فرزاد فرزین، خواننده و بازیگر از پویشی برای ساخت خانههای مناطق آسیب دیده در جنگ خبر داد و گفت:
۱۷:۲۱
بازارسال شده از مُبَیّن
السلام علیک یا بیبی رقیه
@Mobaeen
۱۸:۳۹
۲۰:۱۹
۲۰:۱۹
#از_ایران_میگویم
نامه نرگس آبیار به اعضای آکادمی اسکار؛سکوت نکنید
نرگس آبیار، کارگردان سینما و عضو رسمی آکادمی اسکار، در نامهای که خطاب به اعضای این آکادمی ارسال کرد از آنها خواست سکوت خود را نسبت به جنگ علیه ایران و کشته شدن کودکان و زنان بشکنند و به این موضوع اعتراض کنند. او نوشت: اقدامات نظامی آمریکا و اسراییل علیه ایران منجر به کشته شدن هزاران نفر، که عمدتاً غیرنظامیان از جمله زنان و کودکان هستند، شده است.
دشمنان ایران علاوه بر برخی از اهداف نظامی، حملات سازماندهی شدهای را علیه زیرساختهای غیرنظامی از جمله خانههای مسکونی، بیمارستانها، دانشگاهها و پالایشگاهها و نیروگاههای برق و ساختمانهای دولتی را آغاز کردهاند.
او در پایان از اعضای آکادمی اسکار خواسته است مقابل این فجایع انسانی سکوت نکنند و با استفاده از ظرفیتهای هنری و رسانهای خود و بازتاب آن، نسبت به این موضوع واکنش نشان دهند و در صورت امکان، این اقدامات را محکوم کنند تا جنگی که علیه ایران آغاز شده است، پایان یابد و غیرنظامیان کمتری مورد هدف قرار بگیرند.
روبیکا | ایتا | بله
| تلگرام | سروش
@goftgoftam

@goftgoftam
۱۴:۳۹
بازارسال شده از m.e.motallebi
۱۶:۰۹
۱۹:۳۶
بازارسال شده از کف خیابون
قبل از اینکه برم انگلستان از آقای خامنه ای بدم میومد
نیکان روزگار و دلیران کارزارپیوستهاند از همه دنیا به لشکرش
@kafekhiaboon
نیکان روزگار و دلیران کارزارپیوستهاند از همه دنیا به لشکرش
@kafekhiaboon
۱۹:۳۶
بازارسال شده از تحکیم نیوز
از تشییع دلیران تنگستان تا پیام پزشکیان و ظریف
چه خوش است حال موج انسان در برگرفتن قهرمانت. امروز اینهمه آدم و پرچم چه می کرد در تشییع قهرمان دریاها زیر پهپادها . تهران بی زخم نبود همسر دکتر کمال خرازی رییس شورای خارجی ایران شهید شد و خودش در کما اما اقیانوس موج بود تهران و انتقامش را امریکا بیشتر از بندرعباس گرفت. جنگ به روزهای آخرش نزدیک است. قمار آخر نبروی زمینی به خلیج فارس است که تله ایران است برای رویارویی مردانه با دشمنی که نزدیک نمی شد. بعدش چه بر سر اسراییل می اید خدا بهشان رحم کند.
در انتقادها از دکتر پزشکیان عجله نکنید. دیپلماسی شل کن سفت کن برای ازاده زدایی از دشمن است. پیام او به مردم امریکا پیام خوبی بود آن را سیم کارت سفید ها کار کنند.روزطبیعت و سیزده بدری هم پیام متین بهاری از رهبری گرفت.روز زندگی ارام ایرانیان.
ظریف گویا این مدت اینترنت نداشت. حالا خوب می نویسد و وقتش بیستر بنویسد. یک متن بلندی برای رسوایی دعوت کنندگان و همسایگان جنوبی نوشت که جنگ طلبی در شما بود و ایران نجابت کرد.
ظریف: همسایگان جنوبی ما دنبال راهبرد«سرِ مار را قطع کن» بودهاند/ترامپ به زودی میرود اما ایران همیشه میماند
محمدجواد ظریف، وزیر پیشین امور خارجه و بنیانگذار موسسه پژوهشی پایاب:
یادآوری به همسایگان ما در جنوب خلیج فارس:امنیت را نمیتوان از خارج خرید. پایگاههای نظامی خارجی ثبات نمیآورند؛ بلکه سکوی آغاز جنگ هستند.
در طول ۵۰ سال گذشته، اکثر کشورهای شورای همکاری خلیج فارس امنیت خود را در برابر ایران برونسپاری کردهاند:
۱۹۸۰–۱۹۸۸: جنگ صدام حسین علیه ایران را تأمین مالی کردند.
۱۹۸۵: پیشنهاد ایران برای امنیت منطقهای را رد کردند.
۱۹۹۰–۱۹۹۲: پس از آنکه ایران در دفع تجاوز صدام به کویت به آنها کمک کرد،همان کویتی که تأمینکننده اصلی مالی جنگ صدام علیه ایران بود، مسیر تقابل بر سر جزایر ایرانی را برگزیدند.
۲۰۰۱ تا امروز: راهبرد «سرِ مار را قطع کن» را دنبال کردند.
۲۰۱۵: پیمان عدم تعرض پیشنهادی ایران را رد کردند؛ در عوض هزینه استقرار پایگاههای آمریکا علیه ایران را پرداختند.
۲۰۱۵ تا امروز: علیه برجام لابی کردند و برای «فشار حداکثری» بهمنظور فقیر کردن مردم ایران و افزایش منافع خود تلاش کردند.
۲۰۱۹: پویش صلح هرمز (ابتکار امید) را رد کردند و از تحریمهایی حمایت کردند که عملاً تنگه هرمز را برای ایران مسدود کرد.
امروز: کشورهای شورای همکاری بیش از همه متحدان دیگر به کمک به جنگ ترامپ علیه ایران شتافتند. در عوض، مورد توهین قرار گرفتند و بهعنوان سپر برای اسرائیل مورد استفاده قرار گرفتند.
ترامپ بهزودی خواهد رفت، اما ایران برای همیشه خواهد ماند.امنیت باید برای همه باشد.فعلا همین. یادداشت مهمی داریم که در مطالب بعد می آید.
۱۲ فروردین. ۱۴۰۵
@tahkeem
در انتقادها از دکتر پزشکیان عجله نکنید. دیپلماسی شل کن سفت کن برای ازاده زدایی از دشمن است. پیام او به مردم امریکا پیام خوبی بود آن را سیم کارت سفید ها کار کنند.روزطبیعت و سیزده بدری هم پیام متین بهاری از رهبری گرفت.روز زندگی ارام ایرانیان.
ظریف گویا این مدت اینترنت نداشت. حالا خوب می نویسد و وقتش بیستر بنویسد. یک متن بلندی برای رسوایی دعوت کنندگان و همسایگان جنوبی نوشت که جنگ طلبی در شما بود و ایران نجابت کرد.
ظریف: همسایگان جنوبی ما دنبال راهبرد«سرِ مار را قطع کن» بودهاند/ترامپ به زودی میرود اما ایران همیشه میماند
۱۲ فروردین. ۱۴۰۵
@tahkeem
۱۹:۳۸
بازارسال شده از تحکیم نیوز
۱۹:۳۸
بازارسال شده از تحکیم نیوز
۱۹:۳۸
بازارسال شده از تحکیم نیوز
۱۹:۳۸
بازارسال شده از روشنا
بعد از جنگ،با چوبدستم انجیرهای تازه را برای تو خواهم چید.با تو خواهم ماند. با تو خواهم خواند.و تو را در بُهت آفتابیات خواهم بوسید اگر ابرها بگذارند.
محمدابراهیم جعفری
محمدابراهیم جعفری
۱۹:۴۴
#از_ایران_میگویم
ایران برای ایرانیان است در هر کجای جهان که باشند
پرواز همای خواننده: ایران برای ایرانیان است در هر کجای جهان که باشند و هر ایرانی میداند هیچ دایهای مهربانتر از مادر نیست
روبیکا | ایتا | بله
تلگرام | سروش
@goftgoftam

@goftgoftam
۲۱:۴۰
توییت یک کاربر:
@giftgoftam
۴:۴۳
بازارسال شده از حوزه هنری خراسان رضوی 🇮🇷
*از سوی #جشنواره_بینالمللی_فیلم_۱۰۰ منتشر شد
۴:۴۷
۴:۵۸
«ساعتِ بیداری»
داستانی کوتاه براساس واقعیت
سیاوش زانوهایش را در بغل گرفته بود و به صفحه تلویزیون خیره شده بود. گاه صدای شلیکِ پدافند در گوشش میپیچید و گاه صدای انفجاری در نزدیکی خانهشان. در این چند روز، سنگینی ذهن آشفتهاش از صدای انفجارها بیشتر شده بود. او از آن دسته آدمهایی بود که سالها با نقدهای بی سر و ته بزرگ شده بود؛ از آنهایی که در هر جمعی، اولین کسی بود که از کاستیها میگفت و آینده را تاریک میدید.
نزدیکِ نیمهشب، گوشیاش زنگ خورد. اسم «کامران» روی صفحه افتاد. کامران، رفیقِ سالیانِ دورش بود؛ کسی که در تند بودنِ نقدها، همیشه یک قدم از سیاوش جلوتر بود و بارها گفته بود که دیگر هیچ علاقهای به زندگی در این کشور ندارد.
سیاوش تماس را جواب داد: «بله کامران؟»صدای کامران از میان صدای مبهم جمعیت میآمد. صدایش مثل همیشه نبود؛ ردی از یک هیجانِ تازه و جدی در آن شنیده میشد.«سیاوش، کجایی؟»سیاوش پوزخندی زد: «کجا میخواهی باشم؟ کنجِ خانه، منتظرم ببینم کی قرار است سقف روی سرمان خراب شود. تو کجایی؟»
کامران مکث کرد. صدای جمعیت در پسزمینه کمی واضحتر شد؛ صدایِ یک همدلیِ دستهجمعی.«من انتهای خیابانِ خودمان هستم، نزدیک میدان. سیاوش، من هم مثل تو بودم، شاید بدتر. یادت هست چقدر با هم غر میزدیم؟ اما وقتی این چند روز، آن خبرها را شنیدم، یک چیزی در من فروریخت. فهمیدم تمامِ آن نقدها، تمامِ آن دلخوریها، مالِ وقتی است که سقفی بالای سرمان باشد. اگر این برای خاک وطن انقاقی بیفتد، دیگر جایی برای گله کردن هم نداریم.»
سیاوش با تعصب گفت: «این همه مشکل که داشتیم را چطور باید فراموش کنیم؟»«نیازی نیست چیزی را فراموش کنی. فقط الان دیگر وقتِ این حرفها نیست. الان وقتِ این است که نشان بدهیم این خانه صاحب دارد. من آمدم وسطِ این جمعیت. فقط کافیه یکبار بیایی و ببینی؛ همه جور آدمی هست؛ دکتر، مهندس، نانوا، دانشجو، پیر و جوان. کسی برای حل اختلافاتش نیامده، همه آمدهاند که بگویند "ما هستیم". تنهایی در خانه نشستن و تماشا کردن، فقط ترس و ناامیدیات را بزرگ میکند. بیا اینجا، میانِ مردمی که همه مثل من و تو شاکیاند، هر کسی به یک شکل؛ اما ایستادهاند.»
سیاوش گوشی را قطع کرد. نگاهی به دوروبرِ اتاق انداخت. به وسایل به هم ریخته و به گلدانِ نیمهخشکِ گوشهی اتاقش. ناامیدی به وضوح قابل دیدن بود.
کاپشنش را برداشت و پلهها را دوتا یکی پایین رفت. وقتی به نزدیکی میدان رسید، ابتدا فضا سنگین و پرطنین بود. از دور، موجِ جمعیت را دید. صدایِ آوازهای جمعی و سرودهای وطنی که از حنجرهی هزاران نفر بیرون میآمد، لرزهای به جانش انداخت. کلماتِ شعارها مانند رشتهای بود که او را به آدمِ کناریاش وصل میکرد.
او مردمی را میدید که پرچمها را نه به نشانهی تاییدِ همه چیز، بلکه با هدف «اقتدارِ وطن» بالا گرفته بودند. کامران را از دور دید که میانِ جمعیت ایستاده بود. باورش نمیشد که او با همان چهرهی منتقد و جدیاش، حالا عضوی از این جمعیت شده بود.
سیاوش هم وارد شد. شانه به شانهی غریبههایی ایستاد که حالا آشناترین آدمهای زندگیاش به نظر میرسیدند. در آن شبِ سرد او دیگر یک ناظرِ ناامید نبود. او فهمیده بود برای اصلاحِ خانه، اول باید خودِ خانه را حفظ کرد. او نفس عمیقی کشید و همراه با بقیه هموطنانش یکصدا شد.
@goftgoftam

سیاوش زانوهایش را در بغل گرفته بود و به صفحه تلویزیون خیره شده بود. گاه صدای شلیکِ پدافند در گوشش میپیچید و گاه صدای انفجاری در نزدیکی خانهشان. در این چند روز، سنگینی ذهن آشفتهاش از صدای انفجارها بیشتر شده بود. او از آن دسته آدمهایی بود که سالها با نقدهای بی سر و ته بزرگ شده بود؛ از آنهایی که در هر جمعی، اولین کسی بود که از کاستیها میگفت و آینده را تاریک میدید.
نزدیکِ نیمهشب، گوشیاش زنگ خورد. اسم «کامران» روی صفحه افتاد. کامران، رفیقِ سالیانِ دورش بود؛ کسی که در تند بودنِ نقدها، همیشه یک قدم از سیاوش جلوتر بود و بارها گفته بود که دیگر هیچ علاقهای به زندگی در این کشور ندارد.
سیاوش تماس را جواب داد: «بله کامران؟»صدای کامران از میان صدای مبهم جمعیت میآمد. صدایش مثل همیشه نبود؛ ردی از یک هیجانِ تازه و جدی در آن شنیده میشد.«سیاوش، کجایی؟»سیاوش پوزخندی زد: «کجا میخواهی باشم؟ کنجِ خانه، منتظرم ببینم کی قرار است سقف روی سرمان خراب شود. تو کجایی؟»
کامران مکث کرد. صدای جمعیت در پسزمینه کمی واضحتر شد؛ صدایِ یک همدلیِ دستهجمعی.«من انتهای خیابانِ خودمان هستم، نزدیک میدان. سیاوش، من هم مثل تو بودم، شاید بدتر. یادت هست چقدر با هم غر میزدیم؟ اما وقتی این چند روز، آن خبرها را شنیدم، یک چیزی در من فروریخت. فهمیدم تمامِ آن نقدها، تمامِ آن دلخوریها، مالِ وقتی است که سقفی بالای سرمان باشد. اگر این برای خاک وطن انقاقی بیفتد، دیگر جایی برای گله کردن هم نداریم.»
سیاوش با تعصب گفت: «این همه مشکل که داشتیم را چطور باید فراموش کنیم؟»«نیازی نیست چیزی را فراموش کنی. فقط الان دیگر وقتِ این حرفها نیست. الان وقتِ این است که نشان بدهیم این خانه صاحب دارد. من آمدم وسطِ این جمعیت. فقط کافیه یکبار بیایی و ببینی؛ همه جور آدمی هست؛ دکتر، مهندس، نانوا، دانشجو، پیر و جوان. کسی برای حل اختلافاتش نیامده، همه آمدهاند که بگویند "ما هستیم". تنهایی در خانه نشستن و تماشا کردن، فقط ترس و ناامیدیات را بزرگ میکند. بیا اینجا، میانِ مردمی که همه مثل من و تو شاکیاند، هر کسی به یک شکل؛ اما ایستادهاند.»
سیاوش گوشی را قطع کرد. نگاهی به دوروبرِ اتاق انداخت. به وسایل به هم ریخته و به گلدانِ نیمهخشکِ گوشهی اتاقش. ناامیدی به وضوح قابل دیدن بود.
کاپشنش را برداشت و پلهها را دوتا یکی پایین رفت. وقتی به نزدیکی میدان رسید، ابتدا فضا سنگین و پرطنین بود. از دور، موجِ جمعیت را دید. صدایِ آوازهای جمعی و سرودهای وطنی که از حنجرهی هزاران نفر بیرون میآمد، لرزهای به جانش انداخت. کلماتِ شعارها مانند رشتهای بود که او را به آدمِ کناریاش وصل میکرد.
او مردمی را میدید که پرچمها را نه به نشانهی تاییدِ همه چیز، بلکه با هدف «اقتدارِ وطن» بالا گرفته بودند. کامران را از دور دید که میانِ جمعیت ایستاده بود. باورش نمیشد که او با همان چهرهی منتقد و جدیاش، حالا عضوی از این جمعیت شده بود.
سیاوش هم وارد شد. شانه به شانهی غریبههایی ایستاد که حالا آشناترین آدمهای زندگیاش به نظر میرسیدند. در آن شبِ سرد او دیگر یک ناظرِ ناامید نبود. او فهمیده بود برای اصلاحِ خانه، اول باید خودِ خانه را حفظ کرد. او نفس عمیقی کشید و همراه با بقیه هموطنانش یکصدا شد.
@goftgoftam
۵:۰۱