1_25450163312.mp3
۰۳:۴۲-۴.۸۵ مگابایت
موسیقی وعده صادق (اسپانیایی ـ مکزیکی)
مکزیکی ها در یکی دو روز اخیر یک موسیقی درباره جنگ ایران ساخته اند که محتوای خیلی خوبی دارد . این موسیقی به شدت در حال گسترش در کشورهای اسپانیایی زبان است.
ترجمه این موسیقی:(۰:۱۴) به او گفتند: «برو به پناهگاه، خودت را نجات بده!»(۰:۱۹) او پاسخ داد، بیآنکه از جای خود تکان بخورد:(۰:۲۳) «اگر مردم من جایی برای پناه بردن ندارند،(۰:۲۹) من هم ندارم. دیگر حرفی باقی نمیماند.»(۰:۳۴) او در جایگاه خود جان داد و وظیفهاش را انجام داد.(۰:۴۰) شبها نمیگریخت؛ شهدا اینگونه فرار نمیکنند.(۰:۴۵) چهل روز گذشت و تمام ملت دعا کردند.(۰:۵۰) و سپس آن اشک را به قدرت تبدیل کردند.(۰:۵۳) پادشاهان خلیج درهای خود را گشودند(۰:۵۶) به روی بمبافکنهایی که برای کشتن میآیند.(۰:۵۸) سرزمین اسلامی به واشنگتن فروخته شد.(۱:۰۲) خداوند آنها را داوری کند. دیگر حرفی برای گفتن نیست.(۱:۰۶) موشکهای فراصوت، هیچکس جلودارشان نیست.(۱:۰۸) خرمشهر، آسمان به لرزه درمیآید.(۱:۱۰) وعده راستین، چهار بار تکرار شده.(۱:۱۳) موشکهای ایران دست از پرواز برنمیدارند.(۱:۱۵) تنگه هرمز بسته شد، نفت متوقف گردید.(۱:۱۸) ترامپ در خلا فریاد زد، کسی صدایش را نشنید.(۱:۲۱) یمن در حال پرواز بود، فلسطین نیز همینطور.(۱:۲۶) مقاومت نمیمیرد و نمیمیرد، آمین.(۱:۲۹) اسم آنها را بشنوید، تا جهان یاد بگیرد:(۱:۳۲) فتاح، که هر سپر و پردهای را درهم میشکند.(۱:۳۵) دوربرد است، بیاجازه میرسد.(۱:۳۹) خرمشهر، با کلاهک چندگانه، بدون آنکه بمیرد.(۱:۴۲) صد و پنجاه موشک در یک شب.(۱:۴۵) تلآویو به لرزه افتاد، هیچ سرزنشی در کار نبود.(۱:۴۸) پالایشگاه حیفا تا صبح سوخت.(۱:۵۸) این بهای بازی کردن با قدرت است.(۲:۰۳) و یمن از جنوب بیوقفه شلیک میکند.(۲:۰۷) از شمال نیز انفجار میآید، قوی، آتشین، دریایی.(۲:۱۱) فلسطین از درون، با سنگ، تونل و ایمان.(۲:۱۵) محور مقاومت میگوید: «ما اینجاییم، بیایید.»(۲:۲۷) تنگه هرمز بسته شد، ۲۰ درصد نفت جهان(۲:۳۵) در دستان ایران. این را در اخبار نمیبینید!(۲:۴۱) موشک فراصوت، هیچکس جلودارش نیست.(۲:۴۴) خرمشهر، آسمان به لرزه میافتد.(۲:۴۶) وعده راستین، چهار بار تکرار شده.(۲:۴۹) موشکهای ایران دست از پرواز برنمیدارند.(۲:۵۲) تنگه هرمز بسته شد، نفت متوقف گردید.(۲:۵۴) ترامپ در خلا فریاد زد، کسی صدایش را نشنید.(۲:۵۷) یمن در حال انفجار است، فلسطین نیز همینطور.(۳:۰۰) مقاومت نمیمیرد و نمیمیرد، آمین.(۳:۰۶) از مکزیک صدای خود را میفرستیم.(۳:۱۲) دیدیم چه کسی خم شد و چه کسی ایستاده جان داد.(۳:۱۹) خامنه ای، شهید رمضان.(۳:۲۳) وعده راستین پایان نمیپذیرد.(۳:۲۶) اللهاکبر!
مکزیکی ها در یکی دو روز اخیر یک موسیقی درباره جنگ ایران ساخته اند که محتوای خیلی خوبی دارد . این موسیقی به شدت در حال گسترش در کشورهای اسپانیایی زبان است.
ترجمه این موسیقی:(۰:۱۴) به او گفتند: «برو به پناهگاه، خودت را نجات بده!»(۰:۱۹) او پاسخ داد، بیآنکه از جای خود تکان بخورد:(۰:۲۳) «اگر مردم من جایی برای پناه بردن ندارند،(۰:۲۹) من هم ندارم. دیگر حرفی باقی نمیماند.»(۰:۳۴) او در جایگاه خود جان داد و وظیفهاش را انجام داد.(۰:۴۰) شبها نمیگریخت؛ شهدا اینگونه فرار نمیکنند.(۰:۴۵) چهل روز گذشت و تمام ملت دعا کردند.(۰:۵۰) و سپس آن اشک را به قدرت تبدیل کردند.(۰:۵۳) پادشاهان خلیج درهای خود را گشودند(۰:۵۶) به روی بمبافکنهایی که برای کشتن میآیند.(۰:۵۸) سرزمین اسلامی به واشنگتن فروخته شد.(۱:۰۲) خداوند آنها را داوری کند. دیگر حرفی برای گفتن نیست.(۱:۰۶) موشکهای فراصوت، هیچکس جلودارشان نیست.(۱:۰۸) خرمشهر، آسمان به لرزه درمیآید.(۱:۱۰) وعده راستین، چهار بار تکرار شده.(۱:۱۳) موشکهای ایران دست از پرواز برنمیدارند.(۱:۱۵) تنگه هرمز بسته شد، نفت متوقف گردید.(۱:۱۸) ترامپ در خلا فریاد زد، کسی صدایش را نشنید.(۱:۲۱) یمن در حال پرواز بود، فلسطین نیز همینطور.(۱:۲۶) مقاومت نمیمیرد و نمیمیرد، آمین.(۱:۲۹) اسم آنها را بشنوید، تا جهان یاد بگیرد:(۱:۳۲) فتاح، که هر سپر و پردهای را درهم میشکند.(۱:۳۵) دوربرد است، بیاجازه میرسد.(۱:۳۹) خرمشهر، با کلاهک چندگانه، بدون آنکه بمیرد.(۱:۴۲) صد و پنجاه موشک در یک شب.(۱:۴۵) تلآویو به لرزه افتاد، هیچ سرزنشی در کار نبود.(۱:۴۸) پالایشگاه حیفا تا صبح سوخت.(۱:۵۸) این بهای بازی کردن با قدرت است.(۲:۰۳) و یمن از جنوب بیوقفه شلیک میکند.(۲:۰۷) از شمال نیز انفجار میآید، قوی، آتشین، دریایی.(۲:۱۱) فلسطین از درون، با سنگ، تونل و ایمان.(۲:۱۵) محور مقاومت میگوید: «ما اینجاییم، بیایید.»(۲:۲۷) تنگه هرمز بسته شد، ۲۰ درصد نفت جهان(۲:۳۵) در دستان ایران. این را در اخبار نمیبینید!(۲:۴۱) موشک فراصوت، هیچکس جلودارش نیست.(۲:۴۴) خرمشهر، آسمان به لرزه میافتد.(۲:۴۶) وعده راستین، چهار بار تکرار شده.(۲:۴۹) موشکهای ایران دست از پرواز برنمیدارند.(۲:۵۲) تنگه هرمز بسته شد، نفت متوقف گردید.(۲:۵۴) ترامپ در خلا فریاد زد، کسی صدایش را نشنید.(۲:۵۷) یمن در حال انفجار است، فلسطین نیز همینطور.(۳:۰۰) مقاومت نمیمیرد و نمیمیرد، آمین.(۳:۰۶) از مکزیک صدای خود را میفرستیم.(۳:۱۲) دیدیم چه کسی خم شد و چه کسی ایستاده جان داد.(۳:۱۹) خامنه ای، شهید رمضان.(۳:۲۳) وعده راستین پایان نمیپذیرد.(۳:۲۶) اللهاکبر!
۱۴:۲۱
#پرفسور_شایگان که دهها سال در موضوع مکتبهای آسیایی و تمدنهای جهان غور و تمحض داشته است (به ویژه هند) در باب نقش و جایگاه #ایران در #اسلام در کتاب #آسیا_در_برابر_غرب نکته نغزی دارد که بیراه نیست و میشود ساعتها دربارهاش سخن گفت و نوشت، کما اینکه بعضی از دانشمندان و پژوهشگران تمدنپژوه چنین کردهاند در سالیان متمادی.
حال او در این باره چنین میگوید:«اگر باز گردیم به موقعیت ایران در #آسیا و به ویژه در اسلام میبینیم که ایران در واقع در دنیای اسلامی همان رسالت را داشت که #آلمان در #غرب. اگر به گفته #هگل مشعل تفکری را که یونانیان برافروختند آلمان زنده نگه داشت، از چراغ امانت آسیایی در اسلام، ایران پاسداری کرد. ناسیونالیستهای جدید کشور ما که منکر اسلام و این جنبه از تاریخ ایران هستند و به سبب انزجار از هر آنچه اسلامی است، دست به سوی #تاریخ_باستان دراز میکنند و به نوعی اسطورهزدگی دچار میشوند، به این نکته توجه ندارند که انکار اسلام انکار چهارده قرن تمدن و تفکر ایرانی است. ایران، بر خلاف نظر این ناسیونالیستها، اسلام را پذیرفت و به آل محمد [علیهمالسلام] عشق ورزید و در تکمیل و تلطیف #فرهنگ_اسلامی از تمام امکانات نبوغ قومی خود مدد گرفت: قواعد زبان #عرب را پیریزی کرد، بهترین تفسیرهای عرفانی را بر #قرآن نوشت، #فرّه_ایزدی ایمان خود را همچون هالهای فروزان گرد سر ائمه اطهار [علیهمالسلام] بست، عشق به #آخرت و #معاد را که یکی از معتقدات شاخص روح ایرانی بود، در #رستاخیز دوباره #مهدی_موعود [علیهالسلام] بازیافت. انکار این همه کوشش، تکذیب همت غولآسای نیاکان ماست که نبوغ خود را در قالب تفکر اسلامی به حد اعلا بروز دادند و چشمه فیض #اهورایی را به مشکات انوار #نبوت پیوستند. انکار این همت حکم این را دارد که ما آخرین حلقه زنجیر #میراث_ایرانی را نادیده بگیریم و کورانه به حلقه نخستینش که نسبت به آن بیگانهایم، دل ببندیم. غافل از اینکه آنچه از آغاز تاریخ این تفکر متجلی شده در همین زنجیره تسلسل نهفته است و خاطره قومی ایران فضای شکوفانندهای است که همه گنجینههای روح ایرانی را از آغاز تا به امروز در بطن خود گرد آورده و ایثار فرزندان باوفای خود کرده است. ارتباط با این فضا یعنی ارتباط با روح ایران و این روح نیز خواهناخواه در قالب تفکر اسلامی شکفت و هنوز هم منشأ اثر است، زیرا ایران در اصل امانتدار حقیقت محمدی [صلوات الله علیه]، یعنی چراغ عرفان در اسلام بود و به همین علت است که ایران عشق به آل محمد [علیهمالسلام] و آخرین ظهور اُخروی آن را که مهدی موعود [علیهالسلام] باشد، بر همه چیز مقدم دانست.»صص ۱۷۴ و ۱۷۵
حال او در این باره چنین میگوید:«اگر باز گردیم به موقعیت ایران در #آسیا و به ویژه در اسلام میبینیم که ایران در واقع در دنیای اسلامی همان رسالت را داشت که #آلمان در #غرب. اگر به گفته #هگل مشعل تفکری را که یونانیان برافروختند آلمان زنده نگه داشت، از چراغ امانت آسیایی در اسلام، ایران پاسداری کرد. ناسیونالیستهای جدید کشور ما که منکر اسلام و این جنبه از تاریخ ایران هستند و به سبب انزجار از هر آنچه اسلامی است، دست به سوی #تاریخ_باستان دراز میکنند و به نوعی اسطورهزدگی دچار میشوند، به این نکته توجه ندارند که انکار اسلام انکار چهارده قرن تمدن و تفکر ایرانی است. ایران، بر خلاف نظر این ناسیونالیستها، اسلام را پذیرفت و به آل محمد [علیهمالسلام] عشق ورزید و در تکمیل و تلطیف #فرهنگ_اسلامی از تمام امکانات نبوغ قومی خود مدد گرفت: قواعد زبان #عرب را پیریزی کرد، بهترین تفسیرهای عرفانی را بر #قرآن نوشت، #فرّه_ایزدی ایمان خود را همچون هالهای فروزان گرد سر ائمه اطهار [علیهمالسلام] بست، عشق به #آخرت و #معاد را که یکی از معتقدات شاخص روح ایرانی بود، در #رستاخیز دوباره #مهدی_موعود [علیهالسلام] بازیافت. انکار این همه کوشش، تکذیب همت غولآسای نیاکان ماست که نبوغ خود را در قالب تفکر اسلامی به حد اعلا بروز دادند و چشمه فیض #اهورایی را به مشکات انوار #نبوت پیوستند. انکار این همت حکم این را دارد که ما آخرین حلقه زنجیر #میراث_ایرانی را نادیده بگیریم و کورانه به حلقه نخستینش که نسبت به آن بیگانهایم، دل ببندیم. غافل از اینکه آنچه از آغاز تاریخ این تفکر متجلی شده در همین زنجیره تسلسل نهفته است و خاطره قومی ایران فضای شکوفانندهای است که همه گنجینههای روح ایرانی را از آغاز تا به امروز در بطن خود گرد آورده و ایثار فرزندان باوفای خود کرده است. ارتباط با این فضا یعنی ارتباط با روح ایران و این روح نیز خواهناخواه در قالب تفکر اسلامی شکفت و هنوز هم منشأ اثر است، زیرا ایران در اصل امانتدار حقیقت محمدی [صلوات الله علیه]، یعنی چراغ عرفان در اسلام بود و به همین علت است که ایران عشق به آل محمد [علیهمالسلام] و آخرین ظهور اُخروی آن را که مهدی موعود [علیهالسلام] باشد، بر همه چیز مقدم دانست.»صص ۱۷۴ و ۱۷۵
۱۶:۱۳
شاید برای بسیاری از مردم دنیا این سوال پیش آمده باشد که دلیل ایستادگی، شجاعت و مقاومت ایرانیان در برابر ظلم و ستم چه میتواند باشد. این انیمیشن زیبا و تأثیرگذار با زبانی بینالمللی به این پرسش مهم پاسخ میدهد.
۱۸:۰۳
#*نزار_قبانی را یک شاعر بزرگ در حوزه عشق و وطن به طور توأمان میشناسیم. او اشعار عاشقانههای لطیف و مهربانانهاش را اغلب به #وطن پیوند میزند. بیشک او باور دارد که اگر وطن نباشد هیچ احساس و کلام لطیفی اصالت نخواهد داشت. این شاعر فلسطینی به گونهای نماینده بغض عاشقانه مردمان ستمدیده #فلسطین است.
اینک بخشی کوتاه از شعر هفت بندی او را به نام «ناچارم از وطن اجازه بگیرم»* خدمت شریفتان تقدیم میشود:
«پیش از این که از چشمهایت بنویسمناچارم از درختان اجازه بگیرمپیش از این که از چهرهات بنویسم ناچارم از باران اجازه بگیرم پیش از آن که از دریایم و طوفانهایم بنویسم ناچارم از باران اجازه بگیرمپیش از آن که در هوای تو بچرخم بانو!ناچارمناچارمناچارم از وطن اجازه بگیرماین روزها از جیبهامان پروانهای تابستانی بیرون میپرد که نامش وطن استاز لبهامان انگور شامی خارج میشود که نامش وطن استاز پیراهنهامان خارج میشود منارهها و بلبلها و جدولها و میخک و بهگنجشک آبی که نامش وطن است میخواهم تو را ببینم بانوی مناما میترسم که احساس وطن جریحهدار گرددبانوی من میخواهم هر شب به تو زنگ بزنممیترسم درزهای وطن صدای مرا بشنودمیخواهم دوستداشتن را به روش خودم تجربه کنماما از نادانیام در برابر اندوههای وطن خجالت میکشم...صص ۳۴۰ و ۳۴۱
«پیش از این که از چشمهایت بنویسمناچارم از درختان اجازه بگیرمپیش از این که از چهرهات بنویسم ناچارم از باران اجازه بگیرم پیش از آن که از دریایم و طوفانهایم بنویسم ناچارم از باران اجازه بگیرمپیش از آن که در هوای تو بچرخم بانو!ناچارمناچارمناچارم از وطن اجازه بگیرماین روزها از جیبهامان پروانهای تابستانی بیرون میپرد که نامش وطن استاز لبهامان انگور شامی خارج میشود که نامش وطن استاز پیراهنهامان خارج میشود منارهها و بلبلها و جدولها و میخک و بهگنجشک آبی که نامش وطن است میخواهم تو را ببینم بانوی مناما میترسم که احساس وطن جریحهدار گرددبانوی من میخواهم هر شب به تو زنگ بزنممیترسم درزهای وطن صدای مرا بشنودمیخواهم دوستداشتن را به روش خودم تجربه کنماما از نادانیام در برابر اندوههای وطن خجالت میکشم...صص ۳۴۰ و ۳۴۱
۲۱:۰۳
در دین #زردشت یا #زرتشت نظر مهمی است به نام «اراده آزاد» که بسیار به نظر اسلام نزدیک است. طبق این نظر، انسان مختار است در انتخاب خیر یا شر.
آدلر در «تمدنهای عالم» مینویسد: زرتشت میگوید انسان مالک اراده آزاد است و در واقع میباید بین این دو خدا یکی را انتخاب و به او خدمت کند و دیگری را براند. او میگوید که انسان در جهان #آخرت مسئول این انتخاب است و باید در محکمه خدایی حاضر شود و برای حیات خود در روی زمین پاسخگو باشد. گریز از شر میسّر نیست لکن با اعمال نیک قابل توازن است. اگر میزان محاسبه مثبت باشد انسان از نعمت #بهشت برخوردار میشود و در صورت منفی، #جهنم در انتظار اوست؛ و عاقبت هم #اهورامزدا بر #اهریمن غلبه میکند. مردم نقش مغها [روحانیون] را بسیار مهم میشمردند زیرا آنها مراسم صحیح نیایش را تدوین میکردند. مذهب زرتشت مدتی هم آیین رسمی #امپراتوری_ایران شد. حتی بعد از شکست ایرانیان و تسلیم شدن اولین امپراتوریشان به دست اسکندر رسالت زرتشت استمرار پیدا کرد و پیروان بسیاری در میان اقوام خاور نزدیک به دست آورد. مشابهتهای فراوان میان اصول مذهب زرتشت و #یهودیت و #مسیحیت تصادفی نیست. اعتقاد زرتشت به داوری نهایی یعنی آنکه روح میبایست از نعمتهای ابدی بهشت برخوردار شود و با عذاب ابدی جهنم را تحمل کند، و نیز مسئولیت انسان به دلیل برخورداری اراده آزاد، از طریق آیین زرتشتی ابتدا در دین #یهود و سپس در دین #مسیح پذیرفته شد. از طریق تعلیمات مذهبی زرتشت و گروندگان آن در #مدیترانه_شرقی بود که تصویر خدای قهار که انسان را وامیگذارد تا با اراده آزاد خود میان خیر و شر یکی را انتخاب کند، وارد سرچشمههای اصلی فرهنگ مذهبی مردم #مغرب_زمین است.عقاید زرتشتی که اهریمن را به هر طریق با جسم انسان در پیوند نزدیک میداند و اهورامزدا را الوهیت روح و غیر جسمانی میشمارد، در اعصار متوالی ذهن مسیحیان را به خود مشغول کرد و به کرّات در فرقههای مختلف مسیحیت جلوهگر شد. معروفترین این فرقهها، مانیگری در قرون وسطا بود که بدواً در #خاورمیانه رویید و سپس در سراسر #اروپا پراکنده شد. برابر تعلیمات #مانی، جسم و هر چیزی که مربوط به جسم باشد، اساساً شر و سرزمین #شیطان است. بسیاری فکر میکنند عنصر ویرایشگری در مسیحیت، عمدتاً محصول و شاخهای از کیش زرتشتی است. فلیپ جی. آدلر تقریباً گذرا از این مطلب عبور میکند. ص ۶۸در باب زرتشت و عقاید دینی ایرانیان باستان کتب ارزشمندی به نگارش در آمده است که از یادکردشان میگذریم.
آدلر در «تمدنهای عالم» مینویسد: زرتشت میگوید انسان مالک اراده آزاد است و در واقع میباید بین این دو خدا یکی را انتخاب و به او خدمت کند و دیگری را براند. او میگوید که انسان در جهان #آخرت مسئول این انتخاب است و باید در محکمه خدایی حاضر شود و برای حیات خود در روی زمین پاسخگو باشد. گریز از شر میسّر نیست لکن با اعمال نیک قابل توازن است. اگر میزان محاسبه مثبت باشد انسان از نعمت #بهشت برخوردار میشود و در صورت منفی، #جهنم در انتظار اوست؛ و عاقبت هم #اهورامزدا بر #اهریمن غلبه میکند. مردم نقش مغها [روحانیون] را بسیار مهم میشمردند زیرا آنها مراسم صحیح نیایش را تدوین میکردند. مذهب زرتشت مدتی هم آیین رسمی #امپراتوری_ایران شد. حتی بعد از شکست ایرانیان و تسلیم شدن اولین امپراتوریشان به دست اسکندر رسالت زرتشت استمرار پیدا کرد و پیروان بسیاری در میان اقوام خاور نزدیک به دست آورد. مشابهتهای فراوان میان اصول مذهب زرتشت و #یهودیت و #مسیحیت تصادفی نیست. اعتقاد زرتشت به داوری نهایی یعنی آنکه روح میبایست از نعمتهای ابدی بهشت برخوردار شود و با عذاب ابدی جهنم را تحمل کند، و نیز مسئولیت انسان به دلیل برخورداری اراده آزاد، از طریق آیین زرتشتی ابتدا در دین #یهود و سپس در دین #مسیح پذیرفته شد. از طریق تعلیمات مذهبی زرتشت و گروندگان آن در #مدیترانه_شرقی بود که تصویر خدای قهار که انسان را وامیگذارد تا با اراده آزاد خود میان خیر و شر یکی را انتخاب کند، وارد سرچشمههای اصلی فرهنگ مذهبی مردم #مغرب_زمین است.عقاید زرتشتی که اهریمن را به هر طریق با جسم انسان در پیوند نزدیک میداند و اهورامزدا را الوهیت روح و غیر جسمانی میشمارد، در اعصار متوالی ذهن مسیحیان را به خود مشغول کرد و به کرّات در فرقههای مختلف مسیحیت جلوهگر شد. معروفترین این فرقهها، مانیگری در قرون وسطا بود که بدواً در #خاورمیانه رویید و سپس در سراسر #اروپا پراکنده شد. برابر تعلیمات #مانی، جسم و هر چیزی که مربوط به جسم باشد، اساساً شر و سرزمین #شیطان است. بسیاری فکر میکنند عنصر ویرایشگری در مسیحیت، عمدتاً محصول و شاخهای از کیش زرتشتی است. فلیپ جی. آدلر تقریباً گذرا از این مطلب عبور میکند. ص ۶۸در باب زرتشت و عقاید دینی ایرانیان باستان کتب ارزشمندی به نگارش در آمده است که از یادکردشان میگذریم.
۱۸:۴۰
در پیچ و تاب جادههای تشنه و سیاه
خنکآسا میان هُرم آفتاب تابستان
وعده دیدار میدهد
انعکاس اشتباه زلال آبی راه...
زل میزنم
هر روز
هر شب
به شاخکهای خشک درخت تشمرده
شاید بیافتد آن اتفاق شیرین
شاید بشکفد
آن شکوفه سفید...
دوباره هر روز
دوباره در جنگل
مرا مییابد
هیزمشکن پیر
در بستر کمعمق رود
که گوش خواباندهام به صدای پچپچ ماهیهای بازیگوش
به خندههای نازک علفهای کف رود...
چقدر ترانهخوان شدهاند
ماسههای کنار ساحل
زیر پاهای دخترکان جنوب
و چه عشوه میآغازند
مرغان دریایی
بالای قایقهای پسران ماهیگیر...
باید
از این جاده
از این جنگل
از این ساحل؛ گریخت
باید سر به بیابان زد
به گمانم آنجا
مهربانتر باشند
خاکهای بیدروغ
بوتههای بیفروغ...#شعر
خنکآسا میان هُرم آفتاب تابستان
وعده دیدار میدهد
انعکاس اشتباه زلال آبی راه...
زل میزنم
هر روز
هر شب
به شاخکهای خشک درخت تشمرده
شاید بیافتد آن اتفاق شیرین
شاید بشکفد
آن شکوفه سفید...
دوباره هر روز
دوباره در جنگل
مرا مییابد
هیزمشکن پیر
در بستر کمعمق رود
که گوش خواباندهام به صدای پچپچ ماهیهای بازیگوش
به خندههای نازک علفهای کف رود...
چقدر ترانهخوان شدهاند
ماسههای کنار ساحل
زیر پاهای دخترکان جنوب
و چه عشوه میآغازند
مرغان دریایی
بالای قایقهای پسران ماهیگیر...
باید
از این جاده
از این جنگل
از این ساحل؛ گریخت
باید سر به بیابان زد
به گمانم آنجا
مهربانتر باشند
خاکهای بیدروغ
بوتههای بیفروغ...#شعر
۷:۰۵
«گفت یکی را که خواجه تو جهودی؟ گفت: نی فقیهم. گفت: کاشکی جهود بودیی. گفت: چرا؟ گفت مرا کبریت میباید. - آنجا عادت بود که جهودان پگاه بیرون نهآیند از خوف ایذای مسلمانان که ثواب دارند ایذای ایشان را، و کبریت ایشان فروشند و جنس کبریت - گفت: مرا از بهر این جهود میخواهی؟ گفت: آری. گفت: ای خواجه، من کبریت بیارم ترا، جهودی من آرزو مبر، من همان کار میکنم!»
منبع: مقالات شمس، تصحیح و تعلیق؛ استاد محمدعلی موحد، انتشارات خوارزمی، چاپ ششم ۱۴۰۲، ص ۱۳۴@gilnevesht
۲۱:۵۵
مرحوم #نادر_ابراهیمی در انگبینمکتوبه خویش «*صوفیانهها و عارفانهها*»؛ ضمن آنکه به قدمت پنج هزار ساله #ادبیات_داستانی #ایران میپردازد، تقریباً همه کتب عرفانی فارسی را که طی قرون متمادی از عرفای سترگ ما برآمده است میکاود و کوتاه تحلیلی نیز در ادامه مینگارد. حکایت زیر یکی از صدها حکایتی است که جنابشان از دل ادبیات و متون کهن فارسی اختیار کرده است.
سَرّی سَقَطی گفت: سی سال است استغفار همی کنم از یک شُکر که کردم!
گفتند: چگونه بُوَد؟
گفت: آتش اندر بغداد افتاد، کسی مرا خبر آورد که دکّان تو نسوخت. گفتم: الحمدالله، و سی سال است تا پشیمانی همی خورم که چرا خویشتن را از مسلمانان بهتر خواستم.ص ۴۶۹
گفتند: چگونه بُوَد؟
گفت: آتش اندر بغداد افتاد، کسی مرا خبر آورد که دکّان تو نسوخت. گفتم: الحمدالله، و سی سال است تا پشیمانی همی خورم که چرا خویشتن را از مسلمانان بهتر خواستم.ص ۴۶۹
۲۳:۱۶
بر مؤمن شُکر واجب است که کافر نیست. بر کافر شُکر واجب است که باری، منافق نیست.
ص ۲۴۲
۲۰:۳۴
بادبادکها قول داده بودند
رؤیای کودکانهشان را
تا ستارهها ببرند و
نغمههای ترانهها باشند
میان ابرهای بازیگوش.
اکنون اما
سرانگشتان کوچک
که رد بادبادکها را
به مِهر نشان کرده بودند
به ستارهها رسیدهاند.
تمام مادرها
نوحهخوان شدهاند؛
وقتی آسمان میناب را
خراشیده بودند
بادبادکهای آهنی!...
#شعر
رؤیای کودکانهشان را
تا ستارهها ببرند و
نغمههای ترانهها باشند
میان ابرهای بازیگوش.
اکنون اما
سرانگشتان کوچک
که رد بادبادکها را
به مِهر نشان کرده بودند
به ستارهها رسیدهاند.
تمام مادرها
نوحهخوان شدهاند؛
وقتی آسمان میناب را
خراشیده بودند
بادبادکهای آهنی!...
#شعر
۲۱:۰۰
#مهرداد_بهار (ملقب به پدر #اسطورهشناسی_ایران) خاطرهای دارد تحت عنوان «یادی و یادگاری» از دیدار #محمد_قهرمان و #مهدی_اخوان_ثالث با پدر خویش؛ #ملک_الشعرای_بهار که خواندنی است. او در این خاطره بیان میدارد که ملکالشعرای بهار، بزرگی اخوان را در شعر پیشگویی کرده بود.
این خاطره در کتاب #از_اسطوره_تا_تاریخ آمده است.
و اما خاطره:
«در سال آخر #دبیرستان_البرز بودم. یکی از همدرستان تازهام در آن سال آقای محمد قهرمان بود که از آن زمان تا کنون پیوسته بدو افتخار کردهام. آقای قهرمان که در آن زمان هم شعر نیک میسرود، دوست انوشهیاد؛ اخوان بود.روزی قهرمان از من خواست که از پدرم وقتی بگیرم تا اخوان به دیدارش برود. وقت گرفتم، عصری بود. اخوان و قهرمان به خانه ما آمدند. مدتی در میهمانخانه نشستیم. من تا آن زمان اخوان را ندیده بودم. شاید هنوز شهرتی هم نداشت، یا من که - همچون امروز - از عالم شعر و شاعری بیخبر بودم، او را نمیشناختم. جوانی بود هفده، هیجده ساله، همسن قهرمان و من؛ صورتی مهربان و صمیمی داشت؛ و اگر درست یادم باشد، در ورامین یا گرمسار، معلمی میکرد. گفت و گویی کردیم، لحن او و کششی که در بیان واژهها داشت، توجه مرا جلب کرد. آرام و با لبخند سخن میگفت.پدر مرا صدا زد و گفت: بگو بیایند. میهمانش رفته بود.به اتفاق به اتاق کار پدر رفتیم. اتاق پدر هیچوقت نظم و ترتیبی نداشت. کتابها بر زمین پراکنده بود. تشکی کوچک در سه کنجی از اتاق افتاده بود و یکی دو پشتی روی آن به دیوار تکیه داشت. یک چند قفسه کتاب دورادور اتاق را فراگرفته بود و ضلع جنوبی اتاق یکسره شیشه بود. در شبکهای چوبین، چهارگوش. نقشدار و درختهای باغ و گلهایی که از پشت پنجره سرک کشیده بودند، به اتاق حیاتی و لطافتی دیگر میداد.پدر روی تشک نشسته بود، وارد شدیم. نیمخیزی کرد، کاغذها و کتابها را کناری زد، اخوان و قهرمان را روبهروی خود دعوت به نشستن بر روی فرش کرد، نشستند. پدر نگاهی دقیق به اخوان انداخت. حالکی پرسید. با قهرمان آشنا بود. او خویشاوند سببی ما بود، از او هم حالی پرسید. از قوری دو استکان چای ریخت. بسماللهی گفت و چای را پیش قهرمان و اخوان گذاشت.همه ساکت بودیم. پدر چندان سرحال به نظر نمیرسید، گویی حوصله ما را نداشت. سرانجام خود سکوت را شکست. از خراسان، از تحصیلات و از کار و بار اخوان پرسید و گفت: چایتان یخ میکند. اخوان چای را نوشید. آن وقت پدر از او خواست که شعری بخواند. تا جایی که یادم است، قصیدهای بود، موضوعش و حتی بیتی از آن در یادم نیست. سخت دچار فراموشی شدهام. اخوان به آرامی با همان کششهای ویژه و زیبا در بیان خویش، ابیات را میخواند. پدر، شاید برای تمرکز فکری بیشتر، همانطور که چهار زانو روی تشک نشسته بود، به پشتی تکیه داد، حتی سر خویش را به بالای پشتی گذاشت، به طاق نگاه میکرد. اما چند بیتی که از قصیده خوانده شد، پدر ناخودآگاه از پشتی جدا شد، نگاه را از طاق برگرفت. انتظار نداشت، به اخوان خیره شد. آرنجها را بر دو زانو نهاد، شانه را جلو داد و مسحور قصیده اخوان و سرایش زیبای او شد؛ گاهی از او میخواست که بیتی را دوباره بخواند. به تأیید سری تکان میداد و به تحسین بدو نگاه میکرد.سالها گذشته است، درست یادم نیست؛ گویا اخوان غزلی یا غزلهایی هم خواند. پدر غرق لذت بود. اخوان هم این را لمس کرد و با شوق و آسودگی خیال بیشتری به خواندن ادامه داد. گرچه از همان آغاز، از قیافهاش، اعتمادش به خود و به شعر خویش آشکار بود. پدر او را بسیار تشویق کرد. دیدار طول کشید، بیش از معمول پدر؛ و بعد رفتند.دیرگاه شب بود، برای خوردن شام، پدر، مادر و سایر بچهها گرد هم آمدیم. پدر حالی داشت، در فکر بود، بیآنکه پرسشی کرده باشم، گفت: عجب جوان با استعدادی! در همین سن و سال جوانی، شاعری پخته است. او شاعر بزرگی خواهد شد.انوشهباد یاد هر دو. زندگی چه میگذرد، گویی همین دیروز بود.»
منبع: از اسطوره تا تاریخ، مهرداد بهار، نشر چرخ، چاپ پانزدهم، ۱۴۰۲، صص ۵۱۹ تا ۵۲۱
شرح عکس: محمد قهرمان و مهدی اخوان ثالث
@gilnevesht
این خاطره در کتاب #از_اسطوره_تا_تاریخ آمده است.
و اما خاطره:
«در سال آخر #دبیرستان_البرز بودم. یکی از همدرستان تازهام در آن سال آقای محمد قهرمان بود که از آن زمان تا کنون پیوسته بدو افتخار کردهام. آقای قهرمان که در آن زمان هم شعر نیک میسرود، دوست انوشهیاد؛ اخوان بود.روزی قهرمان از من خواست که از پدرم وقتی بگیرم تا اخوان به دیدارش برود. وقت گرفتم، عصری بود. اخوان و قهرمان به خانه ما آمدند. مدتی در میهمانخانه نشستیم. من تا آن زمان اخوان را ندیده بودم. شاید هنوز شهرتی هم نداشت، یا من که - همچون امروز - از عالم شعر و شاعری بیخبر بودم، او را نمیشناختم. جوانی بود هفده، هیجده ساله، همسن قهرمان و من؛ صورتی مهربان و صمیمی داشت؛ و اگر درست یادم باشد، در ورامین یا گرمسار، معلمی میکرد. گفت و گویی کردیم، لحن او و کششی که در بیان واژهها داشت، توجه مرا جلب کرد. آرام و با لبخند سخن میگفت.پدر مرا صدا زد و گفت: بگو بیایند. میهمانش رفته بود.به اتفاق به اتاق کار پدر رفتیم. اتاق پدر هیچوقت نظم و ترتیبی نداشت. کتابها بر زمین پراکنده بود. تشکی کوچک در سه کنجی از اتاق افتاده بود و یکی دو پشتی روی آن به دیوار تکیه داشت. یک چند قفسه کتاب دورادور اتاق را فراگرفته بود و ضلع جنوبی اتاق یکسره شیشه بود. در شبکهای چوبین، چهارگوش. نقشدار و درختهای باغ و گلهایی که از پشت پنجره سرک کشیده بودند، به اتاق حیاتی و لطافتی دیگر میداد.پدر روی تشک نشسته بود، وارد شدیم. نیمخیزی کرد، کاغذها و کتابها را کناری زد، اخوان و قهرمان را روبهروی خود دعوت به نشستن بر روی فرش کرد، نشستند. پدر نگاهی دقیق به اخوان انداخت. حالکی پرسید. با قهرمان آشنا بود. او خویشاوند سببی ما بود، از او هم حالی پرسید. از قوری دو استکان چای ریخت. بسماللهی گفت و چای را پیش قهرمان و اخوان گذاشت.همه ساکت بودیم. پدر چندان سرحال به نظر نمیرسید، گویی حوصله ما را نداشت. سرانجام خود سکوت را شکست. از خراسان، از تحصیلات و از کار و بار اخوان پرسید و گفت: چایتان یخ میکند. اخوان چای را نوشید. آن وقت پدر از او خواست که شعری بخواند. تا جایی که یادم است، قصیدهای بود، موضوعش و حتی بیتی از آن در یادم نیست. سخت دچار فراموشی شدهام. اخوان به آرامی با همان کششهای ویژه و زیبا در بیان خویش، ابیات را میخواند. پدر، شاید برای تمرکز فکری بیشتر، همانطور که چهار زانو روی تشک نشسته بود، به پشتی تکیه داد، حتی سر خویش را به بالای پشتی گذاشت، به طاق نگاه میکرد. اما چند بیتی که از قصیده خوانده شد، پدر ناخودآگاه از پشتی جدا شد، نگاه را از طاق برگرفت. انتظار نداشت، به اخوان خیره شد. آرنجها را بر دو زانو نهاد، شانه را جلو داد و مسحور قصیده اخوان و سرایش زیبای او شد؛ گاهی از او میخواست که بیتی را دوباره بخواند. به تأیید سری تکان میداد و به تحسین بدو نگاه میکرد.سالها گذشته است، درست یادم نیست؛ گویا اخوان غزلی یا غزلهایی هم خواند. پدر غرق لذت بود. اخوان هم این را لمس کرد و با شوق و آسودگی خیال بیشتری به خواندن ادامه داد. گرچه از همان آغاز، از قیافهاش، اعتمادش به خود و به شعر خویش آشکار بود. پدر او را بسیار تشویق کرد. دیدار طول کشید، بیش از معمول پدر؛ و بعد رفتند.دیرگاه شب بود، برای خوردن شام، پدر، مادر و سایر بچهها گرد هم آمدیم. پدر حالی داشت، در فکر بود، بیآنکه پرسشی کرده باشم، گفت: عجب جوان با استعدادی! در همین سن و سال جوانی، شاعری پخته است. او شاعر بزرگی خواهد شد.انوشهباد یاد هر دو. زندگی چه میگذرد، گویی همین دیروز بود.»
۲۲:۵۷
تنی چند از ادبای قرون، بعدِ حیات شیخ بزرگ، حضرت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی که از نوادر و کبایر ادبای جهان است، مقلّد بودهاند «گلستان» عزیزش را، من جمله جناب جامی؛ شاعر بزرگ و صاحب «بهارستان». لیک هیچکدام به زیبایی «منشعات» قائممقام فراهانی نبودهاند؛ در عین ارجمندی.
حال این وزیر بزرگ، نامهها و رقعههایی دارد به نام منشعات که مخاطبانش، اهالی سیاستاند و از رجال کشور. اما لذیذترینشان؛ نامههای عاشقانه اوست که به سلیقه خویشْ یکی را از میان آن گلزار سخن میآورم.
امید که مقبول افتد.
(نامه مزبور؛ برای مخاطبی ناآشناست)*
۲۲:۰۰
مستیّ و تهی دستیت آورد به من
من بنده مستی و تهی دستی تو
حق تعالی فرعون را چهار صد سال عمر و مُلک و پادشاهی و کامروایی داد، جمله حجاب بود که او را از حضرت حق دور میداشت؛ یک روزش بیمرادی و دردسر نداد تا نبادا که حق را یاد آرَد، گفت تو به مراد خود مشغول میباش و ما را یاد مکن، شبت خوش باد.
از مُلکت سیر شد سلیمان
و ایّوب نگشت از بلا سیر
(ص ۲۷۱)
۲۰:۴۰
متن زیر از #رمان تازه منتشره #نشر_سیمرغ است به نام #درخت_سنگستان به قلم دوست ارجمندم آقای #حسینعلی_جعفری (کتاب سترگ #یثرب و نمایشنامه #ارماییل_و_گرماییل در #نشر_صاد از ایشان منتشر شده است) که به موضوع #سربداران و خیزش و بیداری خطه #خراسان به تهییج و هدایتگری #شیخ_خلیفه، به ویژه شاگرد و نماینده او؛ #شیخ_حسن_جوری میپردازد در مقابل قوم ددمنش #مغول که داستان جنایات آنان در تواریخ مندرج است که در ایران بدین خونریزی و توحش کس یاد ندارد.
و اما بخش کوتاهی از متن رمان یاد شده:
۲۱:۲۴
کتاب ارزشمند #سیر_حکمت_در_اروپا که به قلم #محمدعلی_فروغی نوشته شده است؛ گویی برکهای است از اقیانوس فلسفه غرب (از چند هزار سال پیش تا دوران معاصر) خالی از لطف نیست از این اثر روان و ساده و شیرین نسبتاً قطور (۱۳۰۰ ص) لبی تر کنیم.
این اثر در واقع دروازهای است به سوی آثار حرفهایتر نگارش یافته در حوزه #فلسفه.
علیایحال ارسطوی بزرگ سخن نغزی دارد من باب «دوستی» که حیفم آمد آن را با شما فرهیختگان، به اشتراک نگذارم.
فروغی مینویسد:
۱. رغبت کردن و خودنمایی کردن
۲. سرزنش
۲۱:۰۴
۹:۵۹
#حکایت
روباهی با گرگی دم مصادقت میزد و قدم موافقت مینهاد و با یکدیگر به باغی گذشتند. درْ استوار بود و دیوار پر خار، گِرد آن گردیدند تا به سوراخی رسیدند، بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گرگ به زحمت فراوان. انگورهای گوناگون دیدند و میوههای رنگارنگ یافتند. روباه زیرک بود، حال بیرون رفتن را ملاحظه کرد و گرگ غافل. چنانکه توانست بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد، چوبدستی برداشت و روی بر ایشان نهاد. روباه باریکمیان زود از سوراخ بجست و گرگ بزرگشکم در آنجا محکم شد. باغبان به وی رسید و چوبدستی کشید، چندانش بزد که نه مرده و نه زنده، پوستدریده و پشمکنده از آن تنگنای بیرون رفت.زورمندی مکن ای خواجه به زر کآخر کار زبون خواهی رفتفربهت کرد بسی نعمت و ناززان بیندیش که چون خواهی رفتبا چنین جثه ندانم که چهسانبه در مرگ برون خواهی رفت...ص ۱۵۴
۱۰:۱۵
صص ۳۸۰ الی ۳۸۲
۲۰:۳۱
۲۱:۴۵
یکی از مهمترین این یورشهای خانمانسوز؛ حملات ددمنشانه قوم #مغول بوده است که در افواه مردمان، داستانها و روایاتهای بسیاری از بیرحمی و خونریزیشان بوده و هست.
آنها هر شهری را که ایل نشد و تسلیم نگردید مورد تاراج و قتلعام قرار دادند که از آن حجم انبوه؛ به ایجاز روایتی گزین شده، بسنده میشود.
در متن پیش رو، (از کتاب ارجمند #تاریخ_جهانگشای_جوینی؛ مهمترین منبع این بلای عظیم) به حمله تولی (پسر چهارم #چنگیزخان) به #خراسان بزرگ میپردازیم.
پینوشت:۱. رهایی (تصرف) خراسان توسط تولی به شرحی کوتاه۲ و ۳. از فرماندهان چنگیزخان ۴. گذرگاه۵. مأمور و فرستاده ویژه۶. ترساندن۷. همان (ترساندن)۸. مهر سرخرنگ مغولان ۹. آنچه به آسانی بهدست میآمد و به آسانی ضربهپذیر بود.۱۰. استوار کردن۱۱. قلعهها۱۲. جمعآوری علوفه ۱۳. اندوختن۱۴. سستی۱۵. بادی که گرد و خاک برانگیزد.۱۶. برق زدن۱۷. Olgh Nooyan شاهزاده بزرگ، لقب تولی۱۸. سوارکاری ۱۹. درنگ۲۰. تقسیم کردن۲۱. جنگ و نبرد۲۲. جنگجویانی که اگر ذرهای باد جنگ بر آنها وزد آتش نبرد در جانشان میافتد و خشمگین میشوند. ۲۳. ریسمانی که بر زانوی شتر میبندند.۲۴. درنگ۲۵. دریای عظیم۲۶. روده؛ در اینجا شکم خاک
۲۳:۲۷