بله | کانال میم حاء قاف
عکس پروفایل میم حاء قافم

میم حاء قاف

۴۱۵ عضو
عکس پروفایل میم حاء قافم
۴۱۵ عضو

میم حاء قاف

☫حَسْبیَ اللّٰهُ رَبّی☫وَ كَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ | معلمخداوندا از تو ثبات قدم در راه حق را خواستارم محمد حسین قانع«م‌ح‌ق»undefined@ghane98
undefinedGhane1998.ir
undefinedEitaa.com/ghane1998
undefinedT.me/ghane1998
میم حاء قاف
undefined هوالحق undefined در تاریخ، در خط مقدم! اینجا بخوانیدundefined https://ble.ir/ghane1998/-7726439289003020569/1760692632318
هوالحقundefined در تاریخ، در خط مقدم!
«زائر گرامی، اینجا مجهز به دوربین مداربسته است!»یکی در میان بر روی ستون‌ها زده بودند! «آخر این چه حرفیست؟! زائر که نیت بدی ندارد! تازه مگر این امامزاده -قربانش بروم- چه دارد که کسی بخواهد آن را دو دره کند؟! آنکه دستش کج است، چشمش که چپ نیست؛ اول دوربین‌ها را می‌پاید!» اوقاتم تلخ شد! انگار نه انگار که از سنگینی تست و کنکور و از خفقان کتابخانه به امامزاده پناه آورده بودم! راستش را بخواهید خیلی زشت بود! به من برخورد! قطعا به سایر زوار هم بر می‌خورد! بیرون رفتم. با اینکه مقداری از شب گذشته بود، هنوز چراغ دفتر فرهنگی روشن بود. آنجا رفتم و مسئله را عرض کردم. مسئولش طلبه‌ای بود به نام جابر حیدری! هم کلی استقبال کرد و هم سفره دلش را باز کرد! رفیق شدیم! شماره‌ام را هم گرفت. چند ماه بعد موعد اعتکاف رجبیه، تماس گرفت و برای مربی‌گری اعتکاف دانش‌آموزی دعوت کرد. این شد اولین کار تربیتی-دانش‌آموزی من!
بچه‌های محلات مختلف در آن اعتکاف شرکت می‌کردند. ترجیح برگزارکنندگان این بود که بچه‌های یک محله را از همدیگر جدا نکنند؛ لذا محلات مختلف با گروه‌های شماره‌دار دسته‌بندی شده بودند.گروه یک، گروه دو، گروه سه، گروه چهار، بند پنج، گروه شش، گروه هفت، گروه هشت و گروه نه.
بند ۵ بچه‌های چاه‌ملکی بودند! دقت کنید خیابان نواب صفوی نه ها! چاه‌ملکی! به اندازه عبارت «بند پنج» حیثیتی بود برایشان! هشتم نهمی‌هایی بودند با سبیل کم‌پشت فابریک، پشت‌موهای دهه شصتی و شلوارهای کردی پیلی‌دار که به اندازه سه تا شلوار پارچه برده بود. داش مجید سوزوکی‌های دهه هشتادی!
در اختصاص گروه‌ها به مربیان، همین گروه به من افتاد. بعضی هشدار دادند که آقا این‌ها فلانند و بهمانند! من گفتم: «آقا ما اگر بتوانیم برای این‌ها کاری کنیم هنر کردیم و الا بقیه که علیه السلام هستند. بگذارید ببینیم چه می‌شود.»
طولی نکشید تا با آنها اخت شدم. بچه‌های جالبی بودند؛ لوتی و با معرفت! شب‌ها تا سحر صحبت می‌کردیم! یک بار یکی‌شان سوتی انضباطی داده بود و فضای اعتکاف را بر هم زده بود. جلسه مربیان گرفتند تا اخراجش را بررسی کنند. تریپ سید مرتضی تو اخراجی‌ها برداشتم که: «ما اگر نمی‌توانیم برایشان کاری کنیم اشکال از ماست! من ضمانتش می‌کنم!» این تریپ برداشتن من سبب شد تا نسخه حقیقی‌اش را در همان جمع ببینم؛ یک جوان با ریش و مو‌های بور در آن جمع محکم پشت من ایستاد. تا قبلش خیلی ارتباط نداشتیم. دو سه سالی از من بزرگتر بود. دانشجوی دانشگاه فنی و مربی تربیتی!
همین شد باب آشنایی من با محمدرضا! خودش هم بچه چاه‌ملکی بود. خوب درک‌شان می‌کرد. اواخر اعتکاف که رفیق و هم‌صحبت شده بودیم، از ایده خیریه سمپاد برایش گفتم. آن‌روزها خیلی پیگیر تکمیل و اجرایی شدنش بودم. گفت کسی را برای برگزاری اردوهای جهادی می‌شناسد که می‌تواند به ما کمک کند. بعد از اعتکاف مرا برداشت برد پیش علی پورمیرزایی؛ مسئول جهادی ناحیه بسیج دانشجویی.
بعدها برای شکل‌دهی یک مجموعه تربیتی محله‌محور در حسینیه‌ای در محله شیخداد دعوتم کرد. برای امثال همان بند پنجی‌ها! کار را دوتایی شروع کردیم. راستش را بخواهید کار را او شروع کرد و من یاد می‌گرفتم. آخر سمپادی ترگل ورگل را چه به کار اجرایی؟! روزهای شیرینی بود. ترک موتورش در خانه‌ها تراکت کلاس‌های تابستانه می‌انداختیم. دو سه ماهی کار ادامه یافت و بالاخره فشار پیرمردهای حسینیه‌نشناس محله پای ما را از حسینیه برید!
محمدرضا درسش را تمام کرد و جذب سپاه شد. نگرانش بودم. آدم خوش‌فکری بود. کتاب‌های رضا امیرخانی را اولین بار او به من معرفی کرد. نگران بودم ورودش به نظامی‌گری، از کارهای فرهنگی و تربیتی غافلش کند که خبر رسید عازم حرم حضرت زینب (س) شده. خوشا به سعادتش!
اما همچنان دل‌شوره ترک کامل عرصه‌های فرهنگی برطرف نشده بود. از سوریه بازگشت و در ناحیه بسیج دانشجویی مشغول شد؛ واحد جهادی. و چه انتخاب شایسته‌ای! خوراکش بود. سرش درد می‌کرد برای این کارها. همین هم شد مایه برکت خبردار شدن من از اردوها و توفیق همسفری در چند اردو با او. راستی نگفتم چقدر خوش سفر است؟! نمی‌شود گفت باید تجربه‌اش کرد! چقدر آن اردوی سیستان با او، مرتضی و مهدی خوش گذشت. نامردها نقشه ریخته بودند در حالیکه با سرعت کم از رودخانه‌ای کم‌عمق عبور می‌کردیم، با گاز و ترمز ناگهانی، مرا از پشت هایلوکس داخل آب بیندازند. که الحمدلله با هوشیاری جهادگران جبهه حق عملیات ددمنشانه‌شان با شکست مواجه شد!
ادامه در پیام بعدundefined

۹:۱۷