امام علی بن ابیطالب (علیه السلام):از امیر المؤمنین امام علی (علیه السلام) پرسیده شد: بدترین همنشین کدام است؟ فرمود: آنکس که معصیت خدا را در نظرت زیبا جلوه دهد
:Imam Ali ibn Abi Talib (Peace be upon him)The Commander of the Faithful, Imam Ali (AS), was asked, "Who is the worst companion?" He said: The one who makes disobedience to God seem beautiful to you
منبع و مرجع: بحار الأنوار، جلد 71، صفحه 190
منبع:https://aparat.com/v/aowyo7s
#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان#دحوالارض#شبآرزوها
۰:۱۹
1_21916286034.mp3
۰۶:۵۳-۱۵.۷۷ مگابایت
۱۸:۲۹
به نام خدای بخشندهی مهربون...
سلام و صد سلام به شما بچههای نازنین... حالتون خوبه ان شاء الله؟ شاد و خندان هستید؟ خدا رو شکر... بچههای عزیزم بریم قصهمون رو بشنویم...یکی بود یکی نبود... پسرکی در کنار مادر و پدرش زندگی میکرد... مادر خانه را همیشه تمیز و مرتب نگه میداشت و دائم در حال مهربانی کردن بود... پدر هم همیشه تلاش میکرد که مامان و بچهها، حالشون خوب باشه...
پسرک قصهی ما بچهها یه عادت بد داشت... و عادت بدش این بود که مثلا اتاقش رو تمیز و مرتب میدیدی... اما وقتی به جزییات و چیزهای کوچیک کوچیک اتاقش نگاه میکردی، میدیدی که خیلی هم مرتب نیست... مثلا کتابهاش توی کتابخونه بود اما وقتی کتابها رو با دقت نگاه میکردی میدیدی که کتاب قصه کنار کتاب درسی گذاشته شده... یا یکی از کتابها برعکس توی کتابخونه گذاشته شده... یا مثلا اسباببازیها توی کشوی اسباببازیها بودن اما بدون نظم و ترتیب همینجوری روی هم ریخته شده بودن... پای خرسی توی چشم فیلی بود... چرخ ماشین توی گوش اون یکی رفته بود... اون یکی نمیتونست نفس بکشه... اوضاعی بود بچهها... کمد لباس رو که نگاه میکردی لباسهای تابستونی با لباسهای زمستونی قاطی هم بودن... پسرک هر وقت حمام میرفت و میخواست لباسش رو عوض کنه کلی باید لباسها رو این ور و اون ور میکرد تا لباس مناسب رو پیدا کنه... نگم براتون که شلوار و لباسها و جورابها و بقیه لباسها هم توی هم بودن... جورابی که پوشیده شده بود و خیلی تمیز نبود، گاهی کنار لباسها پیداش میشد! 🥹
یه بارم ماما گوشهی فرش رو بلند کرده بود که زیرش رو جارو بکشه اما دید که پسرک کاغذ شکلاتش رو به جای اینکه سطل زباله بندازه، زیر فرش قایم کرده بود و مورچهها اومده بودن سراغ کاغذ شکلات... مادر پسرک با دقت یکی یکی مورچهها رو از کاغذ شکلات جدا کرد و اونها رو گذاشت کنار لونهشون که بیرون پنجره اتاق بود و بعدش کاغذ شکلات رو انداخت سطل زباله...مادر پسرک به اون گفت که پسر عزیزم... نظم و ترتیب داشتن باعث میشه آرامش داشته باشی... اگر ظاهر اتاقت و ظاهر کارهات به نظر مرتب و منظم باشه اما هر وقت به چیزی نیاز داری و میبینی که به راحتی پیداش نمیکنی و یا مثلا برای یک جوراب پیدا کردن که وقت زیادی نیاز نداره مجبوری چند دقیقه دنبالشون بگردی و یا کتابی که باید توی قفسهی کتابهای علمی باشه ولی توی قفسهی کتابهای داستانی پیداش میکنی... پسر نازنینم این بینظمی و نامرتبی هست... ظاهر اتاقت تمیز و مرتب به نظر میآید اما میبینی که در حقیقت مرتب و منظم نیستن...
پسرک به حرف مادرش گوش داد و از اون به بعد نه تنها ظاهر اتاقش و کارهاش تمیز و مرتب به نظر میرسید بلکه واقعا نظم وترتیب درستی که ایجاد کرده بود باعث شده بود لذت واقعی نظم و ترتیب داشتن رو بچشه... کارهاش به موقع انجام میشد... وسایلش رو به راحتی پیدا میکرد... زمان بازی و خوابش مشخص و منظم شده بود و متوجه شد که نظم و ترتیب واقعی، باعث میشه که خوشحال و شاد باشه ولی نظم و ترتیبی که اون فکر میکرد قبلا داشته اصلا نظم و ترتیب نبود و حسابی باعث به هم ریختگی کارها شده بود...
خب بچههای نازیننم قصهی این هفتهی ما تموم شد... ما از این قصه یاد گرفتیم که مثلا اگر بگیم مودب هستیم ولی حرفهاب بد بزنیم آیا واقعا مودب هستیم؟ اگر بگیم دندونهامون قشنگن ولی مسواکشون نزنیم آیا واقعنی دندونهامون رو دوست داریم؟ اگر دوست داشته باشیم تکالیفمون رو به موقع انجام بدیم اما کلی باید دنبال مداد و دفتر و کتابهامون بگردیم تا تکالفیمون رو انجام بدیم، آیا میتونیم سر موقع اونها رو انجام بدیم؟ 

۱۸:۳۰
1_21915219138.mp3
۰۶:۳۹-۱۵.۲۵ مگابایت
۱۲:۴۹
به نام خدای بخشندهی مهربان...
سلام به شما بچههای نازنین... بچهها تا حالا شده احساس کنید که از دیگران بالاتر هستید و برای همین بقیه باید حرف شما رو گوش بدهند؟ و یا احساس کنید یکی از دوستانتان از همه بالاتره و شما باید به حرفش گوش بدید؟یکی بود... یکی نبود...
طاووسی زیبا در جنگلی سرسبز زندگی میکرد. او بال و پر و دم بسیار زیبایی داشت. روی پرهایش نقطه های بزرگی مثل چشمهای درشت به نظر میرسید. رنگ سبز و آبی پرها، چشم همه حیوانات را خیره میکرد. برای همین وقتی طاووس میدید که حیوانات جنگل با تعجب و تحسین نگاهش میکنند، دمش را باز میکرد و با آن چتر زیبایی درست میکرد و با ناز و غرور جلوی چشم آنها راه میرفت و فخر میفروخت. طاووس چون خودش را از همه بهتر میدانست با هیچ کس دوست نمیشد و همیشه تک و تنها بود. 

در کنار جنگل سبز، رودخانهای بود که تمام حیوانات برای نوشیدن آب به آنجا میرفتند. یک روز طاووس به سوی رودخانه رفت تا هم آب بنوشد و هم دم زیبایش را به حیوانات نشان بدهد. او سرش را بالا گرفته بود و به هیچ کس نگاه نمیکرد. طاووس که همینجوری راه میرفت، بوتهی بزرگ خارداری را که سر راهش بود ندید و دم بلندش به آن گیر کرد. طاووس خواست دمش را آزاد کند، اما کار آسانی نبود و تعدادی از پرهایش کنده شدند. طاووس به قدری از این پیشامد ناراحت شد که فریاد کشید و با صدای بلند گریه کرد. برفی و مشکی که دو تا خرگوش بودند صدای گریه طاووس را شنیدند و فوراً برگشتند و کمکش کردند تا از بوته دور شود. برفی پرهای کنده شده طاووس را جمع کرد و به عنکبوت درشتی که داشت از آنجا رد میشد گفت: «خاله عنکبوت، دم قشنگ طاووس کنده شده بیا به او کمک کن» عنکبوت ایستاد و پرسید، چه کار باید بکنم؟» مشکی گفت: «من و برفی پرها را سر جایشان قرار میدهیم و تو با آب دهانت تار درست کن و آن ها را بچسبان، خاله عنکبوت گفت: «باشد، این کار را میکنم، بعد از آن برفی و مشکی پرها را یکی یکی و با دقت سر جایشان گذاشتند و عنکبوت آن ها را با آب دهانش چسباند. دم طاووس به شکل اولش در آمد. طاووس خیلی خوشحال شد و از خاله عنکبوت و برفی و مشکی تشکر کرد و با آن ها دوست شد.


آن روز برای طاووس روزی فراموش نشدنی بود؛ چون برای اولین بار دوستانی پیدا کرد و فهمید که نباید به خاطر زیبایی ظاهری مغرور باشد. حالا برای او مهم بود که دوستانی داشته باشد و به آن ها محبت کند؛ دوستانی که در هنگام سختیها به او کمک کنند و او به آنها کمک کند و هنگام خوشیها هم در کنار هم باشند. فردای آن روز طاووس از مشکی و برفی و خاله عنکبوت و دوستان آنها دعوت کرد که به خانهاش بیایند و مهمانش باشند. آنها آمدند و چند ساعتی را در کنار هم با شادمانی سپری کردند. پس از آن نیز حیوانات جنگل ندیدند که طاووس سرش را با غرور بالا بگیرد و به آن ها فخر بفروشد.
در کنار جنگل سبز، رودخانهای بود که تمام حیوانات برای نوشیدن آب به آنجا میرفتند. یک روز طاووس به سوی رودخانه رفت تا هم آب بنوشد و هم دم زیبایش را به حیوانات نشان بدهد. او سرش را بالا گرفته بود و به هیچ کس نگاه نمیکرد. طاووس که همینجوری راه میرفت، بوتهی بزرگ خارداری را که سر راهش بود ندید و دم بلندش به آن گیر کرد. طاووس خواست دمش را آزاد کند، اما کار آسانی نبود و تعدادی از پرهایش کنده شدند. طاووس به قدری از این پیشامد ناراحت شد که فریاد کشید و با صدای بلند گریه کرد. برفی و مشکی که دو تا خرگوش بودند صدای گریه طاووس را شنیدند و فوراً برگشتند و کمکش کردند تا از بوته دور شود. برفی پرهای کنده شده طاووس را جمع کرد و به عنکبوت درشتی که داشت از آنجا رد میشد گفت: «خاله عنکبوت، دم قشنگ طاووس کنده شده بیا به او کمک کن» عنکبوت ایستاد و پرسید، چه کار باید بکنم؟» مشکی گفت: «من و برفی پرها را سر جایشان قرار میدهیم و تو با آب دهانت تار درست کن و آن ها را بچسبان، خاله عنکبوت گفت: «باشد، این کار را میکنم، بعد از آن برفی و مشکی پرها را یکی یکی و با دقت سر جایشان گذاشتند و عنکبوت آن ها را با آب دهانش چسباند. دم طاووس به شکل اولش در آمد. طاووس خیلی خوشحال شد و از خاله عنکبوت و برفی و مشکی تشکر کرد و با آن ها دوست شد.
آن روز برای طاووس روزی فراموش نشدنی بود؛ چون برای اولین بار دوستانی پیدا کرد و فهمید که نباید به خاطر زیبایی ظاهری مغرور باشد. حالا برای او مهم بود که دوستانی داشته باشد و به آن ها محبت کند؛ دوستانی که در هنگام سختیها به او کمک کنند و او به آنها کمک کند و هنگام خوشیها هم در کنار هم باشند. فردای آن روز طاووس از مشکی و برفی و خاله عنکبوت و دوستان آنها دعوت کرد که به خانهاش بیایند و مهمانش باشند. آنها آمدند و چند ساعتی را در کنار هم با شادمانی سپری کردند. پس از آن نیز حیوانات جنگل ندیدند که طاووس سرش را با غرور بالا بگیرد و به آن ها فخر بفروشد.
۱۲:۴۹
امام علی بن ابیطالب (علیه السلام):اَلْإِيمَانُ صَبْرٌ فِي اَلْبَلاَءِ وَ شُكْرٌ فِي اَلرَّخَاءِ.ایمان، شکیبایی در سختی و گرفتاری است و سپاسگزاری در آسایش و نعمت.منبع و مرجع:غرر الحکم، ج 1، ص 72لینک ویدئو:https://www.aparat.com/shorts/2008230196334010368#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان#شازدهکوچولو
۱۸:۵۴
امام علی بن ابیطالب (علیه السلام):مَنْ ثَبَتَتْ لَهُ اَلْحِكْمَةُ عَرَفَ اَلْعِبْرَةَهر كه حكمت در دلش جاى گيرد، عبرت شناس شود:Imam Ali ibn Abi Talib (Peace be upon him)Whoever has wisdom in his heart will learn lessonsمنبع و مرجع:غرر الحکم، جلد ۱، صفحه ۶۳۲لینک ویدئو:https://www.aparat.com/shorts/2013908747530719232
#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان#شازدهکوچولو
۹:۳۵
بازارسال شده از شهید شناسی ۱۴ - زندگینامه و سلوک شهدا
راستی اوج ایمان استامام علی بن ابیطالب (علیه السلام)غرر الحکم، ج 1، ص 376لینک ویدئو:https://www.aparat.com/shorts/2016597632641638400
#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان#شازدهکوچولو
۲۱:۱۲
قصهی قشنگ و آموزندهی " مداد مهربانی "
https://www.aparat.com/v/eus1r64#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان
https://www.aparat.com/v/eus1r64#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان
۹:۵۰
1_24141523524.mp3
۰۴:۲۳-۱۰.۰۵ مگابایت
#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان
۹:۵۰
به نام خدای بخشندهی مهربون...
سلام و صد سلام به شما بچههای خوب و نازنین... امیدوارم که حال همهی شما خوب باشه...
بچهها شما اگر کسی به یکی از وسایلتون نیاز داشته باشه بهش اون وسیله رو قرض میدید که استفاده کنه و بعد از اینکه کارش تموم شد اون رو به شما برگردونه؟پسرک قصهی ما پسری بود درسخون و زرنگ... تمام نمرههاش خوب خوب بودن... اما پسرک قصهی ما هیچوقت وسایلش رو به دیگران نمیداد و یا خوراکیهاش رو توی زنگ تفریح تنهایی میخورد... اون فکر میکرد که چون درسش از همه بهتره و نمرههاش بالاتره بقیه بچهها باید وسایلشون رو اگر اون بخواد، بهش بدن و یا خوراکیهاشون رو باید به اون بدن اما اون نباید به کسی چیزی بده و یا از خوراکیهاش بده... یک روز آخرین امتحان خرداد ماه رسیده بود و بعدش مدارس تعطیل میشد. پسرک تمام امتحاناتش رو خوب خوب پشت سر گذاشته بود... اما وقتی آخرین امتحان شروع شد پسرک متوجه شد که مدادش رو با خودش نیاورده... این زیپ و اون زیپ کیفش رو حسابی گشت اما از مداد خبری نبود... پسرک قصهی ما نگران شده بود و میگفت اگه مداد نداشته باشم باید چی کار کنم؟! بچهها داشتن سوالات رو جواب میدادن و پسرک قصهی ما هنوز داشت دنبال مدادش میگشت تا اینکه یکی از همکلاسیهاش مدادش رو داد به پسرک و گفت میدونم که درس تو خیلی خوبه... میدونم که همه سوالات رو بلدی... سریه جواب سوالات رو بده و بعدش مداد رو بده من تا من هم به اندازهای که بلدم، جواب سوالات رو بدم... پسرک سریع جواب سوالات رو داد... این امتحان رو هم مثل بقیه درسها نمرهی عالی گرفت اما یک درس خیلی بزرگی گرفته بود... اون متوجه شد که دست به دست هم دادن و به همدیگه کمک کردن خیلی از رقابت و از بقیه جلو زدن قشنگتره... پسرک قصهی ما از اون روز به بعد همیشه در حال کمک کردن به بقیه بچهها بود تا اونها هم درسهاشون بهتر بشه و پسرک قصهی ما از اون به بعد خوراکیهاشو با دوستاش میخورد...
۹:۵۰
بازارسال شده از شهید شناسی ۱۴ - زندگینامه و سلوک شهدا
.
به مـاه نـاب خــدا، سلام کنیم
چهارشنبه ۱ رمضان ۱۴۴۷۲۹ بهمن ۱۴۰۴
#امام_علی_علیه_السلام :
✧ نَومُ الصائمِ عِبادَةٌ، و صَمتُهُ تَسبيحٌ، و دُعاؤهُ مُستجابٌ، و عَمَلُهُ مُضاعَفٌ. إنّ للصائمِ عِندَ إفطارِهِ دَعوَةً لا تُرَدُّ.
⁘ خوابِ روزهدار، عبادت است و خاموشى او، تسبيح و دعايش، پذيرفته و عملش، دو چندان. براستى كه براى روزه دار به هنگام افطار دعايى است كه در درگاه خدا ردّ نمىشود.
◌ الدعوات: ص۲۷ ح۴۵و۴۶
اعمال روزانه ماه مبارک رمضان
هر روز تلاوت یک جز از قرآن کریم
قرائت چهل مرتبه سوره قدر
خواندن روزانه حدیث کساء بعد از نماز ظهر
#ماه_رمضان#روزه
#امام_علی_علیه_السلام :
✧ نَومُ الصائمِ عِبادَةٌ، و صَمتُهُ تَسبيحٌ، و دُعاؤهُ مُستجابٌ، و عَمَلُهُ مُضاعَفٌ. إنّ للصائمِ عِندَ إفطارِهِ دَعوَةً لا تُرَدُّ.
⁘ خوابِ روزهدار، عبادت است و خاموشى او، تسبيح و دعايش، پذيرفته و عملش، دو چندان. براستى كه براى روزه دار به هنگام افطار دعايى است كه در درگاه خدا ردّ نمىشود.
◌ الدعوات: ص۲۷ ح۴۵و۴۶
#ماه_رمضان#روزه
۸:۱۹
قصهی قشنگ و آموزندهی" گردنبند صدفی "
https://www.aparat.com/v/obdfey4#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان
https://www.aparat.com/v/obdfey4#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان
۱۱:۱۹
به نام خدای بخشندهی مهربون... 
سلام و کلی سلام به شما بچهها قشنگ و نازنین...
امیدوارم که حال همهی شما خوب باشه و آمادهی شنیدن قصهی این هفته باشید... بچههای خوبم تا حالا شده تو دلتون و فکرتون، حس کنید که یکی از دوستاتون یک کار بدی رو انجام داده ولی راستش رو نمیگه و کار بدش رو پنهان میکنه؟ ولی بعدش متوجه شده باشید که اصلا اون دوستمون، کار بدی انجام نداده و ما اشتباه میکردیم؟!
بریم قصهمون رو بشنویم...خانم خرسه و آقاخرسه با دختر کوچولوی تپل مپلشان خرس گل گلی ،توی یک خانهی بزرگ زندگی میکردند. آنها خانوادهی شاد و مهربانی بودند. روزها همراه دخترشان یعنی خرس گل گلی به جنگل میرفتند و میوههای جنگلی جمع میکردند و به خانه میآوردند و برای زمستانشان انبار میکردند. دختر آنها همیشه یک پیراهن گلدار میپوشید، برای همین او را گل گلی صدا میزدند. یک روز خالهی گل گلی به دیدنشان آمد. آن روز خاله خرسه یک گردنبند صدف خیلی قشنگ به گل گلی هدیه کرد. گل گلی خیلی خوشحال شد. خالهاش را بوسید و از او تشکر کرد و گردنبند را به گردنش آویخت.یک روز خانم و آقای خرس در خانه بودند و داشتند آش کدو میپختند. گل گلی اجازه گرفت تا از خانه بیرون برود و کمی بازی کند. بابا و مامانش هم اجازه دادند و گفتند تا آش آماده شود میتواند بیرون بماند و بازی کند. گل گلی بیرون خانه مشغول لی لی کردن بود که چشمش به خرگوش سفید افتاد. خرگوش سفید به گل گلی سلام کرد و گفت: گل گلی جان،چه گردنبند قشنگی داری! خیلی بهت میاد! 
گل گلی خندید و گفت:آره خیلی قشنگه! خالهام این گردنبند را به من هدیه داده، خیلی دوستش دارم.خرگوش سفید گفت: مبارکت باشه و جست و خیزکنان به سوی تپه دوید و از گل گلی دور شد. 
گل گلی مدتی بازی کرد تا این که مادرش او را صدا زد و گفت: گل گلی جان، آش حاضره بیا تو آش بخور. گل گلی با خوشحالی به خانه رفت. دستهایش را شست و سر میز نشست تا آش بخورد. مادر به دستهای او نگاه کرد تا ببیند تمیز شسته است یانه. اما نگاهش به گردن گل گلی افتاد و با تعجب پرسید: گردنبندت کجاست؟ گل گلی دستش را به طرف گردنش برد و با ناراحتی گفت: نیست،نمیدونم چطور شده! مادرش گفت: برو بیرون روی زمین را نگاه کن شاید اونجا افتاده. گل گلی سریع بیرون رفت. روی زمین را نگاه کرد اما چیزی ندید. به خانه برگشت و با ناراحتی سر میز نشست. خانم خرسه و آقاخرسه فهمیدند که او گردنبندش را پیدا نکرده. اما چیزی نگفتند و صبرکردند تا غذاخوردنشان تمام شد. آن وقت هرسه با هم برای پیداکردن گردنبند بیرون رفتند. اما هرچه گشتند، آن را پیدا نکردند. هیچکس نزدیک خانهی آنها دیده نمی شد. ناگهان خرگوش سفید از تپه پایین آمد و به آنها نزدیک شد. به خانم و آقاخرسه سلام کرد و پرسید: چی شده؟ دنبال چی میگردید؟گل گلی گفت: گردنبندم گم شده، تو آن را ندیدی؟خرگوش سفید گفت:نه ندیدم.
خرگوش گفت پس من هم با شما میگردم، شاید که پیداش کنیم. اما گل گلی تو دلش گفت حتما گردنبند رو پیدا کرده و با خودش برده توی لونهش... این ور و اون ور رو گشتند ولی گردنبند پیدا نشد که نشد... گل گلی هر لحظه توی دلش بیشتر به خرگوش این فکر رو میکرد که اون برداشته... تا اینکه رسیدن دم مغازهی موش کور... آقای موش کور روی یک کاغذ نوشته بود یک عدد گردنبند پیدا شده است... همه خوشحال شدن و رفتن پیش موش کور... سلام و علیک کردن... گل گلی مشخصات گردنبندش رو به موش کور داد و موش کور هم گفت بله... همین گردنبند رو پسرم وقتی داشت زمین رو میکند کنار برکهی آب پیدا کرده و با خودش آورد و داد به من... گل گلی خیلی خوشحال بود... اما از اینکه تو دلش نسبت به خرگوشی فکر بد کرده بود ناراحت بود. از اون به بعد تصمیم گرفت که بیدلیل نسبت به کسی حس بد و فکر اشتباه نداشته باشه... 

۱۱:۲۷
1_24141586907.mp3
۰۶:۵۹-۱۶.۰۱ مگابایت
#قصه_خوانی_کودکان#قصه_شب_کودکان#کتابخوانی_کودکان
۱۱:۲۸