فرشتگان اُحُد - نقاشی دیجیتال
گلبن ملتجی
اللهمو ابعث علیهِم جُنداً من ملائکَتِک ببأس من بأسک، کفِعلک یوم بدرٍ....
گلبن ملتجی
اللهمو ابعث علیهِم جُنداً من ملائکَتِک ببأس من بأسک، کفِعلک یوم بدرٍ....
۱۵:۴۱
جمجمه ات را بخدا بسپار - نقاشی دیجیتال
گلبن ملتجی
گلبن ملتجی
۱۵:۴۳
۱۵:۴۳
روز سیزدهم - نقاشی دیجیتال گلبن ملتجی
دی ماه 1404إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ
دی ماه 1404إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ
۱۵:۵۵
۱۵:۵۵
من هنوز نمی دانم شهید شده ای. اما می دانم امویان جهان باز به خاک ما تاخته اند. پیش از این، در آن روزهای التهاب شرورانه، تفالی به قرآن زده بودم و خداوند فرموده بود: سرانجام حق و باطل نمایان خواهد شد و آنان که کفر ورزیدند به حقانیت دین پی خواهند برد. این بار اما صفحه اول سوره توبه باز می شود. خداوند و رسولش از مشرکین برایت می جویند....و شما منافقان و عهد شکنان، چهار ماه فرصت دارید در زمین بچرخید تا بدانید که شما ناتوان کننده خدا نیستید و مسلما خدا رسوا کننده کافران است. و این اذانی است از سوی خدا و رسولش در روز حج اکبر...ساعت ابتدایی جنگ است، دهم رمضان است، چهار ماه دیگر یعنی دهم محرم، روز عاشورا...پس مصداق این آیه چنان دقیق است که تا همین جا، مو به تنم راست می شود. و بر طبق شان نزول آیه .... این اذان خدا و رسول خدا، این اعلامیه مهم پایان مماشات با مشرکان و منافقان و براندازان را دقیقا در روز عید قربان (دهم ذیحجه، سه ماه بعد) بتوسط علی بن ابیطالب بیان می شود...این هم معجزه ای دیگرساعت ابتدایی جنگ است، من هنوز نمی دانم شهید شده ای. اما می دانم چهار ماه دیگر دنیا، دنیای دیگری خواهد بود. تصورم از تفسیر این آیه، در وهله اول ظهور امام زمان است....و اینکه پرچم حق را به او خواهی رساند....*بعد از شب هلهله سفیانیان، حالا، می دانم - تو شهید شده ای، و دنیای پس از تو همین حالا هم دیگر دنیای قبل از رفتنت نیست. نمی خواهم باشد. نمی خواهیم باشد. ای رهبر آزادگان جهان...فکر کن فقط من یکی چقدر باید حسرت بخورم...بعد مدت ها سردرگمی، خط تصویرم را پیدا کرده بودم: آن هم با عمل به توصیه تو، خواندن هرروزه قرآن که زیباترین تصویرسازی ها را دارد و شاعرانه ترین متن جهان است. من تازه پیوسته بودم به بسیج هنرمندان، و تازه فکر می کردم ممکن است یکبار گروه ما دیدار با رهبری داشته باشد، و بالاخره من هم در آن جمع صمیمی در هوای تو نفس بکشم.من تازه منتظر بودم عید فطر برسد، و دوباره پشت تو نماز بخوانم.و من هزار فکر و آرزو داشتم، که ناخودآگاه تو بخشی از آن بودی، دنیای مبارزه ضد استعمار اصل آن بود و راهبر آن، بی شک تو بودی.
ای رهبر آزادگان جهان، من سردرگمم، و فقط می دانم، مثل همان گلبانگ بلند روزدهم ذیحجه بیست سال پس از هجرت، جهان باید تحمل کفر و کبر را پایان بخشد. جهان پس از تو باید در خونخواهی تاریخی شیعه، کن فیکون شود.
ای رهبر آزادگان جهان، من سردرگمم. بی تو وسعت در کنارم تنگ می شود، بی تو جهان باید در خشم و قهر ایرانیان بسوزد، بی تو، ایستادگی دیگر صبورانه نیست، بی تو جهان باید در طوفان خونخواهی شیعه کن فیکون شود – و خواهد شد.
الله اکبرخامنه ای رهبر
گلبن ملتجیتهران22 اسفند ۱۴۰۴
ای رهبر آزادگان جهان، من سردرگمم، و فقط می دانم، مثل همان گلبانگ بلند روزدهم ذیحجه بیست سال پس از هجرت، جهان باید تحمل کفر و کبر را پایان بخشد. جهان پس از تو باید در خونخواهی تاریخی شیعه، کن فیکون شود.
ای رهبر آزادگان جهان، من سردرگمم. بی تو وسعت در کنارم تنگ می شود، بی تو جهان باید در خشم و قهر ایرانیان بسوزد، بی تو، ایستادگی دیگر صبورانه نیست، بی تو جهان باید در طوفان خونخواهی شیعه کن فیکون شود – و خواهد شد.
الله اکبرخامنه ای رهبر
گلبن ملتجیتهران22 اسفند ۱۴۰۴
۱۶:۰۷
بمناسبت شهادت خبرنگار غزاوی، صالح جعفراوی، مهر ۱۴۰۴
وقتی ۲۷ سالم بود چه کار می کردم؟زمانی بود که شاید این سوال من را یاد کلوپ ۲۷ ساله ها می انداخت، کورت کوبین، ایمی واین هاوس، و اینجور آدمها. احتمالا مرگ های مشکوک انها هم ربطی به ایستادنشان در برابر نوعی سلطه داشته. و انتقال ان پیام شورش مانند به مخاطبان میلیونی و میلیاردی. موسیقی طغیان. و الخ.اما من، در ۲۷ سالگی در اوج پا در هوایی بودم. شغل نصفه نیمه، مسکن نصفه نیمه، و فوق درگیر با مسائل شخصی و اقامتی در کشوری سرد. من هم ورزشکار بودم، درس خوانده بودم، و اتفاقا، سر جای خودم نبودم. نوعی غریبگی، غربت زدگی، افسردگی و نا امیدی در من بود که تقریبا هرگز تکرار نشد اما هنوز مثل وزنه های سنگین جسمم را فرو می کشد. اما من هر وقتی می توانستم به آن وضع پشت پا بزنم و برگردم خانه ام و بجای مکالمات بی پایان کانادایی ها درباره نارضایتی های شغلی و برنامه هایشان برای تعطیلات در فلان ساحل، به غر و لند های هموطنانم درباره قیمت دلار و خاطرات تخلفاتشان در بهمان ساحل گوش بدهم. اکنون، مفهوم کلوپ ۲۷ ساله ها باید تغییر کند. بعد از تو، صالح، معنی پادرهوایی بیست و هفت سالگی باید چیز دیگری شود. در ۲۷ سالگی ادم با همه بی ثباتی ها می جنگد چون خودش دنبال ثبات است، هنوز جوان است ادم، نمی فهمد چقدر انرژی تلف می کند. اما تو، انگار چیزی برای تلف کردن نداشتی. حالا کسی سرنوشتت را بخواند، صحه می کذارد به وصیتت; تو پیامبری بودی که برای روایت حقیقت از تاریکترین ترس ها عبور کردی.تو صدا بودی و کلمه بود و تصویر بودی و کلمه سقوط نمی کند و تصویر سقوط نمی کند.صدای اذان گفتن و آواز خواندن و ترتیل قرآنت را که می شنوم انگار بدن ۲۷ ساله ام در گورستان زمان به کهولت امروز می رسد و من پرتاب می شوم به دنیایی که دیگر نیست. دنیای قبل از هولوکاست غزه. دنیایی که در آن ۲۷ سالگی خلاصه می شود در حل کردن یا وا ماندن در ورود به گفتمان زندگی بزرگسالی و ثبات.اما اکنون ۲۷ سالگی لحظه رسیدن به انتهای راه مجاهدت است. ۲۷ ساله هایی هستند، صالح نام دارند، که جهان را از خواب خرگوشی بیدار کردند، معنای جابجایی اجباری و مهاجرت ناخواسته را بازنویسی کردند، بر روی آوار خانه هایشان ایستادند، و انگشت وسطشان را به سوی هر آنکس که می خواست نباشند گرفتند. اکنون، پادشاه کلوپ ۲۷ ساله ها تویی، و تا ابد، صدای ترتیل قران، صدای مقاومت در برابر سلطه خواهد بود. #صالح_الجعفراوی
وقتی ۲۷ سالم بود چه کار می کردم؟زمانی بود که شاید این سوال من را یاد کلوپ ۲۷ ساله ها می انداخت، کورت کوبین، ایمی واین هاوس، و اینجور آدمها. احتمالا مرگ های مشکوک انها هم ربطی به ایستادنشان در برابر نوعی سلطه داشته. و انتقال ان پیام شورش مانند به مخاطبان میلیونی و میلیاردی. موسیقی طغیان. و الخ.اما من، در ۲۷ سالگی در اوج پا در هوایی بودم. شغل نصفه نیمه، مسکن نصفه نیمه، و فوق درگیر با مسائل شخصی و اقامتی در کشوری سرد. من هم ورزشکار بودم، درس خوانده بودم، و اتفاقا، سر جای خودم نبودم. نوعی غریبگی، غربت زدگی، افسردگی و نا امیدی در من بود که تقریبا هرگز تکرار نشد اما هنوز مثل وزنه های سنگین جسمم را فرو می کشد. اما من هر وقتی می توانستم به آن وضع پشت پا بزنم و برگردم خانه ام و بجای مکالمات بی پایان کانادایی ها درباره نارضایتی های شغلی و برنامه هایشان برای تعطیلات در فلان ساحل، به غر و لند های هموطنانم درباره قیمت دلار و خاطرات تخلفاتشان در بهمان ساحل گوش بدهم. اکنون، مفهوم کلوپ ۲۷ ساله ها باید تغییر کند. بعد از تو، صالح، معنی پادرهوایی بیست و هفت سالگی باید چیز دیگری شود. در ۲۷ سالگی ادم با همه بی ثباتی ها می جنگد چون خودش دنبال ثبات است، هنوز جوان است ادم، نمی فهمد چقدر انرژی تلف می کند. اما تو، انگار چیزی برای تلف کردن نداشتی. حالا کسی سرنوشتت را بخواند، صحه می کذارد به وصیتت; تو پیامبری بودی که برای روایت حقیقت از تاریکترین ترس ها عبور کردی.تو صدا بودی و کلمه بود و تصویر بودی و کلمه سقوط نمی کند و تصویر سقوط نمی کند.صدای اذان گفتن و آواز خواندن و ترتیل قرآنت را که می شنوم انگار بدن ۲۷ ساله ام در گورستان زمان به کهولت امروز می رسد و من پرتاب می شوم به دنیایی که دیگر نیست. دنیای قبل از هولوکاست غزه. دنیایی که در آن ۲۷ سالگی خلاصه می شود در حل کردن یا وا ماندن در ورود به گفتمان زندگی بزرگسالی و ثبات.اما اکنون ۲۷ سالگی لحظه رسیدن به انتهای راه مجاهدت است. ۲۷ ساله هایی هستند، صالح نام دارند، که جهان را از خواب خرگوشی بیدار کردند، معنای جابجایی اجباری و مهاجرت ناخواسته را بازنویسی کردند، بر روی آوار خانه هایشان ایستادند، و انگشت وسطشان را به سوی هر آنکس که می خواست نباشند گرفتند. اکنون، پادشاه کلوپ ۲۷ ساله ها تویی، و تا ابد، صدای ترتیل قران، صدای مقاومت در برابر سلطه خواهد بود. #صالح_الجعفراوی
۱۷:۰۳
آثار و متون منتشر شده من در این کانال لزوما به ترتیب تاریخی که ایجاد شده اند، نیستند. آنچه منتشر میکنم، تصویرسازی ها و نوشته های من، گلبن ملتجی، درباره و الهام گرفته از مقاومت و جنگ با نظام سلطه است.نام این کانال، گربه پالاس (Pallas Cat) می باشد که نام یکی از شکارچیان کوچک ساکن در طبیعت ایران و از گربه سانان بسیار خجالتی است که اغلب در مناطق کوهستانی زندگی می کند.
۱۸:۱۲
فجعلهُم کعَصفٍ مأکول....
خدای خامنه ای زنده استو شما هرگز نخواهید فهمید «سنّت خدا تبدیل ناپذیر است» یعنی چه.
و سیلی پشت سیلی های پیاپی خداوند به مستکبرین عالم، تک تک کلمات و حرفهای وحیانی اش را به واقعیت تبدیل می کند
گلبن ملتجی
@golbonmol
خدای خامنه ای زنده استو شما هرگز نخواهید فهمید «سنّت خدا تبدیل ناپذیر است» یعنی چه.
و سیلی پشت سیلی های پیاپی خداوند به مستکبرین عالم، تک تک کلمات و حرفهای وحیانی اش را به واقعیت تبدیل می کند
گلبن ملتجی
@golbonmol
۱۰:۳۱
چهلم در فرهنگ سوگ ما ایرانیها، روز عجیبی است. ببینید، ما روز عاشورا در محله های خودمان بر سر و سینه می کوبیم، عزاداری می کنیم، مویه می کنیم، روایت می کنیم، تعزیه میخوانیم، ولی بعد، راه میافتیم از ری تا بارگاه امام حسین (ع). پیاده. تا این سوگ را فرو بنشانیم. میلیون ها نفر ۴۰ روز یک سفر دور دنیا می روند هر سال انگار، تا به محبوبشان برسند، محبوبی که رفته. اما با ۴۰ روز تلاش و مجاهدت و «رَمَضه» می روند که به او برسند.
کسی که پدر از دست داده باشد می داند، روزهای اول، یاد خاطرات محوی از روزهای اخیرش میافتی و ریز ریز اشک می ریزی اما نمی فهمی نیست. اصلا یادت نیست، که نیست. چهلم که رد می شود، آدمها دیگر تسلیت نمی گویند، و زخمِ خونْ ریزی که جای دشنه مرگ را نشان می داد، کم کم پوست می بندد انگار.
چهل روز پیش، من باور نکردم.برای بار دوم بود که رفتن پدری را، باور نکردم.صبح بود. صبح زود بود. روزه بودم و اولین فکری که کردم این بود خدا، زبان روزه با ما این کار را نمی کند که!
ببین آقا جان، می خواهم بگویم، در این چهل روز ما سفر کربلایی رفتیم در درون خودمان. توی خیابان های خودمان. توی میدان های خودمان. همین شهری که درش تو را از ما گرفتند، هر نفس و هر قدم شد یاد تو. همین تهرانی که قبلا یک کلان شهر بود با ترافیک و چه و چه، حالا «مشهد» تو شد.
زیر بمباران و زیر باران رحمت و زیر هر دو با هم. ما خیابان هایی که طی می کردیم برای کار و مدرسه و مهمانی و خرید و چه و چه را، کردیم جاده های جنگ، و هر بار که در این خیابان ها و در این میدان ها صدای تو پخش شد ریز ریز و های های گریه کردیم.
آقا جان من می خواهم بهت بگویم که، اربعین من چنین است که تغییر کردم در این چهل روز. من امشب فهمیدم، هر وقت در ادعیه ای که می خوانند نام اهل بیت نبوت (ع) میاید، یاد اشک های تو وقت دعا می افتم و ناخودآگاه اشک می ریزم. اول فکر میکردم دوست دارم شبیه تو بشوم...درواقع من اهل بیت را، قبلا هم مثل درس خوانده ام، بخاطر سپرده ام و با نام هر کدام صفات و فضیلت هایی را بیاد می آوردم و ادعایم می شود می شناسمشان اما وهم کجا، فهم کجا. می خواهم بگویم آقاجان! در چهل روز عزاداری برای تو، در این چهل روز جنگ، یک چیزی در من جابجا شد. یک بخشی در دل من مثل بلبلی که بوی گلی مستش می کند، با نام اهل بیت (ع) از خود بیخود می شود. نمی دانم آقاجان اما، شاید بخشی از برکت خون تو این است که ما برگردیم به ان محبتی که ما را، ما کرده. همان عشق و غصه حسین (ع) که با شیر مادر در وجودمان رفته، همان ندای حق باوری که با اذان در گوشمان خوانده اند. آقاجان من می توانم هزاران ساعت و صفحه بنویسم، از غم، از خشم، از اعجاب این روزها و شب ها، اما آمدم اینجا بگویم که، سید ما و رهبر شهید مااگر ذره ای به ایمان هر کدام ما در این مسیر افزوده شد، هر لحظه از نبودنت هم به اندازه بودنت برکت داشت. ببین با دلهای مان چه کرد. ما اصلا داریم واقعا قوم سلمان می شویم - انشاللهقومی که در برابر مومنین خاشع و در برابر ظالمین سختگیر است قومی که خدا را دوست دارد، و خدا دوستشان دارد.
کسی که پدر از دست داده باشد می داند، روزهای اول، یاد خاطرات محوی از روزهای اخیرش میافتی و ریز ریز اشک می ریزی اما نمی فهمی نیست. اصلا یادت نیست، که نیست. چهلم که رد می شود، آدمها دیگر تسلیت نمی گویند، و زخمِ خونْ ریزی که جای دشنه مرگ را نشان می داد، کم کم پوست می بندد انگار.
چهل روز پیش، من باور نکردم.برای بار دوم بود که رفتن پدری را، باور نکردم.صبح بود. صبح زود بود. روزه بودم و اولین فکری که کردم این بود خدا، زبان روزه با ما این کار را نمی کند که!
ببین آقا جان، می خواهم بگویم، در این چهل روز ما سفر کربلایی رفتیم در درون خودمان. توی خیابان های خودمان. توی میدان های خودمان. همین شهری که درش تو را از ما گرفتند، هر نفس و هر قدم شد یاد تو. همین تهرانی که قبلا یک کلان شهر بود با ترافیک و چه و چه، حالا «مشهد» تو شد.
زیر بمباران و زیر باران رحمت و زیر هر دو با هم. ما خیابان هایی که طی می کردیم برای کار و مدرسه و مهمانی و خرید و چه و چه را، کردیم جاده های جنگ، و هر بار که در این خیابان ها و در این میدان ها صدای تو پخش شد ریز ریز و های های گریه کردیم.
آقا جان من می خواهم بهت بگویم که، اربعین من چنین است که تغییر کردم در این چهل روز. من امشب فهمیدم، هر وقت در ادعیه ای که می خوانند نام اهل بیت نبوت (ع) میاید، یاد اشک های تو وقت دعا می افتم و ناخودآگاه اشک می ریزم. اول فکر میکردم دوست دارم شبیه تو بشوم...درواقع من اهل بیت را، قبلا هم مثل درس خوانده ام، بخاطر سپرده ام و با نام هر کدام صفات و فضیلت هایی را بیاد می آوردم و ادعایم می شود می شناسمشان اما وهم کجا، فهم کجا. می خواهم بگویم آقاجان! در چهل روز عزاداری برای تو، در این چهل روز جنگ، یک چیزی در من جابجا شد. یک بخشی در دل من مثل بلبلی که بوی گلی مستش می کند، با نام اهل بیت (ع) از خود بیخود می شود. نمی دانم آقاجان اما، شاید بخشی از برکت خون تو این است که ما برگردیم به ان محبتی که ما را، ما کرده. همان عشق و غصه حسین (ع) که با شیر مادر در وجودمان رفته، همان ندای حق باوری که با اذان در گوشمان خوانده اند. آقاجان من می توانم هزاران ساعت و صفحه بنویسم، از غم، از خشم، از اعجاب این روزها و شب ها، اما آمدم اینجا بگویم که، سید ما و رهبر شهید مااگر ذره ای به ایمان هر کدام ما در این مسیر افزوده شد، هر لحظه از نبودنت هم به اندازه بودنت برکت داشت. ببین با دلهای مان چه کرد. ما اصلا داریم واقعا قوم سلمان می شویم - انشاللهقومی که در برابر مومنین خاشع و در برابر ظالمین سختگیر است قومی که خدا را دوست دارد، و خدا دوستشان دارد.
۲۲:۰۹
سلام فرمانده!تو رو خدا بگو بزنن
۹:۴۷
و اماسالگرد طبسسالگرد فضاحت «پنجه عقاب»امروز از منسلام خدا بر امام خمینی کبیرکه هم سربازان در گهواره اش را می شناختهم ارتش بیست (سی) میلیونی را!اویی که هم می دانست نهایت عملیات شکست خورده طبس چیست و هم کودتای نوژه.اویی که با تیز بینی، خامنه ای شهید را هر بار در جایی قرار داد که باید،و شجاعتش تکثیر شد، و به ایرانیان تعمیم یافت.سربازان درون گهواره اش اکنون فرماندهانِ بی بدیل و پیش قراولان جنگ های مدرن، و طرح ریزان ترکیبِ استثناییِ جنگ های نا منظمِ ایرانی، و شهادت طلبی شیعی اند.و آن ارتش سی میلیونی،که از دل کثیف ترین پروژه های اطلاعاتی ۲۰ سال اخیر، از عدد سازی های ارگانهای الیگارشی غربی و موساد، مغزشویی های سیستماتیک فارسی زبانان خانه بدوش، و القائات غرب پرستانه فردگرایی،از دل روزگارِ حقیقت وارونه،از دل روزگار «نسل کشی» بنام دفاع پیش دستانهاز دل منگنه تبهکاران بر ثروت مردمان،مبعوث شد.سلام بر خمینی کبیر که سید الشهدای خراسانی را برایمان بجا گذاشت،هر چند دهه هاست سخنانش را به سخره می گیرند اومظلومانه و مقتدر، همانی ماند که بود، با اخم، و بقول خامنه ای شهید «مظهر جلال الهی»روح او انقدر در میان ما زیست،تا امروز حرفهایش را نه ماکه تمام دنیا می فهمد.
۱۳:۵۱
بیا! ما منتظریم!
نقاشی دیجیتالگلبن ملتجی
نقاشی دیجیتالگلبن ملتجی
۲۲:۳۶
بیا! ما منتظریم!
نقاشی دیجیتالگلبن ملتجی
نقاشی دیجیتالگلبن ملتجی
۲۲:۳۷
بیا! ما منتظریم!
نقاشی دیجیتالگلبن ملتجی
نقاشی دیجیتالگلبن ملتجی
۲۲:۳۸