در روزهایی که سایتهای قمار جهانی، با وقاحت تمام، روی «حمله آمریکا به ایران» شرط میبندند؛در روزهایی که ناوهای جنگی، حلقهوار پیرامون این سرزمین صف کشیدهاند؛در روزهایی که رسانهها از جنگ میگویند و بازارها از ترس میلرزند،او، بیهیاهو، به مرقد امام رفت.نه پیام نظامی صادر شد،نه مانور رسانهای،نه تهدید متقابل،فقط زیارت.و همین «فقط»، برای فهم امروز ما کافی استآنها، حتی جنگ را هم به کالا بدل کردهاند؛تهدید، خوراک رسانهایشان؛ترس، ابزار بازارشان؛و احتمال جنگ، موضوع شرطبندیشان.در چنین جهانی، عقلانیت، نه در آرامش، که در هیجان تعریف میشود.اما انقلاب اسلامی، از ابتدا، قواعد بازی را نپذیرفتاین حضور، یک پیام آرام اما عمیق دارد:قدرت، پیش از آنکه به موشک و ناو تکیه کند، به حضور متکی است.ما در میانهی تهدید، هویتمان را عوض نمیکنیمدر اوج فشار، از ریشه جدا نمیشویمو در لحظهای که جهان بر طبل جنگ میکوبد، ما به اصل خود رجوع میکنیم.جبهه مقاومت، دقیقاً از همین منطق تغذیه میکند؛منطقی که میداند بقا، فقط با سلاح تأمین نمیشود،بلکه با پیوند حافظه تاریخی، ایمان جمعی و آرامش راهبردی ممکن است.آنکه در مرقد امام میایستد،به دشمن یادآوری میکند که این نظام،محصول محاسبههای کوتاهمدت نیست؛ریشهدارتر از آن است که با شرطبندی فروبپاشد،و عمیقتر از آن است که با ناو محاصره شود
شاید جهان امروز نفهمد؛اما تاریخ خواهد نوشت:در روزی که دنیا شرط بست،ایران، به امامش سلام داد
۲:۱۴
#امام_خمینی ره#آیت_الله_بهاءالدینی ره
۶:۱۰
سلام ما به نورطلعت توسلام ما به وقت آمدنتچقدر منتظرم برای دیدن توهزارجان گرامی فدای هرقدمت*
* مصرع تضمین است.
ملیحه بلندیان
* مصرع تضمین است.
۱۷:۱۷
۶:۵۳
۲:۳۷
بازارسال شده از دیمزن ☫
خیلی وقت است ذهنم درگیرِ آمریکاست.درگیرِ جزیرهی اپستین.درگیرِ اسنادی که یکییکی رو شدهاند و هنوز هم بوی ناگفته میدهند.گاهی با خودم میگویم:این آمریکا با این همه وسعت،با جمعیتی چند برابرِ ایران،واقعاً حتی یک شروین ندارد؟یک نفر که بعد از افشای این اسناد بایستد و برایشان بخواند؟
مثلاً وقتی کلیپِ دخترهایی را میبینمکه در جزیرهی اپستین قربانی تجاوز شدهاند،کسی باشد که بخواند:
برای خواهرم،
خواهرت،
خواهرامون…یا وقتی ذهنم میرود سمتِ زندگیهای تباهشدهی این زنها،کسی ادامه بدهد:
برای حسرتِ یک زندگیِ معمولی…وقتی به آمار وحشتناکِ کودکانی فکر میکنم که به آن جزیره قاچاق شدند،بخواند:
برای کودکِ زبالهگرد و آرزوهاش…
این روزها فکر میکنم به پدر و مادرهاییکه بچههایشان را گم کردهاند؛به آن پنجاهویک هزار کودکِ مهاجریکه فقط در دو سال، در اروپا ناپدید شدند و دیگر هرگز پیدا نشدند.والدینشان چه حالی دارند؟شبها با خودشان میگویند:نکند بچهی ما هم سر از همان جزیره درآورده باشد؟…برای گریههای بیوقفه…
برای تکرارِ تصویرِ آن لحظه…یا وقتی یادشان میافتداز آخرین خاطرهها،از آخرین تصویرِ خنده دلبندشان،کسی بخواند:
برای چهرهای که میخندید…
برای دانشآموزها…
برای آینده…
برای این «بهشتِ اجباری»—
نه، ببخشید—
برای این جهنمِ بزککرده.
برای اینهمه «برایِ» غیر تکراری…
برای این همه شعار تو خالی...
واقعاً چرا آمریکاییها شروین ندارند؟آها… راستی،خودش گفته بود:«برای این اقتصادِ دستوری…»خب، انگار اینجااصلاً دستوری نرسیده که بخوانند.حالا فرض هم که یکی بخواند؛مگر بلاگرهای آمریکا،مثل دیاسپورای ایران،جرأت دارند هر چیزی را منتشر کنند؟سؤالها زیادند.سکوتها بیشتر.و هنوزهیچکسبرایشان نخوانده است.
کانال دکتر موتامشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمانhttps://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
مثلاً وقتی کلیپِ دخترهایی را میبینمکه در جزیرهی اپستین قربانی تجاوز شدهاند،کسی باشد که بخواند:
برای خواهرم،
خواهرت،
خواهرامون…یا وقتی ذهنم میرود سمتِ زندگیهای تباهشدهی این زنها،کسی ادامه بدهد:
برای حسرتِ یک زندگیِ معمولی…وقتی به آمار وحشتناکِ کودکانی فکر میکنم که به آن جزیره قاچاق شدند،بخواند:
برای کودکِ زبالهگرد و آرزوهاش…
این روزها فکر میکنم به پدر و مادرهاییکه بچههایشان را گم کردهاند؛به آن پنجاهویک هزار کودکِ مهاجریکه فقط در دو سال، در اروپا ناپدید شدند و دیگر هرگز پیدا نشدند.والدینشان چه حالی دارند؟شبها با خودشان میگویند:نکند بچهی ما هم سر از همان جزیره درآورده باشد؟…برای گریههای بیوقفه…
برای تکرارِ تصویرِ آن لحظه…یا وقتی یادشان میافتداز آخرین خاطرهها،از آخرین تصویرِ خنده دلبندشان،کسی بخواند:
برای چهرهای که میخندید…
برای دانشآموزها…
برای آینده…
برای این «بهشتِ اجباری»—
نه، ببخشید—
برای این جهنمِ بزککرده.
برای اینهمه «برایِ» غیر تکراری…
برای این همه شعار تو خالی...
واقعاً چرا آمریکاییها شروین ندارند؟آها… راستی،خودش گفته بود:«برای این اقتصادِ دستوری…»خب، انگار اینجااصلاً دستوری نرسیده که بخوانند.حالا فرض هم که یکی بخواند؛مگر بلاگرهای آمریکا،مثل دیاسپورای ایران،جرأت دارند هر چیزی را منتشر کنند؟سؤالها زیادند.سکوتها بیشتر.و هنوزهیچکسبرایشان نخوانده است.
کانال دکتر موتامشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمانhttps://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
۴:۱۴
بارها آیه ۴ سوره اسرا را توی قرآن خواندهام که فرزندان اسراییل دوبار روی زمین فساد می کنند و من چقدر ساده بودم که فکر میکردم سرکشی یهود همان بمبهای روی آسمان غزه است! گمان می کردم فساد همان کودکی است که شوکه شده و از ترس به خود میلرزد. حجمی بالاتر از مادری که جنازه نوزادش را روی دست میبرد نمیتوانستم تصور کنم و پدری که همزمان برای چهار پسرش نماز میت خواند!حالا مبهوت ماندهام... هی چرخ میخورم توی خبرها و هربار میگویم این دیگر نهایتش است... ممکن نیست بیشتر از این چیزی باشد، اما چند ساعت بعد باز بهت زده خیره میشوم به گوشی!
حالا از نظرم دیگر غزه مظلوم نیست! بلکه شرافتمندانهترین رنج تاریخ است! کودکانِ صبور، لابلای خاک و خل قرآن میخوانند و دقایقی بعد روی دست ملائک تا ملکوت بالا میروند... در حالی که جایی سرسبز و خوش آب و هوا، دخترکانی زیبا و ظریف دست به دست پیرمردانی چروکیده میشدند که ذاتشان بوی لاشهٔ سگ میدهد...به جثهٔ دخترها نگاه کردم... داشتم حساب میکردم چند نفرشان روی تختهای حریر، زیر دستان نرهخرهای یهودی جان دادند؟ چند نفر قربانی مراسم خون شدند؟ و آه که نوزاد مگر چه میتواند خورده باشد که دهان نجستان را به رودههایش باز کردید...
فساد عظیم و سرکشی بزرگ، پستوی خرابهٔ کثافت خانهٔ اپستین بود و ما مسخ ویترین غزه بودیم...غزه... این مردمان شریف که آسایش ندارند اما خداوند عزت روزیشان کرد...
و چه صبری دارد خدا...و چه خون دلی می خورد امام غایبش...
م. رمضان خانی
حالا از نظرم دیگر غزه مظلوم نیست! بلکه شرافتمندانهترین رنج تاریخ است! کودکانِ صبور، لابلای خاک و خل قرآن میخوانند و دقایقی بعد روی دست ملائک تا ملکوت بالا میروند... در حالی که جایی سرسبز و خوش آب و هوا، دخترکانی زیبا و ظریف دست به دست پیرمردانی چروکیده میشدند که ذاتشان بوی لاشهٔ سگ میدهد...به جثهٔ دخترها نگاه کردم... داشتم حساب میکردم چند نفرشان روی تختهای حریر، زیر دستان نرهخرهای یهودی جان دادند؟ چند نفر قربانی مراسم خون شدند؟ و آه که نوزاد مگر چه میتواند خورده باشد که دهان نجستان را به رودههایش باز کردید...
فساد عظیم و سرکشی بزرگ، پستوی خرابهٔ کثافت خانهٔ اپستین بود و ما مسخ ویترین غزه بودیم...غزه... این مردمان شریف که آسایش ندارند اما خداوند عزت روزیشان کرد...
و چه صبری دارد خدا...و چه خون دلی می خورد امام غایبش...
۵:۳۱
۵:۳۳
بَلاجویان
ساعت از دوازده شب گذشته بود. بچهها خوابیده بودند و خانه آرام گرفته بود. لیوان چایم را پر کردم و نشستم بالای سرشان. خانه آرام بود، اما من نه. مثل قابلمهای با شعلهی کم، ریزریز میجوشیدم و حرص میخوردم.
کلمهها و جملهها را آماده کرده بودم تا بدو ورودش همه را یککاسه بریزم به پایش. میخواستم ثابت کنم امروز، در نبودش، به من چه گذشت. نه فقط امشب؛ همهی این شبهای آمادهباشی که خانه نیست.یاد تولد دخترم افتادم. مأموریت بود. به زایمانم نرسید. روز دوم و سوم هم نرسید؛ روز چهارم و پنجم هم. روز ششم با یک سبد گل آمد و نشست روبهرویم. من یکریز سؤال میپرسیدم. میخواستم مطمئن شوم کارش از تولد دخترش مهمتر است. اما نفهمیدم. مثل خیلی از سؤالهایی که تا امروز نفهمیدم و نباید هم میپرسیدم.
با خودم گفتم وقتی آمد، برایش دقیق بگویم با تب بچه، آن هم بدون تببر، چه کردم. برایش تعریف کنم چطور چندبار بچهها را سپردم به همسایه، و با کولهباری از شرمندگی راه افتادم دنبال داروخانه برای شیرخشک و دارو. حتما بگویم وقتی داروخانهی نزدیک بسته بود و مجبور شدم تا خیابان اصلی بدوم و زود برگردم، دقیقاً چه کشیدم.میدانستم اگر اینها را بگویم، لبخند ژکوندی تحویلم میدهد، و میگوید: «خداروشکر همسایه بود.»اگر این را بگوید حتماً منفجر خواهم شد. مگر همسایه باید جور شوهرِ نداشتهی من را بکشد؟! گفتم همسایه، ذهنم پرید به چند سال قبل؛ توی شهر مرزی، تازه داشتم اسباب میچیدم. گفت: «با همسایهها دمخور نشو. نه نذری بده، نه چیزی بگیر.» دلم میخواست یادش بیندازم، همین همسایه بود که در نبودنت جان دختر دوسالهام را نجات داد. وگرنه خدا میداند چطور میتوانستم بچهای را که در آسانسور گیر کرده بود بیرون بیاورم.
قابلمهی درونم داشت سرریز میشد. مثل بچهای که وسط خیابان شلوغ یکهو پشتش خالی میشود، دلم میخواست بنشینم و بلندبلند گریه کنم. یاد آن شب ترسناک افتادم. شبی که هزار بار مرگ را دیدم و مزهی تلخش را زیر زبانم حس کردم؛ آن چهلوهشت ساعت زیر باران موشک، با ساک و بچه به دست، در سفارت ماندیم که برگردیم ایران. اما بعد از دو روز، وقتی وضعیت سفید شد، چند خانم بودیم و تعدادی بچه؛ با اسکورت برگشتیم محل اسکان، دست از پا درازتر.
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. با خودم فکر کردم زنهایی که شوهرشان سرِ ساعت برمیگردد، با این همه وقتِ بیدلهره چه میکنند؟! آنها هم ترسِ بیخبری را میشناسند؟ آنها هم هر روز کابوس برنگشتن همسرانشان را مرور میکنند؟!
صدای چرخیدن کلید پرتَم کرد وسط خانه. آرام در را باز کرد. آمد داخل. کاپشنش را درآورد و پشت در آویزان کرد. آماده بودم شعله را بردارم و بریزم روی انبار باروت. اما نکردم. نه غُری زدم، نه چیزی برایش تعریف کردم. فقط یک «خسته نباشید» ریختم پای استقبالش. خسته بود؛ آنقدر که لیوان چای را نصفه و نیمه گذاشت و رفت خوابید. من ماندم و ذهن ناآرامم.با خودم گفتم چرا همیشه این موقعها دلم میشکند؟! نه وقتی نیست، نه حتی وقتی میآید؛ وقتی میآید و چیزی نمیگوید، بیشتر دلم میشکند. میدانم تقصیر او نیست. میدانم خودش هم شرمنده است.
یاد روز خواستگاری افتادم؛ مرد لاغری که شانههایش را جمع کرده بود و چشم از گلهای قالی برنمیداشت. کمی اینپا و آنپا کرد و آرام گفت: «کارم خیلی برام مهمه. سختی داره، ولی شیرینیش بیشتره.»
گاهی فکر میکنم اگر یک روز همهچیز را بگوید، اگر بنشیند و تعریف کند چه دیده و چه کشیده، من تحملش را دارم؟! یا ترجیح میدهم همین ندانستنِ امن را؟پتو را میکشم روی سرم. باید بخوابم. به خودم نهیب میزنم: «این همون چیزیه که با چشمِ باز قبول کردی.»بعضی امانتها سختند؛ اما زمین گذاشتنشان سختتر است.
اـم
هفته سربازان گمنام امام زمان
ساعت از دوازده شب گذشته بود. بچهها خوابیده بودند و خانه آرام گرفته بود. لیوان چایم را پر کردم و نشستم بالای سرشان. خانه آرام بود، اما من نه. مثل قابلمهای با شعلهی کم، ریزریز میجوشیدم و حرص میخوردم.
کلمهها و جملهها را آماده کرده بودم تا بدو ورودش همه را یککاسه بریزم به پایش. میخواستم ثابت کنم امروز، در نبودش، به من چه گذشت. نه فقط امشب؛ همهی این شبهای آمادهباشی که خانه نیست.یاد تولد دخترم افتادم. مأموریت بود. به زایمانم نرسید. روز دوم و سوم هم نرسید؛ روز چهارم و پنجم هم. روز ششم با یک سبد گل آمد و نشست روبهرویم. من یکریز سؤال میپرسیدم. میخواستم مطمئن شوم کارش از تولد دخترش مهمتر است. اما نفهمیدم. مثل خیلی از سؤالهایی که تا امروز نفهمیدم و نباید هم میپرسیدم.
با خودم گفتم وقتی آمد، برایش دقیق بگویم با تب بچه، آن هم بدون تببر، چه کردم. برایش تعریف کنم چطور چندبار بچهها را سپردم به همسایه، و با کولهباری از شرمندگی راه افتادم دنبال داروخانه برای شیرخشک و دارو. حتما بگویم وقتی داروخانهی نزدیک بسته بود و مجبور شدم تا خیابان اصلی بدوم و زود برگردم، دقیقاً چه کشیدم.میدانستم اگر اینها را بگویم، لبخند ژکوندی تحویلم میدهد، و میگوید: «خداروشکر همسایه بود.»اگر این را بگوید حتماً منفجر خواهم شد. مگر همسایه باید جور شوهرِ نداشتهی من را بکشد؟! گفتم همسایه، ذهنم پرید به چند سال قبل؛ توی شهر مرزی، تازه داشتم اسباب میچیدم. گفت: «با همسایهها دمخور نشو. نه نذری بده، نه چیزی بگیر.» دلم میخواست یادش بیندازم، همین همسایه بود که در نبودنت جان دختر دوسالهام را نجات داد. وگرنه خدا میداند چطور میتوانستم بچهای را که در آسانسور گیر کرده بود بیرون بیاورم.
قابلمهی درونم داشت سرریز میشد. مثل بچهای که وسط خیابان شلوغ یکهو پشتش خالی میشود، دلم میخواست بنشینم و بلندبلند گریه کنم. یاد آن شب ترسناک افتادم. شبی که هزار بار مرگ را دیدم و مزهی تلخش را زیر زبانم حس کردم؛ آن چهلوهشت ساعت زیر باران موشک، با ساک و بچه به دست، در سفارت ماندیم که برگردیم ایران. اما بعد از دو روز، وقتی وضعیت سفید شد، چند خانم بودیم و تعدادی بچه؛ با اسکورت برگشتیم محل اسکان، دست از پا درازتر.
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. با خودم فکر کردم زنهایی که شوهرشان سرِ ساعت برمیگردد، با این همه وقتِ بیدلهره چه میکنند؟! آنها هم ترسِ بیخبری را میشناسند؟ آنها هم هر روز کابوس برنگشتن همسرانشان را مرور میکنند؟!
صدای چرخیدن کلید پرتَم کرد وسط خانه. آرام در را باز کرد. آمد داخل. کاپشنش را درآورد و پشت در آویزان کرد. آماده بودم شعله را بردارم و بریزم روی انبار باروت. اما نکردم. نه غُری زدم، نه چیزی برایش تعریف کردم. فقط یک «خسته نباشید» ریختم پای استقبالش. خسته بود؛ آنقدر که لیوان چای را نصفه و نیمه گذاشت و رفت خوابید. من ماندم و ذهن ناآرامم.با خودم گفتم چرا همیشه این موقعها دلم میشکند؟! نه وقتی نیست، نه حتی وقتی میآید؛ وقتی میآید و چیزی نمیگوید، بیشتر دلم میشکند. میدانم تقصیر او نیست. میدانم خودش هم شرمنده است.
یاد روز خواستگاری افتادم؛ مرد لاغری که شانههایش را جمع کرده بود و چشم از گلهای قالی برنمیداشت. کمی اینپا و آنپا کرد و آرام گفت: «کارم خیلی برام مهمه. سختی داره، ولی شیرینیش بیشتره.»
گاهی فکر میکنم اگر یک روز همهچیز را بگوید، اگر بنشیند و تعریف کند چه دیده و چه کشیده، من تحملش را دارم؟! یا ترجیح میدهم همین ندانستنِ امن را؟پتو را میکشم روی سرم. باید بخوابم. به خودم نهیب میزنم: «این همون چیزیه که با چشمِ باز قبول کردی.»بعضی امانتها سختند؛ اما زمین گذاشتنشان سختتر است.
اـم
هفته سربازان گمنام امام زمان
۶:۴۰
پ.ن ۱: الله اکبر امشب رو کوبندهتر بگیم!پ.ن ۲: فردا ۲۲ بهمن ماه سالروز شهادت پهلوان شهید ابراهیم هادی است. ابراهیم، در والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچههای گردان کمیل و حنظله در کانالهای فکه مقاومت کرد اما تسلیم نشد و در ۲۲ بهمن سال ۶۱ به فیض شهادت نایل آمد. شادی روحش و ارواح طیبه شهدا و امام شهدا صلوات
۱۳:۵۵
ا
یک مرد بود که...
من به تو مدیونم. نمیدانم اگر نبودی الان کجا و اصلا چه جور آدمی بودم. یا خانوادهام، در چه شرایطی به سر میبردند. تو سرنوشت ما را تغییر دادی. تو دنیا را، قبل از آمدنم ساختی. آباد کردی. درست مثل پدری که همه چیز را برای به دنیا آمدن فرزندش مهیا میکند. با وجود تمام سختیها، حواست به من بود. نگرانم بودی که مبادا توی تاریکی بمانم و هیچ وقت لذت ایمان و انسانیت را نچشم. رویای بزرگی نداشته باشم و معنی آزادی واقعی را نفهمم. فکر میکنم اگر در زمانهی ما پیامبری مبعوث میشد، حتما شبیه تو بود. همان قدر پرصلابت و با هیبت. همان قدر کاریزماتیک، بزرگ و محبوب.امامم دوستت دارم. از زندگی ساده و خانه استیجاریت تا فرازهای وصیت نامهات، از اشکهایت در حسینیه تا نظم دقیق کارهایت، از غبطه خوردنت به رزمندهها تا منع خانوادهات برای ورود به حریم قدرت و سیاست، از عرفان ناب و توحیدت تا توجهت به کودکان و حتی به غنچه تازه شکفته توی باغچه. همهی اینها مرا مجذوب و یادت را در دلم همیشگی کرده. میدانم دنیا و آخرتم را مدیون توأم. تو نگذاشتی در پیچ و خم دنیا گم بشویم. تو به ما جرأت ایستادن در برابر ظلم را دادی. تو اولین کسی بودی که گفتی شاه، صدام و حتی آمریکا هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. تو ملتمان را، ملت امام حسینی کردی. ایران سربلندم، به داشتن رهبری مثل تو میبالد. و من و ما همه، مدیون و سپاسگذار تو هستیم؛ امام خمینی عزیزم.
سعیده جوادی
من به تو مدیونم. نمیدانم اگر نبودی الان کجا و اصلا چه جور آدمی بودم. یا خانوادهام، در چه شرایطی به سر میبردند. تو سرنوشت ما را تغییر دادی. تو دنیا را، قبل از آمدنم ساختی. آباد کردی. درست مثل پدری که همه چیز را برای به دنیا آمدن فرزندش مهیا میکند. با وجود تمام سختیها، حواست به من بود. نگرانم بودی که مبادا توی تاریکی بمانم و هیچ وقت لذت ایمان و انسانیت را نچشم. رویای بزرگی نداشته باشم و معنی آزادی واقعی را نفهمم. فکر میکنم اگر در زمانهی ما پیامبری مبعوث میشد، حتما شبیه تو بود. همان قدر پرصلابت و با هیبت. همان قدر کاریزماتیک، بزرگ و محبوب.امامم دوستت دارم. از زندگی ساده و خانه استیجاریت تا فرازهای وصیت نامهات، از اشکهایت در حسینیه تا نظم دقیق کارهایت، از غبطه خوردنت به رزمندهها تا منع خانوادهات برای ورود به حریم قدرت و سیاست، از عرفان ناب و توحیدت تا توجهت به کودکان و حتی به غنچه تازه شکفته توی باغچه. همهی اینها مرا مجذوب و یادت را در دلم همیشگی کرده. میدانم دنیا و آخرتم را مدیون توأم. تو نگذاشتی در پیچ و خم دنیا گم بشویم. تو به ما جرأت ایستادن در برابر ظلم را دادی. تو اولین کسی بودی که گفتی شاه، صدام و حتی آمریکا هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. تو ملتمان را، ملت امام حسینی کردی. ایران سربلندم، به داشتن رهبری مثل تو میبالد. و من و ما همه، مدیون و سپاسگذار تو هستیم؛ امام خمینی عزیزم.
سعیده جوادی
۳:۲۶
سلام آقای جمهوری اسلامی.پارسال که این موقعها داشتم تولدت را تبریک میگفتم، هنوز بزرگترین رویارویی تو با بزرگترین دشمن دنیا رقم نخورده بود. هنوز ۱۰۰۰ نفر از ما را توی خرداد و ۳۰۰۰ نفرمان را توی دیماه از تو نگرفته بودند. تو داشتی با تمام توانت صعود میکردی به قله و حتماً چیزی بود که ترمز راهت باشد و نگذارد بهراحتی دستهایت را به مقصد برسانی.پارسال توی تولدت آنقدر شاد بودی که ما هم به شادی تو قدمان بلندتر شده بود. دلها از غرور میلرزید و دستی نبود که بتواند قلبمان را بلرزاند.و بعد که امسال آمد و تو بچههای رشیدت را با ارثیهٔ تهرانیمقدم مقابل سفاکان روزگار دیدی، سرت را بالاتر بردی و ما هم بیشتر قد راست کردیم. بیشتر از سال گذشته قد بلندی کردیم تا ببینیم تا آن نوک قله که فرزند رشیدت میگوید، چقدر راه است. هنوز ولی قدمان نمیرسید. خیالی نبود. رسیدن به قله که راحت نیست؛ والا همه الان آن بالا بودند. داشتیم خودمان را برای تولد امسالت آماده میکردیم که شیطان خون خواست. ما که خبر نداشتیم، ولی تو باز هم جلوتر ایستادی و چاقو خوردی، سوختی و خون دادی و خون دادی. سیمین گفته بود که خون یوسف توی باغ که جاری شود، درختها همه مقاومتر خواهند شد و قویتر خواهند جنگید. خون یوسفهای تو در رگهایت خلید و دستهای قدرتمندت را به دیوار کوه محکمتر کرد.میدانم چشمهایت اشک دارد. میدانم قلبت توان این همه داغ را ندارد. میدانم زخمها تنت را میسوزاند؛ اما ما هستیم، آقای جمهوری اسلامی. ما بچههای توییم. ما برایت جان میدهیم. رهبرمان برای هر کدام از نسلهای تو یک برنامهای در نظر گرفته بود و اینبار بعثت را برای آخرین مأموریت تنظیم کرده است. نقشی بالاتر از این میتوان برای بچههای آقای جمهوری اسلامی در نظر گرفت؟ به خدا قسم که نمیشود.میدانم که به ما میبالی. میدانم که چشمهایت در غم هر داغی میسوزد؛ اما خیالت نباشد. تو فقط این کشتی را به قله برسان، بقیهاش با ما. بقیهاش با ما که پایمان را بگذاریم وسط قله و پرچم سهرنگِ مزیّن به نام خدای جمهوری اسلامی را بکوبیم آنجا. دست راستمــان را به نشانهٔ احترام نظامی کنار پیشانی بگیریم و فریاد بزنیم: «اللهاکبر… اللهاکبر».آنوقت باید دستهای قدرتمند و سختیکشیدهات را دور تا دور ما بگیری و بهمان گرما ببخشی. من که میدانم آن روز را میبینم. برای همین از صمیم قلب میگویم:تولدت مبارک، آقای جمهوری اسلامی. تولدت مبارک!
سمیه شاکریان
۳:۲۹
۱۲:۲۴
تولدت مبارک دخترم...شمع ها را که فوت کردیبدان شمع وجودم همیشه برایت روشن استهرسال خواستی شمع تولدت را فوت کنی یادم باش یاد شمع جانم که روشن است در زندگیتیاد نور وجودمنور شمع وجود همه آنان که سوختند تا دختری شمع تولدش را بی مادر فوت نکند.
پ.نجشن تولد ۵ سالگیدر کنار سنگ مزار مادر....
دختر شهید مرضیه نبوی نیاپرستاری که اغتشاشگران در دی ۴۰۴ او را در هنگام خدمت، در درمانگاه گیر انداخته و زنده در آتش سوزاندند...
پ.نجشن تولد ۵ سالگیدر کنار سنگ مزار مادر....
دختر شهید مرضیه نبوی نیاپرستاری که اغتشاشگران در دی ۴۰۴ او را در هنگام خدمت، در درمانگاه گیر انداخته و زنده در آتش سوزاندند...
۲:۰۷
۷:۴۱
این وضعیتِ الان ماست!
پانسمانهایی که تولید جوانهای ایرانی است.
پانسمانهایی که تولید جوانهای ایرانی است.
۲:۰۴
بازارسال شده از 🌷سی روز سی شهید ۱۶🌷
«هنر، بهترین وسیلهی انتقال مفاهیم است.» مقام معظم رهبری دامظلّهالعالی
🪴به لطف خدا، «سیروز سیشهید» برای شانزدهمین سال متوالی میآید تا در هر روز ماه مبارک رمضان به شیوهای هنرمندانه، روایتگرِ زیست و اندیشهی یک قهرمان باشد.
لینک ایتا
لینک بله
#سی_روز_سی_شهید_۱۶
۱۶:۳۶
بازارسال شده از 🌷سی روز سی شهید ۱۶🌷
«هنر، بهترین وسیلهی انتقال مفاهیم است.» مقام معظم رهبری دامظلّهالعالی
🪴به لطف خدا، «سیروز سیشهید» برای شانزدهمین سال متوالی میآید تا در هر روز ماه مبارک رمضان به شیوهای هنرمندانه، روایتگرِ زیست و اندیشهی یک قهرمان باشد.
لینک ایتا
لینک بله
#سی_روز_سی_شهید_۱۶
۱۸:۳۳
شاید مقایسه کردن دو چیز، یک مدل ساده روایتکردن باشد. در شبکههای اجتماعی ما دنبال لقمههای آماده هستیم.
کاش تاریخ، ما روایتنویسهای کم خلاقیت را ببخشد. برای مقایسهی دو چیز آنها را توی کفهی ترازو میگذارند. دو چیزی که حداقل در چند ویژگی، اشتراکهایی داشته باشند. این روزها دائم در حال مقایسهی رهبری با کسانی هستیم که از زمین تا آسمان باهم فاصله دارند.
مثلا ذهن ما میرود به نمازجمعهی نصر، روزی که گفتند از زمین و آسمان میزنند و رهبری را زنده نخواهند گذاشت ولی رهبر آمد در محیط باز مصلیتهران، در ساعت مشخص، خطبه خواند، نماز را با نافله ادا کرد، با جماعت حاضر به خوش و بش نشست و با آرامش رفت.
بعد ذهن مقایسهگر ما، عکس جمعهی نصر را میگذارد کنار عکس سسخرسی که فراخوان میدهد و در مونیخ به انگلیسی دربارهی ایران حرف میزند، آن هم از پشت شیشهی ضد گلوله که یک وقت گرد و غباری روی دماغ درازش ننشیند وگرنه حیف گلوله. روانشناسان میگویند ترس ارثی است. پدر و پدربزرگش هم در دوبار جنگ، سه بار فرار کردند.
یا عکس رهبری در جشن تکلیف دخترانه را کنار کودکآزارهای جزیرهی اپستین میگذاریم.
یا هزار عکس دیگر از شجاعت و عقلانیت و مهربانی رهبرمان را در مقابل ترس و حماقت و قصاوت آن کلهزرد و سسخرسی قرار میدهیم.
همین اشتباه روایت کردن ما باعث میشود که مردک کلهزرد متوهم فکر کند میتواند با رهبر ما گفتگو کند.
اصلا کجای دنیا، درخشندگی و ارزش طلا را با تفالهی آهنزنگزده مقایسه میکنند.
کاش این روزها حافظ داشتیم که درست روایت میکرد و میگفت:
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توستعرض خود میبری و زحمت ما میداری!
۱۸:۴۰