بله | کانال گـیلــــ🌿ـــــ‌آوا
عکس پروفایل گـیلــــ🌿ـــــ‌آواگ

گـیلــــ🌿ـــــ‌آوا

۷۳۹ عضو
عکس پروفایل گـیلــــ🌿ـــــ‌آواگ
۷۳۹ عضو

گـیلــــ🌿ـــــ‌آوا

در دل من چیزیست؛مثل یک بیشه‌ی‌ نورمثل خواب دم صبح!و چنان بی‌تابم که دلم می‌خواهد،بدوم تا تهِ دشت، بروم تا سر کوهدورها آوایی است، که مرا می‌خواند
thumbnail
هبوط
شاید آدم باید هبوط کند، تا تکلیفی را روی دوشش احساس کند. کَت و کولش درد بگیرد. استخوانِ ترقوه‌اش بشکند. آنوقت پاشنه را وَر بکشد. بدود تا بارِ روی دوشش را به مقصد برساند.
دوست داشتم می‌نشستم لبه‌ی پلِ رودخانه‌. همانی که از میانبرِ کوچه‌ها می‌گذشت تا برسم به مدرسه ابتداییِ‌مان.
یا اینکه برویم امامزاده آسِدحسنِ چایجان. وقتی بابا پیکانِ صفرش را خرید، همه‌مان را برد آنجا برای قربانیِ گوسفند. فامیل به این بهانه‌ها دورهم جمع می‌شدند. بعد من می‌نشستم روی شاخه‌های عجیبِ درخت حیاط که نیم‌دایره نیم دایره روی چمن‌های سبزِ امامزاده منتظرم بودند. کباب را که به دندان می‌کشیدیم با دخترخاله‌ها می‌خزیدیم پشت امامزاده. پایمان را می‌انداختیم به آب.
هنوز وقتی از کوچه‌ای رد می‌شوم، که فضاش پر شده از عطرِ بهارنارنج، روحم می‌دود تا سر درِ خانه مادربزرگ! درست توی باغِ تهِ حیاط. شکوفه‌های درخت ریخته شدند روی زمین. با بچه‌ها خم می‌شویم شکوفه‌های تمیز را می‌ریزیم توی پلاستیک. می‌دهیم به مامان! تا با نخ و سوزن برایمان گردنبند و دستبند درست کند.
هنوز هم دلم از شنیدن عطرِ شکوفه‌ی بهارنارنج ضعف می‌رود. دلم یک رشته شکوفه، دور دستم می‌خواهد.
اما رنگِ کدام اقاقیا من را کشاند تا پایتخت؟هبوط کردم.آدمی که هبوط کند تازه می‌فهمد باید بجنگد.دیگر طعم‌ها گس می‌شود. لای دندانت گیر می‌کند.تازه می‌فهمی دنیا با آن همه گل‌های یاسِ آویزان هم چیزِ دندان‌گیری نیست.
شب‌ها را با ستاره گره می‌زدم روی زمین. دلم یک بغل گلِ شب‌بو می‌خواست.دلم می‌خواست خیابان‌های تهران را گز کنم تا شاه‌عبدالعظیم. مثل شب‌های رشت یخ بزنم لای شب‌بوها، بستنی قیفی را با شیرموز بخورم. صبحش توی امامزاده ابراهیم بالای کوه. دست بیاندازم میانِ ابرها، مهِ یخ‌زده را ها کنم.چادرم گِل بشود از بس خودم را از سربالاییِ گِلی جاده کشانده‌بودم بالا.
شب‌های رشت زنده است. اصلا انگار آدم است و انتظار تو را می‌کشد از پسِ پرده نگاهش کنی. با ستاره‌هاش چشمک بزند که بیا بیرون هوا بس بهاری و مطبوع است.تا به خودت بیایی ببینی دست در جیب داری قدم می‌زنی روی آسفالتِ نم زده‌ی سبزه‌میدان. صورتت را بگیری رو به آسمان. چشمانت را ببندی و یک دلِ سیر باران را نفس بکشی.
اما اینجا میانِ مهِ دود زده‌ی اتوبوس‌ها گیر کرده‌ام. میانِ شلوغی آدم‌ها.میانِ کوه‌های بدون سرسبزی.گل‌هایی که از سر درِ خانه‌ها آویزان نیست. کوچه‌هایی که تنش به خزه سبز نشده.
زنبیل را از میز فروشنده برمی‌دارم با خودم می‌کشم تا تهران.سفره حصیری را پهن می‌کنم روی میز کوچکی که به دیوار مطبخ نصب کردیم. زنبیل را آویزان می‌کنم.
در خیالم تصور می‌کنم اپن آشپزخانه‌مان همان ایوانِ مادربزرگ است که گاهی کدو را آنجا می‌گذاشت.گاهی یک دسته سیر گیس می‌کنم و گاهی چند مشت فلفل نخ. آویزانشان می‌کنم روی دیوار.
خوب که نگاه می‌کنم مطبخم بوی گیلان گرفته‌. از آن حیاطِ بزرگ و درخت‌های پرتقال خبری نیست. همان درخت‌هایی که با دخترخاله‌ها پشتَش قایم باشک، بازی می‌‌کردیم.
حالا در دلِ پایتخت هبوط کرده‌‌ام. تازه فهمیده‌‌ام هبوط یعنی اختیار دار شدن. اینکه خودت را بتکانی بعد تمامَت را بگذاری برای کاری که بخاطرش خلق شدی. برایش پا گذاشتی توی دنیا.

#آوای_دخترِ_گیلکگـیلــــundefinedـــــ‌آوا

۱۹:۳۳