یدالهی: به دلایل مختلف شب رو رفتیم هتلی همون نزدیکی شاید بدترین شب این سفر برایم همون شب بودبه ظاهر برای راحتی بیشتر رفتیم اما برای من سخت ترین شب گذشتبی آن که بخوام بد خلق ترین مادر و همسر در اونا شب بودم... بهانه م کثیفی و فضای هتل بود اما فکر میکنم دوری از هم جواری خانواده شهدا چنین حالی رو برام رقم زده بود...یعنی الان که فکر میکنم و تحلیل این رو میفهمم... فردا صبح ش آخرین زیارت ها به حرم امام علی رو رفتیم و عصری حرکت کردیم به سمت عمود نهصد. باید تا عمود ۱۰۸۰ میرفتیم و شب موکب حضرت معصومه سلام الله علیها استراحت میکردیم.با نماز جماعت از ستون نهصد مسیر پیاده روی رو شروع کردیم. هر سال خانوادگی با هم حرکت میکردیم اما امسال ظاهرا بنا بود جور دیگری باشد...یکی از دختران شهدا که در اوج نوجوانی بود جلوتر از بقیه افتاده بود و تنها بود. همین بهانه ای شد که مسیر رو با هم همراه بشیم و از خانواده جدا.از مدرسه گفت و از مدیر خوبی که به تازگی در مسیر کربلا فوت میکند. از هم کلاسی ها و برخورد هاشون با دختر یک شهید... که خوش به حالت که دختر شهید هستی کادو و هدیه مبگیری، صورتش بر افروخته بود و میگفت: یکبار دیگه خسته شدم و همه انرژی م رو جمع کردم. بهشون گفتم من هیچ کدوم از این کادو برام ارزشی نداره هیچ کدوم یک لحظه حضور بابام کنارم نمیشه....میگفت وقتی پدرم شهید شد سردار حاجی زاده اومد و وقتی فهمید هنوز به سن تکلیف نرسیدم سرم رو بوسید و خیلی ناراحتم که شهید شدند.یک انگشتر دستش بود. بهش گفتم چقدر قشنگه گفت آره خیلی دوسش دارم آقا بهمون هدیه دادند
دوشنبه ۱۳ مرداد حوالی نیمه شب و ستون ۱۰۵۰




ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
دوشنبه ۱۳ مرداد حوالی نیمه شب و ستون ۱۰۵۰
۲۰:۱۹
کم کم رسیدیم موکبصد و هشتاد ستون بود اما اندازه پونصد ستون توانم رو گرفته بود.خدام از خانواده ها پذیرایی کردند و آماده خواب شدیم... همینطور که چشم هام داشت سنگین میشد شنیدم که یکی از خانم ها به بغلیش گفت: کاش امشب به خوابم بیاد خیلی دلم تنگ شده....سه شنبه صبح تا عصر رو تو موکب موندیم تا آتش اسمون کمی اروم بگیره. و همین باعث شد که فضای ایجاد بشه که مجدد همسایه همدیگه بشیم. از ابتدای سفر یکی از خانم ها با بچه خیلی کوچیک بود. شیرخوار بود و تازه راه افتاده بود. فکر میکنم اولین قدم ها رو تو همون حسینیه نجف برداشت و اینو میشد از ذوق مامانش و آغوش بازش که بیا بغلم فهمید. مادرش اومد پیشم و مشغول صحبت شدیم. مسائل ی که شنیدم بماند اما وقتی زمان شهادت شهید رو پرسیدم گفت موقع شهادت زینب رو هفت ماهه باردار بودم...سنی نداشت با این حال زینب فرزند چهارمش بود و یک تنه کمر به بزرگ کردن بچه های شهید بسته بود.کم کم کوله ها رو بستیم و بعد از سخنرانی کوتاه با بدرقه خدام حرم راهی مشایه میشدیم سخنران تعابیر زیبایی داشت:کار شهدای مدافع حرم این بود که نشون بدن میشه جلوی ظالم وایساد و هیمنه ش رو شکست. در پایان گفت یکی از شهدا قبل شهادت گفته بود: به مردم بگید هر وقت تو روضه امام حسین ما رو یاد کردند شب جمعه محضر امام حسین یادشون میکنیم . بعد از شهادت به خواب نزدیکانشون اومدند و گفتند حالعت که شهید شدم این صحبت رو محکم تر میگم: هر وقت تو روضه امام حسین ما رو یاد کردند شب جمعه محضر امام حسین یادشون میکنیم
سه شنبه ۱۴ مرداد غروب





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
سه شنبه ۱۴ مرداد غروب
۱۲:۱۸
حرکت کردیم. ابتدا با خانواده بودم و مجدد مانند شب گذشته تنها شدم. به خودم اومدم دیدم این بار با هشت نه نفر از خانواده شهدا همراه شدیم و داریم ستون ها رو جلو میریم. در عین عیش و نوش خیلی حال و هوای خاصی داشتیم. چهار صد تا ستون باید میرفتیم و مسیر نسبتا طولانی. اواسط مسیر رفتیم تجدید وضو کنیم که هوای خنک موکب ما رو وسوسه کرد به داخل موکب هم سری بزنیم. همینطور که نشسته بودیم نوجوان های عراقی اومدن سراغ همین رفیق عرب بلد ما و ازش در مورد جنگ ایران و اسراییل سوال جواب میکردند تشنه بودند و پشت سر هم سوال میکردنداولین سوال این بود که آقای خامنه ای زنده هستند به ما گفتند که ایشون...؟بعد گفتند شما صلح کردید؟ زهرا گفت نه ما آتش بس کردیم گفتند چه فرقی داره گفت یعنی اگر حتی یک خرما از سمت اسراییل به ایران پرتاب بشه اسراییل رو نابود میکنیم دخترک کم کم شروع کرد گفت شما قوی هستید ما وقتی موشک ها رو می دیدیم خیلی خوشحال می شدیم.به مسیر ادامه دادیمحالا دیگه اینقدر گروهمون از کاروان عقب افتاده بود که اگر میخواستیم هم بهشون نمی رسیدیم. یکی از بچه ها تیر خلاص برای همراهی هرچه بیشتر همه مون رو زد. گفت بیایید رسیدیم کربلا نریم موکب و مستقیم بریم حرم. همه گفتیم موافقیم.با اذان صبح رسیدیم کربلا.انتهای باب القبله از همان بیرون، ضریح دیده می شد. سلام دادیم و علی رغم اصرار من که اجازه بدید من بمونم و شما برید، گفتند اینطوری مسیر موکب رو بلد نیستی و گم میشی...تو دلم نگران بسته شدن درب های حرم علمدار بودم اما نمی شد بیشتر اصرار کرد و با بد اومدن استخاره ی بزرگتر جمع، همگی راهی موکب شدیم و دل من ماند و ماند و ماند...تا عصر استراحت کردیم و تمام مدت به این فکر میکردم که چه خیریتی بود که نباید صبح می رفتم حرم چه اتفاقی قرار بود در موکب بیفته که باید حضور می داشتم. نزدیک های ساعت دو بود که کم کم خبر هایی شد. نشسته بودم گوشه ای و دو نفر از خانم ها اومدند و مشغول صحبت شدیم. صحبت های خاصی بود که فکر میکنم اگر اتفاقی بیفتد بعد از سفر، از برکات همین صحبت ها اتفاق خواهد افتاد. کمی بعد، همین گروه دیشب که دیگه حسابی با هم گرم گرفته بودیم، تصمیم گرفتیم دسته جمعی برویم حرم. کلا اهل جمعی زیارت رفتن نیستم و دوست ندارم مدام لنگ یک نفر دیگه باشم، هی دنبالش بگردم هی نظر خواهی کنم و ... ترجیح میدم واس خودم ببرم بیام و ... حالا اینها که دیگه هفت هشت نفر بودند. اما فرق داشتند خودشون تنها نبودند، خودشون میرفتند زیارت پشت سر شهیدشون. نمیشد این قسم از جار بودن رو اون هم بعد از تجربه شیرین حرم امام علی به راحتی از دست داد...راه افتادیم...
چهارشنبه ۱۵ مرداد غروب





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
چهارشنبه ۱۵ مرداد غروب
۱۹:۳۵
ببینیم و بشنویم در مورد اربعین از زبان شهید نوید صفری...
از گول خوردن جابر میگوید
جابری که پنج امام رو درک کرده...
و اینکه بعد از اون جسارت در نهایت راه توبه ش چه بود...
پ.ن:شهید صفری، شهید مدافع حرم، در اربعین امام حسین به شهادت رسید...





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
از گول خوردن جابر میگوید
جابری که پنج امام رو درک کرده...
و اینکه بعد از اون جسارت در نهایت راه توبه ش چه بود...
پ.ن:شهید صفری، شهید مدافع حرم، در اربعین امام حسین به شهادت رسید...
۱۳:۴۰
الی اللقاء
حرکت کردیم. ابتدا با خانواده بودم و مجدد مانند شب گذشته تنها شدم. به خودم اومدم دیدم این بار با هشت نه نفر از خانواده شهدا همراه شدیم و داریم ستون ها رو جلو میریم. در عین عیش و نوش خیلی حال و هوای خاصی داشتیم. چهار صد تا ستون باید میرفتیم و مسیر نسبتا طولانی. اواسط مسیر رفتیم تجدید وضو کنیم که هوای خنک موکب ما رو وسوسه کرد به داخل موکب هم سری بزنیم. همینطور که نشسته بودیم نوجوان های عراقی اومدن سراغ همین رفیق عرب بلد ما و ازش در مورد جنگ ایران و اسراییل سوال جواب میکردند تشنه بودند و پشت سر هم سوال میکردند اولین سوال این بود که آقای خامنه ای زنده هستند به ما گفتند که ایشون...؟ بعد گفتند شما صلح کردید؟ زهرا گفت نه ما آتش بس کردیم گفتند چه فرقی داره گفت یعنی اگر حتی یک خرما از سمت اسراییل به ایران پرتاب بشه اسراییل رو نابود میکنیم دخترک کم کم شروع کرد گفت شما قوی هستید ما وقتی موشک ها رو می دیدیم خیلی خوشحال می شدیم. به مسیر ادامه دادیم حالا دیگه اینقدر گروهمون از کاروان عقب افتاده بود که اگر میخواستیم هم بهشون نمی رسیدیم. یکی از بچه ها تیر خلاص برای همراهی هرچه بیشتر همه مون رو زد. گفت بیایید رسیدیم کربلا نریم موکب و مستقیم بریم حرم. همه گفتیم موافقیم. با اذان صبح رسیدیم کربلا. انتهای باب القبله از همان بیرون، ضریح دیده می شد. سلام دادیم و علی رغم اصرار من که اجازه بدید من بمونم و شما برید، گفتند اینطوری مسیر موکب رو بلد نیستی و گم میشی... تو دلم نگران بسته شدن درب های حرم علمدار بودم اما نمی شد بیشتر اصرار کرد و با بد اومدن استخاره ی بزرگتر جمع، همگی راهی موکب شدیم و دل من ماند و ماند و ماند... تا عصر استراحت کردیم و تمام مدت به این فکر میکردم که چه خیریتی بود که نباید صبح می رفتم حرم چه اتفاقی قرار بود در موکب بیفته که باید حضور می داشتم. نزدیک های ساعت دو بود که کم کم خبر هایی شد. نشسته بودم گوشه ای و دو نفر از خانم ها اومدند و مشغول صحبت شدیم. صحبت های خاصی بود که فکر میکنم اگر اتفاقی بیفتد بعد از سفر، از برکات همین صحبت ها اتفاق خواهد افتاد. کمی بعد، همین گروه دیشب که دیگه حسابی با هم گرم گرفته بودیم، تصمیم گرفتیم دسته جمعی برویم حرم. کلا اهل جمعی زیارت رفتن نیستم و دوست ندارم مدام لنگ یک نفر دیگه باشم، هی دنبالش بگردم هی نظر خواهی کنم و ... ترجیح میدم واس خودم ببرم بیام و ... حالا اینها که دیگه هفت هشت نفر بودند. اما فرق داشتند خودشون تنها نبودند، خودشون میرفتند زیارت پشت سر شهیدشون. نمیشد این قسم از جار بودن رو اون هم بعد از تجربه شیرین حرم امام علی به راحتی از دست داد... راه افتادیم... چهارشنبه ۱۵ مرداد غروب 



ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
راه افتادیم. همه مون تصمیم داشتیم بریم حرم حضرت عباس. از صبح مدام به همه گفته بودم که امروز حتما حرم رو میبندند و تا اربعین باز نمی کنند زودتر برسانیم خودمون رو به ضریح و قبه قمر بنی هاشم. اما به محض اینکه رسیدیم به دو راهی حرم امام حسین و حضرت عباس، یکی از همسران شهدا گفت من باید برم پیش امام حسین. همه خشکمون زد که حالا چیکار کنیم. یک اخلاقی که همسران شهدا دارند اینست که مدام در حال خدمت به همدیگه و بچه های هم و مادران شهدای جمع هستند و هیچ جا و هیچ وقت ندیدم همدیگه رو تنها بگذارند. یک مرام داش مشتی خاص و بی نظیری دارند. همه ی همه شون هم همینطور هستند. تو این همه همسران شهیدی که بهشون برخورد کردم، چه مشهد چه این سفر، هیچ کدوم شون رو خود خواه تو هیچ عرصه ای ندیدم. حالا تو این دوراهی و انتخاب سخت، مگه میشه همسر شهید تنها بره حرم؟ این خانوم ها که همسرِ مردانی غیور بودند و به تعصب حرمت زینب سلام الله علیها و زنان ایران شهید شدند مگه همدیگه رو تنها می گذارند؟ همون طور که پیش بینی میشد یکی دیگه از خانم ها گفت منم با ایشون میرم. حمایل و عکس شهیدش رو داد به دخترش و گفت شما با بابا برید، من با خانم فلانی میرم حرم امام حسین.همینطوری موندم. از صبح صبر کرده بودم همه با هم بریم حرم علمدار، حرم عباسی که این شهدا شده بودند نماینده های عباس برای زینب و رو قلب خودشون و خانواده شون حک کرده بودند کلنا عباسک یا زینب...چقدر سخت بودیک طرف یک سری از شهدا یک طرف یک سری دیگه. یک طرف حسین یک طرف عباس... نهایتا در کمتر از سی ثانیه باید تصمیم میگرفتمبعد از کلی کلنجار رفتن با خودم راهم رو کج کردم سمت حرم اباعبدالله الحسین علیه السلام...ادامه دارد...
چهارشنبه ۱۵ مرداد غروب





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
چهارشنبه ۱۵ مرداد غروب
۱۹:۱۰
سه نفری حرکت کردیموارد شارع الحسین شدیم هرچی به باب القبله نزدیک تر میشدیم یکی از همسران طوری بی توجه به اطراف و مستقیم رو به امام حسین حرکت میکرد که انگار امام رو روبروی خودش حی و ناظر دارد میبیند و با تمام وجود خودش رو در محضر امام می دید.وقتی صداش کردیم که الان باید از گیت رد بشیم تازه به خودش اومد. هیچ کس کوچکترین صحبتی نمی کرد.رسیدیم به صف زیارت. حداقل یک ساعت و نیم باید تو صف می ایستادیم گفت: براتون تدبر زیارت عاشورا رو بگم؟ اون یکی همسر شهید گفت آره بگو.السلام علیک یا ابا عبدالله سلام مقدمه توبه س، چون رفع غم میکند و پاکیزه س چرا مبخواهیم کامل به آقا سلام بدیم: چون حسین علیه السلام صبر رو به مرحله کامل رسوندن چرا خداوند فرمود یا ایتها النفس المطمینه: چون این نفس مطمینه، امام حسین هست. هر امتحانی بود پیروز شد. تا توانست صبر کرد صبر و شکر کرد شکراگر نفسی پیروز بشه از امتحان، به مرحله اطمینان میرسه و در این مرحله هم بنده و هم خدا از هم راضی میشن و خدا بهش میگه ودخلی فی عبادی وادخلی جنتی. بنده های من ، بهشت *من*. اباعبدالله: کنیه ای هست که رسول الله از بچگی به امام حسین دادند، یعنی پدر بنده های خدا: پس اگر دنبال شناخت بالاترین مقام عبد هستید در امام حسین اون رو پیدا میکنید. هر قدمی به سمت حسین و زیارت ش بر میداری مقام ت بالاتر میره شاید من فرزند فرد خاصی نباشم اما حسین رو دوست دارم حسین چون کوثر است به دامن کوثر و خانواده ش وصل شدم. کوثر در واقع خیر فراوان و جاری هست. السلام علیک یا ثارالله: تا وقتی ظلم باشد انتقام خون حسین گرفته نشده است خود خدا هم انتقام میگیردو ابن ثاره: امیر المومنین هستند.وتر: کسی که یک دونه س و فقط فقط در دنیا امام حسین به این مقام رسیده. یکی یه دونه خدا تو این دنیا حسینهالموتور: کسی که کشته میشه و منتقم ش خداست.حالا که سلام دادیم، چه کسانی جواب سلام امام رو میشنوند:اولوالباب و صاحبان خردکسانی که فرمان های خدا رو انجام میدهندکسانی که صبر میکنند.
چهارشنبه ۱۵ مرداد ساعت ۲۲





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
چهارشنبه ۱۵ مرداد ساعت ۲۲
۲۰:۰۲
کم کم لحظه وصال نزدیک میشد ضریح ارباب زیر قبه...زیارت کردیم و گوشه ای نشستیم دل تو دلم نبود حرم علمدار چی..تا اینکه گفتند بریم حرم حضرت عباسراه افتادیم. مسیر بین الحرمین به راحتی از تو اون شلوغی باز میشدرسیدیم و حرم رو بسته بودند... دلم سوخت. کل وجودم شد اشک میخواستم برم پیش عباس و سلام مادرش ام البنین رو از بقیع بهش برسونم از دور چاق سلامتی کردیم و راهی موکب شدیم. فردای اون روز فهمیدم اون یکی گروه که ابتدا رفتند حرم علمدار قبل نماز مغرب رسیدند و حرم باز بوده...سوختم ....چندمین سال و چندمین بار بود که سقا راهم نداده بود... حتی سفر سه روزه ای که قبلا آمدم هم حرم طوری شلوغ بود که بازم نتونستم زیارت درستی کنم یکی از اون جمع برگشت گفت ما رو فروختی و جا موندی...شکستم...





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
۶:۵۷
بعد از کمی استراحت تنهایی راه افتادم سمت حرم روز آخر سفر بود و میدونستم امروز صبح آخرین زیارت م از حرم علمدار رو میتونم داشته باشم رفتم سرداب و بعد هم ایستادن در همان گوشه همیشگی، خیره به ضریح و ۱۳۳ مرتبه ذکر یا کاشف الکرب عن وجه الحسین علیه السلام اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام...وقتی یک بار با خانواده شهدا می آیی و دفعه بعد تنها ، کامل تفاوت رو حس میکنی. در زیارت قبلی سایه شون کاملا حس میشد و حالا تنهای تنها بودم در مسیر زیارت حرم امام حسین فشار جمعیت خیلی زیاد بود هرطور بود به نزدیکی های ضریح رسیدم جمعیت مکرر فریاد مرگ بر اسراییل سر می دادیک آن خانومی برگشت گفت من دستم به این خانوم برسه فقط . اه بسه دیگهاون یکی پرید وسط گفت برای چی پس اومدی زیارت؟ موقع جنگ تهران بودی؟ میدونی ما چی کشیدیم؟ اینجا برای نابودی اسراییل دعا نکنیم پس کجا دعا کنیم؟این بار جمعیت بلندتر و محکم تر فریاد میزد...مجدد حرف های همسر شهید در ذهنم مرور شد:
توی جنگ دوازده روزه آدم ها با رتبه های ایمانی شون امتحان شدند هرچقدر مبخواهیم با امام زمان صحبت کنیم قرآن بخونیم و از خدا بخواهیم خادم القران باشیم شهدا دست شون تو برزخ باز هست حضرت عباس معاونین دارن و شهدا هستندشب قدر اعمال هزار برابر حساب میشود و در کربلا یک میلیون برابر و در هر دو انسان متولد میشود. تا چهل سالگی خیلی روح آدم سبک هست و سریع اتصال برقرار میشه. قبل از اربعین خودتون رو قدر بدونید...انگار با من بود. در آستانه چهل سالگی کجا هستم و میخواهم بروم....





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
توی جنگ دوازده روزه آدم ها با رتبه های ایمانی شون امتحان شدند هرچقدر مبخواهیم با امام زمان صحبت کنیم قرآن بخونیم و از خدا بخواهیم خادم القران باشیم شهدا دست شون تو برزخ باز هست حضرت عباس معاونین دارن و شهدا هستندشب قدر اعمال هزار برابر حساب میشود و در کربلا یک میلیون برابر و در هر دو انسان متولد میشود. تا چهل سالگی خیلی روح آدم سبک هست و سریع اتصال برقرار میشه. قبل از اربعین خودتون رو قدر بدونید...انگار با من بود. در آستانه چهل سالگی کجا هستم و میخواهم بروم....
۱۰:۴۸
این روزها اینقدر الکی الکی با کارهای مختلف سرم شلوغ شده که نه میتونم اینجا بیام بنویسم و نه کارهای دیگه ای که دوست دارم رو انجام بدم.صرفا نشستم پای لبتاپ و کارهای که هیچ کدوم علاقه قلبی م نیست. از جنس کارهای که باید انجام بدی وظیفه س هرچند کسالت بار و خسته کننده.اما اتفاقی افتاد که قلبم خیلی سنگینه... اصلا کاش با خبر نمی شدم که حالا اینطور بسوزم...حدود دو هفته هست برای کاری باهام تماس میگرفتند و هربار کنسل میکردم. مثل همه کارهای دیگه ای که فعلا قول دادم سراغ شون نرم و کنسل می کردم. اصلا حال حوصله کارگاه برگزار کردن براشون رو نداشتماما دیروز صبح یک آن از خودم خجالت کشیدم که این بندگان خدا اینقدر مخلصانه کار میکنند و مسبب سفر تو به لبنان و نقطه عطف زندگی ت شدن. خجالت بکش با هرکس آره با این ها نه...پیام دادم که فلانی باشه انشاالله میام اما یادت باشه من از شما انتظار دارم بهم پیام بدید بیا برو سالگرد سید حسن بیا برو تونس ، دیگه برای این مسخره بازی ها سراغم نیا یهو پیام داد جدی میگید؟ گفتم آره؟ من اینقدر این روزها تو حال و هوای لبنانم که حد نداره یهو متن پیام اعزام رو برام فرستاد... چشمام برق میزد. ناامیدانه برای همسر فرستادم. خطر ها به کنار، هزینه ش و نگرانی بچه ها و هزار و یک مسأله دیگه شدند موانع جدی تو ذهنم. ثبت نام کردم و چند ساعت بعد پیام دادند که تا سه شنبه هزینه رو واریز کنید و چهارشنبه حرکت... در پوست خودم نمی گنجیدم. دوباره شوخی شوخی و الکی الکی قرار بود برم یک تیکه از عرش خدا...بعد از حج دیگه مطمینم اون قطعه از مزار سید با همه جای زمین و زمینی ها فرق میکنه...اما حالا در آخرین لحظات تقدیر جور دیگه ای رقم خورد و جا موندم... می دونم از ابتدا هم انتظار زیادی بود کاش رفته بودیدکاش می تونستید درک کنید از کجا سخن میگویمآخ
این نصر الله این...
پ.ن: هر بار رفتن های ما عجیب است و تهش وصال. اما این بار جدی جدی و بی برو برگشت قسمتم فراق است...





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
این نصر الله این...
پ.ن: هر بار رفتن های ما عجیب است و تهش وصال. اما این بار جدی جدی و بی برو برگشت قسمتم فراق است...
۸:۲۷
الی اللقاء
صوت یس که قبل از تدفین سید حسن به صورت جمعی قرائت شد. یا حسرة علی العباد... هر بار گوش میدید با صدای هیاهوی جمعیت در پس زمینه صدای قاری، خودتون رو بگذارید تو اون فضا. فضایی که اهل بیت و امام زمان برای تدفین پسرشون قطعا حضور داشتند... 



ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
یس بخونیم برای سید... 
۱۰:۰۶
الی اللقاء
تصویر
به ثریا پیام میدمدلم خیلی براتون تنگ شدهخیلی تلاش کردم بیام لبنان اما نشد سلام منو به دانا دخترت برسون مثل همیشه عاشقانه و با محبت جواب میده: درود، رحمت و برکات خداوند بر تو باد. خواهر عزیز و پرهیزگارم، خیلی دلم برایت تنگ شده است. چقدر آرزوی دیدنت را داشتم، عشق من.دانا سلام میرساند. ما هرگز تو را در دعاهایمان فراموش نخواهیم کرد.برایم عکس میفرستدعکس سید رو انداختند روی همان صخره هایی که ما رفتیم کنارشون...سواحل مدیترانه نه با بوی غرب با بوی خوش خود حزب الله.بیشتر از پیش دلم تنگ میشهفقط کسانی که پارسال مراسم تشییع لبنان بودند متوجه میشن ما از چه فراقی می گوییم... اصلا جنسش با همه فراق ها فرق داره.دوری مزار ت اینقدر سخت هست برای کسانی که حضوری با تو بیش از ما ایرانی ها مانوس بودند چقدر سخته؟کاش زودتر این روزها تموم بشه مثل از اربعبن جا مونده هایی که میگن زودتر اربعین بیاید و برود تا کمتر بسوزیم..





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
۲۱:۱۰
الی اللقاء
تصویر
۲۱:۱۰
الی اللقاء
بسم الله الرحمن الرحیم سه شنبه ۳۰ بهمن و چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳ تا اواخر شب با سید علی حرم بودیم و برگشتیم. صبح کمی رو ارایه پنجشنبه کار کردم و بعد رفتیم برای بچه ها خرید. تقریبا غالب خرید های بچه ها رو از تولیدی های مشهد میکنیم. غروب رفتیم حرم و چهارشنبه هم به پایان رسید. پنجشنبه صبح بیدار شدم و مشغول کارهای ارایه شدم . سریع ناهار بچه ها رو گذاشتم و گوشی رو نگاه کردم دیدم یکی از دوستان که اون روز مهمانی فاطمه رو اومده بود پیام داده من شنبه دارم میرم سفر... ازش پرسیدم داری میری تشییع و گفت آره... یک حالی شدم. مدتی هست واسطه شده بودم و تعدادی از دوستان کامایی و غیر کامایی مشغول خدمت به خانواده های لبنانی آسیب دیده از ماجرای پییجر بودند و بی نهایت این چند ماه جانی و مالی خدمت کرده بودند. براشون برنامه های مختلف به مناسبت های مختلف برگزار کردند و به خصوص بچه ها و نوجوان های لبنانی رو حسابی این چند ماه کمک کردند خاطره خوشی از ایران و ایرانی براشون بمونه و درد روحی جراحات لااقل سبک بشه یادم اومد چند وقت پیش به رابط مون پیام دادم کاش میشد یک هدیه معنوی به این دوستان داد... و قرار بود خبر بدن ....
باورم نمیشه زمانی روی این خاک های مقتل سید حسن قدم گذاشتم تو گروه خصوصی ای از بچه های حج امسال که خیلی هاشون رو نمیشناسم مدام بی قراری حج می کنند منم خیلی دلم تنگ شده خیلی زیادمخصوصا برای طواف ها اعتکاف در حرمبرای شب ها و سحر های منابرای سنگ زدن ها و ترس از نتوانستن ها برای عرفات و دنبال یار گشتن ها برای جبل الرحمه و نفس کشیدن در هوای حسینبرای غار حرا و آل یاسین خواندن هابرای صفای صفا و جان مروه برای مشعری که درک نکردیم و عطشش برای ما ماند برای مدینه مدینه مدینه بقیع بقیه روضه روضه روضه...اما هرچه فکر میکنم نقطه اتصال من به تمام این وادی ها از مزار سید بود از همان ظهر پر تلاطم و تصمیم برای شروع یک سفر نامعلوم و تنهای تنها سفری شاید بی بازگشتاز لحظه لحظه ی تشییع و دنبال امام عصر گشتن ها اون زمان عرفات رو درک نکرده بودم اما سرگشتگی من در روز تشییع همانند شب و روز عرفه بود تا ماجرای انگشتر... تا آن جوانک سوئدی که گفت آمدم که پشت سر حجت که حتما دیروز در مراسم تشییع بود حرکت کنم از شب های سرد بیروت از پاهایی که موقع تدفین دیگر رمقی نداشت اصلا عشق به سوره یس از همان زمان بالا سر سید آغاز شد...رها بودنی که آنجا داشتم و خودم بودم و خدا و امام زمانی که دنبالش می گشتم رو اولین بار آنجا تجربه کردم و بعد در تک تک مناسک حج... آره شروع همه چیز از سید حسن بود و الان میفهمم چرا اینطور اسپند روی آتش م و دلتنگ ... هرچه بیشتر ریز میشوم انگار باز هم مسیله جای دیگه ایه...چرا سید نقطه شروعی بود و دلیل این حیرانی واقعا چرا...
پ.ن: کلیپی که در این پست آمده موسیقی ای هست که در تمام مدت تشییع مدام پخش میشد. به زیر نویسش دقت کنید خیلی زیباست، لوکیشنی که کلیپ ضبط شده و افراد می خونند محل شهادت سید هستپ.ن: نقطه شروع سفر منشن شده





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
پ.ن: کلیپی که در این پست آمده موسیقی ای هست که در تمام مدت تشییع مدام پخش میشد. به زیر نویسش دقت کنید خیلی زیباست، لوکیشنی که کلیپ ضبط شده و افراد می خونند محل شهادت سید هستپ.ن: نقطه شروع سفر منشن شده
۱۰:۰۷
7001880029677362945_9388790343864.mp3
۱۰:۵۰-۹.۹۹ مگابایت
در قحطی یقین ایمان ما تویی در قطحی زمیندر قربت زماندل خوش به گریه ایمدر زیر آسمان
۹:۰۷
الی اللقاءعزیز الروح
۲۱:۴۲
الی اللقاء
باورم نمیشه زمانی روی این خاک های مقتل سید حسن قدم گذاشتم تو گروه خصوصی ای از بچه های حج امسال که خیلی هاشون رو نمیشناسم مدام بی قراری حج می کنند منم خیلی دلم تنگ شده خیلی زیاد مخصوصا برای طواف ها اعتکاف در حرم برای شب ها و سحر های منا برای سنگ زدن ها و ترس از نتوانستن ها برای عرفات و دنبال یار گشتن ها برای جبل الرحمه و نفس کشیدن در هوای حسین برای غار حرا و آل یاسین خواندن ها برای صفای صفا و جان مروه برای مشعری که درک نکردیم و عطشش برای ما ماند برای مدینه مدینه مدینه بقیع بقیه روضه روضه روضه... اما هرچه فکر میکنم نقطه اتصال من به تمام این وادی ها از مزار سید بود از همان ظهر پر تلاطم و تصمیم برای شروع یک سفر نامعلوم و تنهای تنها سفری شاید بی بازگشت از لحظه لحظه ی تشییع و دنبال امام عصر گشتن ها اون زمان عرفات رو درک نکرده بودم اما سرگشتگی من در روز تشییع همانند شب و روز عرفه بود تا ماجرای انگشتر... تا آن جوانک سوئدی که گفت آمدم که پشت سر حجت که حتما دیروز در مراسم تشییع بود حرکت کنم از شب های سرد بیروت از پاهایی که موقع تدفین دیگر رمقی نداشت اصلا عشق به سوره یس از همان زمان بالا سر سید آغاز شد... رها بودنی که آنجا داشتم و خودم بودم و خدا و امام زمانی که دنبالش می گشتم رو اولین بار آنجا تجربه کردم و بعد در تک تک مناسک حج... آره شروع همه چیز از سید حسن بود و الان میفهمم چرا اینطور اسپند روی آتش م و دلتنگ ... هرچه بیشتر ریز میشوم انگار باز هم مسیله جای دیگه ایه... چرا سید نقطه شروعی بود و دلیل این حیرانی واقعا چرا... پ.ن: کلیپی که در این پست آمده موسیقی ای هست که در تمام مدت تشییع مدام پخش میشد. به زیر نویسش دقت کنید خیلی زیباست، لوکیشنی که کلیپ ضبط شده و افراد می خونند محل شهادت سید هست پ.ن: نقطه شروع سفر منشن شده 



ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
پایان این نوشته رو با سوالی تمام کردم که حالا بعد از یک سال بهش رسیدم با این فراز و نشیب ها با حیرانی هابا گوشت و پوستم درک ش کردماز تشییع سید این گره خوردن شروع شد و تو حج به اوج خودش رسید که امروز دیدم این کلیپ تمام حرف من را زده...
سید رفت که به ما بفهماند صاحب داریم، امام زمان داریم. دیگه وقتش رسیده که دلهامون امام زمانی بشه...
و تمام حج و مقصود حج رسیدن به امام و امام زمانی شدن هست... بطن کعبه امام است...دلیل این سوز و گداز آدمیان برای سید حسن برای حج ، همگی به خاطر امام است و انتظار آمدن او...دیگه وقتش شده دلهامون امام زمانی بشه... دیگه وقتش شده دلهامون امام زمانی بشه...دیگه کم کم باور کنیم که ما صاحب داریم
و تمام حج و مقصود حج رسیدن به امام و امام زمانی شدن هست... بطن کعبه امام است...دلیل این سوز و گداز آدمیان برای سید حسن برای حج ، همگی به خاطر امام است و انتظار آمدن او...دیگه وقتش شده دلهامون امام زمانی بشه... دیگه وقتش شده دلهامون امام زمانی بشه...دیگه کم کم باور کنیم که ما صاحب داریم
۱۰:۳۰
وقت غصه خوردن نیستوقت زانوی غم بغل کردن نیستما بی صاحب نیستیم...ما بی صاحب نیستیم...هرجا هستیم باید به وظیفه مون عمل کنیم و رابطه مون رو با امام مون اصلاح کنیم صاحب مون هم دستمون رو میگیره اگر دست مون رو دراز کنیمکمک مون هم میکنهدل هامون رو متوجه قلب عالم امکان بکنیم و به وظایف مون عمل کنیم#حاجآقامجتبیتهرانی
۱۱:۱۳
لحظاتی از مداحی شب گذشته حسین طاهری با حضور وحید شمسایی و حمایت عزاداران فاطمی از حرکت نمادینش در مسابقات همبستگی کشور های اسلامی
ممنون آقای شمسایی که بزرگ شدی و کوچیک نشدیممنون آقای طاهری و تیم پشت صحنه تون که با همه نقد هام بهتون، اینقدر قشنگ و خوش فکرید...شیر مادر نان پدر حلالتون حلااااال خوشتون





ارتباط با نویسنده
کانال الی اللقاء..
ممنون آقای شمسایی که بزرگ شدی و کوچیک نشدیممنون آقای طاهری و تیم پشت صحنه تون که با همه نقد هام بهتون، اینقدر قشنگ و خوش فکرید...شیر مادر نان پدر حلالتون حلااااال خوشتون
۶:۵۱