! سریع بخش رو خلوت کن. همه متفرق شدن، نگاهی به رایان کردم که همچنان چشماش بسته بود.: خانم سمایی؟!دوان دوان اومد سمتم.: چراغای بخش رو خاموش کن، وقتی ما رفتیم روشن کن.یکم نگاهم کرد.: خانم؟! من چند بار یک حرف رو باید تکرار کنم؟! : بب...ببخشید.چراغهای بخش رو خاموش کردن. آروم دست رایان رو گرفتم و با قدم های آروم رفتیم تو حیاط.چشمهاش رو باز کرد.با دیدن اطرافش تعجب کرد.: اینجا حیاطه. دوست داری؟! باز هم سکوت کرد.به سمت نیمکتی رفتیم که کاملا زیر نور تیر چراغ برق بود.اول خودم نشستم. اما رایان کمی دورتر ایستاده بود و منو نگاه میکرد.باید یجوری تحریکش میکردم.چند راه داشتم یکی کمک گرفتن از حسام که عملی نبود، یکی لالایی خوندن.با صدای نازک و خلسه آورم شروع کردم به خوندن.آروم آروم بهم نزدیک شد، دیگه ترس توی چشماش وجود نداشت. وقتی نزدیکم شد دستامو به سمتش گرفتم. بدون معطلی دستامو گرفت.آروم روی زمین نشست و سرشو روی زانوهام قرار داد.موهای نرم خوشرنگش رو نوازش میکردم. : نگفتم از یه مریض برات بیشتره؟!با شنیدن صدای حسام ساکت شدم.

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۹:۴۶

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #آرام_در_تنهایی #part_32 ندا برگشت و به چشمان رضا خیره شد. رضا ادامه داد: الان که سهیل خونه نیست شما هم تازه از سفر رسیدین. ندا: پس کجاست؟! : رفته ترمینال تا شاید چیزی پیدا کنه..! ندا سری تکان داد. بدون اینکه هیچ عکس العملی از خود نشان دهد گفت: باشه مرسی که خبر دادین. میتونین برین حالا. رضا پوزخند زد و گفت: خواهش میکنم وظیفه بود. و بدون هیچ خداحافظی خانه را ترک کرد. ندا روی مبل نشست و صورتش را با دستانش پوشاند. باورش زیاد سخت نبود. از سهیل هم همچین چیزی بعید نبود. اما از این ناراحت بود که چرا وقتی نامزد دارد همچین کاری کرده است. ندا نامزدش بود اما او.. با چشمانی پر از اشک از جایش بلند شد و به طرف آیینه رفت. از زیبایی چیزی کم نداشت. موهایی مشکی دماغی قلمی و لبانی برجسته. دختر قد بلند و لاغری بود. پوست برنزه اش به او زیبایی خیره کننده ای داده بود. سرش را پایین انداخت. او سهیل را دوست نداشت. به اجبار پدرش.. نادر اژدری با او نامزد کرده بود. فقط و فقط به اجبار پدرش که سهیل را دوست داشت با او نامزد کرده بود. وگرنه خود ندا علاقه ای به سهیل نداشت. اما سهیل چرا..! به گفته های خودش جانباخته ندا بود. اما حال.. چرا دنبال دختر دیگری میگشت؟! او که ندا را دوست داشت. برای او خیلی کارها کرده بود..! چرا؟! ندا همین سوال در ذهنش بود. فقط چرا؟! یک شک بزرگ در ذهنش بود. آیا سهیل آرام را برای ازدواج میخواهد؟! یا برای معاملات و منافع خودش؟! با این افکار ترس دلش را برداشت. همیشه از کار پدرش متنفر بود. از اینکه او یک قاچاقچی مواد مخدر است. حتی حاضر بود کف خیابان بخوابد اما پدرش شغلش را ترک کند..! حتی نامزدش هم همانکاره بود. بدون هیچ فکر اضافه ای کیفش را برداشت و خانه خودش را به مقصد خانه سهیل ترک کرد. دلش یک دعوای حسابی میخواست. دعوایی که بتواند سهیل را تحت تاثیر قرار دهد تا این رفتار های مسخره اش را تمام کند. با سرعت زیاد به سوی خانه سهیل میرفت. وقتی وارد شد فهمید که سهیل خانه نیست و به همان جایی رفته است که رضا میگفت. undefinedundefinedundefined در خانه را باز کرد. هر وقت که دلش تنهایی میخواست وارد خانه ای میشد که خودش، با پول خودش خریده بود. آرام را روی کاناپه گذاشت و به طرف شومینه رفت. سریع آنرا روشن کرد. پتویی را کمی با فاصله از شومینه پهن کرد و آرام را روی آن خواباند. شماره شهربانو را گرفت. شهربانو تلفن را برداشت و گفت: سلام سامان جان. چیشد؟! پیداش کردی؟! سامان: آره مامان. : چطوری؟! : من شمارشو داشتم. : خب کجا بود. نمیاد؟! : گفت میره خونه یکی از دوستاش. نگرانش نشیم. : آهان باشه. شب نمیاد؟! : به من که گفت نمیاد. منم شب با دوستام میرم بیرون نمیام. منتظرم نباشین. : باشه باشه. خوش بگذره خدافظ. : خدافظ. وقتی تلفن را قطع کرد به آرام خیره شد. لیوانی قهوه برای خودش ریخت و کنار پنجره رفت. به بارانی که می آمد نگاه کرد. صدایی توجهش را جلب کرد: نه.. نه.. ولم کنین..! توروخدا ولم کنین..! صورتش مچاله شد. به طرف آرام برگشت. چرا در خواب حرف میزد؟! به طرفش رفت و بالای سرش ایستاد. آرام دوباره میان خواب با بغض گفت: توروخـ...ـدا.. جلالی.. جلالی دنبالمه..! جـ...جلالی..! ابروهای سامان بالا رفت. جلالی؟! این نام را قبلا شنیده بود. وقتی پشت در اتاق آرام به حرفهایش گوش میداد این نام را شنیده بود. اما نمیدانست رابطه او با این دختر چیست. هق هق هایی که آرام در خوابش میکرد سامان را کنجکاو تر کرده بود..! آرام با صدایی خیلی آهسته گفت: من و..فـ...ــروخـ...ـختی.بـ..ـابـ.. و دیگر چیزی نگفت. سامان با خود تکرار کرد: من و فروختی باب،من و فروختی باب.. چهره اش مچاله شد. آهسته گفت: نکنه منظورش از باب.. باباشه؟! یعنی باباش فروختتش؟! به چی؟! یعنی چی؟! این دختره چرا انقد مشکوکه؟! و به آرام نگاه کرد. با خود گفت: حتما همین امروز همه چیو میفهمم..! و قهوه اش را برداشت و کنار شومینه نشست و به شعله های آتش نگاه کرد. نیم ساعت گذشت تا اینکه سامان فهمید آرام قصد بیدار شدن ندارد..! اصلا یادش نبود باید به آرام رسیدگی کند. دستش را جلو برد و روی پیشانی آرام گذاشت. از کوره داغ تر بود. کاسه متوسطی برداشت و آن را با آب ولرم پر کرد و به طرف آرام برد. دستمال سفیدی را خیس کرد و روی پیشانی او گذاشت. چند باری اینکار را کرد، آرام لرزید..! سامان سریع دستمال را برداشت. نمیدانست دیگر باید چه کند؟! ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#آرام_در_تنهایی
#part_33

وقتی دستمال را میگذاشت بدن او میلرزید.برای همین دیگر ادامه نداد.پتوی دیگری آورد و روی او کشید تا خوب گرم شود.به طرف پنجره رفت.باران قطع شده بود.روی مبلی نشست و سرش را به مبل تکیه داد و چشمانش را بست.کمی گذشت تا اینکه آرام چشمانش را باز کرد.بدنش داغ بود اما سردش هم بود.مکان برایش ناشناس آمد.بی حال به اطراف نگاه کرد.به سامان که رسید چند باری پلک زد.ناگهان با ترس از جایش بلند شد و گفت:جـ..جال..و خودش را جمع کرد.سامان با شنیدن صدای او چشمانش را باز کرد که آرام را نشسته در سرجایش دید.آرام با دیدن سامان نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت.اما بعد بالا آورد و گفت:من.. تو؟! اینجا کجاس؟! من اینجا چیکار میکنم؟! سامان:حالت خوبه؟! : آره.. فقط یکمی سردمه..! : پتوی دیگه برات بیارم؟! : نه. همینا بسه. و دو تا پتو را بیشتر به خود فشرد.کمی به شومینه نزدیک شد و سوالی به سامان نگاه کرد.سامان از جایش بلند شد.دو لیوان چای ریخت و به طرف آرام رفت:بخور گرم شی. آرام چای را گرفت و تشکر کرد.کمی بعد گفت:من چجوری اومدم اینجا؟! سامان جوابی نداد.آرام‌ دوباره گفت:چرا حرف نمیزنی؟! سامان به طرف آرام برگشت و گفت:حرفو که میزنیم.. حتما میزنیم..! ون گاه معنا داری به او انداخت.آرام منظور او را نفهمید. : یعنی چی؟! سامان:تو خواب زیاد حرف میزنی نه؟! هزیون زیاد میگی..! نمیدونم به واقعیت ربط داره یانه.. ولی کلا من همشو شنیدم. آرام با من من گفت:من.. چیا گفتـ...ـم؟! سامان:خیلی چیزا..! چیزایی که حتما باید راجع بهشون توضیح بدی. آرام آب دهانش را قورت داد و گفت:راجع به..چی؟! سامان کامل به طرفش برگشت و گفت:راجع به خودت.راجع به اتفاقی که افتاده.راجع به اینکه چرا وقتی اومدی تهران با یه کوله پشتی اومدی و حتی حاضر نیستی بری اراک وسایلت و برداری بیاری..! واسه اینکه میخواستی حساب بابات و خالی کنی.واسه اینکه هر وقت میری بیرون میخوای صورتت و بپوشونی.واسه اینکه همش گریه میکنی.واسه اینکه سیم کارتتو شکوندی.واسه اینکه هرچی میشه میگی جلالی.واسه این همه موضوع باید توضیح بدی.باید آرام باید..! آرام که از لحن سرد و عصبی او بغضش گرفته بود یک قطره اشک ریخت و به بخار چای نگاه کرد.آهسته گفت:من به هیچکی توضیح ندادم..! : هیچکی عین من این مسائل رو نمیدونست که بخوای بهشون توضیح بدی.پس الان بگو..! تو چرا دیگه نمیخوای برگردی اراک؟! چرا دانشگاهی که تو شهرت قبول شدی و نرفتی؟! نکنه فرار کردی؟! هان؟! چیه که همه چیو از همه پنهون کردی؟! یا شایدم داری یه کار خلافی چیزی میکنی اومدی خونه ما مخفی شدی واسه هیچکیم توضیح نمیدی..! جواب منو بده..! حرف هایش برای آرام سنگین بود. چرا همه انگشت اتهام به طرف او گرفته بودند؟! چرا همه هر جور میخواستند درباره او فکر میکردند؟! چرا؟! آرام با عصبانیت از جا بلند شد.سامان از این حرکت او متعجب شد. اشک در چشمان آرام جوشید و صورتش خیس شد.بدون هیچ حرفی به طرف در قدم برداشت که سامان از جا بلند شد و در آخر جلوی در بازویش را کشید. آرام به طرفش برگشت.سامان گفت:جواب منو ندادی. نگاه کن الانم داری فرار میکنی..! آرام دیگر کنترلش از دستش خارج شد.دیگر نمیتوانست سکوت کند.آنقدر پُر بود که نتواند ساکت بماند.از پدرش، از جلالی، از اضافی بودنش، از بدبختی اش، از رفتار سامان، از همچی پر بود.به یک تلنگر نیاز داشت تا همه را سر کسی خالی کند که حال، سامان مورد اصابت قرار گرفته بود.آرام همانطور که اشک هایش صورتش را خیس میکرد با فریاد گفت:من خلافکار نیستم، من دزد نیستم، من هرزه نیستم..! من فقط یه دختر بدبختم که دنبال یه سرپناه میگردم.من نمیخواستم تا آخر عمر خونه شما بمونم.فقط برای کمک اومده بودم..! میخواستم امروز همه چیو به عمو بگم ولی حالا که تو میخوای بدونی به خود تو میگم. صدایش را کمی بالاتر برد و گفت:میدونی چرا من اومدم اینجا و خودمو از همه پنهون میکنم؟! بخاطر اینکه یه عده آشغال دنبالم هستن.میدونی چرا؟! به اینجا که رسید هق هقش بیشتر شد و گفت:بخاطر اینکه بعد فوت مامانم، بابام همش میرف قماربازی و مست میکرد.آخرشم تو یکی از این قمار بازیا و کثافت بازیا، چون همه مال و منالشو از دست داده بود منو گذاشت وسط و رو من شرط بست.میفهمی؟! بابام رو من شرط بسته بود. منو باخت به همون پسری که هر وقت اسمش میاد کل بدنم میلرزه.جلالی.. سهیل جلالی..!

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۹:۰۳

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #آرام_در_تنهایی #part_33 وقتی دستمال را میگذاشت بدن او میلرزید. برای همین دیگر ادامه نداد. پتوی دیگری آورد و روی او کشید تا خوب گرم شود. به طرف پنجره رفت. باران قطع شده بود. روی مبلی نشست و سرش را به مبل تکیه داد و چشمانش را بست. کمی گذشت تا اینکه آرام چشمانش را باز کرد. بدنش داغ بود اما سردش هم بود. مکان برایش ناشناس آمد. بی حال به اطراف نگاه کرد. به سامان که رسید چند باری پلک زد. ناگهان با ترس از جایش بلند شد و گفت: جـ..جال.. و خودش را جمع کرد. سامان با شنیدن صدای او چشمانش را باز کرد که آرام را نشسته در سرجایش دید. آرام با دیدن سامان نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت. اما بعد بالا آورد و گفت: من.. تو؟! اینجا کجاس؟! من اینجا چیکار میکنم؟! سامان: حالت خوبه؟! : آره.. فقط یکمی سردمه..! : پتوی دیگه برات بیارم؟! : نه. همینا بسه. و دو تا پتو را بیشتر به خود فشرد. کمی به شومینه نزدیک شد و سوالی به سامان نگاه کرد. سامان از جایش بلند شد. دو لیوان چای ریخت و به طرف آرام رفت: بخور گرم شی. آرام چای را گرفت و تشکر کرد. کمی بعد گفت: من چجوری اومدم اینجا؟! سامان جوابی نداد. آرام‌ دوباره گفت: چرا حرف نمیزنی؟! سامان به طرف آرام برگشت و گفت: حرفو که میزنیم.. حتما میزنیم..! ون گاه معنا داری به او انداخت. آرام منظور او را نفهمید. : یعنی چی؟! سامان: تو خواب زیاد حرف میزنی نه؟! هزیون زیاد میگی..! نمیدونم به واقعیت ربط داره یانه.. ولی کلا من همشو شنیدم. آرام با من من گفت: من.. چیا گفتـ...ـم؟! سامان: خیلی چیزا..! چیزایی که حتما باید راجع بهشون توضیح بدی. آرام آب دهانش را قورت داد و گفت: راجع به..چی؟! سامان کامل به طرفش برگشت و گفت: راجع به خودت. راجع به اتفاقی که افتاده. راجع به اینکه چرا وقتی اومدی تهران با یه کوله پشتی اومدی و حتی حاضر نیستی بری اراک وسایلت و برداری بیاری..! واسه اینکه میخواستی حساب بابات و خالی کنی. واسه اینکه هر وقت میری بیرون میخوای صورتت و بپوشونی. واسه اینکه همش گریه میکنی. واسه اینکه سیم کارتتو شکوندی. واسه اینکه هرچی میشه میگی جلالی. واسه این همه موضوع باید توضیح بدی. باید آرام باید..! آرام که از لحن سرد و عصبی او بغضش گرفته بود یک قطره اشک ریخت و به بخار چای نگاه کرد. آهسته گفت: من به هیچکی توضیح ندادم..! : هیچکی عین من این مسائل رو نمیدونست که بخوای بهشون توضیح بدی. پس الان بگو..! تو چرا دیگه نمیخوای برگردی اراک؟! چرا دانشگاهی که تو شهرت قبول شدی و نرفتی؟! نکنه فرار کردی؟! هان؟! چیه که همه چیو از همه پنهون کردی؟! یا شایدم داری یه کار خلافی چیزی میکنی اومدی خونه ما مخفی شدی واسه هیچکیم توضیح نمیدی..! جواب منو بده..! حرف هایش برای آرام سنگین بود. چرا همه انگشت اتهام به طرف او گرفته بودند؟! چرا همه هر جور میخواستند درباره او فکر میکردند؟! چرا؟! آرام با عصبانیت از جا بلند شد. سامان از این حرکت او متعجب شد. اشک در چشمان آرام جوشید و صورتش خیس شد. بدون هیچ حرفی به طرف در قدم برداشت که سامان از جا بلند شد و در آخر جلوی در بازویش را کشید. آرام به طرفش برگشت. سامان گفت: جواب منو ندادی. نگاه کن الانم داری فرار میکنی..! آرام دیگر کنترلش از دستش خارج شد. دیگر نمیتوانست سکوت کند. آنقدر پُر بود که نتواند ساکت بماند. از پدرش، از جلالی، از اضافی بودنش، از بدبختی اش، از رفتار سامان، از همچی پر بود. به یک تلنگر نیاز داشت تا همه را سر کسی خالی کند که حال، سامان مورد اصابت قرار گرفته بود. آرام همانطور که اشک هایش صورتش را خیس میکرد با فریاد گفت: من خلافکار نیستم، من دزد نیستم، من هرزه نیستم..! من فقط یه دختر بدبختم که دنبال یه سرپناه میگردم. من نمیخواستم تا آخر عمر خونه شما بمونم. فقط برای کمک اومده بودم..! میخواستم امروز همه چیو به عمو بگم ولی حالا که تو میخوای بدونی به خود تو میگم. صدایش را کمی بالاتر برد و گفت: میدونی چرا من اومدم اینجا و خودمو از همه پنهون میکنم؟! بخاطر اینکه یه عده آشغال دنبالم هستن. میدونی چرا؟! به اینجا که رسید هق هقش بیشتر شد و گفت: بخاطر اینکه بعد فوت مامانم، بابام همش میرف قماربازی و مست میکرد. آخرشم تو یکی از این قمار بازیا و کثافت بازیا، چون همه مال و منالشو از دست داده بود منو گذاشت وسط و رو من شرط بست. میفهمی؟! بابام رو من شرط بسته بود. منو باخت به همون پسری که هر وقت اسمش میاد کل بدنم میلرزه. جلالی.. سهیل جلالی..! ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#آرام_در_تنهایی
#part_34

کسی که منو تو قمار برده و الان کل ایران و داره زیر و رو میکنه تا منو پیدا کنه..! کسی که من حتی عکسشم ندیدم و نمیدونم کیه. چهرشو ندیدم. فقط و فقط اسمشو شنیدم.کسی که داره دنبالم میگرده..! من فرار کردم آره من دختر فراریم.از خونم، از پدرم، از زندگی قبلیم، از شهرم، از زادگاهم فرار کردم.آره من دختر فراریم..! هر چی هستم برای خودمم..! من فقط اومدم اینجا تا از خانواده شما کمک بگیرم نه اینکه بهم بگن دزد..! بهم بگن خلافکار یا به چشم یه هرزه نگام کنن..! ولی از این به بعد اینطوری نیست.من میرم. من از خونتون میرم.مطمئن باش یک ثانیه دیگه تو خونتون نمیمونم که فکر کنی دارم از شما سوء استفاده میکنم برای پنهان کاری..! و در آخر مشتی به سینه سامان کوبید.سامان بدون هیچ عکس العملی، مبهوت به آرام نگاه میکرد.کمی زمان لازم داشت برای تجزیه حرف های او..! آرام او را هل داد و در را باز و خود را از خانه به بیرون پرت کرد.در را بهم کوبید و بدون توجه به آسانسور از پله ها پایین رفت.دستانش را روی دهانش گذاشت تا صدای هق هقش بلند نشود.و اما سامان.. او با گیجی به دیواری که آرام چند دقیقه پیش به آن تکیه داده بود نگاه میکرد.واقعا نمیتوانست باور کند.وقتی تمام حرف های آرام را با خود مرور کرد دستش را روی سرش گذاشت و گفت:وای خدا.. من چیکار کردم؟! من چیکار کردم با اون دختر؟! کجا رفت؟! کجا میره؟! خدایا کجا میره؟! و سریع و بدون برداشتن کلید در را بست و از خانه خارج شد.غافل از اینکه آرام دستش را برای تاکسی بلند کرده است.در آخر آرام را دید که صد متر جلوتر سوار تاکسی شد و آن ماشین حرکت کرد.سامان خیلی سریع سوار ماشین خودش شد و پایش را روی گاز فشرد. باران باز هم شروع شده بود، آن هم بیشتر از قبل..! سامان سرعتش را بیشتر کرد اما سرعت تاکسی بیشتر بودو در آخر بخاطر بخار روی شیشه سامان نتوانست ماشین را پیدا کند.غافل از اینکه ماشین در پیچ قبلی از مسیر سامان خارج شده است.سامان سعی زیادی برای پیدا کردن ماشین کرد اما موفق نشد.با مشت به فرمان کوبید و گفت:لعنتی لعنتی لعنتی..! و سرش را به پشت صندلی تکیه داد.چه راحت دل دختر بی پناهی را شکانده بود.چقدر راحت او را ناامید کرده بود.تمام ذهنش درگیر حرفهایی بود که آرام دقایقی پیش میزد.شرط بندی، قمار، مشروب، پدرش، جلالی و در آخر فرارش..! حال همه چیز برای سامان روشن شده بود.همه چیز را فهمیده بود.دلیل ترسی که وقتی بیرون میرفت داشت.دلیل پنهان کاری اش..! دلیل همه اینها معلوم شده بود.اگر نتواند پیدایش کند چه؟! مطمئنا عذاب وجدان امانش نمیدهد. سرش رابه طرف شیشه برگرداند.او جایی را نداشت برود.حتما به خانه میرفت تا وسایلش را جمع کند و از آنجا برود. خودش گفته بود..! پس میشد او را در خانه گیر انداخت.حدسش هم درست بود..! آرام به خانه رفته بود.
undefinedundefinedundefined
روی مبل نشسته بود.پای راستش را روی آن یکی انداخته بود و تکان میداد.ذره ای از عصبانیتش فرو نکشیده بود. مطمئنا تا سهیل را میدید یک دعوای حسابی راه می افتاد.زنی به طرف ندا آمد و گفت:چیزی میخواین خانوم؟! : نه منیره خانوم. سهیل کی میاد؟! : آقا یه ساعتی هست که رفته.نمیدونم کی میاد خانوم..! : باشه مرسی.زن سری تکان داد و رفت. ندا برای آرام کردن خودش از جا بلند شد و در خانه قدم زد.
undefinedundefinedundefined
نفس عمیقی کشید.بالاخره جمعیت خریدارانه بلیط از سالن خارج شده بودند. سهیل جلو رفت و با گفتن " اهم " توجه مرد را به سوی خود جلب کرد.سری تکان داد و گفت:سلام. سوال داشتم. مرد با بداخلاقی گفت:بفرما. سهیل موبایلش را درآورد و روی عکس آرام توقف کرد. گوشی را به طرف مرد گرفت و گفت:این خانوم جمعه از شما بلیط خریده بود؟!صبح..! مرد:باید جواب بدم؟! سهیل:صد در صد.: و اگه ندم!؟سهیل نگاهی به اطراف کرد.آهسته تفنگ کوچکش را درآورد و از نیم دایره به مرد نشان داد و گفت:میگی یا نه؟! میدانست کارش اشتباه است اما زیادی منتظر ماندن اعصابش را بهم ریخته بود.مرد با ترس به آن نگاه کرد.خواست بلند فریاد بزند تا کسی به دادش برسد که سهیل گفت:کلمه ای جز اون چیزی که من ازت میخوام از دهنت بیرون بیاد یه تیر حرومت میکنم.این خانوم ازت بلیط خریده یانه؟! مرد سری تکان داد و به گوشی سهیل خیره شد.چهره دختر برایش آشنا آمد.آری یادش آمد.همان دختری که ساعت شش صبح با چشمانی پر از اشک از او بلیط خواست.مرد سرش را تکان داد و گفت:میشناسمش. ساعت شیش صبح جمعه بلیط میخواست ازم..! سهیل لبخندی زد و گفت:آفرین.وای به حالت دروغ گفته باشیا..!


╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۹:۰۳

ᴄʟᴇᴠᴇʀ ᴘᴇᴏᴘʟᴇ,
ᴛʜᴇʏ ᴡɪɴ ᴡɪᴛʜ ᴛʜᴇ ʟᴇᴀsᴛ ᴅᴀᴍᴀɢᴇ :)
آدماے باهوش،
با ڪمترین خسارت پیروز میشن :)


β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۱۹:۱۷

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #گرگینه #فصل_اول #part_16 وقتی رسیدم توی محوطه ی تیمارستان، همه چیز یادم رفت. دیگه حسام و اتفاقهای چند ساعت قبل برام مهم نبود. پلاستيکها رو برداشتم و رفتم داخل بخش. کرامت داشت شیفت رو تحویل میداد. کرامت: سلام خانم دکتر. : سلام.. از مقیسی چخبر؟! : والا خبری ندارم گوشیش خاموشه. : باشه خبری شد خبرم کن. : حتما. وارد اتاقم شدم. لباسمو عوض کردم. در اتاق رایان رو به آرومی باز کردم، روی تخت دراز کشیده بود دستاش رو به دو طرف تخت بسته بودن. سریع برگشتم تو بخش و با عصبانیت گفتم: کی این کار رو کرده؟ دخترک بیچاره از ترس نگاهی بهم کرد. : با توام..! : من.. من همین الان شیفت رو تحویل گرفتم. اه، راست میگفت. : سریع شماره کرامت رو بگیر..! نه.. تا نرفته پیجش کن. بیچاره عین ربات این کارو کرد. وقتی کرامت رسید تو بخش، به طرفش رفتم. : کی دستای رایان رو بسته؟! : نمیدونم.. شما خودتون گفتید کسی وارد اتاقش نشه. احتمالا کمک بهیارای آقا مثل عادت هر شبشون این کارو میکنن، دستاشو بستن. نفس عمیقی کشیدم، برگشتم تو اتاق رایان. با دیدن من خواست تکون بخوره اما دستانش اجازه هیچ کاری رو بهش نمیدادن. نگاهی به دستاش کرد. : الان باز میکنم. آروم و با دقت دستاش رو آزاد کردم، دور مچش کبود شده بود. : درد داری؟! باز هم جواب نداد. من موندم این حسام به این چی یاد میده؟! دستاش رو نوازش کردم. : راستی برات چیزای خوشگل خریدم ببین دوست داری؟! فقط نگاهم میکرد. لباسها رو از توی پلاستیک درآوردم. باز هم نگاه کرد. از اتاق رفتم بیرون و یکی از بهیار های بخش رو صدا کردم. : بله؟! : آقای جامی کمک کنین بیمار لباساش رو عوض کنه. : چشم. : فقط رفتارتون باهاش آروم باشه. : چشم. کنار در اتاق منتظر موندم تا لباساشو عوض کنه. : خانم دکتر تموم شد. : ممنون. وارد اتاق شدم، با دیدنش سرجام خشک شدم. این پسر یه الهه ی زیبایی بود. تو این لباسها معرکه شده بود. : بچرخ..! باز هم نفهمید. با ناله گفتم: Rouler (به فرانسه یعنی بچرخ) با کمال ناباوری چرخید. : تو.. تو فرانسه بلدی؟! باورم نمیشه..! چند کلمه دیگه فرانسه گفتم ولی فایده نداشت کلا توهم بود. این رفتاراش عجیب بود گاهی به کلمات فرانسه واکنش نشون میداد و گاهی انگار نه انگار..! : Tu es si Belle (خیلی زیبا شدی) لبخند زیبایی زد به قول دخترها، لبخند دختر کش..! آروم دستمو به طرفش دراز کردم، به نرمی دستامو را گرفت. به سمت در قدم برداشتم اما ایستاد. : چرا نمیای؟! از توی چشماش ترس رو خوندم. دستامو را دور شانه اش حلقه کردم، در گوشش گفتم: Je suis à vos côtés (کنارتم من..!) به سمت بیرون رفتیم، آروم قدم بر میداشتیم. یکی از پرستارهای بخش در حالی که از اتاقی بیرون میومد سرشو بالا گرفت و با دیدن ما سرجاش ایستاد. به دنبالش بقیه پرستارها هم وسط راه رو ردیف شدند. همه با دهانهای باز ما رو نگاه میکردن، رایان به من چسبیده بود. نگاهی به رایان کردم، چشماشو بسته بود، محکم دستای منو گرفته بود و پشت من قایم شده بود. یک قدم به جلو برداشتم اما رایان تکون نخورد، پس با نور هم مشکل داری؟! با صدای بلند گفتم: اینجا چه خبره؟! بخش چرا این طوریه؟! هد نرس بخش کیه؟! دختر جوانی به سمتم اومد. : بله؟! : شما هد نرسی؟! سرشو تکون داد. : فامیلیت چیه؟! : سمایی. : بخش چرا اینطوریه؟! سریع بخش رو خلوت کن. همه متفرق شدن، نگاهی به رایان کردم که همچنان چشماش بسته بود. : خانم سمایی؟! دوان دوان اومد سمتم. : چراغای بخش رو خاموش کن، وقتی ما رفتیم روشن کن. یکم نگاهم کرد. : خانم؟! من چند بار یک حرف رو باید تکرار کنم؟! : بب...ببخشید. چراغهای بخش رو خاموش کردن. آروم دست رایان رو گرفتم و با قدم های آروم رفتیم تو حیاط. چشمهاش رو باز کرد. با دیدن اطرافش تعجب کرد. : اینجا حیاطه. دوست داری؟! باز هم سکوت کرد. به سمت نیمکتی رفتیم که کاملا زیر نور تیر چراغ برق بود. اول خودم نشستم. اما رایان کمی دورتر ایستاده بود و منو نگاه میکرد. باید یجوری تحریکش میکردم. چند راه داشتم یکی کمک گرفتن از حسام که عملی نبود، یکی لالایی خوندن. با صدای نازک و خلسه آورم شروع کردم به خوندن. آروم آروم بهم نزدیک شد، دیگه ترس توی چشماش وجود نداشت. وقتی نزدیکم شد دستامو به سمتش گرفتم. بدون معطلی دستامو گرفت. آروم روی زمین نشست و سرشو روی زانوهام قرار داد. موهای نرم خوشرنگش رو نوازش میکردم. : نگفتم از یه مریض برات بیشتره؟! با شنیدن صدای حسام ساکت شدم. ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#گرگینه#فصل_اول

#part_17
رایان از جاش بلند شد و به حسام نگاه کرد.پوزخندِ روی لبای حسام اذیتم میکرد.میدونستم تا حدی حق با حسامه ولی نه به اون غلظتی که حسام میگه.: فکر نمی کنم امشب شیفتتون بوده باشه؟! : توی مکانی که ٣٠ درصد سهامش مال خودمه، هر موقع که بخوام میرم هر موقع که بخوام برمیگردم..! : نمیدونستم توی اینجا سهام داره ولی خب من مایا بودم و مثل همیشه خونسردیم رو حفظ کردم.: خب این موضوع به من چه ربطی داره؟! سوال من چیزه دیگه ای بود.: خب البته! شماره ای گرفت و پچ پچی کرد.چند لحظه بعد چند مرد رایان را به زور به اتاقش برگرداندند.: میشه علت دخالت بی جات رو برای من توضیح بدی؟! روی نیمکت نشست و پای راستش رو انداخت روی پای چپش.: بشین.اما من همچنان ایستاده ام: مایا خواهش می کنم محض رضای خدا یک بار هم شده باهام لج نکن.: من کی لج کردم؟! : واقعا نمیدونی؟! : نه..! روی پاهاش دولا شد و شقیقه هاش رو فشار داد. : باشه، تو راست میگی. اصلا من زیاده روی کردم خوبه؟! : باز هم نه..! با استیصال نگاهم کرد.: مایا.. مایا دیونه ام کردی.نشستم کنارش دستم رو گذاشتم روی شونه ش.: حسام؟! سرشو به طرفم برگردوند با دیدنش نگرانش شدم.: حسام تو چته؟! : مایا تو چته؟! تو کسی نبودی که اینقدر راحت به یکی وابسته بشی. : تو هم کسی نبودی که اینقدر یه طرفه به قاضی بری.: نگو که منکر حساسیت بیش از حدت به رایانی..! ساکت شدم حق با اون بود.: برای تو چه فرقی میکنه؟! هان؟! منکر نمیشم ولی یه حس قدیمیه، احساس میکنم بهش یه دینی دارم.: ولی من چیز دیگه ای فکر می کنم.چشمامو ریز کردم.: چی؟! پوفی کرد و از روی صندلی بلند شد.: مایا؟! : جانم؟! : دوستش داری؟! : هه، حسام واقعا حالت خوبه؟! دارم نگرانت میشم.: ولی من نگرانتم..! تو.. تو هیچوقت دور و برت رو درست نمیبینی، از کنار آدمها به راحتی میگذری.: نه..داشتم ادامه ی حرفمو می گفتم که رفت.با رفتن حسام من هم به سراغ رایان رفتم، حسام تمام برنامه هامو بهم ریخته بود. وارد بخش شدم، به سمت استیشن رفتم.: خانم سمایی؟! هیچکس توی استیشن پرستارا نبود. تعجب کردم. : خانم سمایی؟!! از دست این سرپرستار بخش حرصم گرفته بود. بی حوصله به سمت انتهای راهرو رفتم، خواستم بپیچم سمت راست که همه ی پرستارا رو دم در اتاق رایان دیدم.از عصبانیت منفجر شدم.با صدای بلند و دورگه ای گفتم:+اینجا چه خبره؟! این بخش مسئول نداره که همه اینجا جمع شدن؟! همشون عین برق گرفته ها به سمتم برگشتن. : خانم سمایی؟!: ب.. بله؟! : خانم شما مگه سرپرستار بخش نیستی؟! : چ.. را: فردا صبح بعد از تحویل شیفتتون، همگی توی اتاق دکتر حامدی جمع میشین تکلیفتون رو باید روشن کنم. اینجا آدم مسئولیت شناس میخواد.هر سه رنگشون پریده بود.: حالا همه سر کارهاشون.با رفتن پرستارها، وارد اتاق رایان شدم. باز دستاشو بسته بودن. خواستم اعتراضی بکنم اما با شنیدن صدای خس خس و نفسهای زوزه مانندش ترسیدم.: رایان؟! معلوم بود از دستم دلخوره..! آروم به سمتش رفتم و روی صندلی کنار تختش نشستم.حالا هر دو همدیگر رو میدیدیم.: تو چرا حرف نمیزنی؟! دستات اذیتت میکنه؟! اما رایان فقط نگاه میکرد، یک نگاه ناراحت و غمگین، دلیل ناراحتیش رو درک نمیکردم.: خب دلت نمیخواد حرف بزنی، حوصله ی منو هم که نداری، من برم..! از جام بلند شدم که صدای تختش بلند شد. لبخندی زدم. موفق شدم. به طرفش برگشتم.: چیزی شده؟! صداهای نامفهومی از خودش درآورد. از خوشحالی جیغ کشیدم، با جیغ من همه ریختن تو اتاق..! چشم غره ای به همشون رفتم، ببخشیدی گفتن و رفتن بیرون. سریع دستای رایان رو باز کردم و گفتم:تو.. تو بالاخره.. وای خدایا ممنون.. ممنون..! سریع گوشیم رو در آوردم و شماره ی استاد را گرفتم. با صدای خواب آلودی گفت:بله؟! : سلام استاد.: مایا تویی؟! : بله استاد خودمم.با صدای نگرانی گفت:چیزی شده؟! اتفاقی افتاده؟! : آره، یه اتفاق مهم.: خب دختر بگو دیگه.: استاد، رایان.. رایان بالاخره از تارهای صوتیش استفاده کرد.: خب اینکه قبلا هم اتفاق افتاده بود، داد میزد، خس خس میکرد.: نه استاد، من الان خواستم از اتاق برم بیرون با صداهای نامفهومی نذاشت برم بیرون.: واقعا؟! : دروغم چیه؟! : این عالیه، این یعنی یه قدم مهم و موثر تو درمان..! : دقیقا.

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۹:۱۷

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #گرگینه #فصل_اول #part_17 رایان از جاش بلند شد و به حسام نگاه کرد. پوزخندِ روی لبای حسام اذیتم میکرد. میدونستم تا حدی حق با حسامه ولی نه به اون غلظتی که حسام میگه. : فکر نمی کنم امشب شیفتتون بوده باشه؟! : توی مکانی که ٣٠ درصد سهامش مال خودمه، هر موقع که بخوام میرم هر موقع که بخوام برمیگردم..! : نمیدونستم توی اینجا سهام داره ولی خب من مایا بودم و مثل همیشه خونسردیم رو حفظ کردم. : خب این موضوع به من چه ربطی داره؟! سوال من چیزه دیگه ای بود. : خب البته! شماره ای گرفت و پچ پچی کرد. چند لحظه بعد چند مرد رایان را به زور به اتاقش برگرداندند. : میشه علت دخالت بی جات رو برای من توضیح بدی؟! روی نیمکت نشست و پای راستش رو انداخت روی پای چپش. : بشین. اما من همچنان ایستاده ام : مایا خواهش می کنم محض رضای خدا یک بار هم شده باهام لج نکن. : من کی لج کردم؟! : واقعا نمیدونی؟! : نه..! روی پاهاش دولا شد و شقیقه هاش رو فشار داد. : باشه، تو راست میگی. اصلا من زیاده روی کردم خوبه؟! : باز هم نه..! با استیصال نگاهم کرد. : مایا.. مایا دیونه ام کردی. نشستم کنارش دستم رو گذاشتم روی شونه ش. : حسام؟! سرشو به طرفم برگردوند با دیدنش نگرانش شدم. : حسام تو چته؟! : مایا تو چته؟! تو کسی نبودی که اینقدر راحت به یکی وابسته بشی. : تو هم کسی نبودی که اینقدر یه طرفه به قاضی بری. : نگو که منکر حساسیت بیش از حدت به رایانی..! ساکت شدم حق با اون بود. : برای تو چه فرقی میکنه؟! هان؟! منکر نمیشم ولی یه حس قدیمیه، احساس میکنم بهش یه دینی دارم. : ولی من چیز دیگه ای فکر می کنم. چشمامو ریز کردم. : چی؟! پوفی کرد و از روی صندلی بلند شد. : مایا؟! : جانم؟! : دوستش داری؟! : هه، حسام واقعا حالت خوبه؟! دارم نگرانت میشم. : ولی من نگرانتم..! تو.. تو هیچوقت دور و برت رو درست نمیبینی، از کنار آدمها به راحتی میگذری. : نه.. داشتم ادامه ی حرفمو می گفتم که رفت. با رفتن حسام من هم به سراغ رایان رفتم، حسام تمام برنامه هامو بهم ریخته بود. وارد بخش شدم، به سمت استیشن رفتم. : خانم سمایی؟! هیچکس توی استیشن پرستارا نبود. تعجب کردم. : خانم سمایی؟!! از دست این سرپرستار بخش حرصم گرفته بود. بی حوصله به سمت انتهای راهرو رفتم، خواستم بپیچم سمت راست که همه ی پرستارا رو دم در اتاق رایان دیدم. از عصبانیت منفجر شدم. با صدای بلند و دورگه ای گفتم: +اینجا چه خبره؟! این بخش مسئول نداره که همه اینجا جمع شدن؟! همشون عین برق گرفته ها به سمتم برگشتن. : خانم سمایی؟! : ب.. بله؟! : خانم شما مگه سرپرستار بخش نیستی؟! : چ.. را : فردا صبح بعد از تحویل شیفتتون، همگی توی اتاق دکتر حامدی جمع میشین تکلیفتون رو باید روشن کنم. اینجا آدم مسئولیت شناس میخواد. هر سه رنگشون پریده بود. : حالا همه سر کارهاشون. با رفتن پرستارها، وارد اتاق رایان شدم. باز دستاشو بسته بودن. خواستم اعتراضی بکنم اما با شنیدن صدای خس خس و نفسهای زوزه مانندش ترسیدم. : رایان؟! معلوم بود از دستم دلخوره..! آروم به سمتش رفتم و روی صندلی کنار تختش نشستم. حالا هر دو همدیگر رو میدیدیم. : تو چرا حرف نمیزنی؟! دستات اذیتت میکنه؟! اما رایان فقط نگاه میکرد، یک نگاه ناراحت و غمگین، دلیل ناراحتیش رو درک نمیکردم. : خب دلت نمیخواد حرف بزنی، حوصله ی منو هم که نداری، من برم..! از جام بلند شدم که صدای تختش بلند شد. لبخندی زدم. موفق شدم. به طرفش برگشتم. : چیزی شده؟! صداهای نامفهومی از خودش درآورد. از خوشحالی جیغ کشیدم، با جیغ من همه ریختن تو اتاق..! چشم غره ای به همشون رفتم، ببخشیدی گفتن و رفتن بیرون. سریع دستای رایان رو باز کردم و گفتم: تو.. تو بالاخره.. وای خدایا ممنون.. ممنون..! سریع گوشیم رو در آوردم و شماره ی استاد را گرفتم. با صدای خواب آلودی گفت: بله؟! : سلام استاد. : مایا تویی؟! : بله استاد خودمم. با صدای نگرانی گفت: چیزی شده؟! اتفاقی افتاده؟! : آره، یه اتفاق مهم. : خب دختر بگو دیگه. : استاد، رایان.. رایان بالاخره از تارهای صوتیش استفاده کرد. : خب اینکه قبلا هم اتفاق افتاده بود، داد میزد، خس خس میکرد. : نه استاد، من الان خواستم از اتاق برم بیرون با صداهای نامفهومی نذاشت برم بیرون. : واقعا؟! : دروغم چیه؟! : این عالیه، این یعنی یه قدم مهم و موثر تو درمان..! : دقیقا. ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#گرگینه#فصل_اول

#part_18

: به حسام خبر دادی؟! با شنیدن اسم حسام وا رفتم.: نه.: حتما بهش خبر بده، اینها نتیجه ی تلاشهای حسامه.آخ لجم گرفت، من چی؟! : بله..! استاد گوشی رو قطع کرد و من با حسام تماس گرفتم، به یک بوق نکشیده براشت.: سلام : سلام، بهتری؟!: آره، ببخش تند رفتم.: مهم نیست. خواب که نبودی؟! : مگه تو می ذاری؟! : من؟! (نفس عمیقی کشیدم) بگذریم میتونی بیای اینجا؟! : آره ولی چیزی شده؟: ای همچین..: باشه باشه.: منتظرم.بیست دقیقه بعد حسام رسید، داشت به سمت اتاقش میرفت تا لباسش رو عوض کنه اما نذاشتم.: حسام؟! نگاهم کرد، اشاره کردم بیا.به سمتم قدم برداشت. : مرسی اومدی.لبخندی زد.: خواهش می کنم.براش تمام اتفاقات را توضیح دادم. با دقت به حرفهام گوش کرد.: نظرت چیه؟! : به نظرم پیشرفت خوبی بوده، یه چیزی..: بگو.کمی فکر کرد.: میتونیم با تحریک کردنش وادارش کنیم به حرف زدن.+خب چه جوری؟! : من یک نقشه دارم ؛ ولی بستگی به تو داره.: من حاضرم هر کاری برای خوب شدنش بکنم.با لحن خاصی گفت:هر کاری؟! : هر کاری.لبخند مسخره ای زد، دستاشو درون جیب هایش کرد، برگشت و از همان مسیری که اومده بود رفت. سوار ماشینش شد و از در تیمارستان خارج شد. من موندم و نقشه ی ندانسته ی درون ذهن حسام..! خسته به سمت اتاق رایان برگشتم، با مسکنی که بهش داده بودن خوابیده بود. نگاهی به لباسهاش کردم، عوض کرده بودن.در اتاقش رو بستم و به اتاقم برگشتم. خیلی دلم میخواست نقشه ی حسام رو بدونم. تلفن رو برداشتم، دکمه ١ رو فشار دادم.: خانم سمایی؟: بله؟! : من توی اتاقمم، اگه مریض اتاق ١١٩ بیدار شد یا سر و صدایی از اتاقش اومد منو خبر کن..! در ضمن، هیچ کس حق رفتن به اتاقش رو نداره جز آقای جامی..! : بله.. بله.تلفن رو قطع کردم و سرم رو ‌روی میز گذاشتم، از شدت خستگی بیهوش شدم.با تکون های حسام سرم رو از روی میز برداشتم. لبخند قشنگی به لب داشت.: سلام خانم دکتر خوشخواب..! اممم به قول شما فرانسوی ها letexموهای روی صورتم رو کنار زدم، ولی باز با سماجت تمام دوباره روی صورتم ریختن. : اولا سلام صبح بخیر دوما اینجا چیکار می کنی؟! سوما letex نه و Latex (به فرانسه یعنی خوشخواب) چهارما از کی فرانسوی یاد گرفتی؟! دستاشو را به نشونه ی تسلیم بالا برد.: ترمز بابا، من فقط یه صبح بخیر گفتم همین..! به صندلیم تکیه دادم، احساس میکردم تمام مهره های گردن و کمرم در حال انحنا موندن قصد راست شدن ندارن. : تو که گفتی خوش خواب!اخم تصنعی کرد. میز را دور زد و روی میز، در فاصله ی نزدیکی از من نشست. موهای صورتم رو کنار زد، دست راستش رو روی پاهاش اهرم کرد و لبخند شیرینی زد.: دونه دونه سوالاتت و جواب بدم؟! یا سوال بپرسم؟! دستامو بغل کردم.: تو که منو میشناسی. دستاشو را در هوا تکون داد.: اوه البته مادمازل..! صبح شما هم بخیر، استاد هر دوی ما رو کار داره خودم اومدم صدات کنم. بعدشم فرانسه رو بلد نیستم یک سری واژه از لغت نامه ی اتاقت یاد گرفتم. حالا یه واژه اشتباه گفتمااا..! چشمامو ریز کردم.: استاد چی کارمون داره؟! : بهتره از حضرت علیه بپرسیم.: من؟! با لحن مسخره ای گفت:نه پس من..! : چرا؟! : اوف خدایا از دست این مایا..!: حسام..! : بله؟! : بسه، پاشو بریم ببینم.از روی میز به پایین پرید. واقعا از حسام اتو کشیده بعید بود..! با هم به سمت اتاق استاد راه افتادیم. در بین مسیر از رو به روی استیشن رد شدیم.: یه لحظه صبر کن حسام.: اوکی.: خانم کرامت؟! : سلام خانم دکتر.: سلام گلم، از مقیسی چخبر؟! : راستش مرخصی گرفته جاش خانم شریف میاد. : حال مادرش خوبه؟! : فعلا نه.: به کارت برس. راستی رایان..وسط جمله ام پرید:خیالتون راحت با اون مسکنی که بهش تزریق کردن، حالا حالا ها خوابه، یعنی این رو آقای جامی گفته.: باشه ممنون.نگاهی به حسام کردم که داشت ما رو نگاه میکرد، معلوم بود داره تمام تلاشش رو میکنه جلوی خودش رو نگه داره.: بریم؟! سری تکون داد. در اتاق استاد رو زدم.: بفرمایید.وارد اتاق شدیم و مثل همیشه روی مبل دو نفره نشستیم. به دهن استاد خیره شدیم، داشت مطلبی رو میخوند .سرفه ای کردم. سرش رو بالا گرفت و لبخند گرمی زد.: خب چه خبرا؟! : سلامتی.حسام: خبرها رو که همه در جریانید.سکوت چند دقیقه ای بر فضای اتاق حاکم شد.

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۹:۱۷

سلام خدمت اعضای محترم کانال قلب سیاه
ضمن عرض پوزش بابت عدم پارتگذاری در روزهای اخیر انشالله تلاش می‌کنیم از امشب پارت ها داخل کانال قرار بگیره و جبران کنیمundefinedundefined
ممنون از صبوریتونundefined

۲۱:۳۱

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #آرام_در_تنهایی #part_34 کسی که منو تو قمار برده و الان کل ایران و داره زیر و رو میکنه تا منو پیدا کنه..! کسی که من حتی عکسشم ندیدم و نمیدونم کیه. چهرشو ندیدم. فقط و فقط اسمشو شنیدم. کسی که داره دنبالم میگرده..! من فرار کردم آره من دختر فراریم. از خونم، از پدرم، از زندگی قبلیم، از شهرم، از زادگاهم فرار کردم. آره من دختر فراریم..! هر چی هستم برای خودمم..! من فقط اومدم اینجا تا از خانواده شما کمک بگیرم نه اینکه بهم بگن دزد..! بهم بگن خلافکار یا به چشم یه هرزه نگام کنن..! ولی از این به بعد اینطوری نیست. من میرم. من از خونتون میرم. مطمئن باش یک ثانیه دیگه تو خونتون نمیمونم که فکر کنی دارم از شما سوء استفاده میکنم برای پنهان کاری..! و در آخر مشتی به سینه سامان کوبید. سامان بدون هیچ عکس العملی، مبهوت به آرام نگاه میکرد. کمی زمان لازم داشت برای تجزیه حرف های او..! آرام او را هل داد و در را باز و خود را از خانه به بیرون پرت کرد. در را بهم کوبید و بدون توجه به آسانسور از پله ها پایین رفت. دستانش را روی دهانش گذاشت تا صدای هق هقش بلند نشود. و اما سامان.. او با گیجی به دیواری که آرام چند دقیقه پیش به آن تکیه داده بود نگاه میکرد. واقعا نمیتوانست باور کند. وقتی تمام حرف های آرام را با خود مرور کرد دستش را روی سرش گذاشت و گفت: وای خدا.. من چیکار کردم؟! من چیکار کردم با اون دختر؟! کجا رفت؟! کجا میره؟! خدایا کجا میره؟! و سریع و بدون برداشتن کلید در را بست و از خانه خارج شد. غافل از اینکه آرام دستش را برای تاکسی بلند کرده است. در آخر آرام را دید که صد متر جلوتر سوار تاکسی شد و آن ماشین حرکت کرد. سامان خیلی سریع سوار ماشین خودش شد و پایش را روی گاز فشرد. باران باز هم شروع شده بود، آن هم بیشتر از قبل..! سامان سرعتش را بیشتر کرد اما سرعت تاکسی بیشتر بودو در آخر بخاطر بخار روی شیشه سامان نتوانست ماشین را پیدا کند. غافل از اینکه ماشین در پیچ قبلی از مسیر سامان خارج شده است. سامان سعی زیادی برای پیدا کردن ماشین کرد اما موفق نشد. با مشت به فرمان کوبید و گفت: لعنتی لعنتی لعنتی..! و سرش را به پشت صندلی تکیه داد. چه راحت دل دختر بی پناهی را شکانده بود. چقدر راحت او را ناامید کرده بود. تمام ذهنش درگیر حرفهایی بود که آرام دقایقی پیش میزد. شرط بندی، قمار، مشروب، پدرش، جلالی و در آخر فرارش..! حال همه چیز برای سامان روشن شده بود. همه چیز را فهمیده بود. دلیل ترسی که وقتی بیرون میرفت داشت. دلیل پنهان کاری اش..! دلیل همه اینها معلوم شده بود. اگر نتواند پیدایش کند چه؟! مطمئنا عذاب وجدان امانش نمیدهد. سرش رابه طرف شیشه برگرداند. او جایی را نداشت برود. حتما به خانه میرفت تا وسایلش را جمع کند و از آنجا برود. خودش گفته بود..! پس میشد او را در خانه گیر انداخت. حدسش هم درست بود..! آرام به خانه رفته بود. undefinedundefinedundefined روی مبل نشسته بود. پای راستش را روی آن یکی انداخته بود و تکان میداد. ذره ای از عصبانیتش فرو نکشیده بود. مطمئنا تا سهیل را میدید یک دعوای حسابی راه می افتاد. زنی به طرف ندا آمد و گفت: چیزی میخواین خانوم؟! : نه منیره خانوم. سهیل کی میاد؟! : آقا یه ساعتی هست که رفته. نمیدونم کی میاد خانوم..! : باشه مرسی. زن سری تکان داد و رفت. ندا برای آرام کردن خودش از جا بلند شد و در خانه قدم زد. undefinedundefinedundefined نفس عمیقی کشید. بالاخره جمعیت خریدارانه بلیط از سالن خارج شده بودند. سهیل جلو رفت و با گفتن " اهم " توجه مرد را به سوی خود جلب کرد. سری تکان داد و گفت: سلام. سوال داشتم. مرد با بداخلاقی گفت: بفرما. سهیل موبایلش را درآورد و روی عکس آرام توقف کرد. گوشی را به طرف مرد گرفت و گفت: این خانوم جمعه از شما بلیط خریده بود؟! صبح..! مرد: باید جواب بدم؟! سهیل: صد در صد. : و اگه ندم!؟ سهیل نگاهی به اطراف کرد. آهسته تفنگ کوچکش را درآورد و از نیم دایره به مرد نشان داد و گفت: میگی یا نه؟! میدانست کارش اشتباه است اما زیادی منتظر ماندن اعصابش را بهم ریخته بود. مرد با ترس به آن نگاه کرد. خواست بلند فریاد بزند تا کسی به دادش برسد که سهیل گفت: کلمه ای جز اون چیزی که من ازت میخوام از دهنت بیرون بیاد یه تیر حرومت میکنم. این خانوم ازت بلیط خریده یانه؟! مرد سری تکان داد و به گوشی سهیل خیره شد. چهره دختر برایش آشنا آمد. آری یادش آمد. همان دختری که ساعت شش صبح با چشمانی پر از اشک از او بلیط خواست. مرد سرش را تکان داد و گفت: میشناسمش. ساعت شیش صبح جمعه بلیط میخواست ازم..! سهیل لبخندی زد و گفت: آفرین. وای به حالت دروغ گفته باشیا..! ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#آرام_در_تنهایی
#part_35

مرد:به قرآن راست میگم. سهیل:خیله خب..! حالا بگو بلیط چی میخواست؟! کدوم شهر؟! مرد به زمین خیره شد.هم یادش نمی آمد هم اگر می آمد شک داشت که بگوید یا نه..! سهیل گفت:مطمئن باش اگه نگی جونت در خطره.بگو.مرد کمی بیشتر فکر کرد.برای جان خودش هم که بود باید یادش می آمد. بعد کمی فکر کردن سرش را بالا گرفت و گفت:تهران..!بلیط تهران گرفت.: با کدوم ماشین؟! : بیاید بریم نشونتون بدم. چه جالب.برای حفظ جانش همه چیز یادش آمده بود.به طرف مردی که آن روز آرام را به ماشین او فرستاده بود رفت.سهیل هم به دنبالش.مرد مشغول خوردن چای بود.مرد بلیط فروش گفت:سلام آقا ناصر..! ایشون با شما کار دارن.جواب همه سوالاشونو بده.سهیل به طرف مرد رفت.لبخند خبیثی زد و گفت:میتونیم حرف بزنیم؟! راننده که از تیپ سهیل به شخصیت او پی برده بود خودش را صاف کرد و گفت:بله، بفرمایین؟! سهیل عکس را جلوی صورت مرد گرفت و گفت:اگه بگی این دخترو صبح روز جمعه توی تهران کجا پیادش کردی دو تومن گیرت میاد. راننده که دو میلیون تومان را يک جا با هم ندیده بود چشمانش برق زد و گفت:کدوم دختر؟! سهیل به عکس اشاره کرد.مرد به دختر خیره شد.با اینکه آدم زیاد دیده بود اما دو میلیون تومانفکرش را به کار انداخته بود.لبخندی زد و گفت:فکر کنم بتونم کمکتون کنم. سهیل نیشخندی زد و گفت:آفرین زرنگی..! خوشم اومد.فکر نمیکردم انقد زود بتونم پیداش کنم ولی تونستم. خوشحالم. اگه پیداش کنم دستمزدت زیاد تر میشه. راننده خنده ای کرد و گفت:خب.. کِی باید انجام بدم؟! فردا.. فردا با ماشین من میریم تهران. جایی که پیادش کردی. فقط شمارتو بده. راننده شماره اش را به سهیل داد و سهیل شماره را ذخیره کرد.بعد از خداحافظی از ترمینال خارج شد و به طرف ماشین رفت.غافل از اینکه در خانه دعوایی را پیشه رو دارد.
undefinedundefinedundefined
با عجله به خانه آمده و در برابر سوال های شهربانو جواب های سر بالا داده بود. تند تند وسایلش را از کمدش در می آورد و داخل کیسه های پارچه ای میگذاشت.بدنش ضعف رفت اما باز هم ادامه داد.آن همه راه رفتن زیر باران خوب انرژی اش را تحلیل برده بود.موقع جمع کردن لباس ها دست و پایش میلرزید. ولی تمام فکر و ذکرش رفتن از این خانه بود.زیرا میترسید از اینکه سامان به خانه بیاید و به جای کمک به او رازش را جلوی همه فاش کند.حتی از اینکه با سامان روبه رو شود هم میترسید. از اینکه او همه اتفاقات گذشته را به یادش بیاورد.برای همین خیلی سریع وسایلش را جمع میکرد.میدانست سامان خیلی زود به خانه میرسید.وسایل هایش را جمع کرد به طرف در رفت.از پله های پایین آمد. شهربانو با دیدن او گفت:وا آرام.. کجا؟! آرام:ببخشید انقد مزاحمتون شدم. شهربانو اخمی کرد و گفت:یعنی چی؟! مراحمی..! کجا داری میری!؟: میرم دیگه.سلام منو به عمو فرهاد و آقا سامان و سارینا برسونین. و جلو رفت و گونه شهربانو را بوسید.شهربانو او را عقب کشید و گفت:مگه من میذارم تو این بارون جایی بری. هان؟!آرام:بند اومده دیگه.میرم پیش دوستم شما نگران نباشین. شهربانو:خب خونه ما بهت بدمیگذشت مگه که میخوای بری خونه دوستت؟! عمرا اگه بذارم..! آرام گفت:وای نه بابا..! برم دیگه. شهربانو:آخه..آرام:آخه نداره که زنعمو.از طرف من از همه خداحافظی کنین. و گونه شهربانو را بوسید. شهربانو که دید اصرار هایش بی فایده است گونه او را بوسید و بدرقه اش کرد. آرام دیگر نگذاشت او تا پایین بیاید.شهربانو هم قبول کرد و پس از بدرقه او تا دم در خانه، به طرف اتاقش رفت و دراز کشید. آرام از پله ها پایین رفت.دیگر کجا برود؟! مزاحم چه کسی بشود؟! او که فامیلی ندارد. حال چه کار کند؟! آهسته قدم میزد و سنگ های زیر پایش را به اطراف پرت میکرد.همانطور که سرش پایین بود در پارکینگ باز و مگان مشکی سامان پشت در نمایان شد.آرام سرش را بالا گرفت.برای دقایقی نگاه ها در هم گره خورد. آرام نفس عمیقی کشید و خیلی آهسته از کنار ماشین رد شد و از خانه خارج شد. سامان درماشین را باز کرد و خیلی سریع از ماشین پیاده شد و گفت:آرام..! آرام ایستاد اما برنگشت. سامان سرش را پایین انداخت. نمیدانست چه بگوید..! آرام که دید او ساکت است و چیزی نمی گوید فقط گفت:خدافظ. و دوباره حرکت کرد.سامان به طرفش به راه افتاد و گفت:باید با هم حرف بزنیم. آرام همانطور که خیلی آهسته قدم برمیداشت گفت:

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۸:۳۰

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #آرام_در_تنهایی #part_35 مرد: به قرآن راست میگم. سهیل: خیله خب..! حالا بگو بلیط چی میخواست؟! کدوم شهر؟! مرد به زمین خیره شد. هم یادش نمی آمد هم اگر می آمد شک داشت که بگوید یا نه..! سهیل گفت: مطمئن باش اگه نگی جونت در خطره. بگو. مرد کمی بیشتر فکر کرد. برای جان خودش هم که بود باید یادش می آمد. بعد کمی فکر کردن سرش را بالا گرفت و گفت: تهران..! بلیط تهران گرفت. : با کدوم ماشین؟! : بیاید بریم نشونتون بدم. چه جالب. برای حفظ جانش همه چیز یادش آمده بود. به طرف مردی که آن روز آرام را به ماشین او فرستاده بود رفت. سهیل هم به دنبالش. مرد مشغول خوردن چای بود. مرد بلیط فروش گفت: سلام آقا ناصر..! ایشون با شما کار دارن. جواب همه سوالاشونو بده. سهیل به طرف مرد رفت. لبخند خبیثی زد و گفت: میتونیم حرف بزنیم؟! راننده که از تیپ سهیل به شخصیت او پی برده بود خودش را صاف کرد و گفت: بله، بفرمایین؟! سهیل عکس را جلوی صورت مرد گرفت و گفت: اگه بگی این دخترو صبح روز جمعه توی تهران کجا پیادش کردی دو تومن گیرت میاد. راننده که دو میلیون تومان را يک جا با هم ندیده بود چشمانش برق زد و گفت: کدوم دختر؟! سهیل به عکس اشاره کرد. مرد به دختر خیره شد. با اینکه آدم زیاد دیده بود اما دو میلیون تومان فکرش را به کار انداخته بود. لبخندی زد و گفت: فکر کنم بتونم کمکتون کنم. سهیل نیشخندی زد و گفت: آفرین زرنگی..! خوشم اومد. فکر نمیکردم انقد زود بتونم پیداش کنم ولی تونستم. خوشحالم. اگه پیداش کنم دستمزدت زیاد تر میشه. راننده خنده ای کرد و گفت: خب.. کِی باید انجام بدم؟! فردا.. فردا با ماشین من میریم تهران. جایی که پیادش کردی. فقط شمارتو بده. راننده شماره اش را به سهیل داد و سهیل شماره را ذخیره کرد. بعد از خداحافظی از ترمینال خارج شد و به طرف ماشین رفت. غافل از اینکه در خانه دعوایی را پیشه رو دارد. undefinedundefinedundefined با عجله به خانه آمده و در برابر سوال های شهربانو جواب های سر بالا داده بود. تند تند وسایلش را از کمدش در می آورد و داخل کیسه های پارچه ای میگذاشت. بدنش ضعف رفت اما باز هم ادامه داد. آن همه راه رفتن زیر باران خوب انرژی اش را تحلیل برده بود. موقع جمع کردن لباس ها دست و پایش میلرزید. ولی تمام فکر و ذکرش رفتن از این خانه بود. زیرا میترسید از اینکه سامان به خانه بیاید و به جای کمک به او رازش را جلوی همه فاش کند. حتی از اینکه با سامان روبه رو شود هم میترسید. از اینکه او همه اتفاقات گذشته را به یادش بیاورد. برای همین خیلی سریع وسایلش را جمع میکرد. میدانست سامان خیلی زود به خانه میرسید. وسایل هایش را جمع کرد به طرف در رفت. از پله های پایین آمد. شهربانو با دیدن او گفت: وا آرام.. کجا؟! آرام: ببخشید انقد مزاحمتون شدم. شهربانو اخمی کرد و گفت: یعنی چی؟! مراحمی..! کجا داری میری!؟ : میرم دیگه. سلام منو به عمو فرهاد و آقا سامان و سارینا برسونین. و جلو رفت و گونه شهربانو را بوسید. شهربانو او را عقب کشید و گفت: مگه من میذارم تو این بارون جایی بری. هان؟! آرام: بند اومده دیگه. میرم پیش دوستم شما نگران نباشین. شهربانو: خب خونه ما بهت بدمیگذشت مگه که میخوای بری خونه دوستت؟! عمرا اگه بذارم..! آرام گفت: وای نه بابا..! برم دیگه. شهربانو: آخه.. آرام: آخه نداره که زنعمو. از طرف من از همه خداحافظی کنین. و گونه شهربانو را بوسید. شهربانو که دید اصرار هایش بی فایده است گونه او را بوسید و بدرقه اش کرد. آرام دیگر نگذاشت او تا پایین بیاید. شهربانو هم قبول کرد و پس از بدرقه او تا دم در خانه، به طرف اتاقش رفت و دراز کشید. آرام از پله ها پایین رفت. دیگر کجا برود؟! مزاحم چه کسی بشود؟! او که فامیلی ندارد. حال چه کار کند؟! آهسته قدم میزد و سنگ های زیر پایش را به اطراف پرت میکرد. همانطور که سرش پایین بود در پارکینگ باز و مگان مشکی سامان پشت در نمایان شد. آرام سرش را بالا گرفت. برای دقایقی نگاه ها در هم گره خورد. آرام نفس عمیقی کشید و خیلی آهسته از کنار ماشین رد شد و از خانه خارج شد. سامان درماشین را باز کرد و خیلی سریع از ماشین پیاده شد و گفت: آرام..! آرام ایستاد اما برنگشت. سامان سرش را پایین انداخت. نمیدانست چه بگوید..! آرام که دید او ساکت است و چیزی نمی گوید فقط گفت: خدافظ. و دوباره حرکت کرد. سامان به طرفش به راه افتاد و گفت: باید با هم حرف بزنیم. آرام همانطور که خیلی آهسته قدم برمیداشت گفت: ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#آرام_در_تنهایی
#part_36

حرفی نمونده!سامان صدایش را کمی بالا برد و گفت:مونده..! وایسا خواهش میکنم. آرام ایستاد.به طرف سامان برگشت و گفت:بیا وایسادم. حالا بگو..! سامان:اینطوری که نمیشه. آرام:پس بیخیال. خواست برگردد که سامان گفت:من اومدم کمکت کنم پس نرو. آرام به چشمان او نگاه کرد.حرفش را نشنیده بود. گفت:چی؟! سامان:بیا سوار ماشین شو باهم حرف می‌زنیم. آرام بین دوراهی ماند.برود یا نرود؟! نه به طرف سامان قدم برداشت نه به طرف مقابلش.سرجایش ایستاد.سامان سوار ماشین شد و خیلی سریع دنده عقب گرفت.دنده را جابه جا کرد و گاز داد.ماشین حرکت کرد.با فشرده شدن ترمز، ماشین جلوی پای آرام توقف کرد.سامان گفت:سوار شو.آرام بعد کمی مکث دستش را جلو برد و در را باز کرد. خودش نشست و وسایلش را هم زیر پایش گذاشت. پس از بسته شدن در سامان پایش را روی گاز فشرد و راه افتاد. آرام روی صندلی مچاله شد.دستش را زیر چانه اش زد و به بیرون نگاه کرد.سامان نفس عمیقی کشید و گفت:کجا میخواستی بری؟! آرام بعد از کمی مکث گفت:خونه مامانبزرگم. : تا اونجا که یادم میاد شما..: میدونم فامیلی نداشتیم.اما اونقدرا هم بد نیستن..! بعد یکمی صحبت مطمئنا منو قبول میکنن. : بعد نمیپرسیدن دلیلت چیه؟! : مجبور نیستم واسه همه تعریفش کنم. میگم بابام معتاد شده بد شده.منم فرار کردم..! : خونه کدوم مامان بزرگت میخواستی بری؟! : مامانه بابام..! : پس حرفات راجع به پسرشون رو قبول نمیکنن.: اونا خیلی وقته اعتمادشونو نسبت به پسرشون از دست دادن.همون موقعی که بابام و مامانم با هم فرار کردن. سامان کمی مکث کرد و گفت:بابت امروز متاسفم..! آرام:مهم نیست. قرار بود حرف بزنیم. پس بگین. : من کمکت میکنم.کمکت میکنم از دست اون پسره جلالی فرار کنی. آرام به طرف او برگشت و گفت:و.. واقعا؟! سامان:آره من کمکت میکنم. توام هر چیزی که میپرسم و مو به مو به من توضیح بده. آرام:ولی الان.. الان نمیتونیم صحبت کنیم. : چرا؟! : چون من باید برم پیش مامانبزرگم. : مجبور نیستی بری اونجا.: هستم. مطمئنم که قبولم میکنن..! : مجبور نیستی.ببین ما الان میریم خونه ما توام اونجا میمونی.خیلی راحت.: نه لازم نیست.میرم خونه مامان بزرگم. : چرا؟! : چون من نمیتونم این همه مدت و خونه شما بمونم.میرم اونجا.سامان پوفی کشید و گفت:آدرسشونو داری؟! : یبار بابام وقتی ما رو آورده بود تهران، برد و نشونمون داد. : پس بلدی..! : یه چیزایی..! اسمشو فقط یادمه.تجریش.. اینو خیلی خوب یادم مونده..! و باز هم با کلی نشانه دادن به سامان، خانه ای را به او نشان داد. سامان تک خنده ای کرد و گفت:خوشم میاد همه چیو چشمی بلدی..! آرام هم تک خنده ای کرد.دقایقی بعد هر دو جلوی دری ایستاده بودند. این خانه هم ویلایی بود. آرام در دل پوزخندی زد و با خود گفت:

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۸:۳۰

Be so good they can't ignore you.

اينقدر خوب باش كه نتونن ناديده بگيرنت.


β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۱۹:۰۷

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #گرگینه #فصل_اول #part_18 : به حسام خبر دادی؟! با شنیدن اسم حسام وا رفتم. : نه. : حتما بهش خبر بده، اینها نتیجه ی تلاشهای حسامه. آخ لجم گرفت، من چی؟! : بله..! استاد گوشی رو قطع کرد و من با حسام تماس گرفتم، به یک بوق نکشیده براشت. : سلام : سلام، بهتری؟! : آره، ببخش تند رفتم. : مهم نیست. خواب که نبودی؟! : مگه تو می ذاری؟! : من؟! (نفس عمیقی کشیدم) بگذریم میتونی بیای اینجا؟! : آره ولی چیزی شده؟ : ای همچین.. : باشه باشه. : منتظرم. بیست دقیقه بعد حسام رسید، داشت به سمت اتاقش میرفت تا لباسش رو عوض کنه اما نذاشتم. : حسام؟! نگاهم کرد، اشاره کردم بیا. به سمتم قدم برداشت. : مرسی اومدی. لبخندی زد. : خواهش می کنم. براش تمام اتفاقات را توضیح دادم. با دقت به حرفهام گوش کرد. : نظرت چیه؟! : به نظرم پیشرفت خوبی بوده، یه چیزی.. : بگو. کمی فکر کرد. : میتونیم با تحریک کردنش وادارش کنیم به حرف زدن. +خب چه جوری؟! : من یک نقشه دارم ؛ ولی بستگی به تو داره. : من حاضرم هر کاری برای خوب شدنش بکنم. با لحن خاصی گفت: هر کاری؟! : هر کاری. لبخند مسخره ای زد، دستاشو درون جیب هایش کرد، برگشت و از همان مسیری که اومده بود رفت. سوار ماشینش شد و از در تیمارستان خارج شد. من موندم و نقشه ی ندانسته ی درون ذهن حسام..! خسته به سمت اتاق رایان برگشتم، با مسکنی که بهش داده بودن خوابیده بود. نگاهی به لباسهاش کردم، عوض کرده بودن. در اتاقش رو بستم و به اتاقم برگشتم. خیلی دلم میخواست نقشه ی حسام رو بدونم. تلفن رو برداشتم، دکمه ١ رو فشار دادم. : خانم سمایی؟ : بله؟! : من توی اتاقمم، اگه مریض اتاق ١١٩ بیدار شد یا سر و صدایی از اتاقش اومد منو خبر کن..! در ضمن، هیچ کس حق رفتن به اتاقش رو نداره جز آقای جامی..! : بله.. بله. تلفن رو قطع کردم و سرم رو ‌روی میز گذاشتم، از شدت خستگی بیهوش شدم. با تکون های حسام سرم رو از روی میز برداشتم. لبخند قشنگی به لب داشت. : سلام خانم دکتر خوشخواب..! اممم به قول شما فرانسوی ها letex موهای روی صورتم رو کنار زدم، ولی باز با سماجت تمام دوباره روی صورتم ریختن. : اولا سلام صبح بخیر دوما اینجا چیکار می کنی؟! سوما letex نه و Latex (به فرانسه یعنی خوشخواب) چهارما از کی فرانسوی یاد گرفتی؟! دستاشو را به نشونه ی تسلیم بالا برد. : ترمز بابا، من فقط یه صبح بخیر گفتم همین..! به صندلیم تکیه دادم، احساس میکردم تمام مهره های گردن و کمرم در حال انحنا موندن قصد راست شدن ندارن. : تو که گفتی خوش خواب! اخم تصنعی کرد. میز را دور زد و روی میز، در فاصله ی نزدیکی از من نشست. موهای صورتم رو کنار زد، دست راستش رو روی پاهاش اهرم کرد و لبخند شیرینی زد. : دونه دونه سوالاتت و جواب بدم؟! یا سوال بپرسم؟! دستامو بغل کردم. : تو که منو میشناسی. دستاشو را در هوا تکون داد. : اوه البته مادمازل..! صبح شما هم بخیر، استاد هر دوی ما رو کار داره خودم اومدم صدات کنم. بعدشم فرانسه رو بلد نیستم یک سری واژه از لغت نامه ی اتاقت یاد گرفتم. حالا یه واژه اشتباه گفتمااا..! چشمامو ریز کردم. : استاد چی کارمون داره؟! : بهتره از حضرت علیه بپرسیم. : من؟! با لحن مسخره ای گفت: نه پس من..! : چرا؟! : اوف خدایا از دست این مایا..! : حسام..! : بله؟! : بسه، پاشو بریم ببینم. از روی میز به پایین پرید. واقعا از حسام اتو کشیده بعید بود..! با هم به سمت اتاق استاد راه افتادیم. در بین مسیر از رو به روی استیشن رد شدیم. : یه لحظه صبر کن حسام. : اوکی. : خانم کرامت؟! : سلام خانم دکتر. : سلام گلم، از مقیسی چخبر؟! : راستش مرخصی گرفته جاش خانم شریف میاد. : حال مادرش خوبه؟! : فعلا نه. : به کارت برس. راستی رایان.. وسط جمله ام پرید: خیالتون راحت با اون مسکنی که بهش تزریق کردن، حالا حالا ها خوابه، یعنی این رو آقای جامی گفته. : باشه ممنون. نگاهی به حسام کردم که داشت ما رو نگاه میکرد، معلوم بود داره تمام تلاشش رو میکنه جلوی خودش رو نگه داره. : بریم؟! سری تکون داد. در اتاق استاد رو زدم. : بفرمایید. وارد اتاق شدیم و مثل همیشه روی مبل دو نفره نشستیم. به دهن استاد خیره شدیم، داشت مطلبی رو میخوند . سرفه ای کردم. سرش رو بالا گرفت و لبخند گرمی زد. : خب چه خبرا؟! : سلامتی. حسام: خبرها رو که همه در جریانید. سکوت چند دقیقه ای بر فضای اتاق حاکم شد. ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#گرگینه#فصل_اول

#part_19

استاد: خب حسام نظرت راجع به رایان چیه؟! حسام: استاد الان نظر دادن که خیلی زوده، فعلا باید روش کار کرد. رایان حتی هنوز توانایی گفتن اصوات کوتاه رو نداره.استاد: مایا جریان پرستارهای دیشب چیه؟! اخمهام رفت توی هم..! اصلا فکر نمی کردم بین ما خبرچین وجود داشته باشه. من دیشب یک چیزی برای تهدید، به پرستارها گفته بودم.. نه بیشتر.: استاد؟! : بله؟! : کی به شما چنین جریانی رو گفته؟! استاد نگاه متفکرانه ای کرد.: واقعا تو فکر میکنی من از اوضاع بخش خبری ندارم دختر؟! من از یه دونه دارو وارد شده و خارج شده ی این بخش خبر دارم چه برسه بقیه ی چیزها..! حق با استاد بود. : چیز مهمی نبود من فقط برای تهدید اونا این حرف رو زدم.حسام: استاد با ما چی کار داشتید؟! : هیچی، در مورد تحقیق دانشگاه، یادتون نرفته که؟! شما فارغ التحصیل شدید، ولی قول همکاری در پروژه های تحقیقانی رو دادید. هر دو سر تکون دادیم.استاد به ما گفت دو دانشجوی روانشناسی قراره به جمع بخش ما اضافه بشن. یک دختر و یک پسر و وظیفه ی ما کمک به اوناست.هر دو مشتاقانه قبول کردیم و از اتاق استاد بیرون زدیم.: حسام؟! : هوم؟! : هوم چیه؟! : بله؟! : نقشه ات چیه؟! : در مورده؟! : رایان دیگه..! با نوک انگشتش روی بینیم زد و آروم در گوشم گفت:صبر کن خانم دکتر..! نفسمو با صدا بیرون دادم و به محوطه برگشتم.احتیاج به هوای تازه داشتم. روی زمین خیس محوطه قدم میزدم و با افکارم اتفاقات این مدت و حلاجی میکردم.وسط فکر کردنم یاد مقیسی افتادم. موبایلمو از تو جیب مانتوم برداشتم و شماره اش رو گرفتم.اینقدر بوق خورد که دیگه داشتم از برداشتن گوشیش ناامید میشدم.بعد از ۵ بار بوق خوردن، برداشت.با صدای گرفته ای جواب داد:الو؟!سریع گفتم:مقیسی؟! خودتی؟!: بله مایا جان، چیزی شده؟! : نه.. این چه صداییه؟! فکر کردم کسی دیگه ایه. سکوت کرد.+الو؟! : گوشی دستمه.: خوبی؟! مامان خوبن؟! صدای هق هق بی صداش از اون ور گوشی میومد.کلافه گفتم:الو؟! چیشده؟! با صدای بغض دار و کشداری گفت:همین یک ساعت پیش تموم کرد.بعد با صدای بلند گریه رو سر داد. صدای مردونه ای از اون طرف گوشی به گوش رسید.: ای بابا، من به تو هم بگم ساکت؟! مثلا خودت پرستاریا..! با این کارها روحش رو معذب میکنی..! با کی حرف میزدی؟! : الو؟! : سلام.: سلام. ببخشید ایشون وضعیت خوبی ندارن. : من تسلیت میگم، میشه آدرس بدید؟! من مایا هستم دوست و همکارشون.آدرس بیمارستان رو گرفتم و سریع دویدم توی بخش. همه با دیدنم ترسیدن.پریدم تو اتاقم، مانتوم رو در آوردم که "کتی" اومد تو.: چیشده؟! : مادر مقیسی.. (با بغض گفتم) : مرد.تقریبا کل افراد بخش میدونستن من چجور آدمی هستم و چه جور اخلاقی دارم.دست خودم نبود. هر کس عزیزی از دست میداد، به خصوص پدر و مادر، بهم میریختم. شاید به خاطر فقدانی بود که توی زندگیم، حس میکردم..! : حالا تو کجا؟: کتی..! پیش مقیسی دیگه. : با این حالِت؟! بذار من باهات بیام.: نه.. نمیخواد.: کتی جان نمیخواد نگران باشی، من همراهیش میکنم.هر دو به سمت در برگشتیم. حسام در حالی که ساعد دست راستش رو به چهارچوب در تکیه داده بود، این حرف رو زد.: نه. هیچ کدومتون با من نمیاید. اینجا به هر دوتون نیازه.حسام قرمز شد. کتی هم از حرص به جون لبهاش افتاد. منم بی خیال روپوش سفیدم رو انداختم روی چوب لباسی و کیفم رو برداشتم. بوسه ی کوتاهی روی گونه ی کتی زدم. خواستم از حسام خداحافظی کنم، که به خاطر حضور کتی، دسته ی کیفم رو گرفت. سرش رو نزدیک آورد.: حالا لجباز کیه؟! هان؟! عصبی بودم. دلم میخواست زودتر برم.حسام؟! با چشمان زیتونیش نگاهی بهم کرد.: من الان باید برم.نگاهی به داخل اتاق کرد. نفهمیدیم کتی کی رفته بود..! : باشه با هم میریم.پوفی کردم و کنار ایستادم. سریع روپوشش رو در آورد و در اتاق رو بست.با همدیگه به طرف ماشینش رفتیم. در سمت من رو باز کرد. نشستم و منتظرش شدم. اون هم نشست.سر فرصت باید در مورد این رفتارهای مسخره اش صحبت میکردیم. وسطهای راه بودیم که یاد لباسهام افتادم. باید حتما عوضشون میکردم.: برو سمت خونه ی ما..! : چرا؟: لباسام.. آیکیوسان!سری تکون داد و با سرعت هر چه تمام تر ماشین و روند. سریع پیاده شدم و لباسامو عوض کردم.

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۹:۰۷

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #گرگینه #فصل_اول #part_19 استاد: خب حسام نظرت راجع به رایان چیه؟! حسام: استاد الان نظر دادن که خیلی زوده، فعلا باید روش کار کرد. رایان حتی هنوز توانایی گفتن اصوات کوتاه رو نداره. استاد: مایا جریان پرستارهای دیشب چیه؟! اخمهام رفت توی هم..! اصلا فکر نمی کردم بین ما خبرچین وجود داشته باشه. من دیشب یک چیزی برای تهدید، به پرستارها گفته بودم.. نه بیشتر. : استاد؟! : بله؟! : کی به شما چنین جریانی رو گفته؟! استاد نگاه متفکرانه ای کرد. : واقعا تو فکر میکنی من از اوضاع بخش خبری ندارم دختر؟! من از یه دونه دارو وارد شده و خارج شده ی این بخش خبر دارم چه برسه بقیه ی چیزها..! حق با استاد بود. : چیز مهمی نبود من فقط برای تهدید اونا این حرف رو زدم. حسام: استاد با ما چی کار داشتید؟! : هیچی، در مورد تحقیق دانشگاه، یادتون نرفته که؟! شما فارغ التحصیل شدید، ولی قول همکاری در پروژه های تحقیقانی رو دادید. هر دو سر تکون دادیم. استاد به ما گفت دو دانشجوی روانشناسی قراره به جمع بخش ما اضافه بشن. یک دختر و یک پسر و وظیفه ی ما کمک به اوناست. هر دو مشتاقانه قبول کردیم و از اتاق استاد بیرون زدیم. : حسام؟! : هوم؟! : هوم چیه؟! : بله؟! : نقشه ات چیه؟! : در مورده؟! : رایان دیگه..! با نوک انگشتش روی بینیم زد و آروم در گوشم گفت: صبر کن خانم دکتر..! نفسمو با صدا بیرون دادم و به محوطه برگشتم. احتیاج به هوای تازه داشتم. روی زمین خیس محوطه قدم میزدم و با افکارم اتفاقات این مدت و حلاجی میکردم. وسط فکر کردنم یاد مقیسی افتادم. موبایلمو از تو جیب مانتوم برداشتم و شماره اش رو گرفتم. اینقدر بوق خورد که دیگه داشتم از برداشتن گوشیش ناامید میشدم. بعد از ۵ بار بوق خوردن، برداشت. با صدای گرفته ای جواب داد: الو؟! سریع گفتم: مقیسی؟! خودتی؟! : بله مایا جان، چیزی شده؟! : نه.. این چه صداییه؟! فکر کردم کسی دیگه ایه. سکوت کرد. +الو؟! : گوشی دستمه. : خوبی؟! مامان خوبن؟! صدای هق هق بی صداش از اون ور گوشی میومد. کلافه گفتم: الو؟! چیشده؟! با صدای بغض دار و کشداری گفت: همین یک ساعت پیش تموم کرد. بعد با صدای بلند گریه رو سر داد. صدای مردونه ای از اون طرف گوشی به گوش رسید. : ای بابا، من به تو هم بگم ساکت؟! مثلا خودت پرستاریا..! با این کارها روحش رو معذب میکنی..! با کی حرف میزدی؟! : الو؟! : سلام. : سلام. ببخشید ایشون وضعیت خوبی ندارن. : من تسلیت میگم، میشه آدرس بدید؟! من مایا هستم دوست و همکارشون. آدرس بیمارستان رو گرفتم و سریع دویدم توی بخش. همه با دیدنم ترسیدن. پریدم تو اتاقم، مانتوم رو در آوردم که "کتی" اومد تو. : چیشده؟! : مادر مقیسی.. (با بغض گفتم) : مرد. تقریبا کل افراد بخش میدونستن من چجور آدمی هستم و چه جور اخلاقی دارم. دست خودم نبود. هر کس عزیزی از دست میداد، به خصوص پدر و مادر، بهم میریختم. شاید به خاطر فقدانی بود که توی زندگیم، حس میکردم..! : حالا تو کجا؟ : کتی..! پیش مقیسی دیگه. : با این حالِت؟! بذار من باهات بیام. : نه.. نمیخواد. : کتی جان نمیخواد نگران باشی، من همراهیش میکنم. هر دو به سمت در برگشتیم. حسام در حالی که ساعد دست راستش رو به چهارچوب در تکیه داده بود، این حرف رو زد. : نه. هیچ کدومتون با من نمیاید. اینجا به هر دوتون نیازه. حسام قرمز شد. کتی هم از حرص به جون لبهاش افتاد. منم بی خیال روپوش سفیدم رو انداختم روی چوب لباسی و کیفم رو برداشتم. بوسه ی کوتاهی روی گونه ی کتی زدم. خواستم از حسام خداحافظی کنم، که به خاطر حضور کتی، دسته ی کیفم رو گرفت. سرش رو نزدیک آورد. : حالا لجباز کیه؟! هان؟! عصبی بودم. دلم میخواست زودتر برم. حسام؟! با چشمان زیتونیش نگاهی بهم کرد. : من الان باید برم. نگاهی به داخل اتاق کرد. نفهمیدیم کتی کی رفته بود..! : باشه با هم میریم. پوفی کردم و کنار ایستادم. سریع روپوشش رو در آورد و در اتاق رو بست. با همدیگه به طرف ماشینش رفتیم. در سمت من رو باز کرد. نشستم و منتظرش شدم. اون هم نشست. سر فرصت باید در مورد این رفتارهای مسخره اش صحبت میکردیم. وسطهای راه بودیم که یاد لباسهام افتادم. باید حتما عوضشون میکردم. : برو سمت خونه ی ما..! : چرا؟ : لباسام.. آیکیوسان! سری تکون داد و با سرعت هر چه تمام تر ماشین و روند. سریع پیاده شدم و لباسامو عوض کردم. ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#گرگینه#فصل_اول

#part_20

لباسای حسام خوب بود. پیراهن خوش دوخت قهوه ای سوخته با شلوار کرم که توی استیل خوشگلش، شدیدا خودنمایی میکرد. من هم یه مانتوی مشکی که روی سر آستینش کار شده بود با روسری مشکی که طرح ورساچه داشت، رو پوشیدم. کفش پاشنه سه سانتیمم پام کردم. کمی عطر زدم و به سمت در رفتم.حسام سرش رو گذاشته بود روی فرمون. : خسته ای؟سرش رو بلند کرد و لبخند مهربونی زد.: نه..! اما چهره تو فریاد میزنه که خسته ای.: جَو نده..! : جَو؟! ببخشید یادم نبود، شما یه آدم یک دنده و لجبازی که حرف حرف خودته..! چپ چپ نگاهش کردم. تا نزدیکی بیمارستان چیزی نگفتیم. با رسیدن به بیمارستان، تمام خاطرات زندگیم عین قطار جلوی چشمم رژه میرفت. یاد خودم افتادم. احساس کردم خون به مغزم نمیرسه.احساس کردم اندامهای بدنم به ترتیب از مغزم تا نوک پام شروع به یخ زدن، کردن. توان حمل کردن کیفم رو نداشتم. احساس کرخ بودن داشتم.: مایا؟!.. مایا؟! با صدای کشداری گفتم:بریــــــــــــ ــم.دستامو گرفت. گرمای دستاش باعث شد خون توی بدنم دوباره به گردش دربیاد.: چرا اینقدر یخی؟! چیزی نگفتم. به محوطه که رسیدیم ۵ نفر دور نیمکتی جمع شده بودن.نگاهی به حسام کردم.: منم فکر کنم خودشونن. به طرفشون رفتیم.آروم خودم رو به فرد روی نیمکت رسوندم. مقیسی بود. غش کرده بود.با دیدن صورت رنگ پریده اش یاد خودم افتادم. بغضم گرفت. حسام منو ول کرد و به طرفش رفت.حسام:خلوت کنید اینجا رو. من عین یک مجسمه ایستاده بودم و به کارهای حسام نگاه می کردم. با صدای بلند مردی همه برگشتیم سمتش.: شما به چه حقی دست میزنی به خواهر من؟! خواهر؟! مقیسی مگه برادر داشت؟! حسام با اخم و تقریبا با صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت:آقای محترم، خواهر شما فشارشون شدیدا افتاده، حالش خوب نیست.مرد خواست به طرف حسام حمله کنه که اجازه ندادم.: فکر کنم من و ایشون رو به جا نیاوردید آقای مقیسی..! مرد ابروهاشو بالا داد.: من مایا هستم، صبح..: بله بله. نگاهی به حسام کرد.: ایشون هم آقای دکتر بهرنگ.: خوشبختم.. معذرت میخوام.حسام سری تکون داد. با کمک بقیه مقیسی رو به بخش اورژانس بردن.: فکر کنم بریم بهتر باشه.: اما من هنوز ندیدمش، غش کرده بود.: مایا تو وظیفه ات رو انجام دادی بهتره بریم.به زور حسام، برگشتیم. : کجا میری؟! : خونت..!: نه برو تیمارستان.: وای مایا بسه دیگه.: حسام..! دستشو گذاشت روی لبم.: ببین مایا جان.. تو احتیاج به استراحت داری. بابا چشمات از بی خوابی و استرس داره خودش و خفه میکنه که من استراحت میخوام. نگران رایان هم نباش من هستم. برو یه ذره بخواب، یه دوش بگیر. فردا بیا.دستشو کنار زدم.: فردا؟! : فردا..! خواستم اعتراضی بکنم ولی نگاه بدی بهم کرد که مجبور شدم ساکت بمونم. تا حدودی راست میگفت واقعا خسته بودم. مغزم دیگه نمیکشید.جلوی در خونه ایستاد.: ممنون.: قابلی نداشت.از ماشین پیاده شدم، کلید انداختم و وارد قلعه ی تنهاییم شدم.درو که بستم صدای کشیده شدن لاستیک های ماشین حسام شنیده شد.گره روسریم رو شل کردم و دکمه های مانتوم رو باز کردم.خواستم در واحد خودم رو باز کنم که " خانم تهرانی" در خونه اش رو باز کرد.لبخندی زدم. : سلام. : سلام مایا جان، خوبی؟! : ممنون. با اجازه.: مایا؟عقب گرد کردم، وای خدایا حوصله ی این رو ندارم.: جانم؟! : مادر.. بیا یه دقیقه توی خونه ی من.: چیزی شده؟! : نه مادر.. حتما باید چیزی بشه؟! شونه ای بالا انداختم و پشت سرش وارد خونه شدم. این حرفش یعنی چیزی شده..! نگاهی به خونه ی تمیزش کردم. مثل همیشه برق میزد. یاد خونه ی خودم افتادم. سه ماهی بود تمیز نشده بود. خب من اصلا توش زندگی نمیکردم. فقط به عنوان یک خوابگاه، ازش استفاده میکنم.: بیا بخور.نگاهی به لیوان آب میوه ی تو سینی کردم.گرسنه ام بود.: ممنون.لبخندی زد و روی مبل رو به روم نشست.دستاش رو خیلی شیک توی هم قالب کرد. چند قلپی از محتویات درون لیوان خوردم.

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۹:۰۷

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #آرام_در_تنهایی #part_36 حرفی نمونده! سامان صدایش را کمی بالا برد و گفت: مونده..! وایسا خواهش میکنم. آرام ایستاد. به طرف سامان برگشت و گفت: بیا وایسادم. حالا بگو..! سامان: اینطوری که نمیشه. آرام: پس بیخیال. خواست برگردد که سامان گفت: من اومدم کمکت کنم پس نرو. آرام به چشمان او نگاه کرد. حرفش را نشنیده بود. گفت: چی؟! سامان: بیا سوار ماشین شو باهم حرف می‌زنیم. آرام بین دوراهی ماند. برود یا نرود؟! نه به طرف سامان قدم برداشت نه به طرف مقابلش. سرجایش ایستاد. سامان سوار ماشین شد و خیلی سریع دنده عقب گرفت. دنده را جابه جا کرد و گاز داد. ماشین حرکت کرد. با فشرده شدن ترمز، ماشین جلوی پای آرام توقف کرد. سامان گفت: سوار شو. آرام بعد کمی مکث دستش را جلو برد و در را باز کرد. خودش نشست و وسایلش را هم زیر پایش گذاشت. پس از بسته شدن در سامان پایش را روی گاز فشرد و راه افتاد. آرام روی صندلی مچاله شد. دستش را زیر چانه اش زد و به بیرون نگاه کرد. سامان نفس عمیقی کشید و گفت: کجا میخواستی بری؟! آرام بعد از کمی مکث گفت: خونه مامانبزرگم. : تا اونجا که یادم میاد شما.. : میدونم فامیلی نداشتیم. اما اونقدرا هم بد نیستن..! بعد یکمی صحبت مطمئنا منو قبول میکنن. : بعد نمیپرسیدن دلیلت چیه؟! : مجبور نیستم واسه همه تعریفش کنم. میگم بابام معتاد شده بد شده. منم فرار کردم..! : خونه کدوم مامان بزرگت میخواستی بری؟! : مامانه بابام..! : پس حرفات راجع به پسرشون رو قبول نمیکنن. : اونا خیلی وقته اعتمادشونو نسبت به پسرشون از دست دادن. همون موقعی که بابام و مامانم با هم فرار کردن. سامان کمی مکث کرد و گفت: بابت امروز متاسفم..! آرام: مهم نیست. قرار بود حرف بزنیم. پس بگین. : من کمکت میکنم. کمکت میکنم از دست اون پسره جلالی فرار کنی. آرام به طرف او برگشت و گفت: و.. واقعا؟! سامان: آره من کمکت میکنم. توام هر چیزی که میپرسم و مو به مو به من توضیح بده. آرام: ولی الان.. الان نمیتونیم صحبت کنیم. : چرا؟! : چون من باید برم پیش مامانبزرگم. : مجبور نیستی بری اونجا. : هستم. مطمئنم که قبولم میکنن..! : مجبور نیستی. ببین ما الان میریم خونه ما توام اونجا میمونی. خیلی راحت. : نه لازم نیست. میرم خونه مامان بزرگم. : چرا؟! : چون من نمیتونم این همه مدت و خونه شما بمونم. میرم اونجا. سامان پوفی کشید و گفت: آدرسشونو داری؟! : یبار بابام وقتی ما رو آورده بود تهران، برد و نشونمون داد. : پس بلدی..! : یه چیزایی..! اسمشو فقط یادمه. تجریش.. اینو خیلی خوب یادم مونده..! و باز هم با کلی نشانه دادن به سامان، خانه ای را به او نشان داد. سامان تک خنده ای کرد و گفت: خوشم میاد همه چیو چشمی بلدی..! آرام هم تک خنده ای کرد. دقایقی بعد هر دو جلوی دری ایستاده بودند. این خانه هم ویلایی بود. آرام در دل پوزخندی زد و با خود گفت: ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#آرام_در_تنهایی
#part_37

چه خانواده های پولداری اطرافمونن ولی خودمون.. و پوزخند دیگری زد.آرام دستش را جلو برد و زنگ را فشرد. در توسط خانمی باز شد.یک خانم با چادری گلگلی..! زن با مهربانی به او خیره شد.آرام با من من گفت:منزل آقای.. جاوید؟! زن سری تکان داد و گفت:بله اینجا خونه آقای جاویده..!شما؟! آرام آب دهانش را قورت داد.زن به پسر نگاه کرد و بعد به دستان چپشانهر دو حلقه ای در دستانشان نبود. زن گفت:خب بگین دیگه شما کیش هستین؟! آرام:من.. من..نفس عمیقی کشید"و گفت:آقابزرگ هستن؟! زن نگاهی به دختر انداخت و گفت:بله خونه ان.اما شما؟! صدای پسری از پشت در امد:کیه ملوک خانوم؟! زن به عقب برگشت و گفت:والا نمیدونم آقا جواب نمیده..! پسر به طرف در آمد و آن را باز کرد.با دیدن یک دختر و پسر جوان تعجب کرد.اما آرام واکنشی نشان نداد. با اینکه هنوز نسبتش با این پسر را نمیدانست اما مطمئن بود که یکی از فامیل هایش است.پسر جلو آمد و گفت:بفرمایین؟! آرام:با آقا بزرگ کار دارم.پسر چهره اش را مچاله کرد و گفت:بله؟! آرام:گفتم با آقا بزرگ کار دارم. پسر:شما با آقا بزرگ من چیکار دارین؟! آرام که از این همه سوال عصبانی شده بود دست راستش را روی چشمانش گذاشت.سپس دستش را به طرف مرد گرفت و تند گفت:آقای جاوید هستن؟! پسر دست به سینه کمی تکان خورد. سپس گفت:آره هستن بفرمایید تو..! آرام وارد شد.سامان هم به دنبالش.پسر نگاه مشکوکی به آنها انداخت. حس کنجکاویش مانع رفتنش از آن خانه شد. به طرف ویلا قدم برداشت.آرام و سامان جلوی در توقف کردند.پسر از آنها جلو زد و گفت:میتونم بپرسم چه نسبتی باهاشون دارین؟! آرام: یه نسبت خیلی دور.. یا شایدم خیلی نزدیک..! پسر:چی؟! آرام:میشه لطفا بذارین من باهاشون صحبت کنم؟! پسر که از رفتار تند آرام عصبی شده بود گفت:خب من که شما رو نمیشناسم راتون بدم خونه.حرفایی میزنینا..! آرام چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.از هر طرفی تحت فشار بود.همین نکته باعث شده بود اعصابش خیلی ضعیف شود.سامان که فهمید آرام در حال انفجار است گفت:آقای محترم بذارین ایشون با آقای جاوید حرف بزنن بعد اگه چیزی نامشخص بود سوالاتونو بپرسین..! پسر نگاه مشکوکی انداخت و در را باز کرد و وارد شد.بلند گفت:بفرمایین..! آرام و سامان وارد شدند. پسر گفت:شما بشینین تا من خبرو به آقا بزرگ بدمو به اتاق دیگری رفت. دقایقی بعد همان پسر با مرد میانسالی وارد شدند. آرام در مقابلش مردی را دید که حدودا هفتاد، هفتاد و پنج ساله میزد. مرد، راه رفتن کمی برایش سخت بود.برای همین کمی لنگ میزد و با کمک عصا راه میرفت.با دیدن آرام کمی شک به دلش وارد شد. روی مبلی نشست و با صدای محکم گفت:بفرمایید..! سامان و آرام نشستند. پسر گفت:خب حرفاتونو بزنین. آرام لحظه به لحظه عصبی تر میشد.در دلش میخواست از جا بلند شود و یکی بر دهان آن پسر بکوبد.چقدر عجول بود. آرام پوفی کرد و گفت:من میخواستم باهاتون صحبت کنم..!

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۷:۳۰

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #آرام_در_تنهایی #part_37 چه خانواده های پولداری اطرافمونن ولی خودمون.. و پوزخند دیگری زد. آرام دستش را جلو برد و زنگ را فشرد. در توسط خانمی باز شد. یک خانم با چادری گلگلی..! زن با مهربانی به او خیره شد. آرام با من من گفت: منزل آقای.. جاوید؟! زن سری تکان داد و گفت: بله اینجا خونه آقای جاویده..! شما؟! آرام آب دهانش را قورت داد. زن به پسر نگاه کرد و بعد به دستان چپشان هر دو حلقه ای در دستانشان نبود. زن گفت: خب بگین دیگه شما کیش هستین؟! آرام: من.. من.. نفس عمیقی کشید"و گفت: آقابزرگ هستن؟! زن نگاهی به دختر انداخت و گفت: بله خونه ان. اما شما؟! صدای پسری از پشت در امد: کیه ملوک خانوم؟! زن به عقب برگشت و گفت: والا نمیدونم آقا جواب نمیده..! پسر به طرف در آمد و آن را باز کرد. با دیدن یک دختر و پسر جوان تعجب کرد. اما آرام واکنشی نشان نداد. با اینکه هنوز نسبتش با این پسر را نمیدانست اما مطمئن بود که یکی از فامیل هایش است. پسر جلو آمد و گفت: بفرمایین؟! آرام: با آقا بزرگ کار دارم. پسر چهره اش را مچاله کرد و گفت: بله؟! آرام: گفتم با آقا بزرگ کار دارم. پسر: شما با آقا بزرگ من چیکار دارین؟! آرام که از این همه سوال عصبانی شده بود دست راستش را روی چشمانش گذاشت. سپس دستش را به طرف مرد گرفت و تند گفت: آقای جاوید هستن؟! پسر دست به سینه کمی تکان خورد. سپس گفت: آره هستن بفرمایید تو..! آرام وارد شد. سامان هم به دنبالش. پسر نگاه مشکوکی به آنها انداخت. حس کنجکاویش مانع رفتنش از آن خانه شد. به طرف ویلا قدم برداشت. آرام و سامان جلوی در توقف کردند. پسر از آنها جلو زد و گفت: میتونم بپرسم چه نسبتی باهاشون دارین؟! آرام: یه نسبت خیلی دور.. یا شایدم خیلی نزدیک..! پسر: چی؟! آرام: میشه لطفا بذارین من باهاشون صحبت کنم؟! پسر که از رفتار تند آرام عصبی شده بود گفت: خب من که شما رو نمیشناسم راتون بدم خونه. حرفایی میزنینا..! آرام چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. از هر طرفی تحت فشار بود. همین نکته باعث شده بود اعصابش خیلی ضعیف شود. سامان که فهمید آرام در حال انفجار است گفت: آقای محترم بذارین ایشون با آقای جاوید حرف بزنن بعد اگه چیزی نامشخص بود سوالاتونو بپرسین..! پسر نگاه مشکوکی انداخت و در را باز کرد و وارد شد. بلند گفت: بفرمایین..! آرام و سامان وارد شدند. پسر گفت: شما بشینین تا من خبرو به آقا بزرگ بدم و به اتاق دیگری رفت. دقایقی بعد همان پسر با مرد میانسالی وارد شدند. آرام در مقابلش مردی را دید که حدودا هفتاد، هفتاد و پنج ساله میزد. مرد، راه رفتن کمی برایش سخت بود. برای همین کمی لنگ میزد و با کمک عصا راه میرفت. با دیدن آرام کمی شک به دلش وارد شد. روی مبلی نشست و با صدای محکم گفت: بفرمایید..! سامان و آرام نشستند. پسر گفت: خب حرفاتونو بزنین. آرام لحظه به لحظه عصبی تر میشد. در دلش میخواست از جا بلند شود و یکی بر دهان آن پسر بکوبد. چقدر عجول بود. آرام پوفی کرد و گفت: من میخواستم باهاتون صحبت کنم..! ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#آرام_در_تنهایی
#part_38

مرد:خب.. چه حرفی؟! آرام:خصوصی..! هنوز حرفش تمام نشده بود که پسر گفت:جان؟! خصوصی؟! یعـ...مرد میان صحبتش پرید و گفت:امیر پارسا..! امیر پارسا چیزی نگفت و با اخم به آرام نگاه کرد.مرد از جایش بلند شد.تکیه بر عصایش به طرف در اتاق رفت.همانطور که میرفت گفت:بیا.. بیا دخترم..! آرام نگاهی به سامان انداخت و از جایش بلند شد. هر دو وارد اتاق شدند.مرد روی تختش نشست.آرام هم به اطراف نگاه کرد.خانه جالبی بود..! همانطور که با چشمانش همه جا را دید میزد صدایی شنیده شد:خب اینم از خصوصی..! تو کی هستی که میخواستی با من حرف بزنی؟! آرام ترسید.با زبان لبانش را خیس کرد و گفت:من.. من..و سکوت کرد.نفس عمیقی کشید و گفت:من دختره کسی ام که..من دختر کسی هستم که خیلی وقته..مرد به شکش پی برد.حال مطمئن شد.با این من و من کردن های آرام مطمئن شده بود که او کیست.اما گفت:خیلی وقته چی؟! آرام:من.. نوه شماام..! خواهر آنا، دختر سعید و معصومه، آرام..! مرد نفس عمیقی کشید.زودتر از آنچه فکر میکرد دختر مطلب را گفته بود. با اینکه میدانست آن دختر استرس زیادی دارد اما گفت:سعید؟! سعید کیه؟! من پسری به اسم سعید ندارم.پس نوه ای هم به اسم آرام ندارم..! شانه های آرام خم شد.باز هم اضافی بود.یعنی قبولش نداشتند؟! باز هم پس زده شده بود.آرام:اما.. اما آقا بزرگ.. خواهش میکنم.من اومدم اینجا پیش شما فقط بخاطر اینکه.. بخاطر اینکه فامیل داشته باشم..! خواهش میکنم..! و کم کم بغضش ترکید.مانند دختری شده بود که ناظم مدرسه احضارش کرده باشد و بخواهد از نمره انضباط او کم کند.مرد از جایش بلند شد.خیلی بی رحمانه به سوی در رفت و گفت:الکی گریه نکن.من قبل از اینکه شماها به دنیا بیاین این طناب نسبتمونو با سعید بریدم.همون موقعی که با معصومه فرار کرد..! آرام:آقا بزرگ من.. من نوه شمام..! اصلا دلتون به حالم نمیسوزه؟! آقا بزرگ:تو فکر کردی من پیر شدم عقلمو هم از دست دادم؟! از کجا معلوم تو دختر اون باشی؟! آرام نفس عمیقی کشید و گفت:ثابت میکنم.و دست برد و تلفنش را برداشت.اما هرچه گشت عکسی که میخواست را پیدا نکرد.بغض کرده گفت:نیست.. نیست..! آقا بزرگ پوزخندی زد.آرام در لحظه آخر عکس را پیدا کرد و تلفن را به سمت آقا بزرگ گرفت.آقا بزرگ با دیدن عکس مطمئن تر شد اما باز هم دلش نرم نشد.شانه ای بالا انداخت و گفت:یه عکس همه حرفاتو ثابت میکنه، آره؟! اینجوری فکر میکنی؟! آرام نفس عمیقی کشید و به طرف در رفت.آقا بزرگ از در فاصله گرفت.آرام از در خارج شد و کیفش را برداشت و دوباره وارد اتاق شد.و در برابر چشمان گرد شده امیر پارسا هیچ جوابی نداد.شناسنامه اش را باز کرد و به آقا بزرگ نشان داد و گفت:ببینین.. فرزند سعید جاوید، معصومه نوابآقابزرگ که دیگر مطمئن شده بود نوه اش کنارش ایستاده است نفس عمیقی کشید و بعد بی رحمانه گفت:خب حالا چیکار کنم؟! : من اومدم اینجا.. اومدم اینجا که با شما حرف بزنم و کمک بخوام.بتونم سرپناهی داشته باشم..! آقا بزرگ:سرپناهت همون مامان و بابای فراریتن..! دست برد و دستگیره در را گرفت تا بازش کند اما آرام گفت:آقا بزرگ من دیگه مامان بابای فراریمو ندارم. و روی زمین نشست و هق هق کرد..! دست مرد روی دستگیره خشک شد.منظور او چه بود؟! دیگر آنها را ندارد؟! خیلی سریع به طرف آرام برگشت و گفت:چی؟! آرام حرفی نزد و به گریه ادامه داد.مرد به طرف او قدم برداشت.عصایش را چند بار بر زمین کوبید و گفت:میگم چی؟! حرف بزن دختر باتوام..!

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۷:۳۰

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #گرگینه #فصل_اول #part_20 لباسای حسام خوب بود. پیراهن خوش دوخت قهوه ای سوخته با شلوار کرم که توی استیل خوشگلش، شدیدا خودنمایی میکرد. من هم یه مانتوی مشکی که روی سر آستینش کار شده بود با روسری مشکی که طرح ورساچه داشت، رو پوشیدم. کفش پاشنه سه سانتیمم پام کردم. کمی عطر زدم و به سمت در رفتم. حسام سرش رو گذاشته بود روی فرمون. : خسته ای؟ سرش رو بلند کرد و لبخند مهربونی زد. : نه..! اما چهره تو فریاد میزنه که خسته ای. : جَو نده..! : جَو؟! ببخشید یادم نبود، شما یه آدم یک دنده و لجبازی که حرف حرف خودته..! چپ چپ نگاهش کردم. تا نزدیکی بیمارستان چیزی نگفتیم. با رسیدن به بیمارستان، تمام خاطرات زندگیم عین قطار جلوی چشمم رژه میرفت. یاد خودم افتادم. احساس کردم خون به مغزم نمیرسه. احساس کردم اندامهای بدنم به ترتیب از مغزم تا نوک پام شروع به یخ زدن، کردن. توان حمل کردن کیفم رو نداشتم. احساس کرخ بودن داشتم. : مایا؟!.. مایا؟! با صدای کشداری گفتم: بریــــــــــــ ــم. دستامو گرفت. گرمای دستاش باعث شد خون توی بدنم دوباره به گردش دربیاد. : چرا اینقدر یخی؟! چیزی نگفتم. به محوطه که رسیدیم ۵ نفر دور نیمکتی جمع شده بودن. نگاهی به حسام کردم. : منم فکر کنم خودشونن. به طرفشون رفتیم. آروم خودم رو به فرد روی نیمکت رسوندم. مقیسی بود. غش کرده بود. با دیدن صورت رنگ پریده اش یاد خودم افتادم. بغضم گرفت. حسام منو ول کرد و به طرفش رفت. حسام: خلوت کنید اینجا رو. من عین یک مجسمه ایستاده بودم و به کارهای حسام نگاه می کردم. با صدای بلند مردی همه برگشتیم سمتش. : شما به چه حقی دست میزنی به خواهر من؟! خواهر؟! مقیسی مگه برادر داشت؟! حسام با اخم و تقریبا با صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت: آقای محترم، خواهر شما فشارشون شدیدا افتاده، حالش خوب نیست. مرد خواست به طرف حسام حمله کنه که اجازه ندادم. : فکر کنم من و ایشون رو به جا نیاوردید آقای مقیسی..! مرد ابروهاشو بالا داد. : من مایا هستم، صبح.. : بله بله. نگاهی به حسام کرد. : ایشون هم آقای دکتر بهرنگ. : خوشبختم.. معذرت میخوام. حسام سری تکون داد. با کمک بقیه مقیسی رو به بخش اورژانس بردن. : فکر کنم بریم بهتر باشه. : اما من هنوز ندیدمش، غش کرده بود. : مایا تو وظیفه ات رو انجام دادی بهتره بریم. به زور حسام، برگشتیم. : کجا میری؟! : خونت..! : نه برو تیمارستان. : وای مایا بسه دیگه. : حسام..! دستشو گذاشت روی لبم. : ببین مایا جان.. تو احتیاج به استراحت داری. بابا چشمات از بی خوابی و استرس داره خودش و خفه میکنه که من استراحت میخوام. نگران رایان هم نباش من هستم. برو یه ذره بخواب، یه دوش بگیر. فردا بیا. دستشو کنار زدم. : فردا؟! : فردا..! خواستم اعتراضی بکنم ولی نگاه بدی بهم کرد که مجبور شدم ساکت بمونم. تا حدودی راست میگفت واقعا خسته بودم. مغزم دیگه نمیکشید. جلوی در خونه ایستاد. : ممنون. : قابلی نداشت. از ماشین پیاده شدم، کلید انداختم و وارد قلعه ی تنهاییم شدم. درو که بستم صدای کشیده شدن لاستیک های ماشین حسام شنیده شد. گره روسریم رو شل کردم و دکمه های مانتوم رو باز کردم. خواستم در واحد خودم رو باز کنم که " خانم تهرانی" در خونه اش رو باز کرد. لبخندی زدم. : سلام. : سلام مایا جان، خوبی؟! : ممنون. با اجازه. : مایا؟ عقب گرد کردم، وای خدایا حوصله ی این رو ندارم. : جانم؟! : مادر.. بیا یه دقیقه توی خونه ی من. : چیزی شده؟! : نه مادر.. حتما باید چیزی بشه؟! شونه ای بالا انداختم و پشت سرش وارد خونه شدم. این حرفش یعنی چیزی شده..! نگاهی به خونه ی تمیزش کردم. مثل همیشه برق میزد. یاد خونه ی خودم افتادم. سه ماهی بود تمیز نشده بود. خب من اصلا توش زندگی نمیکردم. فقط به عنوان یک خوابگاه، ازش استفاده میکنم. : بیا بخور. نگاهی به لیوان آب میوه ی تو سینی کردم. گرسنه ام بود. : ممنون. لبخندی زد و روی مبل رو به روم نشست. دستاش رو خیلی شیک توی هم قالب کرد. چند قلپی از محتویات درون لیوان خوردم. ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#گرگینه#فصل_اول

#part_21

: خب کاری داشتید با من؟! : وا؟! تو که سال تا ماه نمیگی من هستم. ناسلامتی از بچگیت پیش من بزرگ شدیا..! دلخور بود. از لحنش کاملا مشخص بود.: گردنم از مو باریک تر. : خبه خبه ، لوس نکن خودتو.اگه دوستم داری چرا شوهر نمیکنی؟!ای خدا مگه من چند سالمه؟!: خانم تهرانی..!بهم براق شد.: خانم تهرانی عمه اته..! به زور جلوی خنده ام رو گرفتم.: خاله جونم، قربونت برم باز به من گیر دادین؟! من چند سالمه مگه؟! : هر چند سال..! دختری مثل تو بهتره ازدواج کنه. این محله قدیمیه همه میشناسنت.به پشتی مبل تکیه دادم.: خب خدا شوهرتون رو بیامرزه، منو میشناسن، از زندگیم خبر دارن، چی باید بگن؟! : خاله قربونت برم، تو نیستی حرفهاشون رو نمیشنوی..! اینقدر حرصم گرفته بود. واقعا طرز فکر، اصلا به موقعیت مالی و محل زندگی کردن افراد نداره. با اینکه خونه ی ما از محله های قدیمی بالاشهر بود اما همچنان، این حرفها بین افراد محل جریان داشت. برای عوض کردن موضوع گفتم:از "کیان" چه خبر؟! با حرص گفت:من از دست تو و اون کیان، آخر سکته میکنم.: خدا نکنه.: اتفاقا بکنه. به اون میگم بیا زن بگیر قشقرق به پا میکنه. به تو میگم شوهر کن بحث رو عوض میکنی.: آخه خاله.. ما بزرگ شدیم قدرت تصمیم گیری داریم. من به شخصه، ذهنم درگیره. بعد این وسط ازدواجم بکنم؟! کیان هم حتما دلایلی داره.بعد هم سریع از جام بلند شدم و خداحافظی کردم. وارد خونه شدم. نگاهی به اطراف کردم. دلم گرفت. از وقتی مامان رفته بود حوصله ی موندن توی خونه رو نداشتم. دلم برای بغل کردن هاش، بوسیدن هاش، خسته نباشید گفتن هاش، تنگ شده بود.دلم برای غذای گرمش و بوی خوبش، تنگ شده بود. گرسنه بودم. کفشهام رو در آوردم و رفتم داخل. لباس هام رو عوض کردم. چشمم به چراغ پیغام گیر تلفن افتاد.: سلام مایایی، خوفی؟! منم پری. دختر تو کجایی؟! یه زنگ بزن کارت دارم.: سلام مایا. (استاد بود.) نیستی؟! آخ یادم نبود شیفت شبی.: الو؟! خانم طاهریان؟! خانم من از دفتر آموزش دانشکده تماس میگیرم. چند باری با همراهتون تماس گرفتم در دسترس نبود. در اولین فرصت یک سر بزنید.: الو؟! مایا؟! با شنیدن صداش میخکوب شدم. حالم از صداش بهم میخورد. حتی فرصت گوش کردن به باقی حرفاش رو به خودم ندادم. سریع پیامش رو پاک کردم. نفسهای عمیق میکشیدم. حرصی شده بودم.روی مبل دراز کشیدم، پاهام رو توی شکمم جمع کردم. اینقدر فکر کردم که خوابم برد.با صدای زنگ در، چشمامو باز کردم. هوا تاریک شده بود. با احتیاط از روی مبل بلند شدم و به طرف در رفتم. از توی چشمی در نگاه کردم. کیان بود.درو باز کردم.: سلام. : سلام خانم دکی. خواب بودی؟! : اوهوم.: بیا شام. مامان شامی درست کرده.: نه مزاحم نمیشم.ادامو درآورد.: نه مزاحم نمیشم.دستمو گرفت و کشید سمت خونشون. کیان، هم سنم بود. از بچگی با هم بزرگ شدیم. معاون یکی از شرکت های به نام بود. چهره ی زیبایی نداشت اما جذاب بود. خوش پوش و البته خوش صحبت. هر کس نیم ساعت با کیان میشست، عاشقش میشد. از ازدواج متنفر بود ولی عاشق خاله یا همون مادرش بود. پدرش رو وقتی ٢ سالش بود از دست داد.: کیان.. کیان، اخه منو نگاه کن.نگاهی بهم کرد.: دیدمت. : کیان جان بذار لباسمو عوض کنم. ببین زشته جلوی خاله..! در آستانه ی در بودیم. نگاه دقیق تری بهم کرد.: خب لباسات چشونه؟! دستمو کشیدم از دستش بیرون و چشم غره ای بهش رفتم. وارد خونه شدم و سریع لباسامو با یک تونیک قرمز تیره و شلوار مشکی عوض کردم. موهامو شونه زدم و دورم ریختم.در خونه رو بستم. زنگ در خونه ی کیان اینا رو زدم. خودش درو باز کرد. همیشه خندان بود.: حالا سلام.: علیک سلام آبجی جونم. گل باجی جونم.هیچوقت نتونستم مثل کیان سرخوش باشم.خاله داشت میز رو میچید با دیدنم خندید. به طرفش رفتم و صورتش رو بوسیدم.یهو یاد رایان افتادم. با موبایلم به حسام زنگ زدم.: سلام. : سلام، خوبی؟! : ممنون، رایان چطوره؟! : من هم خوبم..! : آخ، ببخشید اصلا حواسم نبود. خوبی حالا؟! : آره . رایان هم خوبه. فقط یکم بدقلقی داشت که مجبور شدیم از لباس های مخصوص، تنش بکنیم.

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۲:۵۹

قلـَ۪۪ٜ۪۪۪ٜ۪ؒؔ◑ًُُِِّّٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜ͜͜͡͡◑ًًًـٜب سیـ‌‌‌‌َٰٖٖٜٜٜٖٖٖؖؖؖٙ͜ஓـ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜٜ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٛٚؔ٘ـ‌‌‌‌ٖٖٜٜؖؖؖاهـ
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined #گرگینه #فصل_اول #part_21 : خب کاری داشتید با من؟! : وا؟! تو که سال تا ماه نمیگی من هستم. ناسلامتی از بچگیت پیش من بزرگ شدیا..! دلخور بود. از لحنش کاملا مشخص بود. : گردنم از مو باریک تر. : خبه خبه ، لوس نکن خودتو. اگه دوستم داری چرا شوهر نمیکنی؟! ای خدا مگه من چند سالمه؟! : خانم تهرانی..! بهم براق شد. : خانم تهرانی عمه اته..! به زور جلوی خنده ام رو گرفتم. : خاله جونم، قربونت برم باز به من گیر دادین؟! من چند سالمه مگه؟! : هر چند سال..! دختری مثل تو بهتره ازدواج کنه. این محله قدیمیه همه میشناسنت. به پشتی مبل تکیه دادم. : خب خدا شوهرتون رو بیامرزه، منو میشناسن، از زندگیم خبر دارن، چی باید بگن؟! : خاله قربونت برم، تو نیستی حرفهاشون رو نمیشنوی..! اینقدر حرصم گرفته بود. واقعا طرز فکر، اصلا به موقعیت مالی و محل زندگی کردن افراد نداره. با اینکه خونه ی ما از محله های قدیمی بالاشهر بود اما همچنان، این حرفها بین افراد محل جریان داشت. برای عوض کردن موضوع گفتم: از "کیان" چه خبر؟! با حرص گفت: من از دست تو و اون کیان، آخر سکته میکنم. : خدا نکنه. : اتفاقا بکنه. به اون میگم بیا زن بگیر قشقرق به پا میکنه. به تو میگم شوهر کن بحث رو عوض میکنی. : آخه خاله.. ما بزرگ شدیم قدرت تصمیم گیری داریم. من به شخصه، ذهنم درگیره. بعد این وسط ازدواجم بکنم؟! کیان هم حتما دلایلی داره. بعد هم سریع از جام بلند شدم و خداحافظی کردم. وارد خونه شدم. نگاهی به اطراف کردم. دلم گرفت. از وقتی مامان رفته بود حوصله ی موندن توی خونه رو نداشتم. دلم برای بغل کردن هاش، بوسیدن هاش، خسته نباشید گفتن هاش، تنگ شده بود. دلم برای غذای گرمش و بوی خوبش، تنگ شده بود. گرسنه بودم. کفشهام رو در آوردم و رفتم داخل. لباس هام رو عوض کردم. چشمم به چراغ پیغام گیر تلفن افتاد. : سلام مایایی، خوفی؟! منم پری. دختر تو کجایی؟! یه زنگ بزن کارت دارم. : سلام مایا. (استاد بود.) نیستی؟! آخ یادم نبود شیفت شبی. : الو؟! خانم طاهریان؟! خانم من از دفتر آموزش دانشکده تماس میگیرم. چند باری با همراهتون تماس گرفتم در دسترس نبود. در اولین فرصت یک سر بزنید. : الو؟! مایا؟! با شنیدن صداش میخکوب شدم. حالم از صداش بهم میخورد. حتی فرصت گوش کردن به باقی حرفاش رو به خودم ندادم. سریع پیامش رو پاک کردم. نفسهای عمیق میکشیدم. حرصی شده بودم. روی مبل دراز کشیدم، پاهام رو توی شکمم جمع کردم. اینقدر فکر کردم که خوابم برد. با صدای زنگ در، چشمامو باز کردم. هوا تاریک شده بود. با احتیاط از روی مبل بلند شدم و به طرف در رفتم. از توی چشمی در نگاه کردم. کیان بود. درو باز کردم. : سلام. : سلام خانم دکی. خواب بودی؟! : اوهوم. : بیا شام. مامان شامی درست کرده. : نه مزاحم نمیشم. ادامو درآورد. : نه مزاحم نمیشم. دستمو گرفت و کشید سمت خونشون. کیان، هم سنم بود. از بچگی با هم بزرگ شدیم. معاون یکی از شرکت های به نام بود. چهره ی زیبایی نداشت اما جذاب بود. خوش پوش و البته خوش صحبت. هر کس نیم ساعت با کیان میشست، عاشقش میشد. از ازدواج متنفر بود ولی عاشق خاله یا همون مادرش بود. پدرش رو وقتی ٢ سالش بود از دست داد. : کیان.. کیان، اخه منو نگاه کن. نگاهی بهم کرد. : دیدمت. : کیان جان بذار لباسمو عوض کنم. ببین زشته جلوی خاله..! در آستانه ی در بودیم. نگاه دقیق تری بهم کرد. : خب لباسات چشونه؟! دستمو کشیدم از دستش بیرون و چشم غره ای بهش رفتم. وارد خونه شدم و سریع لباسامو با یک تونیک قرمز تیره و شلوار مشکی عوض کردم. موهامو شونه زدم و دورم ریختم. در خونه رو بستم. زنگ در خونه ی کیان اینا رو زدم. خودش درو باز کرد. همیشه خندان بود. : حالا سلام. : علیک سلام آبجی جونم. گل باجی جونم. هیچوقت نتونستم مثل کیان سرخوش باشم. خاله داشت میز رو میچید با دیدنم خندید. به طرفش رفتم و صورتش رو بوسیدم. یهو یاد رایان افتادم. با موبایلم به حسام زنگ زدم. : سلام. : سلام، خوبی؟! : ممنون، رایان چطوره؟! : من هم خوبم..! : آخ، ببخشید اصلا حواسم نبود. خوبی حالا؟! : آره . رایان هم خوبه. فقط یکم بدقلقی داشت که مجبور شدیم از لباس های مخصوص، تنش بکنیم. ╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗ β/℮/η/ι/τ/α/ ♡ قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ ╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#گرگینه#فصل_اول

#part_22

با صدای بلندی گفتم:چرا؟!!! : داد نزن کر شدم. کرامت بدبخت رو صدا کردم بیاد سرمش رو چک کنه، خودمم داشتم باهاش تمرین میکردم. یهو با ورود کرامت قاطی کرد. بیچاره دختر مردم کم مونده بود جون بده.: پس تو اونجا چیکار می کردی؟! : مایا من دکترم، قلدر که نیستم بتونم بگیرمش. پوفی کردم.: الان راه میوفتم.: خودت میدونی اگه بیای، استاد اخراجت میکنه. این اخطار جدی ای بود.گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم. نگاهی به خاله و کیان که متعجب نگاهم میکردن کردم.: معذرت میخوام.کیان: من گرسنمه ها..! هر سه سر میز نشستیم. گرسنه بودم برای همین تا تونستم غذا خوردم.کیان: باز هم هستا..! نگاهی کردم. هر دو خندشون گرفته بود. احساس کردم گونه ام از خجالت، رنگ گرفته.خاله: کیان چی کارش داری دخترمو. بخور مادر. تو اون تیمارستان که کوفت هم نمیدن. کیان: ای خدا ای کاش شرکت هم ٢۴ ساعته بود. بلکه منم یکم شیرین پلو میشدم.خاله: تو که شیرینی مادر.دلم هوای اتاق مادرم رو کرد. این روزها گیج بودم. ذهنم درگیر بود. هر کسی که توی زندگیم بود، توی این مدت از خودش رفتارهای دور از انتظاری نشون میداد.در اتاق مادرم رو باز کردم. نفس عمیقی کشیدم. شاید دیگه اون بوی چند سال قبل رو نمیداد، ولی من هنوز حسش میکردم. با احتیاط وارد اتاق شدم.چراغ اتاق رو روشن کردم. همه چیز سرجاش بود. یه لایه خاک روی همه چیز گرفته بود. ناخواسته بغضی توی گلوم نشست.به دیوار تیکه دادم، دستامو پشتم گذاشتم.نگاهی به اطراف کردم.رو به روی در، تخت خواب دو نفره ای بود با رو تختی زمینه ی شیری همراه با گل های درشت سرخ. تختی که شب ها از ترس رعد و برق بهش پناه می بردم و توی آغوش مادرم آروم میگرفتم. تختی که بعد از مرگش مأمن تمام تنهایی ها و دلتنگی هام بود و حالا من با این تخت و این اتاق خیلی وقت بود کاری نداشتم. کنار تخت، میز عسلی ای قرار داشت با رنگ بلوطی که روی اون عکس سه نفره ای بود که برای مادرم قشنگترین عکس بود و برای من یادآور تلخ ترین فرد زندگیم و خاطراتش.با نوک انگشتم خاک روی قاب عکس رو گرفتم. نگاهم رو به اطراف چرخوندم. به آرومی روی تخت نشستم و به پشت تخت تکیه دادم و زانوهامو بغل کردم. چرا مادرم باید منو تنها بذاره؟! کسی که بهتر از هر کس دیگه تک دخترش رو میشناخت و حالا هیچکس نیست که منو بفهمه، درک کنه..! عکس سه نفرمون رو از روی عسلی برداشتم و دستامو سریع روی عکسش گذاشتم، تا بیشتر از این نبینمش.سخته..! خیلی سخته از کسی که از وجودشی، متنفر باشی.به عکس خودم و مادرم خیره شدم. چقدر شاد بودیم اما این شادی خیلی دووم نیاورد. با قطره ی اشکی که روی صورت مادرم ریخت به خودم اومدم. بالاخره این بغض لعنتی شکست. نمیدونم چرا ولی عین ابر بهار گریه میکردم. دلم آغوش گرمش رو میخواست. دستش رو که روی موهام میکشید، رو میخواست.خوب که گریه کردم و احساس سبکی کردم، از روی تختش پایین اومدم و با دقت تخت رو مرتب کردم.باید خونه رو اساسی تمیز میکردم.چراغ اتاق مامانم رو خاموش کردم و به اتاق خودم رفتم.گوشیمو برداشتم و شماره ی تیمارستان رو گرفتم.: بله؟! : داخلی ١٠٠ لطفا..! : شما؟! : من دکتر مایا طاهریان هستم. : خوبید خانم دکتر؟! : ممنون.چند لحظه منتظر موندم.: بله؟! : سلام، خانم کرامت خودتی؟! : نه من شریف هستم، شما؟! : دکتر طاهریم، شما شیفت شبی؟! : بله، جای خانم مقیسی.: خب، دکتر شیفت شب کیه؟! : امم، دکتر بهرنگ و خانم دکتر نصیری.حرفش رو قطع کردم.: سریع دکتر بهرنگ رو پیج کن. صدای پیج کردن حسام رو از اون طرف گوشی شنیدم.: سلام مایا.: سلام، خسته نباشی.: مرسی، خوبی؟! : آره. از..سریع گفت:از رایان چه خبر.. نه؟! خنده ی کوتاهی کردم.: دقیقا..! لحن گرمش، سرد شد .: خوبه، البته خس خس و زوزه هم میکشه. در کل امروز خواب بود.

╔═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╗
β/℮/η/ι/τ/α/
قلــundefinedــب سـیـاهundefined ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
╚═✮═ꔷꔷundefinedꔷꔷ═✮═╝

۱۲:۵۹