بله | کانال گیل‌نوشت
عکس پروفایل گیل‌نوشتگ

گیل‌نوشت

۳۰۸ عضو

1_25450163312.mp3

۰۳:۴۲-۴.۸۵ مگابایت
موسیقی وعده صادق (اسپانیایی ـ مکزیکی)
مکزیکی ها در یکی دو روز اخیر یک موسیقی درباره جنگ ایران ساخته اند که محتوای خیلی خوبی دارد . این موسیقی به شدت در حال گسترش در کشورهای اسپانیایی زبان است.
ترجمه این موسیقی:(۰:۱۴) به او گفتند: «برو به پناهگاه، خودت را نجات بده!»(۰:۱۹) او پاسخ داد، بی‌آنکه از جای خود تکان بخورد:(۰:۲۳) «اگر مردم من جایی برای پناه بردن ندارند،(۰:۲۹) من هم ندارم. دیگر حرفی باقی نمی‌ماند.»(۰:۳۴) او در جایگاه خود جان داد و وظیفه‌اش را انجام داد.(۰:۴۰) شبها نمی‌گریخت؛ شهدا این‌گونه فرار نمی‌کنند.(۰:۴۵) چهل روز گذشت و تمام ملت دعا کردند.(۰:۵۰) و سپس آن اشک را به قدرت تبدیل کردند.(۰:۵۳) پادشاهان خلیج درهای خود را گشودند(۰:۵۶) به روی بمب‌افکن‌هایی که برای کشتن می‌آیند.(۰:۵۸) سرزمین اسلامی به واشنگتن فروخته شد.(۱:۰۲) خداوند آنها را داوری کند. دیگر حرفی برای گفتن نیست.(۱:۰۶) موشک‌های فراصوت، هیچ‌کس جلودارشان نیست.(۱:۰۸) خرمشهر، آسمان به لرزه درمی‌آید.(۱:۱۰) وعده راستین، چهار بار تکرار شده.(۱:۱۳) موشک‌های ایران دست از پرواز برنمی‌دارند.(۱:۱۵) تنگه هرمز بسته شد، نفت متوقف گردید.(۱:۱۸) ترامپ در خلا فریاد زد، کسی صدایش را نشنید.(۱:۲۱) یمن در حال پرواز بود، فلسطین نیز همین‌طور.(۱:۲۶) مقاومت نمی‌میرد و نمی‌میرد، آمین.(۱:۲۹) اسم آنها را بشنوید، تا جهان یاد بگیرد:(۱:۳۲) فتاح، که هر سپر و پرده‌ای را درهم می‌شکند.(۱:۳۵) دوربرد است، بی‌اجازه می‌رسد.(۱:۳۹) خرمشهر، با کلاهک چندگانه، بدون آنکه بمیرد.(۱:۴۲) صد و پنجاه موشک در یک شب.(۱:۴۵) تل‌آویو به لرزه افتاد، هیچ سرزنشی در کار نبود.(۱:۴۸) پالایشگاه حیفا تا صبح سوخت.(۱:۵۸) این بهای بازی کردن با قدرت است.(۲:۰۳) و یمن از جنوب بی‌وقفه شلیک می‌کند.(۲:۰۷) از شمال نیز انفجار می‌آید، قوی، آتشین، دریایی.(۲:۱۱) فلسطین از درون، با سنگ، تونل و ایمان.(۲:۱۵) محور مقاومت می‌گوید: «ما اینجاییم، بیایید.»(۲:۲۷) تنگه هرمز بسته شد، ۲۰ درصد نفت جهان(۲:۳۵) در دستان ایران. این را در اخبار نمی‌بینید!(۲:۴۱) موشک فراصوت، هیچ‌کس جلودارش نیست.(۲:۴۴) خرمشهر، آسمان به لرزه می‌افتد.(۲:۴۶) وعده راستین، چهار بار تکرار شده.(۲:۴۹) موشک‌های ایران دست از پرواز برنمی‌دارند.(۲:۵۲) تنگه هرمز بسته شد، نفت متوقف گردید.(۲:۵۴) ترامپ در خلا فریاد زد، کسی صدایش را نشنید.(۲:۵۷) یمن در حال انفجار است، فلسطین نیز همین‌طور.(۳:۰۰) مقاومت نمی‌میرد و نمی‌میرد، آمین.(۳:۰۶) از مکزیک صدای خود را می‌فرستیم.(۳:۱۲) دیدیم چه کسی خم شد و چه کسی ایستاده جان داد.(۳:۱۹) خامنه ای، شهید رمضان.(۳:۲۳) وعده راستین پایان نمی‌پذیرد.(۳:۲۶) الله‌اکبر!

۱۴:۲۱

thumbnail
#پرفسور_شایگان که ده‌ها سال در موضوع مکتب‌های آسیایی و تمدن‌های جهان غور و تمحض داشته است (به ویژه هند) در باب نقش و جایگاه #ایران در #اسلام در کتاب #آسیا_در_برابر_غرب نکته نغزی دارد که بی‌راه نیست و می‌شود ساعت‌ها درباره‌اش سخن گفت و نوشت، کما اینکه بعضی از دانشمندان و پژوهشگران تمدن‌پژوه چنین کرده‌اند در سالیان متمادی.
حال او در این باره چنین می‌گوید:«اگر باز گردیم به موقعیت ایران در #آسیا و به ویژه در اسلام می‌بینیم که ایران در واقع در دنیای اسلامی همان رسالت را داشت که #آلمان در #غرب. اگر به گفته #هگل مشعل تفکری را که یونانیان برافروختند آلمان زنده نگه داشت، از چراغ امانت آسیایی در اسلام، ایران پاسداری کرد. ناسیونالیست‌های جدید کشور ما که منکر اسلام و این جنبه از تاریخ ایران هستند و به سبب انزجار از هر آنچه اسلامی است، دست به سوی #تاریخ_باستان دراز می‌کنند و به نوعی اسطوره‌زدگی دچار می‌شوند، به این نکته توجه ندارند که انکار اسلام انکار چهارده قرن تمدن و تفکر ایرانی است. ایران، بر خلاف نظر این ناسیونالیست‌ها، اسلام را پذیرفت و به آل محمد [علیهم‌السلام] عشق ورزید و در تکمیل و تلطیف #فرهنگ_اسلامی از تمام امکانات نبوغ قومی خود مدد گرفت: قواعد زبان #عرب را پی‌ریزی کرد، بهترین تفسیرهای عرفانی را بر #قرآن نوشت، #فرّه_ایزدی ایمان خود را همچون هاله‌ای فروزان گرد سر ائمه اطهار [علیهم‌السلام] بست، عشق به #آخرت و #معاد را که یکی از معتقدات شاخص روح ایرانی بود، در #رستاخیز دوباره #مهدی_موعود [علیه‌السلام] بازیافت. انکار این همه کوشش، تکذیب همت غول‌آسای نیاکان ماست که نبوغ خود را در قالب تفکر اسلامی به حد اعلا بروز دادند و چشمه فیض #اهورایی را به مشکات انوار #نبوت پیوستند. انکار این همت حکم این را دارد که ما آخرین حلقه زنجیر #میراث_ایرانی را نادیده بگیریم و کورانه به حلقه نخستینش که نسبت به آن بیگانه‌ایم، دل ببندیم. غافل از اینکه آنچه از آغاز تاریخ این تفکر متجلی شده در همین زنجیره تسلسل نهفته است و خاطره قومی ایران فضای شکوفاننده‌ای است که همه گنجینه‌های روح ایرانی را از آغاز تا به امروز در بطن خود گرد آورده و ایثار فرزندان باوفای خود کرده است. ارتباط با این فضا یعنی ارتباط با روح ایران و این روح نیز خواه‌ناخواه در قالب تفکر اسلامی شکفت و هنوز هم منشأ اثر است، زیرا ایران در اصل امانتدار حقیقت محمدی [صلوات الله علیه]، یعنی چراغ عرفان در اسلام بود و به همین علت است که ایران عشق به آل محمد [علیهم‌السلام] و آخرین ظهور اُخروی آن را که مهدی موعود [علیه‌السلام] باشد، بر همه چیز مقدم دانست.»صص ۱۷۴ و ۱۷۵

۱۶:۱۳

thumbnail
شاید برای بسیاری از مردم دنیا این سوال پیش آمده باشد که دلیل ایستادگی، شجاعت و مقاومت ایرانیان در برابر ظلم و ستم چه می‌تواند باشد. این انیمیشن زیبا و تأثیرگذار با زبانی بین‌المللی به این پرسش مهم پاسخ می‌دهد.

۱۸:۰۳

thumbnail
#*نزار_قبانی را یک شاعر بزرگ در حوزه عشق و وطن به طور توأمان می‌شناسیم. او اشعار عاشقانه‌های لطیف و مهربانانه‌اش را اغلب به #وطن پیوند می‌زند. بی‌شک او باور دارد که اگر وطن نباشد هیچ احساس و کلام لطیفی اصالت نخواهد داشت. این شاعر فلسطینی به گونه‌ای نماینده بغض عاشقانه مردمان ستمدیده #فلسطین است.
undefinedاینک بخشی کوتاه از شعر هفت بندی او را به نام
«ناچارم از وطن اجازه بگیرم»* خدمت شریف‌تان تقدیم می‌شود:

«پیش از این که از چشم‌هایت بنویسمناچارم از درختان اجازه بگیرمپیش از این که از چهره‌ات بنویسم ناچارم از باران اجازه بگیرم پیش از آن که از دریایم و طوفان‌هایم بنویسم ناچارم از باران اجازه بگیرمپیش از آن که در هوای تو بچرخم بانو!ناچارمناچارمناچارم از وطن اجازه بگیرماین روزها از جیب‌هامان پروانه‌ای تابستانی بیرون می‌پرد که نامش وطن استاز لب‌هامان انگور شامی خارج می‌شود که نامش وطن استاز پیراهن‌هامان خارج می‌شود مناره‌ها و بلبل‌ها و جدول‌ها و میخک و بهگنجشک آبی که نامش وطن است می‌خواهم تو را ببینم بانوی مناما می‌ترسم که احساس وطن جریحه‌دار گرددبانوی من می‌خواهم هر شب به تو زنگ بزنممی‌ترسم درزهای وطن صدای مرا بشنودمی‌خواهم دوست‌داشتن را به روش خودم تجربه کنماما از نادانی‌ام در برابر اندوه‌های وطن خجالت می‌کشم...صص ۳۴۰ و ۳۴۱

۲۱:۰۳

thumbnail
در دین #زردشت یا #زرتشت نظر مهمی است به نام «اراده آزاد» که بسیار به نظر اسلام نزدیک است. طبق این نظر، انسان مختار است در انتخاب خیر یا شر.
آدلر در «تمدن‌های عالم» می‌نویسد: زرتشت می‌گوید انسان مالک اراده آزاد است و در واقع می‌باید بین این دو خدا یکی را انتخاب و به او خدمت کند و دیگری را براند. او می‌گوید که انسان در جهان #آخرت مسئول این انتخاب است و باید در محکمه خدایی حاضر شود و برای حیات خود در روی زمین پاسخگو باشد. گریز از شر میسّر نیست لکن با اعمال نیک قابل توازن است. اگر میزان محاسبه مثبت باشد انسان از نعمت #بهشت برخوردار می‌شود و در صورت منفی، #جهنم در انتظار اوست؛ و عاقبت هم #اهورامزدا بر #اهریمن غلبه می‌کند. مردم نقش مغ‌ها [روحانیون] را بسیار مهم می‌شمردند زیرا آنها مراسم صحیح نیایش را تدوین می‌کردند. مذهب زرتشت مدتی هم آیین رسمی #امپراتوری_ایران شد. حتی بعد از شکست ایرانیان و تسلیم شدن اولین امپراتوری‌شان به دست اسکندر رسالت زرتشت استمرار پیدا کرد و پیروان بسیاری در میان اقوام خاور نزدیک به دست آورد. مشابهت‌های فراوان میان اصول مذهب زرتشت و #یهودیت و #مسیحیت تصادفی نیست. اعتقاد زرتشت به داوری نهایی یعنی آنکه روح می‌بایست از نعمت‌های ابدی بهشت برخوردار شود و با عذاب ابدی جهنم را تحمل کند، و نیز مسئولیت انسان به دلیل برخورداری اراده آزاد، از طریق آیین زرتشتی ابتدا در دین #یهود و سپس در دین #مسیح پذیرفته شد. از طریق تعلیمات مذهبی زرتشت و گروندگان آن در #مدیترانه_شرقی بود که تصویر خدای قهار که انسان را وامی‌گذارد تا با اراده آزاد خود میان خیر و شر یکی را انتخاب کند، وارد سرچشمه‌های اصلی فرهنگ مذهبی مردم #مغرب_زمین است.عقاید زرتشتی که اهریمن را به هر طریق با جسم انسان در پیوند نزدیک می‌داند و اهورامزدا را الوهیت روح و غیر جسمانی می‌شمارد، در اعصار متوالی ذهن مسیحیان را به خود مشغول کرد و به کرّات در فرقه‌های مختلف مسیحیت جلوه‌گر شد. معروف‌ترین این فرقه‌ها، مانی‌گری در قرون وسطا بود که بدواً در #خاورمیانه رویید و سپس در سراسر #اروپا پراکنده شد. برابر تعلیمات #مانی، جسم و هر چیزی که مربوط به جسم باشد، اساساً شر و سرزمین #شیطان است. بسیاری فکر می‌کنند عنصر ویرایشگری در مسیحیت، عمدتاً محصول و شاخه‌ای از کیش زرتشتی است. فلیپ جی. آدلر تقریباً گذرا از این مطلب عبور می‌کند. ص ۶۸در باب زرتشت و عقاید دینی ایرانیان باستان کتب ارزشمندی به نگارش در آمده است که از یادکردشان می‌گذریم.

۱۸:۴۰

thumbnail
در پیچ و تاب جاده‌های تشنه و سیاه
خنک‌آسا میان هُرم آفتاب تابستان
وعده دیدار می‌دهد
انعکاس اشتباه زلال آبی راه...

زل می‌زنم
هر روز
هر شب
به شاخک‌های خشک درخت تش‌مرده
شاید بیافتد آن اتفاق شیرین
شاید بشکفد
آن شکوفه سفید...

دوباره هر روز
دوباره در جنگل
مرا می‌یابد
هیزم‌شکن پیر
در بستر کم‌عمق رود
که گوش خوابانده‌ام به صدای پچ‌پچ ماهی‌‌های بازی‌گوش
به خنده‌های نازک علف‌های کف رود...

چقدر ترانه‌خوان شده‌اند
ماسه‌های کنار ساحل
زیر پاهای دخترکان جنوب
و چه عشوه می‌آغازند
مرغان دریایی
بالای قایق‌های پسران ماهی‌گیر...

باید
از این جاده
از این جنگل
از این ساحل؛ گریخت
باید سر به بیابان زد
به گمانم آنجا
مهربان‌تر باشند
خاک‌های بی‌دروغ
بوته‌های بی‌فروغ...
#شعر

۷:۰۵

«گفت یکی را که خواجه تو جهودی؟ گفت: نی فقیهم. گفت: کاشکی جهود بودیی. گفت: چرا؟ گفت مرا کبریت می‌باید. - آنجا عادت بود که جهودان پگاه بیرون نه‌آیند از خوف ایذای مسلمانان که ثواب دارند ایذای ایشان را، و کبریت ایشان فروشند و جنس کبریت - گفت: مرا از بهر این جهود می‌خواهی؟ گفت: آری. گفت: ای خواجه، من کبریت بیارم ترا، جهودی من آرزو مبر، من همان کار می‌کنم!»
undefinedمنبع: مقالات شمس، تصحیح و تعلیق؛ استاد محمدعلی موحد، انتشارات خوارزمی، چاپ ششم ۱۴۰۲، ص ۱۳۴@gilnevesht

۲۱:۵۵

thumbnail
مرحوم #نادر_ابراهیمی در انگبین‌مکتوبه خویش «*صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها*»؛ ضمن آنکه به قدمت پنج هزار ساله #ادبیات_داستانی #ایران می‌پردازد، تقریباً همه کتب عرفانی فارسی را که طی قرون متمادی از عرفای سترگ ما برآمده است می‌کاود و کوتاه تحلیلی نیز در ادامه می‌نگارد. حکایت زیر یکی از صدها حکایتی است که جناب‌شان از دل ادبیات و متون کهن فارسی اختیار کرده است.
undefinedسَرّی سَقَطی گفت: سی سال است استغفار همی‌ کنم از یک شُکر که کردم!
گفتند: چگونه بُوَد؟
گفت: آتش اندر بغداد افتاد، کسی مرا خبر آورد که دکّان تو نسوخت. گفتم: الحمدالله، و سی سال است تا پشیمانی همی خورم که چرا خویشتن را از مسلمانان بهتر خواستم.
ص ۴۶۹

۲۳:۱۶

thumbnail
undefined مسلمانی و ایمان مخالفت هواست، کافری موافقت هوا. آن یکی ایمان آورَد، معنی‌اش این است که «عهد کردم که مخالفت هوا بکنم.» آن دگر گفت «کار من نیست. من این نتوانم. خراج می‌گزارم و می‌زیَم.» پیغامبر [ص] نیز راضی شد و قبول کرد و براتش داد. اما این دگر می‌گوید که «من مؤمنم و از هوا بیزار شدم» و نیست. می‌خواهد که نه خراج دهد و نه ترک هوا کند. می‌گوید «مؤمنم» و مؤمن نیست. می‌گوید که «صلحم» و صلح نیست. می‌گوید «یارم و رعیّتم» و نیست. می‌گوید «سپیدم» و نیست: سیاه است. می‌گوید «بازم» نیست: زاغ است.
بر مؤمن شُکر واجب است که کافر نیست. بر کافر شُکر واجب است که باری، منافق نیست.
ص ۲۴۲
undefined @gilnevesht

۲۰:۳۴

thumbnail
بادبادک‌ها قول داده‌ بودند
رؤیای کودکانه‌شان را
تا ستاره‌ها ببرند و
نغمه‌های ترانه‌ها باشند
میان ابرهای بازی‌گوش.
اکنون اما
سرانگشتان کوچک
که رد بادبادک‌ها را
به مِهر نشان کرده بودند
به ستاره‌ها رسیده‌اند.
تمام مادرها
نوحه‌خوان شده‌اند؛
وقتی آسمان میناب را
خراشیده بودند
بادبادک‌های آهنی!...

#شعر

۲۱:۰۰

thumbnail
#مهرداد_بهار (ملقب به پدر #اسطوره‌شناسی_ایران) خاطره‌ای دارد تحت عنوان «یادی و یادگاری» از دیدار #محمد_قهرمان و #مهدی_اخوان_ثالث با پدر خویش؛ #ملک_الشعرای_بهار که خواندنی است. او در این خاطره بیان می‌دارد که ملک‌الشعرای بهار، بزرگی اخوان را در شعر پیشگویی کرده بود.
این خاطره در کتاب #از_اسطوره_تا_تاریخ آمده است.
و اما خاطره:

«در سال آخر #دبیرستان_البرز بودم. یکی از همدرستان تازه‌ام در آن سال آقای محمد قهرمان بود که از آن زمان تا کنون پیوسته بدو افتخار کرده‌ام. آقای قهرمان که در آن زمان هم شعر نیک می‌سرود، دوست انوشه‌یاد؛ اخوان بود.روزی قهرمان از من خواست که از پدرم وقتی بگیرم تا اخوان به دیدارش برود. وقت گرفتم، عصری بود. اخوان و قهرمان به خانه ما آمدند. مدتی در میهمان‌خانه نشستیم. من تا آن زمان اخوان را ندیده بودم. شاید هنوز شهرتی هم نداشت، یا من که - همچون امروز - از عالم شعر و شاعری بی‌خبر بودم، او را نمی‌شناختم. جوانی بود هفده، هیجده ساله، هم‌سن قهرمان و من؛ صورتی مهربان و صمیمی داشت؛ و اگر درست یادم باشد، در ورامین یا گرمسار، معلمی می‌کرد. گفت و گویی کردیم، لحن او و کششی که در بیان واژه‌ها داشت، توجه مرا جلب کرد. آرام و با لبخند سخن می‌گفت.پدر مرا صدا زد و گفت: بگو بیایند. میهمانش رفته بود.به اتفاق به اتاق کار پدر رفتیم. اتاق پدر هیچ‌وقت نظم و ترتیبی نداشت. کتاب‌ها بر زمین پراکنده بود. تشکی کوچک در سه کنجی از اتاق افتاده بود و یکی دو پشتی روی آن به دیوار تکیه داشت. یک چند قفسه کتاب دورادور اتاق را فراگرفته بود و ضلع جنوبی اتاق یکسره شیشه بود. در شبکه‌ای چوبین، چهارگوش. نقش‌دار و درخت‌های باغ و گل‌هایی که از پشت پنجره سرک کشیده بودند، به اتاق حیاتی و لطافتی دیگر می‌داد.پدر روی تشک نشسته بود، وارد شدیم. نیم‌خیزی کرد، کاغذها و کتاب‌ها را کناری زد، اخوان و قهرمان را رو‌به‌روی خود دعوت به نشستن بر روی فرش کرد، نشستند. پدر نگاهی دقیق به اخوان انداخت. حالکی پرسید. با قهرمان آشنا بود. او خویشاوند سببی ما بود، از او هم حالی پرسید. از قوری دو استکان چای ریخت. بسم‌اللهی گفت و چای را پیش قهرمان و اخوان گذاشت.همه ساکت بودیم. پدر چندان سرحال به نظر نمی‌رسید، گویی حوصله ما را نداشت. سرانجام خود سکوت را شکست. از خراسان، از تحصیلات و از کار و بار اخوان پرسید و گفت: چای‌تان یخ می‌کند. اخوان چای را نوشید. آن وقت پدر از او خواست که شعری بخواند. تا جایی که یادم است، قصیده‌ای بود، موضوعش و حتی بیتی از آن در یادم نیست. سخت دچار فراموشی شده‌ام. اخوان به آرامی با همان کشش‌های ویژه و زیبا در بیان خویش، ابیات را می‌خواند. پدر، شاید برای تمرکز فکری بیشتر، همان‌طور که چهار زانو روی تشک نشسته بود، به پشتی تکیه داد، حتی سر خویش را به بالای پشتی گذاشت، به طاق نگاه می‌کرد. اما چند بیتی که از قصیده خوانده شد، پدر ناخودآگاه از پشتی جدا شد، نگاه را از طاق برگرفت. انتظار نداشت، به اخوان خیره شد. آرنج‌ها را بر دو زانو نهاد، شانه را جلو داد و مسحور قصیده اخوان و سرایش زیبای او شد؛ گاهی از او می‌خواست که بیتی را دوباره بخواند. به تأیید سری تکان می‌داد و به تحسین بدو نگاه می‌کرد.سال‌ها گذشته است، درست یادم نیست؛ گویا اخوان غزلی یا غزل‌هایی هم خواند. پدر غرق لذت بود. اخوان هم این را لمس کرد و با شوق و آسودگی خیال بیشتری به خواندن ادامه داد. گرچه از همان آغاز، از قیافه‌اش، اعتمادش به خود و به شعر خویش آشکار بود. پدر او را بسیار تشویق کرد. دیدار طول کشید، بیش از معمول پدر؛ و بعد رفتند.دیرگاه شب بود، برای خوردن شام، پدر، مادر و سایر بچه‌ها گرد هم آمدیم. پدر حالی داشت، در فکر بود، بی‌آنکه پرسشی کرده باشم، گفت: عجب جوان با استعدادی! در همین سن و سال جوانی، شاعری پخته است. او شاعر بزرگی خواهد شد.انوشه‌باد یاد هر دو. زندگی چه می‌گذرد، گویی همین دیروز بود.»
undefined منبع: از اسطوره تا تاریخ، مهرداد بهار، نشر چرخ، چاپ پانزدهم، ۱۴۰۲، صص ۵۱۹ تا ۵۲۱
undefined شرح عکس: محمد قهرمان و مهدی اخوان ثالث
undefined @gilnevesht

۲۲:۵۷

thumbnail
undefined #قائم‌مقام_فراهانی چهره‌ای منحصر به فرد دارد. این وزیر و سیاستمدار دستگاه قجر، عجیب ادیب است. او که خوش‌نام است در تاریخ، در کنار امیرکبیر که تحت تربیت دستگاه اوست، از جمله موارد نادر محاسن سلسله قاجار است.
تنی چند از ادبای قرون، بعدِ حیات شیخ بزرگ، حضرت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی که از نوادر و کبایر ادبای جهان است، مقلّد بوده‌اند «گلستان» عزیزش را، من جمله جناب جامی؛ شاعر بزرگ و صاحب «بهارستان». لیک هیچ‌کدام به زیبایی «منشعات» قائم‌مقام فراهانی نبوده‌اند؛ در عین ارجمندی.
حال این وزیر بزرگ، نامه‌ها و رقعه‌هایی دارد به نام منشعات که مخاطبانش، اهالی سیاست‌اند و از رجال کشور. اما لذیذترین‌شان؛ نامه‌های عاشقانه اوست که به سلیقه خویشْ یکی را از میان آن گلزار سخن می‌آورم.
امید که مقبول افتد.
(نامه مزبور؛ برای مخاطبی ناآشناست)
*undefinedباد آمد و بوی عنبر آورد بادام شکوفه بر سر آوردنامه نامی که نافه مشکِ تر و نسخه دلبر بود، در بهترین وقتی و خوش‌ترین وجهی رسید و ساحت خاطر را، رشک باغ بهشت و موسم اردی‌بهشت ساخت. مهجور مشتاق را حالتی غریب پدید آمد که جان در گلشن عشرت داشت و دل در آتش حسرت. گاه از دیدن خط مکتوبْ منتعش و گاه از ندیدن روی مطلوبْ مشتعل. یا رب این آتش که در جان من استسرد کن آن سان که کردی بر خلیلبلی، رسیدن این قاصد و رساندن این کاغذ، بعد از عهد بعید و قطع امید، فرجی بعد از شدت و فرحی بعد از محنت بود و خاطر پریشان را با همه آشفتگی، چندان شاد و شکفتگی داد که نعوذ بالله اگر شمّه‌ای از این معنی به آسمان رسد و فکر انتقام کند، خدا می‌داند از آن عهد و زمان که دست جفای آسمان به قطع رشته وصل پرداخته و ما را از یک دیگر جدا ساخته، یکدم از عمر خود شمارم و نفسی به کام دل بر آرم. هرگز ندیده بودم مگر امروز که نگاشته کلک سامی رسید و سِرُّ الکتابات نصف الملاقات ظاهر شد. باده خاک آلودمان مجنون کندصاف اگر باشد ندانم چون کندجایی که دیدن چند سطر و خواندن چند حرف، بدین‌سان مایه حیات و پیرایه نشاط شود، نمی‌دانم دیدن یار مهربان و بوسیدن آن دست و بنان چه خواهد کرد؟وصلتْ صنما بهشت دلکش باشدهجران تو دوزخی پر آتش باشد ما در خور دوزخیم یا رب هر کودر خورد بهشت است بر او خوش باشدحاشا و کلّا، استغفرالله ربی و اتوب الیه. هرگز خوش نباشد و تا قیامت دلکش نباشد، مگر من نه آن بودم که بر مرغ جان و تخم چشم خود، رشک‌ها داشتم که چرا آن بر لب دیوار است و این محروم دیدار. حالا از کجا این قدر حوصله و طاقت به هم رساندم که: مَی خورند حریفان و من نظاره کنم.به خدا بعد از این این طور تاب و توانایی ندارم و این قدر صبر و شکیبایی در قدرت من نیست. لا یُکَلِّف اللهُ نفساً الّا وُسعَها. تا قوت صبر بود کردماکنون چه کنم اگر نباشد این جا قبول حیرت است، بلکه هنگام رشک و غیرت. سایه خود را در کوی یار رخصت بار نتواند داد، اکنون همه را در میان می‌بینم و خود را در کنار.مپندار که باز ملتزم صبر و قرار باشم؛ لا والله.تا چشم من از روی تو مهجور بود روزم همه همچون شب دیجور بوداکنون که من از روی تو یارب دورمهر کس که به رویت نگَرَد کور بودوالسلام(صص ۸۴ و ۸۵)
undefined @gilnevesht

۲۲:۰۰

thumbnail
undefined میان بنده و حق، حجاب همین دو است و باقی حجب ازین دو ظاهر می‌شود و آن صحت است و مال، آن کس که تندرست است می‌گوید خدا کو، من نمی‌دانم و نمی‌بینم. همین که رنجش پیدا می‌شود، آغاز می‌کند که یا الله یا الله و به حق هم‌راز و هم‌سخن می‌گردد، پس دیدی که صحتْ، حجاب او بود و حق زیر آن درد پنهان بود و چندانکِ آدمی را مال و نوا هست، اسباب مرادات مهیّا می‌کند و شب و روز به آن مشغول است، همین که بی‌نوایی‌اش رو نمود، نفْس ضعیف گشت و گِرد حق گردد:
مستیّ و تهی دستیت آورد به من
من بنده مستی و تهی دستی تو
حق تعالی فرعون را چهار صد سال عمر و مُلک و پادشاهی و کامروایی داد، جمله حجاب بود که او را از حضرت حق دور می‌داشت؛ یک روزش بی‌مرادی و دردسر نداد تا نبادا که حق را یاد آرَد، گفت تو به مراد خود مشغول می‌باش و ما را یاد مکن، شبت خوش باد.
از مُلکت سیر شد سلیمان
و ایّوب نگشت از بلا سیر
(ص ۲۷۱)
undefined @gilnevesht

۲۰:۴۰

thumbnail
undefined حال که در برهه حساسی از تاریخ ایران هستیم (که کم نبوده است بدین خطر دچار نباشیم در طول تاریخ) که حفظ هویّت ما و موجودیت ما به جد در میان است، باید در دل‌ها امید و روشنی دمید و به ایستادگان و قرص‌قامتان شریف ایران درود فرستاد که همین مردمانند که به تأسی از نیاکان اصیل و با شرف خویش هرگز سر تسلیم پیش دشمن دُژخیم فرود نیاوردند.
متن زیر از #رمان تازه منتشره #نشر_سیمرغ است به نام #درخت_سنگستان به قلم دوست ارجمندم آقای #حسینعلی_جعفری (کتاب سترگ #یثرب و نمایشنامه #ارماییل_و_گرماییل در #نشر_صاد از ایشان منتشر شده است) که به موضوع #سربداران و خیزش و بیداری خطه #خراسان به تهییج و هدایت‌گری #شیخ_خلیفه، به ویژه شاگرد و نماینده او؛ #شیخ_حسن_جوری می‌پردازد در مقابل قوم ددمنش #مغول که داستان جنایات آنان در تواریخ مندرج است که در ایران بدین خونریزی و توحش کس یاد ندارد.
و اما بخش کوتاهی از متن رمان یاد شده:

undefined«خواجه چِشُمی از مغولی گفت که مادری را کشت و نیزه در دهان طفل شیرخوار گذاشت تا خلاصش کند. طفل به گمان پستان مادر، نوک نیزه را می‌مکید. مغول کمی درنگ کرد و سپس نیزه را در دهان طفل فرو کرد. #چنگیز که قصه را از زبان همان سرباز شنید، امر کرد او را مقتول سازند. چنگیز گفت:- مغول دل‌رحم به کار سپاه من نمی‌آید!شیخ فریاد زد:- بس کن خواجه! خواجه آشکارا لرزید. به گمانم در عمر هفتاد هشتاد ساله‌اش احدی جرأت نکرده بود چنین بر سر او فریاد بزند؛ آن هم در ده او. خواجه خانه‌خواه بود و شیخ مهمان. شیخ بدون آن که چشم از خواجه بردارد گفت:- مردمان را نترسانید. از شقاوت مغول می‌گویید و مردمان را می‌ترسانید. شیخ آه کشید.- من هم بسیار شنیدم از ظلم مغول. بسیار دیده‌ام و می‌بینم؛ از چنگیز خونخوار لعنت‌الله علیه تا همین امروز. چقدر سرهای بی‌گناه بریده شد! چقدر زن بیوه شدند! چقدر کودک که یتیم شدند! نشنیدی که چقدر دختر که خویش را به #جیحون افکندند؟!شیخ درنگی کرد و گفت:- از این چقدرها بسیار است. بایستی مردمان بشنوند و بدانند، اما من پرسشی دیگر دارم. چرا از پایمردی نمی‌گویید؟ چرا از شهادت نمی‌گویید؟ چرا پیشینیان خویش را تحقیر می‌کنید؟ اگر برابر مغول نمی‌ایستادند، کشته نمی‌شدند. از آن همه مردمان بگویید که برای حفظ همین آب و خاک جان فدا کردند. از عطار بگویید که در اسارت هم، مغول را به سخره گرفت. از #کمال‌الدین_اسماعیل بگویید که جان داد اما امانت اصفهانیان را به مغول نسپرد. از #نجم‌الدین_کبری بگویید که از تیغ تیز مغول نهراسید. شیخ نجم‌الدین کبری در جرجانیه بود. #جوجی فرزند ارشد چنگیز شهر را محاصره کرد. پیغام داد به شیخ که خود و خانواده‌اش در امان‌اند و می‌توانند از شهر خارج شوند. شیخ نپذیرفت. لباده پشمینه را کنار گذاشت و جامه رزم پوشید. به همراه مردم جنگید تا کشته شد...»undefinedصص ۵۰ و ۵۱undefined پویندگان حقیقت که تمنای دانش بیشتری از تاریخ مغول دارند می‌توانند به کتاب ارزشمند جناب #عطا_ملک_جوینی تحت عنوان #تاریخ_جهانگشای_جوینی مراجعه کنند. هر چند عطا‌ ملک خود وزارت داشت در عهد مغولان و کمی محتاطانه روایت می‌کند از میزان خشونت و خونریزی این قوم بیابان‌گرد وحوش‌صفت، اما بسیار اطلاعات گران‌سنگی به ما ارائه می‌دهد.
undefined @gilnevesht

۲۱:۲۴

thumbnail
undefined بسیاری بر این باورند که #ارسطو بزرگترین فیلسوف اعصار یا حداقل یکی از سه فیلسوف برتر جهان است. کسی که تقریباً در همه موضوعات مبتلا‌به بشر، دارای آرای نافذ و قابل تأملی است. آرایی که هنوز مطرح‌اند و بعضاً بدان‌ها استناد می‌شود.
کتاب ارزشمند #سیر_حکمت_در_اروپا که به قلم #محمدعلی_فروغی نوشته شده است؛ گویی برکه‌ای است از اقیانوس فلسفه غرب (از چند هزار سال پیش تا دوران معاصر) خالی از لطف نیست از این اثر روان و ساده و شیرین نسبتاً قطور (۱۳۰۰ ص) لبی تر کنیم.
این اثر در واقع دروازه‌ای است به سوی آثار حرفه‌ای‌تر نگارش یافته در حوزه #فلسفه.
علی‌ایحال ارسطوی بزرگ سخن نغزی دارد من باب «دوستی» که حیفم آمد آن را با شما فرهیختگان، به اشتراک نگذارم.
فروغی می‌نویسد:
undefined «از جمله چیزها که ارسطو برای سعادت انسان واجب می‌داند دوستی است و در اسباب و شرایط و لوازم و چگونگی دوستی، تحقیقات مبسوط نموده و آن یکی از بهترین مباحث کتاب اوست. دوستان را سه طبقه می‌کند: اول جماعتی که دوستی آنها مبنی بر نفع است و این غالباً در سالخوردگان دیده می‌شود، دوم گروهی که دوستی ایشان برای تمتع و تفنن است و دوستی جوانان اغلب از این نوع است، سوم دوستان حقیقی و کسانی که از آنها خود آنها را می‌خواهند یعنی نیکان و دوستی آنها بالطبع نافع و با تمتع نیز می‌باشد. این نوع دوستی البته کمیاب است و به طول زمان دست می‌دهد و غالباً میان اشخاص همپایه و هم‌درجه حاصل می‌شود چه انسان محتاج به مؤانست و همدمی است و لازمه دوستی، معاشرت و استفاده از یکدیگر است و هر چه فایده دو طرف برای یکدیگر به برابری نزدیک‌تر باشد دوستی استوارتر است و در این مقام این بحث پیش می‌آید که آیا انسان باید خودخواه باشد یا غیر را بخواهد؟ اگر خودخواهی اصل است چرا بدْنماست و با وجود آن دوستی خالص نمی‌شود؟ عکس آن را هم نمی‌توان تصدیق کرد چه آشکار است که انسان هر چه می‌خواهد برای خود می‌خواهد. پس حل مسئله را این قسم می‌کند که خودخواهی از آن جهت بد است که غالباً مردم برتری که برای خود نسبت به دیگران قائل می‌شوند در تحصیل مال یا جاه یا لذایذ است که این جمله متعلق به جزء غیرعقلانی نفس و میان مردم مطمح نظر و مورد تنافس¹ است اما هیچ‌گاه ندیده‌ایم کسی ملوم² و مغبوض شود از جهت آنکه بخواهد در دادگری و پرهیزکاری و فضایل بر دیگران برتری داشته باشد. پس اصل خودخواهی است اما خود انسان غیر از خود حیوان است و انسان باید انسانیت خود را بخواهد و اگر چنین باشد از مال و جاه و لذایذ گذشت می‌کند و نزد مردم فداکار محسوب و محبوب می‌شود و حال آنکه خودخواه واقعی اوست جز اینکه مطلوب او چیزی است که کسی برای آن با او نزاع ندارد. پس دوست اگر نیک باشد با نیکان متجانس و در نظر آنان خود است و غیر نیست و دوستی او بی‌ریا و خالص خواهد بود.»صص ۵۴ و ۵۵
۱. رغبت کردن و خودنمایی کردن
۲. سرزنش

۲۱:۰۴

thumbnail
undefined اگر به ذات #رسانه درست پی برده شود و در جایگاه درستی نیز از آن بشود بهره برد، دست برنده در هر موضوع و حوزه‌ای از آن توست.undefined این #انیمه به اندازه صدها متن و سخنرانی کار می‌کند.

۹:۵۹

thumbnail
#حکایتundefinedروباهی با گرگی دم مصادقت می‌زد و قدم موافقت می‌نهاد و با یکدیگر به باغی گذشتند. درْ استوار بود و دیوار پر خار، گِرد آن گردیدند تا به سوراخی رسیدند، بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گرگ به زحمت فراوان. انگورهای گوناگون دیدند و میوه‌های رنگارنگ یافتند. روباه زیرک بود، حال بیرون رفتن را ملاحظه کرد و گرگ غافل. چنانکه توانست بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد، چوبدستی برداشت و روی بر ایشان نهاد. روباه باریک‌میان زود از سوراخ بجست و گرگ بزرگ‌شکم در آنجا محکم شد. باغبان به وی رسید و چوبدستی کشید، چندانش بزد که نه مرده و نه زنده، پوست‌دریده و پشم‌کنده از آن تنگنای بیرون رفت.زورمندی مکن ای خواجه به زر کآخر کار زبون خواهی رفتفربهت کرد بسی نعمت و ناززان بیندیش که چون خواهی رفتبا چنین جثه ندانم که چه‌سانبه در مرگ برون خواهی رفت...ص ۱۵۴

۱۰:۱۵

thumbnail
undefined #محمد_قاضی خاطره جالبی دارد درباره مواجه درجه‌داری از بستگان خویش با کتاب مشهور #شازده_کوچولو که خواندنی است:
undefined «قوم و خویشی داشتم که افسر ارتش بود و در پایان خدمتش به درجه سرهنگی هم رسیده بود. آدمی بود بلندبالا و تنومند و بسیار هم ساده‌دل و با محبت. ولی اهل کتاب و مطالعه نبود و کمتر وقت خود را صرف این کارها می‌کرد. بارها از من گله کرد و می‌گفت: تو چه قوم و خویشی هستی که هیچ‌وقت از کتاب‌هایی که ترجمه می‌کنی و به چاپ می‌رسانی نسخه‌ای به من نمی‌دهی؟ مگر من چه کم از دوستانت دارم که به ایشان می‌دهی می‌خوانند و پیش من از آن‌ها تعریف می‌کنند و من رو ندارم که بگویم از آن‌ها بی‌نصیبم. راستش من خجالت کشیدم به او بگویم که شما اهل کتاب خواندن نیستید و نمی‌توان کتاب را با اهدا به شما حرام کرد. ناچار گفتم: وقت گران‌بهای شما بیش از آن ارزش دارد که صرف خواندن ترجمه‌های من بشود و اصلاً شما فرصت و مجال کتاب خواندن پیدا نمی‌کنید. با این حال او تأکید کرد بر اینکه دوست دارد کتابی از من با پشت‌نویسی آن به خط و امضای خودم داشته باشد.از قضا در همان روزها چاپ هفتم یا هشتم شازده کوچولو که نشانه حسن استقبال مردم از آن است، تازه درآمده بود. نسخه‌ای از آن را برداشتم و با تقدیم‌نامه پشت کتاب به خط و امضای خودم برایش بردم. تشکر کرد و قول داد که با وجود تنگی وقت آن را بخواند. دو هفته بعد که دیدار مجددی دست داد ضمن صحبت پرسیدم آیا کتاب را خوانده یا هنوز وقت نکرده است. به لحنی تمسخرآمیز گفت: بلی خواندم و از تو تعجب می‌کنم که چرا باید وقت خود را صرف ترجمه این مزخرفات بی‌سر و ته بکنی! ناراحت شدم و گفتم: کتاب شازده کوچولو به نظر شما مزخرف آمده است؟ گفت: بلی، چیزی در حد مزخرفات! آخر یعنی چه؟ خلبانی هواپیمایش در صحرا خراب شده است و با نداشتن دسترسی به هیچ‌جا و هیچ وسیله‌ای خود سرگرم تعمیر آن است. آن‌وقت بچه لوسی در جلویش سبز می‌شود و از او می‌خواهد که عکس یک گوسفند برایش بکشد؛ این به نظر شما چرند نیست؟ من با شنیدن این حرف پی بردم که سرکار سرهنگ بیش از آن چه تصور می‌کردم از مرحله پرت است. بی‌درنگ جواب رندانه‌ای دادم و گفتم: حق با شماست قربان! درست‌تر این بود که آن بچه به جای عکس گوسفند از او بخواهد که عکس یک گاو برایش بکشد. با اخمی تلخ جواب داد. در آن صورت هم چرند بود. چه فرق می‌کند که بچه‌ای از چنان آدمی با آن گرفتاری بخواهد عکس گوسفند برایش بکشد یا عکس گاو؟ گفتم: اختیار دارید! گاو با گوسفند فرق ندارد؟ گوسفند کوچک است و کمتر جلب توجه می‌کند، ولی گاو درشت است و چشمگیر. اخمی حاکی از نارضایی بر چهره‌اش چین انداخت و گفت: چرند نگو! به‌هر‌حال مضمون کتاب چه براساس خواهش گوسفند کشیدن باشد یا گاو کشیدن، در هر دو صورت چرند است و من به تو توصیه می‌کنم که از ترجمه این مزخرفات دست بردار و کتاب‌های تاریخی ترجمه کن تا بیشتر برای مردم قابل استفاده باشد. به او وعده دادم که اطاعت کنم و از آن پس به دنبال ترجمه چرندیات، اعم از اینکه در آن درخواست نقاشی گوسفند شده باشد یا گاو، نروم.»
صص ۳۸۰ الی ۳۸۲

۲۰:۳۱

thumbnail
undefinedاستاد بزرگ سخن پارسی؛ جناب دکتر #میرجلال_الدین_کزازی به خاطر غور و تمحض و تمرکز بر آثار #حماسی جهان به ویژه #شاهنامه، در پاسخ به پرسشی که در ادامه می‌آید، در قیاس شاهنامه با آثاری به ظاهر همسنگ خویش، پاسخ نغز و وزینی ارائه می‌دهند که آن را با شما به اشتراک می‌گذارم. undefined«شما سه اثر حماسی مطرح در فرهنگ و ادبیات اروپا، #انه‌اید، #ایلیاد_و_ادیسه را به فارسی ترجمه کرده‌اید. می‌خواهم در قیاس با سایر آثار حماسی جهان، دیدگاه‌تان را درباره جایگاه شاهنامه #فردوسی بدانم. [سوال را آیدین فرنگی می‌پرسد]undefinedمن پروایی ندارم که بی‌هیچ درنگ و دودلی، بگویم شاهنامه برترین نامه پهلوانی در ادب جهانی است. هیچ یک از رزمنامه‌هایی که آوازه‌ای بلند یافته‌اند، با شاهنامه همتراز و هم‌پایه نیستند. بسنده است آن سه‌گانه پهلوانی را که مایه نازش اروپاییان است با شاهنامه بسنجید. ایلیاد و ادیسه را که بازخوانده به #هومر، سخن‌سرای نابینای یونانی است یا انه‌اید را که سروده #ویرژیل، حماسه‌سرای رومی در واپسین سده بَغانی (پیش از زادن #مسیح) است. هیچ کدام از این سه شاهکار پهلوانی، نه در چندی و نه در چونی، با شاهنامه سنجیدنی نمی‌توانند بود. من اگر بخواهم بدان‌سان که می‌سزد این پرسش را پاسخ بدهم و برتری‌ها و والایی‌های شاهنامه را در سنجش با آن سه بازنمایم، سخن به درازا خواهد کشید. آنچنانکه می‌دانید، ایلیاد داستانی است که بر گرد یکی از رخدادها در #اسطوره‌های_یونانی درتنیده شده است: ربودن #پاریس پور #پریام، #هلن بانوی مِنِلاس را. این ربایش بر یونانیان گران می‌افتد؛ سالاران یونانی سپاهی می‌آرایند؛ به فرماندهی #آگاممنون، بر کشتی‌ها دریا را در می‌نوردند و به #تروا می‌رسند، شهر پریام که باروهایی ستبر و سُتوار داشته است. ده سال در فرود این باروها یونانیان با ترواییان می‌جنگند، بی‌آنکه یکی بر دیگری چیره بشود. در این نبردها #هکتور، پهلوان تروایی به دست #اَخیلوس یا #آشیل، پهلوان یونانی که رویین‌تن بوده است از پای در می‌آید. با کشته شدن هکتور، ایلیاد به پایان می‌رسد و دنباله داستان، پراکنده، در آن دو رزمنامه دیگر آمده است. آشیل نیز با تیری که پاریس، برادر هکتور در می‌افکند، از پای در می‌افتد؛ زیرا آن تیر به آسیب‌جای آشیل که در پاشنه او بوده است زده می‌شود. سرانجام #اولیس، فرمانروای #ایتاک نیرنگی می‌زند: اسبی چوبین می‌سازد؛ چند پهلوان یونانی را در شکم اسب جای می‌دهد؛ آوازه در می‌افکند که آن اسب ارمغان پالاس آتناست (خدای نگهبان تروا) به ترواییان. ترواییان فریفته می‌شوند و اسب را از دروازه‌ای به نام سِه به درون شهر می‌برند. شب‌هنگام، یونانیان نهفته در شکم اسب به زیر می‌آیند؛ دروازه‌ها را بر یونانیان می‌گشایند؛ یونانیان تیغ برمی‌کشند و باشندگان شهر را فرو می‌کُشند و در شهر آتش درمی‌زنند و سرانجام از تروا که شهری بسیار آباد بوده است، پشته‌ای خاکستر بر جای می‌ماند. یونانیان به سرزمین‌های خود باز می‌روند. ادیسه در این هنگام آغاز می‌شود. سرگذشت اولیس است، هنگامی که از تروا به ایتاک باز می‌گردد. انه‌اید ویرژیل نیز همین جا آغاز می‌گیرد. انه، بزرگ‌زاده‌ای تروایی است که از سوی مادر، تبار به خدایان می‌رسانیده است. او از هنگامه آتش و خون، جان به در می‌برد؛ با تنی چند از بستگان بر کشتی می‌نشیند تا به سرزمین لاتیوم که بدو نوید داده شده است، راه ببرد. انه‌اید داستان انه است که خشکی‌ها و دریاها را در پی رسیدن به آن سرزمین می‌پیماید. می‌بینیم که هر سه رزمنامه پیرامون یک رخداد پدید آمده است؛ اما شاهنامه سرگذشت همه تیره‌های ایرانی است. از نخستین آفریده انسانی، #کیومرث، تا فروپاشی جهانشایی ساسانی. نامه هزاره‌هاست. یکی از داستان‌های شاهنامه را در چندی می‌توان با آن سه‌گانه پهلوانی سنجید. از این روی، ایران‌شناسانی که با شاهنامه آشنایی یافته‌اند و آن را یا بخش‌هایی از آن را به زبان‌های اروپایی برگردانیده‌اند، بر این شاهکار شگرف شیفته‌اند و آن را ستوده‌اند و گرامی داشته‌اند... ایلیاد و ادیسه و انه‌اید، سراینده[شان] همواره درباره خویش خاموش است و تنها بازگوی داستان است؛ اما در شاهنامه چنین نیست. فردوسی پی در پی بر ما چهره می‌گشاید و با ما سخن می‌گوید، در آغاز داستان‌ها یا بیشتر، در پایان آنها و گاهی نیز در میانه داستان‌ها. هر زمان استاد شایسته می‌بیند، به میان سخن در می‌آید و دیدگاه‌ها و اندیشه‌های خود را با ما در میان می‌نهد. اگر بیت‌هایی را که استاد در آنها از خود سخن گفته است به درکشیم و گرد بیاوریم، خود خردنامه‌ای خواهد شد و چهره فردوسی را چونان اندیشمندی خردورز و جهان‌شناس بر ما آشکار خواهد کرد.»صص ۷۱ الی ۷۳undefined@gilnevesht

۲۱:۴۵

thumbnail
undefined #ایران عزیز ما در طول اعصار، بارها مورد تهاجم قوای اهریمن و دشمنان قرار گرفته است اما هر بار ققنوس‌وار سربرآورده است و خود را به پشتوانه غنای تمدنی خویش، احیا کرده است.
یکی از مهمترین این یورش‌های خانمان‌سوز؛ حملات ددمنشانه قوم #مغول بوده است که در افواه مردمان، داستان‌ها و روایات‌های بسیاری از بی‌رحمی و خونریزی‌شان بوده و هست.
آن‌ها هر شهری را که ایل نشد و تسلیم نگردید مورد تاراج و قتل‌عام قرار دادند که از آن حجم انبوه؛ به ایجاز روایتی گزین شده، بسنده می‌شود.
در متن پیش رو، (از کتاب ارجمند #تاریخ_جهانگشای_جوینی؛ مهم‌ترین منبع این بلای عظیم) به حمله تولی (پسر چهارم #چنگیزخان) به #خراسان بزرگ می‌پردازیم.

undefined «*ذکر استخلاص تولی خراسان را بر سبیل اجمال¹*سلطان محمد چون از خراسان بگذشت، یَمه² و سُبتای³ در طلبْ بر عقبِ او به تعجیل تمام چون آتش برفتند و به حقیقتْ تندباد بودند. و از خراسان اکثر نواحی بر ممرّ⁴ لشکر ایشان افتاد و کم ناحیتی ماند که فوجی از ایشان نگذشت و چندان‌که می‌رفتند، آنچه بر گذر می‌افتاد از ولایت، ایلچی⁵ می‌فرستاد و از وصول چنگیزخان اعلام می‌کرد و از اقدام بر جنگ و عناد و اِبا از قبول انقیاد، تحذیر⁶ می‌نمود و تخویف⁷ و تشدید می‌کرد و هر کجا ایلی قبول می‌کردند، شِحنه با آل‌تمغا⁸ به نشان می‌دادند و می‌رفت؛ و هر کجا که امتناع می‌نمودند، آنچه سهل مأخذ و آسان‌زخم بود⁹، رحم نمی‌کردند، می‌گرفتند و می‌کشت. چون ایشان فروگذاشتند، مردم به تحصین¹⁰ قلاع¹¹ و حصار و استعدادِ علوفه¹² و ادّخار¹³ مشغول شدند. و چون باز روزی چند تَراخی¹⁴ افتاد و از لشکر مغول آوازه ساکن‌تر شد، پنداشتند که آن جماعت مگر سیلابی بودند که فروگذشت یا دوله‌بادی¹⁵ که از روی خاک، غباری برانگیخت یا آتش‌برقی که اِبراقی¹⁶ کرد و پنهان شد. چون چنگیزخان از آب بگذشت و به خویشتن متوجه سلطان شد، پسر خویش، الغ‌نوین¹⁷ را که در سیاست، تیغ آبدار و آتشْ‌فعل بوَد که باد او به هر کس که رسید خاکستر شد و در فروسیّت¹⁸، برقی که از میان حجاب سحاب بجست؛ بر هر کجا افتد، چون خاکستر کند و اثر و نشان نگذارد و زمان مکث و لَبث¹⁹ نخواهد، نامزد کرد تا به بلاد خراسان رود. و از همه لشکرها که ملازم بود، از تمامت پسران به نسبت شمارْ تحصیص²⁰ کرد و از ده، یک نفر نامزد، تا در خدمت او بروند؛ مردانی که اگر هیچ‌گونه باد هیجا²¹ در هیجان آید، آتش در نهاد ایشان افتد²² و عقال²³ تثبّت²⁴ از دست اختیار ایشان برود؛ بحر خضَمّ²⁵ اگر خصم ایشان باشد، او را به حشوه²⁶ خاک تیره رسانند...»
undefined منبع: تاریخ جهانگشای جوینی، نوشته علاءالدین عطاملک محمد بن محمد جوینی، بر اساس نسخه علامه محمد قزوینی، به اهتمام دکتر احمد خاتمی، نشر علمی، چاپ چهارم ۱۳۹۵، جلد اول، صص ۳۲۵ الی ۳۲۷

پی‌نوشت:۱. رهایی (تصرف) خراسان توسط تولی به شرحی کوتاه۲ و ۳. از فرماندهان چنگیزخان ۴. گذرگاه۵. مأمور و فرستاده ویژه۶. ترساندن۷. همان (ترساندن)۸. مهر سرخ‌رنگ مغولان ۹. آنچه به آسانی به‌دست می‌آمد و به آسانی ضربه‌پذیر بود.۱۰. استوار کردن۱۱. قلعه‌ها۱۲. جمع‌آوری علوفه ۱۳. اندوختن۱۴. سستی۱۵. بادی که گرد و خاک برانگیزد.۱۶. برق زدن۱۷. Olgh Nooyan شاهزاده بزرگ، لقب تولی۱۸. سوارکاری ۱۹. درنگ۲۰. تقسیم کردن۲۱. جنگ و نبرد۲۲. جنگجویانی که اگر ذره‌ای باد جنگ بر آنها وزد آتش نبرد در جانشان می‌افتد و خشمگین می‌شوند. ۲۳. ریسمانی که بر زانوی شتر می‌بندند.۲۴. درنگ۲۵. دریای عظیم۲۶. روده؛ در اینجا شکم خاک
undefined نکته: به سبب تکلّف و ثقل واژگان کم‌آشنا و ایضاً دیریافت متن، لاجرم همه متن این روایت نیامد.undefined @gilnevesht

۲۳:۲۷