عکس پروفایل قصه های مهدیهق
۳.۱ هزار عضو

قصه های مهدیه

undefined گوینده دوبلور و قصه گو #اصفهان مدرس فن بیان undefined داستان سرنوشتم را اول بخون رمان واقعی زندگی شما را اینجا می نویسم undefined۱۶۴ هزار نفره هستیم در اینستاگرام با همین آی دی 🟣تبلیغات و تبادل انجام میشه🟢ارتباط با خاله مهدیه @12Mhi
thumbnail
#رفیق_نارفیق قسمت ۱۵
با گفتن این جمله ی نادری که زهرا و پدرش سالم هستن انگار به یک باره بدنم خالی شد سبک شدم از ترس و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشم‌هایم را باز کردم، نورِ ملایمِ اتاقِ بیمارستان باعث شد پلک بزنم. اولین چیزی که دیدم، صورتِ رنگ‌پریده‌یِ زهرا بود. او رویِ صندلیِ کنارِ تختِ پدرش نشسته بود. وقتی صدایِ حرکتِ من را شنید، با نگاهی که ترکیبی از وحشت، شادی و فرسودگی بود، به سمتِ من چرخید.
«احمد…!» صدایِ او مثلِ یک نجوا بود، اما برای من مثلِ بلندترین فریادِ دنیا بود.
او با لرزشِ دست، به سمتِ من آمد و دستش را رویِ دستِ من گذاشت. چشمانش خیس بود. من حتی توانِ حرکت دادنِ زبانم را نداشتم، فقط با نگاهی که می‌خواست به او بگوید «تو سالمی؟»، سعی کردم با او ارتباط بگیرم. پدرش هم در تختِ کنار، با چشمانی خسته اما با آرامشی که از پشتِ کوهی از درد می‌آمد، به ما نگاه می‌کرد.ما زنده مانده بودیم، اما قیمتِ این بقا، بسیار سنگین بود.زهرا… عزیزم… نگاه کن به من. من اینجا هستم. اونا رفتن… اونا دیگه اینجا نیستن. ولی من می‌خوام بدونم دقیقاً چه اتفاقی افتاد… می‌خوام بدونم چی بهتون گفتن تا بتونم بفهمم با کی روبرو هستیم. لطفاً… نترس، فقط بهم بگو… اونا چی می‌خواستن؟ کسی اسم آورد؟ یا از چیزی حرف زدن؟»زهرا ادامه داد: «احمد… اونا اسمِ خاصی نیاوردن، ولی وقتی گفتن “رئیس”… یه حسِ خیلی بدی بهم دست داد. انگار یه نفر هست که از پشتِ پرده همه‌یِ کارها رو کنترل می‌کنه. اونا… اونا فقط می‌خواستن ما رو بترسونن تا تو خودت بیای پیششون.»ولی من شناختمش منصور همون که اون روزا رفیق شیش دونگ تو بود یادت میاد ؟ اسم منصور را که آورد دوباره عرق شرم همراه با خشم روی پیشانیم نشست.کی این لکه ننگ از زندگیم پاک میشد
اون روزهای تلخ پر از استرس به سختی گذشت و بالاخره دار و دسته منصور گیر افتادن .نادری طبق تعهدی که کرده بود من و زهرا را به بیمارستان منتقل کرد و برای جراحی پلاستیک آماده کرد .اما تمام اون خاطرات تلخ که به یادم میارم بخاطر یک رفاقت بود رفاقتی که طعم زهر را میداد الان که براتون میگم حدود بیست و پنج ساله از ازدواج من و زهرا میگذره.پدرش را از دست دادیم و من و زهرا هرروز بیشتر از قبل عاشق تر هستیم و حواسمون هست که دیگه کسی هوای زندگی ما را طوفانی نکنه.من دو سال بعد وارد نیروی انتظامی شدم با کمک آقای نادری او همیشه کنارم بوده و هست.چند ساله دیگه سرهنگ باز نشسته میشم.حاصل ازدواج من و زهرا دو پسر و یک دختر هست.و همیشه خاطره دوست ناباب را براشون گفتم که حواسشون به رفاقتها باشه .
خانم آنتیکی نژاد روزی که سر فیلمبرداری برای کار فیلم نیروی انتظامی شما را دیدم و در مورد کارتون گفتین تصمیم گرفتم سهم کوچکی داشته باشم در دنیای کودکان و نوجوانان تا حواسشون به رفاقتهاشون باشه ممنونم بابت نوشتن داستان زندگیم پایان
داستان زندگی جناب سرهنگ احمد.ن از اصفهان به قلم مهدیه آنتیکی نژادble.ir/join/2qZ79Mtf1s
undefined۱۹۲
undefined۱

۲۶K

۱۹:۵۱